خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار

نظامی
سخن گوینده پیر پارسی خوان چنین گفت از ملوک پارسی دان
که چون خسرو به ارمن کس فرستاد به پرسش کردن آن سرو آزاد
شب و روز انتظار یار می داشت امید وعده دیدار می داشت
به شام و صبح اندر خدمت شاه کمر می بست چون خورشید و چون ماه
چو تخت آرای شد طرف کلاهش ز شادی تاج سر می خواند شاهش
گرامی بود بر چشم جهاندار چنین تا چشم زخم افتاد در کار
که از پولاد کاری خصم خونریز درم را سکه زد بر نام پرویز
به هر شهری فرستاد آن درم را بشورانید از آن شاه عجم را
ز بیم سکه و نیروی شمشیر هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر
چنان پنداشت آن منصوبه را شاه که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه
بر آن دلشد که لعبی چند سازد بگیرد شاه نو را بند سازد
حسابی بر گرفت از روی تدبیر نبود آگه ز بازیهای تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن نه در عقده مه نو را گرفتن
چو هر کو راستی در دل پذیرد جهان گیرد جهان او را نگیرد
بزرگ امید ازین معنی خبر یافت شه نو را به خلوت جست و دریافت
حکایت کرد کاختر در وبالست ملک را با تو قصد گوشمالست
بباید زفت روزی چند ازین پیش شتاب آوردن و بردن سر خویش
مگر کاین آتشت بی دود گردد وبال اخترت مسعود گردد
چو خسرو دید کاشوب زمانه هلاکش را همی سازد بهانه
به مشگو رفت پیش مشگ مویان وصیت کرد با آن ماهرویان
که می خواهم خرامیدن به نخجیر دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر
شما خندان و خرم دل نشینید طرب سازید و روی غم نبینید
گر آید نار پستانی در این باغ چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
فرود آرید کان مهمان عزیز است شما ماهید و خورشید آن کنیز است
بمانیدش که تا بیغم نشیند طرب می سازد و شادی گزیند
و گر تنگ آید از مشکوی خضرا چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا
در آن صحرا که او خواهد بتازید بهشتی روی را قصری بسازید
بدان صورت که دل دادش گوائی خبر می داد از الهام خدائی
چو گفت این قصه بیرون رفت چون باد سلیمان وار با جمعی پریزاد
زمین کن کوه خود را گرم کرده سوی ارمن زمین را نرم کرده
ز بیم شاه می شد دل پر از درد دو منزل را به یک منزل همی کرد
قضا را اسبشان در راه شد سست در آن منزل که آن مه موی می شست
غلامان را بفرمود ایستادن ستوران را علوفه برنهادن
تن تنها ز نزدیک غلامان سوی آن مرغزار آمد خرامان
طوافی زد در آن فیروزه گلشن میان گلشن آبی دید روشن
چو طاووسی عقابی باز بسته تذروی بر لب کوثر نشسته
گیا را زیر نعل آهسته می سفت در آن آهستگی آهسته می گفت
گر این بت جان بودی چه بودی ور این اسب آن من بودی چه بودی
نبود آگه که آن شبرنگ و آن ماه به برج او فرود آیند ناگاه
بسا معشوق کاید مست بر در سبل در دیده باشد خواب در سر
بسا دولت که آید بر گذرگاه چو مرد آگه نباشد گم کند راه
ز هر سو کرد بر عادت نگاهی نظر ناگه در افتادش به ماهی
چو لختی دید از آن دیدن خطر دید که بیش آشفته شد تا بیشتر دید
عروسی دید چون ماهی مهیا که باشد جای آن مه بر ثریا
نه ماه آیینهٔ سیماب داده چو ماه نخشب از سیماب زاده
در آب نیلگون چون گل نشسته پرندی نیلگون تا ناف بسته
همه چشمه ز جسم آن گل اندام گل بادام و در گل مغز بادام
حواصل چون بود در آب چون رنگ؟ همان رونق در او از آب و از رنگ
ز هر سو شاخ گیسو شانه می کرد بنفشه بر سر گل دانه می کرد
اگر زلفش غلط می کرد کاری که دارم در بن هر موی ماری
نهان با شاه می گفت از بنا گوش که مولای توام هان حلقه در گوش
چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج به بازی زلف او چون مار بر گنج
فسونگر مار را نگرفته در مشت گمان بردی که مار افسای را کشت
کلید از دست بستانبان فتاده ز بستان نار پستان در گشاده
دلی کان نار شیرین کار دیده ز حسرت گشته چون نار کفیده
بدان چشمه که جای ماه گشته عجب بین کافتاب از راه گشته
چو بر فرق آب می انداخت از دست فلک بر ماه مروارید می بست
تنش چون کوه برفین تاب می داد ز حسرت شاه را برفاب می داد
شه از دیدار آن بلور دلکش شده خورشید یعنی دل پر آتش
فشاند از دیده باران سحابی که طالع شد قمر در برج آبی
سمنبر غافل از نظاره شاه که سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو ماه آمد برون از ابر مشگین به شاهنشه در آمد چشم شیرین
همائی دید بر پشت تذروی به بالای خدنگی رسته سروی
ز شرم چشم او در چشمه آب همی لرزی چون در چشمه مهتاب
جز این چاره ندید آن چشمه قند که گیسو را چو شب بر مه پراکند
عبیر افشاند بر ماه شب افروز به شب خورشید می پوشید در روز
سوادی بر تن سیمین زد از بیم که خوش باشد سواد نقش بر سیم
دل خسرو بر آن تابنده مهتاب چنان چون زر در آمیزد به سیماب
ولی چون دید کز شیر شکاری بهم در شد گوزن مرغزاری
زبون گیری نکرد آن شیر نخجیر که نبود شیر صیدافکن زبون گیر
به صبری کاورد فرهنگ در هوش نشاند آن آتش جوشنده را جوش
جوانمردی خوش آمد را ادب کرد نظرگاهش دگر جائی طلب کرد
به گرد چشمه دل را دانه می کاشت نظر جای دگر بیگانه می داشت
دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند دو تشنه کز دو آب آزار دیدند
همان را روز اول چشمه زد راه همین از چشمه ای افتاد در چاه
به سرچشمه گشاید هر کسی رخت به چشمه نرم گردد توشه سخت
جز ایشان را که رخت از چشمه بردند ز نرمیها به سختیها سپردند
نه بینی چشمه ای کز آتش دل ندارد تشنه ای را پای در گل
نه خورشید جهان کاین چشمه خون بدین کار است گردان گرد گردون
چو شه می کرد مه را پرده داری که خاتون برد نتوان بی عماری
برون آمد پریرخ چون پری تیز قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز
حسابی کرد با خود کاین جوانمرد که زد بر گرد من چون چرخ ناورد
شگفت آید مرا گر یار من نیست دلم چون برد اگر دلدار من نیست
شنیدم لعل در لعل است کانش اگر دلدار من شد کو نشانش
نبود آگه که شاهان جامه راه دگرگونه کنند از بیم بدخواه
هوای دل رهش می زد که برخیز گل خود را بدین شکر برآمیز
گر آن صورت بد این رخشنده جانست خبر بود آن واین باری عیانست
دگر ره گفت از این ره روی برتاب روا نبود نمازی در دو محراب
ز یک دوران دو شربت خورد نتوان دو صاحب را پرستش کرد نتوان
و گر هست این جوان آن نازنین شاه نه جای پرسش است او را در این راه
مرا به کز درون پرده بیند که بر بی پردگان گردی نشیند
هنوز از پرده بیرون نیست این کار ز پرده چون برون آیم بیکبار
عقاب خویش را در پویه پر داد ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد
تک از باد صبا پیشی گرفته به جنبش با فلک خویشی گرفته
پری را می گرفت از گرم خیزی به چشم دیو در می شد ز تیزی
پس از یک لحضه خسرو باز پس دید به جز خود ناکسم گر هیچکس دید
ز هر سو کرد مرکب را روانه نه دل دید و نه دلبر در میانه
فرود آمد بدان چشمه زمانی ز هر سو جست از آن گوهرنشانی
شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز بدین زودی کجا رفت آن دلاویز
گهی سوی درختان دید گستاخ که گوئی مرغ شد پرید بر شاخ
گهی دیده به آب چشمه می شست چو ماهی ماه را در آب می جست
زمانی پل بر آب چشم بستی گهی بر آب چشمه پل شکستی
ز چشمش برده آن چشمه سیاهی در او غلطید چون در چشمه ماهی
چنان نالید کز بس نالش او پشیمان شد سپهر از مالش او
مه و شبدیز را در باغ می جست به چشمی باز و چشمی زاغ می جست
ز هر سو حمله بر چون باز نخجیر که زاغی کرد بازش را گرو گیر
از آن زاغ سبک پر مانده پر داغ جهان تاریک بروی چون پر زاغ
شده زاغ سیه باز سپیدش درخت خار گشته مشک بیدش
ز بیدش گربه بید انجیر کرده سرشگش تخم بید انجیر خورده
خمیده بیدش از سودای خورشید بلی رسم است چوگان کردن از بید
بر آورد از جگر سوزنده آهی که آتش در چو من مردم گیاهی
بهاری یافتم زو بر نخوردم فراتی دیدم و لب تر نکردم
به نادانی ز گوهر داشتم چنگ کنون می بایدم بر دل زدن سنگ
گلی دیدم نچیدم بامدادش دریغا چون شب آمد برد بادش
در آبی نرگسی دیدم شکفته چو آبی خفته وز او آب خفته
شنیدم کاب خفتد زر شود خاک چرا سیماب گشت آن سرو چالاک
همائی بر سرم می داد سایه سریرم را ز گردون کرد پایه
بر آن سایه چو مه دامن فشاندم چو سایه لاجرم بی سنگ ماندم
نمد زینم نگردد خشک از این خون بترزینم تبر زین چون بود چون
برون آمد گلی از چشمه آب نمی گویم به بیداری که در خواب
کنون کان چشمه را با گل نه بینم چو خار آن به که بر آتش نشینم
که فرمودم که روی از مه بگردان چو بخت آمد به راهت ره بگردان
کدامین دیو طبعم را بر این داشت که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت
همه جائی شکیبائی ستودست جز این یکجا که صید از من ربودست
چو برق از جان چراغی برفروزم شکیب خام را بر وی بسوزم
اگر من خوردمی زان چشمه آبی نبایستی ز دل کردن کبابی
نصیحت بین که آن هندو چه فرمود که چون مالی بیابی زود خور زود
در این باغ از گل سرخ و گل زرد پشیمانی نخورد آنکس که برخورد
من وزین پس جگر در خون کشیدن ز دل پیکان غم بیرون کشیدن
زنم چندان طپانچه بر سر و روی که یارب یاربی خیزد ز هر موی
مگر کاسوده تر گردم در این درد تنور آتشم لختی سود سرد
ز بحر دیده چندان در ببارم که جز گوهر نباشد در کنارم
کسی کاو را ز خون آماس خیزد کی آسوده شود تا خون نریزد
زمانی گشت گرد چشمه نالان به گریه دستها بر چشم مالان
زمانی بر زمین افتاد مدهوش گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش
از آن سرو روان کز چنگ رفته ز سروش آب و از گل رنگ رفته
سهی سروش فتاده بر سر خاک شده لرزان چنان کز باد خاشاک
به دل گفتا گر این ماه آدمی بود کجا آخر قدمگاهش زمی بود
و گر بود او پری دشوار باشد پری بر چشمه ها بسیار باشد
به کس نتوان نمود این داوری را که خسرو دوست می دارد پریرا
مرا زین کار کامی برنخیزد پری پیوسته از مردم گریزد
به جفت مرغ آبی باز کی شد پری با آدمی دمساز کی شد
سلیمانم بباید نام کردن پس آنگاهی پری را رام کردن
ازین اندیشه لختی باز می گفت حکایت های دلپرداز می گفت
به نومیدی دل از دلخواه برداشت به دارالملک ارمن راه برداشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سخن گوینده پیر پارسی خوان چنین گفت از ملوک پارسی دان

راویِ پیر که داستان‌های باستانی ایران را می‌خواند، این‌گونه از پادشاهانِ دانایِ ایران نقل می‌کند.

نکته ادبی: پارسی‌خوان اشاره به روایت‌گر تاریخ و اساطیر ایران باستان دارد.

که چون خسرو به ارمن کس فرستاد به پرسش کردن آن سرو آزاد

که وقتی خسرو به سوی ارمنستان کسی را فرستاد تا از آن محبوبِ آزاد و بلندمرتبه احوال‌پرسی کند.

نکته ادبی: سرو آزاد کنایه از معشوقی است که قامتی موزون و آزاده‌منش دارد.

شب و روز انتظار یار می داشت امید وعده دیدار می داشت

خسرو شب و روز در انتظارِ دیدارِ یار بود و همواره به رسیدن زمان ملاقات امید می‌بست.

نکته ادبی: اشاره به اشتیاق و بی‌قراری عاشق برای وصال.

به شام و صبح اندر خدمت شاه کمر می بست چون خورشید و چون ماه

او شب و روز در خدمتِ شاه بود و مانند خورشید و ماه، کمر به خدمت بسته و آماده‌باش بود.

نکته ادبی: تشبیه کمر بستن به خورشید و ماه برای نشان دادنِ درخشش و آمادگی کامل.

چو تخت آرای شد طرف کلاهش ز شادی تاج سر می خواند شاهش

هنگامی که کلاهش را با وقار بر سر گذاشت و آراسته شد، شاه او را به خاطرِ زیبایی و مقامش، مایه شادی و افتخارِ خود می‌دانست.

نکته ادبی: تخت‌آرای کنایه از کسی است که لایق نشستن بر تخت است.

گرامی بود بر چشم جهاندار چنین تا چشم زخم افتاد در کار

او در نظرِ شاهِ جهان‌دار بسیار عزیز و گرامی بود تا اینکه سرانجام، چشم‌زخم و بدخواهی به کار او راه یافت.

نکته ادبی: چشم زخم در ادبیات کلاسیک به معنای حسادت و بدخواهی اطرافیان است.

که از پولاد کاری خصم خونریز درم را سکه زد بر نام پرویز

ماجرا از این قرار بود که دشمنِ خونریز با تکیه بر نیروی نظامی و سکه‌زدن به نامِ خود (پرویز)، سعی در تحریک او داشت.

نکته ادبی: پولاد کاری کنایه از قدرت نظامی و شمشیرزنی است.

به هر شهری فرستاد آن درم را بشورانید از آن شاه عجم را

آن دشمن سکه‌ها را به هر شهری فرستاد تا مردم را بشوراند و پادشاه عجم (خسرو) را نگران و آشفته کند.

نکته ادبی: سکه زدن نشانه اعلام استقلال و شورش در آن روزگار بوده است.

ز بیم سکه و نیروی شمشیر هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر

پادشاهِ پیر (خسرو) از بیمِ قدرتِ سکه و نیروی شمشیرِ آن جوانِ قدرتمند، دچار هراس شد.

نکته ادبی: کهن گرگ و جوان شیر تضادی برای نشان دادن تقابل دو قدرت است.

چنان پنداشت آن منصوبه را شاه که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه

خسرو چنان تصور کرد که این توطئه، بازیِ شطرنجی است که خسرو ناگهان در آن شکست خورده است.

نکته ادبی: شطرنج استعاره از تدبیر سیاسی و بازی قدرت است.

بر آن دلشد که لعبی چند سازد بگیرد شاه نو را بند سازد

او تصمیم گرفت تدبیری بیندیشد و نقشه‌ای بکشد تا پادشاهِ نوخاسته را به دام بیندازد و دستگیر کند.

نکته ادبی: بند ساختن کنایه از به دام انداختن است.

حسابی بر گرفت از روی تدبیر نبود آگه ز بازیهای تقدیر

او با تدبیر و اندیشه، نقشه‌ای طراحی کرد، غافل از آنکه از بازی‌های تقدیر و سرنوشت بی‌خبر بود.

نکته ادبی: تقدیر در اینجا به معنای مشیت الهی و اتفاقات پیش‌بینی‌ناپذیر است.

که نتوان راه خسرو را گرفتن نه در عقده مه نو را گرفتن

زیرا که نمی‌توان راهِ خسرو را سد کرد، همان‌طور که نمی‌توان ماه نو را در چنگ گرفت و مهار کرد.

نکته ادبی: عقده به معنای گره و کنایه از ناتوانی در مهار کردن سرنوشت بلند است.

چو هر کو راستی در دل پذیرد جهان گیرد جهان او را نگیرد

چرا که هر کس راستی و صداقت را در دل بپروراند، جهان را به تسخیر در می‌آورد و جهان نمی‌تواند او را اسیر خود کند.

نکته ادبی: مفهوم پیروزیِ حقیقت بر مکر و حیله.

بزرگ امید ازین معنی خبر یافت شه نو را به خلوت جست و دریافت

بزرگ امید از این ماجرا آگاه شد و پادشاهِ جوان را در خلوت یافت و با او سخن گفت.

نکته ادبی: بزرگ امید، شخصیت خردمند و مشاور خسرو است.

حکایت کرد کاختر در وبالست ملک را با تو قصد گوشمالست

او خبر داد که ستاره‌ی بختِ تو در وضعیتی بد قرار دارد و حکومت قصد دارد تو را تنبیه و گوشمالی دهد.

نکته ادبی: اختر در وبال، اصطلاح نجومی به معنای نحوست و بدشگونی است.

بباید زفت روزی چند ازین پیش شتاب آوردن و بردن سر خویش

بهتر است چند روزی از این مهلکه دور شوی و با شتاب خود را به جای امنی برسانی.

نکته ادبی: بردن سر خویش کنایه از نجات جان است.

مگر کاین آتشت بی دود گردد وبال اخترت مسعود گردد

شاید با این دوری، این آتشِ بلا خاموش شود و ستاره‌ی بختت دوباره سعد و خوش‌یمن گردد.

نکته ادبی: آتش بی دود کنایه از خطری است که از بین رفته است.

چو خسرو دید کاشوب زمانه هلاکش را همی سازد بهانه

وقتی خسرو دید که آشوب و فتنه زمانه، بهانه برای نابودی او ساخته است، تصمیم به رفتن گرفت.

نکته ادبی: آشوب زمانه نماد ناپایداری قدرت و دنیاست.

به مشگو رفت پیش مشگ مویان وصیت کرد با آن ماهرویان

به خلوتگاهِ همسرانِ زیباروی خود رفت و با آن ماهرویان وصیت و خداحافظی کرد.

نکته ادبی: مشگ مویان کنایه از زنان زیبارویی است که گیسوانی خوش‌بو دارند.

که می خواهم خرامیدن به نخجیر دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر

به آنان گفت: می‌خواهم برای شکار، حدود دو هفته از این قصر دلگیر بیرون بروم.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار است.

شما خندان و خرم دل نشینید طرب سازید و روی غم نبینید

شما شادمان و خرم بمانید، جشن بگیرید و هرگز غم به دل راه ندهید.

نکته ادبی: طرب سازی به معنای شادی کردن و خوش گذراندن است.

گر آید نار پستانی در این باغ چو طاووسی نشسته بر پر زاغ

اگر در این مدت، بانوی زیبارویی (مانند شیرین) به این باغ آمد که همچون طاووسی بر پرِ کلاغ نشسته باشد.

نکته ادبی: نار پستان کنایه از دختری جوان و زیبارو است. تقابل طاووس و زاغ استعاره از زیبایی درخشان اوست.

فرود آرید کان مهمان عزیز است شما ماهید و خورشید آن کنیز است

از او به خوبی پذیرایی کنید که مهمان عزیزی است؛ شما همانند ماه هستید و او خورشید است که گویی کنیز شماست.

نکته ادبی: ماه و خورشید نمادهای تعالی زیبایی هستند.

بمانیدش که تا بیغم نشیند طرب می سازد و شادی گزیند

اجازه دهید او با آرامش بماند، شادی کند و اوقات خوشی داشته باشد.

نکته ادبی: تاکید بر مهمان‌نوازی و حفظ حرمت.

و گر تنگ آید از مشکوی خضرا چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا

و اگر از فضای قصر دلتنگ شد، همچون خضر که به جستجوی آب حیات به صحرا می‌رفت، او را به صحرا ببرید.

نکته ادبی: تلمیح به حضرت خضر و ماجرای آب حیات.

در آن صحرا که او خواهد بتازید بهشتی روی را قصری بسازید

در هر صحرایی که خواست اسب بتازد، برای آن زیباروی قصری بنا کنید.

نکته ادبی: بهشتی‌روی توصیف شیرین است.

بدان صورت که دل دادش گوائی خبر می داد از الهام خدائی

او چنان گفت که گویی دلش به او الهام می‌کرد و خبر از یک تقدیر آسمانی می‌داد.

نکته ادبی: الهام خدایی نشان‌دهنده دست تقدیر در این ملاقات است.

چو گفت این قصه بیرون رفت چون باد سلیمان وار با جمعی پریزاد

چون این سخنان را گفت، همچون باد از قصر خارج شد؛ گویی سلیمانی بود که با لشکری از پریزادگان حرکت می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به سلیمان نبی و قدرت او بر پریان.

زمین کن کوه خود را گرم کرده سوی ارمن زمین را نرم کرده

او با عجله و اشتیاق راهِ کوهستان را در پیش گرفت و مسیرِ ارمنستان را برای خود هموار کرد.

نکته ادبی: گرم کردنِ کوه کنایه از سرعت زیاد و شور و اشتیاق برای رسیدن است.

ز بیم شاه می شد دل پر از درد دو منزل را به یک منزل همی کرد

از ترسِ شاه (دشمن)، دلش پر از درد بود و دو منزلِ راه را در یک منزل طی می‌کرد تا زودتر برسد.

نکته ادبی: دو منزل به یک منزل کردن کنایه از سرعت بسیار زیاد در سفر است.

قضا را اسبشان در راه شد سست در آن منزل که آن مه موی می شست

بر حسب اتفاق، اسبشان در راه خسته شد و در همان جایی توقف کردند که آن زیبارو (شیرین) داشت گیسوانش را می‌شست.

نکته ادبی: مه موی کنایه از شیرین است.

غلامان را بفرمود ایستادن ستوران را علوفه برنهادن

به غلامان دستور داد بایستند و به اسب‌ها علوفه بدهند.

نکته ادبی: ستوران به معنای چارپایان و اسب‌هاست.

تن تنها ز نزدیک غلامان سوی آن مرغزار آمد خرامان

خسرو تنها از غلامان جدا شد و با آرامش به سمت آن مرغزار حرکت کرد.

نکته ادبی: خرامان نشانه وقار و آرامش در راه رفتن است.

طوافی زد در آن فیروزه گلشن میان گلشن آبی دید روشن

در آن باغِ سرسبز و زیبا گشتی زد و در میانِ گلستان، آبِ زلال و روشنی دید.

نکته ادبی: فیروزه گلشن استعاره از باغی با آب‌های زلال و سبزه‌زار است.

چو طاووسی عقابی باز بسته تذروی بر لب کوثر نشسته

او مانند طاووسی بود که پرهایش را بسته باشد و همچون کبکی که بر لبِ چشمه‌ای مقدس (کوثر) نشسته باشد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به طاووس و تذرو (قرقاول) برای نشان دادن زیبایی و وقار.

گیا را زیر نعل آهسته می سفت در آن آهستگی آهسته می گفت

او به آرامی روی سبزه گام برمی‌داشت و در آن سکوت، زیر لب سخنانی می‌گفت.

نکته ادبی: گیا را سفتن کنایه از قدم زدن آهسته و با طمانینه است.

گر این بت جان بودی چه بودی ور این اسب آن من بودی چه بودی

می‌گفت اگر این بتِ زیبا، جانِ من بود چه می‌شد؟ و اگر این اسب، مالِ من بود چه می‌شد؟

نکته ادبی: بت جان استعاره از معشوق زیباروست.

نبود آگه که آن شبرنگ و آن ماه به برج او فرود آیند ناگاه

او خبر نداشت که آن اسبِ سیاه و آن ماهِ زیبارو (شیرین)، ناگهان در قلمرو و تقدیرِ او قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: برج کنایه از جایگاه و سرنوشت است.

بسا معشوق کاید مست بر در سبل در دیده باشد خواب در سر

چه بسیار معشوقی که مست و خواب‌آلود بر درِ خانه می‌آید، در حالی که خواب در چشمانش است.

نکته ادبی: اشاره به غفلت عاشق و معشوق از تقدیری که در پیش است.

بسا دولت که آید بر گذرگاه چو مرد آگه نباشد گم کند راه

چه بسیار فرصت‌ها و دولتی که بر سرِ راه می‌آید، اما چون انسان آگاه نیست، راه را گم می‌کند.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و فرصت طلایی است.

ز هر سو کرد بر عادت نگاهی نظر ناگه در افتادش به ماهی

او طبق عادت به هر سو نگاهی کرد و ناگهان نگاهش به آن ماه (شیرین) افتاد.

نکته ادبی: ماه استعاره از چهره زیباست.

چو لختی دید از آن دیدن خطر دید که بیش آشفته شد تا بیشتر دید

وقتی کمی او را دید، خطر را حس کرد؛ زیرا هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر آشفته و عاشق می‌شد.

نکته ادبی: خطر دیدن کنایه از به دام عشق افتادن است.

عروسی دید چون ماهی مهیا که باشد جای آن مه بر ثریا

عروسی را دید همچون ماه که آماده بود؛ آن‌قدر زیبا که جایگاهش بر ستاره ثریا بود.

نکته ادبی: ثریا نماد جایگاه رفیع و والا است.

نه ماه آیینهٔ سیماب داده چو ماه نخشب از سیماب زاده

نه مثلِ ماهِ معمولی که از سیماب (جیوه) ساخته شده باشد، بلکه همچون ماهِ نخشب که گویی از سیماب زاده شده است.

نکته ادبی: ماه نخشب تلمیحی به داستان ماه مصنوعی و درخشان حکیم‌نخشب است.

در آب نیلگون چون گل نشسته پرندی نیلگون تا ناف بسته

در آبِ نیلگون مثلِ گلی نشسته بود و پارچه‌ای آبی‌رنگ تا ناف بر تن داشت.

نکته ادبی: نیلگون استعاره از رنگِ آب است.

همه چشمه ز جسم آن گل اندام گل بادام و در گل مغز بادام

تمامِ چشمه از انعکاسِ بدنِ آن گل‌اندام، مانند گل و مغزِ بادام، زیبا و درخشان شده بود.

نکته ادبی: گل بادام و مغز بادام تشبیهی برای لطافت پوست و زیبایی است.

حواصل چون بود در آب چون رنگ؟ همان رونق در او از آب و از رنگ

حواصیل در آب چه رنگی دارد؟ تمامِ آن زیبایی و رونقِ آب از وجودِ او بود.

نکته ادبی: حواصیل پرنده‌ای است که در آب زیبا دیده می‌شود؛ شاعر می‌گوید زیباییِ صحنه از وجودِ شیرین است.

ز هر سو شاخ گیسو شانه می کرد بنفشه بر سر گل دانه می کرد

او از هر سو گیسوانش را شانه می‌زد و بنفشه (کنایه از زلف) را بر گلِ چهره‌اش دانه می‌کرد (می‌آراست).

نکته ادبی: بنفشه نماد گیسوی سیاه و معطر است.

اگر زلفش غلط می کرد کاری که دارم در بن هر موی ماری

اگر زلفش به اشتباه کاری می‌کرد، می‌گفتم که در بنِ هر تارِ مویِ او ماری نهفته است (که دلم را می‌گزد).

نکته ادبی: مار کنایه از زلف پرپیچ و تاب و خطرناک معشوق است.

نهان با شاه می گفت از بنا گوش که مولای توام هان حلقه در گوش

او مخفیانه در کنار گوش شیرین نجوا می‌کرد که من سرور و مولای تو هستم و تو همچون بنده‌ای فرمان‌بردار، حلقه به گوشِ منی.

نکته ادبی: بناگوش به معنای برآمدگی زیر گوش و کنایه از نجوا در خلوت است.

چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج به بازی زلف او چون مار بر گنج

او همچون گنجی ارزشمند بود و گویی کیمیاگری قدرِ او را می‌سنجید، زلفانش نیز همچون ماری بر گردِ این گنج حلقه زده بودند.

نکته ادبی: کیمیاسنج استعاره از کسی است که توانایی شناخت گوهر و ارزش واقعی را دارد.

فسونگر مار را نگرفته در مشت گمان بردی که مار افسای را کشت

کسی که افسون‌گر (مارگیر) نیست، نباید مار را در مشت بگیرد؛ خسرو با دیدن شیرین تصور می‌کرد که او مارگیر (افسون‌گر) را از پای درآورده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که می‌گوید کسی که فن مارگیری نمی‌داند نباید به مار دست بزند.

کلید از دست بستانبان فتاده ز بستان نار پستان در گشاده

گویی کلید از دست باغبان رها شده و درِ باغ انار (اشاره به اندام شیرین) گشوده گشته است.

نکته ادبی: نار پستان کنایه از زیبایی‌های اندام زنانه است.

دلی کان نار شیرین کار دیده ز حسرت گشته چون نار کفیده

دلی که آن انار شیرین و زیبا را دیده است، از حسرت و اشتیاق همچون اناری که پوستش ترک خورده، شکافته شده است.

نکته ادبی: تشبیه دل به انار ترک‌خورده برای نشان دادن شدت حسرت.

بدان چشمه که جای ماه گشته عجب بین کافتاب از راه گشته

در آن چشمه که اکنون جایگاه ماه (شیرین) شده است، بنگر که چگونه خورشید (خسرو) از مسیر خود منحرف گشته و به سوی او آمده است.

نکته ادبی: تضاد میان ماه و خورشید کنایه از تقابل خسرو و شیرین است.

چو بر فرق آب می انداخت از دست فلک بر ماه مروارید می بست

هنگامی که شیرین دست در آب می‌برد و قطرات را می‌افشاند، گویی فلک بر چهره ماه، مروارید می‌پاشد.

نکته ادبی: تشبیه قطرات آب به مروارید و شیرین به ماه.

تنش چون کوه برفین تاب می داد ز حسرت شاه را برفاب می داد

بدن او همچون کوهی پوشیده از برف می‌درخشد و از شدتِ حسرت، برف‌ آب (اشاره به اشک یا عرق) به شاه می‌بخشد.

نکته ادبی: برفین کنایه از سپیدی و لطافت پوست است.

شه از دیدار آن بلور دلکش شده خورشید یعنی دل پر آتش

خسرو از دیدار آن اندام بلورین و دل‌ربا، گویی خورشیدی شد که دلی پر از آتشِ عشق دارد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای بیان حرارت عشق.

فشاند از دیده باران سحابی که طالع شد قمر در برج آبی

از چشمانش باران اشک فرو ریخت، گویی که ماه در برج آبی (طالع سعد و باران‌زا) قرار گرفته است.

نکته ادبی: اصطلاح نجومی برج آبی به معنای طالع خوش‌یمن و آب‌دار.

سمنبر غافل از نظاره شاه که سنبل بسته بد بر نرگسش راه

شیرین از نگاه‌های خسرو غافل بود، چرا که زلفانش (سنبل) همچون پرده‌ای بر چشمانش افتاده بود و راه دیدش را بسته بود.

نکته ادبی: سمنبر کنایه از زیباروی، سنبل استعاره از موی سیاه.

چو ماه آمد برون از ابر مشگین به شاهنشه در آمد چشم شیرین

همین که شیرین (ماه) از میان زلفان (ابر) بیرون آمد، چشمانش به پادشاه افتاد.

نکته ادبی: ابر مشکین استعاره از موهای سیاه است که چهره را پوشانده بود.

همائی دید بر پشت تذروی به بالای خدنگی رسته سروی

گویی هُمایی را بر پشت پرنده تذرو دید که قامتی بلند و موزون همچون سرو داشت.

نکته ادبی: هما نماد فر و شکوه، تذرو پرنده‌ای زیبا.

ز شرم چشم او در چشمه آب همی لرزی چون در چشمه مهتاب

از شرم نگاه خسرو، تنِ او در چشمه آب می‌لرزید، همان‌طور که بازتاب ماه در آب می‌لرزد.

نکته ادبی: تشبیه لرزش تن شیرین به لرزش تصویر ماه در آب.

جز این چاره ندید آن چشمه قند که گیسو را چو شب بر مه پراکند

آن دختر زیبا چاره‌ای جز این ندید که گیسوانش را همچون سیاهی شب بر چهره مهتاب‌گون خود فرو افکند.

نکته ادبی: چشمه قند کنایه از شیرینی دهان یا وجود اوست.

عبیر افشاند بر ماه شب افروز به شب خورشید می پوشید در روز

عطر و گیسوی خود را بر چهره‌اش پراکند؛ گویی در روشنایی روز، شب را بر ماه پوشاند.

نکته ادبی: عبیر به معنای عطر و ماده معطر است.

سوادی بر تن سیمین زد از بیم که خوش باشد سواد نقش بر سیم

از ترس و حیا، نقشی از سیاهی بر تن سیمین خود افکند، زیرا نقش سیاه بر زمینه نقره‌ای زیباست.

نکته ادبی: تن سیمین استعاره از پوست سفید.

دل خسرو بر آن تابنده مهتاب چنان چون زر در آمیزد به سیماب

دل خسرو در برابر آن زیبایی مهتاب‌گون، چنان گداخته شد که طلا در جیوه حل می‌شود.

نکته ادبی: سیماب استعاره از جیوه و کنایه از ناپایداری و بیقراری.

ولی چون دید کز شیر شکاری بهم در شد گوزن مرغزاری

اما وقتی دید که شیرِ شکاری (خسرو) با دیدن گوزن (شیرین) به تکاپو افتاده است، خودداری کرد.

نکته ادبی: شیر و گوزن نماد شکارچی و شکار است.

زبون گیری نکرد آن شیر نخجیر که نبود شیر صیدافکن زبون گیر

آن شیرِ شکارچیِ قدرتمند، به صید ضعیف تن نداد؛ چرا که شیرِ واقعی صیدِ ناتوان نمی‌کند.

نکته ادبی: تعبیر جوانمردی شاهانه در شکار نکردن صیدِ زبون.

به صبری کاورد فرهنگ در هوش نشاند آن آتش جوشنده را جوش

با صبری که خرد و فرهنگ در او ایجاد کرد، آن آتشِ جوشانِ شهوت را در وجودش فرونشاند.

نکته ادبی: تضاد میان آتش و جوش با صبر و آرامش.

جوانمردی خوش آمد را ادب کرد نظرگاهش دگر جائی طلب کرد

جوانمردیِ او، امیالش را ادب کرد و او را واداشت تا نگاهش را به جای دیگری معطوف کند.

نکته ادبی: ادب کردن به معنای تربیت کردن و کنترل کردنِ میل.

به گرد چشمه دل را دانه می کاشت نظر جای دگر بیگانه می داشت

دلش را در اطراف چشمه مشغول کرد (به دانه کاشتن)، اما نگاهش را از آن زیبایی دزدید و جای دیگر را نگریست.

نکته ادبی: کنایه از تلاش برای پرهیز از نگاه مستقیم.

دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند دو تشنه کز دو آب آزار دیدند

دو گل زیبا را بنگر که از دو چشمه (دو موقعیت) خار و رنج دیدند، و دو تشنه که از آب چشمه دچار آزار شدند.

نکته ادبی: اشاره به گرفتاری هر دو نفر در دام عشق.

همان را روز اول چشمه زد راه همین از چشمه ای افتاد در چاه

همان کسی (خسرو) که روز اول چشمه راهش را بست، همین دختر نیز از همین چشمه به چاهِ عشق افتاد.

نکته ادبی: کنایه از هم‌سرنوشت بودن آن‌ها.

به سرچشمه گشاید هر کسی رخت به چشمه نرم گردد توشه سخت

هر کس به سرچشمه می‌رود تا بار و بنه خود را باز کند؛ چشمه باعث می‌شود که توشه‌های سخت (سختی‌های راه) نرم شود.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت چشمه در رفع خستگی.

جز ایشان را که رخت از چشمه بردند ز نرمیها به سختیها سپردند

جز آن‌ها که از چشمه بهره بردند، دیگران سختی‌های بسیاری را از سر گذراندند.

نکته ادبی: تضاد نرمی و سختی.

نه بینی چشمه ای کز آتش دل ندارد تشنه ای را پای در گل

آیا چشمه‌ای را می‌بینی که از آتشِ دلِ عاشق، تشنه‌ای را در گل و لای گرفتار نکند؟

نکته ادبی: پای در گل ماندن کنایه از گرفتار شدن در عشق.

نه خورشید جهان کاین چشمه خون بدین کار است گردان گرد گردون

آیا خورشید جهان هم نیست که چشمه خون (عشق) او را در کارِ گردشِ فلک به حرکت واداشته است؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق محرک همه چیز است.

چو شه می کرد مه را پرده داری که خاتون برد نتوان بی عماری

چون خسرو برای آن ماه (شیرین) پرده‌داری می‌کرد، چرا که یک زن (خاتون) را نمی‌توان بدون هودج و محافظ به راه انداخت.

نکته ادبی: عماری به معنای هودج و محملی است که بر شتر می‌بستند.

برون آمد پریرخ چون پری تیز قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز

شیرین همچون پری از خیمه بیرون آمد، لباسی مخصوص پوشید و بر اسب شب‌رنگ خود سوار شد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو است.

حسابی کرد با خود کاین جوانمرد که زد بر گرد من چون چرخ ناورد

با خود اندیشید که این جوانمرد که اینگونه در اطراف من می‌چرخد، کیست؟

نکته ادبی: چرخ ناورد استعاره از حرکت و تکاپو.

شگفت آید مرا گر یار من نیست دلم چون برد اگر دلدار من نیست

اگر او یار من نیست، شگفت است؛ اگر دلدار من نیست، چگونه دل از من برد؟

نکته ادبی: بیان تعجب از قدرتِ عشق.

شنیدم لعل در لعل است کانش اگر دلدار من شد کو نشانش

شنیده‌ام که لعل در معدن است؛ اگر او دلدار من است، پس نشانه‌ها و علائمش کجاست؟

نکته ادبی: استعاره لعل برای یار، نشان‌دهنده ارزش و کمیابی.

نبود آگه که شاهان جامه راه دگرگونه کنند از بیم بدخواه

او نمی‌دانست که پادشاهان برای در امان ماندن از دشمن، لباس و ظاهر خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به ناشناخته ماندن خسرو.

هوای دل رهش می زد که برخیز گل خود را بدین شکر برآمیز

هوایِ دلش او را ترغیب می‌کرد که برخیز و گل خود را با این شکر (خسرو) درآمیز.

نکته ادبی: گل و شکر کنایه از وصال عاشق و معشوق.

گر آن صورت بد این رخشنده جانست خبر بود آن واین باری عیانست

اگر او همان است که تصور می‌کنم، این جانِ درخشان است و اگر قبلاً خبرش بود، اکنون واقعیت عیان شده است.

نکته ادبی: تقابل خبر و عیان.

دگر ره گفت از این ره روی برتاب روا نبود نمازی در دو محراب

سپس با خود گفت از این راه بازگرد، چرا که نماز خواندن در دو محراب (دو دلبر) جایز نیست.

نکته ادبی: استعاره از وفاداری و پرهیز از چندگانگی در عشق.

ز یک دوران دو شربت خورد نتوان دو صاحب را پرستش کرد نتوان

نمی‌توان از یک دوران (زمانه) دو شربت خورد و نمی‌توان همزمان دو صاحب را پرستش کرد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت در عشق.

و گر هست این جوان آن نازنین شاه نه جای پرسش است او را در این راه

و اگر این جوان همان پادشاه نازنین است، پس دیگر جای پرسش نیست که او در این راه چه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به شناختِ احتمالیِ خسرو.

مرا به کز درون پرده بیند که بر بی پردگان گردی نشیند

برای من بهتر است که او از پشت پرده مرا ببیند، چرا که بر روی افراد بی‌پرده گرد و غبار می‌نشیند (باعث رسوایی می‌شود).

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ حفظ حیا.

هنوز از پرده بیرون نیست این کار ز پرده چون برون آیم بیکبار

هنوز این کار به مرحله آشکار نرسیده است، وقتی از پرده بیرون بیایم، همه چیز برملا خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از افشا شدن راز.

عقاب خویش را در پویه پر داد ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد

اسب خود (عقاب) را به تاخت واداشت و از صدای نعل‌هایش، گاو و ماهی (زمین و زیرزمین) آگاه شدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن سرعت و قدرت اسب.

تک از باد صبا پیشی گرفته به جنبش با فلک خویشی گرفته

سرعت او از باد صبا پیشی گرفت و در حرکت خود با چرخ فلک هم‌نوا شد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت اسب به حرکت ستارگان.

پری را می گرفت از گرم خیزی به چشم دیو در می شد ز تیزی

به دلیل تندی و تیزی‌اش، گویی پری را می‌گرفت و به سرعت از دید دیو پنهان می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه شیرین به پری و پنهان شدن از دید خسرو.

پس از یک لحضه خسرو باز پس دید به جز خود ناکسم گر هیچکس دید

پس از لحظه‌ای خسرو پشت سر را نگریست و هیچ‌کس را ندید، گویی تنها خودش در آنجا حضور داشت.

نکته ادبی: تأکید بر ناپدید شدن شیرین.

ز هر سو کرد مرکب را روانه نه دل دید و نه دلبر در میانه

اسب را به هر سو راند، اما نه دلی دید و نه دلداری در آن میان یافت.

نکته ادبی: تکرارِ دل و دلدار برای تأکید بر فقدان معشوق.

فرود آمد بدان چشمه زمانی ز هر سو جست از آن گوهرنشانی

زمانی به آن چشمه فرود آمد و از هر سو به دنبال آن گوهرِ نایاب گشت.

نکته ادبی: گوهرنشانی کنایه از یافتنِ نشانِ معشوق.

شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز بدین زودی کجا رفت آن دلاویز

برای دلش شگفت‌آور بود که آن دلاویز چگونه با چنین سرعتی ناپدید شد.

نکته ادبی: دلاویز به معنای زیبا و دل‌ربا.

گهی سوی درختان دید گستاخ که گوئی مرغ شد پرید بر شاخ

گاهی با جسارت به درختان نگاه می‌کرد، گویی تصور می‌کرد که او پرنده شده و بر شاخسار پریده است.

نکته ادبی: استعاره از ناباوری خسرو در رفتن شیرین.

گهی دیده به آب چشمه می شست چو ماهی ماه را در آب می جست

گاه چهره‌ام را در آب چشمه می‌شستم و در همان حال، مانند ماهی که در آب به دنبال ماه می‌گردد، به دنبال تصویر یار در آب بودم.

نکته ادبی: استعاره از بازتابِ ماه در آب که نمادی از جمالِ معشوق است.

زمانی پل بر آب چشم بستی گهی بر آب چشمه پل شکستی

گاهی با تردید در کنار این چشمه مردد بودم و گاهی با تصمیمِ نسنجیده، پیوندِ میان خود و این فرصت را از هم گسستم.

نکته ادبی: پل زدن و شکستن پل، کنایه از برقراری یا قطعِ پیوند و رابطه است.

ز چشمش برده آن چشمه سیاهی در او غلطید چون در چشمه ماهی

آن چشمه زیبایی چشمانش را از من گرفت؛ یار مانند ماهی در چشمه غلتید و پنهان شد.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ سریع و گریزپایِ معشوق که به ماهی تشبیه شده است.

چنان نالید کز بس نالش او پشیمان شد سپهر از مالش او

آن‌قدر با سوز و گداز نالیدم که از شدتِ این فریادها، آسمان نیز از کرده خود پشیمان شد.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای نشان دادن عمقِ اندوه که کل هستی را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

مه و شبدیز را در باغ می جست به چشمی باز و چشمی زاغ می جست

در باغ به دنبال ماه (یار) و شبدیز (اسب) می‌گشتم؛ چشمی باز و مشتاق داشتم و چشمی که در آن خستگی و سیاهی (مانند زاغ) بود.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو پرویز است؛ تضاد میان چشمی که می‌بیند و چشمی که در تیرگی است.

ز هر سو حمله بر چون باز نخجیر که زاغی کرد بازش را گرو گیر

مانند بازی که به شکار حمله می‌کند به هر سو تاختم، اما افسوس که رقیبی (زاغ) فرصت را از من ربود.

نکته ادبی: زاغ نماد شوم‌بختی و رقیب است که مانعِ شکارِ باز (عاشق/معشوق) می‌شود.

از آن زاغ سبک پر مانده پر داغ جهان تاریک بروی چون پر زاغ

از دست آن کلاغِ سبک‌پر (بدخواه) که داغِ دوری بر دلم گذاشت، جهان در چشمانم مانند پرِ کلاغ تیره و تار گشت.

نکته ادبی: تشبیه جهان به پر زاغ برای نشان دادن نهایت تاریکی و ناامیدی.

شده زاغ سیه باز سپیدش درخت خار گشته مشک بیدش

شرایط دگرگون شده است؛ بختِ سفیدِ من (باز) به کلاغی سیاه تبدیل شده و درخت مشک‌بیدِ خوش‌بو به درختِ خار مبدل گشته است.

نکته ادبی: تغییر صفات اشیا در نگاهِ عاشقِ دل‌شکسته (تغییر از نیکی به بدی).

ز بیدش گربه بید انجیر کرده سرشگش تخم بید انجیر خورده

درخت بیدِ من به بیدانجیر تبدیل شده و اشکم، تخمِ این درختِ خاردار را آبیاری کرده است.

نکته ادبی: استعاره از تلخ‌کامی که حتی در سرنوشتِ طبیعتِ پیرامونِ شاعر نیز اثر گذاشته است.

خمیده بیدش از سودای خورشید بلی رسم است چوگان کردن از بید

شاخه بید در آرزوی خورشید خمیده است؛ البته رسم است که از شاخه بید برای ساختن چوگان استفاده می‌کنند و آن را خم می‌کنند.

نکته ادبی: ذکرِ یک رسمِ قدیمی برای توجیهِ حالتِ افتادگی و خمیدگی درخت بید.

بر آورد از جگر سوزنده آهی که آتش در چو من مردم گیاهی

از عمقِ جان آهی سوزان برکشیدم که این آتش، وجودِ گیاه‌مانند و نحیفِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به گیاه برای نشان دادن ضعف و شکنندگی در برابر آتشِ عشق.

بهاری یافتم زو بر نخوردم فراتی دیدم و لب تر نکردم

بهارِ وصال را یافتم اما از آن بهره نبردم؛ رودی پرآب دیدم اما لبم را تر نکردم.

نکته ادبی: کنایه از کوتاهی کردن در استفاده از فرصت طلایی.

به نادانی ز گوهر داشتم چنگ کنون می بایدم بر دل زدن سنگ

از روی نادانی گوهرِ گران‌بها را رها کردم؛ اکنون سزاوار آنم که برای این غفلت، دلم را سنگ بزنم (خود را تنبیه کنم).

نکته ادبی: سنگ زدن به دل کنایه از توبه و تلافیِ دردناکِ اشتباهِ گذشته است.

گلی دیدم نچیدم بامدادش دریغا چون شب آمد برد بادش

صبحگاه گلی دیدم و نچیدم؛ دریغا که چون شب فرا رسید، باد آن را با خود برد.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ لحظاتِ خوش و فرصت‌های جوانی.

در آبی نرگسی دیدم شکفته چو آبی خفته وز او آب خفته

در آب، گُلِ نرگسی دیدم که شکفته بود؛ گویی آبی خفته بود و از آن، آبی (نور/چشم) دیگر به خواب رفته بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه «آب» (هم به معنای آبِ چشمه و هم به معنای فروغ و جلوه).

شنیدم کاب خفتد زر شود خاک چرا سیماب گشت آن سرو چالاک

شنیده‌ام که اگر آب بخوابد و راکد شود، زر می‌شود؛ پس چرا آن سروِ چالاک و زیبا به سیماب (جیوه/ناپایدار) تبدیل شد؟

نکته ادبی: تضاد بین زر (ثبات و ارزش) و سیماب (ناپایداری و اضطراب).

همائی بر سرم می داد سایه سریرم را ز گردون کرد پایه

همایی بر سرم سایه افکنده بود و جایگاه و مقام مرا به اوج آسمان رسانده بود.

نکته ادبی: هما نماد سعادت و پادشاهی است.

بر آن سایه چو مه دامن فشاندم چو سایه لاجرم بی سنگ ماندم

من در برابر آن سایه، دامن‌افشانی کردم (قدر ندانستم) و در نتیجه، مانند سایه، بی‌پایگاه و بی‌ارزش ماندم.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ سایه به عنوانِ سرپناه و سایه به عنوانِ موجودی بدون وجود و استحکام.

نمد زینم نگردد خشک از این خون بترزینم تبر زین چون بود چون

زینِ اسبم از این خون (خون‌دلی که می‌خورم) خشک نمی‌شود؛ دیگر این تبرزین که بر زین اسب است، به چه کار می‌آید؟

نکته ادبی: ابرازِ بیزاری از ابزارِ جنگی در برابرِ اندوهِ عشق.

برون آمد گلی از چشمه آب نمی گویم به بیداری که در خواب

گلی از چشمه آب بیرون آمد؛ نمی‌دانم بیداری بود یا در خواب آن را دیدم.

نکته ادبی: بیانِ حالتِ تعلیق میان واقعیت و رویا به دلیلِ شدتِ شوق.

کنون کان چشمه را با گل نه بینم چو خار آن به که بر آتش نشینم

اکنون که دیگر آن چشمه را با آن گل نمی‌بینم، بهتر است که همچون خار بر آتش بنشینم (درد بکشم).

نکته ادبی: استعاره از تحملِ رنجِ دوری به عنوانِ کیفرِ از دست دادنِ یار.

که فرمودم که روی از مه بگردان چو بخت آمد به راهت ره بگردان

چه کسی به من دستور داد که از آن ماه روی بگردانم؟ وقتی بخت به تو رو می‌آورد، باید راهِ خود را به سمت او کج کنی.

نکته ادبی: خطاب به نفسِ خویش برای ملامتِ فرصت‌سوزی.

کدامین دیو طبعم را بر این داشت که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت

کدام دیوِ نادانی مرا واداشت که از باغ ارم (محلِ خوشبختی) بگذرم و آن را رها کنم؟

نکته ادبی: اشاره به باغ ارم به عنوان نمادِ بهشتِ زمینی که شاعر آن را از دست داده است.

همه جائی شکیبائی ستودست جز این یکجا که صید از من ربودست

در همه جا شکیبایی ستوده است، مگر در این یک مورد که صیدِ من (یار) از دستم رفته است.

نکته ادبی: استثنا قائل شدن برای عشق که در آن صبر، معنایی ندارد.

چو برق از جان چراغی برفروزم شکیب خام را بر وی بسوزم

مانند برق، چراغی در جانم روشن می‌کنم تا شکیباییِ خام و بیهوده را با آن بسوزانم.

نکته ادبی: استعاره از غیرت و شوری که بر صبر غلبه می‌کند.

اگر من خوردمی زان چشمه آبی نبایستی ز دل کردن کبابی

اگر من از آن چشمه آب نوشیده بودم (فرصت را غنیمت شمرده بودم)، اکنون مجبور نبودم دلم را کباب کنم.

نکته ادبی: اشاره به نتیجه‌گیریِ منطقی از فرصت‌سوزی.

نصیحت بین که آن هندو چه فرمود که چون مالی بیابی زود خور زود

نصیحتِ آن هندو را ببین که چه زیبا گفت: وقتی مالی (گنجی) به دست آوردی، بی‌درنگ از آن بهره ببر.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ عامیانه برای توجیهِ غنیمت شمردنِ لحظات.

در این باغ از گل سرخ و گل زرد پشیمانی نخورد آنکس که برخورد

در این باغِ زندگی، هر کس از گل‌های سرخ و زرد (نعمت‌های دنیا) بهره ببرد، پشیمان نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از گل برای فرصت‌های زندگی.

من وزین پس جگر در خون کشیدن ز دل پیکان غم بیرون کشیدن

من از این پس، جگرم را در خون خواهم کشید و پیکانِ غم را از دلم بیرون خواهم آورد (با رنج مقابله می‌کنم).

نکته ادبی: استعاره از تحمل رنجِ شدید برای تسکینِ دردِ درونی.

زنم چندان طپانچه بر سر و روی که یارب یاربی خیزد ز هر موی

آن‌قدر بر سر و روی خود سیلی می‌زنم که از هر تارِ مویم، فریادِ «یارب یارب» بلند شود.

نکته ادبی: اغراق در سوگواری و تضرع.

مگر کاسوده تر گردم در این درد تنور آتشم لختی سود سرد

شاید با این کار آرام‌تر شوم و این تنورِ آتشِ درونم، کمی سرد شود.

نکته ادبی: تشبیه دل به تنورِ آتش برای نشان دادن التهابِ درونی.

ز بحر دیده چندان در ببارم که جز گوهر نباشد در کنارم

آن‌قدر از دریای چشمانم اشک (گوهر) می‌بارم که در دامنم جز مروارید چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: تشبیه اشک به گوهر.

کسی کاو را ز خون آماس خیزد کی آسوده شود تا خون نریزد

کسی که دلش از خون متورم شده، تا زمانی که خون نریزد (اشک نریزد)، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه گریه به تخلیه خونِ دمل برای آرامش.

زمانی گشت گرد چشمه نالان به گریه دستها بر چشم مالان

مدتی دورِ چشمه نالان گشتم و با گریه، دستانم را بر چشمانم می‌مالیدم.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ حالتِ بی‌قراری و گریه.

زمانی بر زمین افتاد مدهوش گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش

زمانی از هوش رفتم و روی زمین افتادم و آن چشمه را مانند گلی در آغوش گرفتم.

نکته ادبی: تشبیه چشمه به گل برای نشان دادن پیوندِ عاطفی عاشق با مکانِ دیدار.

از آن سرو روان کز چنگ رفته ز سروش آب و از گل رنگ رفته

از آن سروِ روانی (یار) که از دست رفته، انگار آب از تنِ سرو و رنگ از گل پریده است.

نکته ادبی: استعاره از سرو برای قد و بالای یار.

سهی سروش فتاده بر سر خاک شده لرزان چنان کز باد خاشاک

آن سروِ بلند و زیبا که بر زمین افتاده، چنان لرزان است که گویی خاشاکی در برابر باد است.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن بی‌کسی و ضعفِ یار یا تصویرِ خیالیِ او.

به دل گفتا گر این ماه آدمی بود کجا آخر قدمگاهش زمی بود

با خود گفتم: اگر این ماه (یار) آدمی بود، ردِ پایش بر زمین کجاست؟

نکته ادبی: تلاشِ عقلی برای فهمیدن هویتِ معشوق.

و گر بود او پری دشوار باشد پری بر چشمه ها بسیار باشد

و اگر پری بود، شناختنش دشوار است، چرا که پری‌ها در کنار چشمه‌ها زیاد دیده می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای عامیانه درباره حضورِ پریان در کنارِ آب.

به کس نتوان نمود این داوری را که خسرو دوست می دارد پریرا

این ماجرا را به کسی نمی‌توانم بگویم، چون خسرو (پادشاه) عاشقِ پری‌هاست (و ممکن است او را تصاحب کند).

نکته ادبی: اشاره به حسادت یا ترس از رقابتِ پادشاه.

مرا زین کار کامی برنخیزد پری پیوسته از مردم گریزد

مرا از این کار سودی حاصل نمی‌شود، چون پری همیشه از آدمیان گریزان است.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی بر اساسِ تفاوتِ ماهوی انسان و پری.

به جفت مرغ آبی باز کی شد پری با آدمی دمساز کی شد

مرغِ آبی چگونه با ماهی جفت می‌شود؟ آدمیزاد چگونه می‌تواند با پری دمساز شود؟

نکته ادبی: تمثیل برای غیرممکن بودنِ وصالِ دو موجود از دو عالمِ متفاوت.

سلیمانم بباید نام کردن پس آنگاهی پری را رام کردن

باید مثل سلیمان قدرت داشته باشم تا بتوانم یک پری را رامِ خود کنم.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به قدرتِ حضرت سلیمان بر جن و پری.

ازین اندیشه لختی باز می گفت حکایت های دلپرداز می گفت

مدتی با این اندیشه‌ها کلنجار رفتم و حکایت‌های دردناکِ دل را برای خود بازگو کردم.

نکته ادبی: توصیفِ حدیثِ نفس و واگویه کردنِ درونی.

به نومیدی دل از دلخواه برداشت به دارالملک ارمن راه برداشت

با ناامیدی از دلبر دست شستم و راهیِ سرزمینِ ارمن شدم.

نکته ادبی: تصمیم نهایی برای حرکت و خروج از وضعیتِ سکون.