خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۴۱ - نالیدن اسکندروس در مرگ پدر و رها کردن پادشاهی

نظامی
مغنی بدان ساز غمگین نواز درین سوزش غم مرا چاره ساز
مگر کز یک آواز رامش فروز مرا زین شب محنت آری به روز
پس از مرگ اسکندر اسکندروس به آشوب شاهی نزد نیز کوس
اگر چه ز شاهان پیروز بخت جز او کس نیامد سزاوار تخت
بدین ملک ده روزه رائی نداشت که چندان نو آیین نوائی نداشت
بنالید چون بلبل دردمند که زیر افتد از شاخ سر و بلند
بزرگان لشگر نمودند جهند که با آن ولیعهد بندند عهد
در گنج بر وی گشایند باز بجای سکندر برندش نماز
ملک زاده را عزم شاهی نبود که در وی جز ایزد پناهی نبود
ز شاهان و لشگرکشان عذر خواست که بر جزمنی شغل دارید راست
که بر من حرامست می خواستن بجای پدر مجلس آراستن
مرا با حساب جهان کار نیست که این رشته را سر پدیدار نیست
گمانم نبد کان جهانگیر شاه به روز جوانی کند عزم راه
فرو ماند ایوان اورنگ را پذیرا شود دخمه تنگ را
من از خدمت خاکیان رسته ام به ایزد پرستی میان بسته ام
بر این سرسری پول ناپایدار چگونه توان کرد پای استوار
همانا که بیش از پدر نیستم پدر چون فرو رفت من کیستم
نه خواهم شدن زو جهان گیرتر نه زو نیز بارای و تدبیرتر
ز دنیا چه دید او بدان دلکشی که من نیز بینم همان دل خوشی
چو دیدم کزین حلقه هفت جوش بر آن تختور شد جهان تخته پوش
همه تخت و پیرایه را سوختم به تخت کیان تخته بردوختم
نشستم به کنجی چو افتادگان به آزادی جان آزادگان
هوسهای این نقره زر خرید بسا کیسه کز نقره و زر درید
چو پیمانه پر گشت و پرتر کنی به سر درکنی هر چه در سر کنی
همان به که پیش از برانگیختن شوم دور ازین جای بگریختن
ندارم سر تاج و سودای تخت که ترسم شبیخون درآید به بخت
درین غار چون عنکبوتان غار ز مور و مگس چند گیرم شکار
یکی دیر خارا بدست آورم در آن دیر تنها نشست آورم
به اشک خود از گوهر جان پاک فرو شویم آلودگیهای خاک
بپیچم سر از هر چه پیچیدنی بسیچم به کار بسیچیدنی
شوم مرغ و در کوه طاعت کنم به تخم گیاهی قناعت کنم
به آسانی از رنجها نگذرم که دشوار میرم چو آسان خورم
چو هنگام رفتن در آید فراز کنم بر فرشته در دیو باز
مرا چون پدر در مغاک افکنید کفی خاک را زیر خاک افکنید
چو از مرگ بسیار یادآوری شکیبنده باشی در آن داوری
وگر ناری از تلخی مرگ یاد به دشواری آن در توانی گشاد
سرانجام در دیر کوهی نشست ز شغل جهان داشت یک باره دست
دل از شغل عالم به طاعت سپرد برین زیست گفتن نشاید که مرد
تو نیز ای جوان از پس پیر خویش مگردان ازین شیوه تدبیر خویش
که در عالم این چرخ نیرنگ ساز نه آن کرد کان را توان گفت باز
بسا یوسفان را که در چاه بست بسا گردنان را که گردن شکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه که فضایی زاهدانه و حکیمانه دارد، تاملاتی عمیق پیرامون ناپایداری قدرت و بی‌اعتباری دنیا پس از مرگ اسکندر است. جانشین او که از پوچی سلطنت آگاه شده، با نگاهی به سرنوشت پدر، عطای پادشاهی را به لقایش می‌بخشد و به سوی انزوا و معنویت گام برمی‌دارد. او جهان را دامی فریبنده می‌بیند که حتی بزرگ‌مردان را در خود گرفتار می‌کند و به همین سبب، راه نجات را در ترک تعلقات و روی آوردن به درگاه حق می‌جوید.

در این اثر، شاعر با بیانی تمثیلی، مرگ را پایان‌بخشِ تمامِ دبدبه‌ها و کبکبه‌های دنیوی معرفی می‌کند و خواننده را به عبرت‌گیری از گذشتگان فرامی‌خواند. فضایی سرشار از اندوهِ حکیمانه و بیداریِ عارفانه بر متن حاکم است که هدف آن دعوتِ مخاطب به پرهیز از دنیاپرستی و تکیه بر حقیقتِ ابدی است تا در گذرِ پرمخاطره‌ی عمر، دچار خسران نشود.

معنای روان

مغنی بدان ساز غمگین نواز درین سوزش غم مرا چاره ساز

ای نوازنده، با ساز خود نوایی اندوهگین بنواز تا شاید مرحمی بر آتشِ درون و غم‌های من باشد.

نکته ادبی: مغنی: واژه‌ای عربی به معنای خواننده و نوازنده. ساز غمگین نواز: ترکیب وصفی برای سازِ محزون.

مگر کز یک آواز رامش فروز مرا زین شب محنت آری به روز

شاید با شنیدن آن نوایِ تسلی‌بخش، بتوانی این شبِ تلخِ رنج و اندوه مرا به پایان برسانی و صبح امید را برایم بیاوری.

نکته ادبی: رامش‌فروز: کسی یا چیزی که باعث شادی می‌شود. شبِ محنت: استعاره از دوران گرفتاری و غم.

پس از مرگ اسکندر اسکندروس به آشوب شاهی نزد نیز کوس

پس از مرگ اسکندر، جانشین او (اسکندروس) حتی برای اعلام پادشاهی، طبل جنگ و حاکمیت را نزد.

نکته ادبی: کوس: طبل بزرگ جنگی. نزدِ کوس: کنایه از عدم اعلام رسمی پادشاهی و قدرت‌طلبی.

اگر چه ز شاهان پیروز بخت جز او کس نیامد سزاوار تخت

اگرچه در میان پادشاهان پیروزمند، کسی شایسته‌تر از او برای نشستن بر تخت پادشاهی نبود.

نکته ادبی: پیروزبخت: کسی که دارای بخت و اقبال بلند و پیروزمند است.

بدین ملک ده روزه رائی نداشت که چندان نو آیین نوائی نداشت

او برای این پادشاهی که تنها ده روز (یا مدتی کوتاه) دوام دارد، ارزشی قائل نبود، چرا که این مقام، فریبندگی و لطف خاصی برایش نداشت.

نکته ادبی: ملک ده روزه: کنایه از دنیا و پادشاهی فانی و ناپایدار.

بنالید چون بلبل دردمند که زیر افتد از شاخ سر و بلند

او همچون بلبلی دردمند ناله سر می‌داد؛ همان‌طور که بلبل ممکن است از شاخه بلند سرو به زیر بیفتد و در امان نیست.

نکته ادبی: زیر افتادن از شاخ سرو: کنایه از سقوط از جایگاه بلند و امنیت ناپایدار.

بزرگان لشگر نمودند جهند که با آن ولیعهد بندند عهد

بزرگان لشکر خود را به زحمت انداختند تا با آن ولیعهدِ برگزیده، پیمان وفاداری ببندند.

نکته ادبی: جهند: از ریشه جهیدن به معنای تلاش و تکاپو کردن برای انجام کاری.

در گنج بر وی گشایند باز بجای سکندر برندش نماز

تا درهای گنجینه را به رویش بگشایند و همانند زمان اسکندر، به او به عنوان پادشاه جدید احترام بگذارند.

نکته ادبی: نماز بردن: در اینجا به معنای تعظیم کردن و ادای احترام خاضعانه است.

ملک زاده را عزم شاهی نبود که در وی جز ایزد پناهی نبود

اما آن شاهزاده هیچ تمایلی به پادشاهی نداشت، زیرا جز خداوند به هیچ پناهگاه دیگری دل نبسته بود.

نکته ادبی: ملک‌زاده: اشاره به وارث اسکندر. ایزد پناهی: تکیه بر قدرت الهی.

ز شاهان و لشگرکشان عذر خواست که بر جزمنی شغل دارید راست

او از تمامی پادشاهان و فرماندهان لشکر عذرخواهی کرد و گفت که شما برای این کارِ پادشاهی مناسب‌تر از من هستید.

نکته ادبی: شغل راست داشتن: به معنای از عهده کار برآمدن یا مناسبِ کاری بودن.

که بر من حرامست می خواستن بجای پدر مجلس آراستن

گفت که برای من شایسته نیست که پس از پدر، به دنبال قدرت باشم و مجلسی بیارایم که پیش‌تر متعلق به پدرم بود.

نکته ادبی: حرامست: در اینجا به معنی ناروا بودن و ناپسند بودن است.

مرا با حساب جهان کار نیست که این رشته را سر پدیدار نیست

مرا با حساب و کتاب‌های این دنیایی کاری نیست، چرا که این رشته‌ی امور دنیوی، سر و ته و پایان مشخصی ندارد.

نکته ادبی: سر پدیدار نبودن: کنایه از بی‌انتها بودن یا بیهوده بودن تلاش‌های دنیوی.

گمانم نبد کان جهانگیر شاه به روز جوانی کند عزم راه

هرگز گمان نمی‌کردم آن پادشاهِ جهان‌گیر، در اوج جوانی تصمیم به رفتن از این دنیا بگیرد.

نکته ادبی: عزم راه کردن: کنایه از مرگ و سفر آخرت.

فرو ماند ایوان اورنگ را پذیرا شود دخمه تنگ را

او ایوان باشکوه و تخت پادشاهی را رها کرد تا در دخمه‌ای تنگ جای گیرد.

نکته ادبی: اورنگ: تخت پادشاهی. دخمه: قبر.

من از خدمت خاکیان رسته ام به ایزد پرستی میان بسته ام

من از خدمت به بندگان خاکی و دنیوی رسته و آزاد شده‌ام و کمر همت به عبادتِ خداوند بسته‌ام.

نکته ادبی: میان بستن: کنایه از آماده شدن و تصمیم جدی گرفتن برای کاری (عبادت).

بر این سرسری پول ناپایدار چگونه توان کرد پای استوار

بر این پلِ ناپایدارِ دنیا، چگونه می‌توان قدمی استوار گذاشت و به آن دل بست؟

نکته ادبی: سرسری پول: استعاره از دنیا که همچون پلی گذران است.

همانا که بیش از پدر نیستم پدر چون فرو رفت من کیستم

بی‌شک من از پدرم برتر نیستم؛ وقتی او با آن همه عظمت رفت، من کیستم که بخواهم بمانم؟

نکته ادبی: همانا: قید تاکید. فرو رفتن: کنایه از مرگ و دفن شدن.

نه خواهم شدن زو جهان گیرتر نه زو نیز بارای و تدبیرتر

من نه می‌خواهم از او جهان‌گیرتر باشم و نه در تدبیر و سیاست، از او تواناتر شوم.

نکته ادبی: بارای: دارای رای و تدبیر و اندیشه.

ز دنیا چه دید او بدان دلکشی که من نیز بینم همان دل خوشی

آن پادشاه در این دنیای فریبنده چه خوشی و لذتی دید که من نیز به دنبال همان لذت باشم؟

نکته ادبی: دلکشی: فریبندگی و جاذبه‌های دنیا.

چو دیدم کزین حلقه هفت جوش بر آن تختور شد جهان تخته پوش

وقتی دیدم که گردونِ هفت‌آسمان، آن پادشاهِ مقتدر را به خاک سیاه نشاند و جهان را برایش تیره کرد.

نکته ادبی: حلقه هفت جوش: اشاره به آسمان هفت‌طبقه یا افلاک. تخته‌پوش شدن: استعاره از مرگ و تابوت‌نشینی.

همه تخت و پیرایه را سوختم به تخت کیان تخته بردوختم

من تمام تخت و وسایل تزئینی پادشاهی را به آتش کشیدم و بر تخت کیانی، تکه‌ای چوب ساده قرار دادم (به نشانه زهد).

نکته ادبی: تخت کیان: تخت پادشاهان کیانی ایران باستان.

نشستم به کنجی چو افتادگان به آزادی جان آزادگان

همانند افتادگان و نیازمندان به کنجی خزیدم تا همچون آزادگان، آزادیِ جان خود را بازیابم.

نکته ادبی: آزادگان: کسانی که از تعلقات دنیا رها هستند.

هوسهای این نقره زر خرید بسا کیسه کز نقره و زر درید

طمع به این زر و سیم‌های دنیوی، چه کیسه‌هایی را که پاره نکرد (چه زندگی‌هایی را که نابود نکرد).

نکته ادبی: نقره زر خرید: اشاره به دنیا و متاع آن که با زر و سیم خریداری می‌شود.

چو پیمانه پر گشت و پرتر کنی به سر درکنی هر چه در سر کنی

هنگامی که پیمانه‌ی عمرت پر شد، فرقی نمی‌کند چقدر مال اندوخته باشی؛ همه چیز را باید رها کنی و بروی.

نکته ادبی: پیمانه پر شدن: کنایه از پایان یافتن عمر.

همان به که پیش از برانگیختن شوم دور ازین جای بگریختن

بهتر است پیش از آنکه مرگ مرا برانگیزد و مجبورم کند، خودم از این دنیا بگریزم و دوری کنم.

نکته ادبی: برانگیختن: اینجا به معنای وادار کردن به رفتن است.

ندارم سر تاج و سودای تخت که ترسم شبیخون درآید به بخت

نه میل به تاج دارم و نه سودای تخت، زیرا می‌ترسم که ناگهان مرگ همچون شبیخونی بر بختِ من بتازد.

نکته ادبی: شبیخون: حمله غافلگیرانه. کنایه از مرگ ناگهانی.

درین غار چون عنکبوتان غار ز مور و مگس چند گیرم شکار

در این غار، همچون عنکبوت که در غار می‌تند، دیگر از مور و مگس چه چیزی برای شکار بگیرم؟ (به این معنی که به کمترین‌ها و ریاضت قناعت کنم).

نکته ادبی: عنکبوتان غار: اشاره به زندگی زاهدانه و بی‌آلایش.

یکی دیر خارا بدست آورم در آن دیر تنها نشست آورم

صومعه‌ای سنگی (خارا) می‌یابم و در آن تنها به عبادت می‌نشینم.

نکته ادبی: دیر خارا: دیر سنگی؛ صومعه‌ای ساخته شده از سنگ خارا.

به اشک خود از گوهر جان پاک فرو شویم آلودگیهای خاک

با اشک چشم خود، گوهرِ جانم را از آلودگی‌های دنیوی پاک و شست‌وشو می‌دهم.

نکته ادبی: گوهر جان: ذات و روح انسان.

بپیچم سر از هر چه پیچیدنی بسیچم به کار بسیچیدنی

از هر آنچه که باید از آن رو برگرداند، رو می‌گردانم و برای آنچه که ارزشمند است (عبادت) آماده می‌شوم.

نکته ادبی: بسیچیدن: آماده شدن و عزم راسخ داشتن.

شوم مرغ و در کوه طاعت کنم به تخم گیاهی قناعت کنم

مانند پرنده به کوه می‌روم و به عبادت مشغول می‌شوم و به خوردنِ گیاهانِ ساده قناعت می‌کنم.

نکته ادبی: مرغ: استعاره از زاهد گوشه‌نشین.

به آسانی از رنجها نگذرم که دشوار میرم چو آسان خورم

من به راحتی از رنج‌ها عبور نمی‌کنم؛ زیرا معتقدم کسی که در دنیا زندگی آسانی داشته باشد، مرگش دشوار خواهد بود.

نکته ادبی: دشوار میرم: اشاره به سختی‌های جان دادن برای کسانی که به دنیا دلبسته‌اند.

چو هنگام رفتن در آید فراز کنم بر فرشته در دیو باز

وقتی زمان رفتنم فرا برسد، از درِ مرگ با آغوش باز استقبال می‌کنم.

نکته ادبی: در دیو باز کردن: استعاره از استقبال از مرگ (که در نظر زاهد، ورود به دنیای باقی است).

مرا چون پدر در مغاک افکنید کفی خاک را زیر خاک افکنید

همانند پدرم، مرا در خاک دفن کنید و مشتی خاک بر روی جسدم بریزید.

نکته ادبی: مغاک: گودال، قبر.

چو از مرگ بسیار یادآوری شکیبنده باشی در آن داوری

اگر پیوسته مرگ را به یاد بیاوری، در برابر سختی‌ها و ناملایماتِ روزگار صبور و شکیبا خواهی بود.

نکته ادبی: داوری: در اینجا به معنای امتحان و آزمایشِ روزگار است.

وگر ناری از تلخی مرگ یاد به دشواری آن در توانی گشاد

و اگر مرگ را فراموش کنی، زمانی که مرگ فرا رسد، رهایی از آن برایت بسیار دشوار خواهد بود.

نکته ادبی: گشادن: رهایی یافتن، باز شدن گره مرگ.

سرانجام در دیر کوهی نشست ز شغل جهان داشت یک باره دست

سرانجام او در دیرِ کوهی نشست و برای همیشه از کارهای دنیوی دست شست.

نکته ادبی: یک‌باره دست داشتن: کنایه از ترک کامل امور دنیوی.

دل از شغل عالم به طاعت سپرد برین زیست گفتن نشاید که مرد

دل از کارهای دنیا برید و به عبادت پرداخت؛ چرا که زندگیِ صرف برای دنیا، شایسته‌ی مردانِ بزرگ نیست.

نکته ادبی: زیست گفتن: زندگی کردن.

تو نیز ای جوان از پس پیر خویش مگردان ازین شیوه تدبیر خویش

ای جوان، تو نیز با دیدنِ سرنوشتِ آن پیر (پدرش)، از این شیوه‌یِ عاقلانه (ترک دنیا) روی مگردان.

نکته ادبی: پیر خویش: اشاره به اسکندر که اکنون اسطوره‌ی گذشته است.

که در عالم این چرخ نیرنگ ساز نه آن کرد کان را توان گفت باز

زیرا در این جهانِ پر از نیرنگ، روزگار چنان رفتار می‌کند که نمی‌توان به عقب برگشت و چیزی را جبران کرد.

نکته ادبی: چرخ نیرنگ‌ساز: کنایه از فلک و روزگارِ فریبنده.

بسا یوسفان را که در چاه بست بسا گردنان را که گردن شکست

چه بسیار انسان‌های پاکی (یوسفان) که بی‌گناه در چاه افتادند و چه بسیار گردن‌کشان مغروری که روزگار، گردنشان را شکست.

نکته ادبی: یوسفان: اشاره به داستان یوسف پیامبر (ع) و نماد بی‌گناهی و افتادن در چاهِ بلا.

آرایه‌های ادبی

استعاره حلقه هفت جوش

اشاره به فلک و افلاک هفت‌گانه که بر سرنوشت انسان حاکم است.

تلمیح یوسفان

اشاره به داستان یوسف پیامبر که نمادِ گرفتاریِ نیکان در چاهِ بلا و تقدیر است.

تشبیه چون بلبل دردمند

شاعر برای بیانِ ضعف و ناتوانی خود در برابرِ تقدیر، خود را به بلبلی تشبیه کرده که در جایگاهِ متزلزلی قرار دارد.

کنایه دخمه تنگ

کنایه از قبر که فرجامِ همه‌یِ پادشاهان و قدرتمندان است.

جناس و مراعات نظیر خاک، مغاک، زر، نقره

استفاده از واژگان مرتبط با طبیعت و ثروت برای نشان دادن تضاد میان ارزش‌های دنیوی و سرنوشتِ خاکی انسان.