خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷ - در ستایش طغرل ارسلان

نظامی
چون سلطان جوان شاه جوانبخت که برخوردار باد از تاج و از تخت
سریر افروز اقلیم معانی ولایت گیر ملک زندگانی
پناه ملک شاهنشاه طغرل خداوند جهان سلطان عادل
ملک طغرل که دارای وجود است سپهر دولت و دریای جود است
به سلطانی به تاج و تخت پیوست به جای ارسلان بر تخت بنشست
من این گنجینه را در می گشادم بنای این عمارت می نهادم
مبارک بود طالع نقش بستم فلک گفتا مبارک باد و هستم
بدین طالع که هست این نقش را فال مرا چون نقش خود نیکو کند حال
چو نقش از طالع سلطان نماید چو سلطان گر جهان گیرست شاید
ازین پیکر که معشوق دل آمد به کم مدت فراغت حاصل آمد
درنگ از بهر آن افتاد در راه که تا از شغلها فارغ شود شاه
حبش را زلف بر طمغاج بندد طراز شوشتر در چاج بندد
به باز چتر عنقا را بگیرد به تاج زر ثریا را بگیرد
شکوهش چتر بر گردون رساند سمندش کوه از جیحون جهاند
به فتح هفت کشور سر برآرد سر نه چرخ را در چنبر آرد
گهش خاقان خراج چین فرستد گهش قیصر گزیت دین فرستد
بحمدالله که با قدر بلندش کمالی در نیابد جز سپندش
من از شفقت سپند مادرانه بدود صبحدم کردم روانه
به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش نهد بر نام من نعلی بر آتش
بدان لفظ بلند گوهر افشان که جان عالمست و عالم جان
اتابک را بگوید کای جهانگیر نظامی وانگهی صدگونه تقصیر
نیامد وقت آن کاو را نوازیم؟ ز کار افتاده ای را کار سازیم؟
به چشمی چشم این غمگین گشائیم؟ به ابروئیش از ابروچین گشائیم؟
ز ملک ما که دولت راست بنیاد چه باشد گر خرابی گردد آباد
چنین گوینده ای در گوشه تا کی سخندانی چنین بی توشه تا کی
از آن شد خانه خورشید معمور که تاریکان عالم را دهد نور
سخای ابر از آن آمد جهانگیر که در طفلی گیاهی را دهد شیر
کنون عمریست کین مرغ سخنسنج به شکر نعمت ما می برد رنج
نخورده جامی از میخانه ما کند از شکرها شکرانه ما
شفیعی چون من و چون او غلامی چو تو کیخسروی کمتر ز جامی
نظامی چیست این گستاخ روئی که با دولت کنی گستاخ گوئی
خداوندی که چون خاقان و فغفور به صد حاجت دری بوسندش از دور
چه عذر آری تو ای خاکی تر از خاک کو گویائی درین خط خطرناک
یکی عذر است کو در پادشاهی صفت دارد ز درگاه الهی
بدان در هر که بالاتر فروتر کسی کافکنده تر گستاخ روتر
نه بینی برق کاهن را بسوزد چراغ پیره زن چون برفروزد
همان دریا که موجش سهمناکست گلی را باغ و باغی را هلاکست
سلیمانست شه با او درین راه گهی ماهی سخن گوید گهی ماه
دبیران را به آتش گاه سباک گهی زر در حساب آید گهی خاک
خدایا تا جهان را آب و رنگست فلک را دور و گیتی را درنگست
جهان را خاص این صاحبقران کن فلک را یار این گیتی ستان کن
ممتع دارش از بخت و جوانی ز هر چیزش فزون ده زندگانی
مبادا دولت از نزدیک او دور مبادا تاج را بی فرق او نور
فراخی باد از اقبالش جهان را ز چترش سربلندی آسمان را
مقیم جاودانی باد جانش حریم زندگانی آستانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که در ستایش پادشاهی جوان و مقتدر سروده شده، شاعر را در جایگاه مدیحه‌سرایی قرار می‌دهد که با بهره‌گیری از اغراق‌های شاعرانه و تشبیهات فلکی، ممدوح را در ترازویِ سایه خدا بر زمین و فرمانروایِ عالم می‌نشاند. فضا، فضایِ مدحِ کلاسیکِ درباری است که در آن عظمت سیاسی با شکوهِ اساطیری درآمیخته است.

شاعر در بخش میانی با رویکردی متواضعانه اما هوشمندانه، وضعیت معیشتی و هنری خود را به تصویر می‌کشد. او با نوعی گستاخیِ هنرمندانه و با اتکا به کرمِ پادشاه، از واسطه‌ها و شخصِ سلطان طلبِ یاری و توجه می‌کند و استدلال می‌آورد که حمایت از هنرمندِ سخن‌سنج، نه تنها وظیفه، بلکه نشانِ بزرگیِ پادشاه است.

بخش پایانی با نیایشی حماسی و دعا برای بقای دولت و سعادت ابدی پادشاه به اتمام می‌رسد که در آن شاعر، پیوندِ هنرِ کلام را با قدرتِ سیاسی برای تضمینِ جاودانگیِ ممدوح گره می‌زند.

معنای روان

چون سلطان جوان شاه جوانبخت که برخوردار باد از تاج و از تخت

درود بر آن سلطان جوان که بخت با او یار است و امیدوارم که همواره از قدرت و شکوه پادشاهی بهره‌مند باشد.

نکته ادبی: جوانبخت: ترکیبی کنایی به معنای خوشبخت و دارای طالع نیک.

سریر افروز اقلیم معانی ولایت گیر ملک زندگانی

او که زینت‌بخشِ تختِ پادشاهیِ حکمت و دانش است و سرزمینِ هستی را تحت تسلط خود دارد.

نکته ادبی: سریر: به معنای تخت پادشاهی است.

پناه ملک شاهنشاه طغرل خداوند جهان سلطان عادل

او پناهِ ملکِ سلطان طغرل، همان پادشاهِ عادل و خداوندگارِ جهان است.

نکته ادبی: اشاره به نام ممدوح (طغرل) که در تاریخ سلجوقیان پادشاهی شناخته شده است.

ملک طغرل که دارای وجود است سپهر دولت و دریای جود است

سلطان طغرل که وجودش مایه افتخار است، همچون آسمانی برای دولت و دریایی بیکران از بخشندگی است.

نکته ادبی: سپهر دولت: تشبیه پادشاه به آسمانِ رفعت و بلندی.

به سلطانی به تاج و تخت پیوست به جای ارسلان بر تخت بنشست

او با نشستن بر تخت پادشاهی، جانشین ارسلان شد و تاج قدرت را بر سر نهاد.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت تاریخی میان حاکمان سلجوقی.

من این گنجینه را در می گشادم بنای این عمارت می نهادم

من این اثرِ گرانبها (شعر) را آغاز کردم و پایه این ساختمانِ ادبی را بنا نهادم.

نکته ادبی: استعاره از شروع سرودن منظومه.

مبارک بود طالع نقش بستم فلک گفتا مبارک باد و هستم

آغاز این کار با طالعی نیک همراه بود، گویی آسمان نیز به خوش‌یمن بودنِ آن گواهی داد.

نکته ادبی: طالع: بخت و اخترشناسی قدیم.

بدین طالع که هست این نقش را فال مرا چون نقش خود نیکو کند حال

به دلیل این طالعِ خوب، امیدوارم سرنوشتِ من نیز همانند این اثر، نیکو و درخشان شود.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر سعدِ نحس یا سعدِ اکبر در باورهای نجومی قدیم.

چو نقش از طالع سلطان نماید چو سلطان گر جهان گیرست شاید

اگر این اثر از بختِ بلندِ سلطان حکایت کند، شایسته است که او جهان‌گشا باشد.

نکته ادبی: جهان‌گیر: صفتِ پادشاهان فاتح.

ازین پیکر که معشوق دل آمد به کم مدت فراغت حاصل آمد

این اثر که همچون معشوقِ دل من است، در اندک زمانی به سرانجام رسید.

نکته ادبی: فراغت: به معنای آسودگی و پایان یافتن کار.

درنگ از بهر آن افتاد در راه که تا از شغلها فارغ شود شاه

اگر وقفه‌ای در کار پیش آمد، تنها برای آن بود که پادشاه از مشغله‌های مملکتی فارغ شود و این اثر را بخواند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ زمانی که برای مطالعه پادشاه در نظر گرفته شده است.

حبش را زلف بر طمغاج بندد طراز شوشتر در چاج بندد

شکوه او چنان است که از سرزمین حبشه تا چین و شوشتر را تحتِ سیطره خود در می‌آورد.

نکته ادبی: طمغاج: نام قدیم چین در متون کهن.

به باز چتر عنقا را بگیرد به تاج زر ثریا را بگیرد

او با قدرتِ خود همچون باز، سیمرغ را شکار می‌کند و با تاجِ زرین، ستارگان را به تسخیر در می‌آورد.

نکته ادبی: عنقا: نمادِ موجودی دست‌نیافتنی و بزرگ.

شکوهش چتر بر گردون رساند سمندش کوه از جیحون جهاند

شکوهِ چترِ پادشاهیِ او به آسمان می‌رسد و اسبِ تندرویش کوه‌ها را از رود جیحون عبور می‌دهد.

نکته ادبی: سمند: اسب تندرو.

به فتح هفت کشور سر برآرد سر نه چرخ را در چنبر آرد

او با فتح هفت اقلیم به قدرت می‌رسد و آسمان‌های نه‌گانه را به زیر فرمان خود می‌کشد.

نکته ادبی: چنبر: استعاره از کمند و حلقه اطاعت.

گهش خاقان خراج چین فرستد گهش قیصر گزیت دین فرستد

هر از گاهی خاقانِ چین برای او خراج می‌فرستد و گاه قیصرِ روم به دینِ او گرویده و مالیات می‌پردازد.

نکته ادبی: قیصر و خاقان: نمادهای قدرت جهانی غیر اسلامی در ادبیات فارسی.

بحمدالله که با قدر بلندش کمالی در نیابد جز سپندش

خدا را شکر که چنان مقامِ والایی دارد که تنها وسیله محافظت از چشم‌زخم، سپند (اسفند) است.

نکته ادبی: سپند: دانه اسفند که برای دفع چشم‌زخم دود می‌کردند.

من از شفقت سپند مادرانه بدود صبحدم کردم روانه

من با دلسوزیِ مادرانه، این شعر را چون دانه‌های اسفند، صبحگاهان برایش فرستادم.

نکته ادبی: تشبیه شعر به دودِ اسفند برای دفع بلا.

به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش نهد بر نام من نعلی بر آتش

به این شرط که اگر شعرِ من بوی خوشی داشت، او نیز پاداشی به من بدهد.

نکته ادبی: نعلی بر آتش نهادن: کنایه از پاداش دادن و گشاده‌دستی.

بدان لفظ بلند گوهر افشان که جان عالمست و عالم جان

با آن کلامِ فصیح و گوهر‌بار که جانِ عالم است، با او سخن می‌گویم.

نکته ادبی: گوهر افشان: کنایه از سخنِ ارزشمند و گران‌بها.

اتابک را بگوید کای جهانگیر نظامی وانگهی صدگونه تقصیر

به اتابک بگوید که ای جهانگیر، نظامی (شاعر) با این همه کوتاهی و قصور باز هم امید به شما دارد.

نکته ادبی: اتابک: لقبِ مربی یا وزیرِ حاکم که قدرت اجرایی داشت.

نیامد وقت آن کاو را نوازیم؟ ز کار افتاده ای را کار سازیم؟

آیا وقت آن نرسیده که ما را مورد نوازش قرار دهید و کارِ این هنرمندِ از کار افتاده را سامان دهید؟

نکته ادبی: کارساز: کسی که گره از کار دیگران باز می‌کند.

به چشمی چشم این غمگین گشائیم؟ به ابروئیش از ابروچین گشائیم؟

آیا با نگاهی محبت‌آمیز به این غمگین نمی‌نگرید و با اخمی دوستانه، گره از ابروهای درهم‌کشیده‌اش باز نمی‌کنید؟

نکته ادبی: ابرو چین: کنایه از اندوه و پریشانی.

ز ملک ما که دولت راست بنیاد چه باشد گر خرابی گردد آباد

از حکومتی که بنیادش بر دولت و عدل است، چه می‌شود اگر دلِ ویرانِ مرا آباد کند؟

نکته ادبی: دولت: در متون قدیم به معنای خوش‌اقبالی و ثروت است.

چنین گوینده ای در گوشه تا کی سخندانی چنین بی توشه تا کی

تا کی باید چنین سخنورِ ماهری در گوشه‌ای بی‌پناه و بی‌توشه رها شود؟

نکته ادبی: سخندانی: دانای شعر و سخن.

از آن شد خانه خورشید معمور که تاریکان عالم را دهد نور

خورشید به این دلیل آباد است که به تاریکی‌های جهان نور ببخشد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به خورشید.

سخای ابر از آن آمد جهانگیر که در طفلی گیاهی را دهد شیر

ابر به این دلیل سخاوتمند است که در کودکیِ گیاه، به آن باران (شیر) می‌بخشد تا رشد کند.

نکته ادبی: تشبیه بخشش به شیر دادنِ ابر به گیاه.

کنون عمریست کین مرغ سخنسنج به شکر نعمت ما می برد رنج

اکنون عمری است که این مرغِ سخن‌سنج (شاعر) به خاطر نعمتی که از شما دیده، رنج می‌کشد.

نکته ادبی: مرغ سخن‌سنج: استعاره از شاعر.

نخورده جامی از میخانه ما کند از شکرها شکرانه ما

بدون آنکه از میخانه شما جامی بنوشد، دارد شکرگزاریِ شما را به جا می‌آورد.

نکته ادبی: میخانه: استعاره از درگاهِ بخشش پادشاه.

شفیعی چون من و چون او غلامی چو تو کیخسروی کمتر ز جامی

شفیعی مانند من و او، بنده‌ای در درگاه شماست و تو ای کیخسرو، حتی از جامی هم دریغ می‌کنی؟

نکته ادبی: کیخسرو: پادشاه اساطیری ایران، نماد عدالت و فرّ.

نظامی چیست این گستاخ روئی که با دولت کنی گستاخ گوئی

ای نظامی، این چه گستاخی است که در پیشگاه دولت این‌گونه جسورانه سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: گستاخ روئی: صفتِ کسی که حد خود را در برابر بزرگان رعایت نمی‌کند.

خداوندی که چون خاقان و فغفور به صد حاجت دری بوسندش از دور

خدایگانی که همچون خاقان و فغفور، بسیاری برای بوسیدن درگاهش از دور حاجت‌مند هستند.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین که نماد عظمت بود.

چه عذر آری تو ای خاکی تر از خاک کو گویائی درین خط خطرناک

تو ای خاکی‌تر از خاک، چه عذری داری که در این فضایِ خطرناک، چنین گستاخانه سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: خاکی‌تر از خاک: اشاره به نهایت تواضع و حقارت شاعر در برابر شاه.

یکی عذر است کو در پادشاهی صفت دارد ز درگاه الهی

تنها عذرم این است که در پادشاهیِ او، صفتِ الهی و بخشندگی موج می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شاه بازتابی از صفات خداوند است.

بدان در هر که بالاتر فروتر کسی کافکنده تر گستاخ روتر

در آن درگاه، هرکس که افتاده‌تر و متواضع‌تر باشد، گستاخی‌اش مقبول‌تر است.

نکته ادبی: پارادوکس: هر که فروتر است، در نزد شاه گستاخ‌تر (نزدیک‌تر) است.

نه بینی برق کاهن را بسوزد چراغ پیره زن چون برفروزد

آیا برق را نمی‌بینی که هم می‌سوزاند و هم چراغِ پیرزنی را روشن می‌کند؟

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به برق: هم خطرناک است و هم روشنگر.

همان دریا که موجش سهمناکست گلی را باغ و باغی را هلاکست

همان دریا که امواجش ترسناک است، می‌تواند هم باغ را سیراب کند و هم آن را هلاک سازد.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی قدرت شاه.

سلیمانست شه با او درین راه گهی ماهی سخن گوید گهی ماه

پادشاه در این راه مانند سلیمان است؛ گاه به زبانِ ماهیان سخن می‌گوید و گاه با ماه (آسمان) هم‌کلام است.

نکته ادبی: سلیمان: پیامبری که زبان حیوانات را می‌دانست.

دبیران را به آتش گاه سباک گهی زر در حساب آید گهی خاک

دبیرانِ درگاه او در آتش‌گاهِ حقیقت، گاه زر خالص و گاه خاک را در حسابِ اعمال می‌آورند.

نکته ادبی: سباک: کسی که طلا را از خاک جدا می‌کند (زرگر).

خدایا تا جهان را آب و رنگست فلک را دور و گیتی را درنگست

خدایا تا زمانی که جهان پابرجاست و فلک در چرخش است و روزگار امتداد دارد، این پادشاه را حفظ کن.

نکته ادبی: آب و رنگ: کنایه از طراوت و حیاتِ جهان.

جهان را خاص این صاحبقران کن فلک را یار این گیتی ستان کن

جهان را مخصوص این پادشاهِ صاحب‌قدرت کن و آسمان را یاورِ این فاتحِ گیتی گردان.

نکته ادبی: صاحبقران: کسی که در طالعش تقارن سعدین (مشتری و زهره) بوده و پادشاهی مقتدر است.

ممتع دارش از بخت و جوانی ز هر چیزش فزون ده زندگانی

او را از بخت و جوانی برخوردار کن و بر عمرش بیش از هر چیز بیفزا.

نکته ادبی: ممتع دارش: او را بهره‌مند گردان.

مبادا دولت از نزدیک او دور مبادا تاج را بی فرق او نور

دولت از نزدیک او دور نشود و تاجِ پادشاهی هرگز بدون حضورِ سرِ او بی‌نور نماند.

نکته ادبی: تاج: نمادِ اقتدار شاهی.

فراخی باد از اقبالش جهان را ز چترش سربلندی آسمان را

به برکتِ اقبالِ او جهان آباد باد و به خاطرِ چترِ سایه‌گسترش، آسمان سربلند باشد.

نکته ادبی: چتر: در قدیم نماد حاکمیت شاهان بود.

مقیم جاودانی باد جانش حریم زندگانی آستانش

جانش جاودانه برقرار باشد و آستانه‌یِ درگاهش حریمِ ابدیِ زندگی باشد.

نکته ادبی: مقیم: ماندگار.

آرایه‌های ادبی

تشبیه (Metaphor) سپهر دولت و دریای جود

پادشاه به آسمان و دریا تشبیه شده تا گستره قدرت و بخشندگی او تبیین شود.

اغراق (Hyperbole) سر نه چرخ را در چنبر آرد

تسلط کامل پادشاه بر تمامی کائنات که فراتر از واقعیتِ فیزیکی است.

تلمیح (Allusion) سلیمان

اشاره به داستان حضرت سلیمان برای نمایش قدرت و دانایی حاکم.

تضاد (Paradox) برق که هم می‌سوزاند و هم چراغی را روشن می‌کند

تضادِ میانِ ترسناکیِ قدرت شاه و کارآمدیِ آن برای ستمدیدگان.

کنایه (Metonymy) خاکی‌تر از خاک

توصیفِ نهایتِ فروتنیِ شاعر در برابرِ ابهتِ پادشاه.