خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

نظامی
مغنی بساز ازدم جان فزای کلیدی که شد گنج گوهر گشای
برین در مگر چون کلید آوری ازو گنج گوهر پدید آوری
چو میوه رسیده شود شاخ را کدیور فرامش کند کاخ را
ز بس میوه باغ آراسته زمین محتشم گردد از خواسته
ز شادی لب پسته خندان شود رطب بر لبش تیز دندان شود
شود چهرهٔ نار افروخته چو تاجی در او لعلها دوخته
رخ سرخ سیب اندر آید به غنج به گردن کشی سر برآرد ترنج
عروسان رز را زمی گشته مست همه سیب و نارنج بینی به دست
ز بس نار کاورده بستان ز شاخ پر از نار پستان شده کوی و کاخ
به دزدی هم از شاخ انجیردار در آویخته مرغ انجیر خوار
ز بی روغنی خاک بادام دوست ز سر کنده بادام را مغز و پوست
لب لعل عناب شکر شکن زده بوسه بر فندق بی دهن
درختان مگر سور می ساختند که عناب و فندق برانداختند
ز سرمستی انگور مشگین کلاه برانگشت پیچیده زلف سیاه
کدو بر کشیده طرب رود را گلوگیر کشته به امرود را
سبدهای انگور سازنده می زروی سبد کش برآورده خوی
شده خوشه پالوده سر تا به دم ز چرخشت شیرش شده سوی خم
لب خم برآورده جوش و نفیر هم از بوی شیره هم از بوی شیر
درین فصل کافاق را سور بود سکندر ز سوری چنان دور بود
بیابن و وادی و دریا و کوه شب و روز می گشت با آن گروه
بسی خلق را از ره صلح و جنگ برون آورید از گذرهای تنگ
چو پیمانهٔ عمرش آمد به سر بر او نیز هم تنگ شد رهگذر
جهان را به آمد شدن هر که هست دولختی دری دید لختی شکست
ازین سرو شش پهلوی هفت شاخ که بالاش تنگست و پهلو فراخ
چنانش آمد آواز هاتف به گوش کزین بیشتر سوی بیشی مکوش
رساندی زمین را به آخر نورد سوی منزل اولین باز گرد
سکندر چو بر خط نگارد دبیر بود پنج حرف این سخن یادگیر
بسست اینکه بر کوه و دریای ژرف زدی پنج نوبت بدین پنج حرف
زکار جهان پنجه کوتاه کن سوی خانه تا پنج مه راه کن
مگر جان به یونان بری زین دیار نیوشندهٔ مست شد هوشیار
بترسید و گوشی برآواز داشت از آن خوش رکابی عنان بازداشت
به شایستگان راز معلوم کرد وز آنجا گرایش سوی روم کرد
به خشکی و تری و دریا و دشت بسی راه و بی راه را در نوشت
به کرمان رسید از کنار جهان ز کرمان درآمد به کرمانشهان
وز آنجا به بابل برون برد راه ز بابل سوی روم زد بارگاه
چو آمد ز بابل سوی شهر زور سلامت شد از پیکر شاه دور
به سستی درآمد تک بارگی ز طاقت فرو ماند یک بارگی
بکوشید کارد سوی روم رای فرو بسته شد شخص را دست و پای
گمان برد کابی گزاینده خورد در و زهر و زهر اندر و کار کرد
نهیب توهم تنش را گداخت نشد کارگر هر علاجی که ساخت
دو اسبه فرستاد قاصد ز پیش به یونان زمین پیش دستور خویش
که بشتاب و تعجیل کن سوی من مگر بازبینی یکی روی من
همان زیرکان را که کار آگهند بیاور اگر صد و گر پنجهند
چو قاصد به دستور دانا رسید در بسته را جست با خود کلید
ندید آنچه زو رستگاری بود درو نقش امیدواری بود
همه زیرکان را ز یونان و روم طلب کرد و آمد بدان مرز و بوم
هم از ره درآمد بر شهریار به روزی نه کان روز بود اختیار
تن شاه را بر زمین دید پست به رنجی که نتون از آن رنج رست
پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه بمالیدش انگشت بر نبضگاه
چو اندازهٔ نبض دید از نخست نشان از دلیلی دگر بازجست
بفرمود از آنجا که در خورد بود دوائی که داروی آن درد بود
دواگر بود جمله آب حیات وفا چون کند چون درآید وفات
جهانجوی را کار از آن درگذشت که رنجش به راحت کند بازگشت
از آن مایه کز خانهٔ اصل برد ودیعت به خواهندگان می سپرد
جهان چون زرش داد در دیک خاص خلاصی که از خاک باید خلاص
وجودش که ساکن شد از تاختن درآمد به برگ عدم ساختن
شکر خنده شمعی که جان می نواخت چو شمع و شکر ز آب و آتش گداخت
برآمد یکی باد و زد بر چراغ فرو ریخت برگ از درختان باغ
نه سبزی رها کرد بر شاخ سرو نه پر ماند بر نوبهاری تذرو
فروزنده گلهای با بوی مشک فرو پژمریدند بر خاک خشک
سکندر که بر سفت مه زین نهاد ز نالندگی سر به بالین نهاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از اثر، با توصیفاتی بسیار زنده و تصویرگرانه از فصلِ وفور و برکت در طبیعت آغاز می‌شود؛ گویی جهان در جشنی همگانی، زیبایی و میوه‌های خود را به نمایش گذاشته است. شاعر با بهره‌گیری از این فضای پرشور، به ناگاه گریز می‌زند به پایانِ زندگیِ دنیوی و گذرا بودنِ پادشاهی و قدرت. این تقابل میانِ کمالِ طبیعت و زوالِ عمرِ آدمی، تضادی عمیق ایجاد می‌کند که خواننده را به تأمل در ناپایداریِ دنیا وامی‌دارد.

در ادامه، با ورود به ماجرای بیماری سکندر، سیر داستان از توصیفِ زیبایی‌های بیرونی به دغدغه‌های درونی و انسانیِ قهرمان تغییر جهت می‌دهد. سکندر که زمانی فاتحِ جهان بود، اکنون در برابرِ تقدیرِ محتومِ خویش، یعنی مرگ، ناتوان است. این روایت، بازنماییِ واقع‌گرایانه‌ای از دورانِ افولِ یک مقتدر است که با هشدارهایِ غیبی و در نهایت، ناکامیِ طبابتِ دنیوی تکمیل می‌شود و تصویری از درماندگیِ انسان در برابرِ سرنوشت را ترسیم می‌کند.

معنای روان

مغنی بساز ازدم جان فزای کلیدی که شد گنج گوهر گشای

ای نوازنده و خواننده، آهنگی حیات‌بخش و روح‌افزا بساز، همانند کلیدی که گنجینه‌ی جواهرات را می‌گشاید.

نکته ادبی: مغنی در متون کهن ادبی به معنای خواننده و نوازنده‌ی خوش‌نواست.

برین در مگر چون کلید آوری ازو گنج گوهر پدید آوری

اگر بتوانی چنین کلیدی (هنرِ سخن) را به این درگاه بیاوری، گنجینه‌ای از حقایق و جواهراتِ معانی را بر تو آشکار خواهد کرد.

نکته ادبی: کلید در اینجا استعاره از توانایی بیان و نفوذِ کلام است.

چو میوه رسیده شود شاخ را کدیور فرامش کند کاخ را

هنگامی که میوه‌ها بر روی شاخه می‌رسند و کمال می‌یابند، باغبان و صاحبِ باغ چنان غرق در تماشای آن می‌شوند که حتی خانه‌ی خود را نیز فراموش می‌کنند.

نکته ادبی: کدیور به معنای کشاورز، باغبان و کدبانوی خانه است.

ز بس میوه باغ آراسته زمین محتشم گردد از خواسته

باغ از بس که پر از میوه و نعمت است، چنان آراسته شده که گویی زمین به واسطه‌ی این ثروت، شکوهمند و باوقار گشته است.

نکته ادبی: محتشم به معنای بزرگ، صاحبِ حشمت و دارای جلال است.

ز شادی لب پسته خندان شود رطب بر لبش تیز دندان شود

از فرطِ شادی و رسیدگی، پسته دهان باز کرده و خندان است و رطب (خرمای تازه) چنان نرم شده که می‌توان با نوک دندان آن را چشید.

نکته ادبی: تشخیصِ خندیدن برای پسته، نوعی جان‌بخشی است.

شود چهرهٔ نار افروخته چو تاجی در او لعلها دوخته

صورتِ انار به دلیلِ رسیدگی سرخ و افروخته شده است، درست مانند تاجی که لعل‌های گران‌بها بر آن نشانده باشند.

نکته ادبی: نار در اینجا همان انار است که سرخی‌اش به لعل تشبیه شده.

رخ سرخ سیب اندر آید به غنج به گردن کشی سر برآرد ترنج

سیبِ سرخ با ناز و کرشمه جلوه‌گری می‌کند و میوه‌ی ترنج نیز با گردن‌کشی، سرِ خود را از میان شاخه‌ها بالا می‌آورد.

نکته ادبی: غنج به معنای ناز، کرشمه و دلبری است.

عروسان رز را زمی گشته مست همه سیب و نارنج بینی به دست

تاک‌ها (درختان انگور) مانند عروسانی که از نوشیدنِ می (شیره انگور) مست شده باشند، خوشه‌های سیب و نارنج را در دست دارند.

نکته ادبی: رز به معنای درخت انگور و تاکستان است.

ز بس نار کاورده بستان ز شاخ پر از نار پستان شده کوی و کاخ

از بس که درختان انار میوه داده‌اند، شهر و کاخ‌ها سرشار از انار شده است.

نکته ادبی: نار به معنای انار است که تکرار آن بر فراوانی دلالت دارد.

به دزدی هم از شاخ انجیردار در آویخته مرغ انجیر خوار

درخت انجیر چنان پربار است که پرندگانِ انجیرخوار را به دزدی و غارتِ میوه‌ها واداشته است.

نکته ادبی: در آویختن در اینجا به معنای فرود آمدن و چسبیدن پرندگان به شاخه‌هاست.

ز بی روغنی خاک بادام دوست ز سر کنده بادام را مغز و پوست

درخت بادام از کم‌آبی و بی‌آبیِ خاک، چنان رنجور شده که حتی مغز و پوستش خشکیده و از هم جدا شده است.

نکته ادبی: بی‌روغنی کنایه از خشکی و کم‌آبیِ زمین است.

لب لعل عناب شکر شکن زده بوسه بر فندق بی دهن

لبِ سرخِ عنابِ شیرین‌کلام، بر میوه‌ی فندق بوسه زده است، گویی فندق بی‌دهان است و عناب او را می‌بوسد.

نکته ادبی: لب لعل و شکر شکن، صفاتی است که به عناب نسبت داده شده است.

درختان مگر سور می ساختند که عناب و فندق برانداختند

درختان گویی جشنی برپا کرده بودند که این‌همه عناب و فندقِ فراوان تولید کرده‌اند.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

ز سرمستی انگور مشگین کلاه برانگشت پیچیده زلف سیاه

انگورها چنان مست و باکلاس به نظر می‌رسند که گویی کلاهی سیاه بر سر دارند و زلفِ سیاهشان به دورِ انگشت پیچیده است.

نکته ادبی: مشگین کلاه به رنگ تیره‌ی خوشه‌های انگور اشاره دارد.

کدو بر کشیده طرب رود را گلوگیر کشته به امرود را

میوه‌ی کدو چنان رشد کرده که رودخانه‌ی شادی را به هیجان آورده و میوه‌ی امرود (گلابی) را در گلویش گیر انداخته است.

نکته ادبی: امرود به معنای گلابی است.

سبدهای انگور سازنده می زروی سبد کش برآورده خوی

سبدهای انگور که برای شراب‌سازی آماده می‌شوند، از فشارِ میوه‌ها عرق کرده‌اند.

نکته ادبی: خوی کردن در متون کهن به معنای عرق کردن است.

شده خوشه پالوده سر تا به دم ز چرخشت شیرش شده سوی خم

خوشه‌های انگور کاملاً رسیده‌اند و شیره‌شان در محلِ له کردن، به سمتِ خمره سرازیر شده است.

نکته ادبی: چرخشت محل له کردن انگور و گرفتن عصاره آن است.

لب خم برآورده جوش و نفیر هم از بوی شیره هم از بوی شیر

دهانه‌ی خمره از جوش و خروشِ عصاره‌ی انگور، صدای قل‌قل و جوشش می‌دهد، گویی هم بوی شیره و هم بوی شیر (غلظت) از آن می‌آید.

نکته ادبی: نفیر در اینجا به معنای صدایِ جوششِ مایع است.

درین فصل کافاق را سور بود سکندر ز سوری چنان دور بود

در این فصل که همه‌جا پر از جشن و شادی بود، سکندر از این سرور و خوشی بسیار دور بود.

نکته ادبی: سوری در اینجا هم به معنای جشن است و هم اشاره به سور و سات.

بیابن و وادی و دریا و کوه شب و روز می گشت با آن گروه

او شب و روز همراه با سپاهیانش در بیابان‌ها، کوه‌ها و دریاها در سفر و حرکت بود.

نکته ادبی: گروه در اینجا به همراهان و سپاهیان اشاره دارد.

بسی خلق را از ره صلح و جنگ برون آورید از گذرهای تنگ

او بسیاری از مردم را، چه با صلح و چه با جنگ، از راه‌های دشوار و بن‌بست‌ها نجات داد یا بیرون آورد.

نکته ادبی: تنگ در اینجا کنایه از سختی‌ها و مشکلات است.

چو پیمانهٔ عمرش آمد به سر بر او نیز هم تنگ شد رهگذر

هنگامی که پیمانه‌ی عمرش پر شد و به پایان رسید، راه برای او نیز بسته و دشوار شد.

نکته ادبی: پیمانه عمر کنایه از مدت زمان زندگی است.

جهان را به آمد شدن هر که هست دولختی دری دید لختی شکست

هر کس که به این جهان می‌آید، در این درگاهِ هستی، لحظه‌ای درنگ می‌کند و سپس می‌رود.

نکته ادبی: دولختی دری اشاره به ورود و خروج از جهان دارد.

ازین سرو شش پهلوی هفت شاخ که بالاش تنگست و پهلو فراخ

از این بدن که همچون سروی هفت‌شاخه است (اشاره به اعضای بدن)، که بالاتنه‌اش در تنگنا و پهلویش فراخ است.

نکته ادبی: سرو شش پهلو اشاره‌ای استعاری به ساختارِ جسمانیِ انسان دارد.

چنانش آمد آواز هاتف به گوش کزین بیشتر سوی بیشی مکوش

آوای غیبی (هاتف) به گوشش رسید که: از این بیشتر، در پیِ افزودنِ قدرت و ثروت مباش.

نکته ادبی: هاتف صدایی غیبی و نداگونه است.

رساندی زمین را به آخر نورد سوی منزل اولین باز گرد

تو زمین را تا پایانِ راه طی کردی و به انتهای آن رسیدی، اکنون به اصلِ خویش و منزلِ نخستین بازگرد.

نکته ادبی: نورد به معنای پیمودن و درنوردیدن است.

سکندر چو بر خط نگارد دبیر بود پنج حرف این سخن یادگیر

ای سکندر، اگر دبیر بخواهد بر روی خطی، داستان تو را بنویسد، این پنج حرف را به یاد داشته باش.

نکته ادبی: پنج حرف اشاره به پنج نوبت یا پنج پندِ نهایی است.

بسست اینکه بر کوه و دریای ژرف زدی پنج نوبت بدین پنج حرف

همین کافی است که بر کوه‌ها و دریاهای عمیق، پنج نوبتِ نماز یا فرمانِ خود را با این پنج نکته اجرا کردی.

نکته ادبی: پنج نوبت اشاره به نمازهای پنج‌گانه یا پنج بخشِ دورانِ عمر است.

زکار جهان پنجه کوتاه کن سوی خانه تا پنج مه راه کن

پنجه (قدرت) خود را از کارهایِ این دنیا کوتاه کن و برای بازگشت به خانه‌ی اصلی (آخرت)، تا پنج ماهِ باقی‌مانده از عمرت، آماده شو.

نکته ادبی: پنجه کوتاه کردن کنایه از ترکِ قدرت و دست از کار کشیدن است.

مگر جان به یونان بری زین دیار نیوشندهٔ مست شد هوشیار

شاید بتوانی جانِ خود را از این دیار (دنیا) به یونان (وطن) ببری؛ انسانِ غافل که مستِ قدرت بود، ناگهان هوشیار شد.

نکته ادبی: نیوشنده در اینجا به معنای کسی است که به سخن گوش داده و بیدار شده است.

بترسید و گوشی برآواز داشت از آن خوش رکابی عنان بازداشت

ترسید و گوش جان به این ندایِ الهی سپرد و عنانِ اسبِ خوش‌رکابش را از حرکت بازداشت.

نکته ادبی: عنان بازداشتن کنایه از توقف و تغییرِ مسیر است.

به شایستگان راز معلوم کرد وز آنجا گرایش سوی روم کرد

رازِ بیماری و مرگِ نزدیکش را به نزدیکانِ لایق گفت و تصمیم گرفت به سوی روم بازگردد.

نکته ادبی: شایستگان به معنایِ معتمدان و خردمندانِ دربار است.

به خشکی و تری و دریا و دشت بسی راه و بی راه را در نوشت

در خشکی و دریا و دشت، بسیاری از راه‌ها و بیراهه‌ها را پیمود و پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: درنوشت کنایه از طی کردن و پشت سر گذاشتن است.

به کرمان رسید از کنار جهان ز کرمان درآمد به کرمانشهان

از حاشیه‌ی جهان به کرمان رسید و از کرمان به سوی کرمانشاهان حرکت کرد.

نکته ادبی: کنارِ جهان در اسطوره‌ها به مرزهایِ ناشناخته اشاره دارد.

وز آنجا به بابل برون برد راه ز بابل سوی روم زد بارگاه

از آنجا مسیرش را به سوی بابل کج کرد و از بابل، بار و بندیلش را به سمت روم بست.

نکته ادبی: بارگاه زدن کنایه از اقامت گزیدن یا اردو زدن است.

چو آمد ز بابل سوی شهر زور سلامت شد از پیکر شاه دور

وقتی از بابل به سمت شهر زور حرکت کرد، سلامتی از پیکرِ شاه دور شد (بیماری شدت گرفت).

نکته ادبی: شهر زور نام مکانی تاریخی است که در اینجا به معنایِ محلِ ضعفِ شاه نیز بازی زبانی دارد.

به سستی درآمد تک بارگی ز طاقت فرو ماند یک بارگی

ناگهان به سستی و ضعفِ شدیدی دچار شد و توانش را یک‌باره از دست داد.

نکته ادبی: تک بارگی به معنای یک‌باره و ناگهانی است.

بکوشید کارد سوی روم رای فرو بسته شد شخص را دست و پای

هرچند تلاش کرد که اراده‌اش را به سمت روم حفظ کند، اما دست و پایش (توانش) از کار افتاد.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اراده است.

گمان برد کابی گزاینده خورد در و زهر و زهر اندر و کار کرد

گمان کرد که شاید غذایی مسموم خورده است و آن زهر در درونش اثر کرده است.

نکته ادبی: آبِ گزاینده استعاره از سم و نوشیدنیِ مسموم است.

نهیب توهم تنش را گداخت نشد کارگر هر علاجی که ساخت

ترس و وهمِ ناشی از بیماری، تنش را ذوب کرد و هیچ درمانی برای آن کارگر واقع نشد.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس، هراس و فریاد است.

دو اسبه فرستاد قاصد ز پیش به یونان زمین پیش دستور خویش

پیکی را با سرعتِ تمام (دو اسبه) به سوی وزیر و مشاورِ خود در یونان فرستاد.

نکته ادبی: دو اسبه فرستادن کنایه از نهایتِ سرعت و شتاب است.

که بشتاب و تعجیل کن سوی من مگر بازبینی یکی روی من

پیغام داد که شتاب کن و سریع نزد من بیا، شاید دوباره چهره‌ی مرا ببینی.

نکته ادبی: تعجیل به معنای عجله و شتاب است.

همان زیرکان را که کار آگهند بیاور اگر صد و گر پنجهند

تمامِ زیرکان و طبیبانِ آگاه را نیز با خود بیاور، چه صد نفر باشند و چه پنجاه نفر.

نکته ادبی: پنجه در فارسیِ کهن به معنای پنجاه است.

چو قاصد به دستور دانا رسید در بسته را جست با خود کلید

وقتی قاصد به نزدِ آن وزیرِ دانا رسید، کلیدِ گشایشِ این درِ بسته را از او طلب کرد.

نکته ادبی: کلید در اینجا به معنایِ چاره و راهِ حلِ بیماری است.

ندید آنچه زو رستگاری بود درو نقش امیدواری بود

آن وزیر، راهی برای نجاتِ شاه ندید، اما در ظاهر، نقشه‌ی امیدوارانه‌ای نشان داد.

نکته ادبی: رستگاری در اینجا به معنایِ نجات از مرگ است.

همه زیرکان را ز یونان و روم طلب کرد و آمد بدان مرز و بوم

تمامیِ خردمندان و پزشکان را از یونان و روم طلب کرد و به آن سرزمین آورد.

نکته ادبی: مرز و بوم به معنای سرزمین و دیار است.

هم از ره درآمد بر شهریار به روزی نه کان روز بود اختیار

همان طبیبِ خردمند به نزدِ شاه آمد، اما آن روز، روزِ خوشی و بهبودی نبود.

نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای روزِ سعد و خوش‌یمن است.

تن شاه را بر زمین دید پست به رنجی که نتون از آن رنج رست

پیکرِ شاه را بر روی زمین افتاده و ضعیف دید، با دردی که امیدی به رهایی از آن نبود.

نکته ادبی: نتوان از آن رنج رست اشاره به سختیِ درمانِ بیماری دارد.

پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه بمالیدش انگشت بر نبضگاه

سپس طبیب بوسه‌ای بر دستِ شاه زد و انگشتانش را بر رگِ گردن (نبض) او نهاد.

نکته ادبی: نبضگاه محلِ لمسِ نبض و تشخیصِ بیماری است.

چو اندازهٔ نبض دید از نخست نشان از دلیلی دگر بازجست

وقتی شدتِ نبضِ او را بررسی کرد، به دنبال نشانه‌ای از حقیقتِ بیماری و علتِ اصلی آن گشت.

نکته ادبی: دلیل در متونِ طبِ سنتی به معنایِ ریشه‌ی بیماری و نشانه است.

بفرمود از آنجا که در خورد بود دوائی که داروی آن درد بود

اسکندر فرمان داد تا پزشکان از هر آنچه در دسترس و برای بیماری‌اش مناسب بود، دارویی فراهم کنند.

نکته ادبی: عبارت «در خورد بود» به معنای درخور، شایسته و مناسبِ حال بیمار است.

دواگر بود جمله آب حیات وفا چون کند چون درآید وفات

اگر تمام داروها هم حکمِ آب حیات (عمر جاودان) را داشته باشند، وقتی که مرگ سر برسد، دیگر هیچ درمانی اثری نخواهد داشت.

نکته ادبی: «آب حیات» نماد اساطیری جاودانگی است و تضاد زیبایی با «وفات» دارد.

جهانجوی را کار از آن درگذشت که رنجش به راحت کند بازگشت

وضعیتِ حالِ آن جهان‌گشا به جایی رسید که دیگر هیچ امیدی به بهبود نبود و بیماری‌اش به سلامتی باز نمی‌گشت.

نکته ادبی: «جهانجوی» اشاره‌ای است به خوی کشورگشایی اسکندر که در اینجا با ناتوانی‌اش تضاد دارد.

از آن مایه کز خانهٔ اصل برد ودیعت به خواهندگان می سپرد

او از آن ثروتی که از اصل و مبدأ هستی (دنیا) به دست آورده بود، دست کشید و آن را به عنوان امانتی به نیازمندان سپرد.

نکته ادبی: «ودیعت» به معنای امانت است و اشاره به این دارد که مال دنیا ماندنی نیست.

جهان چون زرش داد در دیک خاص خلاصی که از خاک باید خلاص

جهان که به او طلا و ثروت بخشیده بود، اکنون نوبت آن رسیده که بدنش را به خاک بازگرداند؛ همان خاکی که از آن آمده و باید به آن بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ وجود انسان به عنصرِ خاک و زمین دارد.

وجودش که ساکن شد از تاختن درآمد به برگ عدم ساختن

آن تکاپو و تلاطمِ زندگی در وجودش آرام گرفت و او آماده شد تا به قلمرو عدم (نیستی یا جهان دیگر) قدم بگذارد.

نکته ادبی: «تاختن» در اینجا کنایه از جنب‌وجوش و فعالیت‌های زندگی‌بخش است.

شکر خنده شمعی که جان می نواخت چو شمع و شکر ز آب و آتش گداخت

آن وجودِ شیرین‌سخن و جان‌بخش که همچون شمعی در میان بود، با آمدنِ مرگ، مانند شمع و شکری که در آتش و آب می‌گدازد، ذوب شد و از میان رفت.

نکته ادبی: «شکر خنده» استعاره از زیبایی و گیرایی اسکندر است که اکنون رو به زوال است.

برآمد یکی باد و زد بر چراغ فرو ریخت برگ از درختان باغ

بادی (مرگ) وزید و بر چراغ زندگی او زد و آن را خاموش کرد، درست همان‌طور که باد خزان برگ درختان را از باغ می‌ریزد.

نکته ادبی: «باد» در اینجا نماد و استعاره‌ای از حادثه مرگ است.

نه سبزی رها کرد بر شاخ سرو نه پر ماند بر نوبهاری تذرو

دیگر هیچ سبزی و نشاطی بر شاخه سروِ قامتش باقی نماند و هیچ پرنده‌ای (نشاط و روح) در باغِ هستی‌اش نماند.

نکته ادبی: «تذرو» به معنای قرقاول است که نماد زیبایی و طرب در باغ است.

فروزنده گلهای با بوی مشک فرو پژمریدند بر خاک خشک

گل‌های زیبایِ شهرت و بزرگی‌اش که همچون مشک معطر بودند، همگی پژمرده شدند و بر خاک خشک افتادند.

نکته ادبی: «بوی مشک» کنایه از شهرتِ نیک و جلالِ پادشاهی اوست.

سکندر که بر سفت مه زین نهاد ز نالندگی سر به بالین نهاد

اسکندر که روزگاری بر پیشانیِ روزگار، زینِ فرمانروایی نهاده بود و بر جهان حکم می‌راند، اکنون در برابر ناتوانیِ مرگ، سر به بالینِ سستی نهاد.

نکته ادبی: «بر سفت مه زین نهادن» کنایه از مسلط بودن بر جهان و دوران است.