خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب

نظامی
مرا چون هاتف دل دید دمساز بر آورد از رواق همت آواز
که بشتاب ای نظامی زود دیرست فلک بد عهد و عالم زود سیرست
بهاری نو برآر از چشمه نوش سخن را دست بافی تازه در پوش
در این منزل بهمت ساز بردار درین پرده به وقت آواز بردار
کمین سازند اگر بی وقت رانی سراندازند اگر بی وقت خوانی
زبان بگشای چون گل روزکی چند کز این کردند سوسن را زبان بند
سخن پولاد کن چون سکه زر بدین سکه درم را سکه می بر
نخست آهنگری باتیغ بنمای پس آنگه صیقلی را کارفرمای
سخن کان از سر اندیشه ناید نوشتن را و گفتن را نشاید
سخن را سهل باشد نظم دادن بباید لیک بر نظم ایستادن
سخن بسیار داری اندکی کن یکی را صد مکن صد را یکی کن
چو آب از اعتدال افزون نهد گام ز سیرابی به غرق آرد سرانجام
چو خون در تن عادت بیش گردد سزای گوشمال نیش گردد
سخن کم گوی تا بر کار گیرند که در بسیار بد بسیار گیرند
ترا بسیار گفتن گر سلیم است مگو بسیار دشنامی عظیم است
سخن جانست و جان داروی جانست مگر چون جان عزیز از بهر آنست
تو مردم بین که چون بیرای و هوشند که جانی را به نانی می فروشند
سخن گوهر شد و گوینده غواص به سختی در کف آید گوهر خاص
ز گوهر سفتن استادان هراسند که قیمت مندی گوهر شناسند
نه بینی وقت سفتن مرد حکاک به شاگردان دهد در خطرناک
اگر هشیار اگر مخمور باشی چنان زی کز تعرض دور باشی
هزارت مشرف بی جامگی هست به صد افغان کشیده سوی تو دست
به غفلت بر میاور یک نفس را مدان غافل ز کار خویش کس را
نصیحت های هاتف چون شنیدم چون هاتف روی در خلوت کشیدم
در آن خلوت که دل دریاست آنجا همه سرچشمه ها آنجاست آنجا
نهادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتش خانه ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر او نقشی نبستم
اگر چه در سخن کاب حیاتست بود جایز هر آنچه از ممکنات است
چو بتوان راستی را درج کردن دروغی را چه باید خرج کردن
ز کژ گوئی سخن را قدر کم گشت کسی کو راستگو شد محتشم گشت
چو صبح صادق آمد راست گفتار جهان در زر گرفتش محتشم وار
چو سرو از راستی بر زد علم را ندید اندر خزان تاراج غم را
مرا چون مخزن الاسرار گنجی چه باید در هوس پیمود رنجی
ولیکن در جهان امروز کس نیست که او را درهوس نامه هوس نیست
هوس پختم به شیرین دستکاری هوس ناکان غم را غمگساری
چنان نقش هوس بستم بر او پاک که عقل از خواندنش گردد هوسناک
نه در شاخی زدم چون دیگران دست که بروی جز رطب چیزی توان بست
حدیث خسرو و شیرین نهان نیست وزان شیرین تر الحق داستان نیست
اگر چه داستانی دلپسند است عروسی در وقایه شهربند است
بیاضش در گزارش نیست معروف که در بردع سوادش بود موقوف
ز تاریخ کهن سالان آن بوم مرا این گنج نامه گشت معلوم
کهن سالان این کشور که هستند مرا بر شقه این شغل بستند
نیارد در قبولش عقل سستی که پیش عاقلان دارد درستی
نه پنهان بر درستیش آشکار است اثرهائی کز ایشان یادگار است
اساس بیستون و شکل شبدیز همیدون در مداین کاخ پرویز
هوسکاری آن فرهاد مسکین نشان جوی شیر و قصر شیرین
همان شهر و دو آب خوشگوارش بنای خسرو و جای شکارش
حدیث باربد با ساز دهرود همان آرام گاه شه به شهرود
حکیمی کاین حکایت شرح کردست حدیث عشق از ایشان طرح کردست
چو در شصت اوفتادش زندگانی خدنگ افتادش از شست جوانی
به عشقی در که شست آمد پسندش سخن گفتن نیامد سودمندش
نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز که فرخ نیست گفتن گفته را باز
در آن جزوی که ماند از عشقبازی سخن راندم نیت بر مرد غازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده دیدگاه حکیمانه نظامی گنجوی درباره رسالت شاعری، اهمیت سخن‌سنجی و پاسداری از حقیقت است. او شعر را نه بازیچه‌ای سرگرم‌کننده، بلکه امانتی گران‌بها و جان‌مایه آدمی می‌داند که باید با خرد و تدبیر به کار گرفته شود. شاعر در این بخش، ضمن ستایش سخنِ سنجیده و پرهیز از پرگویی، با اشاره به فلسفه وجودی داستان خسرو و شیرین، آن را روایتی متکی بر تاریخ و مستندات جغرافیایی و باستانی معرفی می‌کند که به همت او و با ظرافت هنری، از غبار فراموشی رسته است.

درونمایه این ابیات، گذار از پندهای اخلاقی به سوی روایت داستانی است. نظامی با تکیه بر الهام درونی، خود را موظف می‌داند که داستانی عاشقانه را با رعایت اصول راستی و استواری بیان کند. او با تأکید بر اینکه این داستان نه ساخته تخیلات محض، بلکه حقیقتی برآمده از یادگارهای تاریخی نیاکان است، تلاش می‌کند تا با تلفیق هنر نقاشی‌گونه کلام و حقیقت تاریخی، اثری ماندگار خلق کند.

معنای روان

مرا چون هاتف دل دید دمساز بر آورد از رواق همت آواز

وقتی که ندای غیبی (هاتف) به دلم رسید و مرا با خود هم‌سخن کرد، از جایگاه بلند همت من، آوای شعر و سخن برخاست.

نکته ادبی: رواق همت کنایه از اوج بلندنظری و توانمندی روحی شاعر است.

که بشتاب ای نظامی زود دیرست فلک بد عهد و عالم زود سیرست

آن ندا گفت: ای نظامی بشتاب و درنگ مکن که وقت تنگ است، چرا که روزگار پیمان‌شکن است و عمر آدمی زودگذر.

نکته ادبی: فلک بدعهد اشاره به ناپایداری و بی‌وفایی روزگار در اندیشه حکمی نظامی دارد.

بهاری نو برآر از چشمه نوش سخن را دست بافی تازه در پوش

از چشمه جوشانِ ذوق و اندیشه خود، بهاری نو بیافرین و سخن را همچون دست‌بافتی تازه و زیبا بر تن (محتوای داستان) بپوشان.

نکته ادبی: تشبیه سخن به دست‌بافته، بیانگر نگاه نظامی به صنعتگری و مهارت در شاعری است.

در این منزل بهمت ساز بردار درین پرده به وقت آواز بردار

در این مسیرِ زندگی، با همت و اراده حرکت کن و در هر پرده از سخن، به موقع و بجا نغمه‌سرایی کن.

نکته ادبی: پرده در اینجا هم به معنای پرده‌های موسیقی و هم به معنای بخش‌ها و فصل‌های داستان است.

کمین سازند اگر بی وقت رانی سراندازند اگر بی وقت خوانی

اگر نابجا و بی‌وقت سخن بگویی، تو را در کمین خواهند انداخت و اگر در زمان نادرست آواز بخوانی، جانت را می‌گیرند (کنایه از طرد شدن یا بی‌آبرو شدن).

نکته ادبی: کمین سازند و سراندازند کنایاتِ تهدیدآمیز برای هشدار در رعایتِ اقتضای حال است.

زبان بگشای چون گل روزکی چند کز این کردند سوسن را زبان بند

مانند گل، تنها چند روزی زبان بگشای و حرف بزن؛ زیرا سوسن را به خاطر پرحرفی (داشتن زبان‌های متعدد) به سکوت واداشته‌اند.

نکته ادبی: ایهام در 'سوسن' که برگ‌هایش به زبان تشبیه شده و کنایه از پرحرفی است که موجب بدنامی یا گرفتاری می‌شود.

سخن پولاد کن چون سکه زر بدین سکه درم را سکه می بر

سخن خود را مانند سکه‌های طلا، باارزش و ضرب‌شده کن و با این معیار (سخن سنجیده)، ارزشِ سایر سخنان را بسنج.

نکته ادبی: سکه زدن کنایه از اعتبار دادن و پخته و استوار کردنِ کلام است.

نخست آهنگری باتیغ بنمای پس آنگه صیقلی را کارفرمای

ابتدا باید سخن را با رنج و سختی همچون آهنگری صیقل دهی و شکل دهی، سپس به آن جلا و زیبایی ببخشی.

نکته ادبی: تلفیق صنعت آهنگری با ادبیات، نشان‌دهنده سختیِ فرآیندِ آفرینشِ ادبی است.

سخن کان از سر اندیشه ناید نوشتن را و گفتن را نشاید

سخنی که از روی اندیشه و تفکر عمیق نباشد، نه ارزش نوشتن دارد و نه شایسته گفتن است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم پیوندِ میان عقل و احساس در فرآیندِ سخن‌وری.

سخن را سهل باشد نظم دادن بباید لیک بر نظم ایستادن

نظم دادن به کلمات و شعر گفتنِ ساده است، اما دشواری در این است که بتوانی بر اصولِ استوارِ نظم باقی بمانی.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت میان شاعریِ تفننی و شاعریِ حکیمانه و هنرمندانه.

سخن بسیار داری اندکی کن یکی را صد مکن صد را یکی کن

اگر سخن بسیار داری، آن را کوتاه کن و فشرده ساز؛ یکی را به صد تبدیل مکن (پرحرفی نکن)، بلکه صد سخن را در یکی جمع کن (گزیده‌گو باش).

نکته ادبی: تضاد میان کثرت و وحدت برای تأکید بر بلاغت و ایجاز.

چو آب از اعتدال افزون نهد گام ز سیرابی به غرق آرد سرانجام

همان‌طور که اگر آب از حد بگذرد و زیاد شود، به جای سیراب کردن باعث غرق شدن می‌شود، سخن نیز حد و مرز دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ ضرورتِ اعتدال در کلام.

چو خون در تن عادت بیش گردد سزای گوشمال نیش گردد

خون اگر در تن از حد طبیعی بیشتر شود، باعث بیماری می‌شود و نیاز به حجامت و درمان (گوشمال) پیدا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره پزشکی برای نشان دادن زیان‌های زیاده‌روی در سخن.

سخن کم گوی تا بر کار گیرند که در بسیار بد بسیار گیرند

کم سخن بگو تا مردم به حرف‌هایت توجه کنند؛ زیرا وقتی زیاد حرف بزنی، عیب‌های زیادی در حرف‌هایت پیدا می‌کنند.

نکته ادبی: پند اخلاقی مبتنی بر روان‌شناسی اجتماعی.

ترا بسیار گفتن گر سلیم است مگو بسیار دشنامی عظیم است

حتی اگر در پرحرفی توانا باشی و شیرین‌سخن، باز هم بسیار سخن مگو، چرا که پرحرفی نوعی دشنام و زشتی بزرگ است.

نکته ادبی: دشنام در اینجا به معنای چیزی است که باعث هتک حرمت گوینده می‌شود.

سخن جانست و جان داروی جانست مگر چون جان عزیز از بهر آنست

سخن، خودِ جان است و داروی جان؛ پس باید مانند جانِ عزیز، از آن مراقبت کرد و قدرش را دانست.

نکته ادبی: تشبیه سخن به جان، نشان‌دهنده تقدس و ارزشِ کلام در دیدگاه شاعر است.

تو مردم بین که چون بیرای و هوشند که جانی را به نانی می فروشند

بنگر که مردم چقدر بی‌خردند که جانِ ارزشمندِ خود را به خاطر یک لقمه نانِ ناچیز می‌فروشند.

نکته ادبی: انتقاد از مادی‌گرایی و کوتاه‌نظریِ عوام.

سخن گوهر شد و گوینده غواص به سختی در کف آید گوهر خاص

سخن همچون گوهر است و شاعر غواص آن؛ دست یافتن به این گوهرِ کمیاب، نیازمند رنج و تلاش بسیار است.

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ شاعر به غواصِ بحرِ معانی.

ز گوهر سفتن استادان هراسند که قیمت مندی گوهر شناسند

استادانِ سخن از تراشیدن و سفتنِ گوهر (کلام) هراس دارند، زیرا به ارزشِ واقعی آن آگاهند و می‌دانند کوچک‌ترین لغزشی، گوهر را نابود می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیت سنگینِ شاعر در قبالِ کلمات.

نه بینی وقت سفتن مرد حکاک به شاگردان دهد در خطرناک

نمی‌بینی که حکاکِ استاد، هنگام تراشیدنِ سنگ، کارهای پرخطر و ظریف را به شاگرد نمی‌سپارد؟

نکته ادبی: استفاده از تجربیاتِ فنیِ زمانه برای تبیینِ جایگاهِ والایِ هنرمند.

اگر هشیار اگر مخمور باشی چنان زی کز تعرض دور باشی

خواه هشیار باشی و خواه مست (عاشق و بی‌قرار)، چنان زندگی کن که از گزندِ دیگران و حوادث روزگار در امان بمانی.

نکته ادبی: توصیه به احتیاط و خردمندی در عینِ شوریدگی.

هزارت مشرف بی جامگی هست به صد افغان کشیده سوی تو دست

اگر هزاران نفر بدون داشتنِ ابزار و لباس (جامگی)، با ناله و فریاد به سوی تو دست نیاز دراز کرده‌اند، نباید بگذاری تو را از مسیرت منحرف کنند.

نکته ادبی: اشاره به فشارِ اطرافیان و توقعاتِ خلق از شاعر.

به غفلت بر میاور یک نفس را مدان غافل ز کار خویش کس را

حتی یک لحظه را هم در غفلت سپری مکن و کسی را در کار و زندگی‌اش غافل و بی‌خبر مپندار.

نکته ادبی: تأکید بر هوشیاری و غنیمت شمردنِ وقت.

نصیحت های هاتف چون شنیدم چون هاتف روی در خلوت کشیدم

وقتی که این نصایحِ هاتف را شنیدم، به تبعیت از او به خلوتِ درون و گوشه‌نشینی روی آوردم.

نکته ادبی: خلوت کنایه از تمرکزِ فکری و درونی‌شدنِ شاعر است.

در آن خلوت که دل دریاست آنجا همه سرچشمه ها آنجاست آنجا

در آن خلوتگاهِ دل که مانند دریاست و سرچشمه تمامیِ حکمت‌ها و الهامات است، سکنی گزیدم.

نکته ادبی: تشبیه دل به دریا به نشانه عمق و گستردگیِ آن.

نهادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتش خانه ای را

من با تکیه بر داستانی (افسانه)، آن آتشکده‌ی دل را به بهشتی پر از گل و زیبایی تبدیل کردم.

نکته ادبی: اشاره به تبدیلِ رنجِ درونی یا اشتیاق به آفرینشِ هنریِ بهشتی.

چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر او نقشی نبستم

چون دستم نقاشِ این بتخانه (داستان) شد، چیزی جز نقشِ زیبایی و آرایش بر آن نکشیدم.

نکته ادبی: بتخانه استعاره از جهانِ داستان و شخصیت‌های محبوبِ آن است.

اگر چه در سخن کاب حیاتست بود جایز هر آنچه از ممکنات است

اگرچه سخن، آب حیات است (بخشنده زندگی)، اما می‌توان هر موضوعِ ممکنی را در آن بیان کرد.

نکته ادبی: آب حیات استعاره از قدرتِ زندگی‌بخشیِ کلام.

چو بتوان راستی را درج کردن دروغی را چه باید خرج کردن

وقتی می‌توان راستی و حقیقت را در سخن جای داد، چه لزومی دارد که عمر را صرفِ دروغ‌گویی کنیم؟

نکته ادبی: تأکید اخلاقی بر برتریِ حقیقت.

ز کژ گوئی سخن را قدر کم گشت کسی کو راستگو شد محتشم گشت

با کژگویی و دروغ، ارزشِ سخن کم می‌شود؛ هر کس که راست‌گو شد، به بزرگی و مقام (محتشمی) رسید.

نکته ادبی: پیوند اخلاق و اعتبارِ هنری.

چو صبح صادق آمد راست گفتار جهان در زر گرفتش محتشم وار

آن‌گاه که سخنِ راست مانند صبحِ صادق آشکار شد، جهان همچون پادشاهی بزرگ، آن را با طلا (ارزش) در بر گرفت.

نکته ادبی: تشبیه راست‌گویی به صبحِ صادق که مایه روشنایی و عزت است.

چو سرو از راستی بر زد علم را ندید اندر خزان تاراج غم را

سرو از جهتِ راستی و مستقیم بودن، همیشه سرافراز است و در پاییز، دچارِ غمِ خزان و تاراج نمی‌شود.

نکته ادبی: سرو نمادِ آزادگی و راستی است که از آسیبِ زمانه در امان می‌ماند.

مرا چون مخزن الاسرار گنجی چه باید در هوس پیمود رنجی

مرا که گنجینه‌ای همچون 'مخزن‌الاسرار' دارم، چه نیازی است که دوباره در راهِ هوس و آرزوهای دنیوی رنج بکشم؟

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به اثر قبلی خود، مخزن‌الاسرار.

ولیکن در جهان امروز کس نیست که او را درهوس نامه هوس نیست

اما در این جهان، کسی نیست که در دلش هوسِ جدیدی نداشته باشد و به دنبال چیزی نگردد.

نکته ادبی: اعتراف به طبیعتِ کمال‌طلب و جست‌وجوگرِ انسان.

هوس پختم به شیرین دستکاری هوس ناکان غم را غمگساری

من با مهارتی شیرین، هوسِ داستانی را در سر پروراندم تا غم‌خواری برای غم‌دیدگان باشد.

نکته ادبی: شیرین دستکاری اشاره به سبک و مهارتِ شاعر در نگارشِ شیرین‌کامانه است.

چنان نقش هوس بستم بر او پاک که عقل از خواندنش گردد هوسناک

آن‌چنان نقشی از این هوس بر صفحه کاغذ زدم که عقل از خواندنش دچارِ شگفتی و اشتیاق می‌شود.

نکته ادبی: تأثیرگذاریِ کلامِ شاعر بر عقلِ مخاطب.

نه در شاخی زدم چون دیگران دست که بروی جز رطب چیزی توان بست

من مانند دیگران به هر شاخه‌ای دست نزدم، بلکه تنها به شاخه‌ای پرداختم که میوه شیرین (رطب) داشت.

نکته ادبی: اشاره به انتخابِ مضامینِ ارزشمند و اصیل.

حدیث خسرو و شیرین نهان نیست وزان شیرین تر الحق داستان نیست

داستان خسرو و شیرین، پنهان نیست (مشهور است) و حقیقتاً داستانی شیرین‌تر از آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر شهرت و دلپذیریِ این قصه عاشقانه.

اگر چه داستانی دلپسند است عروسی در وقایه شهربند است

اگرچه داستانی دلپسند است، اما مانند عروسی است که در حجله و در پوششِ شهرت پنهان مانده است.

نکته ادبی: تشبیه داستان به عروس، اشاره به زیبایی و حجب و حیایِ آن در عینِ شهرت است.

بیاضش در گزارش نیست معروف که در بردع سوادش بود موقوف

نسخه اصلی و مکتوبِ آن در گزارش‌ها معروف نیست، زیرا روایتِ کاملِ آن در شهرِ بردع (جایی در اران) باقی مانده بود.

نکته ادبی: بیاض به معنای کتاب و نسخه نوشته شده است.

ز تاریخ کهن سالان آن بوم مرا این گنج نامه گشت معلوم

از تاریخِ کهن‌سالانِ آن سرزمین، این گنجینه (داستان) برای من آشکار شد.

نکته ادبی: استعاره داستان به گنج‌نامه.

کهن سالان این کشور که هستند مرا بر شقه این شغل بستند

بزرگان و کهن‌سالانِ این سرزمین که مرا می‌شناختند، این مسئولیت را به عهده من گذاشتند.

نکته ادبی: شقه کردن به معنای بستنِ کمر برای انجام کار و مسئولیت‌پذیری است.

نیارد در قبولش عقل سستی که پیش عاقلان دارد درستی

عقل نیز در پذیرفتنِ این داستان سستی نمی‌کند (آن را می‌پذیرد)، زیرا در نظرِ خردمندان، صحت و درستی دارد.

نکته ادبی: تأکید بر عقلانیت و مستند بودنِ داستان.

نه پنهان بر درستیش آشکار است اثرهائی کز ایشان یادگار است

حقیقتِ آن پنهان نیست، بلکه نشانه‌هایی که از آنان به یادگار مانده، بر درستیِ آن گواهی می‌دهد.

نکته ادبی: استناد به آثارِ باقی‌مانده برای اثباتِ واقعیت.

اساس بیستون و شکل شبدیز همیدون در مداین کاخ پرویز

مانند بنای بیستون، نقشِ اسبِ شبدیز، و همچنین کاخِ خسرو در مداین، که همگی نشانه‌های این داستانند.

نکته ادبی: نام‌های خاص: بیستون، شبدیز، مداین، پرویز (خسرو). این‌ها نمادهای تاریخی هستند که داستان را به واقعیت پیوند می‌زنند.

هوسکاری آن فرهاد مسکین نشان جوی شیر و قصر شیرین

کارهای عاشقانه فرهادِ بیچاره، نشانه‌های جویِ شیر و قصرِ شیرین، همه گواه این ماجراست.

نکته ادبی: نشانه‌های نمادینِ عشقِ فرهاد به شیرین.

همان شهر و دو آب خوشگوارش بنای خسرو و جای شکارش

همان شهر و آن دو آبِ گوارا، همگی بنایِ خسرو و محلِ شکار و تفرجگاهِ او بوده است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ تاریخیِ داستان.

حدیث باربد با ساز دهرود همان آرام گاه شه به شهرود

همچنین ماجرایِ باربد با سازِ دهرود و اقامتگاهِ شاه در شهرود، همگی مستند است.

نکته ادبی: نام‌های خاص: باربد، دهرود، شهرود. باربد موسیقی‌دانِ معروفِ دربارِ خسرو است.

حکیمی کاین حکایت شرح کردست حدیث عشق از ایشان طرح کردست

حکیمی که این حکایت را شرح کرده، در واقع اساس و بنیانِ حدیثِ عشق را از ایشان (قهرمانان) گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به راویانِ پیشین و اهمیتِ ثبتِ درستِ عشق.

چو در شصت اوفتادش زندگانی خدنگ افتادش از شست جوانی

همان‌طور که وقتی زندگانیِ او به پایان رسید و عمرش به سر آمد، تیرِ جوانی از چله‌کمانِ عمرش رها شد.

نکته ادبی: تشبیه عمر به کمان و جوانی به تیر؛ بسیار لطیف و شاعرانه برای بیانِ گذرِ عمر.

به عشقی در که شست آمد پسندش سخن گفتن نیامد سودمندش

هنگامی که عشق به مرحله کمال و پختگی می‌رسد، دیگر سخن گفتن درباره آن بی‌فایده است؛ چرا که حقیقت عشق فراتر از واژگان است.

نکته ادبی: شست در اینجا استعاره از عدد شصت و نماد کمال، بلوغ و پایان یک دوره زمانی یا عاطفی است.

نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز که فرخ نیست گفتن گفته را باز

من آن نکاتی را که دانایان در گذشته از ابتدا گفته بودند بازگو نکردم، زیرا تکرار کردن سخنی که پیش‌تر به نیکویی بیان شده، کار پسندیده و فرخنده‌ای نیست.

نکته ادبی: فرخ در اینجا صفت به معنای مبارک، نیکو و مناسب است.

در آن جزوی که ماند از عشقبازی سخن راندم نیت بر مرد غازی

در آن بخش باقی‌مانده از داستان که از ماجرای عشق روایت می‌شد، سخن خود را به توصیف و نیت‌خوانی از احوالات یک مرد جنگجو و غازی اختصاص دادم.

نکته ادبی: غازی به معنای جنگجوی راه خدا و مرد مبارز است که در متون حماسی و عرفانی به کرات دیده می‌شود.