خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر

نظامی
مغنی توئی مرغ ساعت شناس بگو تا ز شب چندی رفتست پاس
چو دیر آمد آواز مرغان به گوش از آن مرغ سغدی برآور خروش
چو باد خزانی درآمد به دشت دگرگونه شد باغ را سرگذشت
از آن باد برباد شد رخت باغ فرو مرد بر دست گلها چراغ
زراندود شد سبزهٔ جویبار ریاحین فرو ریخت از برگ و بار
درختان ز شاخ آتش افروختند ورقهای رنگین بر او سوختند
به بازار دهقان درآمد شکست نگهبان گلبن در باغ بست
فسرده شد آن آبهای روان که آمد سوی برکهٔ خسروان
نه خرم بود باغ بی برگ و آب درافکنده دیوار گشته خراب
بجای می و ساقی و نوش و ناز دد و دام کرده بدو ترکتاز
گرفته زبان مرغ گوینده را خسک بر گذر باد پوینده را
تماشا روان باغ بگذاشته مغان از چمن رخت برداشته
به سوهان زده سبلت آفتاب چو سوهان پر از چین شده روی آب
تهی مانده باغ از رخ دلکشان نه از بلبل آوا نه از گل نشان
زده خار بر هر گلی داغها نوائی و برگی نه در باغها
به هنگام آن برگ ریزان سخت فرو پژمرید آن کیانی درخت
سکندر سهی سرو شاهنشهی شد از رنج پر، وز سلامت تهی
دمه سرد و شه بادم سرد بود جهانگرد را با جهان گرد بود
چو بنیاد دولت به سستی رسید توانا به ناتندرستی رسید
شکسته شد آن مرغ را پر و بال که جولان زدی در جهان ماه وسال
به پژمرد لاله بیفتاد سرو به چنگال شاهین تبه شد تذرو
طبیبان لشگر بزرگان شهر نشستند برگرد سالار دهر
مداوای بیماری انگیختند ز هر گونه شربت برآمیختند
ز قاروره و نبض جستند راز نشیننده را رفتن آمد فراز
طبیب ارچه داند مداوا نمود چو مدت نماند از مداوا چه سود
پژوهش کنان چاره جستند باز نیامد به کف عمر گم گشته باز
به چاره گری نامد آن در به چنگ که پوینده یابد زمانی درنگ
چووقت رحیل آید از رنج و درد زمانه برآرد بهانه به مرد
چنان افشرد روزگارش گلو که بر مرگ خویش آیدش آرزو
سگالش بسی شد در آن رنج و تاب نیفتاد از آن جمله رایی صواب
چراغی که مرگش کند دردمند هم از روغن خویش یابد گزند
هر آن میوه ای کو بود دردناک هم از جنبش خود درافتد به خاک
پزشکی که او چاره جان کند چو درمانده بیند چه درمان کند
شناسندهٔ حرف نه تخت نیل حساب فلک راند بر تخت و میل
رخ طالع اصل بی نور یافت نظرهای سعدان ازاو دور یافت
ندید از مدارای هیچ اختری در آزرم هیلاج یاریگری
چو دید اختران را دل اندر هراس هراسنده شد مرد اخترشناس
چو اسکندر آیینه در پیش داشت نظر در تنومندی خویش داشت
تنی دید چون موی بگداخته گریزنده جانی به لب تاخته
نه در طبع نیرو نه در تن توان خمیده شده زاد سرو جوان
چو شمع از جدا گشتن جان و تن به صد دیده بگریست بر خویشتن
طلب کرد یاران دمساز را به صحرا نهاد از دل آن راز را
که کشتی درآمد به گرداب تنگ دهن باز کرد آن دمنده نهنگ
خروش رحیل آمد از کوچگاه به نخجیر خواهد شدن مهد شاه
فلک پیش ازین برمن آسوده گشت به آسایشم داشت بر کوه و دشت
به کینه کند درمن اکنون نگاه همان مهربانی شد از مهر و ماه
چنان بر من آشفته شد روزگار که ره ناورم سوی سامان کار
چه تدبیر سازم که چرخ بلند کلاه مرا در سر آرد کمند
کجا خازن لشگر و گنج من به رشوت مگر کم کند رنج من
کجا لشگرم تا به شمشیر تیز دهند این تبش را ز جانم گریز
سکندر منم خسرو دیو بند خداوند شمشیر و تخت بلند
کمر بسته و تیغ برداشته یکی گوش ناسفته نگذاشته
به طوفان شمشیر زهر آب خورد زدریای قلزم برآورده گرد
بسی خرد را کرده از خود بزرگ بسی گوسفندان رهانده ز گرگ
شکسته بسی را بهم بسته ام بسی بسته را نیز بشکسته ام
ستم را به شفقت بدل کرده نیز بسا مشکلی را که حل کرده نیز
ز قنوج تا قلزم و قیروان چو میغی روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد نه زنجیر دام گلوگیر شد
نبشتم بسی کوه و دریا و دشت کز آنسان کسی در نداند نبشت
به دارای دولت سرافراختم ز دارا به دولت سرانداختم
زدم گردن فور قتال را گرفتم به چین جای چیپال را
ز قابیل و هابیل کین خواستم ز ناسک به منسک زه آراستم
فرو شستم از ملک رسم مجوس برآوردم آتش ز دریای روس
شدم بر سر تخت جمشید وار ز گنج فریدون گشادم حصار
برانداختم دخمه عاد را گشادم در قصر شداد را
سراندیب را کار برهم زدم قدم بر قدمگاه آدم زدم
خبر دادم از رستم و لخت او هم از جام کیخسرو و تخت او
ز مشرق به مغرب رساندم نوند همان سد یاجوج کردم بلند
به قدس آوریدم چو آدم نشست زدم نیز در حلقه کعبه دست
ز ظلمات مشغل برافروختم به ظلم جهان تخته بردوختم
به بازی نیندوختم هیچ نام به غفلت نپرداختم هیچ گام
بهرجا که رفتن بسیچیده ام سر از داد و دانش نپیچیده ام
هوایی کزو سنگ خارا گداخت چو نیروی تن بود با ما بساخت
کنون در شبستان خز و پرند چو نیرو نماندم شدم دردمند
سرآمد به بالین چو تن گشت سست نپاید به بالین سر تندرست
سیه تا سیه دیدم این کارگاه زریگ سیه تا به آب سیاه
گرم بازپرسی که چون بوده ام نمایم که یک دم نپیموده ام
بدان طفل یک روزه مانم که مرد ندیده جهان را همی جان سپرد
جهان جمله دیدم ز بالا و زیر هنوزم نشد دیده از دید سیر
نه این سی و شش گر بود سی هزار همین نکته گویم سرانجام کار
گشادم در رازهای سپهر هم از ماه دادم نشان هم ز مهر
جهان دیدگان را شدم حق شناس جهان آفرین را نمودم سپاس
نبردم به سر عمر در غافلی مگر در هنرمندی و عاقلی
زهر دانشی دفتری خوانده ام چو مرگ آمد آنجا فرومانده ام
گشادم در هر ستمکاره ای ندانم در مرگ را چاره ای
بجز مرگ هر مشکلی را که هست به چاره گری چاره آمد به دست
کجا رفته اند آن حکیمان پاک که زر می فشاندم برایشان چو خاک
بیایید گو خاک را زر کنید مداوای جان سکندر کنید
ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای برونم جهاند ازین تنگنای
بلیناس کو تا به افسونگری کند چارهٔ جان اسکندری
کجا شد فلاطون پرهیزگار مگر نکته ای با من آرد به کار
نمودار والیس دانا کجاست بداند مگر کین گزند از چه خاست
بخوانید سقراط فرزانه را گشاید مگر قفل این خانه را
دو اسبه به هرمس فرستید کس مگر شاه را دل دهد یک نفس
برید این حکایت به فرفوریوس مگر باز خرد مرا زین فسوس
دگر باره گفت این سخن هست باد درین درد از ایزد توان کرد یاد
ز رنجم در آسایش آرد مگر براین خاک بخشایش آرد مگر
نگیرد کسم دست و نارد به یاد بدین بی کسی در جهان کس مباد
چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ نباید برآوردن آواز هیچ
ز خاکی که سر برگرفتم نخست همان خاک را بایدم باز جست
از آن پیش که افتم در آن آبکند سپر بر سر آب خواهم فکند
ز مادر برهنه رسیدم فراز برهنه به خاکم سپارند باز
سبک بار زادم گران چون شرم چنان کامدم به که بیرون شوم
یکی مرغ برکوه بنشست و خاست چه افزود بر کوه بازو چه کاست
من آن مرغم و مملکت کوه من چو رفتم جهان را چه اندوه من
بسی چون مرا زاد و هم زود کشت که نفرین براین دایه گوژپشت
زمن گرچه دیدند شفقت بسی ستم نیز هم دیده باشد کسی
حلالم کنید ار ستم کرده ام ستمگر کشی نیز هم کرده ام
چو مشگین سریرم درآید به خاک به مشکوی پاکان برد جان پاک
بجای غباری که بر سر کنید به آمرزش من زبان تر کنید
بگفت این و چون کس ندادش جواب فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی توئی مرغ ساعت شناس بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

ای موسیقی‌دان و آوازه‌خوان، تو که زمان‌شناس هستی، بگو چه مقدار از شب گذشته است؟

نکته ادبی: مغنی: نوازنده و خواننده. مرغ ساعت‌شناس: کنایه از خروس.

چو دیر آمد آواز مرغان به گوش از آن مرغ سغدی برآور خروش

اگر صدای پرندگان به گوش نمی‌رسد، خروس سحری را بیدار کن تا آواز سر دهد.

نکته ادبی: مرغ سغدی: خروس که به خوش‌الحانی مشهور است.

چو باد خزانی درآمد به دشت دگرگونه شد باغ را سرگذشت

هنگامی که باد پاییزی به دشت وزید، سرنوشتِ باغ دگرگون شد.

نکته ادبی: باد خزانی: استعاره از ورود به دوران پیری و ضعف.

از آن باد برباد شد رخت باغ فرو مرد بر دست گلها چراغ

به دلیل آن باد، شکوه و زیبایی باغ از بین رفت و نورِ گل‌ها مانند چراغی خاموش شد.

نکته ادبی: برباد رفتن: کنایه از نابودی و زوال.

زراندود شد سبزهٔ جویبار ریاحین فرو ریخت از برگ و بار

سبزه‌های جویبار زرد و خشکیده شد و گیاهان و گل‌ها از شاخه‌ها فرو ریختند.

نکته ادبی: زراندود شدن: استعاره از زردیِ خزان‌زدگی.

درختان ز شاخ آتش افروختند ورقهای رنگین بر او سوختند

درختان از شاخ و برگ‌های رنگین خود، مانند آتشی که در حال سوختن باشد، تهی شدند.

نکته ادبی: تضاد میان رنگ‌های گرم خزان و مرگِ برگ‌ها.

به بازار دهقان درآمد شکست نگهبان گلبن در باغ بست

رونقِ کارِ باغبان از بین رفت و نگهبانِ گل‌بوته‌ها، درِ باغ را بست.

نکته ادبی: بازار دهقان: استعاره از کار و تلاش و سرزندگی باغ.

فسرده شد آن آبهای روان که آمد سوی برکهٔ خسروان

آب‌های روانی که به سمت برکه‌های شاهان جاری بود، یخ زد و از حرکت ایستاد.

نکته ادبی: فسرده شدن: کنایه از سردی و مرگ.

نه خرم بود باغ بی برگ و آب درافکنده دیوار گشته خراب

آن باغِ بدونِ آب و برگ، دیگر زیبا و خرم نیست و دیوارهایش فرو ریخته است.

نکته ادبی: تصویرسازی از ویرانی و متروک شدن باغ.

بجای می و ساقی و نوش و ناز دد و دام کرده بدو ترکتاز

به جای می و ساقی و خوش‌گذرانی، حیوانات وحشی و اهلی به آنجا هجوم آورده‌اند.

نکته ادبی: ترکتاز: تاخت‌وتاز و حمله.

گرفته زبان مرغ گوینده را خسک بر گذر باد پوینده را

صدای پرندگان نغمه‌خوان قطع شده و گیاهانِ خاردار، مسیرِ باد را سد کرده‌اند.

نکته ادبی: خسک: خار و خاشاک.

تماشا روان باغ بگذاشته مغان از چمن رخت برداشته

دیگر کسی برای تماشای باغ به آنجا نمی‌رود و مردم از آن چمن‌زار کوچ کرده‌اند.

نکته ادبی: رخت برداشتن: کنایه از کوچ کردن و رفتن.

به سوهان زده سبلت آفتاب چو سوهان پر از چین شده روی آب

خورشیدِ بی‌رمق همچون سوهانی که فلز را می‌ساید، سطحِ آب را پر از چین و چروک کرده است.

نکته ادبی: تشبیه تابشِ ضعیف خورشید به سوهان.

تهی مانده باغ از رخ دلکشان نه از بلبل آوا نه از گل نشان

باغ از زیبایی و دلبران تهی شده و نه صدای بلبلی شنیده می‌شود و نه نشانی از گل باقی است.

نکته ادبی: تاکید بر سکوت و نیستی.

زده خار بر هر گلی داغها نوائی و برگی نه در باغها

خارها بر تنِ هر گلی داغِ زوال گذاشته‌اند و دیگر هیچ طراوت و نوایی در باغ نیست.

نکته ادبی: داغ گذاشتن: استعاره از آسیب زدن و کهنه کردن.

به هنگام آن برگ ریزان سخت فرو پژمرید آن کیانی درخت

در آن هنگامِ سختِ برگ‌ریزان، آن درختِ تنومند و باستانی (اسکندر) نیز پژمرده شد.

نکته ادبی: کیانی درخت: استعاره از شاهنشاه و پادشاه بزرگ.

سکندر سهی سرو شاهنشهی شد از رنج پر، وز سلامت تهی

اسکندر که چون سروی بلند و شاهانه بود، از رنج بیمار شد و سلامت خود را از دست داد.

نکته ادبی: سهی سرو: تشبیه استعاری برای قامت و شکوه پادشاه.

دمه سرد و شه بادم سرد بود جهانگرد را با جهان گرد بود

سرمایِ مرگبار رسید و شاه نیز سرد مزاج شد؛ جهان‌گرد (اسکندر) با خودِ جهان درگیر شد.

نکته ادبی: ایهام در 'جهان‌گرد' که هم به معنای مسافر دنیا و هم لقب اسکندر است.

چو بنیاد دولت به سستی رسید توانا به ناتندرستی رسید

زمانی که پایه‌های حکومت به سستی گرایید، انسانِ توانا نیز دچارِ ناتوانی و بیماری شد.

نکته ادبی: بنیاد دولت: استعاره از توان جسمی و سیاسی.

شکسته شد آن مرغ را پر و بال که جولان زدی در جهان ماه وسال

پر و بالِ آن عقاب (پادشاه) که سال‌ها در جهان جولان می‌داد، شکسته شد.

نکته ادبی: استعاره از شکستِ قدرت نظامی و سیاسی.

به پژمرد لاله بیفتاد سرو به چنگال شاهین تبه شد تذرو

لاله پژمرد و سرو افتاد؛ همان‌طور که تذرو (پرنده) در چنگال شاهین شکار می‌شود، او نیز مغلوب شد.

نکته ادبی: تصویرسازی تقابلیِ شکارچی و شکار.

طبیبان لشگر بزرگان شهر نشستند برگرد سالار دهر

پزشکانِ لشگر و بزرگانِ شهر، همگی گردِ تختِ پادشاهِ زمانه جمع شدند.

نکته ادبی: سالار دهر: اسکندر.

مداوای بیماری انگیختند ز هر گونه شربت برآمیختند

برای درمانِ او تلاش کردند و داروهای گوناگونی با هم ترکیب کردند.

نکته ادبی: مداوا: درمان و چاره‌جویی.

ز قاروره و نبض جستند راز نشیننده را رفتن آمد فراز

با نگاه به ادرار (قاروره) و نبض، در پیِ کشفِ راز بیماری بودند، اما حالِ بیمار رو به وخامت بود.

نکته ادبی: قاروره: ظرفی که پزشکان ادرار بیمار را در آن می‌ریختند تا بیماری را تشخیص دهند.

طبیب ارچه داند مداوا نمود چو مدت نماند از مداوا چه سود

پزشک هرچقدر هم ماهر باشد، وقتی عمر به پایان رسیده باشد، درمان چه سودی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و بیهودگی تلاش در برابر مرگ.

پژوهش کنان چاره جستند باز نیامد به کف عمر گم گشته باز

دوباره به جستجوی چاره پرداختند، اما عمری که از دست رفته بود، بازنگشت.

نکته ادبی: تکرار واژه چاره برای تاکید بر بیهودگی.

به چاره گری نامد آن در به چنگ که پوینده یابد زمانی درنگ

هیچ چاره‌ای برای نگه داشتنِ جانِ او پیدا نشد تا حتی فرصتِ اندکی برای درنگ به او بدهد.

نکته ادبی: پوینده: کسی که در پی جستجو است.

چووقت رحیل آید از رنج و درد زمانه برآرد بهانه به مرد

وقتی زمانِ رفتن (مرگ) از راه برسد، روزگار بهانه‌های گوناگون برای مردن می‌تراشد.

نکته ادبی: تشخیص: روزگار مانند انسانی بهانه‌گیر تصویر شده است.

چنان افشرد روزگارش گلو که بر مرگ خویش آیدش آرزو

روزگار گلوی او را چنان فشرد که مرگ برایش آرزو شد.

نکته ادبی: توصیفِ کنایی از شدتِ درد و سختیِ احتضار.

سگالش بسی شد در آن رنج و تاب نیفتاد از آن جمله رایی صواب

در آن رنج و سختی، چاره‌اندیشی‌های بسیاری کردند، اما هیچ رای و نظری درست از آب درنیامد.

نکته ادبی: سگالش: فکر، اندیشه و مصلحت‌سنجی.

چراغی که مرگش کند دردمند هم از روغن خویش یابد گزند

چراغی که مرگ آن را دردمند و رو به خاموشی برده است، از روغن خودش (وجود خودش) آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: تمثیل شمع و پروانه/روغن که نماد سوختن جان در رنج بیماری است.

هر آن میوه ای کو بود دردناک هم از جنبش خود درافتد به خاک

هر میوه‌ای که رسیده و دردناک (در حال فساد) باشد، با تکان خوردنِ خود از شاخه به زمین می‌افتد.

نکته ادبی: استعاره از مرگِ طبیعی.

پزشکی که او چاره جان کند چو درمانده بیند چه درمان کند

پزشکی که می‌خواهد جان را درمان کند، وقتی بیمارش ناامید و درمانده است، چه کاری از دستش برمی‌آید؟

نکته ادبی: ایهام در درمانده؛ هم به معنای ناتوان در درمان و هم بیمارِ بی‌پناه.

شناسندهٔ حرف نه تخت نیل حساب فلک راند بر تخت و میل

آن اخترشناسِ دانا که از تختِ نیلگون (آسمان) آگاه بود، سرنوشتِ پادشاه را بررسی کرد.

نکته ادبی: تخت نیل: آسمان و افلاک.

رخ طالع اصل بی نور یافت نظرهای سعدان ازاو دور یافت

او دید که طالعِ اسکندر بی‌نور شده و ستاره‌های سعد (خوش‌یمن) از او دور شده‌اند.

نکته ادبی: طالع: بخت و اقبالِ نجومی.

ندید از مدارای هیچ اختری در آزرم هیلاج یاریگری

هیچ ستاره‌ای را ندید که با پادشاه مدارا کند و در دلسوزی برای او یاری‌رسان باشد.

نکته ادبی: هیلاج: در اصطلاح نجوم، ستاره‌ای است که دلیلِ طول عمر است.

چو دید اختران را دل اندر هراس هراسنده شد مرد اخترشناس

وقتی اخترشناس دید که ستارگان در هراس و بی‌قراری هستند، خودش نیز ترسید.

نکته ادبی: واکنشِ اخترشناس نشان‌دهنده قطعی بودنِ شوم بودنِ واقعه است.

چو اسکندر آیینه در پیش داشت نظر در تنومندی خویش داشت

وقتی اسکندر آیینه را در مقابلِ خود گرفت، به تنومندی و ظاهرِ خویش نگریست.

نکته ادبی: آیینه: نمادِ خودشناسی و مواجهه با حقیقت.

تنی دید چون موی بگداخته گریزنده جانی به لب تاخته

تنی را دید که مانند مویی لاغر و گداخته شده و جانی که می‌خواست از لب‌ها پرواز کند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ چهره‌یِ در حال مرگ.

نه در طبع نیرو نه در تن توان خمیده شده زاد سرو جوان

دیگر نه در طبع (مزاج) نیرو و نه در تن توانی باقی مانده بود؛ آن سرو جوان خمیده گشته بود.

نکته ادبی: تضاد میان جوانیِ سرو و پیریِ اکنونِ او.

چو شمع از جدا گشتن جان و تن به صد دیده بگریست بر خویشتن

چون شمعی که در حال جدا شدن از بدنه و سوختن است، با چشمانِ گریان بر حالِ خود گریست.

نکته ادبی: تشبیه به شمع (نمادِ کوتاهی عمر و روشنی).

طلب کرد یاران دمساز را به صحرا نهاد از دل آن راز را

یارانِ هم‌دل را فرا خواند و آن رازِ (مرگ) را در صحرا با آنان در میان گذاشت.

نکته ادبی: راز: کنایه از مرگِ قریب‌الوقوع.

که کشتی درآمد به گرداب تنگ دهن باز کرد آن دمنده نهنگ

گفت که کشتیِ عمرِ من به گردابی سخت گرفتار شده و نهنگی (مرگ) دهان باز کرده است.

نکته ادبی: تمثیل گرداب و نهنگ برای نمایشِ مرگ.

خروش رحیل آمد از کوچگاه به نخجیر خواهد شدن مهد شاه

بانگِ کوچ برخاسته است و مهدِ پادشاه باید به سوی نخجیرگاهِ (گور) ابدی برود.

نکته ادبی: نخجیر: شکار و اینجا کنایه از شکار شدن توسط مرگ.

فلک پیش ازین برمن آسوده گشت به آسایشم داشت بر کوه و دشت

آسمان پیش از این با من مهربان بود و مرا بر کوه و دشت در آسایش قرار داده بود.

نکته ادبی: چرخ: فلک و روزگار.

به کینه کند درمن اکنون نگاه همان مهربانی شد از مهر و ماه

اما اکنون با کینه به من نگاه می‌کند و تمامِ آن مهر و محبتِ گذشته به قهر تبدیل شده است.

نکته ادبی: تغییر رفتار روزگار نسبت به انسان.

چنان بر من آشفته شد روزگار که ره ناورم سوی سامان کار

روزگار آنچنان بر من آشفته شده که دیگر راهی برای سامان دادن به کارها ندارم.

نکته ادبی: استعاره از آشفتگیِ اوضاعِ سیاسی و شخصی.

چه تدبیر سازم که چرخ بلند کلاه مرا در سر آرد کمند

چه چاره‌ای کنم که چرخِ فلک، کلاهم (عزت و مقام) را به بند می‌کشد و واژگون می‌کند؟

نکته ادبی: کلاه: نمادِ پادشاهی و قدرت.

کجا خازن لشگر و گنج من به رشوت مگر کم کند رنج من

آن خازن (خزانه‌دار) و لشگر من کجا هستند؟ شاید با رشوه بتوانند رنجِ مرا کم کنند.

نکته ادبی: رشوه دادن به مرگ: نشانه‌ی استیصال و نومیدی.

کجا لشگرم تا به شمشیر تیز دهند این تبش را ز جانم گریز

لشگرِ من کجاست تا با شمشیرِ تیز، این تب و لرز را از جانم دور کند؟

نکته ادبی: استعاره از بی‌فایده بودنِ قدرتِ نظامی در برابرِ مرگ.

سکندر منم خسرو دیو بند خداوند شمشیر و تخت بلند

من اسکندرم، فرمانروایی که دیوان را در بند می‌کشد و صاحبِ تیغ و تختِ رفیع و با شکوه است.

نکته ادبی: دیوبند در اینجا به معنایِ قدرتِ جادویی و تواناییِ مهارِ نیروهای شرور است.

کمر بسته و تیغ برداشته یکی گوش ناسفته نگذاشته

آماده رزم و شمشیر به دست، هیچ گوشِ شنوایی (هیچ حریفی) را دست‌نخورده و تسلیم‌نشده باقی نگذاشتم.

نکته ادبی: گوش ناسفته کنایه از حریفِ شکست‌نخورده یا دژی که تسخیر نشده است.

به طوفان شمشیر زهر آب خورد زدریای قلزم برآورده گرد

شمشیرم را در دریایی از خون و تلاطمِ جنگ آب دادم و از دریای قلزم (دریای سرخ) گرد و غبارِ فتنه برخاست.

نکته ادبی: آب دادن شمشیر کنایه از صیقل دادن و آماده‌سازی برای کشتار است.

بسی خرد را کرده از خود بزرگ بسی گوسفندان رهانده ز گرگ

بسیاری از افرادِ نادان را با خردِ خویش بزرگ کردم و بسیاری از انسان‌های ضعیف (گوسفندان) را از چنگالِ ستمگران (گرگ‌ها) نجات دادم.

نکته ادبی: گوسفند و گرگ استعاره از مظلوم و ظالم است.

شکسته بسی را بهم بسته ام بسی بسته را نیز بشکسته ام

بسیاری از دشمنان را شکست دادم و بسیاری را به بند کشیدم؛ همچنین بسیاری از بندهایِ بسته شده را با قدرتِ خود گشودم.

نکته ادبی: تضاد میان شکستن و بستن نشان‌دهنده تکرارِ چرخه قدرت و غلبه است.

ستم را به شفقت بدل کرده نیز بسا مشکلی را که حل کرده نیز

ستم را با شفقت و مهربانی جایگزین کردم و بسیاری از مشکلاتِ پیچیده را با تدبیرِ خود حل نمودم.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ عدل‌گسترِ پادشاه در برابر ستم.

ز قنوج تا قلزم و قیروان چو میغی روان بود تیغم روان

از سرزمین قنوج تا قلزم و قیروان، شمشیرِ من همچون ابرهای باران‌زا و خروشان در حرکت بود.

نکته ادبی: میغ (ابر) استعاره از سرعت و قدرتِ گستردهِ ارتش است.

چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد نه زنجیر دام گلوگیر شد

وقتی مرگ فرا رسید، آن شمشیرِ زنجیرکننده، خود همچون زنجیری بر گلویم پیچید و راهِ نفسم را بست.

نکته ادبی: ایهامِ لطیف در زنجیر بودن که به ناتوانی در لحظه مرگ اشاره دارد.

نبشتم بسی کوه و دریا و دشت کز آنسان کسی در نداند نبشت

کوه و دریا و دشت‌های بسیاری را پیمودم که کسی مانندِ آن را ندیده و ننوشته است.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ فتوحاتِ تاریخی.

به دارای دولت سرافراختم ز دارا به دولت سرانداختم

به خاطرِ ثروت و دارایی، سرکشیدم و به اوج رسیدم، اما در نهایت ثروتِ دارا نیز مرا به نیستی و مرگ کشاند.

نکته ادبی: دارا به معنای ثروتمند و همچنین اشاره به داریوش سوم است.

زدم گردن فور قتال را گرفتم به چین جای چیپال را

گردنِ فور (پادشاه هند) جنگجو را زدم و در چین، جایگاهِ چیپال (از پادشاهان هند) را تصرف کردم.

نکته ادبی: فور و چیپال اسامی خاص و یادآورِ نبردهای افسانه‌ای اسکندر در هند است.

ز قابیل و هابیل کین خواستم ز ناسک به منسک زه آراستم

از قابیل و هابیل (ماجرایِ دیرینه‌ی برادرکشی) درسِ کین‌خواهی گرفتم و از ناسک به منسک (عبادتگاه) راهِ خود را آراستم.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ جنگ و عبادت در زندگیِ شاهان.

فرو شستم از ملک رسم مجوس برآوردم آتش ز دریای روس

آیینِ مجوس را از قلمروِ پادشاهی‌ام پاک کردم و آیینِ آتش‌پرستی (یا قدرتِ زرتشتی) را از سرزمین‌های دورِ روس گسترش دادم.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ دیانت و رسوم در کشورگشایی.

شدم بر سر تخت جمشید وار ز گنج فریدون گشادم حصار

همچون جمشید بر تختِ پادشاهی نشستم و درِ گنجینه‌هایِ پنهانِ فریدون را گشودم.

نکته ادبی: جمشید و فریدون نمادهایِ پادشاهیِ اساطیری ایران هستند.

برانداختم دخمه عاد را گشادم در قصر شداد را

دخمه‌هایِ عاد (قومِ باستانیِ عاد) را ویران کردم و درهایِ کاخِ شداد را گشودم.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌هایِ پیش از اسلام درباره قدرت‌هایِ فناپذیر.

سراندیب را کار برهم زدم قدم بر قدمگاه آدم زدم

نظامِ سراندیب (سریلانکا) را برهم زدم و قدم بر قدمگاهِ آدم (کوه آدم) گذاشتم.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌هایِ جغرافیاییِ قدیم.

خبر دادم از رستم و لخت او هم از جام کیخسرو و تخت او

از سرگذشتِ رستم و فرزندش خبر دادم و از جامِ کیخسرو و تختِ پادشاهیِ او نیز آگاه شدم.

نکته ادبی: نام بردن از رستم و کیخسرو برایِ نشان دادنِ عظمتِ تاریخِ ایران.

ز مشرق به مغرب رساندم نوند همان سد یاجوج کردم بلند

اسبِ تندرو (نوند) را از شرق تا غرب دواندم و سدِ یاجوج را بنا کردم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ قرآنی و تاریخیِ ذوالقرنین.

به قدس آوریدم چو آدم نشست زدم نیز در حلقه کعبه دست

به قدس رفتم و همچون آدم بر زمین نشستم و پرده‌هایِ کعبه را نیز به دست گرفتم.

نکته ادبی: اشاره به سفرهایِ معنوی و زیارتیِ اسکندر در متونِ کهن.

ز ظلمات مشغل برافروختم به ظلم جهان تخته بردوختم

در ظلمات (تاریکی)، مشعلِ راه را روشن کردم و بر ظلمتِ جهان، با دانش و قدرتِ خود پوششی دوختم.

نکته ادبی: اشاره به جستجویِ اسکندر برایِ آبِ حیات در ظلمات.

به بازی نیندوختم هیچ نام به غفلت نپرداختم هیچ گام

هیچ نام و نشانی را به بازی و بیهودگی به دست نیاوردم و هیچ گامی را از روی غفلت برنداشتم.

نکته ادبی: تاکید بر خردمندی و هدفمندیِ زندگیِ اسکندر.

بهرجا که رفتن بسیچیده ام سر از داد و دانش نپیچیده ام

هر جا که قصدِ سفر کردم، از دادگری و دانش روی برنگرداندم.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنایِ آماده شدن و قصد کردن است.

هوایی کزو سنگ خارا گداخت چو نیروی تن بود با ما بساخت

قدرتی داشتم که حتی صخره‌هایِ سخت را آب می‌کرد و تنِ من یاری‌دهنده‌یِ آن بود.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ جسمانی و ارادهِ اسکندر.

کنون در شبستان خز و پرند چو نیرو نماندم شدم دردمند

اکنون در بسترِ بیماری و در جامه‌هایِ گران‌بها، دیگر نیرویی ندارم و دردمندم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شکوهِ ظاهری (خز و پرند) و ضعفِ جسمانی.

سرآمد به بالین چو تن گشت سست نپاید به بالین سر تندرست

هنگامی که تن ضعیف می‌شود، مرگ بر بالین می‌آید و سلامتِ جسم دیگر پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ زندگی در برابرِ کهولت.

سیه تا سیه دیدم این کارگاه زریگ سیه تا به آب سیاه

این دنیا را از آغاز تا پایان، از خاکِ سیاه تا آبِ سیاه (گور و نیستی) پیمودم.

نکته ادبی: از سیه تا سیه کنایه از ابتدا تا انتهایِ زندگی است.

گرم بازپرسی که چون بوده ام نمایم که یک دم نپیموده ام

اگر از من بپرسی که چگونه زندگی کرده‌ام، می‌گویم که حتی یک لحظه را هم به بطالت نگذرانده‌ام.

نکته ادبی: تاکید بر استفاده‌یِ کامل از فرصت‌هایِ عمر.

بدان طفل یک روزه مانم که مرد ندیده جهان را همی جان سپرد

من همچون طفلی هستم که به دنیا آمد و یک روزه مرد؛ او فرصتی برای دیدنِ جهان نداشت.

نکته ادبی: تشبیه تامل‌برانگیزِ عمرِ کوتاه در برابرِ ابدیت.

جهان جمله دیدم ز بالا و زیر هنوزم نشد دیده از دید سیر

همه جایِ جهان را از بالا و پایین دیدم، اما هنوز چشمِ من از دیدنِ آن سیر نشده است.

نکته ادبی: اشاره به حرصِ آدمی و پایان‌ناپذیریِ آرزوها.

نه این سی و شش گر بود سی هزار همین نکته گویم سرانجام کار

اگر عمرِ من سی و شش سال است یا سی هزار سال، در پایانِ کار همین حقیقت (مرگ) یکسان است.

نکته ادبی: بیانِ فانی بودنِ همه چیز، فارغ از طولِ عمر.

گشادم در رازهای سپهر هم از ماه دادم نشان هم ز مهر

درِ رازهایِ آسمان را گشودم و هم از ماه و هم از خورشید، نشانه‌ها و دانش‌ها یافتم.

نکته ادبی: اشاره به نجوم و دانشی که اسکندر در پی آن بود.

جهان دیدگان را شدم حق شناس جهان آفرین را نمودم سپاس

جهان‌دیدگان (عارفان و حکیمان) را شناختم و در برابرِ خالقِ جهان، سپاسگزاری کردم.

نکته ادبی: اعتراف به خداشناسی در پایانِ عمر.

نبردم به سر عمر در غافلی مگر در هنرمندی و عاقلی

عمرم را در غفلت نگذراندم، مگر در مسیرِ هنر، دانش و خردمندی.

نکته ادبی: توجیهِ زندگیِ خود به عنوانِ مسیری خردمندانه.

زهر دانشی دفتری خوانده ام چو مرگ آمد آنجا فرومانده ام

از هر دانشی کتابی خواندم و آموختم، اما وقتی مرگ آمد، در برابرش درمانده شدم.

نکته ادبی: نقطه عطفِ ناتوانیِ عقل در برابرِ مرگ.

گشادم در هر ستمکاره ای ندانم در مرگ را چاره ای

هر ستمکاری را شکست دادم، اما راهِ چاره‌ای برای مرگ نمی‌دانم.

نکته ادبی: تضادِ قدرتِ سیاسی با ضعفِ بیولوژیک.

بجز مرگ هر مشکلی را که هست به چاره گری چاره آمد به دست

به جز مرگ، هر مشکلی که در جهان وجود دارد، با تدبیر و چاره‌جویی حل می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ استثنا بودنِ مرگ در دایرهِ قدرتِ بشر.

کجا رفته اند آن حکیمان پاک که زر می فشاندم برایشان چو خاک

کجایند آن حکیمانِ پاک‌سرشتی که برایشان طلا مثل خاک می‌بخشیدم؟

نکته ادبی: آرایه‌یِ پرسشِ انکاری برایِ نشان دادنِ فقدانِ یاری‌رسان.

بیایید گو خاک را زر کنید مداوای جان سکندر کنید

بیایید و خاک را به طلا تبدیل کنید (اگر می‌توانید)، اما مهم‌تر آن است که برایِ جانِ من کاری کنید.

نکته ادبی: کنایه به ناتوانیِ کیمیاگران در دادنِ عمرِ جاودان.

ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای برونم جهاند ازین تنگنای

ارسطو کجاست که با دانش و خردِ خود، مرا از این تنگنایِ مرگ بیرون ببرد؟

نکته ادبی: تلمیح به رابطه استاد و شاگردیِ ارسطو و اسکندر.

بلیناس کو تا به افسونگری کند چارهٔ جان اسکندری

بلیناس (آپولونیوس تیانایی) کجاست تا با افسون و جادویِ خود، چاره‌ای برای جانِ اسکندر بیندیشد؟

نکته ادبی: بلیناس در متونِ کهن به عنوانِ جادوگر و حکیمِ صاحبِ اسرار شناخته می‌شود.

کجا شد فلاطون پرهیزگار مگر نکته ای با من آرد به کار

کجا شد افلاطونِ پرهیزگار؟ شاید او نکته‌ای بداند که در این کار به دردِ من بخورد.

نکته ادبی: تمنایِ بیهوده برایِ بازگشتِ مرگ‌ناپذیران.

نمودار والیس دانا کجاست بداند مگر کین گزند از چه خاست

والیس (شخصیتِ حکیم) کجاست؟ شاید او بداند که این آسیب و درد از کجا سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: والیس اشاره به حکیمانِ اسطوره‌ایِ مرتبط با دانشِ طب دارد.

بخوانید سقراط فرزانه را گشاید مگر قفل این خانه را

سقراطِ فرزانه را صدا بزنید، شاید او بتواند قفلِ این خانه‌یِ (مرگ) را باز کند.

نکته ادبی: توسل به فیلسوفانِ بزرگ برایِ رهایی از مرگ.

دو اسبه به هرمس فرستید کس مگر شاه را دل دهد یک نفس

با سرعت (دو اسبه) کسی را نزدِ هرمس بفرستید، شاید او برای لحظه‌ای هم که شده، به شاه آرامش دهد.

نکته ادبی: هرمس نمادِ حکمتِ لدنی و دانشِ نهانی است.

برید این حکایت به فرفوریوس مگر باز خرد مرا زین فسوس

این ماجرا را برایِ فرفوریوس (فیلسوف) بازگو کنید، شاید او مرا از این فریب و سرخوردگی نجات دهد.

نکته ادبی: فسوس به معنایِ حسرت و فریبِ روزگار است.

دگر باره گفت این سخن هست باد درین درد از ایزد توان کرد یاد

سپس با خود گفت که این سخنان همه بادِ هواست؛ در این درد فقط باید به یادِ خداوند بود.

نکته ادبی: بازگشت به حقیقتِ دینی و توحیدی پس از ناامیدی از فیلسوفان.

ز رنجم در آسایش آرد مگر براین خاک بخشایش آرد مگر

شاید خداوند مرا از این رنج به آسایش برساند و بر این خاکِ (جسمِ) من رحمت آورد.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از تکبر به تضرع و بندگی.

نگیرد کسم دست و نارد به یاد بدین بی کسی در جهان کس مباد

هیچ‌کس دستِ مرا نمی‌گیرد و یادی از من نمی‌کند؛ در این تنهایی، هیچ‌کس نباید در جهان بماند.

نکته ادبی: بیانِ تلخِ تنهاییِ انسان در مواجهه با مرگ.

چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ نباید برآوردن آواز هیچ

وقتی آسمان (روزگار) با من چنین کرد و گوشِ مرا پیچاند، دیگر نباید صدایِ اعتراض از کسی بلند شود.

نکته ادبی: گوش پیچیدن کنایه از تنبیه کردن توسطِ روزگار است.

ز خاکی که سر برگرفتم نخست همان خاک را بایدم باز جست

به همان خاکی که در ابتدا از آن برخاستم، باید دوباره بازگردم و آن را جستجو کنم.

نکته ادبی: اشاره به آیه «مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ».

از آن پیش که افتم در آن آبکند سپر بر سر آب خواهم فکند

پیش از آنکه در کام مرگ (که به آبکندی عمیق تشبیه شده) فرو افتم، باید خود را تسلیم کنم و آماده رفتن باشم.

نکته ادبی: آبکند به معنای دره یا گودالی است که بر اثر سیل ایجاد شده و اینجا استعاره از مرگ و زوال است.

ز مادر برهنه رسیدم فراز برهنه به خاکم سپارند باز

همان‌گونه که از مادر متولد شدم و چیزی با خود نداشتم، همان‌طور برهنه و بی‌سلاح به خاک بازمی‌گردم.

نکته ادبی: اشاره به حقیقت برهنگی آغاز و پایان حیات که نماد ناپایداری اندوخته‌های دنیوی است.

سبک بار زادم گران چون شرم چنان کامدم به که بیرون شوم

در آغاز تولد سبک‌بار و بی‌گناه بودم، اما اکنون زیر بار سنگین شرم و تجربه‌های زندگی هستم؛ آرزو دارم همان‌طور که پاک و سبک به دنیا آمدم، از این جهان نیز بروم.

نکته ادبی: گران بودن به معنای سنگینی بار گناه و شرم در مقابل سبکی دوران طفولیت است.

یکی مرغ برکوه بنشست و خاست چه افزود بر کوه بازو چه کاست

همچون پرنده‌ای که بر کوهی می‌نشیند و پرواز می‌کند، حضور یا رفتن من چه چیزی به این جهان می‌افزاید یا از آن می‌کاهد؟

نکته ادبی: تمثیل پرنده و کوه برای نشان دادن ناچیزی عمر انسان در برابر عظمت هستی.

من آن مرغم و مملکت کوه من چو رفتم جهان را چه اندوه من

من همان پرنده‌ام و این جهان کوهستان من است؛ وقتی از این دنیا بروم، جهان هیچ اندوه و خللی به خود نخواهد دید.

نکته ادبی: تطبیق تمثیل بیت قبل بر خویشتن؛ واژه مملکت در اینجا به معنای جهان و اقلیم وجود است.

بسی چون مرا زاد و هم زود کشت که نفرین براین دایه گوژپشت

این روزگارِ دایه‌مانندِ بدطینت، بسیاری مانند مرا پروراند و به سرعت نابود کرد؛ لعنت بر این دایه که همواره با ما نامهربان است.

نکته ادبی: دایه گوژپشت استعاره از جهان فریبنده و ظالمی است که انسان را می‌پروراند اما در نهایت او را می‌کشد.

زمن گرچه دیدند شفقت بسی ستم نیز هم دیده باشد کسی

اگرچه بسیاری از من مهربانی و دلسوزی دیده‌اند، اما شاید کسانی هم بوده‌اند که از سوی من ستم کشیده‌اند.

نکته ادبی: اعتراف به دوگانگی رفتار قدرت؛ نشان‌دهنده وجدان بیدار حاکم در لحظات احتضار.

حلالم کنید ار ستم کرده ام ستمگر کشی نیز هم کرده ام

اگر به کسی ظلم کرده‌ام، مرا حلال کنید، همان‌طور که من نیز با کشتن ستمگران، عدالت را اجرا کرده‌ام.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر پایه عدالت و توازن؛ حلالیت طلبیدن با تکیه بر اعمال نیک پیشین.

چو مشگین سریرم درآید به خاک به مشکوی پاکان برد جان پاک

زمانی که تخت باشکوه و مشک‌سای من به زیر خاک می‌رود، امیدوارم روح پاکم به جایگاه ابدی پاکان راه یابد.

نکته ادبی: مشگین سریر استعاره از تخت سلطنت که آغشته به عطر و تجمل است.

بجای غباری که بر سر کنید به آمرزش من زبان تر کنید

به جای اینکه بر سر مزارم خاک بریزید (که نشانه سوگواری است)، با زبانی که به ذکر و دعا تر شده است، برای آمرزش من دعا کنید.

نکته ادبی: اشاره به رسم خاک‌پاشیدن بر سر در سوگواری و جایگزینی آن با دعای خیر.

بگفت این و چون کس ندادش جواب فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب

این سخنان را گفت و چون کسی پاسخی به او نداد، به خوابی ابدی فرو رفت و از خود بیخود شد.

نکته ادبی: فرو خفتن و بی خویشتن شدن کنایه از مرگ آرام و رهایی از قید و بندهای دنیوی است.