خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

نظامی
ندیمی خاص بودش نام شاپور جهان گشته ز مغرب تالهاور
ز نقاشی به مانی مژده داده به رسامی در اقلیدس گشاده
قلم زن چابکی صورتگری چست که بی کلک از خیالش نقش می رست
چنان در لطف بودش آبدستی که بر آب از لطافت نقش بستی
زمین بوسید پیش تخت پرویز فرو گفت این سخنهای دلاویز
که گر فرمان دهد شاه جهانم بگویم صد یک از چیزی که دانم
اشارت کرد خسرو کی جوانمرد بگو گرم و مکن هنگامه را سرد
زبان بگشاد شاپور سخنگوی سخن را بهره داد از رنگ و از بوی
که تا گیتیست گیتی بنده بادت زمانه سال و مه فرخنده بادت
جمالت را جوانی هم نفس باد همیشه بر مرادت دسترس باد
غمین باد آنکه او شادت نخواهد خراب آنکس که آبادت نخواهد
بسی گشتم درین خرگاه شش طاق شگفتی ها بسی دیدم در آفاق
از آن سوی کهستان منزلی چند که باشد فرضه دریای دریند
زنی فرماندهست از نسل شاهان شده جوش سپاهش تا سپاهان
همه اقلیم اران تا به ارمن مقرر گشته بر فرمان آن زن
ندارد هیچ مرزی بی خرابی همه دارد و مگر تختی و تاجی
هزارش قلعه بر کوه بلند است خزینه اش را خدا داند که چند است
ز جنس چارپا چندان که خواهی به افزونی فزون از مرغ و ماهی
ندارد شوی و دارد کامرانی به شادی می گذارد زندگانی
ز مردان بیشتر دارد سترکی مهین بانوش خوانند از بزرگی
شمیرا نام دارد آن جهانگیر شمیرا را مهین بانوست تفسیر
نشست خویش را در هر هوائی به هر فصلی مهیا کرده جائی
به فصل گل به موقان است جایش که تا سرسبز باشد خاک پایش
به تابستان شود بر کوه ارمن خرامد گل به گل خرمن به خرمن
به هنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخجیر پرواز
زمستانش به بردع میل چیر است که بردع را هوای گرمسیر است
چهارش فصل ازینسان در شمار است به هر فصلی هوائیش اختیار است
نفس یک یک به شادی می شمارد جهان خوش خوش به بازی می گذارد
درین زندانسرای پیچ بر پیچ برادرزاده ای دارد دگر هیچ
پری دختی پری بگذار ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی
شب افروزی چو مهتاب جوانی سیه چشمی چو آب زندگانی
کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین
ز بس کاورد یاد آن نوش لب را دهان پر آب شکر شد رطب را
به مروارید دندانهای چون نور صدف را آب دندان داده از دور
دو شکر چون عقیق آب داده دو گیسو چون کمند تاب داده
خم گیسوش تاب از دل کشیده به گیسو سبزه را بر گل کشیده
شده گرم از نسیم مشک بیزش دماغ نرگس بیمار خیزش
فسونگر کرده بر خود چشم خود را زبان بسته به افسون چشم بد را
به سحری کاتش دلها کند تیز لبش را صد زبان هر صد شکر ریز
نمک دارد لبش در خنده پیوست نمک شیرین نباشد وان او هست
تو گوئی بینیش تیغیست از سیم که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم
ز ماهش صد قصب را رخنه یابی چو ماهش رخنه ای بر رخ نه یابی
به شمعش بر بسی پروانه بینی زنازش سوی کس پروانه بینی
صبا از زلف و رویش حله پوش است گهی قاقم گهی قندز فروش است
موکل کرده بر هر غمزه غنجی زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی
رخش تقویم انجم را زده راه فشانده دست بر خورشید و بر ماه
دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز بر آن پستان گل بستان درم ریز
ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد که لعل اروا گشاید در بریزد
نهاده گردن آهو گردنش را به آب چشم شسته دامنش را
به چشم آهوان آن چشمه نوش دهد شیرافکنان را خواب خرگوش
هزار آغوش را پر کرده از خار یک آغوش از گلشن ناچیده دیار
شبی صد کس فزون بیند به خوابش نه بیند کس شبی چون آفتابش
گر اندازه ز چشم خویش گیرد برآهوئی صد آهو بیش گیرد
ز رشک نرگس مستش خروشان به بازار ارم ریحان فروشان
به عید آرای ابروی هلالی ندیدش کس که جان نسپرد حالی
به حیرت مانده مجنون در خیالش به قایم رانده لیلی با جمالش
به فرمانی که خواهد خلق را کشت به دستش ده قلم یعنی ده انگشت
مه از خوبیش خود را خال خوانده شب از خالش کتاب فال خوانده
ز گوش و گردنش لولو خروشان که رحمت بر چنان لولو فروشان
حدیثی و هزار آشوب دلبند لبی و صد هزاران بوسه چون قند
سر زلفی ز ناز و دلبری پر لب و دندانی از یاقوت و از در
از آن یاقوت و آن در شکر خند مفرح ساخته سودائیی چند
خرد سرگشته بر روی چو ماهش دل و جان فتنه بر زلف سیاهش
هنر فتنه شده بر جان پاکش نبشته عهده عنبر به خاکش
رخش نسرین و بویش نیز نسرین لبش شیرین و نامش نیز شیرین
شکر لفظان لبش را نوش خوانند ولیعهد مهین بانوش دانند
پریرویان کزان کشور امیرند همه در خدمتش فرمان پذیرند
ز مهتر زادگان ماه پیکر بود در خدمتش هفتاد دختر
بخوبی هر یکی آرام جانی به زیبائی دلاویز جهانی
همه آراسته با رود و جامند چو مه منزل به منزل می خرامند
گهی بر خرمن مه مشک پوشند گهی در خرمن گل باده نوشند
ز برقع نیستشان بر روی بندی که نارد چشم زخم آنجا گزندی
بخوبی در جهان یاری ندارند به گیتی جز طرب کاری ندارند
چو باشد وقت زور آن زورمندان کنند از شیر چنگ از پیل دندان
به حمله جان عالم را بسوزند به ناوک چشم کوکب را بدوزند
اگر حور بهشتی هست مشهور بهشت است آن طرف وان لعتبان حور
مهین بانو که آن اقلیم دارد بسی زینگونه زر و سیم دارد
بر آخر بسته دارد ره نوردی کز او در تک نیابد باد گردی
سبق برده ز وهم فیلسوفان چو مرغابی نترسد زاب طوفان
به یک صفرا که بر خورشید رانده فلک را هفت میدان باز مانده
به گاه کوه کندن آهنین سم گه دریا بریدن خیز ران دم
زمانه گردش و اندیشه رفتار چو شب کارآگه و چون صبح بیدار
نهاده نام آن شبرنگ شبدیز بر او عاشق تر از مرغ شب آویز
یکی زنجیر زر پیوسته دارد بدان زنجیر پایش بسته دارد
نه شیرین تر ز شیرین خلق دیدم نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم
چو بر گفت این سخن شاپور هشیار فراغت خفته گشت و عشق بیدار
یکایک مهر بر شیرین نهادند بدان شیرین زبان اقرار دادند
که استادی که در چین نقش بندد پسندیده بود هرچ او پسندد
چنان آشفته شد خسرو بدان گفت کزان سودا نیاسود و نمی خفت
همه روز این حکایت باز می جست جز این تخم از دماغش برنمی رست
در این اندیشه روزی چند می بود به خشک افسانه ای خرسند می بود
چو کار از دست شد دستی بر آورد صبوری را به سرپائی در آورد
به خلوت داستان خواننده را خواند بسی زین داستان با وی سخن راند
بدو گفت ای به کار آمد وفادار به کار آیم کنون کز دست شد کار
چو بنیادی بدین خوبی نهادی تمامش کن که مردی اوستادی
مگو شکر حکایت مختصر کن چو گفتی سوی خوزستان گذر کن
ترا باید شد چون بت پرستان به دست آوردن آن بت را به دستان
نظر کردن که در دل دارد؟ سر پیوند مردم زاد دارد؟
اگر چون موم نقش می پذیرد بر او زن مهر ما تا نقش گیرد
ور آهن دل بود منشین و بر گرد خبر ده تا نکوبم آهن سرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، مقدمه‌ای است بر معرفی شخصیت‌های کلیدی و زیبایی‌های تصویرگری در منظومه خسرو و شیرین. شاپور، هنرمند و ندیم خاص خسرو، با مهارتی ماورایی و ذهنی خلاق، واسطه‌ای می‌شود تا شکوه و زیباییِ سرزمین اران و بانوی آن، مهین‌بانو، و برادرزاده‌اش شیرین را به دربار خسرو بکشاند.

در این ابیات، شاعر با استفاده از غلوهای ادبی، تشبیهات بدیع و زبانی سرشار از توصیف، فضایی خیال‌انگیز از هنر نقاشی شاپور و سپس تصویرِ کمال‌یافته‌ی زیباییِ زنانه (شیرین) را ترسیم می‌کند. این توصیفات نه تنها بازتابی از زیبایی‌های فیزیکی است، بلکه نمادی از شور و شوقی است که هنر در دلِ بیننده و شنونده برمی‌انگیزد.

معنای روان

ندیمی خاص بودش نام شاپور جهان گشته ز مغرب تالهاور

شاپور ندیم خاص خسرو بود که شهرت هنری‌اش در نقاشی از مغرب تا سرزمین‌های دوردست پیچیده بود.

نکته ادبی: تالهاور نام مکانی است که به معنای وسعتِ شهرت در جهان به کار رفته است.

ز نقاشی به مانی مژده داده به رسامی در اقلیدس گشاده

او در نقاشی از مانی (نقاش افسانه‌ای) پیشی گرفته و در هندسه و رسامی، دانشی فراتر از اقلیدس داشت.

نکته ادبی: تلمیح به مانی و اقلیدس برای بیان اوج کمال در هنر و دانش.

قلم زن چابکی صورتگری چست که بی کلک از خیالش نقش می رست

او نقاش چابکی بود که بدون نیاز به ابزار و قلم، هر چه در ذهن داشت، بی‌درنگ به تصویر می‌کشید.

نکته ادبی: کلک در اینجا به معنای قلم است.

چنان در لطف بودش آبدستی که بر آب از لطافت نقش بستی

هنر دست او چنان لطیف بود که می‌توانست بر روی آب نیز نقشی ماندگار ترسیم کند.

نکته ادبی: آبدستی به معنای مهارت در کار است.

زمین بوسید پیش تخت پرویز فرو گفت این سخنهای دلاویز

شاپور در برابر تخت خسرو پرویز سر تعظیم فرود آورد و این سخنان زیبا و دلربا را بر زبان جاری کرد.

نکته ادبی: دلاویز به معنای دلربا و جذاب است.

که گر فرمان دهد شاه جهانم بگویم صد یک از چیزی که دانم

گفت اگر پادشاه جهان اجازه دهد، بخش کوچکی از دانسته‌های خود را بازگو کنم.

نکته ادبی: صد یک، کنایه از بخش بسیار ناچیزی از کل ماجراست.

اشارت کرد خسرو کی جوانمرد بگو گرم و مکن هنگامه را سرد

خسرو به او اشاره کرد که ای جوانمرد، سخن را گرم و پرشور بگو و مجلس را به سردی مکشان.

نکته ادبی: هنگامه به معنای بزم و مجلس گفتگو است.

زبان بگشاد شاپور سخنگوی سخن را بهره داد از رنگ و از بوی

شاپور زبان به سخن گشود و کلامش را با رنگ و لعاب و جذابیت آراست.

نکته ادبی: بهره دادن به سخن، استعاره از آراستن و دلپذیر کردن آن است.

که تا گیتیست گیتی بنده بادت زمانه سال و مه فرخنده بادت

او ابتدا دعا کرد که تا دنیا پابرجاست، تو پادشاه باشی و زمانه همواره برایت فرخنده و مبارک باشد.

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای عالم و دنیاست.

جمالت را جوانی هم نفس باد همیشه بر مرادت دسترس باد

دعا کرد که جوانی با جمالِ تو همراه باشد و همیشه به آنچه آرزو داری دست یابی.

نکته ادبی: هم‌نفس بودنِ جوانی با جمال، نشان از ماندگاری زیبایی و سرزندگی است.

غمین باد آنکه او شادت نخواهد خراب آنکس که آبادت نخواهد

بدخواه تو غمناک باد و کسی که خواهان آبادی و موفقیت تو نیست، ویران و نابود گردد.

نکته ادبی: تضاد میان شاد و غمین، آباد و خراب، تأکید بر خیرخواهی شاعر برای ممدوح است.

بسی گشتم درین خرگاه شش طاق شگفتی ها بسی دیدم در آفاق

من در این جهانِ شش‌جهت، بسیار سفر کردم و شگفتی‌های بسیاری در نقاط مختلف دیدم.

نکته ادبی: خرگاه شش‌طاق استعاره از عالم و جهان است.

از آن سوی کهستان منزلی چند که باشد فرضه دریای دریند

در آن سوی کوهستان، سرزمین‌هایی است که به ساحل دریای دریند راه دارد.

نکته ادبی: فرضه به معنای بندرگاه و ساحل است.

زنی فرماندهست از نسل شاهان شده جوش سپاهش تا سپاهان

زنی مقتدر از نسل پادشاهان بر آنجا فرمانروایی می‌کند که سپاهش تا شهرهای بزرگ گسترده شده است.

نکته ادبی: سپاهان در اینجا نام مکان (اصفهان) یا به معنای سپاهیان است.

همه اقلیم اران تا به ارمن مقرر گشته بر فرمان آن زن

تمامی قلمرو از اران تا ارمنستان تحت فرمان و حاکمیت آن زن است.

نکته ادبی: اران و ارمن اشاره به مناطق جغرافیایی قفقاز است.

ندارد هیچ مرزی بی خرابی همه دارد و مگر تختی و تاجی

هیچ بخشی از سرزمینش ویران نیست و همه جای آن آباد است؛ هر آنچه باید باشد، از تخت و تاج مهیاست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اقتدار و آبادانی قلمرو مهین‌بانو است.

هزارش قلعه بر کوه بلند است خزینه اش را خدا داند که چند است

هزاران قلعه بر کوه‌های بلند دارد و گنجینه‌هایش آن‌قدر عظیم است که تنها خدا از مقدار آن آگاه است.

نکته ادبی: خزینه یا خزانه، کنایه از ثروت بیکران است.

ز جنس چارپا چندان که خواهی به افزونی فزون از مرغ و ماهی

تعداد چهارپایانش به قدری زیاد است که از تعداد پرندگان و ماهیان نیز فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: غلو در توصیف ثروت و مکنت.

ندارد شوی و دارد کامرانی به شادی می گذارد زندگانی

او همسری ندارد اما با عزت و شکوه زندگی می‌کند و روزگارش را به شادی می‌گذراند.

نکته ادبی: ندارد شوی اشاره به استقلال سیاسی و اجتماعی اوست.

ز مردان بیشتر دارد سترکی مهین بانوش خوانند از بزرگی

او از مردان نیز قوی‌تر و استوارتر است و به خاطر عظمت و بزرگی‌اش او را مهین‌بانو می‌نامند.

نکته ادبی: مهین‌بانو لقبی است که دلالت بر بزرگی و سروری دارد.

شمیرا نام دارد آن جهانگیر شمیرا را مهین بانوست تفسیر

نام آن حاکمِ جهانگیر، شمیراست و معنای نامش هم همان مهین‌بانو است.

نکته ادبی: توضیح لغوی نامِ شمیرا.

نشست خویش را در هر هوائی به هر فصلی مهیا کرده جائی

او برای زندگی خود در هر فصلی و در هر نوع آب‌وهوایی، اقامتگاهی مناسب مهیا کرده است.

نکته ادبی: اشاره به رفاه و تدارکات عالی حکومت او.

به فصل گل به موقان است جایش که تا سرسبز باشد خاک پایش

در فصل بهار، جایگاه او در موقان است تا همواره سرسبزی در کنارش باشد.

نکته ادبی: موقان نام منطقه‌ای خوش آب‌وهواست.

به تابستان شود بر کوه ارمن خرامد گل به گل خرمن به خرمن

در تابستان به کوه‌های ارمن می‌رود و از خرمنِ گل‌های رنگارنگ بهره می‌برد.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای راه رفتن با وقار و لذت بردن است.

به هنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخجیر پرواز

هنگام پاییز به سرزمین ابخاز می‌رود و به شکار و نخجیر می‌پردازد.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار است.

زمستانش به بردع میل چیر است که بردع را هوای گرمسیر است

زمستانش را در بردع سپری می‌کند، چرا که بردع هوایی گرمسیر دارد.

نکته ادبی: بردع از شهرهای تاریخی قفقاز است.

چهارش فصل ازینسان در شمار است به هر فصلی هوائیش اختیار است

او هر چهار فصل را به ترتیب سپری می‌کند و در هر فصلی هوای دلخواه خود را دارد.

نکته ادبی: اختیار کردن در اینجا به معنای انتخاب کردن است.

نفس یک یک به شادی می شمارد جهان خوش خوش به بازی می گذارد

او لحظات عمرش را با شادی می‌شمارد و دنیا را با خوشی و سرگرمی سپری می‌کند.

نکته ادبی: جهان را به بازی گذراندن کنایه از آسودگی و فارغ بودن از رنج است.

درین زندانسرای پیچ بر پیچ برادرزاده ای دارد دگر هیچ

در این جهانِ پرپیچ‌وخم، او برادرزاده‌ای دارد که یگانه عزیزِ اوست.

نکته ادبی: زندان‌سرا استعاره از دنیاست.

پری دختی پری بگذار ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی

دختری زیبا همچون پری که ماهِ تمام است و در عین سادگی، وقار و شوکت یک ملکه را دارد.

نکته ادبی: صاحب‌کلاهی کنایه از بزرگی و سروری است.

شب افروزی چو مهتاب جوانی سیه چشمی چو آب زندگانی

او همچون مهتابِ جوانی، شب‌ها را روشن می‌کند و چشمان سیاهش همچون آب حیات‌بخش است.

نکته ادبی: آب زندگانی کنایه از طراوت و جوانیِ ابدی است.

کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین

قدی بلند و کشیده چون درخت سیمین (نقره‌فام) دارد که دو زلف سیاه بر سرش مانند میوه‌هایی روی آن نشسته است.

نکته ادبی: رطب‌چین استعاره از گیسوان سیاه روی صورت است.

ز بس کاورد یاد آن نوش لب را دهان پر آب شکر شد رطب را

از بس یادِ لب‌های شیرین او می‌افتم، دهانم از تصور طعم شکر و خرما پرآب می‌شود.

نکته ادبی: نوش‌لب وصف شیرینی کلام و لب است.

به مروارید دندانهای چون نور صدف را آب دندان داده از دور

دندان‌هایش چون مروارید درخشان است و از دور، درخشش خود را به صدف‌ها بخشیده است.

نکته ادبی: آب دندان دادن استعاره از درخشش و جلای دندان است.

دو شکر چون عقیق آب داده دو گیسو چون کمند تاب داده

دو لبش همچون عقیق سرخ و آبدار است و دو گیسویش چون کمندی تاب‌دار و زیباست.

نکته ادبی: عقیق کنایه از سرخی و ارزشمندی لب است.

خم گیسوش تاب از دل کشیده به گیسو سبزه را بر گل کشیده

خمیدگی گیسوانش دل را اسیر می‌کند و با آن زلف‌ها، سبزه را بر روی گل (صورت) کشیده است.

نکته ادبی: سبزه به معنای خطِ موی صورت است.

شده گرم از نسیم مشک بیزش دماغ نرگس بیمار خیزش

نسیمِ خوشبوی گیسوانش، دماغ و جانِ نرگس (چشم) را که از بیماری (نازی و خمار) بیمار است، بیدار و معطر می‌کند.

نکته ادبی: نرگس بیمار استعاره از چشم خمار است.

فسونگر کرده بر خود چشم خود را زبان بسته به افسون چشم بد را

چشمانش با سحری که دارد، خود را افسون کرده و زبانِ بدخواهان را با چشم‌زخمِ خود بسته است.

نکته ادبی: افسونگر بودنِ چشم، نشان از نفوذ و جادوی نگاه است.

به سحری کاتش دلها کند تیز لبش را صد زبان هر صد شکر ریز

با چنان سحری که آتشِ عشق را در دل‌ها شعله‌ور می‌کند، لبانش صد زبان دارد که هر کدام شکر می‌ریزد.

نکته ادبی: شکرریز استعاره از شیرین‌سخنی است.

نمک دارد لبش در خنده پیوست نمک شیرین نباشد وان او هست

در خنده‌های مداومِ لبانش، نمکی (لطافت و شیرینی خاص) است که در هیچ جای دیگر نمی‌توان یافت.

نکته ادبی: نمک‌دار بودن در ادبیات به معنای ملیح و جذاب بودن است.

تو گوئی بینیش تیغیست از سیم که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم

بینی‌اش را همچون تیغی از نقره تصور کن که سیبی را به دو نیم تقسیم کرده است.

نکته ادبی: تشبیه بینیِ کشیده و صاف به تیغِ نقره.

ز ماهش صد قصب را رخنه یابی چو ماهش رخنه ای بر رخ نه یابی

از چهره‌اش که همچون ماه است، صدها قصب (پارچه) می‌توانی به رخنه (پاره) بکشی؛ در حالی که در صورت خودش هیچ عیب و نقصانی نخواهی یافت.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه لطیف است.

به شمعش بر بسی پروانه بینی زنازش سوی کس پروانه بینی

شمعِ وجود او پروانه‌های بسیاری را به دورش جمع می‌کند و با ناز و عشوه، به هر کسی توجهی می‌کند.

نکته ادبی: شمع و پروانه استعاره از معشوق و عاشقان است.

صبا از زلف و رویش حله پوش است گهی قاقم گهی قندز فروش است

نسیم صبا از عطر زلف و صورت او پارچه‌های قیمتی (قاقم و قندز) را به فروش می‌رساند و معطر می‌شود.

نکته ادبی: قاقم و قندز پوست‌های گران‌بهایی هستند که استعاره از لطافت و ارزش است.

موکل کرده بر هر غمزه غنجی زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی

برای هر غمزه و عشوه، دلیلی و جلوه‌ای دارد؛ چانه‌اش همچون سیب و غبغبش مانند ترنج است.

نکته ادبی: موکل کردن به معنای گماشتن و قرار دادن است.

رخش تقویم انجم را زده راه فشانده دست بر خورشید و بر ماه

صورتش چنان درخشان است که محاسبات منجمان را به هم می‌ریزد و خورشید و ماه در برابرش ناچیزند.

نکته ادبی: تقویم انجم را راه زدن، مبالغه‌ای در زیبایی است که ستارگان را نادیده می‌گیرد.

دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز بر آن پستان گل بستان درم ریز

دو پستانش همچون دو انارِ سیمین (سفید) نوخیز است که بر آن، گل‌های بستان به مثابه سکه‌های درم می‌ریزد.

نکته ادبی: نار نوخیز استعاره از لطافت و تازگی سینه است.

ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد که لعل اروا گشاید در بریزد

از لبان سرخ او، بوسه‌ای به دست نمی‌آید، مگر اینکه در ازای آن جان و وجودت را ببازی.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ سرخ است.

نهاده گردن آهو گردنش را به آب چشم شسته دامنش را

گردنش همچون گردن آهو بلند و زیباست و دامنش را با اشک چشمِ عاشقان شسته و پاکیزه کرده است.

نکته ادبی: تشبیه گردن به آهو از تشبیهات کلاسیک زیبایی است.

به چشم آهوان آن چشمه نوش دهد شیرافکنان را خواب خرگوش

آن چشمه‌ی نوش (لبان شیرین)، با همان چشمان آهوگونه‌اش، چنان سحری دارد که شیرمردان را هم خواب‌آلود و اسیر می‌کند.

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از غفلت و مغلوب شدن است.

هزار آغوش را پر کرده از خار یک آغوش از گلشن ناچیده دیار

بسیاری از افراد در راه عشق دچار رنج و آسیب شدند (خار چیدند)، اما هنوز یک آغوش از گلشنِ وجودِ او توسط کسی چیده نشده و دست‌نخورده باقی مانده است.

نکته ادبی: گلشن ناچیده دیار: استعاره از بکر بودن و دست‌نیافتنی بودنِ شیرین.

شبی صد کس فزون بیند به خوابش نه بیند کس شبی چون آفتابش

در هر شب، بیش از صد نفر او را در خواب می‌بینند، اما در عالم بیداری، هیچ‌کس نمی‌تواند چهره‌ای به درخشانیِ خورشیدِ او ببیند.

نکته ادبی: تضاد میان خواب و بیداری در پرتوِ زیباییِ او.

گر اندازه ز چشم خویش گیرد برآهوئی صد آهو بیش گیرد

اگر او خود را با چشمِ خویش بسنجد، از زیباییِ خود شرمگین می‌شود، چرا که صد آهوی زیبا در برابرِ چشمانِ او کم‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: آهو نمادِ چشمِ زیبا در ادبیات کلاسیک است.

ز رشک نرگس مستش خروشان به بازار ارم ریحان فروشان

فروشندگانِ ریحان در بازارِ ارم (بهشت)، از رشک و حسادت به زیباییِ چشمانِ خمار و مستِ او در خروش و فریادند.

نکته ادبی: ارم: تلمیح به باغ افسانه‌ای در بهشت که نماد زیبایی خیره‌کننده است.

به عید آرای ابروی هلالی ندیدش کس که جان نسپرد حالی

هرکس ابروی هلالی و زیبای او را در روز عید می‌بیند، بی‌درنگ جانِ خود را فدای او می‌کند.

نکته ادبی: هلالی: استعاره از قوسِ ابرو که به ماه نو تشبیه شده است.

به حیرت مانده مجنون در خیالش به قایم رانده لیلی با جمالش

مجنون در خیالِ او سرگشته و حیران مانده است، گویی که لیلی در برابرِ جمالِ او رنگ باخته است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان لیلی و مجنون برای تاکید بر کمالِ زیباییِ شیرین.

به فرمانی که خواهد خلق را کشت به دستش ده قلم یعنی ده انگشت

او با فرمانِ خود می‌تواند جانِ جهانی را بگیرد، و ده انگشتِ او همچون ده قلمِ تقدیر است که سرنوشتِ آدمیان را رقم می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ زنانه در تسخیرِ دل‌ها.

مه از خوبیش خود را خال خوانده شب از خالش کتاب فال خوانده

ماه در برابرِ زیباییِ او، خالِ صورتش را متعلق به خود می‌داند و شب برای خواندنِ سرنوشت و فال، به خالِ صورتِ او می‌نگرد.

نکته ادبی: اغراق در زیباییِ خالِ چهره.

ز گوش و گردنش لولو خروشان که رحمت بر چنان لولو فروشان

مرواریدهایی که به گوش و گردن دارد چنان درخشان است که باید به فروشندگانِ چنین مرواریدهای گران‌بهایی آفرین گفت.

نکته ادبی: لولو: مروارید، استعاره از جواهراتِ زینت‌بخش.

حدیثی و هزار آشوب دلبند لبی و صد هزاران بوسه چون قند

هر حرفی که می‌زند آشوبی به پا می‌کند و لبانش گنجینه‌ای از هزاران بوسه‌ی شیرین است.

نکته ادبی: تشبیه بوسه به قند برای نشان دادنِ شیرینی.

سر زلفی ز ناز و دلبری پر لب و دندانی از یاقوت و از در

زلفش سرشار از دلبری است و لب و دندانش همچون یاقوت و مروارید می‌درخشد.

نکته ادبی: یاقوت و در: استعاره از لبِ سرخ و دندانِ سفید.

از آن یاقوت و آن در شکر خند مفرح ساخته سودائیی چند

آن لبِ خندان که مانند یاقوت و مروارید است، غم و سودایِ عاشقانِ دل‌شکسته را درمان می‌کند.

نکته ادبی: مفرح: شادی‌بخش و دارویِ غم.

خرد سرگشته بر روی چو ماهش دل و جان فتنه بر زلف سیاهش

عقل در برابرِ چهره‌ی ماهگونش حیران است و دل و جان در بندِ زلفِ سیاهش اسیر شده‌اند.

نکته ادبی: تقابلِ عقل و عشق.

هنر فتنه شده بر جان پاکش نبشته عهده عنبر به خاکش

هنرِ او دامِ بلایِ جانِ پاکش شده و عطرِ وجودش تا ابد بر خاکِ قدمگاهش ماندگار است.

نکته ادبی: عنبر: استعاره از بوی خوش و کنایه از نفوذِ شخصیتِ او.

رخش نسرین و بویش نیز نسرین لبش شیرین و نامش نیز شیرین

رخش مانند گلِ نسرین است و بوی خوشش نیز به آن می‌ماند؛ لبش شیرین است و نامش نیز شیرین.

نکته ادبی: استفاده از جناسِ معنایی برای تأکید بر نام و خصلتِ او.

شکر لفظان لبش را نوش خوانند ولیعهد مهین بانوش دانند

سخن‌شناسان لبِ او را چشمه‌ی نوش می‌دانند و او را بانویِ برگزیده و سرورِ همه می‌شناسند.

نکته ادبی: ولیعهد: در اینجا به معنای بزرگ‌زاده و وارثِ مقامِ والا.

پریرویان کزان کشور امیرند همه در خدمتش فرمان پذیرند

زیبارویانی که حاکمِ آن دیارند، همگی فرمان‌بردار و خادمِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ بالایِ اجتماعیِ شیرین.

ز مهتر زادگان ماه پیکر بود در خدمتش هفتاد دختر

هفتاد دخترِ زیباروی که از نژاد بزرگان هستند، در خدمت او قرار دارند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شوکت و جلالِ دربارِ او.

بخوبی هر یکی آرام جانی به زیبائی دلاویز جهانی

هر یک از آن دختران به نوبه خود مایه‌ی آرامش و زیباییِ جهان هستند.

نکته ادبی: توصیفِ کمالاتِ همراهان.

همه آراسته با رود و جامند چو مه منزل به منزل می خرامند

همه با ساز و باده آراسته و مهیا هستند و همچون ماه در حرکت‌اند.

نکته ادبی: رود: سازِ موسیقی.

گهی بر خرمن مه مشک پوشند گهی در خرمن گل باده نوشند

گاه بر چهره‌ی درخشانِ ماه، نقابِ مشک‌فام می‌پوشند و گاه در میانِ باغِ گل شراب می‌نوشند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ فعالیت‌های درباریان.

ز برقع نیستشان بر روی بندی که نارد چشم زخم آنجا گزندی

آن‌ها بر صورت خود نقاب نمی‌زنند، زیرا زیبایی‌شان چنان است که هیچ چشمِ‌بدی نمی‌تواند به آنان گزندی برساند.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ زیبایی که از چشم‌زخم در امان است.

بخوبی در جهان یاری ندارند به گیتی جز طرب کاری ندارند

در زیبایی همتا ندارند و جز شادی و طرب، کار و پیشه‌ای ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر زندگیِ اشرافی و بی‌دغدغه.

چو باشد وقت زور آن زورمندان کنند از شیر چنگ از پیل دندان

وقتی زمانِ نمایشِ قدرت فرا می‌رسد، آن زنانِ زورمند می‌توانند چنگالِ شیر و دندانِ فیل را از هم بشکافند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده دلیری و قدرتِ بدنیِ زنانِ آن دربار.

به حمله جان عالم را بسوزند به ناوک چشم کوکب را بدوزند

با یک حمله، عالم را به آتش می‌کشند و با تیرِ نگاهشان، حتی ستارگان را نیز نشانه می‌روند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در توصیفِ نگاهِ آنان.

اگر حور بهشتی هست مشهور بهشت است آن طرف وان لعتبان حور

اگر حورِ بهشتی شهرتی دارد، به این دلیل است که جایگاهِ او خودِ بهشت است و آن زیبارویان همان حوریان‌اند.

نکته ادبی: تشبیه فضا به بهشت.

مهین بانو که آن اقلیم دارد بسی زینگونه زر و سیم دارد

مهین بانو که حاکمِ آن سرزمین است، ثروت و داراییِ فراوانی دارد.

نکته ادبی: معرفیِ شخصیتِ مهین‌بانو.

بر آخر بسته دارد ره نوردی کز او در تک نیابد باد گردی

او اسبی تیزرو دارد که حتی باد هم نمی‌تواند در دویدن به گردِ آن برسد.

نکته ادبی: توصیفِ اسبِ شبدیز.

سبق برده ز وهم فیلسوفان چو مرغابی نترسد زاب طوفان

سرعتِ آن از خیالِ فیلسوفان فراتر است و مانند مرغابی در طوفان، بی‌باک و استوار است.

نکته ادبی: تشبیه به مرغابی برای نشان دادن مهارت در حرکت.

به یک صفرا که بر خورشید رانده فلک را هفت میدان باز مانده

در یک تاخت و تازی که به سوی خورشید دارد، هفت آسمان را پشتِ سر می‌گذارد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در سرعتِ اسب.

به گاه کوه کندن آهنین سم گه دریا بریدن خیز ران دم

هنگامِ کوه‌نوردی سم‌های آهنین دارد و هنگامِ عبور از دریا، با دمِ خود آب را می‌شکافد.

نکته ادبی: ویژگی‌های افسانه‌ایِ شبدیز.

زمانه گردش و اندیشه رفتار چو شب کارآگه و چون صبح بیدار

در گردشِ زمانه اندیشه‌مند است و در رفتار، چون شب هوشیار و چون صبح بیدار است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به اسب.

نهاده نام آن شبرنگ شبدیز بر او عاشق تر از مرغ شب آویز

نامِ آن اسبِ سیاه، شبدیز است و حتی مرغِ شب‌آویز (شب‌خوان) نیز عاشقِ آن است.

نکته ادبی: شبدیز: نام اسبِ معروفِ خسرو که در اینجا معرفی می‌شود.

یکی زنجیر زر پیوسته دارد بدان زنجیر پایش بسته دارد

زنجیری از زر دارد که پاهای آن را با آن بسته نگاه می‌دارند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ارزشِ بالایِ اسب.

نه شیرین تر ز شیرین خلق دیدم نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم

من هرگز زنی شیرین‌تر از شیرین و اسبی تندروتر از شبدیز ندیده‌ام.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ اوصافِ شیرین و شبدیز.

چو بر گفت این سخن شاپور هشیار فراغت خفته گشت و عشق بیدار

هنگامی که شاپورِ هوشیار این سخنان را گفت، آرامشِ خسرو به پایان رسید و آتشِ عشق در دلش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تحولِ روحیِ خسرو.

یکایک مهر بر شیرین نهادند بدان شیرین زبان اقرار دادند

همه متفق‌القول مهرِ او را به دل گرفتند و بر زیباییِ آن شیرین‌زبان اقرار کردند.

نکته ادبی: اقرار: تصدیق و پذیرشِ حقایق.

که استادی که در چین نقش بندد پسندیده بود هرچ او پسندد

استاد نقاشی که در چین (مهدِ هنر) نقش می‌زند، هرچه بپسندد، بهترین است.

نکته ادبی: تلمیح به هنرِ نقاشیِ چینی که در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ کمالِ هنر است.

چنان آشفته شد خسرو بدان گفت کزان سودا نیاسود و نمی خفت

خسرو چنان از این سخنان آشفته شد که آرام و قرار از دست داد و خواب به چشمانش نیامد.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ عاشقانه.

همه روز این حکایت باز می جست جز این تخم از دماغش برنمی رست

تمامِ روز در پیِ شنیدنِ این حکایت بود و فکرِ او تنها درگیرِ این موضوع بود.

نکته ادبی: تأکید بر اشتغالِ ذهن.

در این اندیشه روزی چند می بود به خشک افسانه ای خرسند می بود

چند روز در این فکر و خیال به سر برد و تنها با شنیدنِ افسانه‌ی او خود را تسکین می‌داد.

نکته ادبی: توصیفِ دورانِ اولیه دل‌باختگی.

چو کار از دست شد دستی بر آورد صبوری را به سرپائی در آورد

وقتی کار از دست رفت و عشق بر او غالب شد، دست به کار شد و صبر را کنار گذاشت.

نکته ادبی: آغازِ کنشِ عملی.

به خلوت داستان خواننده را خواند بسی زین داستان با وی سخن راند

شاپور (داستان‌خوان) را به خلوت فراخواند و با او به گفت‌وگو نشست.

نکته ادبی: آمادگی برای ماموریت.

بدو گفت ای به کار آمد وفادار به کار آیم کنون کز دست شد کار

به او گفت: ای فردِ وفادار و کارآمد، اکنون که کار از دستم رفته، به کمکِ تو نیاز دارم.

نکته ادبی: طلبِ یاری از شاپور.

چو بنیادی بدین خوبی نهادی تمامش کن که مردی اوستادی

تو که این بنایِ عشق را به زیبایی پی‌ریزی کردی، اکنون آن را به کمال برسان که مردی و استادی در همین است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به بنا و معماری.

مگو شکر حکایت مختصر کن چو گفتی سوی خوزستان گذر کن

داستان را کوتاه نکن؛ هرچه می‌خواهی بگو، اما بعد از آن باید به خوزستان بروی.

نکته ادبی: دستورِ سفر.

ترا باید شد چون بت پرستان به دست آوردن آن بت را به دستان

تو باید مانندِ بت‌پرستان عمل کنی و با ترفند و چاره‌جویی، آن بت (شیرین) را به دست آوری.

نکته ادبی: استعاره بت برای محبوب.

نظر کردن که در دل دارد؟ سر پیوند مردم زاد دارد؟

ببین که آیا او در دلش میلی به عشق دارد یا نه؟ آیا سرِ آن را دارد که با مردم‌زادگان پیوند بخورد؟

نکته ادبی: پرسش از سرنوشت.

اگر چون موم نقش می پذیرد بر او زن مهر ما تا نقش گیرد

اگر مانند موم انعطاف‌پذیر است، مهرِ مرا بر دلش بزن تا نقشِ عشقِ من در آن حک شود.

نکته ادبی: تشبیه دل به موم.

ور آهن دل بود منشین و بر گرد خبر ده تا نکوبم آهن سرد

اگر سنگدل و سخت است، وقت را تلف نکن و برگرد تا بیهوده تلاش نکنم و آهنِ سرد نکوبم.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ آهنِ سرد کوبیدن برای کارهای بیهوده.