خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور

نظامی
برآمد ناگه مرغ فسون ساز به آیین مغان بنمود پرواز
چو شیرین دید در سیمای شاپور نشان آشنائی دادش از دور
به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد
اشارت کرد کان مغ را بخوانید وزین در قصه ای با او برانید
مگر داند که این صورت چه نامست چه آیین دارد و جایش کدامست
پرستاران به رفتن راه رفتند به کهبد حال صورت باز گفتند
فسونی زیر لب می خواند شاپور چو نزدیکی که از کاری بود دور
چو پای صید را در دام خود دید در آن جنبش صلاح آرام خود دید
به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست و گر هست از سر پا گفتنی نیست
پرستاران بر شیرین دویدند بگفتند آنچه از کهبد شنیدند
چو شیرین این سخن زیشان نیوشید ز گرمی در جگر خونش بجوشید
روانه شد چو سیمین کوه در حال در افکنده به کوه آواز خلخال
بر شاپور شد بی صبر و سامان به قامت چون سهی سروی خرامان
برو بازو چو بلورین حصاری سر وگیسو چو مشگین نوبهاری
کمندی کرده گیسوش از تن خویش فکنده در کجا در گردن خویش
ز شیرین کاری آن نقش جماش فرو بسته زبان و دست نقاش
رخ چون لعبتش در دلنوازی به لعبت باز خود می کرد بازی
دلش را برده بود آن هندوی چست به ترکی رخت هندو را همی جست
ز هندو جستن آن ترکتازش همه ترکان شده هندوی نازش
نقاب از گوش گوهرکش گشاده چو گوهر گوش بر دریا نهاده
لبی و صد نمک چشمی و صد ناز به رسم کهبدان در دادش آواز
که با من یک زمان چشم آشنا باش مکن بیگانگی یک دم مرا باش
چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید درنگ آوردن آنجا مصلحت دید
زبان دان مرد را زان نرگس مست زبانی ماند و آن دیگر شد از دست
ثناهای پریرخ بر زبان راند پری بنشست و او را نیز بنشاند
به پرسیدش که چونی وز کجائی که بینم در تو رنگ آشنایی
جوابش داد مرد کار دیده که هستم نیک و بد بسیار دیده
خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده است بر من هیچ رازی
ز حد باختر تا بوم خاور جهان را گشته ام کشور به کشور
زمین بگذار کز مه تا به ماهی خبر دارم زهر معنی که خواهی
چو شیرین یافت آن گستاخ روئی بدو گفتا در این صورت چه گوئی
به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور که باد از روی خوبت چشم بد دور
حکایت های این صورت دراز است وزین صورت مرا در پرده راز است
یکایک هر چه می دانم سر و پای بگویم با تو گر خالی بود جای
بفرمود آن صنم تا آن بتی چند بنات النعش وار از هم پراکند
چو خالی دید میدان آن سخندان درافکند از سخن گوئی به میدان
که هست این صورت پاکیزه پیکر نشان آفتاب هفت کشور
سکندر موکبی دارا سواری ز دارا و سکندر یادگاری
به خوبیش آسمان خورشید خوانده زمین را تخمی از جمشید مانده
شهنشه خسرو پرویز که امروز شهنشاهی به دو گشته است پیروز
وزین شیوه سخنهائی برانگیخت که از جان پروری با جان در آمیخت
سخن می گفت و شیرین هوش داده بدان گفتار شیرین گوش داده
بهر نکته فرو می شد زمانی دگر ره باز می جستش نشانی
سخن را زیر پرده رنگ می داد جگر می خورد و لعل از سنگ می داد
ازو شاپور دیگر راز ننهفت سخن را آشکارا کرد و پس گفت
پریرویا نهان می داری اسرار سخن در شیشه می گوئی پریوار
چرا چون گل زنی در پوست خنده سخن باید چو شکر پوست کنده
چو می خواهی که یابی روی درمان مکن درد از طبیب خویش پنهان
بت زنجیر موی از گفتن او برآشفت ای خوشا آشفتن او
ولی چون عشق دامن گیر بودش دگر بار از ره غدر آزمودش
حریفی جنس دید و خانه خالی طبق پوش از طبق برداشت حالی
به گستاخی بر شاپور بنشست در تنگ شکر را مهر بشکست
که ای کهبد به حق کردگارت که ایمن کن مرا در زینهارت
به حکم آنکه بس شوریده کارم چو زلف خود دلی شوریده دارم
در این صورت بدانسان مهر بستم که گوئی روز و شب صورت پرستم
به کار آی اندرین کارم به یک چیز که روزی من به کار آیم ترا نیز
چو من در گوش تو پرداختم راز تو نیز ار نکته ای داری در انداز
فسونگر در حدیث چاره جوئی فسونی به ندید از راستگوئی
چو یاره دست بوسی رایش افتاد چو خلخال زر اندر پایش افتاد
به صد سوگند گفت ای شمع یاران سزای تخت و فخر تاجداران
ز شب بدخواه تو تاریک دین تر ز ماه نو دلت باریک بین تر
به حق آنکه در زنهار اویم که چون زنهار دادی راست گویم
من آن صورتگرم کز نقش پرگار ز خسرو کردم این صورت نمودار
هر آنصورت که صورتگر نگارد نشان دارد ولیکن جان ندارد
مرا صورت گری آموختستند قبای جان دگر جا دوختستند
چو تو بر صورت خسرو چنینی ببین تا چون بود کاو را ببینی
جهانی بینی از نور آفریده جهان نادیده اما نور دیده
شگرفی چابکی چستی دلیری به مهر آهو به کینه تند شیری
گلی بی آفت باد خزانی بهاری تازه بر شاخ جوانی
هنوزش گرد گل نارسته شمشاد ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد
هنوزش پریغلق در عقابست هنوزش برگ نیلوفر در آبست
هنوزش آفتاب از ابر پاکست ز ابرو آفتاب او را چه باکست
به یک بوی از ارم صد در گشاده به دوزخ ماه را دو رخ نهاده
بر ادهم زین نهد رستم نهاد است به می خوردن نشیند کیقباد است
شبی کو گنج بخشی را دهد داد کلاه گنج قارون را برد باد
سخن گوید، در از مرجان برآرد زند شمشیر، شیر از جان برآرد
چو در جنبد رکاب قطب وارش عنان دزدی کند باد از غبارش
نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید حسب پرسی به حمدالله چو خورشید
جهان با موکبش ره تنگ دارد علم بالای هفت اورنگ دارد
چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ چو وقت آهن آید وای بر سنگ
چو دارد دشنه پولاد را پاس بسنباند زره ور باشد الماس
چو باشد نوبت شمشیر بازی خطیبان را دهد شمشیر غازی
قدمگاهش زمین را خسته دارد شتابش چرخ را آهسته داد
فلک با او به میدان کند شمشیر به گشتن نیز گه بالا و گه زیر
جمالش راکه بزم آرای عیدست هنر اصلی و زیبائی مزید است
به اقبالش دل استقبال دارد چو هست اقبال کار اقبال دارد
بدین فرو جمال آن عالم افروز هوای عشق تو دارد شب و روز
خیالت را شبی در خواب دیدست از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست
نه می نوشد نه با کس جام گیرد نه شب خسبد نه روز آرام گیرد
به جز شیرین نخواهد هم نفس را بدین تلخی مبادا عیش کس را
مرا قاصد بدین خدمت فرستاد تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد
از این در گونه گونه در همی سفت سخن چندان که می دانست می گفت
وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش
بدان آمد که صد بار افتد از پای به صنعت خویشتن می داشت بر جای
زمانی بود و گفت ای مرد هشیار چه می دانی کنون تدبیر این کار
بدو شاپور گفت ای رشک خورشید دلت آسوده باد و عمر جاوید
صواب آن شد که نگشائی به کس راز کنی فردا سوی نخجیر پرواز
چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز به نخجیر آی و از نخجیر بگریز
نه خواهد کس ترا دامن کشیدن نه در شبدیز شبرنگی رسیدن
تو چون سیاره میشو میل در میل من آیم گر توانم خود به تعجیل
یکی انگشتری از دست خسرو بدو بسپرد که این بر گیر و می رو
اگر در راه بینی شاه نو را به شاه نو نمای این ماه نو را
سمندش را به زرین نعل یابی ز سر تا پا لباسش لعل یابی
کله لعل و قبا لعل و کمر لعل رخش هم لعل بینی لعل در لعل
و گرنه از مداین راه می پرس ره مشگوی شاهنشاه می پرس
چو ره یابی به اقصای مداین روان بینی خزاین بر خزاین
ملک را هست مشگوئی چو فرخار در آن مشگو کنیزانند بسیار
بدان مشگوی مشک آگین فرود آی کنیزان را نگین شاه بنمای
در آن گلشن چو سرو آزاد می باش چو شاخ میوه تر شاد می باش
تماشای جمال شاه می کن مرادت را حساب آنگاه می کن
و گر من با توام چون سایه با تاج بدین اندرز رایت نیست محتاج
چو از گفتن فراغت یافت شاپور دمش در مه گرفت و حیله در حور
از آنجا رفت جان و دل پر امید بماند آن ماه را تنها چو خورشید
دویدند آن شکرفان سوی شیرین بنات النعش را کردند پروین
بفرمود اختران را ماه تابان کز آن منزل شوند آن شب شتابان
به نعل تازیان کوه پیکر کنند آن کوه را چون کان گوهر
روان کردند مهد آن دلنوازان چو مه تابان و چو خورشید تازان
سخن گویان سخن گویان همه راه بسر بردند ره را تا وطن گاه
از آن رفتن بر آسودند یک چند دل شیرین فرو مانده در آن بند
شبی کز شب جهان پر دود کردند جهان را دیده خواب آلود کردند
پرند سبز بر خورشید بستند گلی را در میان بید بستند
به بانو گفت شیرین کای جهانگیر برون خواهم شدن فردا به نخجیر
یکی فردا بفرما ای خداوند که تا شبدیز را بگشایم از بند
بر او بنشینم و صحرا نوردم شبانگه سوی خدمت باز گردم
مهین بانو جوابش داد کای ماه به جای مرکبی صد ملک در خواه
به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز به گاه پویه بس تند است و بس تیز
چو رعد تند باشد در غریدن چو باد تیز باشد در وزیدن
مبادا کز سر تندی و تیزی کند در زیر آب آتش ستیزی
و گر بر وی نشستن ناگزیرست نه شب زیباتر از بدر منیرست
لکام پهلوانی بر سرش کن به زیر خود ریاضت پرورش کن
رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

برآمد ناگه مرغ فسون ساز به آیین مغان بنمود پرواز

ناگهان آن هنرمندِ افسون‌گر پدیدار شد و با شیوه‌ای رمزآلود و بر طبقِ آیین زرتشتیان، هنر و مهارت خود را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: آیین مغان کنایه از شیوه‌ی سحری و رازآلودِ شاپور است.

چو شیرین دید در سیمای شاپور نشان آشنائی دادش از دور

وقتی شیرین در چهره شاپور نگریست، از دور به او احساس آشنایی دست داد.

نکته ادبی: سیمای شاپور به معنای چهره و هیبت اوست.

به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد

گمانِ شیرین درباره شاپور درست از آب درآمد، هرچند که هنوز تصویر خسرو را بر کاغذ ندیده بود.

نکته ادبی: رقم زدن در اینجا به معنای نقاشی کردن است.

اشارت کرد کان مغ را بخوانید وزین در قصه ای با او برانید

شیرین دستور داد آن مغ (شاپور) را فرا بخوانند تا درباره این داستان با او گفتگو کنند.

نکته ادبی: مغ در اینجا برای اشاره به شاپور به کار رفته است.

مگر داند که این صورت چه نامست چه آیین دارد و جایش کدامست

تا شاید بفهمند که این نقاشی متعلق به کیست و چه آدابی دارد و از کدام سرزمین آمده است.

نکته ادبی: آیین در اینجا به معنای خاستگاه و منش است.

پرستاران به رفتن راه رفتند به کهبد حال صورت باز گفتند

پرستاران به سوی شاپور رفتند و ماجرای نقاشی را برای او بازگو کردند.

نکته ادبی: کهبد در اینجا اشاره به شاپور است (شخصِ دانا یا پیرِ مغ).

فسونی زیر لب می خواند شاپور چو نزدیکی که از کاری بود دور

شاپور که در کار خود استاد بود، افسونی زیر لب می‌خواند و در عین نزدیکی، خود را دور و بی‌اعتنا نشان می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه شاپور به کسی که نزدیک است اما دور نشان می‌دهد، اشاره به زیرکی او دارد.

چو پای صید را در دام خود دید در آن جنبش صلاح آرام خود دید

شاپور وقتی دید شیرین به دامِ عشق افتاده است، صلاح دانست که آرام بگیرد و منتظر نتیجه بماند.

نکته ادبی: پای صید به کنایه از گرفتار شدن شیرین در دام عشق است.

به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست و گر هست از سر پا گفتنی نیست

شاپور در پاسخ گفت که این رازِ بزرگی است که به راحتی فاش نمی‌شود و اگر هم بشود، نباید در اینجا و به صورت سرپایی گفته شود.

نکته ادبی: سفتن به معنای سوراخ کردن (مروارید) و استعاره از فاش کردنِ رازِ گرانبهاست.

پرستاران بر شیرین دویدند بگفتند آنچه از کهبد شنیدند

پرستاران نزد شیرین بازگشتند و سخنان شاپور را به او رساندند.

نکته ادبی: جمله خبری ساده برای پیشبرد داستان.

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید ز گرمی در جگر خونش بجوشید

وقتی شیرین سخن شاپور را شنید، از شدتِ اشتیاق و حرارتِ عشق، خون در رگ‌هایش به جوش آمد.

نکته ادبی: جوشیدن خون کنایه از برانگیخته شدن احساسات و شور درونی است.

روانه شد چو سیمین کوه در حال در افکنده به کوه آواز خلخال

شیرین مانند کوهی از سیمِ گداخته به راه افتاد و صدای خلخال‌هایش در کوهستان پیچید.

نکته ادبی: سیمین کوه استعاره از زیبایی و استواری و سپیدیِ قامت شیرین است.

بر شاپور شد بی صبر و سامان به قامت چون سهی سروی خرامان

شیرین با قامتی موزون همچون سروِ آزاد، بی‌قرار نزد شاپور رفت.

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قامت بلند و موزون است.

برو بازو چو بلورین حصاری سر وگیسو چو مشگین نوبهاری

اندام و بازوهایش همچون دژی بلورین و موهایش چون بهاری خوشبو و سیاه بود.

نکته ادبی: مشگین نوبهاری استعاره از رنگ سیاه و عطر موهاست.

کمندی کرده گیسوش از تن خویش فکنده در کجا در گردن خویش

گیسوانش را همچون کمندی به گردن خود انداخته بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از آراستگی و کمال زیبایی شیرین.

ز شیرین کاری آن نقش جماش فرو بسته زبان و دست نقاش

هنرِ نقاش در به تصویر کشیدنِ زیبایی شیرین، زبان و دست او را از تعجب بسته است.

نکته ادبی: نقشِ جماش استعاره از تصویرِ زیبای شیرین است.

رخ چون لعبتش در دلنوازی به لعبت باز خود می کرد بازی

چهره شیرین در دلربایی مانند عروسکی بود که با خود بازی می‌کرد.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زیبایی بی‌نقص است.

دلش را برده بود آن هندوی چست به ترکی رخت هندو را همی جست

شاپورِ هوشمند که دلِ خسرو را برده بود، اکنون در پیِ به دست آوردنِ دلِ شیرین برای او بود.

نکته ادبی: هندو در اینجا استعاره از شاپور به خاطر هوش و زبردستی اوست.

ز هندو جستن آن ترکتازش همه ترکان شده هندوی نازش

با پیگیریِ شاپور، شیرینِ ترک‌تبار نیز شیفته و تسلیم او شد.

نکته ادبی: ترک و هندو در اینجا تضاد و ایهام دارند؛ ترک نشان زیبایی و هندو نشان چیره‌دستی است.

نقاب از گوش گوهرکش گشاده چو گوهر گوش بر دریا نهاده

نقاب از چهره گشود و گوش‌های زیبایش همانند مرواریدی بر دریا نمایان شد.

نکته ادبی: تشبیه گوش به گوهر و دریا.

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز به رسم کهبدان در دادش آواز

شیرین با چشمانی پر از ناز و لب‌هایی نمکین، به شیوه بزرگان با شاپور سخن گفت.

نکته ادبی: نمک استعاره از ملاحت و زیبایی دلنشین است.

که با من یک زمان چشم آشنا باش مکن بیگانگی یک دم مرا باش

از او خواست که با او روراست باشد و یک لحظه هم که شده، بیگانگی نکند.

نکته ادبی: چشم آشنا کنایه از انس و الفت است.

چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید درنگ آوردن آنجا مصلحت دید

شاپور وقتی این لحنِ شیرین را شنید، صلاح دید که دیگر سکوت نکند و لب به سخن بگشاید.

نکته ادبی: نیرنگ‌ساز در اینجا اشاره به هوش و سیاستِ شاپور است.

زبان دان مرد را زان نرگس مست زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

شاپورِ سخن‌دان، در برابر آن چشمان مستِ شیرین، زبانش بند آمد و عقل از سرش پرید.

نکته ادبی: نرگس مست استعاره از چشمانِ خمار و زیبای شیرین است.

ثناهای پریرخ بر زبان راند پری بنشست و او را نیز بنشاند

شاپور شروع به ستایش شیرین کرد و پری‌چهره او را به نشستن دعوت کرد.

نکته ادبی: پری‌رخ استعاره از زیبایی خارق‌العاده شیرین است.

به پرسیدش که چونی وز کجائی که بینم در تو رنگ آشنایی

شیرین از او پرسید: تو کیستی و از کجا آمده‌ای که در چهره‌ات نشانه‌ای از آشنایی می‌بینم؟

نکته ادبی: رنگ آشنایی کنایه از حسِ شناخت قبلی است.

جوابش داد مرد کار دیده که هستم نیک و بد بسیار دیده

شاپورِ کارآزموده پاسخ داد که من مردی سرد و گرم چشیده روزگار هستم.

نکته ادبی: نیک و بد بسیار دیده کنایه از تجربه و پختگی است.

خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده است بر من هیچ رازی

خداوند هیچ راز و پنهانی را در پست و بلندِ این جهان از من نپوشانده است.

نکته ادبی: اشاره به دانایی و آگاهی شاپور از اسرار جهان.

ز حد باختر تا بوم خاور جهان را گشته ام کشور به کشور

از غرب تا شرق جهان را گشته و سفر کرده‌ام.

نکته ادبی: باختر و خاور نماد گستره جهان هستند.

زمین بگذار کز مه تا به ماهی خبر دارم زهر معنی که خواهی

زمین را بگذار که من از آسمان تا اعماق دریا، از هر چه بخواهی خبر دارم.

نکته ادبی: از مه تا به ماهی کنایه از شمولِ کاملِ آگاهی است.

چو شیرین یافت آن گستاخ روئی بدو گفتا در این صورت چه گوئی

شیرین که گستاخیِ او را دید، پرسید: درباره این تصویر چه می‌گویی؟

نکته ادبی: گستاخ‌روئی به معنای صراحت و اعتماد به نفس است.

به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور که باد از روی خوبت چشم بد دور

شاپورِ نقاش در پاسخ گفت: خدا چشم بد را از چهره زیبای تو دور نگه دارد.

نکته ادبی: دعا و تعارف برای شروعِ گفتگو.

حکایت های این صورت دراز است وزین صورت مرا در پرده راز است

داستانِ این تصویر بسیار طولانی است و رازی در دل دارد که پنهان است.

نکته ادبی: در پرده بودن کنایه از نهان بودنِ حقیقت است.

یکایک هر چه می دانم سر و پای بگویم با تو گر خالی بود جای

اگر اینجا خلوت باشد، تک‌تکِ جزئیات این ماجرا را برایت می‌گویم.

نکته ادبی: سر و پای کنایه از تمامِ جزئیات و حقیقتِ موضوع است.

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند بنات النعش وار از هم پراکند

شیرین دستور داد تا اطرافیان پراکنده شوند، همچون ستارگانِ دب اکبر که از هم جدا هستند.

نکته ادبی: بنات‌النعش (دب اکبر) در اینجا نمادِ پراکندگی جمعیت است.

چو خالی دید میدان آن سخندان درافکند از سخن گوئی به میدان

شاپور وقتی میدان را خالی دید، شروع به سخنوری کرد.

نکته ادبی: به میدان افکندن کنایه از وارد شدن به اصل مطلب است.

که هست این صورت پاکیزه پیکر نشان آفتاب هفت کشور

گفت: این تصویرِ زیبا، نشان‌دهنده پادشاهِ هفت اقلیم است.

نکته ادبی: آفتابِ هفت کشور کنایه از شهرت و شکوه خسرو است.

سکندر موکبی دارا سواری ز دارا و سکندر یادگاری

او سرداری همچون سکندر و سواری همچون داراست که یادگاری از بزرگان است.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های تاریخی برای تعظیمِ مقامِ خسرو.

به خوبیش آسمان خورشید خوانده زمین را تخمی از جمشید مانده

آسمان او را خورشیدِ زیبایی خوانده و گویی او تنها بازمانده نسلِ جمشید است.

نکته ادبی: جمشید نمادِ شکوه و سلطنتِ اساطیری ایران است.

شهنشه خسرو پرویز که امروز شهنشاهی به دو گشته است پیروز

او خسرو پرویز است که امروز جهان به دستِ او پیروز و سربلند است.

نکته ادبی: خسرو پرویز شخصیت محوری و شاهِ مقتدر داستان است.

وزین شیوه سخنهائی برانگیخت که از جان پروری با جان در آمیخت

شاپور چنان سخنانی بر زبان آورد که عشق را در جانِ شیرین بیدار کرد.

نکته ادبی: جان پروری کنایه از برانگیختن احساسات پاک است.

سخن می گفت و شیرین هوش داده بدان گفتار شیرین گوش داده

شاپور سخن می‌گفت و شیرین با تمامِ وجود گوش می‌داد.

نکته ادبی: هوش دادن کنایه از دقت و توجهِ کامل است.

بهر نکته فرو می شد زمانی دگر ره باز می جستش نشانی

شاپور هر لحظه مکث می‌کرد تا ببیند شیرین چقدر مشتاق است و دوباره نشانه‌ای از خسرو می‌گفت.

نکته ادبی: نشان جستن کنایه از سنجیدنِ میزانِ تأثیرِ کلام بر مخاطب است.

سخن را زیر پرده رنگ می داد جگر می خورد و لعل از سنگ می داد

شاپور سخنِ خود را با ایهام و رنگ و لعاب بیان می‌کرد تا شیرین را مجذوب کند.

نکته ادبی: لعل از سنگ دادن کنایه از استخراجِ حقیقتِ ارزشمند از دلِ سخنانِ سخت است.

ازو شاپور دیگر راز ننهفت سخن را آشکارا کرد و پس گفت

شاپور دیگر راز را پنهان نکرد و آشکارا از خسرو سخن گفت.

نکته ادبی: آشکارا کردن کنایه از پایانِ مرحله‌ی رازگویی است.

پریرویا نهان می داری اسرار سخن در شیشه می گوئی پریوار

گفت: ای زیبارو، چرا اسرارِ قلبت را پنهان می‌کنی؟ سخنت همچون پریان، رمزآلود است.

نکته ادبی: پریوار کنایه از رمزآلود بودن و غریبه بودنِ سخنِ شیرین است.

چرا چون گل زنی در پوست خنده سخن باید چو شکر پوست کنده

چرا مانند گل، خنده‌ات را زیر پوست پنهان می‌کنی؟ سخنِ عشق باید همچون شکر، پوست‌کنده و آشکار گفته شود.

نکته ادبی: پوست کنده کنایه از صراحت و شفافیت است.

چو می خواهی که یابی روی درمان مکن درد از طبیب خویش پنهان

اگر می‌خواهی درمانِ دردت را بیابی، دردِ خود را از طبیبِ خویش پنهان مکن.

نکته ادبی: طبیب استعاره از شاپور است که می‌تواند واسطه‌ی درمان (وصال) باشد.

بت زنجیر موی از گفتن او برآشفت ای خوشا آشفتن او

آن پری‌چهره وقتی این سخنان را شنید، برآشفت؛ اما چه آشفتنی که بسیار شیرین و دلنشین بود.

نکته ادبی: زنجیر موی استعاره از گیسوانِ بلند و زیباست.

ولی چون عشق دامن گیر بودش دگر بار از ره غدر آزمودش

اگرچه عشق از پیش دامن‌گیر او بود، باز هم از سرِ شرم و برای آزمودنِ شاپور، با او به حیله و نیرنگ برخورد کرد.

نکته ادبی: غدر در اینجا به معنای حیله‌گریِ عاشقانه برای حفظِ ظاهر است.

حریفی جنس دید و خانه خالی طبق پوش از طبق برداشت حالی

شاپور فرصت را مغتنم شمرد و وقتی دید که کسی در آنجا نیست و فضا خلوت است، رویِ طبق را که پوشیده بود، کنار زد.

نکته ادبی: «حریف» در اینجا به معنای هم‌نشین و یار است؛ «طبق پوش» اشاره به پوشش روی طبق دارد.

به گستاخی بر شاپور بنشست در تنگ شکر را مهر بشکست

با جسارت و اطمینان در کنار شیرین نشست و پرده از روی تصویر خسرو برداشت (آن را آشکار کرد).

نکته ادبی: «تنگ شکر» استعاره از تصویرِ شیرین و دلربای خسرو است که در پرده‌ای پنهان بوده.

که ای کهبد به حق کردگارت که ایمن کن مرا در زینهارت

گفت: ای بزرگوار، تو را به حقِ آفریدگارت قسم می‌دهم که به من زنهار (امان) بدهی و مرا در پناه خود بگیری.

نکته ادبی: «کهبد» به معنای بزرگِ خانه و خطاب به بزرگان است.

به حکم آنکه بس شوریده کارم چو زلف خود دلی شوریده دارم

از آنجایی که احوالِ من بسیار آشفته است، دلی به پریشانیِ زلفِ خود دارم.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به «زلف» نشان از کمالِ آشفتگی و پریشانی دارد.

در این صورت بدانسان مهر بستم که گوئی روز و شب صورت پرستم

من آن‌چنان به این تصویر و هنرِ نقاشی دلبسته و پایبندم که گویی شب و روز جز پرستشِ صورت و زیبایی، کاری ندارم.

نکته ادبی: اشاره به حرفه‌ی نقاشی و عشقِ هنری شاپور.

به کار آی اندرین کارم به یک چیز که روزی من به کار آیم ترا نیز

در این کار به من کمک کن و یاری برسان تا من نیز روزی بتوانم در کاری به تو یاری رسانم.

نکته ادبی: «به کار آمدن» در اینجا به معنای سودمند بودن است.

چو من در گوش تو پرداختم راز تو نیز ار نکته ای داری در انداز

همان‌طور که من رازِ دلم را با تو گفتم، تو نیز اگر نکته‌ای در دل داری، آشکار کن.

نکته ادبی: «در انداختن» در اینجا به معنای مطرح کردن و گفتن است.

فسونگر در حدیث چاره جوئی فسونی به ندید از راستگوئی

شاپور که در چاره‌جویی و سخنوری استاد بود، دریافت که هیچ سحری و فسون‌گری به اندازه‌ی راست‌گویی کارساز نیست.

نکته ادبی: «فسون» به معنای جادو و نیرنگ است.

چو یاره دست بوسی رایش افتاد چو خلخال زر اندر پایش افتاد

وقتی شاپور برای دست‌بوسی (ادای احترام) دستش را پیش آورد، گویی به پایش خلخالی از زر افتاد (یعنی به احترامِ شیرین تعظیم کرد).

نکته ادبی: استعاره از کمالِ ادب و تواضع در برابر شیرین.

به صد سوگند گفت ای شمع یاران سزای تخت و فخر تاجداران

با سوگندهای بسیار گفت: ای کسی که نوری برای یاران هستی، تو شایسته‌ی تاج و تختِ پادشاهی هستی.

نکته ادبی: «شمع یاران» استعاره از زیبایی و درخشش شیرین در جمع است.

ز شب بدخواه تو تاریک دین تر ز ماه نو دلت باریک بین تر

دشمنِ تو از شب تاریک‌تر است و هوش و ذکاوت تو از ماه نو، باریک‌بین‌تر و دقیق‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق برای تمجید از درایتِ شیرین.

به حق آنکه در زنهار اویم که چون زنهار دادی راست گویم

به همان خدایی که در پناه او هستم سوگند که چون به من زنهار دادی، حقیقت را برایت خواهم گفت.

نکته ادبی: «زنهار» به معنای امان و پناه است.

من آن صورتگرم کز نقش پرگار ز خسرو کردم این صورت نمودار

من همان نقاشی هستم که با نقش‌پردازی، این تصویر را از خسرو برای تو ترسیم کردم.

نکته ادبی: معرفیِ هنرِ نقاشیِ شاپور.

هر آنصورت که صورتگر نگارد نشان دارد ولیکن جان ندارد

هر تصویری که نقاش می‌کشد، اگرچه نشان و شکلی از واقعیت دارد، اما فاقد جان است.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ هنرِ نقاشی در برابر واقعیت.

مرا صورت گری آموختستند قبای جان دگر جا دوختستند

به من هنر صورت‌گری آموخته‌اند، اما قبای جانِ من را در جای دیگری دوخته‌اند (یعنی تقدیرِ من فراتر از این‌هاست).

نکته ادبی: کنایه از اینکه هنرِ نقاشی ابزاری برای رسیدن به اهدافِ بزرگ‌تر اوست.

چو تو بر صورت خسرو چنینی ببین تا چون بود کاو را ببینی

حالا که تو بر صورتِ خسرو این‌گونه مجذوب شده‌ای، ببین اگر خودِ او را ببینی چه خواهی شد!

نکته ادبی: استدلال منطقی برای ترغیب شیرین.

جهانی بینی از نور آفریده جهان نادیده اما نور دیده

او جهان را از نوری آفریده (یعنی چهره‌ای نورانی دارد)، گویی جهانی است که آن را ندیده‌ای اما دیدگانت او را درک می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی خیره‌کننده‌ی خسرو.

شگرفی چابکی چستی دلیری به مهر آهو به کینه تند شیری

او ترکیبی از شگفتی، چابکی و دلیری است؛ در مهرورزی چون آهو و در کینه و جنگ چون شیری تند و تیز است.

نکته ادبی: متضاد آوردن (آهو و شیر) برای نشان دادنِ جامعیتِ شخصیتِ خسرو.

گلی بی آفت باد خزانی بهاری تازه بر شاخ جوانی

او گلی است که خزان به آن آسیب نمی‌رساند و بهاری همیشه تازه در شاخسار جوانی است.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ زیبایی و جوانی.

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

هنوز بر چهره‌اش مویِ صورت نروییده (نوجوان است) و سروِ قامتِ او همچون سوسنی آزاد و رهاست.

نکته ادبی: توصیفِ جوانی و رعنایی خسرو.

هنوزش پریغلق در عقابست هنوزش برگ نیلوفر در آبست

هنوز چهره‌اش (که مثل پری است) در حجابِ نوجوانی است و هنوز چون برگِ نیلوفر در آبِ لطافت غوطه‌ور است.

نکته ادبی: اشاره به تازگی و طراوتِ پوست و چهره.

هنوزش آفتاب از ابر پاکست ز ابرو آفتاب او را چه باکست

هنوز چهره‌اش چون آفتاب از ابر (موهای صورت) پاک است؛ ابروهایش چنان است که گویی خورشید از ابر باکی ندارد.

نکته ادبی: استعاره برای زیبایی و بی‌نقصیِ چهره.

به یک بوی از ارم صد در گشاده به دوزخ ماه را دو رخ نهاده

با یک بویِ عطرش صد درِ بهشت را می‌گشاید و در برابرِ چهره‌اش، ماه باید رخ پنهان کند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ زیبایی و خوش‌بویی.

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است به می خوردن نشیند کیقباد است

وقتی بر اسب (ادهم) سوار می‌شود، گویی رستم است و چون به بزم و می می‌نشیند، کیقباد است.

نکته ادبی: تلمیح به رستم (نماد دلیری) و کیقباد (نماد پادشاهی).

شبی کو گنج بخشی را دهد داد کلاه گنج قارون را برد باد

شبی که او جود و بخشش می‌کند، ثروتِ قارون را در برابرش به باد می‌دهد (آن‌قدر بخشنده است).

نکته ادبی: تلمیح به قارون (نماد ثروت).

سخن گوید، در از مرجان برآرد زند شمشیر، شیر از جان برآرد

وقتی سخن می‌گوید مروارید از دهان می‌بارد و وقتی شمشیر می‌زند، جان از تنِ شیران می‌ستاند.

نکته ادبی: اشاره به فصاحتِ کلام و شجاعتِ او.

چو در جنبد رکاب قطب وارش عنان دزدی کند باد از غبارش

وقتی اسبش حرکت می‌کند، باد از گرد و غبارش به تکاپو می‌افتد (یعنی بسیار سریع است).

نکته ادبی: اغراق در وصفِ سرعت و سوارکاری خسرو.

نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید حسب پرسی به حمدالله چو خورشید

اگر نسبش را بپرسی، به جمشید می‌رسد و اگر حسب و بزرگی‌اش را بپرسی، چون خورشید درخشان است.

نکته ادبی: تلمیح به جمشید (پادشاه اساطیری).

جهان با موکبش ره تنگ دارد علم بالای هفت اورنگ دارد

دنیا در برابر شکوهِ او کوچک است و جایگاهش فراتر از هفت آسمان است.

نکته ادبی: «هفت اورنگ» استعاره از هفت آسمان.

چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ چو وقت آهن آید وای بر سنگ

وقتی طلا می‌بخشد، باید با شتر حمل کرد، و وقتی وقتِ جنگ می‌رسد، وای بر دشمنِ سنگ‌دل.

نکته ادبی: تضاد میان بخشندگی و خشمِ جنگی.

چو دارد دشنه پولاد را پاس بسنباند زره ور باشد الماس

وقتی شمشیرِ پولادینش را به دست می‌گیرد، زرهِ الماسی را هم می‌شکافد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بالایِ نظامی.

چو باشد نوبت شمشیر بازی خطیبان را دهد شمشیر غازی

هنگامی که نوبتِ شمشیربازی او می‌رسد، خطیبان باید شمشیر به دست بگیرند (یعنی او میدان‌دارِ نبرد است).

نکته ادبی: کنایه از برتریِ نظامیِ خسرو.

قدمگاهش زمین را خسته دارد شتابش چرخ را آهسته داد

جای پایش زمین را به لرزه می‌اندازد و سرعتش چرخِ فلک را نیز کُند جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در وصفِ اقتدار و سرعت.

فلک با او به میدان کند شمشیر به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

آسمان با او در میدان نبرد شمشیر می‌زند (یعنی هم‌ترازِ فلک است)، گاه بالا و گاه پایین می‌رود.

نکته ادبی: استعاره از شکوه و عظمتِ خسرو.

جمالش راکه بزم آرای عیدست هنر اصلی و زیبائی مزید است

جمال و زیبایی‌اش بزم‌آرایِ عید است و هنرهایش باعث شده که زیبایی‌اش دوچندان شود.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی همراه با هنر.

به اقبالش دل استقبال دارد چو هست اقبال کار اقبال دارد

اقبال و بخت با او همراه است و چون شانس با اوست، همه‌چیز به نفع او پیش می‌رود.

نکته ادبی: تکرارِ اقبال برای تأکید بر شانسِ بلندِ او.

بدین فرو جمال آن عالم افروز هوای عشق تو دارد شب و روز

با این شکوه و جمالِ عالم‌افروز، او شب و روز هوایِ عشقِ تو را دارد.

نکته ادبی: پیوند زدنِ کمالاتِ خسرو به عشقِ او به شیرین.

خیالت را شبی در خواب دیدست از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست

خیالِ تو را شبی در خواب دیده و از آن شب، عقل و هوش از سرش پریده است.

نکته ادبی: آغازِ داستانِ عشقِ خسرو به شیرین.

نه می نوشد نه با کس جام گیرد نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

نه می می‌نوشد و نه با کسی هم‌کلام می‌شود، نه شب می‌خوابد و نه در روز آرام دارد.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌قراریِ عاشقانه.

به جز شیرین نخواهد هم نفس را بدین تلخی مبادا عیش کس را

جز شیرین، هم‌نفسی نمی‌خواهد؛ خدا نصیبِ هیچ‌کس نکند که عیشش با چنین تلخی‌ای همراه باشد.

نکته ادبی: ایهامِ «شیرین» (نام معشوق و صفت تلخی).

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد

او مرا برای این کار (پیام‌رسانی) فرستاد؛ حالا که تو نیک و بدِ ماجرا را دانستی، من تو را یاد کردم (به تو گفتم).

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ شاپور به عنوانِ رابط.

از این در گونه گونه در همی سفت سخن چندان که می دانست می گفت

شاپور این‌گونه سخنانِ متنوع و پرمعنا را پشتِ سرِ هم می‌گفت و تا می‌توانست بر شیرین تأثیر می‌گذاشت.

نکته ادبی: «در سفتن» کنایه از سخنوریِ سنجیده.

وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش

شیرین که از آن سخنانِ شیرین، مدهوش شده بود، آن کلمات را از عسل هم خوش‌تر می‌شنید.

نکته ادبی: مراعات نظیر (شیرین، شیرین، نوش).

بدان آمد که صد بار افتد از پای به صنعت خویشتن می داشت بر جای

شیرین چنان حالی داشت که نزدیک بود صد بار از هوش برود و بیفتد، اما با هنرمندیِ شاپور، خود را نگه می‌داشت.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ روحیِ شیرین.

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار چه می دانی کنون تدبیر این کار

لحظاتی گذشت و شیرین گفت: ای مردِ دانا، اکنون به نظرِ تو چه تدبیری برای این کار لازم است؟

نکته ادبی: پرسشِ شیرین برای راه‌حلِ وصال.

بدو شاپور گفت ای رشک خورشید دلت آسوده باد و عمر جاوید

شاپور به او گفت: ای کسی که خورشید در برابر تو رشک می‌برد، دلت آسوده و عمرت جاودان باد.

نکته ادبی: دعایِ خیرِ شاپور برای شیرین.

صواب آن شد که نگشائی به کس راز کنی فردا سوی نخجیر پرواز

صلاح در این است که رازت را برای کسی فاش نکنی و فردا به بهانه‌ی شکار به صحرا بروی.

نکته ادبی: «نخجیر» به معنای شکار است.

چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

مانند مردان سوار بر اسب شو (شبدیز) و به شکار برو، اما از محیطِ شکار دور شو و بگریز.

نکته ادبی: «شبدیز» نام اسبِ معروفِ خسرو.

نه خواهد کس ترا دامن کشیدن نه در شبدیز شبرنگی رسیدن

کسی هم تو را تعقیب نخواهد کرد و کسی هم نمی‌تواند در اسب‌سواری به شبدیزِ تو برسد.

نکته ادبی: اطمینان دادنِ شاپور به شیرین.

تو چون سیاره میشو میل در میل من آیم گر توانم خود به تعجیل

تو مانند سیاره در حرکت باش و به سمتِ مقصد بیا، من هم اگر بتوانم با شتاب خودم را می‌رسانم.

نکته ادبی: وعده‌ی دیدار و هدایتِ مسیر.

یکی انگشتری از دست خسرو بدو بسپرد که این بر گیر و می رو

شاپور انگشتری را که متعلق به خسرو بود، به شیرین سپرد و گفت این نشان را بگیر و راهی شو.

نکته ادبی: انگشتری در اینجا استعاره از پیام و نشانِ احراز هویت برای دیدار با معشوق است.

اگر در راه بینی شاه نو را به شاه نو نمای این ماه نو را

اگر در مسیر خود پادشاه جوان (خسرو) را دیدی، این ماه نو (انگشتر) را به او نشان بده.

نکته ادبی: «ماه نو» استعاره از انگشتری است که درخشش و منحنی‌وار بودن آن یادآور هلال ماه است.

سمندش را به زرین نعل یابی ز سر تا پا لباسش لعل یابی

اسب او را با نعل‌های زرین خواهی یافت و از سر تا پای او لباس‌هایی به رنگ لعل خواهی دید.

نکته ادبی: «سمند» به معنای اسب است. تکرار واژه «لعل» برای تأکید بر شکوه و تجمل لباس پادشاه است.

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل رخش هم لعل بینی لعل در لعل

کلاه و قبا و کمرش همه از لعل است و چهره‌اش نیز مانند لعل می‌درخشد؛ در واقع او سراپا غرق در درخششِ سرخِ لعل است.

نکته ادبی: آرایه اشتقاق و تکرار واژه «لعل» برای نشان دادن کثرت و یکدستی تجملات.

و گرنه از مداین راه می پرس ره مشگوی شاهنشاه می پرس

و اگر او را ندیدی، نشانی راه مداین را بپرس و سراغ جایگاه و محل اقامت پادشاه را جویا شو.

نکته ادبی: «مشگو» به معنای چادر یا پرده‌سرای زنان و جایگاه اختصاصی پادشاه است.

چو ره یابی به اقصای مداین روان بینی خزاین بر خزاین

وقتی به انتهای شهر مداین برسی، گنجینه‌های فراوانی را پشت سر هم خواهی دید.

نکته ادبی: «اقصا» به معنای دورترین نقطه یا نهایت مکان است.

ملک را هست مشگوئی چو فرخار در آن مشگو کنیزانند بسیار

پادشاه جایگاه پرده‌سرایی (مشگو) همانند «فرخار» دارد که در آن کنیزان بسیاری حضور دارند.

نکته ادبی: «فرخار» نام شهری در چین است که در ادبیات فارسی به زیبایی و بت‌کده‌هایش مشهور است و نماد زیبایی است.

بدان مشگوی مشک آگین فرود آی کنیزان را نگین شاه بنمای

در آن پرده‌سرای خوش‌بو و مشک‌آگین وارد شو و نگینِ شاه (انگشتر) را به کنیزان نشان بده.

نکته ادبی: «مشک‌آگین» به معنای معطر به بوی مشک است و فضایی اشرافی را ترسیم می‌کند.

در آن گلشن چو سرو آزاد می باش چو شاخ میوه تر شاد می باش

در آن باغ و گلستان مانند سرو آزاد باش و چون شاخه درختِ میوه‌دار، شاد و با طراوت باش.

نکته ادبی: «سرو آزاد» نماد قامت موزون و آزادگی است.

تماشای جمال شاه می کن مرادت را حساب آنگاه می کن

به تماشای زیبایی‌های پادشاه بنشین و سپس در همان لحظه، به فکر برآوردن خواسته‌ها و مراد خود باش.

نکته ادبی: جمله امری برای ایجاد انگیزه و کنجکاوی در شیرین.

و گر من با توام چون سایه با تاج بدین اندرز رایت نیست محتاج

و اگر من (شاپور) با تو هستم، همان‌طور که سایه با تاج (همیشه همراه است)، دیگر نیازی به این اندرزها نداری.

نکته ادبی: تضمینِ همراهی و وفاداری شاپور به شیرین با تمثیل سایه.

چو از گفتن فراغت یافت شاپور دمش در مه گرفت و حیله در حور

وقتی شاپور از سخن گفتن فارغ شد، کلامش در گوش و هوشش جای گرفت و حیله‌گری‌اش بر حور (زنان زیبارو) تأثیر گذاشت.

نکته ادبی: «دم در مه گرفت» کنایه از نفوذ کلام در وجود مخاطب است.

از آنجا رفت جان و دل پر امید بماند آن ماه را تنها چو خورشید

شاپور از آنجا رفت و دل شیرین را سرشار از امید کرد و او را تنها و درخشان مانند خورشید باقی گذاشت.

نکته ادبی: تشبیه شیرین به خورشید نشان‌دهنده کمال زیبایی و تنهایی او در این لحظه است.

دویدند آن شکرفان سوی شیرین بنات النعش را کردند پروین

اطرافیان به سوی شیرین شتافتند و گروهِ پرستاران او را با شکوهِ خاصی همراه کردند.

نکته ادبی: «بنات النعش» و «پروین» صور فلکی هستند که برای توصیف آرایش ستاره‌وار کنیزان به دور شیرین به کار رفته‌اند.

بفرمود اختران را ماه تابان کز آن منزل شوند آن شب شتابان

شیرین که ماهِ درخشانِ آن جمع بود، فرمان داد تا همه ستارگان (کنیزان) آن شب شتابان حرکت کنند.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از شیرین به ماه و کنیزان به ستارگان برای بیان جایگاه فرماندهی او.

به نعل تازیان کوه پیکر کنند آن کوه را چون کان گوهر

با نعل اسب‌های کوه‌پیکرشان، چنان بر زمین کوبیدند که کوه را مانند معدن جواهر ارزشمند کردند.

نکته ادبی: اغراق در شدت و قدرتِ حرکت اسب‌ها که زمین را دگرگون می‌کند.

روان کردند مهد آن دلنوازان چو مه تابان و چو خورشید تازان

آن کنیزانِ دلنواز، مهد (کالکه حمل شیرین) را روانه کردند، در حالی که خودشان مانند ماه و خورشید در حال حرکت بودند.

نکته ادبی: «مهد» نوعی تخت روان است که برای مسافرت بزرگان استفاده می‌شد.

سخن گویان سخن گویان همه راه بسر بردند ره را تا وطن گاه

آن‌ها در تمام مسیر، گرمِ گفتگو بودند تا اینکه به مقصد رسیدند.

نکته ادبی: «وطن‌گاه» در اینجا به معنی مقصد نهایی یا اقامتگاه جدید است.

از آن رفتن بر آسودند یک چند دل شیرین فرو مانده در آن بند

پس از آن سفر، مدتی آسودند، اما دل شیرین همچنان در بندِ اشتیاق و عشق گرفتار بود.

نکته ادبی: «در بند بودن» استعاره از اسارت دل در عشق و یادِ معشوق است.

شبی کز شب جهان پر دود کردند جهان را دیده خواب آلود کردند

شبی که سیاهی آن جهان را پر کرد و چشم‌های مردم را به خواب واداشت.

نکته ادبی: توصیف فضای شب با استفاده از عناصر «دود» (سیاهی) و «خواب‌آلودگی».

پرند سبز بر خورشید بستند گلی را در میان بید بستند

پرده‌ای سبز بر خورشید کشیدند (شب فرا رسید) و گلی (شیرین) را در میان بید (کنایه از انبوهی کنیزان یا سیاهی شب) قرار دادند.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از شب با استفاده از رنگ‌بندی (سبز) و استعاره گل برای شیرین.

به بانو گفت شیرین کای جهانگیر برون خواهم شدن فردا به نخجیر

شیرین به بانو گفت: ای جهان‌گیر (مهین‌بانو)، فردا می‌خواهم برای شکار بیرون بروم.

نکته ادبی: «نخجیر» به معنای شکار و شکارگاه است.

یکی فردا بفرما ای خداوند که تا شبدیز را بگشایم از بند

ای بانوی من، فرمانی بده تا شبدیز (اسب معروف) را از بند آزاد کنم.

نکته ادبی: «شبدیز» اسب معروف و تندروی خسرو و شیرین است که نامش در تاریخ ادبیات مشهور است.

بر او بنشینم و صحرا نوردم شبانگه سوی خدمت باز گردم

بر آن سوار شوم و صحرا را بگردم و شب هنگام برای خدمت به نزد تو بازگردم.

نکته ادبی: «صحرا نوردی» استعاره از گردش و سیاحت در دشت‌هاست.

مهین بانو جوابش داد کای ماه به جای مرکبی صد ملک در خواه

مهین‌بانو در پاسخ گفت: ای ماه، به جای یک اسب، صد ملک و پادشاهی را از آنِ خود بخواه.

نکته ادبی: استعاره «ماه» برای خطاب قرار دادن شیرین توسط بانو.

به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز به گاه پویه بس تند است و بس تیز

به این دلیل که این اسب سیاه (شبدیز) در هنگام دویدن بسیار تند و تیز است.

نکته ادبی: «شبرنگ» صفت اسب تیره است و نام اسب (شبدیز) هم با آن قرابت معنایی دارد.

چو رعد تند باشد در غریدن چو باد تیز باشد در وزیدن

این اسب در غریدن مثل رعد تند است و در وزیدن و حرکت کردن مانند باد سریع است.

نکته ادبی: تشبیه اسب به رعد و باد برای نشان دادن قدرت و سرعت فوق‌العاده‌اش.

مبادا کز سر تندی و تیزی کند در زیر آب آتش ستیزی

می‌ترسم که از شدت تندی و تیزی، در زیر آب، آتشِ فتنه و ستیزی به پا کند (حادثه‌ای رخ دهد).

نکته ادبی: تضاد «آب» و «آتش» کنایه از خطرناک بودن و غیرقابل پیش‌بینی بودن اسب است.

و گر بر وی نشستن ناگزیرست نه شب زیباتر از بدر منیرست

و اگر بر سوار شدن بر آن ناچاری، آیا اسبی بهتر از این برای من (که مانند بدر منیر هستی) وجود ندارد؟

نکته ادبی: «بدر منیر» استعاره از شیرین که زیبایی‌اش چون ماه کامل است.

لکام پهلوانی بر سرش کن به زیر خود ریاضت پرورش کن

اگر اصرار داری، دهانه‌اش را محکم بگیر و با نظم و دیسیپلین او را تربیت کن.

نکته ادبی: «لگام» وسیله کنترل اسب است و «ریاضت» در اینجا به معنای تربیت و رام کردن است.

رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت

شیرین که چهره‌ای چون گلبرگِ شکفته داشت، زمین را بوسید (احترام کرد) و با خوشحالی خوابید.

نکته ادبی: توصیفِ شیرین به گل‌چهره برای نشان دادن طراوت و جوانی او.