خمسه - خردنامه
بخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم
نظامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این بخش از اثر، با توصیفاتی بسیار زنده و تصویرگرانه از فصلِ وفور و برکت در طبیعت آغاز میشود؛ گویی جهان در جشنی همگانی، زیبایی و میوههای خود را به نمایش گذاشته است. شاعر با بهرهگیری از این فضای پرشور، به ناگاه گریز میزند به پایانِ زندگیِ دنیوی و گذرا بودنِ پادشاهی و قدرت. این تقابل میانِ کمالِ طبیعت و زوالِ عمرِ آدمی، تضادی عمیق ایجاد میکند که خواننده را به تأمل در ناپایداریِ دنیا وامیدارد.
در ادامه، با ورود به ماجرای بیماری سکندر، سیر داستان از توصیفِ زیباییهای بیرونی به دغدغههای درونی و انسانیِ قهرمان تغییر جهت میدهد. سکندر که زمانی فاتحِ جهان بود، اکنون در برابرِ تقدیرِ محتومِ خویش، یعنی مرگ، ناتوان است. این روایت، بازنماییِ واقعگرایانهای از دورانِ افولِ یک مقتدر است که با هشدارهایِ غیبی و در نهایت، ناکامیِ طبابتِ دنیوی تکمیل میشود و تصویری از درماندگیِ انسان در برابرِ سرنوشت را ترسیم میکند.
معنای روان
ای نوازنده و خواننده، آهنگی حیاتبخش و روحافزا بساز، همانند کلیدی که گنجینهی جواهرات را میگشاید.
نکته ادبی: مغنی در متون کهن ادبی به معنای خواننده و نوازندهی خوشنواست.
اگر بتوانی چنین کلیدی (هنرِ سخن) را به این درگاه بیاوری، گنجینهای از حقایق و جواهراتِ معانی را بر تو آشکار خواهد کرد.
نکته ادبی: کلید در اینجا استعاره از توانایی بیان و نفوذِ کلام است.
هنگامی که میوهها بر روی شاخه میرسند و کمال مییابند، باغبان و صاحبِ باغ چنان غرق در تماشای آن میشوند که حتی خانهی خود را نیز فراموش میکنند.
نکته ادبی: کدیور به معنای کشاورز، باغبان و کدبانوی خانه است.
باغ از بس که پر از میوه و نعمت است، چنان آراسته شده که گویی زمین به واسطهی این ثروت، شکوهمند و باوقار گشته است.
نکته ادبی: محتشم به معنای بزرگ، صاحبِ حشمت و دارای جلال است.
از فرطِ شادی و رسیدگی، پسته دهان باز کرده و خندان است و رطب (خرمای تازه) چنان نرم شده که میتوان با نوک دندان آن را چشید.
نکته ادبی: تشخیصِ خندیدن برای پسته، نوعی جانبخشی است.
صورتِ انار به دلیلِ رسیدگی سرخ و افروخته شده است، درست مانند تاجی که لعلهای گرانبها بر آن نشانده باشند.
نکته ادبی: نار در اینجا همان انار است که سرخیاش به لعل تشبیه شده.
سیبِ سرخ با ناز و کرشمه جلوهگری میکند و میوهی ترنج نیز با گردنکشی، سرِ خود را از میان شاخهها بالا میآورد.
نکته ادبی: غنج به معنای ناز، کرشمه و دلبری است.
تاکها (درختان انگور) مانند عروسانی که از نوشیدنِ می (شیره انگور) مست شده باشند، خوشههای سیب و نارنج را در دست دارند.
نکته ادبی: رز به معنای درخت انگور و تاکستان است.
از بس که درختان انار میوه دادهاند، شهر و کاخها سرشار از انار شده است.
نکته ادبی: نار به معنای انار است که تکرار آن بر فراوانی دلالت دارد.
درخت انجیر چنان پربار است که پرندگانِ انجیرخوار را به دزدی و غارتِ میوهها واداشته است.
نکته ادبی: در آویختن در اینجا به معنای فرود آمدن و چسبیدن پرندگان به شاخههاست.
درخت بادام از کمآبی و بیآبیِ خاک، چنان رنجور شده که حتی مغز و پوستش خشکیده و از هم جدا شده است.
نکته ادبی: بیروغنی کنایه از خشکی و کمآبیِ زمین است.
لبِ سرخِ عنابِ شیرینکلام، بر میوهی فندق بوسه زده است، گویی فندق بیدهان است و عناب او را میبوسد.
نکته ادبی: لب لعل و شکر شکن، صفاتی است که به عناب نسبت داده شده است.
درختان گویی جشنی برپا کرده بودند که اینهمه عناب و فندقِ فراوان تولید کردهاند.
نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.
انگورها چنان مست و باکلاس به نظر میرسند که گویی کلاهی سیاه بر سر دارند و زلفِ سیاهشان به دورِ انگشت پیچیده است.
نکته ادبی: مشگین کلاه به رنگ تیرهی خوشههای انگور اشاره دارد.
میوهی کدو چنان رشد کرده که رودخانهی شادی را به هیجان آورده و میوهی امرود (گلابی) را در گلویش گیر انداخته است.
نکته ادبی: امرود به معنای گلابی است.
سبدهای انگور که برای شرابسازی آماده میشوند، از فشارِ میوهها عرق کردهاند.
نکته ادبی: خوی کردن در متون کهن به معنای عرق کردن است.
خوشههای انگور کاملاً رسیدهاند و شیرهشان در محلِ له کردن، به سمتِ خمره سرازیر شده است.
نکته ادبی: چرخشت محل له کردن انگور و گرفتن عصاره آن است.
دهانهی خمره از جوش و خروشِ عصارهی انگور، صدای قلقل و جوشش میدهد، گویی هم بوی شیره و هم بوی شیر (غلظت) از آن میآید.
نکته ادبی: نفیر در اینجا به معنای صدایِ جوششِ مایع است.
در این فصل که همهجا پر از جشن و شادی بود، سکندر از این سرور و خوشی بسیار دور بود.
نکته ادبی: سوری در اینجا هم به معنای جشن است و هم اشاره به سور و سات.
او شب و روز همراه با سپاهیانش در بیابانها، کوهها و دریاها در سفر و حرکت بود.
نکته ادبی: گروه در اینجا به همراهان و سپاهیان اشاره دارد.
او بسیاری از مردم را، چه با صلح و چه با جنگ، از راههای دشوار و بنبستها نجات داد یا بیرون آورد.
نکته ادبی: تنگ در اینجا کنایه از سختیها و مشکلات است.
هنگامی که پیمانهی عمرش پر شد و به پایان رسید، راه برای او نیز بسته و دشوار شد.
نکته ادبی: پیمانه عمر کنایه از مدت زمان زندگی است.
هر کس که به این جهان میآید، در این درگاهِ هستی، لحظهای درنگ میکند و سپس میرود.
نکته ادبی: دولختی دری اشاره به ورود و خروج از جهان دارد.
از این بدن که همچون سروی هفتشاخه است (اشاره به اعضای بدن)، که بالاتنهاش در تنگنا و پهلویش فراخ است.
نکته ادبی: سرو شش پهلو اشارهای استعاری به ساختارِ جسمانیِ انسان دارد.
آوای غیبی (هاتف) به گوشش رسید که: از این بیشتر، در پیِ افزودنِ قدرت و ثروت مباش.
نکته ادبی: هاتف صدایی غیبی و نداگونه است.
تو زمین را تا پایانِ راه طی کردی و به انتهای آن رسیدی، اکنون به اصلِ خویش و منزلِ نخستین بازگرد.
نکته ادبی: نورد به معنای پیمودن و درنوردیدن است.
ای سکندر، اگر دبیر بخواهد بر روی خطی، داستان تو را بنویسد، این پنج حرف را به یاد داشته باش.
نکته ادبی: پنج حرف اشاره به پنج نوبت یا پنج پندِ نهایی است.
همین کافی است که بر کوهها و دریاهای عمیق، پنج نوبتِ نماز یا فرمانِ خود را با این پنج نکته اجرا کردی.
نکته ادبی: پنج نوبت اشاره به نمازهای پنجگانه یا پنج بخشِ دورانِ عمر است.
پنجه (قدرت) خود را از کارهایِ این دنیا کوتاه کن و برای بازگشت به خانهی اصلی (آخرت)، تا پنج ماهِ باقیمانده از عمرت، آماده شو.
نکته ادبی: پنجه کوتاه کردن کنایه از ترکِ قدرت و دست از کار کشیدن است.
شاید بتوانی جانِ خود را از این دیار (دنیا) به یونان (وطن) ببری؛ انسانِ غافل که مستِ قدرت بود، ناگهان هوشیار شد.
نکته ادبی: نیوشنده در اینجا به معنای کسی است که به سخن گوش داده و بیدار شده است.
ترسید و گوش جان به این ندایِ الهی سپرد و عنانِ اسبِ خوشرکابش را از حرکت بازداشت.
نکته ادبی: عنان بازداشتن کنایه از توقف و تغییرِ مسیر است.
رازِ بیماری و مرگِ نزدیکش را به نزدیکانِ لایق گفت و تصمیم گرفت به سوی روم بازگردد.
نکته ادبی: شایستگان به معنایِ معتمدان و خردمندانِ دربار است.
در خشکی و دریا و دشت، بسیاری از راهها و بیراههها را پیمود و پشت سر گذاشت.
نکته ادبی: درنوشت کنایه از طی کردن و پشت سر گذاشتن است.
از حاشیهی جهان به کرمان رسید و از کرمان به سوی کرمانشاهان حرکت کرد.
نکته ادبی: کنارِ جهان در اسطورهها به مرزهایِ ناشناخته اشاره دارد.
از آنجا مسیرش را به سوی بابل کج کرد و از بابل، بار و بندیلش را به سمت روم بست.
نکته ادبی: بارگاه زدن کنایه از اقامت گزیدن یا اردو زدن است.
وقتی از بابل به سمت شهر زور حرکت کرد، سلامتی از پیکرِ شاه دور شد (بیماری شدت گرفت).
نکته ادبی: شهر زور نام مکانی تاریخی است که در اینجا به معنایِ محلِ ضعفِ شاه نیز بازی زبانی دارد.
ناگهان به سستی و ضعفِ شدیدی دچار شد و توانش را یکباره از دست داد.
نکته ادبی: تک بارگی به معنای یکباره و ناگهانی است.
هرچند تلاش کرد که ارادهاش را به سمت روم حفظ کند، اما دست و پایش (توانش) از کار افتاد.
نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اراده است.
گمان کرد که شاید غذایی مسموم خورده است و آن زهر در درونش اثر کرده است.
نکته ادبی: آبِ گزاینده استعاره از سم و نوشیدنیِ مسموم است.
ترس و وهمِ ناشی از بیماری، تنش را ذوب کرد و هیچ درمانی برای آن کارگر واقع نشد.
نکته ادبی: نهیب به معنای ترس، هراس و فریاد است.
پیکی را با سرعتِ تمام (دو اسبه) به سوی وزیر و مشاورِ خود در یونان فرستاد.
نکته ادبی: دو اسبه فرستادن کنایه از نهایتِ سرعت و شتاب است.
پیغام داد که شتاب کن و سریع نزد من بیا، شاید دوباره چهرهی مرا ببینی.
نکته ادبی: تعجیل به معنای عجله و شتاب است.
تمامِ زیرکان و طبیبانِ آگاه را نیز با خود بیاور، چه صد نفر باشند و چه پنجاه نفر.
نکته ادبی: پنجه در فارسیِ کهن به معنای پنجاه است.
وقتی قاصد به نزدِ آن وزیرِ دانا رسید، کلیدِ گشایشِ این درِ بسته را از او طلب کرد.
نکته ادبی: کلید در اینجا به معنایِ چاره و راهِ حلِ بیماری است.
آن وزیر، راهی برای نجاتِ شاه ندید، اما در ظاهر، نقشهی امیدوارانهای نشان داد.
نکته ادبی: رستگاری در اینجا به معنایِ نجات از مرگ است.
تمامیِ خردمندان و پزشکان را از یونان و روم طلب کرد و به آن سرزمین آورد.
نکته ادبی: مرز و بوم به معنای سرزمین و دیار است.
همان طبیبِ خردمند به نزدِ شاه آمد، اما آن روز، روزِ خوشی و بهبودی نبود.
نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای روزِ سعد و خوشیمن است.
پیکرِ شاه را بر روی زمین افتاده و ضعیف دید، با دردی که امیدی به رهایی از آن نبود.
نکته ادبی: نتوان از آن رنج رست اشاره به سختیِ درمانِ بیماری دارد.
سپس طبیب بوسهای بر دستِ شاه زد و انگشتانش را بر رگِ گردن (نبض) او نهاد.
نکته ادبی: نبضگاه محلِ لمسِ نبض و تشخیصِ بیماری است.
وقتی شدتِ نبضِ او را بررسی کرد، به دنبال نشانهای از حقیقتِ بیماری و علتِ اصلی آن گشت.
نکته ادبی: دلیل در متونِ طبِ سنتی به معنایِ ریشهی بیماری و نشانه است.
اسکندر فرمان داد تا پزشکان از هر آنچه در دسترس و برای بیماریاش مناسب بود، دارویی فراهم کنند.
نکته ادبی: عبارت «در خورد بود» به معنای درخور، شایسته و مناسبِ حال بیمار است.
اگر تمام داروها هم حکمِ آب حیات (عمر جاودان) را داشته باشند، وقتی که مرگ سر برسد، دیگر هیچ درمانی اثری نخواهد داشت.
نکته ادبی: «آب حیات» نماد اساطیری جاودانگی است و تضاد زیبایی با «وفات» دارد.
وضعیتِ حالِ آن جهانگشا به جایی رسید که دیگر هیچ امیدی به بهبود نبود و بیماریاش به سلامتی باز نمیگشت.
نکته ادبی: «جهانجوی» اشارهای است به خوی کشورگشایی اسکندر که در اینجا با ناتوانیاش تضاد دارد.
او از آن ثروتی که از اصل و مبدأ هستی (دنیا) به دست آورده بود، دست کشید و آن را به عنوان امانتی به نیازمندان سپرد.
نکته ادبی: «ودیعت» به معنای امانت است و اشاره به این دارد که مال دنیا ماندنی نیست.
جهان که به او طلا و ثروت بخشیده بود، اکنون نوبت آن رسیده که بدنش را به خاک بازگرداند؛ همان خاکی که از آن آمده و باید به آن بازگردد.
نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ وجود انسان به عنصرِ خاک و زمین دارد.
آن تکاپو و تلاطمِ زندگی در وجودش آرام گرفت و او آماده شد تا به قلمرو عدم (نیستی یا جهان دیگر) قدم بگذارد.
نکته ادبی: «تاختن» در اینجا کنایه از جنبوجوش و فعالیتهای زندگیبخش است.
آن وجودِ شیرینسخن و جانبخش که همچون شمعی در میان بود، با آمدنِ مرگ، مانند شمع و شکری که در آتش و آب میگدازد، ذوب شد و از میان رفت.
نکته ادبی: «شکر خنده» استعاره از زیبایی و گیرایی اسکندر است که اکنون رو به زوال است.
بادی (مرگ) وزید و بر چراغ زندگی او زد و آن را خاموش کرد، درست همانطور که باد خزان برگ درختان را از باغ میریزد.
نکته ادبی: «باد» در اینجا نماد و استعارهای از حادثه مرگ است.
دیگر هیچ سبزی و نشاطی بر شاخه سروِ قامتش باقی نماند و هیچ پرندهای (نشاط و روح) در باغِ هستیاش نماند.
نکته ادبی: «تذرو» به معنای قرقاول است که نماد زیبایی و طرب در باغ است.
گلهای زیبایِ شهرت و بزرگیاش که همچون مشک معطر بودند، همگی پژمرده شدند و بر خاک خشک افتادند.
نکته ادبی: «بوی مشک» کنایه از شهرتِ نیک و جلالِ پادشاهی اوست.
اسکندر که روزگاری بر پیشانیِ روزگار، زینِ فرمانروایی نهاده بود و بر جهان حکم میراند، اکنون در برابر ناتوانیِ مرگ، سر به بالینِ سستی نهاد.
نکته ادبی: «بر سفت مه زین نهادن» کنایه از مسلط بودن بر جهان و دوران است.