خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۳ - عذر انگیزی در نظم کتاب

نظامی
در آن مدت که من در بسته بودم سخن با آسمان پیوسته بودم
گهی برج کواکب می بریدم گهی ستر ملایک می دریدم
یگانه دوستی بودم خدائی به صد دل کرده با جان آشنائی
تعصب را کمر در بسته چون شیر شده بر من سپر بر خصم شمشیر
در دنیا بدانش بند کرده ز دنیا دل بدین خرسند کرده
شبی در هم شده چون حلقه زر به نقره نقره زد بر حلقه در
درآمد سر گرفته سر گرفته عتابی سخت با من در گرفته
که احسنت ای جهاندار معانی که در ملک سخن صاحبقرانی
پس از پنجاه چله در چهل سال مزن پنجه در این حرف ورق مال
درین روزه چو هستی پای بر جای به مردار استخوانی روزه مگشای
نکرده آرزو هرگز ترا بند که دنیا را نبودی آرزومند
چو داری در سنان نوک خامه کلید قفل چندین گنج نامه
مسی را زر بر اندودن غرض چیست زر اندر سیم تر زین می توان زیست
چرا چون گنج قارون خاک بهری نه استاد سخن گویان دهری؟
در توحید زن کاوازه داری چرا رسم مغان را تازه داری
سخندانان دلت را مرده دانند اگر چه زند خوانان زنده خوانند
ز شورش کردن آن تلخ گفتار ترشروئی نکردم هیچ در کار
ز شیرین کاری شیرین دلبند فرو خواندم به گوشش نکته ای چند
وزان دیبا که می بستم طرازش نمودم نقش های دل نوازش
چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشی چه جوئی زبانت کو که احسنتی بگوئی
به صد تسلیم گفت ای من غلامت زبانم وقف بر تسبیح نامت
چو بشنیدم ز شیرین داستان را ز شیرینی فرو بردم زبان را
چنین سحری تو دانی یاد کردن بتی را کعبه ای بنیاد کردن
مگر شیرین بدان کردی دهانم که در حلقم شکر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شکروار زبان چون توئی بادا شکربار
به پایان بر چو این ره بر گشادی تمامش کن چو بنیادش نهادی
در این گفتن ز دولت یاریت باد برومندی و برخورداریت باد
چرا گشتی درین بی غوله پا بست چنین نقد عراقی بر کف دست
رکاب از شهربند گنجه بگشای عنان شیر داری پنجه بگشای
فرس بیرون فکن میدان فراخست تو سرسبزی و دولت سبز شاخست
زمانه نغز گفتاری ندارد و گر دارد چو تو باری ندارد
همائی کن برافکن سایه برکار ولایت را به جغدی چند مسپار
چراغند این دو سه پروانه خویش پدیدار آمده در خانه خویش
دو منزل گر شوند از شهر خود دور نبینی هیچ کس را رونق و نور
تو آن خورشید نورانی قیاسی که مشرق تا به مغرب روشناسی
چو تو حالی نهادی پای در پیش به کنجی هر کسی گیرد سر خویش
هم آفاق هنر یابد حصاری هم اقلیم سخن بیند سواری
به تندی گفتم ای بخت بلندم نه تو قصابی و من گوپسندم
مدم دم تا چراغ من نمیرد که در موسی دم عیسی نگیرد
به حشوی چندم آتش برمیفروز که من خود چون چراغم خویشتن سوز
من آن شیشه ام که گر بر من زنی سنگ ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ
مسی بینی زری به روی کشیده به مرداری کلابی بر دمیده
نبینی جز هوای خویش قوتم بجز بادی نیابی در بروتم
فلک در طالعم شیری نموده است ولیکن شیر پشمینم چه سوداست
نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا آن بس که من با من برآیم
نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت غروری کز جوانی بود هم رفت
حدیث کودکی و خودپرستی رها کن کان خیالی بود و مستی
چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست نمی شاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال چهل ساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی بصر کندی پذیرد پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی بسا سخنی که از گیتی کشیدی
وز آنجا گر به صد منزل رسانی بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز بباید رفت ازین کاخ دل افروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری در آن شادی خدا را یاد داری
به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب دهن پر خنده داری دیده پر آب
چو صبح آن روشنان از گریه رستند که برق خنده را بر لب ببستند
چوبی گریه نشاید بود خندان وزین خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کاربندی که بی گریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخنده فالی بخندان تنگدستی را به مالی
نه بینی آفتاب آسمان را کز آن خندد که خنداند جهان را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، بیانگر دوره‌ای از عزلت‌گزینی و خلوت‌نشینی شاعر است که در آن، وی با بریدن از تعلقات دنیوی، به سیر و سلوک در عوالم معنا و دانش پرداخته است. شاعر در این خلوت، با تکیه بر توانایی‌های ذهنی خویش، به جایگاه رفیعی در ساحت کلام دست یافته و پیوندی ناگسستنی با عالم معنا برقرار کرده بود.

در ادامه، شاعر با چالشی درونی یا هشداری از جانب خودِ خویش روبه‌رو می‌شود که او را به بازگشت به میدان سخن و رها کردن عزلت دعوت می‌کند. این گفتگو، تقابل میان انزوا و رسالت اجتماعی هنر است و در نهایت، شاعر با پذیرش این دعوت، عزم خود را برای بازگشت به وادی سرایش و خلق آثار ماندگار جزم می‌کند و بر این باور است که نباید هنر خود را در کنج خلوت پنهان سازد.

معنای روان

در آن مدت که من در بسته بودم سخن با آسمان پیوسته بودم

در روزگاری که درِ خلوت را بر روی جهانیان بسته بودم، تمام فکر و ذکرم متوجه عالم بالا و حقایق آسمانی بود.

نکته ادبی: در بسته بودن کنایه از عزلت‌نشینی و دوری از مردم است.

گهی برج کواکب می بریدم گهی ستر ملایک می دریدم

گاه به کاوش در اسرار ستارگان و افلاک می‌پرداختم و گاه پرده‌های عالم فرشتگان را کنار می‌زدم.

نکته ادبی: استعاره از سیر و سلوک در عوالم بالا و دستیابی به علوم غریبه.

یگانه دوستی بودم خدائی به صد دل کرده با جان آشنائی

دوستی یگانه با خداوند داشتم و با تمام وجود و جانم، حقیقتی الهی را در دل پرورانده بودم.

نکته ادبی: اشاره به اخلاص و انقطاع الی‌الله در عرفان.

تعصب را کمر در بسته چون شیر شده بر من سپر بر خصم شمشیر

همچون شیری دلیر، برای دفاع از تعصب و اعتقادم کمر بسته بودم و کلامم در برابر دشمنان، همچون سپری محافظ و شمشیری برنده بود.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به شیر برای نشان دادن صلابت و قدرت بیان.

در دنیا بدانش بند کرده ز دنیا دل بدین خرسند کرده

در این دنیا، تنها به دانش و آگاهی دلبسته بودم و از دنیا تنها به همین خرسند بودم.

نکته ادبی: تقابل دنیاخواهی و دانش‌جویی.

شبی در هم شده چون حلقه زر به نقره نقره زد بر حلقه در

شبی که همچون حلقه زر در خود پیچیده و در خلوت بودم، کسی با انگشت نقره‌فام خود بر درِ خانه‌ام کوبید.

نکته ادبی: تشبیه شخص به حلقه زر کنایه از نشستن در خود و انزوا است.

درآمد سر گرفته سر گرفته عتابی سخت با من در گرفته

آن شخص وارد شد و با چهره‌ای برافروخته، عتاب و سرزنشِ سختی را نسبت به من آغاز کرد.

نکته ادبی: سر گرفته کنایه از آغاز کردنِ تند و عتاب‌آلود.

که احسنت ای جهاندار معانی که در ملک سخن صاحبقرانی

او گفت: آفرین بر تو ای پادشاهِ معانی که در سرزمین شعر و ادب، صاحب قدرت و فرمانروایی هستی.

نکته ادبی: صاحبقرانی استعاره از برتری و تسلط مطلق در فن شاعری است.

پس از پنجاه چله در چهل سال مزن پنجه در این حرف ورق مال

اکنون که چهل سال از عمرت گذشته و پنجاه مرحله (چله) را پشت سر گذاشته‌ای، دیگر وقت آن نیست که عمرت را به کارهای بیهوده و نوشتن سطرهای بی‌ارزش تلف کنی.

نکته ادبی: پنجاه چله استعاره از تجربیات بسیار در گذر عمر است.

درین روزه چو هستی پای بر جای به مردار استخوانی روزه مگشای

در این روزگار که هنوز استوار و پابرجا هستی، روزه‌ات را با غذای ناپاک و بی‌ارزش (اشعار سست) باز مکن.

نکته ادبی: مردار استعاره از اشعار کم‌مایه و مطالب بی‌فایده است.

نکرده آرزو هرگز ترا بند که دنیا را نبودی آرزومند

از آنجا که تو هرگز به دنیا دلبسته نبودی، هیچ آرزوی دنیوی تو را در بند و زنجیر خود اسیر نکرد.

نکته ادبی: نفی دلبستگی به مادیات به عنوان فضیلتی اخلاقی.

چو داری در سنان نوک خامه کلید قفل چندین گنج نامه

وقتی که نوک قلم تو همچون سرنیزه، کلید گشایش گنجینه‌های عظیم معرفت است (چرا آن را به کار نمی‌گیری؟).

نکته ادبی: سنانِ نوک خامه تشبیهی بدیع برای قدرت تأثیرگذاری قلم.

مسی را زر بر اندودن غرض چیست زر اندر سیم تر زین می توان زیست

چه لزومی دارد که مس را با آب طلا بپوشانی (اشعار بی‌ارزش بگویی)؟ در حالی که می‌توانی با طلا زندگی کنی و آثار ارزشمند بیافرینی.

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ صرفِ وقت برای کارهای کم‌ارزش.

چرا چون گنج قارون خاک بهری نه استاد سخن گویان دهری؟

چرا همچون گنج قارون، سرمایه‌ی سخنوری خود را زیر خاک پنهان کرده‌ای؟ مگر تو استادِ سخن‌سرایانِ این روزگار نیستی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تحریک شاعر به ابراز هنر.

در توحید زن کاوازه داری چرا رسم مغان را تازه داری

تو که آوازه‌ات در توحید و یگانه‌پرستی بلند است، چرا رسمِ آتش‌پرستان (کنایه از کارهای باطل) را دوباره زنده می‌کنی؟

نکته ادبی: رسم مغان استعاره از کارهای بیهوده و خلافِ راهِ حق.

سخندانان دلت را مرده دانند اگر چه زند خوانان زنده خوانند

سخن‌شناسان، دلی که هنر خود را پنهان کند مرده می‌دانند، حتی اگر دیگران مدام از تو به نیکی یاد کنند.

نکته ادبی: تضاد میان زنده خواندن مردم و مرده بودن از دیدگاه هنرورزان.

ز شورش کردن آن تلخ گفتار ترشروئی نکردم هیچ در کار

از تندی و عتاب آن شخصِ تلخ‌گو، من هیچ اخم نکردم و برخورد ناخوشایندی نشان ندادم.

نکته ادبی: تلخ‌گفتار استعاره از منتقد یا ندای درونی تند.

ز شیرین کاری شیرین دلبند فرو خواندم به گوشش نکته ای چند

بلکه با شیرین‌زبانی و دلبری، پاسخ او را با نکته‌سنجی‌های ظریف دادم.

نکته ادبی: شیرین‌کاری کنایه از سخنوری دل‌نشین.

وزان دیبا که می بستم طرازش نمودم نقش های دل نوازش

و از آن دیبای سخنی که طرح‌هایش را می‌بافتم، نقش‌های دل‌نوازی به او نشان دادم.

نکته ادبی: دیبا استعاره از کلام موزون و زیبا.

چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ

آن شخص وقتی آن هنرِ نقاشی‌گونه را دید، مانند نقاشی روی سنگ، مات و مبهوت ماند و سکوت کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان مانی و نقاشی‌های معروف او (ارژنگ).

بدو گفتم ز خاموشی چه جوئی زبانت کو که احسنتی بگوئی

به او گفتم: چرا سکوت کرده‌ای؟ زبانت کجاست تا این اثر را تحسین کنی؟

نکته ادبی: دعوت از منتقد برای اعتراف به برتری هنری شاعر.

به صد تسلیم گفت ای من غلامت زبانم وقف بر تسبیح نامت

او با فروتنی گفت: من بنده تو هستم و زبانم فقط باید به تسبیح و ستایش تو گویا باشد.

نکته ادبی: تسلیم شدن منتقد در برابر قدرت شاعر.

چو بشنیدم ز شیرین داستان را ز شیرینی فرو بردم زبان را

وقتی داستانِ آن شخص را با شیرینی شنیدم، از فرط لذت و شیرینی کلام، زبانم را فرو بستم.

نکته ادبی: تکرار واژه شیرین برای تأکید بر لذت سخن.

چنین سحری تو دانی یاد کردن بتی را کعبه ای بنیاد کردن

با این مهارت و جادوی سخن که تو داری، می‌توانی از یک بت، قبله‌گاهی برای مردم بسازی.

نکته ادبی: اغراق در توانایی شاعر در خلق اثر.

مگر شیرین بدان کردی دهانم که در حلقم شکر گردد زبانم

آیا شیرینی کلامت چنان بود که دهان مرا نیز شیرین کرد تا زبانم در حلقم پر از شکر شود؟

نکته ادبی: استعاره از تأثیرپذیری متقابل از سخن نیک.

اگر خوردم زبان را من شکروار زبان چون توئی بادا شکربار

اگر من نیز شکری خوردم، امیدوارم که زبانِ تو نیز همچون زبانِ کسی که با او سخن می‌گویم، همواره شکربار باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای تداوم هنر و شیرین‌سخنی.

به پایان بر چو این ره بر گشادی تمامش کن چو بنیادش نهادی

حالا که راهی گشودی، آن را به پایان برسان؛ چرا که هر کار بنیادش را نهاده‌ای، باید کامل کنی.

نکته ادبی: دعوت به تکمیل اثر و رسالت شاعری.

در این گفتن ز دولت یاریت باد برومندی و برخورداریت باد

در این مسیرِ سخن‌گویی، امیدوارم دولت و بخت یاری‌ات کند و به کامیابی و بهره‌مندی برسی.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال بلند است.

چرا گشتی درین بی غوله پا بست چنین نقد عراقی بر کف دست

چرا در این گوشه و کنار (گنجه) خود را حبس کرده‌ای، در حالی که چنین شعرِ نابی همچون نقدِ عراقی (ارزشمند) در دست داری؟

نکته ادبی: بی‌غوله کنایه از جایگاه دورافتاده و مهجور.

رکاب از شهربند گنجه بگشای عنان شیر داری پنجه بگشای

رکاب از شهر گنجه باز کن و بیرون بزن؛ تو که پنجه شیر داری، چرا خود را محدود کرده‌ای؟

نکته ادبی: دعوت به سفر و انتشار هنر در آفاق.

فرس بیرون فکن میدان فراخست تو سرسبزی و دولت سبز شاخست

اسب را به میدان فراخ ببر؛ تو وجودی سرسبز داری و این دولت و هنر، شاخه‌ای سبز و پربار است.

نکته ادبی: فرس بیرون فکن کنایه از فعالیت و نمودِ اجتماعی است.

زمانه نغز گفتاری ندارد و گر دارد چو تو باری ندارد

روزگار دیگر نغزگویی و سخن‌دانی ندارد، و اگر هم داشته باشد، کسی چون تو در آن نیست.

نکته ادبی: اغراق در یگانگی و برتری شاعر در زمانه.

همائی کن برافکن سایه برکار ولایت را به جغدی چند مسپار

همای سعادت باش و سایه‌ات را بر کار بگستران، این ولایت را به دست جغدها (نااهلان) مسپار.

نکته ادبی: همای و جغد نماد بزرگی و حقارت هستند.

چراغند این دو سه پروانه خویش پدیدار آمده در خانه خویش

این دو سه شاعرِ کوچک، تنها پروانه‌وار در خانه خود روشن‌اند و هنرشان از دیوارهای خانه‌شان فراتر نمی‌رود.

نکته ادبی: پروانه استعاره از شاعران کم‌مایه که روشناییِ کمی دارند.

دو منزل گر شوند از شهر خود دور نبینی هیچ کس را رونق و نور

اگر تنها دو قدم از شهر خود دور شوند، هیچ کس رونق و نوری در کلامشان نمی‌بیند.

نکته ادبی: کنایه از شهرتِ محدود و محلیِ دیگران.

تو آن خورشید نورانی قیاسی که مشرق تا به مغرب روشناسی

تو آن خورشیدِ پرنوری هستی که وجودت از شرق تا غرب جهان را روشن می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به خورشید برای تبیینِ گستردگیِ شهرت.

چو تو حالی نهادی پای در پیش به کنجی هر کسی گیرد سر خویش

چون تو گامی به پیش بگذاری و آغاز کنی، هر کس دیگر به گوشه‌ای می‌رود و کار خود را می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به برتری بی‌چون و چرای شاعر در میدان هنر.

هم آفاق هنر یابد حصاری هم اقلیم سخن بیند سواری

هنر، حصارِ محافظِ خود را می‌یابد و سرزمین سخن، سوارکار و قهرمانِ واقعی‌اش را می‌بیند.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ کلام در دفاع از جایگاه هنر.

به تندی گفتم ای بخت بلندم نه تو قصابی و من گوپسندم

با تندی گفتم: ای بخت بلندم، من نه قصابم و نه تو خریداری که بخواهی مرا به سنجش بکشی.

نکته ادبی: پاسخ شاعر به منتقد برای حفظ استقلال و عزت نفس.

مدم دم تا چراغ من نمیرد که در موسی دم عیسی نگیرد

بیش از این دم نزن تا چراغِ وجودم خاموش نشود؛ چرا که در موسی (کلیم‌الله)، دمِ عیسی (مسیح) اثری ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و عیسی برای نشان دادن استقلالِ جایگاهِ معنوی شاعر.

به حشوی چندم آتش برمیفروز که من خود چون چراغم خویشتن سوز

با سخنان بیهوده (حشو) بر جانم آتش میفروز، که من خود همچون چراغی هستم که با سوختنِ خویش روشنی می‌بخشم.

نکته ادبی: خویشتن‌سوز استعاره از رنجِ خلاقیت و خودخواسته بودنِ عذابِ هنر.

من آن شیشه ام که گر بر من زنی سنگ ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ

من آن شیشه‌ی حساسم که اگر سنگی به سویم پرتاب کنی، جهان از نام و کنیه‌ی من شرمگین خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به شکنندگی و در عین حال عظمتِ روح شاعر.

مسی بینی زری به روی کشیده به مرداری کلابی بر دمیده

تو تنها مسِ پوشیده با طلا را می‌بینی (ظاهر) و مرداری را می‌بینی که گلاب بر آن پاشیده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از فریبندگی ظاهری و عدم درکِ باطن.

نبینی جز هوای خویش قوتم بجز بادی نیابی در بروتم

جز هوای نفسِ خود، نیرویی در من نمی‌بینی و جز باد، چیزی در وجودم نمی‌یابی.

نکته ادبی: اظهار تواضع و نفیِ ادعاهای پوچ.

فلک در طالعم شیری نموده است ولیکن شیر پشمینم چه سوداست

فلک در طالع من شیری نشان داده است، اما این شیرِ پشمی (عروسکی) چه سودی برایم دارد؟

نکته ادبی: شیر پشمین کنایه از قدرتِ نمایشی و نه واقعی.

نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا آن بس که من با من برآیم

من آن شیری نیستم که با دشمنان بجنگم؛ برای من همین بس که توانسته‌ام با خودِ درونم درگیر باشم.

نکته ادبی: اشاره به جهاد اکبر و پیروزی بر نفس.

نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت غروری کز جوانی بود هم رفت

آن نشاط و غروری که در جوانی داشتم، دیگر سپری شده و از بین رفته است.

نکته ادبی: تأمل در گذر عمر و تغییر احوالات روحی.

حدیث کودکی و خودپرستی رها کن کان خیالی بود و مستی

داستان کودکی و خودپرستی را رها کن؛ زیرا همه آن‌‌ها خیالی بیش نبود و ناشی از مستی جوانی بود.

نکته ادبی: نقد دوران جوانی و غفلت‌های آن.

چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست نمی شاید دگر چون غافلان زیست

وقتی عمر از بیست یا سی سال می‌گذرد، دیگر شایسته نیست که همچون غافلان زندگی کنی.

نکته ادبی: دعوت به خردورزی در میانسالی.

نشاط عمر باشد تا چهل سال چهل ساله فرو ریزد پر و بال

شور و نشاطِ عمر تا چهل سالگی است و پس از چهل سال، پر و بالِ آدمی فرو می‌ریزد و توانِ پیشین را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به دوران کمال و افولِ توانایی‌های جسمانی.

پس از پنجه نباشد تندرستی بصر کندی پذیرد پای سستی

پس از پنجاه سالگی، دیگر آن سلامت و تندرستیِ جوانی وجود ندارد؛ بینایی رو به ضعف می‌رود و گام‌ها سست می‌شوند.

نکته ادبی: واژه «بصر» در اینجا به معنای بینایی است و «کندی» به معنای ضعف و ناتوانی در کارکرد اندام‌ها به کار رفته است.

چو شصت آمد نشست آمد پدیدار چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار

هنگامی که سن به شصت می‌رسد، زمان استراحت و گوشه‌نشینی فرا می‌رسد و وقتی به هفتاد می‌رسد، توانایی‌های جسمی و اعضای بدن از کار می‌افتند.

نکته ادبی: «آلت» در زبان کهن علاوه بر ابزار، به معنای اعضای بدن و توانمندی‌های فیزیکی نیز به کار رفته است.

به هشتاد و نود چون در رسیدی بسا سخنی که از گیتی کشیدی

زمانی که به سن هشتاد و نود سالگی می‌رسی، یعنی تجربه‌های بسیاری از این دنیا اندوخته‌ای و حوادث روزگار را آزموده‌ای.

نکته ادبی: عبارت «سخنی از گیتی کشیدن» کنایه از کسب تجربه و پندآموزی از حوادث جهان است.

وز آنجا گر به صد منزل رسانی بود مرگی به صورت زندگانی

و اگر پس از آن سن، عمرت را به صد سال هم برسانی، این زندگی در واقع مرگی است که تنها ظاهری از زنده بودن دارد.

نکته ادبی: «صد منزل» استعاره از پیمودن راه طولانیِ عمر است و این بیت بر بیهودگیِ طول عمرِ بدونِ توانایی تاکید دارد.

اگر صد سال مانی ور یکی روز بباید رفت ازین کاخ دل افروز

چه صد سال در این دنیا بمانی و چه تنها یک روز، سرانجام باید از این کاخِ زیبا و دل‌فریبِ دنیا رخت بربندی و بروی.

نکته ادبی: «کاخ دل‌افروز» استعاره از دنیاست که با وجود زیبایی و فریبندگی، اقامتگاهی ناپایدار است.

پس آن بهتر که خود را شاد داری در آن شادی خدا را یاد داری

بنابراین بهتر است که همواره خود را شاد نگه‌داری و در دلِ این شادی، خداوند را نیز به یاد داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت پیوند میان شادیِ درونی و یادِ پروردگار برای رسیدن به آرامش پایدار.

به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب دهن پر خنده داری دیده پر آب

در لحظات خوشی، همچون شمعی باش که می‌سوزد و در حالی که می‌درخشد و می‌خندد، اشک‌هایش (قطرات موم) فرو می‌ریزد؛ یعنی در عین شادی، هوشیار و آگاه به گذر عمر باش.

نکته ادبی: «شمع پرتاب» استعاره از ناپایداری لذت‌های دنیوی است که با وجود درخشش، رو به نابودی و گریه است.

چو صبح آن روشنان از گریه رستند که برق خنده را بر لب ببستند

آگاهان و روشن‌بینان از آن جهت از غم رها شدند که آموختند چشمه‌ی خنده‌ی واقعی را بر لب‌های خود جاری کنند و غم‌های بیهوده را کنار بگذارند.

نکته ادبی: «روشنان» اشاره به عارفان یا کسانی است که به حقیقتِ زندگی پی برده‌اند.

چوبی گریه نشاید بود خندان وزین خنده نشاید بست دندان

هرگز نباید بدون تحمل سختی و گریه، انتظار خنده‌ای مداوم داشت، و نباید چنان به خنده دل‌خوش کرد که از حقایقِ تلخِ زندگی غافل شد.

نکته ادبی: تأکید بر تعادل؛ خنده‌ی بی‌معنا که ریشه در تجربه‌ی تلخ و گریه نداشته باشد، ناپایدار است.

بیاموزم تو را گر کاربندی که بی گریه زمانی خوش بخندی

اگر به اندرز من عمل کنی، به تو می‌آموزم که چگونه بدون نیاز به گریه‌های جانکاه، در هر زمانی با شادی و لبخند زندگی کنی.

نکته ادبی: شاعر خود را در مقام راهنما و آموزگارِ زیستنِ شادمانه قرار داده است.

چو خندان گردی از فرخنده فالی بخندان تنگدستی را به مالی

وقتی به لطفِ خوش‌اقبالی شادمان شدی، با بخششِ بخشی از دارایی‌ات به دیگران، تنگدستیِ نیازمندان را نیز به شادی بدل کن.

نکته ادبی: «فرخنده فالی» اشاره به شانس یا شرایط خوب و «تنگدستی» استعاره از فقر و نیاز است.

نه بینی آفتاب آسمان را کز آن خندد که خنداند جهان را

آیا خورشید آسمان را نمی‌بینی که با تابش خود، به جهان می‌خندد و تمام هستی را با نور خود شادمان و زنده می‌کند؟

نکته ادبی: خورشید نمادِ خیرِ مطلق و بخشندگی است که با وجودِ خود، به دیگران زندگی و امید می‌بخشد.