خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

نظامی
مغنی دل تنگ را چاره نیست بجز سازکان هست و بیغاره نیست
دماغ مرا کز غم آمد به جوش به ابریشم ساز کن حلقه گوش
چو در خانه خویش رفت آفتاب ز گرمی شد اندام شیران کباب
تبشهای باحوری از دستبرد ز روی هوا چرک تری سترد
گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ بلاله ستان اندر افتاد مرگ
بجوشید در کوه و صحرا بخار شکر خنده زد میوه بر میوده دار
ز هامون سوی کوه شد عندلیب به غربت همی گفت چیزی غریب
به گوش اندرش از هوای تموز نوای چکاوک نیامد هنوز
درفشنده خورشید گردون نورد ز باد خزان نیش عقرب نخورد
شب و روز می گشت در چین و زنگ به دود افکنی طشت آتش به چنگ
چو شیران درید از سردست زور گهی ساق گاو و گهی سم گور
در ایام با حور و گرمای گرم که از تاب خورشید شد سنگ نرم
سکندر ز چین رای خرخیز کرد در خواب را تنگ دهلیز کرد
رها کرد خاقان چین را به جای دگر باره سوی سفر کرد رای
بسی گنج در پیش خاقان کشید وز آنجا سپه در بیابان کشید
فرو کوفت بر کوس دولت دوال ز مشرق درآمد به حد شمال
بیابان و ریگ روان دید و بس نه پرنده دروی نه جنبنده کس
بسی رفت و کس در بیابان ندید همان راه را نیز پایان ندید
زمین دید رخشان و از رخنه دور درو ریگ رخشنده مانند نور
به شه گفت رهبر که این ریگ پاک همه نقره شد نقرهٔ تابناک
به اندازه بردار ازین راه گنج نه چندان که محمل کش آید به رنج
به لشگر مگوور نه از عشق سیم گران بار گردند و یابند بیم
همه بارشه بود پر زر ناب بدان نقره نامد دلش را شتاب
ولیک آرزو درمنش کار کرد ازو اشتری چند را بار کرد
بدان راه می رفت چون باد تیز هوا را ندید از زمین گرد خیز
به یک هفته ننشست بر جامه گرد که از نقره بود آن زمین را نورد
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم
نه در سیمش آرام شایست کرد نه سیماب را نیز شایست خورد
ز سودای ره کان نه کم درد بود سوادی بدان سیم در خورد بود
کجا چشمه ای بود مانند نوش در آن آب سیماب را بود جوش
چو شورش نبودی در آب زلال ز سیماب کس را نبودی ملال
بخوردندی آن آبها را دلیر که آب از زبر بود و سیماب زیر
چو شورش در آب آمدی پیش و پس نخوردندی آن آب را هیچ کس
وگر خوردی از راه غفلت کسی نماندی درو زندگانی بسی
بفرمود شه تا چو رای آورند در آن آب دانش به جای آورند
چنان برکشند آب را زابگیر که ساکن بود آب جنبش پذیر
بدین گونه یک ماه رفتند راه بسی مردم از تشنگی شد تباه
رسیدند از آن مفرش سیم سود به خاکی کزاو بودشان زاد بود
نهادند برخاک رخسار پاک که خاکی نیاساید الا به خاک
پدید آمد آرامگاهی زدور چنان کز شب تیزه تابنده هور
بر افراخته طاقی از تیغ کوه که از دیدنش در دل آمد شکوه
به بالای آن طاق پیروزه رنگ کشیده کمر کوهی از خاره سنگ
گروهی بر آن کوه دین پروران مسلمان و فارغ ز پیغمبران
به الهام یزدان ز روی قیاس در احوال خود گشته یزدان شناس
چو دیدند سیمای اسکندری پذیرا شدندش به پیغمبری
به تعلیم او خاطر آراستند وزو دانش و داد درخواستند
سکندر برایشان در دین گشاد بجز دین و دانش بسی چیز داد
چو دیدند شاهی چنان چاره ساز به چاره گری در گشادند باز
که شفقت برای داور دستگیر براین زیر دستان فرمان پذیر
پس این گریوه در این سنگلاخ یکی دشت بینی چو دریا فراخ
گروهی در آن دشت یاجوج نام چو ما آدمی زاده و دیو فام
چو دیوان آهن دل الماس چنگ چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ
رسیده ز سر تا قدم مویشان نبینی نشانی تو از رویشان
به چنگال و دندان همه چون دده به خون ریختن چنگ و دندان زده
بگیرند هنگام تک باد را به ناخن بسنبند پولاد را
همه در خرام و خورش ناسپاس نه بینی در ایشان کس ایزد شناس
زهر طعمه ای کان بود جستنی طعامی ندارند جز رستنی
ندارند جز خواب و جز خورد کار نمیرد یکی تا نزاید هزار
گیائیست آنجا زمین خیزشان چو بلبل بود دانه تیزشان
از آن هر شبان روز بهری خورند همانجا بخسبند و درنگذرند
چو بر آفتاب افکند ماه جرم بجوشنده برخود به کردار کرم
خورند آنچه یابند بی ترس و بیم بدین گونه تا ماه گردد دو نیم
چو گیرد گمی ماه ناکاسته شره گردد از جمله برخاسته
فتد سال تا سال از ابر سیاه ستمکاره تنینی آن جایگاه
به اندازه آنک در دشت و کوه از او سیر کردند چندان گروه
به امید آن کوه دریا ستیز که اندازدش ابر سیلاب ریز
چو آواز تندر خروش آورند زمین را ز دوزخ به جوش آورند
ز سرمستی خون آن اژدها کنند آب و دانه یکی مه رها
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ نباشند بیمار تا روز مرگ
چو میرد از ایشان یکی آن گروه خورندش همانسان در آن دشت و کوه
نه مردار ماند در آن خاک شور نه کس مرده ای نیز بیند نه گور
جز این یک هنر نیست کان آب و خاک ز مردار دورست و از مرده پاک
بهر مدت آرند بر ما شتاب کنند آشیانهای ما را خراب
ز ما گوسپندان به غارت برند خورشهای ما هر چه باشد خورند
ز گرگ آن چنان کم گریزد گله کزان گرگساران سگ مشغله
چو درما به کشتن ستیز آورند بکوشند و بر ما گریز آورند
گریزیم از ایشان بر این کوه سخت به کردار پرندگان بر درخت
ندارند پائی چنان آن گروه که ما را درارند از آن تیغ کوه
به دفع چنان سخت پتیاره ای ثوابت بود گر کنی چاره ای
چو بشنید شه حکم یا جوج را که پیل افکند هر یکی عوج را
بدان گونه سدی ز پولاد بست که تا رستخیزش نباشد شکست
چو طالع نمود آن بلند اختری که شد ساخته سد اسکندری
از آن مرحله سوی شهری شتافت که بسیار کس جست و آن را نیافت
دگر باره در کار عالم روی روان شد سراپردهٔ خسروی
بر آن کار چون مدتی برگذشت بتازید یک ماه بر کوه و دشت
پدید آمد آراسته منزلی که از دیدنش تازه شد هر دلی
جهاندار با ره بسیچان خویش ره آورد چشم از ره آورد پیش
دگرگونه دید آن زمین را سرشت هم آب روان دید هم کار و کشت
همه راه بر باغ و دیوار نی گله در گله کس نگهدارنی
ز لشگر یکی دست برزد فراخ کزان میوه ای برگشاید ز شاخ
نچیده یکی میوه تر هنوز ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز
سواری دگر گوسپندی گرفت تبش کرد و زان کار بندی گرفت
سکندر چو زین عبرت آگاه گشت ز خشک و ترش دست کوتاه گشت
بفرمود تا هر که بود از سپاه ز باغ کسان دست دارد نگاه
چو لختی گراینده شد در شتاب گذر کرد از آن سبزه و جوی آب
پدیدار شد شهری آراسته چو فردوسی از نعمت و خواسته
چو آمد به دروازه شهر تنگ ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ
در آن شهر شد باتنی چند پیر همه غایت اندیش و عبرت پذیر
دکانها بسی یافت آراسته درو قفل از جمله برخاسته
مقیمان آن شهر مردم نواز به پیش آمدندش به صد عذر باز
فرود آوریدندش از ره به کاخ به کاخی چو مینوی مینا فراخ
بسی خوان نعمت برآراستند نهادند و خود پیش برخاستند
پرستش نمودند با صد نیاز زهی میزبانان مهمان نواز
چو پذرفت شه نزلشان را به مهر بدان خوب چهران برافروخت چهر
بپرسیدشان کاین چنین بی هراس چرائید و خود را ندارید پاس
بدین ایمنی چون زیبد از گزند که بر در ندارد کسی قفل و بند
همان باغبان نیست در باغ کس رمه نیز چوپان ندارد ز پس
شبانی نه و صد هزاران گله گله کرده بر کوه و صحرا یله
چگونست و این ناحفاظی ز چیست حفاظ شما را تولا به کیست
بزرگان آن داد پرور دیار دعا تازه کردند بر شهریار
که آن کس که بر فرقت افسر نهاد بقای تو بر قدر افسر دهاد
خدا باد در کارها یاورت هنر سکه نام نام آورت
چو پرسیدی از حال ما نیک و بد بگوئیم شه را همه حال خود
چنان دان حقیقت که ما این گروه که هستیم ساکن درین دشت و کوه
گروهی ضعیفان دین پروریم سرموئی از راستی نگذریم
نداریم بر پردهٔ کج بسیچ بجز راست بازی ندانیم هیچ
در کجروی برجهان بسته ایم ز دنیا بدین راستی رسته ایم
دروغی نگوئیم در هیچ باب به شب باژگونه نبینیم خواب
نپرسیم چیزی کزو سود نیست که یزدان از آن کار خشنود نیست
پذیریم هرچ آن خدائی بود خصومت خدای آزمائی بود
نکوشیم با کردهٔ کردگار پرستنده را با خصومت چکار
چو عاجز بود یار یاری کنیم چو سختی رسد بردباری کنیم
گر از ما کسی را زیانی رسد وزان رخنه ما را نشانی رسد
بر آریمش از کیسه خویش کام به سرمایه خود کنیمش تمام
ندارد ز ما کس زکس مال بیش همه راست قسمیم در مال خویش
شماریم خود را همه همسران نخندیم بر گریه دیگران
ز دزدان نداریم هرگز هراس نه در شهر شحنه نه در کوی پاس
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز ز ما دیگران هم ندزدند نیز
نداریم در خانها قفل و بند نگهبان نه با گاو و با گوسفند
خدا کرد خردان ما را بزرگ ستوران ما فارغ از شیر و گرگ
اگر گرگ بر میش ما دم زند هلاکش در آن حال بر هم زند
گر از کشت ماکس برد خوشه ای رسد بر دلش تیری از گوشه ای
بکاریم دانه گه کشت و کار سپاریم کشته به پروردگار
نگردیم بر گرد گاورس و جو مگر بعد شش مه که باشد درو
به ما از آنچه بر جای خود می رسد یکی دانه را هفتصد می رسد
چنین گریکی کارو گر صد کنیم توکل بر ایزد نه بر خود کنیم
نگهدار ما هست یزدان و بس به یزدان پناهیم و دیگر به کس
سخن چینی از کس نیاموختیم ز عیب کسان دیده بر دوختیم
گر از ما کسی را رسد داوری کنیمش سوی مصلحت یاوری
نباشیم کس را به بد رهنمون نجوئیم فتنه نریزیم خون
به غم خواری یکدگر غم خوریم به شادی همان یار یکدیگریم
فریب زر و سیم را در شمار نباریم و ناید کسی را به کار
نداریم خوردی یک از یک دریغ نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ
دد و دام را نیست از ما گریز نه ما را برآزار ایشان ستیز
به وقت نیاز آهو و غرم و گور ز درها در آیند ما را به زور
از آن جمله چون در شکار آوریم به مقدار حاجت بکار آوریم
دگرها که باشیم از آن بی نیاز نداریمشان از در و دشت باز
نه بسیار خواریم چون گاو و خر نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر
خوریم آن قدر مایه از گرم و سرد که چندان دیگر توانیم خورد
ز ما در جوانی نمیرد کسی مگر پیر کو عمر دارد بسی
چومیرد کسی دل نداریم تنگ که درمان آن درد ناید به چنگ
پس کس نگوئیم چیزی نهفت که در پیش رویش نیاریم گفت
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد فغان بر نیاوریم کان را که خورد
بهرسان که ما را رسد خوب و زشت سر خود نتابیم از آن سرنوشت
بهرچ آفریننده کردست راست نگوئیم کین چون و آن از کجاست
کسی گیرد از خلق با ما قرار که باشد چو ما پاک و پرهیزگار
چو از سیرت ما دگرگون شود ز پرگار ما زود بیرون شود
سکندر چو دید آن چنان رسم و راه فرو ماند سرگشته بر جایگاه
کز آن خوبتر قصه نشنیده بود نه در نامه خسروان دیده بود
به دل گفت ازین رازهای شگفت اگر زیرکی پند باید گرفت
نخواهم دگر در جهان تاختن به هر صید گه دامی انداختن
مرا بس شد از هر چه اندوختم حسابی کزین مردم آموختم
همانا که پیش جهان آزمای جهان هست ازین نیک مردان بجای
بدیشان گرفتست عالم شکوه که اوتاد عالم شدند این گروه
اگر سیرت اینست ما برچه ایم وگر مردم اینند پس ما که ایم
فرستادن ما به دریا و دشت بدان بود تا باید اینجا گذشت
مگر سیرگردم ز خوی ددان در آموزم آیین این بخردان
گر این قوم را پیش ازین دیدمی به گرد جهان بر نگردیدمی
به کنجی در از کوه بنشستمی به ایزد پرستی میان بستمی
ازین رسم نگذشتی آیین من جز این دین نبودی دگر دین من
چو دید آن چنان دین و دین پروری نکرد از بنه یاد پیغمبری
چو در حق خود دیدشان حق شناس درود و درم دادشان بی قیاس
از آن مملکت شادمان بازگشت روان کرد لشگر چو دریا به دشت
زرنگین علمهای دیبای روم وشی پوش گشته همه مرز و بوم
بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ پراکنده لشگر چومور و ملخ
بهرجا که او تاختی بارگی رهاندی بسی کس ز بیچارگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی دل تنگ را چاره نیست بجز سازکان هست و بیغاره نیست

ای موسیقی‌دان، برای دلِ گرفته و غمگینِ من چاره‌ای جز ساز و نوای موسیقی وجود ندارد؛ چرا که هیچ وسیله‌ی دیگری برای تسلای این اندوه در دسترس نیست.

نکته ادبی: بیغاره: به معنای پناه و چاره؛ اینجا به معنای راه حل به کار رفته است.

دماغ مرا کز غم آمد به جوش به ابریشم ساز کن حلقه گوش

ذهنِ مرا که از شدت غم به جوش آمده، با نوایِ موسیقیِ برآمده از ساز (سازِ ابریشمین) آرام کن.

نکته ادبی: حلقه گوش: کنایه از شنیدن و توجه کردن است.

چو در خانه خویش رفت آفتاب ز گرمی شد اندام شیران کباب

هنگامی که خورشید به خانه خود (اوج) رسید، گرمای آن به قدری زیاد شد که گویی اندام شیران در آتش کباب شد.

نکته ادبی: شیران: استعاره از قدرتمندان و دلاوران که در برابر گرمای شدید تاب نمی‌آورند.

تبشهای باحوری از دستبرد ز روی هوا چرک تری سترد

تابش‌های خورشید (باحوری) که از دستبرد و غلبه‌اش بود، هرگونه رطوبت و نمِ روی هوا را خشک کرد.

نکته ادبی: باحوری: واژه‌ای کهن در اشاره به گرمای شدید خورشید؛ ستردن: زدودن و پاک کردن.

گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ بلاله ستان اندر افتاد مرگ

گیاه دانه خود را گشود و برگ‌هایش خشکید، گویی در دشتِ گل‌های لاله، مرگ سایه افکنده بود.

نکته ادبی: مرگ افتادن: کنایه از خشکیدگی و پژمردنِ طبیعت بر اثر گرما.

بجوشید در کوه و صحرا بخار شکر خنده زد میوه بر میوده دار

بخار در کوه و صحرا جوشید و بالا رفت، و میوه‌ها بر درختان از شدت گرما شکفتند و خندیدند.

نکته ادبی: شکرخنده زدن میوه: تشخیص (انسان‌انگاری) و استعاره از رسیدن میوه‌ها بر اثر گرمای زیاد.

ز هامون سوی کوه شد عندلیب به غربت همی گفت چیزی غریب

بلبل از دشتِ گرم به سمت کوه رفت و در آن غربت و دوری، از درد و رازی غریب سخن می‌گفت.

نکته ادبی: هامون: دشت و بیابان؛ عندلیب: نمادِ ناله و سوز و گداز.

به گوش اندرش از هوای تموز نوای چکاوک نیامد هنوز

چون گرمای ماهِ تموز (تیرماه) شدید بود، هنوز صدایِ چکاوک به گوش نمی‌رسید.

نکته ادبی: تموز: نام ماه در تقویم سریانی، معادل تابستانِ بسیار گرم.

درفشنده خورشید گردون نورد ز باد خزان نیش عقرب نخورد

خورشیدِ درخشان که گردون را طی می‌کند، از وزشِ باد خزان گزندی ندید.

نکته ادبی: نیش عقرب: کنایه از آسیب‌های سخت؛ عقرب استعاره از بادهای سردِ پاییزی است.

شب و روز می گشت در چین و زنگ به دود افکنی طشت آتش به چنگ

خورشید شب و روز در حرکت بود و گویی با طشتی از آتش در دست، دودی به پا می‌کرد.

نکته ادبی: چین و زنگ: کنایه از شرق و غرب عالم؛ طشت آتش: استعاره از خورشید.

چو شیران درید از سردست زور گهی ساق گاو و گهی سم گور

شدت گرما همانند شیری درنده، از شدتِ قدرت، ساقِ گاو و سمِ گورخر را می‌درید.

نکته ادبی: این بیت اغراق در شدتِ گرما و خرابی‌های ناشی از آن است.

در ایام با حور و گرمای گرم که از تاب خورشید شد سنگ نرم

در روزگارِ گرمای شدید و خورشیدِ سوزان، چنان تابشی بود که سنگ‌های سخت نیز نرم می‌شدند.

نکته ادبی: سنگ نرم شدن: مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ گرمای هوا.

سکندر ز چین رای خرخیز کرد در خواب را تنگ دهلیز کرد

اسکندر از چین به سویِ خرخیز (سرزمین‌های شمالی) حرکت کرد و راهِ دراز و دشوار را بر خود کوتاه کرد.

نکته ادبی: تنگ دهلیز کردن: کنایه از پیمودنِ سریع و کوتاه کردنِ مسیر.

رها کرد خاقان چین را به جای دگر باره سوی سفر کرد رای

خاقانِ چین را در جایگاهش رها کرد و دوباره تصمیم به سفر گرفت.

نکته ادبی: رای کردن: تصمیم گرفتن و قصدِ سفر کردن.

بسی گنج در پیش خاقان کشید وز آنجا سپه در بیابان کشید

گنج‌های فراوانی را نزد خاقان برد و سپس سپاه را از آنجا به سوی بیابان کشید.

نکته ادبی: اشاره به گشایش‌های اسکندر در سرزمین‌های شرقی.

فرو کوفت بر کوس دولت دوال ز مشرق درآمد به حد شمال

بر طبلِ دولت و پادشاهی کوبید و از سمتِ شرق به سوی شمال حرکت کرد.

نکته ادبی: کوس دولت: کنایه از اعلامِ رسمیِ حرکت و پیروزی.

بیابان و ریگ روان دید و بس نه پرنده دروی نه جنبنده کس

در آن بیابان تنها شن‌های روان بود و بس؛ نه پرنده‌ای در آن پرواز می‌کرد و نه انسانی در آن جنبشی داشت.

نکته ادبی: توصیف بیابانِ خشک و خالی از سکنه.

بسی رفت و کس در بیابان ندید همان راه را نیز پایان ندید

سپاهیان بسیار راه رفتند اما کسی را در آن بیابان نیافتند و پایانِ آن مسیر نیز معلوم نبود.

نکته ادبی: حکایت از بی‌پایانی و هولناکیِ بیابان.

زمین دید رخشان و از رخنه دور درو ریگ رخشنده مانند نور

زمین را درخشان و پر از حفره (رخنه) دیدند که ریگ‌هایش مانند نور می‌درخشید.

نکته ادبی: رخنه: شکاف‌ها و پستی و بلندی‌های زمین.

به شه گفت رهبر که این ریگ پاک همه نقره شد نقرهٔ تابناک

رهبر به پادشاه گفت که این ریگ‌های پاک، همگی به نقره تبدیل شده‌اند، نقره‌ای تابان.

نکته ادبی: تبدیل ریگ به نقره، نشان‌دهنده‌ی ثروتِ فریبنده در بیابان است.

به اندازه بردار ازین راه گنج نه چندان که محمل کش آید به رنج

به اندازه نیاز از این ثروت بردار، نه آن‌قدر که مرکب و بارکش را به رنج و سختی بیندازد.

نکته ادبی: تأکید بر اعتدال در جمع‌آوری ثروت.

به لشگر مگوور نه از عشق سیم گران بار گردند و یابند بیم

به سپاه نگو که این‌ها نقره هستند؛ چرا که با دیدنِ طلا و سیم، طمع می‌کنند، بارشان سنگین می‌شود و دچار هراس خواهند شد.

نکته ادبی: عشق سیم: کنایه از طمعِ ثروت‌اندوزی.

همه بارشه بود پر زر ناب بدان نقره نامد دلش را شتاب

اگرچه همه بارِ شاه از طلای ناب بود، اما او برای آن نقره‌ها نیز شتابی در دل نداشت.

نکته ادبی: بی‌اعتنایی پادشاه به ثروت که نشان از حکمت اوست.

ولیک آرزو درمنش کار کرد ازو اشتری چند را بار کرد

با این حال، آرزویِ درونی بر او چیره شد و دستور داد تا چند شتر را از آن نقره‌ها بار کنند.

نکته ادبی: درمنش: درون و باطن انسان که می‌تواند محلِ وسوسه باشد.

بدان راه می رفت چون باد تیز هوا را ندید از زمین گرد خیز

با سرعتِ باد در آن راه حرکت می‌کردند و به دلیلِ گرد و غبار، آسمان را از زمین تشخیص نمی‌دادند.

نکته ادبی: گرد خیز: بلند شدن گرد و غبار که مانع دید است.

به یک هفته ننشست بر جامه گرد که از نقره بود آن زمین را نورد

تا یک هفته بر لباس‌هایشان گرد و غباری ننشست، چون زمینِ آنجا سراسر از نقره بود (و خاک نداشت).

نکته ادبی: اشاره به پاکیزگی و ماهیتِ فلزیِ خاکِ آن منطقه.

تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم

گویی زمین و آبِ آن بیابان به دو نیم تقسیم شده بود؛ نیمی از آن جیوه بود و نیمی دیگر نقره.

نکته ادبی: سیماب: جیوه؛ در اینجا نشان از ماهیتِ عجیبِ آن سرزمین دارد.

نه در سیمش آرام شایست کرد نه سیماب را نیز شایست خورد

نه در آن نقره می‌توانستند آرام گیرند و نه آن جیوه (سیماب) قابل خوردن و استفاده بود.

نکته ادبی: بی‌فایده بودنِ ثروت و طبیعت در شرایطِ اضطرار.

ز سودای ره کان نه کم درد بود سوادی بدان سیم در خورد بود

از رنجِ راه که خود دردی بزرگ بود، همین مقدار نقره برایشان کافی و به اندازه بود.

نکته ادبی: سودا: در اینجا به معنی رنج و غمِ ناشی از سختیِ سفر است.

کجا چشمه ای بود مانند نوش در آن آب سیماب را بود جوش

چشمه‌ای که آبش همچون شرابِ گوارا بود، در آن آب، جیوه (سیماب) می‌جوشید.

نکته ادبی: سیماب جوشیدن در آب، نشان از آلودگیِ آب به مواد معدنی است.

چو شورش نبودی در آب زلال ز سیماب کس را نبودی ملال

اگر در آبِ زلالِ آن چشمه، تلاطم و شورشی نبود، کسی از وجودِ جیوه در آن ناخشنود نمی‌شد.

نکته ادبی: اشاره به پنهان بودنِ خطر در ظاهرِ فریبنده.

بخوردندی آن آبها را دلیر که آب از زبر بود و سیماب زیر

سپاهیان شجاعانه آن آب را می‌نوشیدند، چرا که آب در سطح بود و جیوه در عمق (زیر).

نکته ادبی: دلیری در اینجا به معنایِ بی‌احتیاطیِ ناشی از تشنگی است.

چو شورش در آب آمدی پیش و پس نخوردندی آن آب را هیچ کس

اما زمانی که آب متلاطم می‌شد و جیوه بالا می‌آمد، دیگر کسی جرأتِ نوشیدنِ آن را نداشت.

نکته ادبی: شورش: تلاطم و آشفتگیِ آب.

وگر خوردی از راه غفلت کسی نماندی درو زندگانی بسی

و اگر کسی از روی غفلت آن آبِ آلوده را می‌نوشید، عمرش به درازا نمی‌کشید.

نکته ادبی: اشاره به سمی بودنِ آب و جیوه.

بفرمود شه تا چو رای آورند در آن آب دانش به جای آورند

شاه دستور داد تا چاره‌ای بیندیشند و با استفاده از دانش و تدبیر، آبِ پاک را از آن جدا کنند.

نکته ادبی: رای: تدبیر و اندیشه؛ دانش: راه حلِ علمی.

چنان برکشند آب را زابگیر که ساکن بود آب جنبش پذیر

آب را چنان از مخزن (آبگیر) بکشند که آبِ ساکنِ بالایِ جیوه، بر اثرِ حرکت و جنبش، آلوده نشود.

نکته ادبی: توصیفِ یک روشِ فنی برای تصفیه آب.

بدین گونه یک ماه رفتند راه بسی مردم از تشنگی شد تباه

به این ترتیب یک ماه در آن مسیر حرکت کردند و در این راه، بسیاری از مردم بر اثر تشنگی جان باختند.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ طاقت‌فرسایِ سفر.

رسیدند از آن مفرش سیم سود به خاکی کزاو بودشان زاد بود

سرانجام از آن سرزمینِ نقره‌فام گذشتند و به خاکی رسیدند که مایه حیات و زاد و توشه‌شان بود.

نکته ادبی: زاد: توشه و مایه زندگی؛ اشاره به رسیدن به مقصد.

نهادند برخاک رخسار پاک که خاکی نیاساید الا به خاک

صورت‌های خود را بر آن خاکِ پاک گذاشتند، زیرا هیچ‌کس جز با تکیه بر خاک (زمین)، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ انسان با خاک و طبیعت.

پدید آمد آرامگاهی زدور چنان کز شب تیزه تابنده هور

از دور مکانی آرامش‌بخش پدیدار شد، درست مانندِ طلوعِ خورشید در تاریکیِ شب.

نکته ادبی: هور: خورشید؛ تشبیه برای نشان دادنِ امیدِ تازه.

بر افراخته طاقی از تیغ کوه که از دیدنش در دل آمد شکوه

طاقی بلند از قله‌ی کوه برافراشته بود که دیدنِ عظمتش، در دلِ هر بیننده‌ای شکوه و هراس می‌افکند.

نکته ادبی: طاق: بنایی عظیم در بالای کوه.

به بالای آن طاق پیروزه رنگ کشیده کمر کوهی از خاره سنگ

بر فرازِ آن طاقِ فیروزه‌ای، کوهی از سنگ‌های سخت به شکلِ کمرکش (کمربند) قرار داشت.

نکته ادبی: پیروزه رنگ: استعاره از رنگِ آسمان یا بناهایِ عالی.

گروهی بر آن کوه دین پروران مسلمان و فارغ ز پیغمبران

گروهی از دین‌داران بر آن کوه زندگی می‌کردند؛ مسلمانانی که از قیدِ تعلقات دنیوی و پیامبران (زمانه خود) فارغ بودند.

نکته ادبی: فارغ ز پیغمبران: استعاره از اینکه در مرتبه‌ای از عرفان بودند که بی‌واسطه می‌اندیشیدند.

به الهام یزدان ز روی قیاس در احوال خود گشته یزدان شناس

آن‌ها با الهام از خداوند و با قدرتِ تعقل و قیاس، به مرتبه‌ی شناختِ خداوند رسیده بودند.

نکته ادبی: یزدان‌شناس: کسانی که با تفکر به معرفتِ الهی رسیده‌اند.

چو دیدند سیمای اسکندری پذیرا شدندش به پیغمبری

هنگامی که سیما و وقارِ اسکندر را دیدند، او را به عنوانِ پیامبر و رهبرِ خود پذیرفتند.

نکته ادبی: سیمای اسکندری: نشان از ابهت و بزرگیِ او.

به تعلیم او خاطر آراستند وزو دانش و داد درخواستند

با راهنمایی او ذهنِ خود را آراستند و از او درخواستِ دانش و دادگری کردند.

نکته ادبی: خاطر آراستن: تزکیه نفس و پیراستنِ ذهن از آلودگی‌ها.

سکندر برایشان در دین گشاد بجز دین و دانش بسی چیز داد

اسکندر دریچه‌ای از دین و حقیقت را به روی آن‌ها گشود و علاوه بر دانش و دین، چیزهایِ بسیاری به آن‌ها بخشید.

نکته ادبی: در دین گشادن: هدایت کردن و راهنمایی به سوی حقیقت.

چو دیدند شاهی چنان چاره ساز به چاره گری در گشادند باز

وقتی دیدند که شاه چنین تدبیرگر و چاره‌ساز است، آن‌ها نیز دریچه‌ای از چاره‌گری و حکمت را به روی او گشودند.

نکته ادبی: اشاره به تبادلِ خرد میانِ اسکندر و آن حکیمان.

که شفقت برای داور دستگیر براین زیر دستان فرمان پذیر

گفتند که دلسوزی برای زیردستانِ مطیع و فرمان‌بردار، وظیفه‌ی پادشاهی است که به یاریِ خداوند تکیه دارد.

نکته ادبی: داور: خدا؛ دستگیر: یاری‌کننده.

پس این گریوه در این سنگلاخ یکی دشت بینی چو دریا فراخ

سپس به او گفتند که در پسِ این گردنه‌ی سخت و زمینِ سنگلاخ، دشتی وسیع همچون دریا خواهی دید.

نکته ادبی: گریوه: گردنه و راهِ صعب‌العبور.

گروهی در آن دشت یاجوج نام چو ما آدمی زاده و دیو فام

گروهی در آن دشت ساکن‌اند که یاجوج نام دارند؛ موجوداتی که ظاهری شبیه به آدمیزاد دارند اما خوی و رفتارشان دیوسان و وحشی است.

نکته ادبی: دیو فام استعاره از زشتی و پلیدی است.

چو دیوان آهن دل الماس چنگ چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ

دلهایی سخت چون آهن و چنگال‌هایی تیز چون الماس دارند و در بدذاتی و چهره، مانند گرگانِ درنده و آشفته‌حال هستند.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای توصیف ویژگی‌های ظاهری و درونی یاجوجیان.

رسیده ز سر تا قدم مویشان نبینی نشانی تو از رویشان

تمام بدنشان از سر تا پا پوشیده از مو است، به گونه‌ای که چهره‌ی آن‌ها را نمی‌توانی تشخیص دهی.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز برای نمایش وحشی‌گری.

به چنگال و دندان همه چون دده به خون ریختن چنگ و دندان زده

در درندگی به حیوانات شباهت دارند و همواره آماده‌ی خون‌ریزی و آسیب رساندن هستند.

نکته ادبی: دده به معنای حیوان درنده و وحشی است.

بگیرند هنگام تک باد را به ناخن بسنبند پولاد را

آنچنان قدرتمندند که حتی باد را در پروازش می‌گیرند و با ناخن‌های خود فلز را سوراخ می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت ماورایی و مخرب.

همه در خرام و خورش ناسپاس نه بینی در ایشان کس ایزد شناس

رفتارشان همواره ناسپاسانه است و هیچ نشانه‌ای از خداشناسی یا معنویت در میان آنان دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: ناسپاس در اینجا به معنای فاقد شعور و آگاهی اخلاقی است.

زهر طعمه ای کان بود جستنی طعامی ندارند جز رستنی

خوراکشان محدود به گیاهان است و هرچه در طبیعت یافت شود، از گیاهان می‌خورند.

نکته ادبی: رستنی در اینجا به معنای نباتات و گیاهان خودرو است.

ندارند جز خواب و جز خورد کار نمیرد یکی تا نزاید هزار

کارشان تنها خوردن و خوابیدن است؛ آنچنان زاد و ولد می‌کنند که قبل از مرگِ یکی، هزاران تن جایگزینش می‌شوند.

نکته ادبی: کنایه از تکثیر و طغیان بی‌رویه جمعیت.

گیائیست آنجا زمین خیزشان چو بلبل بود دانه تیزشان

گیاهی در آن سرزمین می‌روید که غذای اصلی آن‌هاست و دانه آن گیاه مانند بلبل، کوچک و نوک‌تیز است.

نکته ادبی: توصیف دقیق جغرافیای خیالی متن.

از آن هر شبان روز بهری خورند همانجا بخسبند و درنگذرند

هر روز و شب بخشی از آن گیاه را می‌خورند و در همان‌جا می‌مانند و از آن سرزمین خارج نمی‌شوند.

نکته ادبی: دلالت بر بومی بودن و وابستگی مطلق به مکان.

چو بر آفتاب افکند ماه جرم بجوشنده برخود به کردار کرم

وقتی ماه در برابر خورشید قرار می‌گیرد و ماه‌گرفتگی رخ می‌دهد، یاجوجیان مانند کرم‌های بی‌قرار به جوش و خروش می‌افتند.

نکته ادبی: اشاره به یک باور قدیمی یا اسطوره‌ای درباره واکنش این قوم به خسوف.

خورند آنچه یابند بی ترس و بیم بدین گونه تا ماه گردد دو نیم

بدون هیچ ترسی، هر چه پیدا کنند می‌خورند و این رویه تا زمانی که ماه‌گرفتگی تمام شود، ادامه دارد.

نکته ادبی: اشاره به حرص و ولع پایان‌ناپذیر آنان.

چو گیرد گمی ماه ناکاسته شره گردد از جمله برخاسته

وقتی ماه کامل می‌شود و گرفتگی پایان می‌یابد، حرص و طمع آن‌ها نیز پایان می‌پذیرد.

نکته ادبی: شره به معنای حرص و طمع شدید است.

فتد سال تا سال از ابر سیاه ستمکاره تنینی آن جایگاه

گاه سال‌ها می‌گذرد و اژدهایی ستمگر از میان ابرها در آن مکان ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: تنین به معنای اژدها یا موجودی عظیم‌الجثه است.

به اندازه آنک در دشت و کوه از او سیر کردند چندان گروه

به اندازه‌ای که گروه‌های بزرگی از یاجوجیان در آن دشت و کوه حضور دارند، از آن اژدها تغذیه می‌کنند.

نکته ادبی: روایت اسطوره‌ای از منبع تغذیه آنان.

به امید آن کوه دریا ستیز که اندازدش ابر سیلاب ریز

آن‌ها به امید آن کوه و دریای خروشان هستند که ابر باران‌زا آن اژدها را فرو بریزد.

نکته ادبی: اشاره به وابستگی تقدیرگرایانه یاجوج به حوادث طبیعی.

چو آواز تندر خروش آورند زمین را ز دوزخ به جوش آورند

هنگامی که صدای رعد و برق بلند می‌شود، آن‌ها نیز خروش برمی‌آورند و زمین را به تکاپو و جوشش وا می‌دارند.

نکته ادبی: هم‌صدایی با طبیعت خشمگین.

ز سرمستی خون آن اژدها کنند آب و دانه یکی مه رها

آن‌ها از سرمستیِ حاصل از خون آن اژدها، مدتی طولانی آسوده می‌شوند و به خوردن آب و دانه مشغول می‌شوند.

نکته ادبی: خون اژدها کنایه از غنیمتی است که به دست می‌آورند.

دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ نباشند بیمار تا روز مرگ

غذای دیگری جز ریشه و برگ گیاهان ندارند و تا پایان عمر به هیچ بیماری دچار نمی‌شوند.

نکته ادبی: نمایشِ سرسختی و جان‌سختیِ این قوم.

چو میرد از ایشان یکی آن گروه خورندش همانسان در آن دشت و کوه

وقتی یکی از آن‌ها می‌میرد، گروه دیگر او را همان‌جا در دشت و کوه می‌خورند.

نکته ادبی: تأکید بر توحش و آدم‌خواری آنان.

نه مردار ماند در آن خاک شور نه کس مرده ای نیز بیند نه گور

نه جسد مرده‌ای در آن خاک شور باقی می‌ماند و نه کسی گور و نشانی از مردگان می‌بیند.

نکته ادبی: آدم‌خواری به عنوان ابزار پاکسازی محیط.

جز این یک هنر نیست کان آب و خاک ز مردار دورست و از مرده پاک

تنها هنرشان همین است که این آب و خاک از آلودگی مردار و جسد پاک باقی می‌ماند.

نکته ادبی: طنز تلخ؛ تنها ویژگی مثبت آن‌ها از روی غریزه است نه اخلاق.

بهر مدت آرند بر ما شتاب کنند آشیانهای ما را خراب

آن‌ها پس از مدتی به سرزمین ما هجوم می‌آورند و آشیانه‌های ما را ویران می‌کنند.

نکته ادبی: تغییر زاویه دید به روایت قربانیان.

ز ما گوسپندان به غارت برند خورشهای ما هر چه باشد خورند

گوسفندان ما را غارت می‌کنند و هرچه مواد غذایی داریم، می‌خورند.

نکته ادبی: توصیفِ خسارت‌های مادی.

ز گرگ آن چنان کم گریزد گله کزان گرگساران سگ مشغله

گله‌ها از گرگ کمتر از آنچه از یاجوجیان می‌ترسند، گریزانند و حتی سگ‌های گله نیز از این قوم هراسانند.

نکته ادبی: تشبیه برتری درندگی یاجوج بر گرگ.

چو درما به کشتن ستیز آورند بکوشند و بر ما گریز آورند

وقتی برای کشتار به ما حمله‌ور می‌شوند، ما را مجبور به نبرد و سپس گریز می‌کنند.

نکته ادبی: توصیف درماندگی قربانیان.

گریزیم از ایشان بر این کوه سخت به کردار پرندگان بر درخت

ما همچون پرندگان که روی درخت پناه می‌گیرند، به کوه‌های سخت پناه می‌بریم.

نکته ادبی: تشبیهِ تحقیرآمیزِ وضعیتِ انسان در برابر قدرتِ یاجوج.

ندارند پائی چنان آن گروه که ما را درارند از آن تیغ کوه

آن‌ها پایی ندارند که بتوانند از کوه‌های بلند بالا بیایند و ما را تعقیب کنند.

نکته ادبی: اشاره به نقطه ضعف فیزیکی یاجوج.

به دفع چنان سخت پتیاره ای ثوابت بود گر کنی چاره ای

برای دفع چنین دشمن سرسختی، بسیار ثواب دارد اگر چاره‌ای بیندیشی.

نکته ادبی: درخواستِ استمداد از اسکندر.

چو بشنید شه حکم یا جوج را که پیل افکند هر یکی عوج را

وقتی پادشاه حکم و سرشت یاجوج را شنید که هر یک از آنان قدرتی عظیم داشتند.

نکته ادبی: عوج به معنای موجودی عظیم و قدرتمند است.

بدان گونه سدی ز پولاد بست که تا رستخیزش نباشد شکست

سدی از فولاد بنا کرد که تا روز قیامت شکست‌ناپذیر باشد.

نکته ادبی: اشاره به سد اسکندر در اسطوره‌ها.

چو طالع نمود آن بلند اختری که شد ساخته سد اسکندری

وقتی بخت و اقبال بلندِ پادشاه همراه شد، سد اسکندری با موفقیت ساخته شد.

نکته ادبی: تأکید بر شانس و توفیق الهی یا پادشاهی.

از آن مرحله سوی شهری شتافت که بسیار کس جست و آن را نیافت

اسکندر از آن منطقه به سوی شهری حرکت کرد که بسیاری به دنبالش بودند اما نیافته بودند.

نکته ادبی: حرکت به سوی سرزمینی ناشناخته و آرمانی.

دگر باره در کار عالم روی روان شد سراپردهٔ خسروی

دوباره به کارهای کشورداری پرداخت و لشکریانش حرکت کردند.

نکته ادبی: سراپرده خسروی کنایه از شکوه پادشاهی.

بر آن کار چون مدتی برگذشت بتازید یک ماه بر کوه و دشت

پس از مدتی که گذشت، یک ماه در کوه و دشت تاختند.

نکته ادبی: اشاره به مسافت طولانی.

پدید آمد آراسته منزلی که از دیدنش تازه شد هر دلی

مکانی آراسته و زیبا نمایان شد که دیدنش دل هر بیننده‌ای را تازه می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ ورود به مدینه فاضله.

جهاندار با ره بسیچان خویش ره آورد چشم از ره آورد پیش

اسکندر با یارانش به آنجا رسید و آنچه دید، بسیار فراتر از حد انتظارش بود.

نکته ادبی: ره‌آورد در اینجا به معنای توشه راه یا نتیجه سفر است.

دگرگونه دید آن زمین را سرشت هم آب روان دید هم کار و کشت

ماهیت آن سرزمین را متفاوت دید؛ هم آب روان داشت و هم کشاورزی و آبادانی.

نکته ادبی: سرشت به معنای طبیعت و ذات مکان.

همه راه بر باغ و دیوار نی گله در گله کس نگهدارنی

همه جا باغ و دیوار بود و گله‌های فراوان بدون نگهبان در دشت‌ها رها بودند.

نکته ادبی: نشانه‌ای از امنیت مطلق در آن سرزمین.

ز لشگر یکی دست برزد فراخ کزان میوه ای برگشاید ز شاخ

یکی از سربازان دست دراز کرد تا میوه‌ای از شاخه بچیند.

نکته ادبی: شروعِ آزمونِ اخلاقی.

نچیده یکی میوه تر هنوز ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز

هنوز میوه را نچیده بود که از خشکیِ آن، بدنش مانند کمان خمیده و بیمار شد.

نکته ادبی: مجازاتِ الهی یا طبیعی برای تعدی به حق دیگران.

سواری دگر گوسپندی گرفت تبش کرد و زان کار بندی گرفت

سوار دیگری گوسفندی را گرفت، بلافاصله تب کرد و در آن کار گرفتار شد.

نکته ادبی: نظمِ اخلاقیِ حاکم بر طبیعتِ آن مکان.

سکندر چو زین عبرت آگاه گشت ز خشک و ترش دست کوتاه گشت

اسکندر وقتی از این درس عبرت آگاه شد، دستور داد که کسی به اموال مردم دست‌درازی نکند.

نکته ادبی: دست کوتاه کردن کنایه از پرهیز از تعرض.

بفرمود تا هر که بود از سپاه ز باغ کسان دست دارد نگاه

به سپاهیان فرمان داد تا از دست‌اندازی به باغ‌ها و اموال دیگران خودداری کنند.

نکته ادبی: فرمانِ اخلاقیِ فرمانده.

چو لختی گراینده شد در شتاب گذر کرد از آن سبزه و جوی آب

وقتی کمی جلوتر رفتند، از آن سبزه و جوی آب عبور کردند.

نکته ادبی: ادامه مسیر در سرزمینِ عدالت.

پدیدار شد شهری آراسته چو فردوسی از نعمت و خواسته

شهری آراسته و زیبا مانند بهشت پدیدار شد که از نعمت و ثروت سرشار بود.

نکته ادبی: فردوسی در اینجا نمادِ باغ بهشت و کمال است.

چو آمد به دروازه شهر تنگ ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ

هنگامی که به دروازه‌ی شهر رسیدند، هیچ دری از چوب یا آهن یا سنگ ندیدند.

نکته ادبی: نمادِ امنیتِ درونی که نیاز به دروازه ندارد.

در آن شهر شد باتنی چند پیر همه غایت اندیش و عبرت پذیر

وارد شهر شدند و چند پیرمرد را دیدند که اهل خرد و عبرت‌گیری بودند.

نکته ادبی: غایت‌اندیش به معنای عاقبت‌اندیش است.

دکانها بسی یافت آراسته درو قفل از جمله برخاسته

دکان‌های زیادی را دیدند که آراسته بودند، اما هیچ قفلی بر آن‌ها نبود.

نکته ادبی: نشانه اوجِ سلامتِ اخلاقیِ جامعه.

مقیمان آن شهر مردم نواز به پیش آمدندش به صد عذر باز

ساکنان آن شهر که مردمی مهربان بودند، با عذرخواهی و احترام به استقبالش آمدند.

نکته ادبی: نشانه فرهنگ بالای ساکنان شهر.

فرود آوریدندش از ره به کاخ به کاخی چو مینوی مینا فراخ

او را از راه به کاخی راهنمایی کردند؛ کاخی که مانند آسمان فیروزه‌ای وسیع و باشکوه بود.

نکته ادبی: مینوی مینا استعاره از آسمان نیلگون است که به زیبایی و فراخی کاخ اشاره دارد.

بسی خوان نعمت برآراستند نهادند و خود پیش برخاستند

سفره‌ای از نعمت‌های گوناگون چیدند و پس از آماده‌سازی، خود به نشانه احترام و تواضع عقب ایستادند.

نکته ادبی: خوان نعمت ترکیب اضافی به معنای سفره‌ای پر از برکت و روزی است.

پرستش نمودند با صد نیاز زهی میزبانان مهمان نواز

با کمال فروتنی و نیاز به درگاه حق، از او پذیرایی کردند؛ چه میزبانان مهمان‌نوازی بودند.

نکته ادبی: زهی یک شبه‌جمله برای تحسین و شگفتی است.

چو پذرفت شه نزلشان را به مهر بدان خوب چهران برافروخت چهر

وقتی پادشاه با مهربانی پذیرایی آن‌ها را قبول کرد، چهره آن مردمِ نیک‌سیرت از خوشحالی درخشید.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه و غذایی است که برای مهمان آماده می‌کنند.

بپرسیدشان کاین چنین بی هراس چرائید و خود را ندارید پاس

شاه از آن‌ها پرسید که چرا این‌گونه بدون ترس زندگی می‌کنید و مراقب خود نیستید؟

نکته ادبی: پاس داشتن کنایه از محافظت و مراقبت کردن است.

بدین ایمنی چون زیبد از گزند که بر در ندارد کسی قفل و بند

چگونه چنین ایمنی و امنیتی ممکن است که هیچ‌کس بر درِ خانه‌اش قفل و بندی نمی‌زند؟

نکته ادبی: زیبد فعل مضارع از مصدر زیبیدن به معنای سزاوار بودن است.

همان باغبان نیست در باغ کس رمه نیز چوپان ندارد ز پس

حتی باغبان در باغ کسی حضور ندارد و گله‌های گوسفند نیز چوپانی به دنبال خود ندارند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده نبودِ ناظر و محافظ در آن جامعه است.

شبانی نه و صد هزاران گله گله کرده بر کوه و صحرا یله

چوپانی نیست اما صدها هزار گله وجود دارد که در کوه و صحرا آزادانه رها شده‌اند.

نکته ادبی: یله به معنای رها و آزاد است.

چگونست و این ناحفاظی ز چیست حفاظ شما را تولا به کیست

این وضع چگونه است و دلیل این بی‌محافظی چیست؟ پشتیبان و نگهدار شما کیست؟

نکته ادبی: تولا به معنای دوستی و در اینجا به معنی پناه و پشتیبانی است.

بزرگان آن داد پرور دیار دعا تازه کردند بر شهریار

بزرگان آن دیار که پرورش‌یافتگانِ دادگری بودند، برای پادشاه دعای خیر کردند.

نکته ادبی: دادپرور به معنای کسی است که عدالت را می‌پروراند و اجرا می‌کند.

که آن کس که بر فرقت افسر نهاد بقای تو بر قدر افسر دهاد

گفتند: کسی که بر سر تو تاج پادشاهی نهاده است، بقا و عمرت را به اندازه شکوهِ آن تاج طولانی کند.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی و قدرت است.

خدا باد در کارها یاورت هنر سکه نام نام آورت

خداوند در همه کارها یاور تو باشد و هنر و دانش تو، سکه‌ای باشد که نامت را جاودان سازد.

نکته ادبی: سکه نام آوردن کنایه از شهرت و آوازه نیک است.

چو پرسیدی از حال ما نیک و بد بگوئیم شه را همه حال خود

اکنون که از احوال خوب و بد ما پرسیدی، همه حقیقت حال خود را برای پادشاه بازمی‌گوییم.

نکته ادبی: اشاره به صداقت و یکرنگی آن‌ها در پاسخگویی دارد.

چنان دان حقیقت که ما این گروه که هستیم ساکن درین دشت و کوه

بدان که حقیقتِ زندگیِ ما گروه ساکن در این دشت و کوه، این است که...

نکته ادبی: استفاده از عبارت چنان دان حقیقت برای تأکید بر راستگویی است.

گروهی ضعیفان دین پروریم سرموئی از راستی نگذریم

ما گروهی ضعیف اما خداترس هستیم و حتی به اندازه سرِ مویی از مسیر راستی منحرف نمی‌شویم.

نکته ادبی: سرمویی از راستی نگذشتن کنایه از دقت و پایبندی کامل به صداقت است.

نداریم بر پردهٔ کج بسیچ بجز راست بازی ندانیم هیچ

هیچ‌گونه نقشه‌ای برای کج‌روی و فریب نداریم و جز صداقت، روش دیگری نمی‌دانیم.

نکته ادبی: بسیچ به معنای آمادگی و قصد برای انجام کاری است.

در کجروی برجهان بسته ایم ز دنیا بدین راستی رسته ایم

ما راه کج‌روی در دنیا را بسته‌ایم و به واسطه همین صداقت، از دام‌های دنیا نجات یافته‌ایم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده زهد و آزادگی از تعلقات دنیوی است.

دروغی نگوئیم در هیچ باب به شب باژگونه نبینیم خواب

در هیچ شرایطی دروغ نمی‌گوییم و حتی در خواب‌های شبانه‌مان نیز پریشانی و گناه نمی‌بینیم.

نکته ادبی: باژگونه دیدن خواب کنایه از آشفتگی ذهنی و دوری از باطن پاک است.

نپرسیم چیزی کزو سود نیست که یزدان از آن کار خشنود نیست

سوالی نمی‌کنیم که سودی در آن نباشد، چرا که خداوند از کارهای بیهوده خشنود نیست.

نکته ادبی: اشاره به پرهیز از فضولی و کارهای لغو دارد.

پذیریم هرچ آن خدائی بود خصومت خدای آزمائی بود

هر آنچه از جانب خدا باشد می‌پذیریم؛ چرا که دشمنی کردن با تقدیر الهی، نوعی آزمودن خداست که بیهوده است.

نکته ادبی: خدای آزمایی کنایه از گستاخی در برابر اراده الهی است.

نکوشیم با کردهٔ کردگار پرستنده را با خصومت چکار

با تقدیر خداوند نمی‌جنگیم؛ زیرا کسی که خود را بنده و پرستنده خدا می‌داند، نباید با خالق ستیزه کند.

نکته ادبی: پرستنده به معنای بنده و عارف است.

چو عاجز بود یار یاری کنیم چو سختی رسد بردباری کنیم

اگر کسی عاجز و ناتوان باشد به او کمک می‌کنیم و اگر سختی و مصیبتی به ما برسد، صبوری پیشه می‌کنیم.

نکته ادبی: تقابل عجز و یاری، و سختی و بردباری در این بیت نمایان است.

گر از ما کسی را زیانی رسد وزان رخنه ما را نشانی رسد

اگر از ما زیانی به کسی برسد و به خاطر آن، آسیبی به ما بازگردد...

نکته ادبی: توضیحِ مسئولیت‌پذیری در قبال خطاهای احتمالی.

بر آریمش از کیسه خویش کام به سرمایه خود کنیمش تمام

از مال خود خسارتش را جبران می‌کنیم و با سرمایه شخصی خود، کار او را راست و درست می‌کنیم.

نکته ادبی: به کام رساندن کنایه از رفع نیاز و به نتیجه رساندن کار است.

ندارد ز ما کس زکس مال بیش همه راست قسمیم در مال خویش

هیچ‌کس از ما دارایی بیشتری نسبت به دیگری ندارد و مال دنیا را به عدالت بین خود تقسیم می‌کنیم.

نکته ادبی: راست قسمیم کنایه از عدالت و برابری در تقسیم است.

شماریم خود را همه همسران نخندیم بر گریه دیگران

خود را هم‌تراز می‌دانیم و اگر کسی گریه کند، ما هرگز به او نمی‌خندیم (همدردی می‌کنیم).

نکته ادبی: تاکید بر همبستگی اجتماعی و رعایت اخلاق انسانی.

ز دزدان نداریم هرگز هراس نه در شهر شحنه نه در کوی پاس

از دزدان هیچ ترسی نداریم؛ نه در شهر نیاز به پلیس داریم و نه در کوی و برزن به نگهبان.

نکته ادبی: شحنه به معنای مامور انتظامی یا داروغه است.

ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز ز ما دیگران هم ندزدند نیز

ما از کسی چیزی نمی‌دزدیم و دیگران نیز از ما چیزی سرقت نمی‌کنند.

نکته ادبی: بازتابِ امنیتِ ناشی از اخلاق عمومی است.

نداریم در خانها قفل و بند نگهبان نه با گاو و با گوسفند

در خانه‌ها قفل و بستی نداریم و حیواناتمان (گاو و گوسفند) نیز نگهبانی نمی‌خواهند.

نکته ادبی: این توصیف نشانگرِ نبودِ ترس از دستبرد است.

خدا کرد خردان ما را بزرگ ستوران ما فارغ از شیر و گرگ

خداوند بزرگی را در خردِ ما نهاده است و حیوانات ما از شر شیر و گرگ در امان هستند.

نکته ادبی: اشاره به تسخیر طبیعت توسط انسانِ خداجو است.

اگر گرگ بر میش ما دم زند هلاکش در آن حال بر هم زند

اگر گرگی قصد گوسفند ما را کند، بلافاصله نابود می‌شود.

نکته ادبی: تعبیر شاعرانه از حمایت الهی در طبیعت.

گر از کشت ماکس برد خوشه ای رسد بر دلش تیری از گوشه ای

اگر کسی بخواهد حتی خوشه‌ای از محصول ما را به ناحق ببرد، از جایی ناشناخته دچار مجازات می‌شود.

نکته ادبی: تیری از گوشه ای کنایه از مجازات غیبی و الهی است.

بکاریم دانه گه کشت و کار سپاریم کشته به پروردگار

ما بذر می‌کاریم و سپس کشت خود را به خداوند می‌سپاریم.

نکته ادبی: مفهومِ توکل در کشاورزی را بیان می‌کند.

نگردیم بر گرد گاورس و جو مگر بعد شش مه که باشد درو

نگرانِ کم و زیاد شدنِ محصول نیستیم، مگر پس از شش ماه که زمان برداشت است.

نکته ادبی: گاورس نوعی ارزن است که به کنایه از زراعت استفاده شده.

به ما از آنچه بر جای خود می رسد یکی دانه را هفتصد می رسد

به لطف الهی، از آن‌چه می‌کاریم، برکتی می‌رسد که یک دانه به هفتصد دانه تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ الهی در قرآن (مثل دانه گندم که هفت خوشه می‌دهد) است.

چنین گریکی کارو گر صد کنیم توکل بر ایزد نه بر خود کنیم

چه یک کار انجام دهیم و چه صد کار، توکل ما بر خداست و نه بر توانِ خودمان.

نکته ادبی: تاکید بر نقش توکل در موفقیت اعمال انسان.

نگهدار ما هست یزدان و بس به یزدان پناهیم و دیگر به کس

نگهدار ما فقط خداوند است و به او پناه می‌بریم و نه به هیچ کسِ دیگری.

نکته ادبی: این بیت اوجِ زهد و یکتاپرستی است.

سخن چینی از کس نیاموختیم ز عیب کسان دیده بر دوختیم

سخن‌چینی از کسی یاد نگرفته‌ایم و چشمان خود را بر عیوب دیگران بسته‌ایم.

نکته ادبی: دیده بر دوختن کنایه از نادیده گرفتن و اغماض است.

گر از ما کسی را رسد داوری کنیمش سوی مصلحت یاوری

اگر میان ما داوری و اختلافی پیش آید، با خیرخواهی و مصلحت به یکدیگر کمک می‌کنیم تا حل شود.

نکته ادبی: داوری به معنای اختلاف و نزاع است.

نباشیم کس را به بد رهنمون نجوئیم فتنه نریزیم خون

کسی را به کار بد راهنمایی نمی‌کنیم، به دنبال فتنه نیستیم و خون کسی را نمی‌ریزیم.

نکته ادبی: نفی خشونت و فتنه در جامعه آرمانی.

به غم خواری یکدگر غم خوریم به شادی همان یار یکدیگریم

در غم یکدیگر شریکیم و در شادی‌ها نیز یار هم هستیم.

نکته ادبی: نمایانگر همدلی اجتماعی است.

فریب زر و سیم را در شمار نباریم و ناید کسی را به کار

فریبِ پول و طلا را نمی‌خوریم و آن را در شمارِ داراییِ ارزشمند نمی‌آوریم.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزشی ثروت دنیوی در نظر آنان.

نداریم خوردی یک از یک دریغ نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ

هیچ چیزی را از یکدیگر دریغ نمی‌کنیم و برای یک سنگ هم با کسی با زور و شمشیر نمی‌جنگیم.

نکته ادبی: جو سنگی کنایه از چیزهای بسیار بی‌ارزش است.

دد و دام را نیست از ما گریز نه ما را برآزار ایشان ستیز

حیوانات وحشی از ما نمی‌گریزند و ما نیز با آن‌ها ستیز و آزاری نداریم.

نکته ادبی: اشاره به صلح کلی با طبیعت.

به وقت نیاز آهو و غرم و گور ز درها در آیند ما را به زور

هنگامی که نیاز داشته باشیم، حیواناتی مثل آهو و قوچ و گورخر، خود به سمت ما می‌آیند.

نکته ادبی: اشاره به هماهنگیِ غریزی طبیعت با انسان‌های پاک سرشت.

از آن جمله چون در شکار آوریم به مقدار حاجت بکار آوریم

از میان آن‌ها هرچه را شکار کنیم، تنها به اندازه نیازِ خودمان استفاده می‌کنیم.

نکته ادبی: نقدِ زیاده‌خواهی در شکار کردن.

دگرها که باشیم از آن بی نیاز نداریمشان از در و دشت باز

بقیه را که به آن‌ها نیاز نداریم، در دشت و صحرا رها می‌کنیم.

نکته ادبی: احترام به چرخه حیات و پرهیز از اسراف.

نه بسیار خواریم چون گاو و خر نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر

مانند حیوانات حریص (گاو و خر) بسیار نمی‌خوریم، اما از خوردنِ غذای پاک هم امتناع نمی‌کنیم.

نکته ادبی: تعادل در تغذیه را نشان می‌دهد.

خوریم آن قدر مایه از گرم و سرد که چندان دیگر توانیم خورد

فقط به اندازه‌ای می‌خوریم که انرژیِ کافی برای خوردنِ وعده بعدی داشته باشیم.

نکته ادبی: اشاره به قناعت و پرهیز از پرخوری.

ز ما در جوانی نمیرد کسی مگر پیر کو عمر دارد بسی

در میان ما کسی در جوانی نمی‌میرد، مگر پیرمردی که عمر بسیاری کرده است.

نکته ادبی: کنایه از سلامتی و طول عمر به دلیل سبک زندگی سالم و معنوی است.

چومیرد کسی دل نداریم تنگ که درمان آن درد ناید به چنگ

هنگامی که کسی می‌میرد، اندوهگین نمی‌شویم؛ زیرا مرگ دردی است که درمانی برای آن وجود ندارد و نمی‌توان بر آن چیره شد.

نکته ادبی: دل تنگ شدن کنایه از غمگین و اندوهگین شدن است.

پس کس نگوئیم چیزی نهفت که در پیش رویش نیاریم گفت

درباره هیچ‌کس سخنی در نهان نمی‌گوییم که نتوانیم آن را آشکارا و در پیش روی خودش بازگو کنیم.

نکته ادبی: اشاره به پرهیز از غیبت و دورویی در معاشرت.

تجسس نسازیم کاین کس چه کرد فغان بر نیاوریم کان را که خورد

به دنبال جستجو در کارهای دیگران نیستیم تا بدانیم چه کرده‌اند و برای آنچه دیگران از دست داده‌اند، فریاد و فغان برنمی‌آوریم.

نکته ادبی: تجسس در اینجا به معنای کنجکاوی در احوالات و اسرار شخصی دیگران است.

بهرسان که ما را رسد خوب و زشت سر خود نتابیم از آن سرنوشت

همان‌طور که نیک و بدِ روزگار برای ما پیش می‌آید، ما نیز در برابر سرنوشت مقاومت نمی‌کنیم و از آنچه مقدر شده، روی برنمی‌گردانیم.

نکته ادبی: سر تافتن کنایه از سرپیچی و نارضایتی است.

بهرچ آفریننده کردست راست نگوئیم کین چون و آن از کجاست

در برابرِ هرآنچه خداوندِ آفریننده تقدیر کرده و درست شمرده است، چون و چرا نمی‌کنیم و نمی‌پرسیم که چرا چنین شد یا ریشه‌اش از کجاست.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم در برابر قضای الهی.

کسی گیرد از خلق با ما قرار که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

تنها با کسی همنشین می‌شویم و پیمان دوستی می‌بندیم که همچون ما پاک‌دامن و پرهیزگار باشد.

نکته ادبی: قرار گرفتن در اینجا به معنای عهد و پیمان مودت است.

چو از سیرت ما دگرگون شود ز پرگار ما زود بیرون شود

هرگاه کسی از روش و سیرتِ ما فاصله بگیرد و تغییر کند، او را از دایره همنشینی خود بیرون می‌کنیم.

نکته ادبی: پرگار استعاره از دایره دوستی و محدوده سلوک اخلاقی است.

سکندر چو دید آن چنان رسم و راه فرو ماند سرگشته بر جایگاه

اسکندر چون این شیوه زندگی و رسومِ آنان را دید، حیران و سرگشته بر جای خود ماند.

نکته ادبی: اسکندر به عنوان نمادِ فاتحِ دنیوی در برابرِ عرفانِ ساکنان این سرزمین قرار گرفته است.

کز آن خوبتر قصه نشنیده بود نه در نامه خسروان دیده بود

زیرا هرگز پیش از این، داستانی به این زیبایی نشنیده بود و در کتاب‌های پادشاهان نیز چنین چیزی نخوانده بود.

نکته ادبی: نامه خسروان استعاره از تاریخ‌نامه‌های ملوک و سلاطین است.

به دل گفت ازین رازهای شگفت اگر زیرکی پند باید گرفت

با خود اندیشید که اگر کسی دانا و زیرک باشد، باید از این رازهای شگفت‌انگیز پند و درس بگیرد.

نکته ادبی: زیرکی در اینجا به معنای هوشمندی و خردمندی است.

نخواهم دگر در جهان تاختن به هر صید گه دامی انداختن

دیگر نمی‌خواهم در جهان به لشکرکشی و جنگ بپردازم و برای به چنگ آوردنِ هر شکار و هر هدفی، دامی بگسترم.

نکته ادبی: تاختن کنایه از یورش‌های نظامی و کشورگشایی است.

مرا بس شد از هر چه اندوختم حسابی کزین مردم آموختم

آنچه تا به امروز از مال و منال اندوخته‌ام برایم کافی است و درسی که از این مردم آموختم، برای من بس است.

نکته ادبی: اشاره به انصراف از حرصِ دنیا.

همانا که پیش جهان آزمای جهان هست ازین نیک مردان بجای

به راستی که در برابرِ خدای جهان‌آفرین، زمین به واسطه وجودِ چنین مردانِ نیک‌سیرتی است که پابرجا و استوار مانده است.

نکته ادبی: جهان‌آزمای در اینجا به معنای خالقِ عالم است.

بدیشان گرفتست عالم شکوه که اوتاد عالم شدند این گروه

این گروه در حقیقت ستون‌های جهان هستند که عالم به واسطه وجود آنان شکوه و اعتبار یافته است.

نکته ادبی: اوتاد جمع وَتَد به معنای میخ است و در عرفان به اولیای بزرگی گفته می‌شود که جهان به واسطه آنان برقرار است.

اگر سیرت اینست ما برچه ایم وگر مردم اینند پس ما که ایم

اگر شیوه زندگیِ واقعی این است، پس ما در حال انجام چه کاری هستیم و اگر انسان‌های حقیقی اینان هستند، پس ما که هستیم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای ابراز تردید در درستیِ مسیر گذشته خویش.

فرستادن ما به دریا و دشت بدان بود تا باید اینجا گذشت

شاید فرستاده شدنِ ما به این دریاها و دشت‌ها، فقط به این خاطر بوده که از اینجا گذر کنیم و این حقیقت را دریابیم.

نکته ادبی: تا باید اینجا گذشت اشاره به این است که هدف، رسیدن به معرفت بوده است.

مگر سیرگردم ز خوی ددان در آموزم آیین این بخردان

امیدوارم از خوی ددان و درندگان رها شوم و آیینِ خردمندانه این حکیمان را بیاموزم.

نکته ادبی: ددان استعاره از خوی وحشی‌گری و جنگ‌طلبی است.

گر این قوم را پیش ازین دیدمی به گرد جهان بر نگردیدمی

اگر این مردم را پیش از این دیده بودم، هرگز دور دنیا برای کشورگشایی نمی‌گشتم.

نکته ادبی: حسرت خوردن بر عمرِ سپری شده در راهِ باطل.

به کنجی در از کوه بنشستمی به ایزد پرستی میان بستمی

در گوشه‌ای از کوهستان کنج‌نشین می‌شدم و تمامِ همت و وجودم را وقف پرستشِ پروردگار می‌کردم.

نکته ادبی: کنج گرفتن کنایه از گوشه‌نشینی و زهد است.

ازین رسم نگذشتی آیین من جز این دین نبودی دگر دین من

از این رسم و آیینِ آنان پا فراتر نمی‌گذاشتم و دینی جز این آیینِ خردمندانه نمی‌گزیدم.

نکته ادبی: دین در اینجا به معنای طریقت و روش زندگی است.

چو دید آن چنان دین و دین پروری نکرد از بنه یاد پیغمبری

اسکندر چون چنان دین‌داری و ایزدپرستی‌ای در آنان دید، دیگر به یادِ ادعای پیامبری و افتخارات دنیوی نیفتاد.

نکته ادبی: نکرد از بنه یاد پیغمبری اشاره به کنار گذاشتنِ غرورِ سلطنتی و ادعاهای بزرگ است.

چو در حق خود دیدشان حق شناس درود و درم دادشان بی قیاس

چون دید که آنان حقیقت‌شناس و عارفِ حق هستند، هدایا و درهم‌های بی‌شماری به آنان بخشید.

نکته ادبی: حق‌شناس در اینجا به معنای عارف و کسی است که حق را می‌شناسد.

از آن مملکت شادمان بازگشت روان کرد لشگر چو دریا به دشت

از آن سرزمین با دلی شاد بازگشت و لشکر عظیم خود را همچون دریایی خروشان به سوی دشت‌ها به حرکت درآورد.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به دریا نشان‌دهنده عظمت و گستردگی آن است.

زرنگین علمهای دیبای روم وشی پوش گشته همه مرز و بوم

با پرچم‌های رنگینِ دیبای رومی، سراسرِ آن مرز و بوم پوشیده از شکوه و جلال شد.

نکته ادبی: وشی از پارچه‌های زربفت و گرانبهاست که نشانِ ثروت است.

بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ پراکنده لشگر چومور و ملخ

لشکر او چنان در کوه‌ها و بیشه‌ها پراکنده بود که گویی همچون مور و ملخ، زمین را پر کرده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه کثیر بودنِ لشکر به مور و ملخ.

بهرجا که او تاختی بارگی رهاندی بسی کس ز بیچارگی

به هر جا که او اسبِ خود را می‌راند، بسیاری از مردم را از چنگالِ بیچارگی و رنج نجات می‌داد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.