خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

نظامی
یکی شب از شب نوروز خوشتر چه شب کز روز عید اندوه کش تر
سماع خرگهی در خرگه شاه ندیمی چند موزون طبع و دلخواه
مقالت های حکمت باز کرده سخن های مضاحک ساز کرده
به گرداگرد خرگاه کیانی فرو هشته نمدهای الانی
دمه بردر کشیده تیغ فولاد سر نامحرمان را داده بر باد
درون خرگه از بوی خجسته بخور عود و عنبر کله بسته
نبید خوشگوار و عشرت خوش نهاده منقل زرین پر آتش
زگال ارمنی بر آتش تیز سیاهانی چو زنگی عشرت انگیز
چو مشک نافه در نشو گیاهی پس از سرخی همی گیرد سیاهی
چرا آن مشک بید عود کردار شود بعد از سیاهی سرخ رخسار
سیه را سرخ چون کرد آذرنگی چو بالای سیاهی نیست رنگی
مگر کز روزگار آموخت نیرنگ که از موی سیاه ما برد رنگ
به باغ مشعله دهقان انگشت بنفشه می درود و لاله می کشت
سیه پوشیده چون زاغان کهسار گرفته خون خود در نای و منقار
عقابی تیز خود کرده پر خویش سیه ماری فکنده مهره در پیش
مجوسی ملتی هندوستانی چو زردشت آمده در زند خوانی
دبیری از حبش رفته به بلغار به شنگرفی مدادی کرده بر کار
زمستان گشته چون ریحان ازو خوش که ریحان زمستان آمد آتش
صراحی چون خروسی ساز کرده خروسی کو به وقت آواز کرده
ز رشک آن خروس آتشین تاج گهی تیهو بر آتش گاه دراج
روان گشته به نقلان کبابی گهی کبک دری گه مرغ آبی
ترنج و سیب لب بر لب نهاده چو در زرین صراحی لعل باده
ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه گلستانی نهاده در نظر گاه
ز بس نارنج و نار مجلس افروز شده در حقه بازی باد نوروز
جهان را تازه تر دادند روحی بسر بردند صبحی در صبوحی
ز چنگ ابریشم دستان نوازان دریده پردهای عشق بازان
سرود پهلوی در ناله چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ
کمانچه آه موسی وار می زد مغنی راه موسیقار می زد
غزل برداشته رامشگر رود که بدرود ای نشاط و عیش بدرود
چه خوش باغیست باغ زندگانی گر ایمن بودی از باد خزانی
چه خرم کاخ شد کاخ زمانه گرش بودی اساس جاودانه
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز که چون جا گرم کردی گویدت خیز
چو هست این دیر خاکی سست بنیاد بباده اش داد باید زود بر باد
ز فردا و زدی کس را نشان نیست که رفت آن از میان ویندر میان نیست
یک امروز است ما را نقد ایام بر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهن پر خنده داریم به می جان و جهان را زنده داریم
به ترک خواب می باید شبی گفت که زیر خاک می باید بسی خفت
ملک سرمست و ساقی باده در دست نوای چنگ می شد شست در شست
در آمد گلرخی چون سرو آزاد ز دلداران خسرو با دل شاد
که بر دربار خواهد بنده شاپور چه فرمائی در آید یا شود دور
ز شادی درخواست جستن خسرو از جای دگر ره عقل را شد کار فرمای
بفرمودش در آوردن به درگاه ز دلگرمی به جوش آمد دل شاه
که بد دل در برش ز امید و از بیم به شمشیر خطر گشته به دو نیم
همیشه چشم بر ره دل دو نیم است بلای چشم بر راهی عظیم است
اگر چه هیچ غم بی دردسر نیست غمی از چشم بر راهی بتر نیست
مبادا هیچکس را چشم بر راه کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه
در آمد نقش بند مانوی دست زمین را نقشهای بوسه می بست
زمین بوسید و خود بر جای می بود به رسم بندگان بر پای می بود
گرامی کردش از تمکین خود شاه نشاند او را و خالی کرد خرگاه
بپرسید از نشان کوه و دشتش شگفتی ها که بود از سر گذشتش
دعا برداشت اول مرد هشیار که شه را زندگانی باد بسیار
مظفر باد بر دشمن سپاهش میفتاد از سر دولت کلاهش
مرادش با سعادت رهسپر باد ز نو هر روزش اقبالی دگر باد
حدیث بنده را در چاره سازی بساطی هست با لختی درازی
چو شه فرمود گفتن چون نگویم رضای شاه جویم چون نجویم
وز اول تا به آخر آنچه دانست فرو خواند آنچه خواندن می توانست
از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه
به هر چشمه شدن هر صبح گاهی بر آوردن مقنع وار ماهی
وز آن صورت به صورت باز خوردن به افسون فتنه ای را فتنه کردن
وز آن چون هندوان بردن ز راهش فرستادن به ترکستان شاهش
سخن چون زان بهار نو برآمد خروشی بیخود از خسرو برآمد
به خواهش گفت کان خورشید رخسار بگو تا چون به دست آمد دگر بار
مهندس گفت کردم هوشیاری دگر اقبال خسرو کرد یاری
چو چشم تیر گر جاسوس گشتم به دکان کمانگر برگذشتم
به دست آوردم آن سرو روان را بت سنگین دل سیمین میان را
چه دیدم؟ تیزرائی تازه روئی مسیحی بسته در هر تار موئی
همه رخ گل چو بادامه ز نغزی همه تن دل چو بادام دو مغزی
میانی یافتم کز ساق تا روی دو عالم را گره بسته به یک موی
دهانی کرده بر تنگیش زوری چو خوزستانی اندر چشم موری
نبوسیده لبش بر هیچ هستی مگر آیینه را آن هم به مستی
نکرده دست او با کس درازی مگر با زلف خود وانهم به بازی
بسی لاغرتر از مویش میانش بسی شیرین تر از نامش دهانش
اگر چه فتنه عالم شد آن ماه چو عالم فتنه شد بر صورت شاه
چو مه را دل به رفتن تیز کردم پس آنگه چاره شبدیز کردم
رونده ماه را بر پشت شبرنگ فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ
من اینجا مدتی رنجور ماندم بدین عذر از رکابش دور ماندم
کنون دانم که آن سختی کشیده به مشگوی ملک باشد رسیده
شه از دلدادگی در بر گرفتش قدم تا فرق در گوهر گرفتش
سپاسش را طراز آستین کرد بر او بسیار بسیار آفرین کرد
حدیث چشمه و سر شستن ماه درستی داد قولش را بر شاه
ملک نیز آنچه در ره دید یسکر یکایک باز گفت از خیر و از شر
حقیقت گشتشان کان مرغ دمساز به اقصای مداین کرده پرواز
قرار آن شد که دیگر باره شاپور چو پروانه شود دنبال آن نور
زمرد را سوی کان آورد باز ریاحین را به بستان آورد باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بخشی از منظومه‌ای در حال و هوای بزم‌های خسروانه است؛ فضایی آکنده از تجملات، می و مطربی که در تقابل با سرمای زمستان، گرمای محفلِ درون خیمه را به تصویر می‌کشد. شاعر با توصیفِ دقیقِ آتش‌دان‌ها و آلات موسیقی، جوّی اشرافی و در عین حال افسونگر ایجاد کرده که در آن لذت‌های زودگذرِ دنیوی در کنارِ شکوهِ دربار جلوه‌گری می‌کند.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر گریزی به ناپایداریِ جهان می‌زند. با تکیه بر فلسفه‌ی «دم را غنیمت شمار»، خواننده را به این نکته رهنمون می‌کند که از آنجا که اساسِ این دنیا سست‌بنیاد است و آینده‌ای قطعی برای هیچ‌کس متصور نیست، باید لحظه‌ی حال را با عیش و شادی سپری کرد. این تضاد میان «جشنِ پرشور» و «حقیقتِ تلخِ گذر عمر»، فضای معنایی شعر را به کمال رسانده است.

در بخش پایانی، با ورود «شاپور» (هنرمند و پیام‌رسانِ خسرو)، فضا از توصیفِ تغزلی به سمت روایت داستانی حرکت می‌کند. اضطرابِ انتظار، اشتیاقِ دیدار و ادبِ درگاه، نشان‌دهنده‌ی مهارتِ نظامی در پیشبردِ داستان در بسترِ توصیفاتِ باشکوه است که با ورودِ شخصیت کلیدی، تنشِ داستان به اوج می‌رسد.

معنای روان

یکی شب از شب نوروز خوشتر چه شب کز روز عید اندوه کش تر

شبی بود که از شبِ نوروز هم خوش‌تر و دل‌انگیزتر بود، اما برای کسی که در اندوه و غم گرفتار است، گویی که روزِ قیامت و رستاخیز است.

نکته ادبی: تضاد میان شبِ خوش و روزِ اندوه برای تصویرسازیِ شدتِ حسِ درونی شخصیت.

سماع خرگهی در خرگه شاه ندیمی چند موزون طبع و دلخواه

مجلسِ بزمی در خیمه‌ی پادشاه برپا بود و ندیمانی دانشمند و صاحب‌ذوق و هم‌سخن حضور داشتند.

نکته ادبی: «سماع خرگهی» به معنای بزم و پایکوبی در خیمه است.

مقالت های حکمت باز کرده سخن های مضاحک ساز کرده

آن‌ها بحث‌های حکیمانه و عمیق را مطرح می‌کردند و در عین حال، سخنانِ طنزآمیز و شادی‌بخش می‌گفتند.

نکته ادبی: تضاد میان مقالتِ حکمت (جدی) و سخنان مضاحک (طنز).

به گرداگرد خرگاه کیانی فرو هشته نمدهای الانی

در گرداگردِ آن خیمه‌ی باشکوهِ شاهانه، نمد‌های مرغوب و گران‌بهایی آویخته بودند.

نکته ادبی: «کیانی» به معنای منسوب به کیان (پادشاهان اساطیری ایران) و نشانه شکوه است.

دمه بردر کشیده تیغ فولاد سر نامحرمان را داده بر باد

نگهبانان در بیرون، شمشیرهای خود را آماده کرده بودند تا سرِ هر فردِ غریبه و ناخوانده‌ای را از تن جدا کنند.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ محافظت و تدابیر امنیتی در حریم سلطنتی.

درون خرگه از بوی خجسته بخور عود و عنبر کله بسته

درونِ خیمه به خاطرِ بخورِ عود و عنبر که در فضا پیچیده بود، بسیار معطر و خوشبو شده بود.

نکته ادبی: «کله بسته» به معنای انباشته و پر شدن فضا از عطر است.

نبید خوشگوار و عشرت خوش نهاده منقل زرین پر آتش

شرابِ گوارا و بساطِ عشرت فراهم بود و منقلی زرین که پر از آتش بود در میان نهاده بودند.

نکته ادبی: تلمیح به لوازم بزم‌های فاخر در متون کهن.

زگال ارمنی بر آتش تیز سیاهانی چو زنگی عشرت انگیز

زغال‌های ارمنی که بر آتشِ تیز قرار داشت، همچون سیاهانِ حبشی، شور و هیجان ایجاد می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه زغال‌های سیاه به زنگیان (سیاهان) که در ادبیات کلاسیک نمادِ حرارت و شلوغی است.

چو مشک نافه در نشو گیاهی پس از سرخی همی گیرد سیاهی

همان‌طور که نافه مشک در گیاه رشد می‌کند، زغال نیز پس از آنکه سرخی‌اش را از دست می‌دهد، به سیاهی می‌گراید.

نکته ادبی: توصیف چرخه تغییر رنگ زغال بر اثر حرارت.

چرا آن مشک بید عود کردار شود بعد از سیاهی سرخ رخسار

شاعر با شگفتی می‌پرسد که چرا آن زغالِ سیاه که ویژگیِ عود را دارد، دوباره پس از سیاهی، سرخ‌رنگ می‌شود؟

نکته ادبی: پرسش شاعرانه برای توصیف زیبایی‌شناختیِ آتش.

سیه را سرخ چون کرد آذرنگی چو بالای سیاهی نیست رنگی

رنگ سرخ چگونه بر سیاهی چیره شد؟ زیرا رنگی عمیق‌تر و نهایی‌تر از سیاهی وجود ندارد که بتواند آن را بپوشاند.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ رنگ و تضادِ نور و تیرگی.

مگر کز روزگار آموخت نیرنگ که از موی سیاه ما برد رنگ

شاید زغال این نیرنگ را از روزگار آموخته است که رنگِ سیاه را از موی ما می‌گیرد (کنایه از پیری و سپیدی مو).

نکته ادبی: تلمیح به سپید شدن موی انسان در گذر زمان.

به باغ مشعله دهقان انگشت بنفشه می درود و لاله می کشت

آتش همچون کشاورزی است که در باغِ منقل، گل‌های بنفشه را درو می‌کند و گل‌های لاله می‌کارد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر رنگ زغال‌ها (بنفش تیره به قرمز لاله).

سیه پوشیده چون زاغان کهسار گرفته خون خود در نای و منقار

زغال‌ها مانند کلاغ‌های کوهستان سیاه پوشیده‌اند و خونِ حرارت را در گلو و منقار خود نگه داشته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه کلاغ به زغال‌های گداخته.

عقابی تیز خود کرده پر خویش سیه ماری فکنده مهره در پیش

مانند عقابی که پرهایش را تیز کرده و ماری سیاه که مهره‌ای (شراره‌ای) پیشِ روی خود می‌افکند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت‌های آتشِ منقل به رفتار جانوران.

مجوسی ملتی هندوستانی چو زردشت آمده در زند خوانی

آتش همچون آیینِ زرتشتیانِ هند است که گویی در حالِ خواندنِ کتابِ «زند» (متون دینی زرتشت) هستند.

نکته ادبی: تلمیح به سنت آتش‌پرستی و آیین‌های کهن.

دبیری از حبش رفته به بلغار به شنگرفی مدادی کرده بر کار

مانند دبیری که از حبش به بلغار رفته و با مرکبِ شنگرف (قرمز رنگ) مشغولِ نگارش است.

نکته ادبی: تشبیه شعله‌های آتش به مرکبِ قرمز بر صفحه.

زمستان گشته چون ریحان ازو خوش که ریحان زمستان آمد آتش

زمستان به واسطه‌ی این آتش، مانند ریحان خوشبو شده است؛ چرا که ریحانِ فصلِ زمستان همین آتشِ گرم است.

نکته ادبی: پارادوکسِ گرمای زمستان‌سوزِ آتش.

صراحی چون خروسی ساز کرده خروسی کو به وقت آواز کرده

صراحیِ شراب مانند خروسی است که آواز می‌خواند؛ خروسی که درست سرِ وقت، صدایِ ریختنِ شراب را می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه صدای چکیدنِ شراب به آواز خروس.

ز رشک آن خروس آتشین تاج گهی تیهو بر آتش گاه دراج

از حسادت به خروسِ آتشین‌تاج (آتش)، گهگاه تیهو و دراج (پرندگانِ بریان) را بر روی آتش می‌گذارند.

نکته ادبی: تشبیه منقل به آتشگاهی که طعمه‌های لذیذ در آن است.

روان گشته به نقلان کبابی گهی کبک دری گه مرغ آبی

انواع کباب‌ها و مرغ‌های بریان برای پذیرایی می‌آوردند، گاهی کبک دری و گاهی مرغ‌های آبی.

نکته ادبی: اشاره به سفره‌های رنگینِ پادشاهی.

ترنج و سیب لب بر لب نهاده چو در زرین صراحی لعل باده

ترنج و سیب در کنار هم قرار گرفته‌اند، همچون شرابِ سرخ که درونِ صراحیِ طلایی ریخته شده است.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای زیباییِ بزم.

ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه گلستانی نهاده در نظر گاه

به خاطرِ گل‌های نرگس و بنفشه در صحنِ خیمه، گویی گلستانی زیبا در برابرِ دیدگان قرار دارد.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ محیطِ بزم.

ز بس نارنج و نار مجلس افروز شده در حقه بازی باد نوروز

از بس که میوه‌های نارنج و انار در مجلس موج می‌زند، گویی بادِ نوروز در این بزم بازی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از کثرت نعمت و نشاط.

جهان را تازه تر دادند روحی بسر بردند صبحی در صبوحی

گویی به جهان روحِ تازه‌ای دمیدند و صبحگاهان را با نوشیدنِ شراب (صبوحی) آغاز کردند.

نکته ادبی: «صبوحی» نوشیدن شراب در صبح‌گاه است.

ز چنگ ابریشم دستان نوازان دریده پردهای عشق بازان

از صدای سازِ چنگ که توسط نوازندگانِ ماهر نواخته می‌شد، پرده‌های دلِ عشاق دریده شد (بسیار تأثیرگذار بود).

نکته ادبی: کنایه از تأثیر عمیق موسیقی بر عواطف.

سرود پهلوی در ناله چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ

سرودِ پهلوی که در ناله‌ی چنگ شنیده می‌شد، سوزِ آتش را در دلِ سنگ هم می‌انداخت.

نکته ادبی: «سرود پهلوی» اشاره به الحان موسیقی کهن ایران دارد.

کمانچه آه موسی وار می زد مغنی راه موسیقار می زد

نوازنده با کمانچه آهی چون حضرت موسی می‌کشید و مغنی نیز آهنگی (راهی) چون موسیقار می‌نواخت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و موسیقیِ اعجازآمیز.

غزل برداشته رامشگر رود که بدرود ای نشاط و عیش بدرود

نوازنده غزلی خواند که در آن با عیش و نشاطِ دنیوی وداع می‌کرد و بدرود می‌گفت.

نکته ادبی: تغییر لحن از شادی به اندوهِ ناپایداری.

چه خوش باغیست باغ زندگانی گر ایمن بودی از باد خزانی

باغِ زندگی چه باغِ دل‌انگیزی است، اگر فقط از بادِ خزانِ مرگ در امان بود.

نکته ادبی: استعاره از کوتاه بودن عمر به باغ و خزان.

چه خرم کاخ شد کاخ زمانه گرش بودی اساس جاودانه

کاخِ روزگار چقدر زیبا و خرم است، اگر پایه‌اش جاودانه می‌بود و ویران نمی‌شد.

نکته ادبی: تأکید بر فانی بودنِ مظاهر قدرت.

از آن سرد آمد این کاخ دلاویز که چون جا گرم کردی گویدت خیز

این کاخِ دلاویز به این خاطر سرد است که به محض اینکه در آن خو گرفتی و گرم شدی، به تو فرمانِ رفتن می‌دهد.

نکته ادبی: تشخیصِ کاخ و توصیفِ بی‌وفاییِ دنیا.

چو هست این دیر خاکی سست بنیاد بباده اش داد باید زود بر باد

چون این دنیای خاکی سست‌بنیاد است، باید آن را با شراب، زود به بادِ فراموشی سپرد.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی برای تسکینِ رنجِ فانی بودن.

ز فردا و زدی کس را نشان نیست که رفت آن از میان ویندر میان نیست

از آینده و فردا کسی خبر ندارد، چرا که آنچه گذشت از میان رفت و آنچه هم که هست، ماندگار نیست.

نکته ادبی: بیان فلسفه‌ی ناپایداریِ زمان.

یک امروز است ما را نقد ایام بر او هم اعتمادی نیست تا شام

تنها داراییِ ما همین امروز است و حتی بر همین روز هم تا رسیدنِ شب، اعتمادی نیست.

نکته ادبی: تأکید بر لحظه‌گرایی.

بیا تا یک دهن پر خنده داریم به می جان و جهان را زنده داریم

بیا تا با خنده‌ای از تهِ دل، جهان و جانِ خود را با شراب زنده نگه داریم.

نکته ادبی: دعوت به شادی به عنوانِ راهِ مقابله با یأس.

به ترک خواب می باید شبی گفت که زیر خاک می باید بسی خفت

باید از خوابِ غفلت دست کشید و بیدار ماند، چرا که در زیر خاک باید زمانِ بسیاری را خفت.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و ضرورتِ آگاهی.

ملک سرمست و ساقی باده در دست نوای چنگ می شد شست در شست

پادشاه مست بود و ساقی شراب می‌داد و نوای چنگ با شور و هیجان در هم می‌آمیخت.

نکته ادبی: توصیفِ اوجِ بزمِ شاهانه.

در آمد گلرخی چون سرو آزاد ز دلداران خسرو با دل شاد

در این میان، زیبارویی (یا کسی) مانند سروِ آزاد، از میانِ دلدارانِ خسرو با دلی شاد وارد شد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «سرو آزاد» برای توصیفِ خرامیدنِ شخصِ وارد شده.

که بر دربار خواهد بنده شاپور چه فرمائی در آید یا شود دور

او گفت که شاپور پشتِ درِ بارگاه است، چه دستوری می‌دهید؟ بیاید یا برود؟

نکته ادبی: آغازِ گره‌افکنیِ داستان.

ز شادی درخواست جستن خسرو از جای دگر ره عقل را شد کار فرمای

خسرو از شنیدنِ خبر، چنان شاد شد که خواست از جا برخیزد، اما عقل دوباره بر او حاکم شد.

نکته ادبی: توصیفِ کشمکشِ عقل و احساسِ شاه.

بفرمودش در آوردن به درگاه ز دلگرمی به جوش آمد دل شاه

دستور داد او را به درگاه بیاورند و از شوقِ دیدار، دلِ شاه به جوش و خروش آمد.

نکته ادبی: توصیفِ هیجانِ شاه.

که بد دل در برش ز امید و از بیم به شمشیر خطر گشته به دو نیم

دلی که میانِ امید و بیم گرفتار بود، از انتظار به دو نیم شده بود (بسیار رنج می‌کشید).

نکته ادبی: استعاره‌ی «دو نیم شدن دل» از شدتِ اضطراب.

همیشه چشم بر ره دل دو نیم است بلای چشم بر راهی عظیم است

چشم‌انتظاری بسیار سخت است و بلای بزرگی برای کسی است که چشم به راه است.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ چشم‌انتظاری.

اگر چه هیچ غم بی دردسر نیست غمی از چشم بر راهی بتر نیست

اگرچه هیچ غمی بی‌دردسر نیست، اما غمی دردناک‌تر از چشم‌انتظاری وجود ندارد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ رنجِ انتظار.

مبادا هیچکس را چشم بر راه کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه

خدا نکند کسی چشم‌انتظار باشد، چرا که این کار باعثِ زردیِ صورت و کوتاهیِ عمر می‌شود.

نکته ادبی: تأثیرِ روانیِ انتظار بر جسم.

در آمد نقش بند مانوی دست زمین را نقشهای بوسه می بست

شاپور که هنرمندِ قابلی بود وارد شد و با ادب، زمین را بوسید (نقشِ بوسه بر زمین زد).

نکته ادبی: «نقش‌بندِ مانوی» کنایه از هنرمندیِ بسیار زیاد شاپور (اشاره به مانیِ نقاش).

زمین بوسید و خود بر جای می بود به رسم بندگان بر پای می بود

زمین را بوسید و به رسمِ بندگان، مؤدبانه بر جایِ خود ایستاد.

نکته ادبی: توصیفِ ادبِ درگاه.

گرامی کردش از تمکین خود شاه نشاند او را و خالی کرد خرگاه

شاه او را گرامی داشت و پس از نشاندنش، دستور داد تا خیمه را خلوت کنند.

نکته ادبی: نشانه اهمیتِ پیامِ شاپور.

بپرسید از نشان کوه و دشتش شگفتی ها که بود از سر گذشتش

شاه از وضعیتِ کوه و دشت (محل شیرین) و شگفتی‌هایی که در سفر بر او گذشته بود، پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: پایانِ مقدمه و آغازِ گفتگوی اصلی.

دعا برداشت اول مرد هشیار که شه را زندگانی باد بسیار

شاپور که مردی زیرک بود، ابتدا برای پادشاه دعا کرد که عمرش طولانی باشد.

نکته ادبی: دعا برداشتن کنایه از دعا کردن است.

مظفر باد بر دشمن سپاهش میفتاد از سر دولت کلاهش

از خداوند خواست که سپاه شاه بر دشمنانش پیروز باشد و کلاه پادشاهی‌اش (عزت و جاهش) همیشه سرفراز بماند.

نکته ادبی: افتادن کلاه از سر در ادبیات کهن کنایه از خواری و شکست است.

مرادش با سعادت رهسپر باد ز نو هر روزش اقبالی دگر باد

آرزو کرد که همه خواسته‌های شاه با خوشبختی همراه باشد و هر روز بخت و اقبال تازه‌ای نصیبش گردد.

نکته ادبی: اقبال به معنای بخت و سعد است.

حدیث بنده را در چاره سازی بساطی هست با لختی درازی

سپس گفت: ماجرای چاره‌جویی و تدبیر من برای رساندن این پیام، حکایتی طولانی دارد.

نکته ادبی: بساطی داشتن کنایه از در میان بودن ماجرایی مفصل است.

چو شه فرمود گفتن چون نگویم رضای شاه جویم چون نجویم

شاپور گفت: وقتی شاه دستور داد که سخن بگویم، مگر می‌شود نگویم؟ من باید به دنبال جلب رضایت شاه باشم.

نکته ادبی: تکرارِ «چون» برای تاکید بر ناگزیری از اطاعت است.

وز اول تا به آخر آنچه دانست فرو خواند آنچه خواندن می توانست

پس شاپور از آغاز تا پایان هر چه را که در توان داشت و می‌دانست، برای شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: فرو خواندن در اینجا به معنای با دقت و جزئیات بیان کردن است.

از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه

از آن لحظاتی گفت که پنهان می‌شد و مثل مرغی از میان جمعیت می‌گریخت و از آن لحظاتی که مثل چشمه‌ای از دل کوه آشکار می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه به مرغ و چشمه برای نشان دادن سرعت و زیرکی اوست.

به هر چشمه شدن هر صبح گاهی بر آوردن مقنع وار ماهی

از اینکه هر صبح به سراغ چشمه می‌رفت و با ترفند و پنهان‌کاری، نقشی از شاه را به نمایش می‌گذاشت.

نکته ادبی: مقنع‌وار یعنی مانند کسی که چهره‌اش را پوشانده یا به صورتِ پوشیده و پنهانی.

وز آن صورت به صورت باز خوردن به افسون فتنه ای را فتنه کردن

از اینکه چگونه با تغییر چهره‌ها و ترفندهای جادویی، آن فتنه (شیرین) را در دام عشق گرفتار کرد.

نکته ادبی: افسون به معنای طلسم و نیرنگ است.

وز آن چون هندوان بردن ز راهش فرستادن به ترکستان شاهش

و اینکه چگونه با ترفندهای مخصوص، او را از راه اصلی منحرف کرد و به سمت سرزمین ترکستان (محل حضور شاه) فرستاد.

نکته ادبی: ترکستان در اشعار نظامی معمولاً نماد خاستگاه زیبایی است.

سخن چون زان بهار نو برآمد خروشی بیخود از خسرو برآمد

وقتی این سخنانِ دلنشین از زبان شاپور جاری شد، خسرو از شدت شوق و هیجان فریادی بی‌اختیار کشید.

نکته ادبی: خروشی بیخود یعنی فریادی ناشی از شور و بی‌‌تابی.

به خواهش گفت کان خورشید رخسار بگو تا چون به دست آمد دگر بار

خسرو با خواهش و اشتیاق پرسید: بگو ببینم چگونه آن خورشید (شیرین) را دوباره به دست آوردی؟

نکته ادبی: خورشید رخسار استعاره از شیرین است.

مهندس گفت کردم هوشیاری دگر اقبال خسرو کرد یاری

شاپور پاسخ داد: زیرکی کردم و البته اقبال و بختِ تو شاه عزیز، مرا یاری کرد.

نکته ادبی: مهندس در اینجا به معنای طراح و تدبیرکننده است.

چو چشم تیر گر جاسوس گشتم به دکان کمانگر برگذشتم

مانند چشمی که با دقت تیر را دنبال می‌کند، به جاسوسی پرداختم و از نزدیکی دکان کمانگر عبور کردم.

نکته ادبی: چشم تیر استعاره از دقت و تیزبینی است.

به دست آوردم آن سرو روان را بت سنگین دل سیمین میان را

در آنجا آن سرو روان (شیرین) و آن بت سنگدلِ سیمین‌تن را به دست آوردم (یافتم).

نکته ادبی: سرو روان و بت سیمین‌تن استعاراتی برای توصیف قد و قامت و سفیدی پوست معشوق است.

چه دیدم؟ تیزرائی تازه روئی مسیحی بسته در هر تار موئی

چه دیدم؟ زنی تندرو و خوش‌رو که در هر تار مویش گویی مسیحایی (اعجازگر) نهفته بود.

نکته ادبی: مسیحی بسته در هر تار مو یعنی هر تار موی او همچون دمِ مسیحا جان‌بخش و اعجازآمیز است.

همه رخ گل چو بادامه ز نغزی همه تن دل چو بادام دو مغزی

رخسارش از لطافت مانند گل بود و تمام بدنش مانند بادامی که دو مغز دارد، لطیف و درونی پرمعنا داشت.

نکته ادبی: بادام دو مغز کنایه از لطافت و ظرافت فوق‌العاده است.

میانی یافتم کز ساق تا روی دو عالم را گره بسته به یک موی

کمری یافتم که از نازکی، گویی تمام عالم را با یک موی خود گره زده بود.

نکته ادبی: این مبالغه‌ای در وصف باریکی کمر است.

دهانی کرده بر تنگیش زوری چو خوزستانی اندر چشم موری

دهانی داشت که از بس کوچک بود، دیده نمی‌شد؛ گویی در چشم یک مورچه، یک دانه خوزستانی (شن بسیار ریز) باشد.

نکته ادبی: این مبالغه‌ای بسیار مشهور از نظامی برای کوچک بودن دهان معشوق است.

نبوسیده لبش بر هیچ هستی مگر آیینه را آن هم به مستی

لب‌هایش را هیچ‌کس نبوسیده بود، مگر آینه که آن هم فقط در حالت مستی (به خاطر انعکاس تصویر) دیده بود.

نکته ادبی: این بیت بر پاکدامنی و دور بودن شیرین از دیگران تاکید دارد.

نکرده دست او با کس درازی مگر با زلف خود وانهم به بازی

دستش به سمت کسی دراز نشده بود (کسی را در آغوش نگرفته بود)، مگر در بازی با زلف خودش.

نکته ادبی: تاکید مجدد بر حیا و عفت معشوق.

بسی لاغرتر از مویش میانش بسی شیرین تر از نامش دهانش

کمرش از موی باریک‌تر بود و دهانش از نامش شیرین‌تر.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان شدتِ ظرافت.

اگر چه فتنه عالم شد آن ماه چو عالم فتنه شد بر صورت شاه

اگرچه آن ماه (شیرین) فتنه عالم شده بود، اما خودش هم مفتون صورتِ شاه شده بود.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای مایه آشوب و زیباییِ خیره‌کننده است.

چو مه را دل به رفتن تیز کردم پس آنگه چاره شبدیز کردم

وقتی دل شیرین را مشتاقِ رفتن کردم، آنگاه برای شبدیز (اسب شاه) چاره‌ای اندیشیدم.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو است.

رونده ماه را بر پشت شبرنگ فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ

آن ماهِ در حالِ سفر را بر پشتِ اسب سوار کردم و با ترفندهای بسیار او را روانه کردم.

نکته ادبی: شبرنگ به اسب سیاه اشاره دارد که لقب شبدیز است.

من اینجا مدتی رنجور ماندم بدین عذر از رکابش دور ماندم

من مدتی اینجا بیمار و رنجور ماندم و به همین دلیل از همراهی رکاب شاه بازماندم.

نکته ادبی: از رکاب دور ماندن کنایه از نرفتن در رکاب شاه یا همراهی نکردن اوست.

کنون دانم که آن سختی کشیده به مشگوی ملک باشد رسیده

اکنون می‌دانم که آن رنج‌کشیده (شیرین) به قصر و بارگاه پادشاه رسیده است.

نکته ادبی: مشگوی به معنای قصر و جایگاه شاهی است.

شه از دلدادگی در بر گرفتش قدم تا فرق در گوهر گرفتش

خسرو از شدت دلدادگی او را در آغوش گرفت و غرق در محبتش شد.

نکته ادبی: از فرق تا قدم گوهر گرفتن استعاره از نوازش فراوان است.

سپاسش را طراز آستین کرد بر او بسیار بسیار آفرین کرد

برای سپاسگزاری، لباسش را به زیور آراست و بسیار او را ستایش کرد.

نکته ادبی: طراز آستین کنایه از بخشش و انعام دادن است.

حدیث چشمه و سر شستن ماه درستی داد قولش را بر شاه

ماجرای چشمه و شستن سرِ ماه، درستیِ سخنان شاپور را نزد شاه ثابت کرد.

نکته ادبی: درستی داد یعنی به راستی و درستیِ آن گواهی داد.

ملک نیز آنچه در ره دید یسکر یکایک باز گفت از خیر و از شر

پادشاه نیز آنچه را در راه دیده بود، از خوبی و بدی، یک‌به‌یک برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: یسکر (یا یسکر) احتمالاً واژه‌ای محلی یا اشاره به دشواری‌های راه است.

حقیقت گشتشان کان مرغ دمساز به اقصای مداین کرده پرواز

برایشان آشکار شد که آن پرنده هم‌دم و همراه، به دورترین نقاط مداین پرواز کرده است.

نکته ادبی: مرغ دمساز استعاره از شیرین است.

قرار آن شد که دیگر باره شاپور چو پروانه شود دنبال آن نور

تصمیم بر این شد که شاپور دوباره مانند پروانه‌ای به دنبال آن نور (شیرین) برود.

نکته ادبی: تشبیه عاشق (شاپور در مسیر جست‌وجو) به پروانه که گرد شمع می‌گردد.

زمرد را سوی کان آورد باز ریاحین را به بستان آورد باز

زمرد را به معدن بازگرداند و گل‌ها را به باغ برگرداند (شیرین را به شاه برساند).

نکته ادبی: این بیت کنایه از بازگرداندنِ هر چیزی به جایگاه اصلی خود است.