خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۵۰ - انجامش اقبال‌نامه

نظامی
چو گوهر برون آمد از کان کوه ز گوهرخران گشت گیتی ستوه
میان بسته هر یک به گوهرخری خریدار گوهر بود گوهری
من آن گوهر آورده از ناف سنگ به گوهر فروشی ترازو به چنگ
نه از بهر آن کاین چنین گوهری فروشم به گنجینهٔ کشوری
به قارونی قفل داران گنج طمع دارم اندازهٔ دست رنج
فروماندن از بهر کم بیش نیست بلی ماه با مشتری خویش نیست
نیوشنده ای باز جویم به هوش کزو نشکند نام گوهر فروش
کمر خوانی کوه کردن چو دیو همان چون ددان بر کشیدن غریو
به سیلاب در گنج پرداختن جواهر به دریا در انداختن
از آن بر که به گوش تاریک مغز گشادن در داستانهای نغز
سخن را نیوشنده باید نخست گهر بی خریدار ناید درست
مرا مشتری هست گوهرشناس همان گوهر افشاندن بی قیاس
ولیکن ز سنگ آزمایان کوه پی من گرفتند چندین گروه
چو لعل شب افروزم آمه به چنگ زهر منجنیقی گشادند سنگ
که ما را ده این گوهر شب چراغ وگرنی گرانی برون بر زباغ
بر آشفتم از سختی کارشان ز بیوزنی بیع بازارشان
که بیاعی در نه سرهنگیست پسند نوا درهم آهنگیست
زدر درگذر بیع دریاست این بها کو که بیعی مهیاست این
چو در بیع دریا نشیند کسی خزینه به دریاش باید بسی
به دریا کند بیع دریا پدید که دریا به دریا تواند خرید
هر آوازه کان شد به گیتی بلند از اندازه ای بود گیتی پسند
چو بیوزنیی باشد اندازه را بلندی کجا باشد آوازه را
درین نکته کز گل برد رنگ را جوابیست پوشیده فرهنگ را
وگرنه من در به تاراج ده کمر دزد را دانم از تاج ده
نه زانست چندین سخن راندنم همان آیت فاقه برخواندنم
که با من جهان سختیی می کند ستورم سبک رختیی می کند
تهی نیست از ترهٔ خوان من ز ناتندرستیست افغان من
چو پرگار بنیت نباشد درست قلم چون نگردد ز پرگار سست
غرابی که با تندرستی بود همه دانش انجیر بستی بود
بلی گرچه شد سال بر من کهن نشد رونق تازگیم از سخن
هنوزم کهن سرو دارد نوی همان نقره خنگم کند خوش روی
هنوزم به پنجاه بیت از قیاس صد اندر ترازو نهد حق شناس
هنوزم زمانه به نیروی بخت دهد در به دامان دیبا به تخت
ولی دارم اندیشهٔ سربلند که بر صید شیران گشایم کمند
چو شیر افکنم صید و خود بگذرم خورد سینه روباه و من خون خورم
چو سر سینه را گربه از دیگ برد چه سود ار عجوزه کند سینه خرد
جهانی چنین در غلط باختن سپهری چنین در کج انداختن
به شصت آمد اندازهٔ سال من نگشت از خود اندازهٔ حال من
همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلالگی
گذشته چنان شد با دی به دشت فرومانده هم زود خواهد گذشت
درازی و کوتاهی سال و ماه حساب رسن دارد و دلو و چاه
چو دلو آبی از چه نیارد فراز رسن خواه کوتاه و خواهی دراز
من این گفتم و رفتم و قصه ماند به بازی نمی باید این قصه خواند
نیوشنده به گرغم خود خورد که او نیز از این کوچگه بگذرد
نگوید که او چون گذشت از جهان کند چاره خویش با همرهان
یکی روز من نیز در عهد خویش سخن یاد می کردم از عهد پیش
غم رفتگان در دلم جای کرد دو چشم مرا اشک پیمای کرد
شب آمد یکی زان عریقان آب چنین گفت با من به هنگام خواب
غم ما بدان شرط خوردن توان که باشی تو بیرون ازین همرهان
چوبا کاروانی درین تاختن همی کار خود بایدت ساختن
از آن شب بسیچ سفر ساختم دل از کار بیهوده پرداختم
که ایمن بود مرد بیدارهش ز غوغای این باد قندیل کش
به ار در خم می فرو شد خزم چو می جامه ای را به خون می رزم
گر از پشت گوران ندارم کباب ز گور شکم هم ندارم عذاب
وگر نیست پالوده نغز پیش کنم مغز پالوده را قوت خویش
و گر خشک شد روغنم در ایاغ به بی روغنی جان کنم چون چراغ
چو از نان طبلی تهی شد تنم چو طبل از طپانچه خوری نشکنم
گرم بشکند گردش سال و ماه مرا مومیائی بس اقبال شاه
خدایا تو این عقد یک رشته را برومند باغ هنر کشته را
به بی یاری اندر جهان یار باش شب و روزش از بد نگهدار باش
به پایان شد این داستان دری به فیروز فالی و نیک اختری
چو نام شهش فال مسعود باد وزین داستان شاه محمود باد
دری بود ناسفته من سفتمش به فرخ ترین طالعی گفتمش
از آنجا که بر مقبلان نقش بست عجب نیست گر مقبل آمد به دست
چو برخواند این نامه را شهریار خرد یاورش باد و فرهنگ یار
همین داستان باد از او سر بلند هم او باد ازین داستان بهره مند
نظامی بدو عالی آوازه باد به نظمی چنین نام او تازه باد
بدو باد فرخنده چون نام او از آغاز او تا به انجام او
سرش سبز باد و دلش شادمان از او دور چشم بد بدگمان
جهانش مطیع و زمانش به کام فلک بنده و روزگارش غلام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده تأملات عمیق و حکیمانه شاعر در باب ماهیت هنرِ والای خویش است که آن را به گوهری گران‌بها تشبیه کرده که در میان نااهلانِ زمانه، قدرش ناشناخته مانده است. شاعر از نبودِ مخاطبانِ راستین و کسانی که توان درک عمق کلام و ارزشِ سخنِ او را داشته باشند، گلایه دارد و این ناهمخوانی میان سطحِ هنرِ خویش و فهمِ عموم را رنجی جانکاه می‌داند.

در بخش‌های دیگر، شاعر به واکاوی احوالات شخصی، کهولت سن، رنجِ معیشت و گذشتِ عمر می‌پردازد و بر این باور است که با وجود گذشتِ زمان، جوهره هنری‌اش همچنان بالنده و تازه است. در نهایت، اثر به نتیجه‌ای عارفانه ختم می‌شود؛ اینکه مرگ و گذر از این جهان، سرنوشتِ محتومِ همگان است و انسان به جای مویه کردن بر احوالِ درگذشتگان، باید به فکرِ توشه و ساز و برگِ سفرِ خویش در این کاروانِ عمر باشد.

معنای روان

چو گوهر برون آمد از کان کوه ز گوهرخران گشت گیتی ستوه

هنگامی که این گوهرِ ارزشمند (سخنِ ناب) از معدنِ کوهسارِ اندیشه پدیدار شد، نادانان و آنانی که ارزشِ این گوهر را نمی‌دانند، از تابش و درخششِ آن حیران و درمانده شدند.

نکته ادبی: گوهر استعاره از سخن و حکمت است. گیتی ستوه شدن به معنای درمانده شدن از عظمتِ چیزی است.

میان بسته هر یک به گوهرخری خریدار گوهر بود گوهری

هر کسی کمر به خریدِ این گوهر بسته است، اما حقیقت این است که خریدارِ واقعیِ این گوهرِ ناب، تنها کسی است که خود نیز از جنسِ گوهر باشد (اهلِ معرفت باشد).

نکته ادبی: میان بسته به معنای آماده بودن برای کاری است. تکرار واژه گوهر برای تأکید بر هم‌سانیِ خریدار و کالا است.

من آن گوهر آورده از ناف سنگ به گوهر فروشی ترازو به چنگ

من این گوهر را از دلِ سنگِ سخت (با رنج و تلاشِ بسیار) بیرون آورده‌ام و اکنون با ترازو به سراغِ گوهر‌فروشی آمده‌ام تا ارزشِ آن را بسنجم.

نکته ادبی: نافِ سنگ استعاره از عمقِ جان و خاستگاهِ دشوارِ فکر است.

نه از بهر آن کاین چنین گوهری فروشم به گنجینهٔ کشوری

این گوهر را نیاورده‌ام تا آن را به هر قیمتی به گنجینه کشوری بفروشم؛ هدفِ من تنها فروشِ عادی نیست.

نکته ادبی: گنجینه کشوری نمادِ ثروت و قدرتِ ظاهری است که در برابر ارزشِ معنویِ سخن ناچیز است.

به قارونی قفل داران گنج طمع دارم اندازهٔ دست رنج

از قارون‌صفتانی که بر گنج‌هایشان قفل زده‌اند (خسیسانِ دنیاپرست)، تنها به اندازه زحمت و تلاشی که کشیده‌ام، طمعِ مزد دارم.

نکته ادبی: قارون نمادِ ثروت و بخل است.

فروماندن از بهر کم بیش نیست بلی ماه با مشتری خویش نیست

ماندن و سکوتِ من به خاطرِ کم و زیاد بودنِ قیمت نیست، بلکه حقیقت این است که ماه (سخنِ متعالی) با مشتریِ شایسته و هم‌ترازِ خود روبرو نشده است.

نکته ادبی: اشاره به نجوم که هر ستاره‌ای با هر ستاره‌ای قرین نمی‌شود.

نیوشنده ای باز جویم به هوش کزو نشکند نام گوهر فروش

شنونده‌ای باهوش و خردمند می‌جویم که با شنیدنِ سخنم، حرمتِ این گوهرِ گران‌بها شکسته نشود و آن را سبک نشمارد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است.

کمر خوانی کوه کردن چو دیو همان چون ددان بر کشیدن غریو

کوه کندن با دیو و فریاد کشیدن مانندِ حیواناتِ درنده، کاری بیهوده و ناپسند است.

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد و کوه‌کنی که بدونِ داشتنِ ظرفیتِ لازم، عملی عبث است.

به سیلاب در گنج پرداختن جواهر به دریا در انداختن

به هدر دادنِ گنج در سیلاب و انداختنِ جواهر به دریا، کنایه از عرضه کردنِ سخنانِ حکیمانه به نااهلان است.

نکته ادبی: سیلاب و دریا نمادِ اتلافِ سرمایه در جای ناصواب است.

از آن بر که به گوش تاریک مغز گشادن در داستانهای نغز

دلیلِ این سکوت و گلایه من، این است که برای گوش‌های کم‌خرد و سطحی‌نگر، گشودنِ دریچه‌های داستان‌های پرمغز کاری بی‌حاصل است.

نکته ادبی: تاریک‌مغز کنایه از جاهل است.

سخن را نیوشنده باید نخست گهر بی خریدار ناید درست

سخن پیش از هر چیز به شنونده‌ای لایق نیاز دارد؛ گوهری که خریدارِ درک‌کننده نداشته باشد، ارزشی پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: نیوشنده در اینجا رکنِ اصلیِ فهمِ سخن است.

مرا مشتری هست گوهرشناس همان گوهر افشاندن بی قیاس

من خریدارِ گوهرشناسِ خود را دارم (مخاطبِ خاص) و نزدِ او به راحتی و بدونِ هیچ اندازه‌گیری، گوهرِ سخن می‌افشانم.

نکته ادبی: بی‌قیاس در اینجا به معنای فراوانی و بی‌اندازه بودن است.

ولیکن ز سنگ آزمایان کوه پی من گرفتند چندین گروه

اما سنگ‌تراشان و مدعیانِ کوهسار (سخن‌سنجانِ ناشی)، گروه گروه به دنبالِ من راه افتاده‌اند (تا از من ایراد بگیرند).

نکته ادبی: سنگ‌آزمایان کنایه از کسانی است که ادعای نقدِ سخن دارند اما نااهل‌اند.

چو لعل شب افروزم آمه به چنگ زهر منجنیقی گشادند سنگ

زمانی که لعلِ شب‌افروزِ من (شعرِ درخشانم) به دست می‌آید، از هر طرف با منجنیق (حمله و انتقاد) به آن سنگ پرتاب می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از هجمه منتقدانِ نادان به هنرِ شاعر.

که ما را ده این گوهر شب چراغ وگرنی گرانی برون بر زباغ

آن‌ها می‌گویند این گوهرِ شب‌چراغ را به ما بده، وگرنه با فشار و زور آن را از باغِ تو بیرون می‌بریم.

نکته ادبی: گرانی در اینجا به معنای فشار و تحمیل است.

بر آشفتم از سختی کارشان ز بیوزنی بیع بازارشان

از سختی و رفتارِ بی‌ادبانه آن‌ها برآشفتم؛ چرا که بازارِ داد و ستدِ آن‌ها بدونِ ترازوی عدالت است.

نکته ادبی: بی‌وزنی در اینجا کنایه از عدمِ توازن و ارزش‌سنجیِ درست است.

که بیاعی در نه سرهنگیست پسند نوا درهم آهنگیست

بیع (خرید و فروش) بدونِ دانشِ لازم، نوعی نادانی است؛ پسندیده آن است که میانِ کالا و خریدار هماهنگی باشد.

نکته ادبی: نوا در اینجا به معنایِ آهنگ و سازگاری است.

زدر درگذر بیع دریاست این بها کو که بیعی مهیاست این

این کالا از نوعِ دریایی است، پس از آن بگذر؛ بهایِ چنین کالایی کجاست که این معامله را مهیا کنیم؟

نکته ادبی: بیعِ دریا استعاره از معامله‌ای بزرگ و معنوی است.

چو در بیع دریا نشیند کسی خزینه به دریاش باید بسی

کسی که می‌خواهد کالای دریایی (ارزشمند) بخرد، باید خزینه‌ای به وسعتِ دریا داشته باشد.

نکته ادبی: خزینه کنایه از ظرفیتِ روحی و ذهنیِ مخاطب است.

به دریا کند بیع دریا پدید که دریا به دریا تواند خرید

دریا، کالایِ دریایی را نمایان می‌کند و تنها خودِ دریا می‌تواند آن را بخرد (تنها هم‌تراز می‌تواند ارزشِ والای سخن را درک کند).

نکته ادبی: تمثیلِ دریا برای اشاره به ظرفیتِِ برابر.

هر آوازه کان شد به گیتی بلند از اندازه ای بود گیتی پسند

هر آوازه و شهرتی که در جهان بلند شده است، به دلیلِ داشتنِ اندازه و معیاری بوده که موردِ پسندِ مردم قرار گرفته است.

نکته ادبی: اندازه به معنای معیار و سنجش است.

چو بیوزنیی باشد اندازه را بلندی کجا باشد آوازه را

وقتی که معیاری برای سنجش وجود نداشته باشد (بی‌وزنی)، شهرت و آوازه چگونه می‌تواند تعالی و بلندی داشته باشد؟

نکته ادبی: بلندی کنایه از مرتبت و اعتبار است.

درین نکته کز گل برد رنگ را جوابیست پوشیده فرهنگ را

در این نکته که گل چگونه رنگ خود را از دست می‌دهد، پاسخی نهفته برای صاحبانِ فرهنگ وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به ایهام و کنایاتِ ادبی که نیازمندِ درکِ عمیق است.

وگرنه من در به تاراج ده کمر دزد را دانم از تاج ده

وگرنه من می‌دانم که چگونه گوهرهایم را به تاراج دهم؛ تفاوتِ دزدِ کمر‌بسته (کنایه از نااهل) و تاج‌بخش (شایسته) را خوب می‌دانم.

نکته ادبی: کمر دزد و تاج‌بخش در تقابل با یکدیگرند.

نه زانست چندین سخن راندنم همان آیت فاقه برخواندنم

دلیلِ این همه سخن گفتنِ من تنها فقر و تنگدستی (آیتِ فاقه) نیست که آن را مدام تکرار می‌کنم.

نکته ادبی: آیتِ فاقه کنایه از نشانه فقر و سختیِ معیشت است.

که با من جهان سختیی می کند ستورم سبک رختیی می کند

بلکه جهان با من سرِ ناسازگاری دارد و اسبِ مرادِ من (ستورم) نیز سبک‌بار و ضعیف است.

نکته ادبی: ستور کنایه از مرکبِ زندگی و وسیله‌ای است که با آن راه می‌پیماید.

تهی نیست از ترهٔ خوان من ز ناتندرستیست افغان من

سفره‌ام از نان و غذا خالی نیست، اما گلایه و فغانِ من به خاطرِ ناتندرستی و بیماری است.

نکته ادبی: تره کنایه از قوتِ روزانه و غذای ساده است.

چو پرگار بنیت نباشد درست قلم چون نگردد ز پرگار سست

وقتی که پرگارِ نیت و اراده درست نباشد، چطور انتظار داری که قلم (اثرِ هنری) صاف و درست حرکت کند؟

نکته ادبی: پرگار استعاره از اراده و ابزارِِ خلقتِ هنری است.

غرابی که با تندرستی بود همه دانش انجیر بستی بود

کلاغی که سالم باشد، از دانشمندی که بیمار و ناتوان است، برتر است.

نکته ادبی: غراب (کلاغ) نمادِ عمرِ طولانی و تندرستی است.

بلی گرچه شد سال بر من کهن نشد رونق تازگیم از سخن

بله، اگرچه سالیانِ بسیاری بر من گذشته و پیر شده‌ام، اما رونق و تازگیِ سخنم از بین نرفته است.

نکته ادبی: کهن شدنِ سال در تقابل با تازگیِ سخن است.

هنوزم کهن سرو دارد نوی همان نقره خنگم کند خوش روی

هنوز هم سروِ کهنِ وجودم تازگی دارد و همان قلمِ نقره‌فام (خنگِ نقره‌رنگ)، مرا در نظرها خوش‌رو و سرزنده نشان می‌دهد.

نکته ادبی: نقره‌خنگ استعاره از قلمِ نویسنده است.

هنوزم به پنجاه بیت از قیاس صد اندر ترازو نهد حق شناس

هنوز هم اگر پنجاه بیتِ مرا در ترازو بگذارند، حق‌شناسِ واقعی، صد بیتِ دیگران را در برابرش ناچیز می‌داند.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ کیفیِ اشعارِ شاعر.

هنوزم زمانه به نیروی بخت دهد در به دامان دیبا به تخت

هنوز هم زمانه به یاریِ بختِ من، در دلِ دیبا (پارچه گران‌بها) به من گوهر می‌بخشد.

نکته ادبی: دیبا کنایه از مقام و ثروتِ ارزشمند است.

ولی دارم اندیشهٔ سربلند که بر صید شیران گشایم کمند

با این حال، اندیشه‌ای بلند در سر دارم که کمندِ خود را برای شکارِ شیران (اهدافِ بزرگ) بگشایم.

نکته ادبی: شیران استعاره از بزرگان یا اهدافِ متعالی است.

چو شیر افکنم صید و خود بگذرم خورد سینه روباه و من خون خورم

وقتی شیر را شکار می‌کنم، خودم از آن می‌گذرم؛ سینه (گوشت) را روباه می‌خورد و من تنها خون می‌خورم (رنجِ آن را می‌کشم).

نکته ادبی: کنایه از اینکه دستاوردِ اصلی برای شاعر همان لذتِ شکار/خلقِ اثر است، نه بهره‌مندیِ مادی.

چو سر سینه را گربه از دیگ برد چه سود ار عجوزه کند سینه خرد

وقتی گربه‌ای سینه (تکه گوشتِ شکار) را از دیگ می‌رباید، چه فایده دارد که عجوزه (من) آن را خریده باشد؟

نکته ادبی: کنایه از یغما رفتنِ دسترنجِ هنرمند توسطِ افرادِ پست.

جهانی چنین در غلط باختن سپهری چنین در کج انداختن

جهانی که تا این حد در اشتباه است و سپهری (روزگاری) که این‌گونه کج‌رفتار و ناعادلانه می‌چرخد.

نکته ادبی: سپهر کنایه از چرخِ گردون و سرنوشت است.

به شصت آمد اندازهٔ سال من نگشت از خود اندازهٔ حال من

سنِ من به شصت رسیده است، اما اندازه و وضعیتِ درونیِ من نسبت به گذشته تغییر نکرده است.

نکته ادبی: اشاره به ثباتِ شخصیتِ شاعر با وجودِ پیری.

همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلالگی

همان کسی هستم که در ده سالگی بودم، همان دیوِ نفس (شور و شر) هنوز هم با من دلالگی و همراهی می‌کند.

نکته ادبی: دیو استعاره از هوای نفس است.

گذشته چنان شد با دی به دشت فرومانده هم زود خواهد گذشت

گذشته مانندِ زمستان (دی) در دشت‌زارِ عمر سپری شد و آنچه باقی مانده نیز به زودی خواهد گذشت.

نکته ادبی: دی نمادِ سردی و کهنسالی است.

درازی و کوتاهی سال و ماه حساب رسن دارد و دلو و چاه

درازی و کوتاهیِ عمر، مانندِ حسابِ ریسمان و دلو و چاه است (امری نسبی است).

نکته ادبی: تمثیلِ دلو و چاه برای نشان دادنِ بیهودگیِ دغدغه درباره طولِ عمر.

چو دلو آبی از چه نیارد فراز رسن خواه کوتاه و خواهی دراز

وقتی دلو نتواند آبی از چاه بالا بیاورد، فرقی نمی‌کند که ریسمانِ آن کوتاه باشد یا بلند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه بدونِ نتیجه، طولِ عمر اهمیتی ندارد.

من این گفتم و رفتم و قصه ماند به بازی نمی باید این قصه خواند

من این سخن را گفتم و رفتم، اما این قصه باقی ماند؛ نباید این ماجرا را به بازی و سرگرمی گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر جدیتِ مفاهیمِ مطرح شده.

نیوشنده به گرغم خود خورد که او نیز از این کوچگه بگذرد

شنونده باید غمِ خود را بخورد (به فکرِ خود باشد)؛ چرا که او نیز از این کاروان‌سرایِ جهان خواهد گذشت.

نکته ادبی: کوچگه کنایه از دنیا به عنوانِ محلِ عبور است.

نگوید که او چون گذشت از جهان کند چاره خویش با همرهان

نباید بگوید که دیگران چگونه از جهان رفتند؛ بلکه باید به فکرِ چاره‌جویی برای خود و همراهانش باشد.

نکته ادبی: توصیه به تفکرِ فردی به جایِ اندوهِ گروهی.

یکی روز من نیز در عهد خویش سخن یاد می کردم از عهد پیش

یک روز من نیز در عهدِ خود، سخن از گذشتگان و دورانِ پیشین یاد می‌کردم.

نکته ادبی: رجوع به خاطراتِ گذشته.

غم رفتگان در دلم جای کرد دو چشم مرا اشک پیمای کرد

اندوهِ رفتگان در دلم جای گرفت و چشمانم را اشک‌بار کرد.

نکته ادبی: اشک‌پیمای یعنی اشک‌بار.

شب آمد یکی زان عریقان آب چنین گفت با من به هنگام خواب

شب شد و یکی از آن رفتگان در خواب به سراغم آمد و با من چنین گفت.

نکته ادبی: عریقان به معنایِ غرق‌شدگان در خاک (رفتگان).

غم ما بدان شرط خوردن توان که باشی تو بیرون ازین همرهان

غمِ ما را تنها به این شرط می‌توانی بخوری که خودت از این کاروانِ مسافرانِ مرگ جدا باشی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه چون تو هم در مسیری که ما رفتیم هستی، غصه خوردن بیهوده است.

چوبا کاروانی درین تاختن همی کار خود بایدت ساختن

چون همه با هم در این مسیرِ زندگیِ شتابان هستیم، باید به فکرِ ساختنِ کارِ خودت باشی.

نکته ادبی: تاختن کنایه از سرعتِ گذرِ عمر است.

از آن شب بسیچ سفر ساختم دل از کار بیهوده پرداختم

از آن شب تصمیم به سفری معنوی گرفتم و دلم را از کارهای بی‌حاصل و دنیوی پاک کردم.

نکته ادبی: بسیچ به معنی قصد کردن و آماده شدن است.

که ایمن بود مرد بیدارهش ز غوغای این باد قندیل کش

چرا که انسانِ بیدار و هشیار، از غوغای بادهای فریبنده و ویرانگرِ روزگار که چراغِ عمر را خاموش می‌کنند، در امان است.

نکته ادبی: باد قندیل‌کش استعاره از حوادث روزگار و ناملایمات است که زندگی انسان را به خطر می‌اندازد.

به ار در خم می فرو شد خزم چو می جامه ای را به خون می رزم

اگر در پوشیدن لباسِ پشمینه (نماد زهد) دچار سختی شوم، ترجیح می‌دهم با خونِ جگر و رنجِ خویش آن را رنگ کنم، نه با کمک و منت دیگران.

نکته ادبی: خَز نوعی پارچه گران‌بها و نماد رفاه است؛ در اینجا شاعر به زهد خود اشاره دارد.

گر از پشت گوران ندارم کباب ز گور شکم هم ندارم عذاب

اگر کبابِ لذیذ بر سفره ندارم، در مقابل، از عذابِ شکم‌پرستی و حرص نیز در امان هستم.

نکته ادبی: تضاد میان کباب و عذاب شکم برای تأکید بر قناعت است.

وگر نیست پالوده نغز پیش کنم مغز پالوده را قوت خویش

اگر غذایِ پالوده و گوارایی پیش رو ندارم، توانِ ذهنی و فکرِ بلندِ خویش را توشۀ راهم می‌کنم.

نکته ادبی: پالوده در اینجا به معنی غذای لذیذ و مغز پالوده به معنای اندیشه ناب است.

و گر خشک شد روغنم در ایاغ به بی روغنی جان کنم چون چراغ

و اگر چراغِ عمرم بدونِ روغن (امکانات مادی) است، خودم همچون چراغی با سوزاندنِ جانم روشنایی می‌بخشم.

نکته ادبی: تشبیه جان به سوخت چراغ برای نشان دادن استقلالِ ذاتی.

چو از نان طبلی تهی شد تنم چو طبل از طپانچه خوری نشکنم

زمانی که به دلیلِ سختی‌ها، بدنم همچون طبلِ توخالی شد، از ضربه‌های روزگار نمی‌شکنم و استوار می‌مانم.

نکته ادبی: استعاره از تحمل رنج‌ها؛ طبل وقتی خالی است صدا می‌دهد اما نمی‌شکند.

گرم بشکند گردش سال و ماه مرا مومیائی بس اقبال شاه

اگر گردشِ روزگار مرا در هم بشکند، مرحم و التیامِ دردهایم، لطف و اقبالِ پادشاه است.

نکته ادبی: مومیایی داروی سنتی برای شکستگی استعاره از حمایت پادشاه.

خدایا تو این عقد یک رشته را برومند باغ هنر کشته را

خدایا این رشته‌پیوندِ کلام (شعر) را که همچون باغِ هنری پربار است، خودت حفظ کن.

نکته ادبی: عقد یک رشته کنایه از پیوستگی و نظم ابیات است.

به بی یاری اندر جهان یار باش شب و روزش از بد نگهدار باش

در این جهان که بی‌یاور است، خودت یار و نگهدارِ این اثر (یا شاعر) باش و شب و روز از آسیب‌ها حفظش کن.

نکته ادبی: اشاره به غربت هنر و نیاز آن به تایید الهی.

به پایان شد این داستان دری به فیروز فالی و نیک اختری

این داستانِ ارزشمندِ کلام، با خوش‌یمنی و طالعی نیک به پایان رسید.

نکته ادبی: در دری به معنای مروارید غلطان، استعاره از سخن و شعر نغز.

چو نام شهش فال مسعود باد وزین داستان شاه محمود باد

امید که نامِ پادشاهِ این داستان با سعادت همراه باشد و این اثر به نامِ شاه محمود رقم بخورد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیم اثر به سلطان محمود.

دری بود ناسفته من سفتمش به فرخ ترین طالعی گفتمش

این شعر، مرواریدی بود که پیش از من سفته نشده بود؛ من آن را با بهترین طالع و سرنوشت به نظم درآوردم.

نکته ادبی: سفتنِ دُر کنایه از سرودن شعر بدیع و نو است.

از آنجا که بر مقبلان نقش بست عجب نیست گر مقبل آمد به دست

از آنجا که این کار با نیتِ خیر و برای سعادتمندان آغاز شد، تعجبی ندارد که نتیجه‌اش نیز سعادت‌بخش باشد.

نکته ادبی: مقبلان به معنای افراد خوش‌بخت و کامیاب است.

چو برخواند این نامه را شهریار خرد یاورش باد و فرهنگ یار

زمانی که پادشاه این نوشته را می‌خواند، امیدوارم خرد و فرهنگ یار و یاورش باشند.

نکته ادبی: تمنّای خیر برای ممدوح در پایان کتاب.

همین داستان باد از او سر بلند هم او باد ازین داستان بهره مند

باشد که این داستان باعث سربلندی پادشاه شود و او خود از برکاتِ این اثر بهره‌مند گردد.

نکته ادبی: تأکید بر تبادل افتخار میان شاعر و حامی.

نظامی بدو عالی آوازه باد به نظمی چنین نام او تازه باد

امید که نامِ نظامی به واسطۀ این اثرِ عالی، بلندآوازه بماند و با چنین شعری نامش همواره تازه باشد.

نکته ادبی: تخلص شاعر و ابراز امیدواری برای ماندگاری نام.

بدو باد فرخنده چون نام او از آغاز او تا به انجام او

باشد که این اثر از آغاز تا انجام، همانندِ نامش برای پادشاه فرخنده و مبارک باشد.

نکته ادبی: اشاره به نام محمود که خود معنای ستوده می‌دهد.

سرش سبز باد و دلش شادمان از او دور چشم بد بدگمان

امید که ذهنِ پادشاه همواره شادمان و سربلند باشد و از چشمِ زخمِ بدخواهان دور بماند.

نکته ادبی: اشاره به دفع چشم‌زخم بدگمان.

جهانش مطیع و زمانش به کام فلک بنده و روزگارش غلام

امید که تمامِ جهان مطیع و زمانه کامروا و بر وفقِ مرادِ او باشد و فلک و روزگار همچون غلامان در خدمتش باشند.

نکته ادبی: اغراق ادبی برای بزرگداشتِ جایگاه ممدوح.