خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۹ - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

نظامی
مغنی دگر باره بنواز رود به یادآر از آن خفتگان در سرود
ببین سوز من ساز کن ساز تو مگر خوش بخفتم برآواز تو
چو برگل شبیخون کند زمهریر به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر
نشاید شدن مرگ را چاره ساز در چاره برکس نکردند باز
تب مرگ چون قصد مردم کند علاج از شناسنده پی گم کند
چو شب را گزارش درآمد به زیست بخندید خورشید و شبنم گریست
جهاندار نالنده تر شد ز دوش ز بانگ جرسها برآمد خروش
ارسطو جهاندیدهٔ چاره ساز به بیچارگی ماند از آن چاره باز
کامید بهی در شهنشه ندید در اندازهٔ کار او ره ندید
به شه گفت کای شمع روشن روان به تو چشم روشن همه خسروان
چو پروردگان را نظر شد زکار نظر دار بر فیض پروردگار
از آن پیشتر کامد این سیل تیز چرا بر نیامد ز ما رستخیز
وزان پیش کاین می بریزد به جام چرا جان ما بر نیامد ز کام
نخواهم که موئیت لرزان شود ترا موی افتد مرا جان شود
ولیک از چنین شربتی ناگزیر نباشد کس ایمن زبرنا و پیر
نه دل می دهد گفتن این می بنوش که میخوارگان را برآرد ز هوش
نه گفتن توان کاین صراحی بریز که در بزم شه کرد نتوان ستیز
دریغا چراغی بدین روشنی بخواهد نشستن ز بی روغنی
مدار از تهی روغنی دل به داغ که ناگه ز پی برفروزد چراغ
جهاندار گفتا ازین درگذر که آمد مرا زندگانی بسر
به فرمان من نیست گردان سپهر نه من داده ام گردش ماه و مهر
کفی خاکم و قطره ای آب سست ز نر ماده ای آفریده نخست
ز پروردگیهای پروردگار به آنجا رسیدم سرانجام کار
که چندان که شاید شدن پیش و پس مرا بود بر جملگی دسترس
در آن وقت کردم جهان خسروی که هم جان قوی بود و هم تن قوی
چو آمد کنون ناتوانی پدید به دیگر کده رخت باید کشید
مده بیش ازینم شراب غرور که هست آب حیوان ازین چاه دور
زدوزخ مشو تشنه را چاره جوی سخن در بهشتست و آن چارجوی
دعا را به آمرزش آور به کار مگر رحمتی بخشد آمرزگار
چو رخت از بر کوه برد آفتاب سر شاه شاهان در آمد به خواب
شب آمد چه شب کاژدهائی سیاه فرو بست ظلمت پس و پیش راه
شبی سخت بی مهر و تاریک چهر به تاریکی اندر که دیدست مهر
ستاره گره بسته بر کارها فرو دوخته لب به مسمارها
فلک دزد و ماه فلک دزدگیر بهم هردو افتاده در خم قیر
جهان چون سیه دودی انگیخته به موئی ز دوزخ درآویخته
در آن شب بدانگونه بگداخت شاه که در بیست و هفتم شب خویش ماه
چو از مهر مادر به یاد آمدش پریشانی اندر نهاد آمدش
بفرمود کز رومیان یک دبیر که باشد خردمند و بیدار و پیر
به دود سیه در کشد خامه را نویسد سوی مادرش نامه را
در آن نامه سوگندهای گران فریبنده چون لابه مادران
که از بهر من دل نداری نژند نکوشی به فریاد ناسودمند
دبیر زبان آور از گفت شاه جهان کرد برنامه خوانان سیاه
دو شاخه سرکلک یک شاخ کرد فلک را به فرهنگ سوراخ کرد
چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر شد اندام کاغذ چو مشگین حریر
ز پرگار معنی که باریک شد نویسنده را چشم تاریک شد
پس از آفرین آفریننده را که بینائی او داد بیننده را
یکی و بدو هر یکی را نیاز یکایک همه خلق را کارساز
چنین بسته بود آن فروزان نگار از آن پرورشها که آید به کار
که این نامه از من که اسکندرم سوی چار مادر نه یک مادرم
که گر قطره شد چشمه بدرود باد شکسته سبو برلب رود باد
اگر سرخ سیبی درآمد به گرد ز رونق میفتاد نارنج زرد
بر این زرد گل گرستم کرد باد درخت گل سرخ سرسبز باد
نه این گویم ای مادر مهربان که مهر از دل آید فزون از زبان
بسوزی یکی گر خبر بشنوی که چون شد به باد آن گل خسروی
مسوز از پی دست پرورد خویش بنه دست بر سوزش درد خویش
ازین سوزت ایام دوری دهاد خدایت درین غم صبوری دهاد
به شیری که خوردم ز پستان تو به خواب خوشم در شبستان تو
به سوز دل مادر پیش میر که باشد جوان مرده و او مانده پیر
به فرمان پذیران دنیا و دین به فرماندهٔ آسمان و زمین
به حجت نویسان دیوان خاک به جاوید مانان مینوی پاک
به زندانیان زمین زیر خشت به نزهت نشینان خاک بهشت
به جانی کزو جانور شد نبات به جان داوری کارد از غم نجات
به موجی که خیزد ز دریای جود به امری کزو سازور شد وجود
به آن نام کز نامها برترست به آن نقش کارایش پیکرست
به پرگار هفت آسمان بلند به فهرست هفت اختر ارجمند
به آگاهی مرد یزدان شناس به ترسائی عقل صاحب قیاس
به هر شمع کز دانش افروختند به هر کیسه کز فیض بر دوختند
به فرقی که دولت براو تافتست به پائی که راه رضا یافتست
به پرهیز گاران پاکیزه رای به باریک بینان مشکل گشای
به خوشبوئی خاک افتادگان به خوش خوئی طبع آزادگان
به آزرم سلطان درویش دوست به درویش قانع که سلطان خود اوست
به سرسبزی صبح آراسته به مقبولی نزل ناخواسته
به شب زنده داران بیگاه خیز به خاکی غریبان خونابه ریز
به شب ناله تلخ زندانیان به قندیل محراب روحانیان
به محتاجی طفل تشنه به شیر به نومیدی دردمندان پیر
به ذل غریبان بیمار توش به اشک یتیمان پیچیده گوش
به عزلت نشینان صحرای درد به ناخن کبودان سرمای سرد
به ناخفتگیهای غمخوارگان به درماندگیهای بیچارگان
به رنجی که خسبد برآسودگی به عشقی که پاکست از آلودگی
به پیروزی عقل کوتاه دست به خرسندی زهد خلوت پرست
به حرفی که در دفتر مردمیست به نقشی که محمل کش آدمیست
به دردی که زخمش پدیدار نیست به زخمی که با مرهمش کار نیست
به صبری که در ناشکیبا بود به شرمی که در روی زیبا بود
به فریاد فریاد آن یک نفس که نومید باشد ز فریادرس
به صدقی که روید زدین پروران به وحیی که آید به پیغمبران
بدان ره کزو نیست کس را گزیر بدان راهبر کو بود دستگیر
به آن در کزین درگذشتن به دوست مرا و ترا بازگشتن به دوست
به نادیدن روی دمساز تو به محرومی گوش از آواز تو
به آن آرزو کز منت بس مباد بدین عاجزی کاین چنین کس مباد
به داد آفرینی که دارنده اوست همان جان ده و جان برآرنده اوست
که چون این وثیقت رسد سوی تو نگیرد گره طاق ابروی تو
مصیبت نداری نپوشی پلاس به هنجار منزل شوی ره شناس
نپیچی به ناله نگردی ز راه کنی در سرانجام گیتی نگاه
اگر ماندنی شد جهان بر کسی بمان در غم و سوگواری بسی
ور ایدونکه بر کس نماند جهان تو نیز آشنا باش با همرهان
گرت رغبت آید که انده خوری کنی سوگواری و ماتم گری
از آن پیش کانده خوری زینهار برآرای مهمانیی شاهوار
بخوان خلق را جمله مهمان خویش منادی برانگیز بر خوان خویش
که آن کس خورد این خورشهای پاک که غایب نباشد ورا زیر خاک
اگر زان خورشها خورد میهمان تو نیز انده من بخور در زمان
وگر کس نیارد نظر سوی خورد تو نیز انده غایبان درنورد
غم من مخور کان من در گذشت به کار غم خویش کن بازگشت
چنان دان که پایم دوچندین درنگ نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟
چو بسیاری عمر ما اندکیست اگر ده بود سال و گر صد یکیست
چرا ترسم از رفتن هشت باغ که در با کلیدست و ره با چراغ
چرا سر نیارم سوی آن سریر که جاوید باشم بر او جایگیر
چرا خوش ترانم بدان صیدگاه که بی دود ابرست و بی گرد راه
چو بر من نماند این سرای فریب زمن باد واماندگان را شکیب
چو شبدیز من جست از این تند رود زمن باد بر دوستداران درود
رهانید ما را فلک زین حصار که بادا همه کس چو ما رستگار
چو نامه بسر برد و عنوان نبشت فرستاد و خود رفت سوی بهشت
به صد محنت آورد شب را به روز همه روز نالید با درد و سوز
دیگر شب که شب تخت بر پیل زد زمین چون فلک جامه در نیل زد
چو خورشید گردنده بر گرد روی در آن شب ز ناخن برآورد موی
ستاره فروریخت ناخن ز چنگ هوا شد پر از ناخن سیم رنگ
ز دیده فرو بستن روی شاه به ناخن خراشیدهٔ روی ماه
پلاسی ز گیسوی شب ساختند زمین را به گردن درانداختند
ز کام ذنب زهری انگیختند مه چرخ را در گلو ریختند
دگرگونه شد شاه از آیین خویش کاجل دید بالای بالین خویش
بیفشرد خون رگش زیر پی ز جوشیدن خون بر آورد خوی
سیاهی ز دیده بدزدید خال سپیده دمش را درآمد زوال
به جان آمد و جانش از کار شد دم جان سپردن پدیدار شد
بخندید و در خنده چون شمع مرد بدان کس که جان داد جان را سپرد
ز شمع دمنده چنان رفت نور کز او ماند بیننده را چشم دور
شتابنده مرغ آن چنان بر پرید که تا آشیان هیچ مرغش ندید
ندیدم کسی را زکار آگهان که آگه شد از کارهای نهان
درین کار اگر چارهٔ کس شناخت چرا چارهٔ کار خود را نساخت
سکندر چو بربست ازین خانه رخت زدندش به بالای این خیمه تخت
چه نیکی که اندر جهان او نکرد جهانش بیازرد و نیکو نکرد
سرانجام چون در پس پرده رفت ز بیداد گیتی دل آزرده رفت
اگر چه ز ره تافتن تفته بود رهی رفت کان راه نارفته بود
ره انجام را هر کجا ساز داد از آن ره به گیتی خبر باز داد
چرا چون به کوچ عدم راه رفت خبرهای آن راه با کس نگفت
مگر هر که درگیرد این راه پیش فرامش کند راه گفتار خویش
اگر گفتنی بودی این قصه باز نهفته نماندی درین پرده راز
بهار سکندر چو از باد سخت به خاک اوفتاد از کیانی درخت
زدند از کمرهای زرکار او یکی مهد زرین سزاوار او
پرند درونش ز کافور پر به دیبای بیرون برآموده در
از اندودن مشک و ماورد و عود به جودی شده موج طوفان جود
رقیبی که عطرش کفن سای کرد به تابوت زرین درش جای کرد
چو تن مرد و اندام چون سیم سود کفن عطر و تابوت سیمین چه سود
ز تابوت فرموده بد شهریار که یک دست او را کنند آشکار
در آن دست خاکی تهی ریخته منادی ز هر سو برانگیخته
که فرمانده هفت کشور زمین همین یک تن آمد ز شاهان همین
ز هر گنج دنیا که دربار بست بجز خاک چیزی ندارد به دست
شما نیز چون از جهان بگذرید ازین خاکدان تیره خاکی برید
سوی مصر بردندش از شهر زور که بود آن دیار از بد اندیش دور
به اسکندریش وطن ساختند ز تختش به تخته در انداختند
ز داغ جهان هیچ کس جان نبرد کس این رقعه با او به پایان نبرد
برابر در ایوان آن تختگاه نهادند زیرزمین تخت شاه
ندارد جهان دوستی با کسی نیابی درو مهربانی بسی
به خاکش سپردند و گشتند باز در دخمه کردند بر وی فراز
جهان را بدینگونه شد رسم و راه به آرد بگاه و ندارد نگاه
به پایان رساندند چندین هزار نیامد به پایان هنوز این شمار
نه زین رشته سر می توان تافتن نه سر رشته را می توان یافتن
تجسس گری شرط این کوی نیست درین پرده جز خامشی روی نیست
ببین در جهان گر جهان دیده ای کز و چند کس را زیان دیده ای
جهانی که با این چنین خواریست نه در خورد چندین ستمگاریست
چه بینی درین طارم سرمه گون که می آید از میل او سیل خون
چو خورشید شد آتشین میل او در انداز سنگی به قندیل او
درین میل منگر که زرین وشست که آن زر نه از سرخی آتشست
سر سازگاری ندارد سپهر کمر بسته بر کین ما ماه و مهر
مشو جفت این جادوی زرق ساز که پنهان کشست آشکارا نواز
برون لاف مرهم پرستی زند درون زخمهای دو دستی زند
ز شغل جهان درکش ایدوست دست که ماهی بدین جوشن از تیغ رست
چو طوفان انصاف خواهی بود نترسد ز غرق آنکه ماهی بود
جهان چون دکان بریشم کشیست ازو نیمی آبی دگر آتشیست
دهد حلقه ای را ازینسو بهی وزان سو کند حلقه ای را تهی
به گیتی پژوهی چه پائیم دیر که دودیست بالا و گردیست زیر
بدان ماند احوال این دود و گرد که هست آسمان با زمین در نبرد
اگر آسمان با زمین ساختی ز ما هر زمانش نپرداختی
نظامی گره برزن این بند را مترس و مترسان تنی چند را
به مهمانی بزم سلطان شدن نشاید بره بر پشیمان شدن
چو سلطان صلا دردهد گوش کن می تلخ بر یاد او نوش کن
سکندر کزان جام چون گل شکفت ستد جام و بر یاد او خورد و خفت
کسی را که آن می خورد نوش باد بجز یاد سلطان فراموش باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی دگر باره بنواز رود به یادآر از آن خفتگان در سرود

ای نوازنده، دوباره ساز بزن و با خواندن سرود، یاد گذشتگان را در ذهن ما زنده کن.

نکته ادبی: مغنی به معنای آوازخوان و رود نام ساز است.

ببین سوز من ساز کن ساز تو مگر خوش بخفتم برآواز تو

سوز و گداز من را ببین و سازت را با حال من کوک کن، باشد که با صدای ساز تو، به خوابی خوش و آرام فرو روم.

نکته ادبی: ساز کردن در اینجا به معنای هماهنگ شدن با وضعیت درونی است.

چو برگل شبیخون کند زمهریر به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر

وقتی سرمای سخت زمستان (زمهریر) به گلستان حمله می‌کند، شاخه گلِ تازه به گلبرگی پیر و پژمرده تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: زمهریر نماد سرمای کشنده و مرگ است.

نشاید شدن مرگ را چاره ساز در چاره برکس نکردند باز

برای مرگ نمی‌توان راه چاره‌ای اندیشید، چرا که درِ چاره‌جویی برای هیچ‌کس باز نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیرگرایی و گریزناپذیری مرگ.

تب مرگ چون قصد مردم کند علاج از شناسنده پی گم کند

وقتی تب مرگ به سراغ انسان می‌آید، حتی دانایان و حکیمان نیز راه‌حل آن را گم می‌کنند و در درمانش ناتوان می‌شوند.

نکته ادبی: شناسنده به معنای عالم و دانا است.

چو شب را گزارش درآمد به زیست بخندید خورشید و شبنم گریست

وقتی شب به پایان عمر خود رسید، خورشید طلوع کرد و خندید، در حالی که شبنم‌ها از رفتن شب گریستند.

نکته ادبی: تشخیص و تضاد میان خورشید و شبنم برای توصیف گذر زمان.

جهاندار نالنده تر شد ز دوش ز بانگ جرسها برآمد خروش

شاهِ جهان از شب گذشته نالان‌تر شد و با شنیدن صدای زنگ کاروان (جرس)، هیاهو و فریاد برخاست.

نکته ادبی: جرس استعاره از نزدیک شدن مرگ است.

ارسطو جهاندیدهٔ چاره ساز به بیچارگی ماند از آن چاره باز

ارسطو که مردی جهاندیده و کارکشته بود، در برابر این بیماری درمانده شد و هیچ چاره‌ای برایش نیافت.

نکته ادبی: ارسطو در ادبیات سنتی نماد عقل و حکمت است.

کامید بهی در شهنشه ندید در اندازهٔ کار او ره ندید

ارسطو دید که امیدی به بهبود پادشاه نیست و راهی برای نجات او وجود ندارد.

نکته ادبی: بهی به معنای بهبودی و سلامت است.

به شه گفت کای شمع روشن روان به تو چشم روشن همه خسروان

ارسطو به شاه گفت: ای کسی که وجودت مایه روشنی و امید همه پادشاهان است.

نکته ادبی: شمع روشن روان کنایه از بزرگی و سرآمدی پادشاه است.

چو پروردگان را نظر شد زکار نظر دار بر فیض پروردگار

حال که راه چاره بر انسان بسته شده است، چشم امید خود را تنها به لطف و عنایت خداوند بدوز.

نکته ادبی: پروردگان به معنای تربیت‌یافتگان و بندگان است.

از آن پیشتر کامد این سیل تیز چرا بر نیامد ز ما رستخیز

قبل از اینکه این سیلِ تند مرگ ما را با خود ببرد، چرا پیش‌تر به فکر رستاخیز و آخرت نبودیم؟

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و بازگشت به سوی خداست.

وزان پیش کاین می بریزد به جام چرا جان ما بر نیامد ز کام

پیش از آنکه جامِ مرگ پر شود و سرریز گردد، چرا جان ما از این دنیای فانی بیرون نرفت و دل نبرید؟

نکته ادبی: جام استعاره از ظرف وجود انسان است.

نخواهم که موئیت لرزان شود ترا موی افتد مرا جان شود

دوست ندارم حتی یک تار موی تو بلرزد؛ اگر مویی از سر تو بیفتد، گویی جان من در خطر می‌افتد.

نکته ادبی: بیان پیوند عمیق عاطفی میان مرید و مراد.

ولیک از چنین شربتی ناگزیر نباشد کس ایمن زبرنا و پیر

اما مرگ، شربتی است که گریزی از آن نیست و هیچ جوان یا پیری از آن در امان نمی‌ماند.

نکته ادبی: شربت استعاره برای مرگ است.

نه دل می دهد گفتن این می بنوش که میخوارگان را برآرد ز هوش

دلم راضی نمی‌شود که بگویم این جام مرگ را بنوش، چرا که باعث بیهوشی و از دست رفتن هوش می‌خوارگان می‌شود.

نکته ادبی: می‌خوارگان در اینجا استعاره از عاشقان و زندگانِ مست دنیاست.

نه گفتن توان کاین صراحی بریز که در بزم شه کرد نتوان ستیز

از سوی دیگر نمی‌توان گفت این صراحی مرگ را نریز، چون در دربار پادشاهی چون تو، نمی‌توان با فرمان الهی ستیز کرد.

نکته ادبی: صراحی ظرف شراب است که اینجا نماد مرگ است.

دریغا چراغی بدین روشنی بخواهد نشستن ز بی روغنی

افسوس که چنین چراغ فروزانی (شاه) به خاطر تمام شدن روغن زندگی‌اش، می‌خواهد خاموش شود.

نکته ادبی: روغن استعاره از عمر و هستی است.

مدار از تهی روغنی دل به داغ که ناگه ز پی برفروزد چراغ

از خالی بودن روغن چراغ دلتنگ نباش، زیرا ممکن است در جهانی دیگر، دوباره چراغ وجودت روشن شود.

نکته ادبی: اشاره به امید به حیات اخروی.

جهاندار گفتا ازین درگذر که آمد مرا زندگانی بسر

پادشاه پاسخ داد: از این حرف‌ها بگذر، که عمر من به سر آمده است.

نکته ادبی: اشاره به پذیرش واقعیت.

به فرمان من نیست گردان سپهر نه من داده ام گردش ماه و مهر

چرخش آسمان به فرمان من نیست و من آفریننده خورشید و ماه نبوده‌ام که بتوانم در آن تغییری ایجاد کنم.

نکته ادبی: بیان ناتوانی بشر در برابر کیهان.

کفی خاکم و قطره ای آب سست ز نر ماده ای آفریده نخست

من تنها مشتی خاک و قطره‌ای آبِ ناچیز هستم که خداوند از ابتدا مرا چنین آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به خلقت انسان از آب و خاک.

ز پروردگیهای پروردگار به آنجا رسیدم سرانجام کار

به یمن پرورش و عنایت پروردگار بود که در پایان کار، به چنین جایگاهی دست یافتم.

نکته ادبی: سرانجام به معنای پایان کار است.

که چندان که شاید شدن پیش و پس مرا بود بر جملگی دسترس

تا آنجا که تصور می‌شد، بر همه امور قدرت و تسلط کامل داشتم.

نکته ادبی: دسترس به معنای توانایی و سیطره است.

در آن وقت کردم جهان خسروی که هم جان قوی بود و هم تن قوی

در آن زمانی که جهان را فتح کردم، هم روحیه و هم جسمم توانمند بود.

نکته ادبی: خسروی به معنای پادشاهی است.

چو آمد کنون ناتوانی پدید به دیگر کده رخت باید کشید

اکنون که نشانه‌های ناتوانی در من پدیدار شده است، باید بار سفر بسته و به سرای دیگر کوچ کنم.

نکته ادبی: دیگر کده استعاره از جهان باقی است.

مده بیش ازینم شراب غرور که هست آب حیوان ازین چاه دور

بیش از این مرا به شراب غرور دعوت نکن، چرا که آب زندگانی از این چاه دنیوی بسیار دور است.

نکته ادبی: آب حیوان نماد جاودانگی است.

زدوزخ مشو تشنه را چاره جوی سخن در بهشتست و آن چارجوی

به دنبال راه چاره در جهنم نباش؛ سخن از بهشت و نهرهای آن (چارجوی) است.

نکته ادبی: چارجوی کنایه از جوی‌های بهشتی است.

دعا را به آمرزش آور به کار مگر رحمتی بخشد آمرزگار

دعا و استغفار کن، شاید خداوند آمرزگار، رحمتی به من عطا کند.

نکته ادبی: آمرزگار صفتی برای خداوند است.

چو رخت از بر کوه برد آفتاب سر شاه شاهان در آمد به خواب

وقتی خورشید غروب کرد و از پشت کوه پنهان شد، سر اسکندر نیز به خواب ابدی فرو رفت.

نکته ادبی: خواب استعاره از مرگ است.

شب آمد چه شب کاژدهائی سیاه فرو بست ظلمت پس و پیش راه

شب فرا رسید؛ شبی که همچون اژدهای سیاه، تاریکی‌اش راه را از هر سو بست.

نکته ادبی: اژدها نماد هولناکی و تاریکی است.

شبی سخت بی مهر و تاریک چهر به تاریکی اندر که دیدست مهر

شبی بی‌رحم و سیاه که هیچ خورشیدی در تاریکی آن دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای خورشید است.

ستاره گره بسته بر کارها فرو دوخته لب به مسمارها

ستاره‌ها در کارشان گره افتاده (بی‌اثر شده) و دهانشان گویی با میخ بسته شده است (سکوت محض).

نکته ادبی: اشاره به تاریکی مطلق که نور ستارگان را پنهان کرده است.

فلک دزد و ماه فلک دزدگیر بهم هردو افتاده در خم قیر

آسمان دزد است و ماه را که نگهبان آسمان بود، در تاریکی غلیظ همچون قیر اسیر کرده است.

نکته ادبی: خم قیر استعاره از تاریکی شدید است.

جهان چون سیه دودی انگیخته به موئی ز دوزخ درآویخته

جهان به دودی سیاه تبدیل شده و به مویی از جهنم آویزان است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری و ترس از عاقبت.

در آن شب بدانگونه بگداخت شاه که در بیست و هفتم شب خویش ماه

شاه در آن شب چنان تحلیل رفت و آب شد که ماه در بیست و هفتمین شبِ ماه قمری آب می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به محاق ماه.

چو از مهر مادر به یاد آمدش پریشانی اندر نهاد آمدش

چون به یاد محبت مادر افتاد، پریشانی و اضطراب تمام وجودش را فرا گرفت.

نکته ادبی: نهاد به معنای ذات و درون است.

بفرمود کز رومیان یک دبیر که باشد خردمند و بیدار و پیر

دستور داد یک دبیر رومی که خردمند، هوشیار و پیر است بیاید.

نکته ادبی: دبیر در اینجا به معنای کاتب و نویسنده است.

به دود سیه در کشد خامه را نویسد سوی مادرش نامه را

تا با قلمی آغشته به دود سیاه، نامه‌ای برای مادرش بنویسد.

نکته ادبی: دود سیه استعاره از مرکب است.

در آن نامه سوگندهای گران فریبنده چون لابه مادران

نامه‌ای پر از سوگندهای سنگین که همچون وعده‌های فریبنده مادران، دل‌نشین بود.

نکته ادبی: لابه به معنای التماس و خواهش است.

که از بهر من دل نداری نژند نکوشی به فریاد ناسودمند

در آن نامه نوشت که به خاطر من دلتنگ مباش و برای نجات من، تلاش‌های بیهوده نکن.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین است.

دبیر زبان آور از گفت شاه جهان کرد برنامه خوانان سیاه

آن نویسنده زبان‌آور با کلمات شاه، دنیا را برای خوانندگان نامه سیاه (تاریک و پر از غم) کرد.

نکته ادبی: سیاه کردن جهان کنایه از غمگین کردن است.

دو شاخه سرکلک یک شاخ کرد فلک را به فرهنگ سوراخ کرد

قلم را چنان هنرمندانه چرخاند که گویی آسمان را با هنر خود سوراخ کرد.

نکته ادبی: اشاره به مهارت بالای نویسنده.

چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر شد اندام کاغذ چو مشگین حریر

وقتی مشک (مرکب خوشبو) بر کاغذ نشست، کاغذ همچون حریر معطر و مشگین شد.

نکته ادبی: عبیر نوعی ماده خوشبو است.

ز پرگار معنی که باریک شد نویسنده را چشم تاریک شد

به دلیل ظرافت و دقتِ معانی که در نامه به کار رفت، چشمان نویسنده تیره و تار شد.

نکته ادبی: باریک شدن معنی کنایه از اوج ظرافت و عمق است.

پس از آفرین آفریننده را که بینائی او داد بیننده را

ابتدا خداوندی را ستایش کرد که به بینندگان قدرت دیدن عطا فرمود.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و درود است.

یکی و بدو هر یکی را نیاز یکایک همه خلق را کارساز

خداوند یگانه است و همه موجودات به او محتاجند و او تدبیرکننده امور تمام خلق است.

نکته ادبی: کارساز به معنای مدبر امور است.

چنین بسته بود آن فروزان نگار از آن پرورشها که آید به کار

آن نوشته‌ی درخشان با چنان تربیتی (ادبی و عارفانه) آراسته شده بود که برای استفاده آیندگان مفید باشد.

نکته ادبی: نگار استعاره از نوشته زیباست.

که این نامه از من که اسکندرم سوی چار مادر نه یک مادرم

اسکندر نوشت: این نامه از من است که چهار مادر دارم، نه یک مادر.

نکته ادبی: چهار مادر استعاره از چهار جهت اصلی جغرافیایی است که اسکندر بر آنها حکومت می‌کرد.

که گر قطره شد چشمه بدرود باد شکسته سبو برلب رود باد

که اگر چشمه از جویبار جدا شد، بگذار سبو بر لبه رودخانه شکسته شود.

نکته ادبی: اشاره به فدا شدن اصل (اسکندر) در راه هدف (جهان‌گشایی) و پذیرش نابودی.

اگر سرخ سیبی درآمد به گرد ز رونق میفتاد نارنج زرد

اگر زیباییِ بی‌مانندی چون سیب سرخِ رسیده و خوش‌رنگ پیدا شود، زیبایی‌های معمولی‌تر مثل نارنج زرد، دیگر به چشم نمی‌آیند و از رونق می‌افتند (اشاره به برتریِ مطلقِ عزیز از دست رفته).

نکته ادبی: تضاد میان رنگ سرخ و زرد برای نشان دادنِ تفاوتِ درجاتِ زیبایی و اهمیتِ شخصیت‌هاست.

بر این زرد گل گرستم کرد باد درخت گل سرخ سرسبز باد

بادِ خزان بر این گلِ زرد (نماد رنج و بیماری) وزید و آن را پژمرد، اما امید است که درخت گل سرخ (نمادِ حیاتِ اصیل و زیبا) همواره سرسبز و باقی بماند.

نکته ادبی: استعاره از باد به معنای عواملِ ویرانگرِ روزگار که زندگی را دگرگون می‌کند.

نه این گویم ای مادر مهربان که مهر از دل آید فزون از زبان

ای مادر مهربان، من این سخنان را نه فقط با زبان می‌گویم، بلکه این باورِ قلبیِ من است که محبتِ واقعی از درون می‌جوشد و از آنچه بر زبان می‌آید، عمیق‌تر است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ زبانِ حال و دل بر زبانِ گفتار.

بسوزی یکی گر خبر بشنوی که چون شد به باد آن گل خسروی

اگر خبرِ پرپر شدن و رفتنِ آن گلِ بلندمرتبه و عزیز را بشنوی، جانت به آتش کشیده می‌شود و از شدت اندوه خواهی سوخت.

نکته ادبی: گل خسروی کنایه از عزیزِ درگذشته است که مقامی ارجمند داشته است.

مسوز از پی دست پرورد خویش بنه دست بر سوزش درد خویش

به خاطرِ آن فردی که تو را پرورانده (فرزند دلبند)، بیش از حد خود را در آتشِ غم مسوز؛ بلکه با دستِ خود، بر روی آن درد و زخم، مرهمی بگذار.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ خوددرمانی و بازگشت به آرامش به جای تداومِ بی‌تابی.

ازین سوزت ایام دوری دهاد خدایت درین غم صبوری دهاد

خداوند تو را در این اندوه، یاری کند و صبوری و شکیباییِ لازم برای تحمل این دوری را به تو عطا فرماید.

نکته ادبی: دوری دادن در اینجا به معنایِ قدرتِ فاصله گرفتن از غم و گذشتن از آن است.

به شیری که خوردم ز پستان تو به خواب خوشم در شبستان تو

سوگند به آن شیری که از پستان تو نوشیدم و سوگند به آن لحظات آرامش‌بخشی که در کنار تو در شبستانِ امنِ خانه گذراندم.

نکته ادبی: سوگند به حقِ مادری برای تأثیرگذاریِ کلام.

به سوز دل مادر پیش میر که باشد جوان مرده و او مانده پیر

سوگند به سوزِ دلِ مادری که پیش از فرزند، پیر شده است و داغِ مرگِ جوانش را بر سینه دارد.

نکته ادبی: تعبیرِ «پیش میر» به معنایِ پیشِ رویِ مادر، اشاره به داغدیدگی است.

به فرمان پذیران دنیا و دین به فرماندهٔ آسمان و زمین

سوگند به تمامی فرمان‌بردارانِ درگاهِ حق در هر دو جهان و سوگند به خداوندِ فرمانروا بر آسمان و زمین.

نکته ادبی: به کارگیریِ مفاهیمِ عرفانی در سوگند برای اثباتِ حقانیتِ کلام.

به حجت نویسان دیوان خاک به جاوید مانان مینوی پاک

سوگند به کاتبان و نویسندگانِ دفترِ تقدیرِ الهی و سوگند به موجوداتِ جاویدانی که در عالمِ ملکوتِ پاک ساکنند.

نکته ادبی: دیوان خاک کنایه از عالمِ مادی و ثبتِ اعمال در آن است.

به زندانیان زمین زیر خشت به نزهت نشینان خاک بهشت

سوگند به خفتگانِ در خاک و سوگند به ساکنانِ باغ‌های بهشتی که در آرامش و لذت به سر می‌برند.

نکته ادبی: تقابلِ زندانیانِ زیر خشت (قبر) و نزهت‌نشینانِ بهشت (سعادت‌یافتگان).

به جانی کزو جانور شد نبات به جان داوری کارد از غم نجات

سوگند به روحی که گیاه را جان بخشید و سوگند به ذاتِ داوری که می‌تواند انسان را از بندِ غم نجات دهد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ روح در حیاتِ نباتی و قدرتِ الهی در نجات بخشی.

به موجی که خیزد ز دریای جود به امری کزو سازور شد وجود

سوگند به امواجی که از دریای بخششِ الهی برمی‌خیزند و سوگند به فرمانِ خداوندی که اساسِ هستی بر آن بنا شده است.

نکته ادبی: جود به معنایِ بخششِ بی‌پایانِ هستی‌بخش است.

به آن نام کز نامها برترست به آن نقش کارایش پیکرست

سوگند به آن نامِ مقدسی که از تمامِ نام‌ها برتر است و سوگند به آن حقیقتی که به پیکرِ آدمی، زیبایی و شکوه بخشیده است.

نکته ادبی: اشاره به نامِ اعظم یا صفاتِ عالیه الهی.

به پرگار هفت آسمان بلند به فهرست هفت اختر ارجمند

سوگند به پرگارِ گردشِ هفت آسمان و سوگند به هفت اخترِ ارجمند (سیارات هفت‌گانه در نجوم قدیم) که نظمِ جهان را تنظیم می‌کنند.

نکته ادبی: پرگارِ هفت آسمان استعاره از گردشِ دقیقِ افلاک است.

به آگاهی مرد یزدان شناس به ترسائی عقل صاحب قیاس

سوگند به آگاهی و معرفتِ مردِ خدایی و سوگند به عقلِ هوشمندی که صاحبِ استدلال و قیاس است.

نکته ادبی: صاحب قیاس به معنای عقلِ منطقی و تحلیل‌گر است.

به هر شمع کز دانش افروختند به هر کیسه کز فیض بر دوختند

سوگند به تمامِ شمع‌هایی که دانش را در جهان روشن کردند و سوگند به هر دستِ پربرکتی که از فیضِ الهی بخشش کرد.

نکته ادبی: کیسه دوختن کنایه از آمادگی برای انفاق و بخشش است.

به فرقی که دولت براو تافتست به پائی که راه رضا یافتست

سوگند به انسانِ بزرگواری که دولتِ اقبال بر او تابیده است و سوگند به آن انسانی که در راهِ رضایِ حق قدم برداشته است.

نکته ادبی: فرّ به معنایِ شکوه و دولتِ الهی است.

به پرهیز گاران پاکیزه رای به باریک بینان مشکل گشای

سوگند به پرهیزگارانی که دلی پاک دارند و سوگند به نکته‌سنجانی که گره از مشکلاتِ مردم می‌گشایند.

نکته ادبی: مشکل‌گشایان صفتی برای اهلِ حکمت و دانش است.

به خوشبوئی خاک افتادگان به خوش خوئی طبع آزادگان

سوگند به فروتنی و خوش‌بوییِ خاکیان (افتادگان) و سوگند به طبعِ بلند و خوش‌خویِ آزادگان.

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میانِ افتادگان (فروتنان) و آزادگان برقرار است.

به آزرم سلطان درویش دوست به درویش قانع که سلطان خود اوست

سوگند به شرم و حیایِ پادشاهی که درویش‌نواز است و سوگند به درویشی که با قناعتِ خود، پادشاهِ جانِ خویش است.

نکته ادبی: پادشاهی که درویش‌دوست است، نمادِ عدل و فروتنی است.

به سرسبزی صبح آراسته به مقبولی نزل ناخواسته

سوگند به زیباییِ صبحِ روشن و سوگند به آن نعمتی که بدونِ خواستن به کسی عطا می‌شود.

نکته ادبی: نزل به معنایِ نعمتی است که از آسمان یا از سویِ بزرگی به مهمان می‌رسد.

به شب زنده داران بیگاه خیز به خاکی غریبان خونابه ریز

سوگند به شب‌زنده‌دارانِ اهلِ عبادت و سوگند به غریبانِ تنهایی که در خاکِ غربت اشک می‌ریزند.

نکته ادبی: خونابه‌ریز استعاره از گریه بسیار عمیق است.

به شب ناله تلخ زندانیان به قندیل محراب روحانیان

سوگند به ناله‌های تلخِ زندانیان و سوگند به نورِ چراغ‌های (قندیل) محرابِ عبادتِ روحانیان.

نکته ادبی: روحانیان در اینجا به معنای زاهدان و اهلِ دل است.

به محتاجی طفل تشنه به شیر به نومیدی دردمندان پیر

سوگند به نیازِ کودکی که تشنه‌ی شیر است و سوگند به ناامیدیِ دردمندانِ سالخورده.

نکته ادبی: تصویرسازی از دو سرِ طیفِ نیاز (کودکی و پیری).

به ذل غریبان بیمار توش به اشک یتیمان پیچیده گوش

سوگند به خواریِ غریبانی که بیمار و بی‌توشه‌اند و سوگند به اشکِ یتیمانی که غم عالم بر گوش‌شان سنگینی می‌کند.

نکته ادبی: پیچیده گوش کنایه از رنج و اندوهِ عمیقی است که شنیدنِ آن گوش را کر می‌کند.

به عزلت نشینان صحرای درد به ناخن کبودان سرمای سرد

سوگند به گوشه‌نشینانِ وادیِ درد و سوگند به کسانی که از سرمایِ شدید، ناخن‌هایشان کبود شده است.

نکته ادبی: تصویرِ ناخن کبود، نمادِ نهایتِ رنج و فقر است.

به ناخفتگیهای غمخوارگان به درماندگیهای بیچارگان

سوگند به بیداری‌های غم‌خواران و سوگند به درماندگیِ بیچارگانِ عالم.

نکته ادبی: تأکید بر رنج‌هایِ بشری به عنوانِ مقدساتِ قسم.

به رنجی که خسبد برآسودگی به عشقی که پاکست از آلودگی

سوگند به رنجی که در آرامشِ عمیق خفته است و سوگند به عشقی که از هرگونه آلودگی مبراست.

نکته ادبی: عشقِ پاک، عشقِ عرفانی و معنوی است.

به پیروزی عقل کوتاه دست به خرسندی زهد خلوت پرست

سوگند به پیروزیِ عقل و سوگند به خرسندیِ زاهدانی که در خلوتِ خود به عبادت مشغول‌اند.

نکته ادبی: عقلِ کوتاه‌دست کنایه از عقلِ بشری است که به همه حقایق نمی‌رسد.

به حرفی که در دفتر مردمیست به نقشی که محمل کش آدمیست

سوگند به هر حقیقتی که در کتابِ زندگیِ آدمیان نوشته شده و سوگند به هر نقش و سرنوشتی که بر دوشِ بشر است.

نکته ادبی: محمل‌کش آدمی کنایه از بارِ مسئولیت و سرنوشتِ انسان است.

به دردی که زخمش پدیدار نیست به زخمی که با مرهمش کار نیست

سوگند به دردی که زخمش دیده نمی‌شود (دردِ دل) و سوگند به زخمی که هیچ مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌هایِ روحی و معنوی که درمانِ ظاهری ندارند.

به صبری که در ناشکیبا بود به شرمی که در روی زیبا بود

سوگند به صبری که در اوجِ ناشکیبایی ظهور می‌کند و سوگند به شرمی که در چهره‌ی زیباست.

نکته ادبی: صبر در ناشکیبایی، والاترینِ درجاتِ صبر است.

به فریاد فریاد آن یک نفس که نومید باشد ز فریادرس

سوگند به فریادِ آن کسی که در اوجِ ناامیدی، دیگر امیدی به فریادرس ندارد.

نکته ادبی: نهایتِ استغاثه و عجزِ انسانی.

به صدقی که روید زدین پروران به وحیی که آید به پیغمبران

سوگند به راستی و ایمانی که در دلِ دین‌داران می‌روید و سوگند به وحیی که بر پیامبران نازل شده است.

نکته ادبی: صدقِ دینی، پایه ایمان است.

بدان ره کزو نیست کس را گزیر بدان راهبر کو بود دستگیر

سوگند به آن راهی که هیچ‌کس را از آن گریزی نیست (مرگ) و سوگند به آن راهبری (خدا) که دست‌گیرِ ماست.

نکته ادبی: گریز نداشتن از مرگ، حقیقتی است که راهبرِ الهی بر آن نظارت دارد.

به آن در کزین درگذشتن به دوست مرا و ترا بازگشتن به دوست

سوگند به آن دروازه‌ای (مرگ/عالمِ باقی) که عبور از آن برای رسیدن به دوست (خداوند) ضروری است و همگی به سوی او بازخواهیم گشت.

نکته ادبی: در اینجا در، استعاره از گذرگاهِ حیات به ممات است.

به نادیدن روی دمساز تو به محرومی گوش از آواز تو

سوگند به دردِ ندیدنِ رویِ دمساز (یار) و سوگند به محرومیتِ گوش از شنیدنِ صدایِ عزیز.

نکته ادبی: اشاره به حسرتِ دیدار و شنیدارِ عزیزِ رفته.

به آن آرزو کز منت بس مباد بدین عاجزی کاین چنین کس مباد

سوگند به آن آرزویی که هرگز برآورده نشود و سوگند به این درماندگی که امیدوارم نصیبِ هیچ‌کس نشود.

نکته ادبی: ابرازِ بیزاری از این حدِ عجز و ناتوانی.

به داد آفرینی که دارنده اوست همان جان ده و جان برآرنده اوست

سوگند به آفریدگارِ دادگر که جان‌بخش و جان‌ستان است و سرنوشتِ همه دستِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقه الهی در حیات و ممات.

که چون این وثیقت رسد سوی تو نگیرد گره طاق ابروی تو

وقتی این پیام و نصیحت به تو رسید، ابرو در هم نکش و با خشم و اندوه با آن روبرو نشو.

نکته ادبی: گره در ابرو کنایه از اخم کردن و نارضایتی از تقدیر است.

مصیبت نداری نپوشی پلاس به هنجار منزل شوی ره شناس

اگر مصیبتی نداری، لباسِ عزا (پلاس) نپوش؛ بلکه همچون رهروانِ راهِ حقیقت، جایگاهِ خود را بشناس و آرام باش.

نکته ادبی: پلاس پوشیدن نمادِ سوگواریِ افراطی است.

نپیچی به ناله نگردی ز راه کنی در سرانجام گیتی نگاه

از شدتِ ناله و زاری از راهِ حق منحرف نشو، بلکه به سرانجام و عاقبتِ دنیا نگاه کن.

نکته ادبی: انحراف از راه به معنایِ از دست دادنِ ایمان و تعادلِ روحی است.

اگر ماندنی شد جهان بر کسی بمان در غم و سوگواری بسی

اگر دنیا قرار بود برای کسی باقی بماند، آری، در غم و سوگواریِ بسیار بمان (اما دنیا جای ماندن نیست).

نکته ادبی: استفاده از شرطِ محال برای اثباتِ بی‌ارزشیِ دنیا.

ور ایدونکه بر کس نماند جهان تو نیز آشنا باش با همرهان

و اگر می‌دانی که دنیا برای هیچ‌کس نمی‌ماند، پس تو نیز با همراهانِ خود (مردگان و گذشتگان) همراه شو و واقعیت را بپذیر.

نکته ادبی: آشنا بودن با همرهان کنایه از پذیرشِ سرنوشتِ مشترکِ بشری است.

گرت رغبت آید که انده خوری کنی سوگواری و ماتم گری

اگر هنوز اصرار داری که اندوه بخوری و سوگواری و ماتم‌داری کنی، (پس پیش از آن کاری بکن).

نکته ادبی: زمینه چینی برای نصیحتی عملی در بندهای بعدی.

از آن پیش کانده خوری زینهار برآرای مهمانیی شاهوار

پیش از آنکه به سوگواری بپردازی، آگاه باش که بهتر است ضیافتی در خور و شاهانه ترتیب دهی (اشاره به کارِ خیر).

نکته ادبی: دعوت به تبدیلِ اندوه به کارِ نیک و خیرات.

بخوان خلق را جمله مهمان خویش منادی برانگیز بر خوان خویش

مردم را به مهمانیِ خود فراخوان و با صدای بلند اعلام کن که سفره‌ای برای آنان پهن کرده‌ای.

نکته ادبی: تغییرِ رویکرد از اندوهِ فردی به نفعِ جمعی.

که آن کس خورد این خورشهای پاک که غایب نباشد ورا زیر خاک

زیرا تنها کسی که این خوراکِ پاک و معنوی (خیرات) به او می‌رسد، کسی است که از این دنیا رفته و زیر خاک است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیرات، توشه‌ی آخرتِ رفتگان است.

اگر زان خورشها خورد میهمان تو نیز انده من بخور در زمان

اگر مهمانان از آن غذا خوردند، تو نیز غم و اندوهِ من را در همان لحظه بخور و از بین ببر (به معنایِ رها کردنِ غم).

نکته ادبی: ایهام در «غم خوردن»؛ هم به معنایِ اندوه کشیدن و هم به معنایِ «به پایان رساندنِ غم».

وگر کس نیارد نظر سوی خورد تو نیز انده غایبان درنورد

اگر کسی به لذت‌های ناچیزِ دنیوی توجهی ندارد، تو نیز خود را به خاطر رفتگان و غایبان، غمگین و پریشان مکن.

نکته ادبی: انده غایبان درنوردیدن به معنای نادیده گرفتن غم آنان است.

غم من مخور کان من در گذشت به کار غم خویش کن بازگشت

برای من سوگواری نکن، چرا که من این مرحله را پشت سر گذاشته‌ام؛ تو به فکر اصلاح کار خودت باش.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا کنایه از فوت کردن و رد شدن از مرحله عمر است.

چنان دان که پایم دوچندین درنگ نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟

گمان مکن که اگر من عمری طولانی‌تر داشتم، عمرم با سنگِ مزار و مرگ برخورد نمی‌کرد؟

نکته ادبی: سنگ در اینجا به معنای سنگ لحد و مزار است.

چو بسیاری عمر ما اندکیست اگر ده بود سال و گر صد یکیست

چون عمرِ ما در برابرِ ابدیت بسیار کوتاه است، فرقی نمی‌کند که ده سال باشد یا صد سال.

نکته ادبی: اشاره به ناچیزی زمان در برابر جاودانگی.

چرا ترسم از رفتن هشت باغ که در با کلیدست و ره با چراغ

چرا باید از رفتن به باغِ ابدی بترسم، در حالی که کلیدِ آن در دست است و مسیرش با چراغِ ایمان روشن شده است؟

نکته ادبی: هشت باغ کنایه از هشت درِ بهشت است.

چرا سر نیارم سوی آن سریر که جاوید باشم بر او جایگیر

چرا نباید مشتاقِ رسیدن به آن جایگاهِ بلند (بهشت) باشم که در آنجا جاودانه خواهم ماند؟

نکته ادبی: سریر به معنای تخت است و در اینجا استعاره از بهشت است.

چرا خوش ترانم بدان صیدگاه که بی دود ابرست و بی گرد راه

چرا نباید به آن صیدگاه (بهشت) مشتاق باشم که هوایی پاک و به دور از کدورت‌های دنیوی دارد؟

نکته ادبی: صیدگاه در اینجا استعاره‌ای از بهشت است که روح در آن آرام می‌گیرد.

چو بر من نماند این سرای فریب زمن باد واماندگان را شکیب

حالا که این سرایِ فریبنده (دنیا) برای من باقی نمی‌ماند، آرزو دارم که پس از من، بازماندگان صبر و شکیبایی پیشه کنند.

نکته ادبی: سرای فریب کنایه از دنیا است.

چو شبدیز من جست از این تند رود زمن باد بر دوستداران درود

وقتی اسبِ سرنوشتِ من از این رودِ خروشانِ عمر گذشت، آرزو دارم که از سوی من درود و سلامی به دوستانم برسد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب اسکندر است و در اینجا استعاره از مرکبِ مرگ.

رهانید ما را فلک زین حصار که بادا همه کس چو ما رستگار

فلک ما را از این حصارِ دنیا آزاد کرد؛ آرزو دارم که همه انسان‌ها نیز مانند من به رستگاری برسند.

نکته ادبی: حصار کنایه از بندِ تن و دنیاست.

چو نامه بسر برد و عنوان نبشت فرستاد و خود رفت سوی بهشت

وقتی وصیت‌نامه را نوشت و عنوانش را تعیین کرد، آن را فرستاد و خودش عازمِ بهشت شد.

نکته ادبی: عنوان در اینجا به معنای سرآغازِ نامه یا وصیت‌نامه است.

به صد محنت آورد شب را به روز همه روز نالید با درد و سوز

او با رنج و سختیِ بسیار، شب را به صبح رساند و تمامِ روز را در سوز و گداز گذراند.

نکته ادبی: آوردن شب به روز کنایه از طولانی شدن رنج است.

دیگر شب که شب تخت بر پیل زد زمین چون فلک جامه در نیل زد

شبِ بعد، وقتی شب تاریکیِ مطلق خود را بر عالم افکند، زمین گویی جامه سیاه به تن کرد.

نکته ادبی: جامه در نیل زدن کنایه از عزاداری و سوگواری با لباس سیاه است.

چو خورشید گردنده بر گرد روی در آن شب ز ناخن برآورد موی

خورشید وقتی غروب کرد، گویی دنیا در آن شبِ عزادار، از شدتِ اندوه موی بر صورت می‌کشید.

نکته ادبی: ناخن برآوردن کنایه از کندن صورت در هنگام عزاداری است.

ستاره فروریخت ناخن ز چنگ هوا شد پر از ناخن سیم رنگ

ستارگانِ درخشان که همچون ناخن‌های نقره‌ای بودند، در آسمان پراکنده شدند.

نکته ادبی: تشبیه ستارگان به ناخن‌های سیم‌رنگ که از شدتِ غمِ آسمان فرو ریخته‌اند.

ز دیده فرو بستن روی شاه به ناخن خراشیدهٔ روی ماه

از شدتِ اندوهِ مرگِ شاه، آسمان که مانند صورتِ ماه بود، با ناخنِ ستارگان خراشیده شد.

نکته ادبی: تشبیه ماه به رویِ شاه که مجروح شده است.

پلاسی ز گیسوی شب ساختند زمین را به گردن درانداختند

سیاهیِ شب را به مانندِ لباسِ عزایِ پشمی (پلاس) درآوردند و بر گردنِ زمین افکندند.

نکته ادبی: پلاس لباسِ درویشان و عزاداران است.

ز کام ذنب زهری انگیختند مه چرخ را در گلو ریختند

از زهرِ مهلکِ عقربِ آسمان، زهری ساختند و آن را به جانِ ماه ریختند.

نکته ادبی: ذنب در نجوم نماد نحسی است.

دگرگونه شد شاه از آیین خویش کاجل دید بالای بالین خویش

وقتی اسکندر مرگ را بالای سرِ خود دید، رفتارش به کلی تغییر کرد و متوجهِ پایانِ عمر شد.

نکته ادبی: اجل دیدن کنایه از یقین به مرگ است.

بیفشرد خون رگش زیر پی ز جوشیدن خون بر آورد خوی

خون در رگ‌هایش زیر فشارِ مرگ می‌جوشید و از شدتِ اضطراب، عرقِ مرگ بر پیشانی‌اش نشست.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است.

سیاهی ز دیده بدزدید خال سپیده دمش را درآمد زوال

سیاهیِ چشمانش رو به خاموشی رفت و نورِ سپیده دمش (جوانی‌اش) به زوال کشید.

نکته ادبی: خال در اینجا به معنای سیاهیِ مردمک چشم است.

به جان آمد و جانش از کار شد دم جان سپردن پدیدار شد

درد و رنج به اوج رسید و لحظه جان سپردن فرا رسید.

نکته ادبی: به جان آمدن کنایه از نهایتِ رنج و درد است.

بخندید و در خنده چون شمع مرد بدان کس که جان داد جان را سپرد

لبخندی زد و در همان حال جان داد، درست مانند شمعی که در آخرین لحظه شعله‌اش می‌رقصد و خاموش می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به خاموش شدن شمع.

ز شمع دمنده چنان رفت نور کز او ماند بیننده را چشم دور

نوری که از دمِ آخرِ او ساطع شد، به قدری قوی بود که چشمِ بیننده را خیره کرد.

نکته ادبی: اشاره به هیبتِ آخرین لحظاتِ جان دادن.

شتابنده مرغ آن چنان بر پرید که تا آشیان هیچ مرغش ندید

جانِ او مانند پرنده‌ای تیزپرواز به پرواز درآمد، به طوری که هیچ‌کس نتوانست مقصدِ آشیانه‌اش را ببیند.

نکته ادبی: استعاره از روح که به عالم غیب پرواز کرد.

ندیدم کسی را زکار آگهان که آگه شد از کارهای نهان

من کسی را ندیدم که از اهلِ علم و خبر باشد و بتواند از اسرارِ نهانِ مرگ آگاه شود.

نکته ادبی: آگاهان در اینجا به معنای عارفان و عالمان است.

درین کار اگر چارهٔ کس شناخت چرا چارهٔ کار خود را نساخت

اگر کسی راهِ گریزی از مرگ می‌شناخت، چرا خودش قبل از همه از آن استفاده نکرد و عمرِ خود را جاودانه نساخت؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ بشر در برابرِ مرگ.

سکندر چو بربست ازین خانه رخت زدندش به بالای این خیمه تخت

وقتی اسکندر از این دنیا رخت بربست، برای او تابوتی بر بالایِ خیمه (مزار) ترتیب دادند.

نکته ادبی: خانه رخت بستن کنایه از مردن و کوچ کردن از دنیاست.

چه نیکی که اندر جهان او نکرد جهانش بیازرد و نیکو نکرد

او هر کارِ نیکی که توانست در جهان انجام داد، اما دنیا سرانجام با او با بی‌مهری رفتار کرد و به او پاداشِ خوبی نداد.

نکته ادبی: بیازردن کنایه از جفایِ روزگار است.

سرانجام چون در پس پرده رفت ز بیداد گیتی دل آزرده رفت

در نهایت وقتی به دنیای دیگر رفت، با دلی سرشار از آزردگی از بیدادگریِ روزگار، دنیا را ترک کرد.

نکته ادبی: پسِ پرده کنایه از دنیای دیگر است.

اگر چه ز ره تافتن تفته بود رهی رفت کان راه نارفته بود

هرچند او در مسیرِ زندگی دچارِ تلاطم و سختی بود، اما راهی را طی کرد که کسی پیش از او نرفته بود.

نکته ادبی: تفته بودن کنایه از بی‌تابی و شوریدگی است.

ره انجام را هر کجا ساز داد از آن ره به گیتی خبر باز داد

او هر کجا که توانست راهِ رسیدن به مقصد را هموار کرد و از آن تجربه به دنیا خبر داد.

نکته ادبی: راهِ انجام کنایه از راهِ رسیدن به آخرت است.

چرا چون به کوچ عدم راه رفت خبرهای آن راه با کس نگفت

اما چرا وقتی راهیِ دیارِ نیستی شد، هیچ خبری از آنچه در آنجا دیده بود، برای ما نیاورد؟

نکته ادبی: عدم به معنای نیستی و عالم غیب است.

مگر هر که درگیرد این راه پیش فرامش کند راه گفتار خویش

شاید به این دلیل است که هرکس این راه را می‌رود، چنان درگیرِ آن می‌شود که آنچه را در این دنیا شنیده و آموخته، فراموش می‌کند.

نکته ادبی: راهِ گفتار کنایه از آموخته‌های دنیوی است.

اگر گفتنی بودی این قصه باز نهفته نماندی درین پرده راز

اگر این قصه قابلیتِ گفتن داشت و رازش آشکار می‌شد، در پرده‌یِ غیب پنهان نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به رازآلودگیِ مرگ که قابلِ بیان نیست.

بهار سکندر چو از باد سخت به خاک اوفتاد از کیانی درخت

وقتی درختِ وجودِ اسکندر در برابرِ بادِ تندِ حادثاتِ روزگار بر خاک افتاد.

نکته ادبی: بهارِ سکندر استعاره از جوانی و شوکتِ اوست.

زدند از کمرهای زرکار او یکی مهد زرین سزاوار او

برای او یک تابوتِ زرینِ شایسته، از کمرهایِ زرینِ خودش ساختند.

نکته ادبی: مهد زرین کنایه از تابوتِ گران‌بها است.

پرند درونش ز کافور پر به دیبای بیرون برآموده در

داخلِ آن را با کافور پر کردند و بر رویِ دیبایِ بیرونی‌اش، تزییناتِ گران‌بها کار گذاشتند.

نکته ادبی: اندودن کنایه از معطر کردن برای جلوگیری از فسادِ جسد است.

از اندودن مشک و ماورد و عود به جودی شده موج طوفان جود

با عطرِ مشک و عود، چنان او را غرق در خوش‌بویی کردند که گویی طوفانی از عطر برپا شده بود.

نکته ادبی: طوفانِ جود کنایه از فراوانیِ عطر و موادِ خوشبو است.

رقیبی که عطرش کفن سای کرد به تابوت زرین درش جای کرد

آن کسی که عطرها را به کفنش مالید، او را با احترام در تابوتِ زرین قرار داد.

نکته ادبی: عطر سای کردن کنایه از معطر کردنِ جسد است.

چو تن مرد و اندام چون سیم سود کفن عطر و تابوت سیمین چه سود

وقتی تنِ انسان فانی شد و پیکرش همچون نقره ساییده و نابود شد، استفاده از تابوتِ سیمین و عطر چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: نقدِ بیهودگیِ تجملاتِ مراسمِ تدفین.

ز تابوت فرموده بد شهریار که یک دست او را کنند آشکار

آن پادشاه دستور داد که دستِ او را از تابوت بیرون بگذارند و آشکار کنند.

نکته ادبی: اشاره به وصیتِ معروف اسکندر برای نشان دادنِ تهی‌دستی.

در آن دست خاکی تهی ریخته منادی ز هر سو برانگیخته

در آن دست، خاکِ ناچیزی ریختند و منادی از همه سو ندا در داد.

نکته ادبی: تهی ریختن کنایه از هیچ بودن دستاورد مادی است.

که فرمانده هفت کشور زمین همین یک تن آمد ز شاهان همین

که فرمانروایِ هفت اقلیمِ زمین، اکنون تنها با همین مشت خاک از میانِ شاهان رفته است.

نکته ادبی: هفت کشور اشاره به کلِ جهانِ مسکونِ آن زمان است.

ز هر گنج دنیا که دربار بست بجز خاک چیزی ندارد به دست

از تمامِ گنج‌هایی که در دورانِ حکومت جمع کرده بود، اکنون جز این خاکِ ناچیز در دست ندارد.

نکته ادبی: پوچیِ ثروتِ مادی در برابرِ مرگ.

شما نیز چون از جهان بگذرید ازین خاکدان تیره خاکی برید

شما نیز وقتی از این دنیا رخت بربستید، بدانید که جز مقداری خاک از این جهان نخواهید برد.

نکته ادبی: خاکدان تیره کنایه از این دنیای فانی است.

سوی مصر بردندش از شهر زور که بود آن دیار از بد اندیش دور

پیکرش را از شهر زور به مصر بردند، چرا که آن دیار از شرِّ بداندیشان در امان بود.

نکته ادبی: شهر زور نامِ شهری قدیمی است.

به اسکندریش وطن ساختند ز تختش به تخته در انداختند

در نهایت، در شهرِ اسکندریه برایش مزار ساختند و او را از تختِ پادشاهی به تخته‌ی تابوت منتقل کردند.

نکته ادبی: تضادِ تخت و تخته، کنایه از سقوطِ قدرت.

ز داغ جهان هیچ کس جان نبرد کس این رقعه با او به پایان نبرد

هیچ‌کس از داغِ سنگینِ جهان جان سالم به در نبرد و هیچ‌کس نتوانست این نامه (عمر) را تا پایان به خوبی مدیریت کند.

نکته ادبی: رقعه در اینجا استعاره از نامه عمر است.

برابر در ایوان آن تختگاه نهادند زیرزمین تخت شاه

برابرِ ایوانِ آن قصرِ باشکوه، پیکرِ شاه را در زیرِ زمینِ مزار جای دادند.

نکته ادبی: تختگاه به معنای محلِ استقرارِ تخت و ایوانِ پادشاهی است.

ندارد جهان دوستی با کسی نیابی درو مهربانی بسی

دنیا با هیچ‌کس سر دوستی و وفاداری ندارد و در آن کمتر می‌توان نشانه‌ای از مهربانی یافت.

نکته ادبی: بسی در اینجا به معنای «زیاد» و «فراوان» است.

به خاکش سپردند و گشتند باز در دخمه کردند بر وی فراز

وقتی کسی می‌میرد، او را در خاک دفن می‌کنند و بازمی‌گردند و درِ دخمه را بر روی او می‌بندند تا دیگر راه برگشتی نداشته باشد.

نکته ادبی: دخمه به معنای آرامگاه و گوری است که در سنگ یا خاک کنده شده.

جهان را بدینگونه شد رسم و راه به آرد بگاه و ندارد نگاه

رسم و راه دنیا همین است که موجودات را به هستی می‌آورد، اما هیچ‌کدام را حفظ نمی‌کند و عمرشان را به پایان می‌رساند.

نکته ادبی: «بگاه» اشاره به زمانِ آوردن به هستی (تولد) و «نگاه» به معنای نگهداری و بقا دارد.

به پایان رساندند چندین هزار نیامد به پایان هنوز این شمار

هزاران نفر مسیر زندگی را طی کردند و به پایان رسیدند، با این حال این روندِ مرگ و تولد هنوز به انتها نرسیده و همچنان ادامه دارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌نهایت بودنِ چرخه مرگ و زندگی.

نه زین رشته سر می توان تافتن نه سر رشته را می توان یافتن

نه می‌توان سرِ این کلافِ سردرگمِ هستی را باز کرد و نه می‌توان سررشته اصلیِ این ماجرا را یافت.

نکته ادبی: استعاره «سر رشته» به معنای رازِ خلقت و سرنوشت است.

تجسس گری شرط این کوی نیست درین پرده جز خامشی روی نیست

کنجکاوی و پرسشگری درباره اسرارِ این دنیا شایسته نیست و در برابر رازهای آن، تنها خاموشی و سکوت رواست.

نکته ادبی: تجسس‌گری به معنای جست‌وجوی بی‌حاصل در امور پنهان است.

ببین در جهان گر جهان دیده ای کز و چند کس را زیان دیده ای

اگر دنیا را دیده‌ای و تجربه کرده‌ای، بنگر که در این جهان چه بسیار کسانی را دیده‌ای که از دنیا آسیب دیده‌اند.

نکته ادبی: جهان‌دیده بودن در اینجا به معنای تجربه داشتن در مکتبِ روزگار است.

جهانی که با این چنین خواریست نه در خورد چندین ستمگاریست

دنیایی که تا این حد خوار و پست است، ارزش آن را ندارد که این‌همه ستم و بیداد در آن روا داشته شود.

نکته ادبی: اشاره به تناقض بین ناچیز بودن دنیا و سنگینی رنج‌های آن.

چه بینی درین طارم سرمه گون که می آید از میل او سیل خون

در این آسمانِ کبودِ تیره (طارم سرمه‌گون) چه می‌بینی که خورشیدِ آن (میلِ آسمان) با تابشِ خود، آتشِ سیل‌خون را بر جانِ عالم می‌اندازد؟

نکته ادبی: طارم سرمه‌گون استعاره از آسمان است و میل در اینجا به معنای میله یا سوزنی است که با آن سرمه می‌کشند، کنایه از تابش خورشید.

چو خورشید شد آتشین میل او در انداز سنگی به قندیل او

وقتی خورشید مانند میله‌ای گداخته (آتشین) شد، سنگِ حادثه را به سوی قندیلِ (زمین یا چراغِ آسمان) پرتاب کن.

نکته ادبی: اشاره به تأثیراتِ گرمای شدید خورشید بر زمین.

درین میل منگر که زرین وشست که آن زر نه از سرخی آتشست

به این میله‌ که طلایی به نظر می‌رسد توجه مکن، زیرا این سرخی و رنگِ زرین، نه از جنس طلا، که ناشی از آتشِ سوزان است.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگیِ ظاهری خورشید (زرین‌وش بودن) که در واقع سوزاننده است.

سر سازگاری ندارد سپهر کمر بسته بر کین ما ماه و مهر

آسمان سرِ سازگاری با ما ندارد و ماه و خورشید (فلک) همگی کمر به دشمنی و کینه‌توزی با ما بسته‌اند.

نکته ادبی: ماه و مهر نمادِ تمامِ اجزای هستی و تقدیر هستند.

مشو جفت این جادوی زرق ساز که پنهان کشست آشکارا نواز

همراه و هم‌بستر این جهانِ جادوگرِ نیرنگ‌باز مشو، چرا که در ظاهر نوازشگر است و در باطن، قاتلی پنهان.

نکته ادبی: زرق‌ساز به معنای فریبکار و تزویرگر است.

برون لاف مرهم پرستی زند درون زخمهای دو دستی زند

دنیا در ظاهر ادعای درمانگری و مرهم‌نهادن بر زخم‌ها را دارد، اما در حقیقت با دو دست به زخم‌های آدمی می‌زند.

نکته ادبی: تضاد بین لافِ مرهم‌پرستی و عملِ زخم‌زدن.

ز شغل جهان درکش ایدوست دست که ماهی بدین جوشن از تیغ رست

ای دوست، دست از کار و بارِ دنیا بکش؛ چرا که تنها ماهی است که با داشتنِ جوشن (فلس)، از گزندِ تیغِ آب (شمشیرِ روزگار) در امان است.

نکته ادبی: تشبیه انسان به ماهی که برای زنده ماندن در طوفان دنیا، باید زرهِ بی‌خیالی و بی‌تعلق داشته باشد.

چو طوفان انصاف خواهی بود نترسد ز غرق آنکه ماهی بود

اگر می‌خواهی از طوفانِ عدالت‌خواهیِ دنیا جان به در ببری، مانند ماهی باش که از غرق شدن در آب نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تناقض‌نمایی؛ ماهی در آب است اما غرق نمی‌شود، کنایه از استغنای عارفانه.

جهان چون دکان بریشم کشیست ازو نیمی آبی دگر آتشیست

دنیا مانند دکانِ ریسندگی است که در آن، یک سویش آب (زندگی‌بخش) و سوی دیگرش آتش (مرگ‌بار) است.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ دوگانه و متضادِ دنیا (سازندگی و ویرانگری).

دهد حلقه ای را ازینسو بهی وزان سو کند حلقه ای را تهی

دنیا حلقه‌ای را از یک سو به ثروت و نعمت می‌رساند و از سوی دیگر، حلقه‌ای دیگر را تهیدست و محروم می‌کند.

نکته ادبی: نمادِ چرخه‌ی بی‌عدالتیِ روزگار.

به گیتی پژوهی چه پائیم دیر که دودیست بالا و گردیست زیر

چرا باید برای کشفِ اسرارِ جهان عمر را به درازا بکشیم؟ دنیا چیزی جز دودی در بالا و غباری در پایین نیست.

نکته ادبی: نمادِ بی‌ارزشیِ هستی که تنها ظاهری فریبنده دارد.

بدان ماند احوال این دود و گرد که هست آسمان با زمین در نبرد

اوضاع این دود و غبار (آسمان و زمین) به گونه‌ای است که گویی آسمان و زمین مدام در حال نبرد با یکدیگرند.

نکته ادبی: تشبیه درگیریِ عناصر طبیعت به نبردی همیشگی.

اگر آسمان با زمین ساختی ز ما هر زمانش نپرداختی

اگر آسمان و زمین با هم سازگار بودند، دائم ما را به رنج و سختی نمی‌انداختند.

نکته ادبی: علتِ رنجِ بشر، ناسازگاریِ ارکانِ هستی است.

نظامی گره برزن این بند را مترس و مترسان تنی چند را

ای نظامی، این گره را باز کن (به این ماجرا پایان بده)، از کسی نترس و دیگران را نیز از سرنوشت نترسان.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن برای رسیدن به اطمینانِ قلبی.

به مهمانی بزم سلطان شدن نشاید بره بر پشیمان شدن

رفتن به مهمانی و بزمِ پادشاه، نباید به گونه‌ای باشد که انسان در راه بازگشت، پشیمان شود.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ هوشیاری و وقار در محضرِ سلطان (یا حقیقت).

چو سلطان صلا دردهد گوش کن می تلخ بر یاد او نوش کن

وقتی سلطان (نماد قدرت یا حقیقت) تو را فراخواند، گوش فرا ده و تلخیِ می (سختی‌های راه) را به یادِ او بنوش.

نکته ادبی: میِ تلخ نمادِ رنج‌های عارفانه است که به عشقِ معشوق شیرین می‌شود.

سکندر کزان جام چون گل شکفت ستد جام و بر یاد او خورد و خفت

اسکندر که از آن جامِ شراب (حقیقت) شکوفا شد، جام را گرفت و به یادِ او نوشید و به خوابِ آرام فرو رفت.

نکته ادبی: اسکندر در اینجا به عنوان نمونه‌ای از کسی که به حقیقت دست یافته ذکر شده.

کسی را که آن می خورد نوش باد بجز یاد سلطان فراموش باد

بر کسی که این می (عشق و حقیقت) را می‌نوشد، گوارا باد و هر آنچه جز یادِ سلطان است، باید فراموش شود.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر وحدت‌گرایی و فراموشیِ تعلقات دنیوی.