خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

نظامی
مغنی مدار از غنا دست باز که این کار بی ساز ناید بساز
کسی را که این ساز یاری کند طرب بادلش سازگاری کند
خوشا نزهت باغ در نوبهار جوان گشته هم روز و هم روزگار
بنفشه طلایه کنان گرد باغ همان نرگس آورده بر کف چراغ
ز خون مغز مرغان به جوش آمده دل از جوش خون در خروش آمده
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو خروس صراحی ز خون تذرو
به رقص آمده آهوان یکسره زدشت آمد آواز آهو بره
بساط گل افکنده برطرف جوی به رامشگری بلبلان نغز گوی
نسیم گل و نالهٔ فاخته چو یاران محرم بهم ساخته
چه خوشتر در این فصل ز آواز رود وزآن آب گل کز گل آید فرود
سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ فروهشته گیسو به گیسوی چنگ
بسی ساز ابریشم از ناز او دریده بر ابریشم ساز او
سخنهای برسخته بر بانگ ساز تو گوئی و او گوید از چنگ باز
ازو بوسه وز تو غزالهای تر یکی چون طبرزد یکی چون شکر
به بوسه غزلهای تر میدهی طبرزد ستانی شکر میدهی
دلم باز طوطی نهاد آمدست که هندوستانش به یاد آمدست
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد برآمیخت شنگرف با لاجورد
گیاخواره را گل ز گردن گذشت نفیر گوزن آمد از کوه و دشت
گل تر برون آمد از خار خشک بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
به عنبر خری نرگس خوابناک چو کافور ترسر برون زد ز خاک
به فصلی چنان شاه ایران و روم زویرانی آمد به آباد بوم
دگرباره بر مرز هندوستان گذر کرد چون باد بر بوستان
وز آنجا به مشرق علم برفراخت یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت
از آن راه چون دوزخ تافته کزو پشت ماهی تبش یافته
درآمد به آن شهر مینو سرشت که ترکانش خوانند لنگر بهشت
بهاری درو دید چون نوبهار پرستش گهی نام او قندهار
عروسان بت روی در وی بسی پرستندهٔ بت شده هر کسی
در آن خانه از زر بتی ساخته بر او خانه گنج پرداخته
سرو تاج آن پیکر دلربای برآورده تا طاق گنبد سرای
دو گوهر به چشم اندرون دوخته چو روشن دو شمع برافروخته
فروزنده در صحن آن تازه باغ ز بس شب چراغی به شب چون چراغ
بفرمود شه تا برآرند گرد ز تمثال آن پیکر سالخورد
زر و گوهرش برگشایند زود که با بت زیان بود و با خلق سود
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ سوی شاه شد کرده ابرو فراخ
به گیسو غبار از ره شاه رفت بسی آفرین کرد بر شاه و گفت
که شاه جهان داور دادگر که از خاور اوراست تا باختر
به زر و به گوهر ندارد نیاز که گیتی فروزست و گردن فراز
دگر کین بت از گفتهٔ راستان فریبنده دارد یکی داستان
اگر شاه فرمان دهد در سخن فرو گویم آن داستان کهن
جهاندار فرمود کان دل نواز گشاید در درج یاقوت باز
دگر ره پری پیکر مشک خال گشاد از لب چشمه آب زلال
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ که زرین درختست و پیروزه شاخ
از آن پیش کایین بت خانه داشت یکی گنبد نیم ویرانه داشت
دو مرغ آمدند از بیابان نخست گرفته دو گوهر به منقار چست
نشستند بر گنبد این سرای ز فیروزی و فرخی چون همای
همه شهر مانده در ایشان شگفت که چون شاید آن مرغکان را گرفت
برین چون برآمد زمانی دراز فکندند گوهر پریدند باز
بزرگان که این مملکت داشتند بر آن گوهر اندیشه بگماشتند
طمع بردل هر کسی کرد راه که بر گوهر او را بود دستگاه
پدید آمد اندر میان داوری خرد کردشان عاقبت یاوری
بر آن رفت میثاق آن انجمن که از بهر بت خانهٔ خویشتن
بتی ساختند آن همه زر در او بجای دو چشم آن دو گوهر در او
دری کان ره آورد مرغ هواست گرش آسمان برنگیرد رواست
ز خورشید گیرد همه دیده نور ز ما کی کند دیده خورشید دور
چراغی که کوران بدان خرمند در او روشنان باد کمتر دمند
مکن بیوه ای چند را گرم داغ شب بیوگان را مکن بی چراغ
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد یت بی زبان را شه آزاد کرد
نبشت از بر پیکر آن نگار که با داغ اسکندرست این شکار
چو دید آن پری رخ که دارای دهر بر آن قهرمانان نیاورد قهر
یکی گنج پوشیده دادش نشان کزو خیزه شد چشم گوهر کشان
شه آن گنج آکنده را برگشاد نگه داشت برخی و برخی بداد
دگر ره ز مینوی روحانیان درآورد سر با بیابانیان
بسی راند بر شوره و سنگلاخ گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ
بهر بقعه ای کادمی زاد دید به ایشان سخن گفت و زیشان شنید
ز یزدان پرستی خبر دادشان ز دین توتیای نظر دادشان
ز پرگار مشرق زمین بر زمین دگر ره درآمد به پرگار چین
چو خاقان خبر یافت از کار او برآراست نزلی سزاوار او
به درگاه شاه آمد آراسته جهان پرشد از گنج و از خواسته
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد شهش حشمتی بیش از اندازه کرد
چو ز آمیزش این خم لاجورد کبودی درآمد به دیبای زرد
نشستند کشور خدایان بهم سخن شد زهر کشوری بیش و کم
پس آنگه شد روزگاری دراز همه عهدها تازه کردند باز
پذیرفت خاقان ازو دین او درآموخت آیات و آیین او
دگر روز چون مهر بر مهر بست قراخان هندو شد آتش پرست
سکندر به خاقان اشارت نمود کزین مرحله کوچ سازیم زود
مرا گفت اگر چند جائیست گرم به دریا نشستن هوائیست نرم
بدان تا چو آهنگ دریا کنم در او نیک و بد را تماشا کنم
شگفتی که باشد به دریای ژرف ببینم نمودارهای شگرف
به شرطی که باشی تو همراه من برافروزی از خود گذرگاه من
پذیرفت خاقان که دارم سپاس گرایم سوی راه باره شناس
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی که قاصد کند راه را جستجوی
به نیک اختری روزی از بامداد که شب روز را تاج بر سر نهاد
چنان رای زد تاجدار جهان که پوید سوی راه با همراهان
تنی ده هزار از سپه برگزید کزو هر یکی شاه شهری سزید
بنه نیز چندانکه خوار آمدش به مقدار حاجت به کار آمدش
دگر مابقی را ز گنج و سپاه یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه
همان خان خانان به خدمتگری جریده به همراهی و رهبری
به اندازه او نیز برداشت برگ سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ
سپه نیز با او تنی ده هزار خردمند و مردانه و مرد کار
عزیمت سوی مشرق انگیختند همه ره زر مغربی ریختند
به عرض جنوبی نمودند میل شکارافکنان هر سوئی خیل خیل
چهل روز رفتند از این گونه راه نبردند پهلو به آرامگاه
چو نزدیک آب کبود آمدند به پایین دریا فرود آمدند
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند علمها به انجم برافراختند
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف که دریا کناریست اینجا شگرف
عروسان آبی چو خورشید و ماه همه شب برآیند از آن فرضه گاه
براین ساحل آرام سازی کنند غناها سرایند و بازی کنند
کسی کو به گوش آورد سازشان شود بیهش از لطف آوازشان
درین بحر بیتی سرایند و بس که در هیچ بحری نگفتست کس
همه شب بدینسان درین کنج کوه طرب می کنند آن گرامی گروه
چو بر نافهٔ صبح بو میبرند به آب سیه سر فرو میبرند
جهاندار فرمود تا یکدو میل کند لشگر از طرف دریا رحیل
چو شب نافه مشک را سرگشاد ستاره در گنج گوهر گشاد
ملک خواند ملاح را یک تنه روان گشت بی لشگر و بی بنه
بر آن فرضه گه خیمه ای زد ز دور که گوهر ز دریا برآورد نور
در آن لعبتان دید کز موج آب علم بر کشیدند چون آفتاب
پراکنده گیسو براندام خویش زده مشک بر نقرهٔ خام خویش
سرائیده هر یک دگرگون سرود سرودی نو آیین تر از صد درود
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش جگر گرم شد خون به جوش آمدش
بر آن لحن و آواز لختی گریست دیگر باره خندید کان گریه چیست
شگفتی بود لحن آن زیر و بم که آن خنده و گریه آرد بهم
ملک را چو شد حال ایشان درست دگر باره شد باز جای نخست
چودیبای چین بر فک زد طراز شد از صوف روزی جهان بی نیاز
به استاد کشتی چنین گفت شاه که کشتی در افکن بدین موجگاه
در این آب شوریده خواهم نشست که رازی خدا را در این پرده هست
خطرناکی کار دانسته ام شدن دور ازو کم توانسته ام
اگر پرسی از عقل آموزگار به کاری دواند مرا روزگار
نگهبان کشتی پذیرنده گشت درآورد کشتی به دریا زدشت
شه کاردان گشت کشتی گرای فروماند خاقان چین را به جای
نمودش که تا نایم اینجا فراز نباید که گردی تو زین جای باز
ندانم درین راه کمبودگی هلاکم دواند به آسودگی
گرآیم ترا خود شوم حق گزار وگرنه تو دانی و ترتیب کار
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد کسی را که بگذاشت بدورد کرد
درافکند کشتی به دریای چین که دیدست دریای کشتی نشین
از آن همرهان به کار آمده ببرد آنچه بود اختیار آمده
ز چندان حکیمان عیسی نفس بلیناس فرزانه را برد و بس
سوی ژرفی آمد ز دریا کنار به دریای مطلق درافکند بار
جهان در جهان راند بر آب شور جهان میدواندش زهی دست زور
چو یک چند کشتی روان شد درآب پدید آمد ان میل دریا شتاب
که سوی محیط آب جنبش نمود همان ز آمدن بازگشتش نبود
نواحی شناسان آب آزمای هراسنده گشتند از آن ژرف جای
زرهنامه چون بازجستند راز سوی باز پس گشتن آمد نیاز
جزیره یکی گشت پیدا ز دور درفشنده مانند یک پاره نور
گرفتند لختی در آنجا قرار زمیل محیطی همه ترسگار
ز پیران کشتی یکی کاردان چنین گفت با شاه بسیار دان
که این مرحله منزلی مشکلست به رهنامه ها در پسین منزلت
دلیری مکن کاب این ژرف جای بسوی محیطست جنبش نمای
اگر منزلی رخت از آنسو بریم از آن سوی منزل دگر نگذریم
سکندر چو زین حالت آگاه گشت کزان میلگه پیش نتوان گذشت
طلسمی بفرمود پرداختن اشارت کنان دستش افراختن
کزین پیشتر خلق را راه نیست از آنسوی دریا کس آگاه نیست
چو زینسان طلسمی مسین ریختند ز رکن جزیره برانگیختند
که هر کشتیی کارد آنجا شتاب طلسمش نماید اشاره به آب
کز اینجای برنگذرد راه کس ره آدمی تا بداینجاست بس
به تعلیم او کاردانان راز دگر باره ز آن راه گشتند باز
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت در آن تعبیه راز یزدان شناخت
به فرزانه این همه رنجبرد طفیل چنین شغل باید شمرد
بدان تا طلسمی مهیا کنند مرابین که چون خضر دریا کنند
به فرمان کشتی کش چاره ساز جهان جوی از آن میلگه گشت باز
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند غلط بود منزل خبر داشتند
پدید آمد از دور کوهی بلند ز گرداب در کنج آن کوه بند
در آن بند اگر کشتیی تاختی درو سال ها دایره ساختی
برون نامدی تا نگشتی خراب نرستی کسی زنده ز آن بند آب
چو استاد کشتی بدان خط رسید به پرگار کشتی خط اندر کشید
فرو برد لنگر به پائین کوه برون رفت و با او برون شد گروه
به بالای آن بندگاه ایستاد ز پیوند و فرزند می کرد یاد
جهاندار گفتش چه بد یافتی که روی از جهان پاک برتافتی
خبر داد شه را شناسای کار از آن بند دریای ناسازگار
که هر کشتیی کو بدینجا رسید ازین بندگه رستگاری ندید
خردمند خواند ورا کام شیر که چون کام شیرست بر خون دلیر
نه بس بود ما را خطرهای آب قضای دگر کرد بر ما شتاب
به بیماری اندر تب آمد پدید رخ ریش را آبله بردمید
اگر راه پیشین خطرناک بود که از رفتن آینده را باک بود
کنون در خطرگاه جان آمدیم ز باران سوی ناودان آمدیم
همان چاره باشد کزین تیغ کوه به خشگی برون جان برند این گروه
به قیصور می گردد این راه باز وز آنجا به چین هست راهی دراز
ز دریا بهست آن ره دور دست که دوری و دیریش را چاره هست
مثل زد سکندر در آن کوهسار که دیر و درست آی و انده مدار
ز فرزانه کاردان بازجست که رایی در اندیشه داری درست؟
که آن رای پیروز یاری دهد به کشتی ره رستگاری دهد
پذیرفت فرزانه که اقبال شاه کند رهنمونی مرا سوی راه
اگر سازد این جا شهنشه درنگ طلسمی برارم ازین روی سنگ
کنم گنبدی زو برانگیزمش یکی طبل در گردن آویزمش
کسی کو در آن گنبد آرد قرار بر آن طبل زخمی زند استوار
به ژرفی رسد کشتی از بندگاه به آیین پیشین درافتد به راه
غریب آمد این شعبده شاه را که فرزانه چون سازد این راه را
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت بجای آورد آشکار و نهفت
ز بایستنیهای او هر چه خواست همه آلت کار او کرد راست
به استاد کاری خداوند هوش در آن بازی سخت شد سخت کوش
یکی گنبد افراخت از خاره سنگ پذیرای او شد به افسون و رنگ
طلسمی مسین در وی انگیخته به گردن درش طبلی آویخته
به شه گفت چون گنبد افراختم طلسمی و طبلی چنین ساختم
در انداز کشتی بدان بند آب بزن طبل تا چون نماید شتاب
شه آن کاردان را که کشتی رهاند بفرمود تا کشتی آنجا رساند
چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد ز دیوانگی گشت چون دیو باد
شه آمد سوی گنبد سنگ بست به طبل آزمائی دوالی به دست
بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل برآمد چو بانگ پر جبرئیل
برون جست کشتی ز گرداب تنگ در آن جای گردش نماندش درنگ
شه از مهر آن کار سر دوخته چو مهر بهاری شد افروخته
ز شادی به فرزانه چاره سنج بسی تحفها داد از مال و گنج
دگرگونه در دفتر آرد دبیر ز رهنامهٔ ره شناسان پیر
که آن کام شیر از حد بابلست سخن چون دو قولی بود مشکلست
ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود همانا که مشکل نباشد سرود
ز دانا پژوهیدم این راز را کز آن طبل پیدا کن آواز را
خبر داد دانای هیئت شناس به اندازهٔ آن که بودش قیاس
که چون کشتی افتد در آن کنج کوه یکی ماهی آید زبانی شکوه
زند دایره گرد کشتی درآب پس او کند تیز کشتی شتاب
بدان تا چو کشتی بدرد زهم بلا دیدگان را کشد در شکم
چو آن طبل رویین گرگینه چرم به ماهی رساند یک آواز نرم
هراسان شود ماهی از بانگ تیز سوی ژرف دریا نماید گریز
روان گردد آب از برو یال او کند میل کشتی به دنبال او
بدین فن رهد کشتی از تنگنای نداند دگر راز را جز خدای
شه از بازی آن طلسم شگرف گراینده شد سوی دریای ژرف
بران کوه دیگر نبودش درنگ سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ
چو هندوی شب زین رواق کبود رسن بست بر فرضه هفت رود
برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد رسن بازی هندوان پیشه کرد
در این غم که بر طبل کشتی گرای که زخمی زند کو نماند بجای
چنین کرد لطف خدا یاوری که حاجت نبودش بدان داوری
کسی کو کند داروی چشم ساز به داروی چشمش نباشد نیاز
بسی تب زده قرص کافور کرد نخورده شد آن تب چو کافور سرد
دوا کردن از بهر درد کسان به سازنده باشد سلامت رسان
شتابنده ملاح چالاک چنگ به کشتی در آمد چو پویان نهنگ
شکنجه گشاد از ره بادبان ستون را قوی کرد کام و زبان
برافراخت افزار کشتی بساز بدان ره که بود آمده گشت باز
روان کرد کشتی به آب سیاه به کم مدت آمد سوی فرضه گاه
خلایق ز کشتی برون آمدند ز شادی رها کن که چون آمدند
چو اسکندر آمد ز دریا به دشت گذشته بسر بربسی برگذشت
برآسود بر خاک از آن ترس و باک غم و درد برد از دل ترسناک
بسی بنده و بندی آزاد کرد ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد
چو خاقان از آن حالت آگاه شد خرامان و خندان سوی شاه شد
ز شکر و شکرانه باقی نماند بسی گنج در پای خسرو فشاند
شه از دل نوازیش در بر گرفت سخنهای پیشینه از سر گرفت
از آن سیلگه وان خطر ساختن طلسمی بدان گونه پرداختن
وزان راه گم کردن آن گروه گرفتار گشتن بدان بند کوه
وزان بر سر کوه بگریختن رهاننده طبلی برانگیختن
چو این قصه بشنید خاقان چین بر اقبال شه تازه کرد آفرین
که با شاه شاهان فلک داد کرد دل خان خانان بدو شاه کرد
جهان را درین آمدن راز بود که شاه جهان چاره پرداز بود
ز هر نیک و هر بد که آید به دشت مرادی در او روی پوشیده هست
خیالی که در پرده شد روی پوش نبیند درو جز خداوند هوش
گر آنجا نپرداختی شهریار زدست که بر خاستی این شمار
جهان از تو دارد گشایندگی ترا در جهان باد پایندگی
چو اسکندر آسوده شد هفته ای نیاورد یاد از چنان رفته ای
جهان تاختن باز یاد آمدش خطرناکی رفته باد آمدش
درای شتر خاست کوچگاه سرآهنگ لشگر در آمد به راه
قلاووز برداشت آهنگ پیش شد از پای محمل کشان راه ریش
زرنگین علمهای گوهر نگار همه روی صحرا شده چون بهار
ز تیغ و سپرهای آراسته گل و سوسن از دشت برخاسته
برآمد بزین شاه گیتی نورد ز گیتی به گردون برآورد گرد
بسوی بیابان روان کرد رخش سپه را زمال و خورش داد بخش
بیابان جوشنده بگرفت پیش که جوشنده دید از هوا مغز خویش
چو ده روز راه بیابان نبشت عمارت پدید آمد و آب و کشت
یکی شهر کافور گون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود
ز خاقان بپرسید کین شهر کیست برهنامه در نام این شهر چیست
نشان داد داننده از کار شهر که شهریست این از جهان تنگ بهر
بجز سیم و زر کان بود خانه خیز دگر چیزها راست بازار تیز
کسی را بود پادشائی در او که بینند فر خدائی دراو
غریبان گریزند ازین جایگاه که وحشت کند روشنان را سیاه
چو خورشید سر برزند زین نطاق برآید ز دریا طراقا طراق
چنان کز چنان نعره هولناک بود بیم کاندر دل آید هلاک
به زیر زمین دخمه دارند بیست که طفلان در آن دخمه دانند زیست
بزرگان در آن حال گیرند گوش وگرنه نه دل پای دارد نه هوش
دل شاه شوریده شد زین شمار ز فرزانه درخواست تدبیر کار
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه که فرمان دهد بامدادن به گاه
کز آن پیش کافغان برآرد خروس برآید ز لشگرگه آواز کوس
تبیره زنان طبل بازی کنند به بانگ دهل زخمه سازی کنند
بدان گونه تا روز گردد بلند به طبل و دهل درنیارند بند
بدان تا ز دریا برآید خروش نیوشنده را مغز ناید به جوش
به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت کزو مغزها میشود لخت لخت
چه بانگست کافغان دهد باد را سبب چیست این بانگ و فریاد را
به شه گفت فرزانه کز اوستاد چنین یاد دارم که هر بامداد
چو بر روی آب اوفتد آفتاب ز گرمی مقبب شود روی آب
پس آوازها خیزد از موج بر که افتند چون کوه بر یکدیگر
به تندی چو تندر شوند آن زمان که تندی همانست و تندر همان
دگرگونه دانا برانداخت رای که سیماب دارد درآن آب جای
چو خورشید جوشان کند آب را به خود در کند جوش سیماب را
دگر باره چون از افق بگذرد بیندازد آنرا که بالا برد
چو سیماب در پستی فتد ز اوج برآید چنان بانگ هایل ز موج
جهان مرزبان کارفرمای دهر در آورد لشگر به نزدیک شهر
فرود آمد آسایش آغاز کرد وزان مرحله برگ ره ساز کرد
مقیمان بقعه چو آگه شدند به کالا خریدن سوی شه شدند
متاعی که در خورد آن شهر بود خریدند اگر نوش اگر زهر بود
زهر نقد کان بود پیرایه شان یکی بیست میکرد سرمایه شان
شه از خاصه خویشتن بی بها بهر مشتری کرد چیزی رها
جداگانه از بهر سالارشان بسی نقد بنهاد در بارشان
چو دانست سالار آن انجمن ره ورسم آن شاه لشگر شکن
فرستاد نزلی به ترتیب خویش خورشها در آن نزل از اندازه بیش
هم از جنس ماهی هم از گوسفند دگر خوردنیها جز این نیز چند
خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست که ناید زما نزل راه تو راست
بیابانیان را نباشد نوا بجز گرمیی کان بود در هوا
بر او کرد شه عرض آیین خویش خبر دادش از دانش و دین خویش
ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس کزان گمرهی گشت یزدان شناس
ز درگاه خود شاه نیک اخترش گسی کرد با خلعتی در خورش
چو سیفور شب قرمزی در نبشت درافتاد ناگاه ازین بام طشت
فروخفت شه با رقیبان راه ز رنج ره آسود تا صبحگاه
چو ریحان صبح از جهان بردمید سر آهنگ فریاد دریا شنید
مگر طشت دوشینه کافتاده بود به وقت سحرگه صدا داده بود
شه از هول آن بانگ زهره شکاف بغرید چون کوس خود در مصاف
بفرمود تا لشگر آشوفتند به یک باره نوبت فرو کوفتند
خروشیدن طبل و فریاد کوس جرس باز کرد از گلوی خروس
به آواز طبلی که برداشتند دگر بانگ را باد پنداشتند
بدین گونه تا سر برآورد چاشت تبیره جهان را در آشوب داشت
همه شهر از آواز آن طبل تیز برآشفته گشتند چون رستخیز
دویدند بر طبل کامد نفیر چو بر طبل دجال برنا و پیر
شگفت آمد آواز آن سازشان که میبود غالب برآوازشان
چو نیمی شد از روز گیتی فروز روان گشت از آنجا شه نیمروز
همه مرد و زن در زمین بوس شاه به حاجت نمودن گرفتند راه
کز این طبلهای شناعت نمای چه باشد که طبلی بمانی بجای
مگر چون خروشان شود ساز او شود بانگ دریا به آواز او
جهاندار در وقت آن دست بوس ببخشیدشان چند خروار کوس
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد که در جنبش آید دهل بامداد
شه آن رسم را نیز بر جای داشت که هر صبحدم با دهل پای داشت
به ماهی کم و بیشتر زان زمین درآمد به آبادی ملک چین
به لشگرگه خویش ره باز یافت فلک را دگر باره دمساز یافت
بیاسود یک ماه از آن خستگی همی کرد عیشی به آهستگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی مدار از غنا دست باز که این کار بی ساز ناید بساز

ای نوازنده دست از ساز و سرود برمدار، چرا که این بزم و شادی بدون آلات موسیقی، آن‌گونه که شایسته است سامان نمی‌یابد.

نکته ادبی: مغنی در اینجا به معنای نوازنده یا خواننده است؛ غنا در ادبیات کهن به معنای موسیقی و سرود است.

کسی را که این ساز یاری کند طرب بادلش سازگاری کند

کسی که از این ساز و موسیقی بهره‌مند شود، طرب و شادی نیز با دل او همراهی و سازگاری خواهد کرد.

نکته ادبی: طرب در اینجا به معنای شادی و نشاط است.

خوشا نزهت باغ در نوبهار جوان گشته هم روز و هم روزگار

چه خوش و دلپذیر است طراوت باغ در فصل بهار، زمانی که هم روزگار و هم تمام ایام، طراوتی دوباره یافته‌اند.

نکته ادبی: نزهت به معنای پاکی و صفا و خرمی است.

بنفشه طلایه کنان گرد باغ همان نرگس آورده بر کف چراغ

گل بنفشه در باغ پیشگام شده و نرگس نیز گویی چراغی به دست گرفته است (اشاره به شکوفایی گل‌ها).

نکته ادبی: طلایه به معنای پیشرو و پیشقراول سپاه است.

ز خون مغز مرغان به جوش آمده دل از جوش خون در خروش آمده

خون در رگ‌های پرندگان به جوش آمده (شور و نشاط بهاری) و دل آن‌ها نیز از این شور و هیجان، به خروش افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به فصل جفت‌گیری و شور و حال پرندگان در بهار.

شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو خروس صراحی ز خون تذرو

خروس با خونی که از شکار تذرو (قرقاول) ریخته، صراحی خود را پر کرده است.

نکته ادبی: خروس صراحی استعاره از سرخی شراب یا سرخیِ رنگ پرندگان است.

به رقص آمده آهوان یکسره زدشت آمد آواز آهو بره

آهوان همگی به رقص و پایکوبی درآمده‌اند و از دشت صدای آهوبره به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به جنب‌وجوش حیوانات در طبیعت بهاری.

بساط گل افکنده برطرف جوی به رامشگری بلبلان نغز گوی

گل‌ها بساط خود را در کنار جویبار گسترده‌اند و بلبلان خوش‌سخن، با آواز خود به رامشگری مشغولند.

نکته ادبی: رامشگر به معنای نوازنده و خواننده است.

نسیم گل و نالهٔ فاخته چو یاران محرم بهم ساخته

نسیم گل و ناله بلبل، همانند دو یار صمیمی، با یکدیگر هماهنگ و همراه شده‌اند.

نکته ادبی: فاخته نوعی پرنده از تیره کبوترسانان است.

چه خوشتر در این فصل ز آواز رود وزآن آب گل کز گل آید فرود

در این فصل، چه چیزی خوش‌تر از صدای رود و آبی که از گلبرگ‌ها به پایین می‌ریزد وجود دارد؟

نکته ادبی: رود به معنای ساز چنگ است.

سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ فروهشته گیسو به گیسوی چنگ

نوازنده تُرک‌نژادی که چشمانی کشیده دارد، گیسوان خود را بر تارهای ساز چنگ رها کرده است.

نکته ادبی: چشم تنگ در ادبیات کلاسیک صفت زیبایی برای اقوام ترک‌نژاد است.

بسی ساز ابریشم از ناز او دریده بر ابریشم ساز او

به دلیل ظرافت و نازک‌دلی او، سازهای ابریشمین بسیاری در دستانش پاره شده است.

نکته ادبی: اشاره به مهارت و در عین حال لطافت نوازنده.

سخنهای برسخته بر بانگ ساز تو گوئی و او گوید از چنگ باز

سخنان موزون نوازنده با آهنگ ساز هماهنگ است، گویی او و ساز با هم سخن می‌گویند.

نکته ادبی: برسخته به معنای سنجیده و موزون است.

ازو بوسه وز تو غزالهای تر یکی چون طبرزد یکی چون شکر

از او بوسه می‌ستانی و در مقابل به او غزل‌های ناب می‌بخشی، یکی مانند قند و دیگری مانند شکر.

نکته ادبی: طبرزد نوعی قند سخت و سفید است.

به بوسه غزلهای تر میدهی طبرزد ستانی شکر میدهی

به ازای بوسه‌هایی که می‌دهی، غزلی شیرین می‌سرایی و در مقابل آن قند و شکر دریافت می‌کنی.

نکته ادبی: تبادل شعر و بوسه در فضای تغزلی.

دلم باز طوطی نهاد آمدست که هندوستانش به یاد آمدست

دلم باز چون طوطی شده است که هوای هندوستان به سرش زده (هوای سفر کرده است).

نکته ادبی: اشاره به طوطی که مرغ هندی است و تمثیل اشتیاق برای بازگشت به وطن.

چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد برآمیخت شنگرف با لاجورد

کوه از گیاهان و گل‌ها آراسته شد و رنگ‌های سرخ و آبی (شنگرف و لاجورد) در هم آمیختند.

نکته ادبی: شنگرف رنگ قرمز و لاجورد رنگ آبی است.

گیاخواره را گل ز گردن گذشت نفیر گوزن آمد از کوه و دشت

گیاهان از گردن حیوانات گیاهخوار گذشت (آنقدر بلند شدند) و صدای فریاد گوزن‌ها از کوه و دشت برخاست.

نکته ادبی: نفیر به معنای صدای بلند و فریاد است.

گل تر برون آمد از خار خشک بنفشه برآمیخت عنبر به مشک

گل‌های تازه از میان خارهای خشک روییدند و بنفشه، عطر عنبر و مشک را با هم درآمیخت.

نکته ادبی: نماد زایش و تجدید حیات.

به عنبر خری نرگس خوابناک چو کافور ترسر برون زد ز خاک

نرگس خواب‌آلود با عطر عنبر، همچون کافورِ مرطوب سر از خاک بیرون آورد.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی نرگس به کافور سفید.

به فصلی چنان شاه ایران و روم زویرانی آمد به آباد بوم

در چنین فصلی، شاه ایران و روم از سرزمینی ویران به سرزمینی آباد گذر کرد.

نکته ادبی: اشاره به سفر پادشاه به مناطق مختلف.

دگرباره بر مرز هندوستان گذر کرد چون باد بر بوستان

او دوباره همانند باد، از مرز هندوستان به سمت بوستان عبور کرد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت شاه به باد برای نشان دادن سرعت.

وز آنجا به مشرق علم برفراخت یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت

و از آنجا در سرزمین مشرق پرچمی برافراشت و ماه (نماد زیبایی یا شکوه) را بر دشت و کوه دواند.

نکته ادبی: علم برفراشتن کنایه از تصرف یا عبور فاتحانه است.

از آن راه چون دوزخ تافته کزو پشت ماهی تبش یافته

از آن راهی که مانند دوزخ داغ بود، پشت ماهی نیز گرمای آن را حس کرد.

نکته ادبی: اغراق در بیان گرمای بیابان.

درآمد به آن شهر مینو سرشت که ترکانش خوانند لنگر بهشت

به آن شهرِ بهشت‌مانند وارد شد، شهری که تُرکان آن را لنگر بهشت می‌نامیدند.

نکته ادبی: مینو سرشت به معنای بهشت‌گونه است.

بهاری درو دید چون نوبهار پرستش گهی نام او قندهار

در آن شهر بهاری دید که مانند نوبهار بود و عبادتگاهی در آنجا بود که نامش قندهار بود.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شهر قندهار.

عروسان بت روی در وی بسی پرستندهٔ بت شده هر کسی

در آنجا دختران بت‌روی بسیاری بودند و هر کس پرستنده بتی بود.

نکته ادبی: اشاره به بت‌کده‌های تاریخی.

در آن خانه از زر بتی ساخته بر او خانه گنج پرداخته

در آن عبادتگاه بتی از طلا ساخته بودند و گنجینه‌های بسیاری در آنجا گرد آورده بودند.

نکته ادبی: اشاره به ثروت معابد قدیم.

سرو تاج آن پیکر دلربای برآورده تا طاق گنبد سرای

سرو و تاج آن پیکر زیبا تا طاق گنبدخانه بالا رفته بود (بسیار بلند بود).

نکته ادبی: توصیف عظمت پیکره بت.

دو گوهر به چشم اندرون دوخته چو روشن دو شمع برافروخته

دو گوهر گرانبها در چشمان بت نشانده بودند که مانند دو شمع روشن می‌درخشید.

نکته ادبی: استفاده از گوهر برای نشان دادن درخشش چشم بت.

فروزنده در صحن آن تازه باغ ز بس شب چراغی به شب چون چراغ

در صحن آن باغ، شب‌چراغ‌ها چنان می‌درخشیدند که گویی در دل شب، خورشید می‌تابید.

نکته ادبی: شب‌چراغ سنگی افسانه‌ای است که در شب نور می‌افشاند.

بفرمود شه تا برآرند گرد ز تمثال آن پیکر سالخورد

شاه دستور داد تا تندیس آن پیکر کهن را تخریب کنند.

نکته ادبی: سالخورد در اینجا به معنای قدیمی و باستانی است.

زر و گوهرش برگشایند زود که با بت زیان بود و با خلق سود

طلا و جواهراتش را زود استخراج کنید، چرا که این بت به ضرر مردم است و ثروتش برای آن‌ها سودمند.

نکته ادبی: نقد خرافه‌پرستی و تاکید بر منافع مادی برای مردم.

سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ سوی شاه شد کرده ابرو فراخ

زنی سخنگو و زیبا از گوشه قصر بیرون آمد و با ابروانی گشاده (خندان و آماده) به سوی شاه رفت.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زنی بسیار زیباست.

به گیسو غبار از ره شاه رفت بسی آفرین کرد بر شاه و گفت

با گیسوانش گرد راه شاه را پاک کرد و او را ستود و سخن آغاز کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده احترام و تکریم پادشاه.

که شاه جهان داور دادگر که از خاور اوراست تا باختر

او شاه جهان و داور دادگری است که از مشرق تا مغرب زمین قلمرو اوست.

نکته ادبی: توصیف شکوه پادشاه.

به زر و به گوهر ندارد نیاز که گیتی فروزست و گردن فراز

او به طلا و جواهر نیازی ندارد، چرا که او خود گیتی‌افروز و بلندمرتبه است.

نکته ادبی: گردن‌فراز به معنای سربلند و بزرگ است.

دگر کین بت از گفتهٔ راستان فریبنده دارد یکی داستان

اما این بت، طبق گفته راویان و بزرگان، داستانی فریبنده و عجیب دارد.

نکته ادبی: اشاره به رازآلود بودن بت.

اگر شاه فرمان دهد در سخن فرو گویم آن داستان کهن

اگر شاه اجازه دهد، آن داستان کهن را برایش بازگو خواهم کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای شروع حکایت در حکایت.

جهاندار فرمود کان دل نواز گشاید در درج یاقوت باز

شاهِ جهان‌دار دستور داد که آن زنِ زیبا، درِ سخن (دریای کلماتش) را باز کند.

نکته ادبی: درج یاقوت استعاره از دهان و سخنان ارزشمند است.

دگر ره پری پیکر مشک خال گشاد از لب چشمه آب زلال

آن زن زیبا دوباره لب به سخن گشود و داستان را مانند آب زلال جاری کرد.

نکته ادبی: تشبیه سخن به آب زلال.

دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ که زرین درختست و پیروزه شاخ

دعا کرد و گفت این ساختمان درخشان، درختی زرین با شاخه‌های فیروزه‌ای است.

نکته ادبی: تشبیه معماری به درخت زرین.

از آن پیش کایین بت خانه داشت یکی گنبد نیم ویرانه داشت

پیش از آنکه این بنا را به بت‌خانه تبدیل کنند، یک گنبد نیمه‌ویران در اینجا وجود داشت.

نکته ادبی: اشاره به تاریخچه مکان.

دو مرغ آمدند از بیابان نخست گرفته دو گوهر به منقار چست

نخست دو پرنده از بیابان آمدند که دو گوهر گرانبها در منقار خود داشتند.

نکته ادبی: آغاز داستان افسانه‌ای دو پرنده.

نشستند بر گنبد این سرای ز فیروزی و فرخی چون همای

آن‌ها بر گنبد نشستند و از خوش‌یمنی و سعادت، همچون همای (مرغ سعادت) بودند.

نکته ادبی: هما پرنده‌ای افسانه‌ای است که سایه‌اش نشانه اقبال است.

همه شهر مانده در ایشان شگفت که چون شاید آن مرغکان را گرفت

تمام مردم شهر از دیدن آن‌ها شگفت‌زده شدند و نمی‌دانستند چگونه می‌توانند آن پرندگان را بگیرند.

نکته ادبی: بیان حیرت مردم.

برین چون برآمد زمانی دراز فکندند گوهر پریدند باز

پس از گذشت مدتی طولانی، آن‌ها گوهرها را انداختند و دوباره پرواز کردند.

نکته ادبی: حرکت کلیدی در داستان.

بزرگان که این مملکت داشتند بر آن گوهر اندیشه بگماشتند

بزرگانی که حاکمیت این مملکت را داشتند، درباره آن گوهرها فکر کردند.

نکته ادبی: تأکید بر نقش حاکمان در مدیریت رویدادها.

طمع بردل هر کسی کرد راه که بر گوهر او را بود دستگاه

طمع در دل همه مردم راه یافت که به آن گوهرها دست پیدا کنند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده حرص انسانی.

پدید آمد اندر میان داوری خرد کردشان عاقبت یاوری

در میان مردم اختلاف و دعوا پدید آمد، اما خرد و عقل در نهایت به آن‌ها کمک کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر پیروزی خرد.

بر آن رفت میثاق آن انجمن که از بهر بت خانهٔ خویشتن

آن گروه پیمان بستند که برای عبادتگاه خود، بتی بسازند.

نکته ادبی: میثاق به معنای عهد و پیمان است و در اینجا بر تصمیم جمعی تأکید دارد.

بتی ساختند آن همه زر در او بجای دو چشم آن دو گوهر در او

آن‌ها بتی از طلا ساختند و به جای چشمان آن، دو جواهر گران‌بها نشاندند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا کنایه از ارزش و درخشش چشم بت است.

دری کان ره آورد مرغ هواست گرش آسمان برنگیرد رواست

آن جواهری که پرندگان از آسمان آورده‌اند، اگر آسمان هم آن را باز پس نگیرد، جای تعجب نیست (آن‌قدر گران‌بهاست که حتی آسمان لایق آن است).

نکته ادبی: ره آورد در اینجا به معنای هدیه یا چیزی است که از سفر آورده شده است.

ز خورشید گیرد همه دیده نور ز ما کی کند دیده خورشید دور

همه چشم‌ها نور خود را از خورشید می‌گیرند، اما چشم خورشید چگونه می‌تواند از ما دور شود؟ (نور خورشید همواره بر ما می‌تابد).

نکته ادبی: این بیت دارای استفهام انکاری است و بر احاطه نور خورشید تأکید دارد.

چراغی که کوران بدان خرمند در او روشنان باد کمتر دمند

چراغی که نابینایان به آن امید بسته‌اند (خورشید)، شایسته است که چشمان بینا کمتر در برابر آن خیره شوند (تا آسیب نبینند).

نکته ادبی: تضاد میان کوران و روشنان برای تأکید بر قدرت خیره‌کننده خورشید است.

مکن بیوه ای چند را گرم داغ شب بیوگان را مکن بی چراغ

تعدادی از زنان بی‌سرپرست (بیوه‌ها) را داغدار و غمگین مکن و شب‌های تاریک زندگی آنان را بی‌چراغ (بدون امید) نگذار.

نکته ادبی: بیوه در ادبیات کهن اغلب نماد ضعف و نیاز به حمایت است.

بت خوش زبان چون سخن یاد کرد یت بی زبان را شه آزاد کرد

آن بت خوش‌سخن (نماد کلام فریبنده یا سخن حق) وقتی حرف زد، پادشاه فرد بی‌زبانی (کسی که حقی از او ضایع شده) را آزاد کرد.

نکته ادبی: احتمالاً اشاره به داستانی در متن اصلی است که در آن سخنی یا حکمی باعث رهایی مظلومی شده است.

نبشت از بر پیکر آن نگار که با داغ اسکندرست این شکار

بر روی پیکره آن بت نوشتند که این شکار (اشاره به آن بت یا گنج)، نشان از قدرت و داغ اسکندر دارد.

نکته ادبی: داغ به معنای نشان حاکمیت و مالکیت است.

چو دید آن پری رخ که دارای دهر بر آن قهرمانان نیاورد قهر

وقتی آن پری‌رو (همسر یا همراه پادشاه محلی) دید که پادشاه زمانه (اسکندر) بر قهرمانان (لشکریان محلی) سخت نمی‌گیرد و قهاری نمی‌کند.

نکته ادبی: پری‌رو کنایه از زیبایی خیره‌کننده است و دارای دهر لقب اسکندر است.

یکی گنج پوشیده دادش نشان کزو خیزه شد چشم گوهر کشان

گنجی پنهان را به او نشان داد که دیدن آن، چشمان گوهرشناسان را خیره و مبهوت می‌کرد.

نکته ادبی: خیزه (خیره) به معنای مبهوت شدن از دیدن زیبایی یا شکوه است.

شه آن گنج آکنده را برگشاد نگه داشت برخی و برخی بداد

پادشاه آن گنج انباشته را باز کرد؛ بخشی را نزد خود نگه داشت و بخشی را بخشید.

نکته ادبی: برگشادن به معنای باز کردن و گشودن در است.

دگر ره ز مینوی روحانیان درآورد سر با بیابانیان

دوباره از جانب روحانیان و بزرگان، اسکندر با مردمان بیابان‌نشین ارتباط برقرار کرد.

نکته ادبی: مینوی روحانیان به معنای بزرگان و اهل خرد و معنویت است.

بسی راند بر شوره و سنگلاخ گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ

بسیار در زمین‌های بی‌آب و علف و سنگلاخ پیش رفت؛ گاه مسیر دشوار بود و گاه هموار.

نکته ادبی: شوره‌زار نماد زمین‌های بی‌حاصل و سخت است.

بهر بقعه ای کادمی زاد دید به ایشان سخن گفت و زیشان شنید

در هر سرزمینی که انسانی دید، با آن‌ها سخن گفت و به حرف‌هایشان گوش سپرد.

نکته ادبی: بقعه به معنای سرزمین یا مکان است.

ز یزدان پرستی خبر دادشان ز دین توتیای نظر دادشان

آن‌ها را با یزدان‌پرستی آشنا کرد و با دین و اعتقاد، بصیرت و بینایی به آن‌ها بخشید.

نکته ادبی: توتیا نماد وسیله‌ای برای بینایی و بصیرت است.

ز پرگار مشرق زمین بر زمین دگر ره درآمد به پرگار چین

از حدود مشرق زمین، دوباره مسیر خود را به سوی سرزمین چین تغییر داد.

نکته ادبی: پرگار در اینجا استعاره از قلمرو و محدوده جغرافیایی است.

چو خاقان خبر یافت از کار او برآراست نزلی سزاوار او

وقتی خاقان (پادشاه چین) از آمدن او باخبر شد، پذیرایی شایسته‌ای برای او تدارک دید.

نکته ادبی: نزل به معنای پذیرایی و پیش‌کش برای مهمان است.

به درگاه شاه آمد آراسته جهان پرشد از گنج و از خواسته

اسکندر با شکوه تمام به دربار خاقان وارد شد و جهان از گنج‌ها و ثروت‌های همراه او پر شد.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و دارایی‌های مادی است.

دگر ره زمین بوس شه تازه کرد شهش حشمتی بیش از اندازه کرد

اسکندر دوباره به رسم احترام زمین را بوسید و خاقان نیز شکوه و جلال او را بیش از حد تصور بالا برد.

نکته ادبی: زمین‌بوس کنایه از احترام و تواضع دیپلماتیک است.

چو ز آمیزش این خم لاجورد کبودی درآمد به دیبای زرد

وقتی از معاشرت و هم‌نشینی این آسمان کبود (دنیا) رنگ عوض شد و سختی‌ها به پایان رسید.

نکته ادبی: خم لاجورد استعاره از آسمان است که گاهی روزگار و تغییرات آن را نشان می‌دهد.

نشستند کشور خدایان بهم سخن شد زهر کشوری بیش و کم

پادشاهان با هم نشستند و درباره مسائل کشورهای مختلف به گفتگو پرداختند.

نکته ادبی: کشور خدایان در اینجا به معنای فرمانروایان و پادشاهان است.

پس آنگه شد روزگاری دراز همه عهدها تازه کردند باز

سپس زمان طولانی گذشت و دوباره تمام عهدها و پیمان‌های دوستی میان آنان تازه شد.

نکته ادبی: تازه‌کردن عهد، کنایه از تداوم دوستی و وفاداری است.

پذیرفت خاقان ازو دین او درآموخت آیات و آیین او

خاقان دین و آیین اسکندر را پذیرفت و آیات و دستورات او را فرا گرفت.

نکته ادبی: درآموختن به معنای یادگیری و پذیرش عقاید است.

دگر روز چون مهر بر مهر بست قراخان هندو شد آتش پرست

روز بعد که پیوند دوستی محکم‌تر شد، قراخان هندو پیرو آیین آتش‌پرستی شد.

نکته ادبی: مهر بر مهر بستن کنایه از تجدید پیمان دوستی و محبت است.

سکندر به خاقان اشارت نمود کزین مرحله کوچ سازیم زود

اسکندر به خاقان اشاره کرد که باید از این مرحله و سرزمین خیلی زود کوچ کنیم.

نکته ادبی: مرحله به معنای منزلگاه و توقفگاه در سفر است.

مرا گفت اگر چند جائیست گرم به دریا نشستن هوائیست نرم

به خاقان گفت: هرچند اینجا هوا گرم است، اما نشستن در کنار دریا هوای خوشی دارد.

نکته ادبی: نرم در اینجا به معنای ملایم و مطبوع است.

بدان تا چو آهنگ دریا کنم در او نیک و بد را تماشا کنم

تا وقتی به سمت دریا رفتم، خوبی‌ها و بدی‌های آن را از نزدیک تماشا کنم.

نکته ادبی: آهنگ دریا کردن به معنای قصد سفر به سوی دریا است.

شگفتی که باشد به دریای ژرف ببینم نمودارهای شگرف

عجایبی که در دریای عمیق وجود دارد را ببینم و نشانه‌های شگفت‌انگیز آن را مشاهده کنم.

نکته ادبی: شگرف به معنای عجیب و عالی است.

به شرطی که باشی تو همراه من برافروزی از خود گذرگاه من

به این شرط که تو همراه من باشی و راه و مسیر من را روشن کنی.

نکته ادبی: برافروختن گذرگاه کنایه از همراهی و راهنمایی در مسیر تاریک یا ناشناخته است.

پذیرفت خاقان که دارم سپاس گرایم سوی راه باره شناس

خاقان پذیرفت و گفت سپاسگزارم و به سوی راهی که تو می‌شناسی می‌آیم.

نکته ادبی: باره‌شناس به معنای کسی است که راه و رسم سفر (اسب‌سواری و مسیرشناسی) را می‌داند.

بدان ختم شد هر دو را گفتگوی که قاصد کند راه را جستجوی

گفتگوی هر دو به پایان رسید و توافق شد که راهنما و پیشرو، مسیر را جستجو کند.

نکته ادبی: قاصد در اینجا به معنای پیشرو یا راهنماست.

به نیک اختری روزی از بامداد که شب روز را تاج بر سر نهاد

در روزی مبارک و در وقت سحر، که شب هنوز مانند تاجی بر سر روز باقی بود.

نکته ادبی: تاج بر سر نهادن شب بر روز، استعاره‌ای زیبا از زمان پیش از طلوع کامل خورشید است.

چنان رای زد تاجدار جهان که پوید سوی راه با همراهان

اسکندر فرمانروا تصمیم گرفت که با همراهانش به راه بیفتد.

نکته ادبی: تاجدار جهان لقب اسکندر است.

تنی ده هزار از سپه برگزید کزو هر یکی شاه شهری سزید

ده هزار نفر از سپاهیان خود را انتخاب کرد که هر کدام شایستگی پادشاهی شهری را داشتند.

نکته ادبی: شه شهری سزید، اغراق در شایستگی و دلاوری لشکریان اوست.

بنه نیز چندانکه خوار آمدش به مقدار حاجت به کار آمدش

بنه و تجهیزات نیز به اندازه‌ای که لازم و ضروری بود، همراه برد.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه سفر است.

دگر مابقی را ز گنج و سپاه یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه

بقیه سپاه و گنجینه‌ها را در آنجا گذاشت و از آن منزلگاه عبور کرد.

نکته ادبی: یله کردن به معنای رها کردن و باقی گذاشتن است.

همان خان خانان به خدمتگری جریده به همراهی و رهبری

همان خاقان نیز برای خدمتگزاری و راهنمایی، به تنهایی و بدون تجملات همراه او شد.

نکته ادبی: جریده به معنای سبک‌بار و بدون همراهان زیاد سفر کردن است.

به اندازه او نیز برداشت برگ سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ

خاقان نیز به اندازه نیاز، توشه سفر و سلاح‌هایی مانند شمشیر و کلاه‌خود برداشت.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود فلزی است.

سپه نیز با او تنی ده هزار خردمند و مردانه و مرد کار

سپاهیان همراه خاقان نیز ده هزار نفر، خردمند و مردان کارآزموده بودند.

نکته ادبی: مرد کار کنایه از تجربه و دلاوری است.

عزیمت سوی مشرق انگیختند همه ره زر مغربی ریختند

به سوی مشرق حرکت کردند و در تمام طول راه، پول و ثروت زیادی خرج کردند.

نکته ادبی: زر مغربی ریختن کنایه از خرج کردن سخاوتمندانه در طول مسیر است.

به عرض جنوبی نمودند میل شکارافکنان هر سوئی خیل خیل

به سمت جنوب متمایل شدند و شکارچیان آن‌ها در هر سو دسته‌دسته به شکار پرداختند.

نکته ادبی: خیل خیل به معنای گروه‌گروه است.

چهل روز رفتند از این گونه راه نبردند پهلو به آرامگاه

چهل روز به همین صورت سفر کردند و هنوز به محل استراحت نرسیده بودند.

نکته ادبی: آرامگاه در اینجا به معنای مقصد نهایی یا محل اقامت است.

چو نزدیک آب کبود آمدند به پایین دریا فرود آمدند

وقتی به آب کبود (دریا) نزدیک شدند، به سمت ساحل و پایین دریا رفتند.

نکته ادبی: آب کبود نماد دریاست.

بر آن فرضه گاه انجمن ساختند علمها به انجم برافراختند

در آن ساحل اردوگاهی برپا کردند و پرچم‌های خود را به سوی ستارگان بالا بردند.

نکته ادبی: انجم به معنای ستارگان است و کنایه از بلندی پرچم‌هاست.

حکایت چنان رفت از آن آب ژرف که دریا کناریست اینجا شگرف

چنین شهرت داشت که در این آب عمیق، ساحلی عجیب وجود دارد.

نکته ادبی: آب ژرف به معنای دریای عمیق است.

عروسان آبی چو خورشید و ماه همه شب برآیند از آن فرضه گاه

موجودات زیبایی (مانند پریان دریایی) که مانند ماه و خورشید می‌درخشند، هر شب از آن ساحل بیرون می‌آیند.

نکته ادبی: عروسان آبی استعاره از پریان یا موجودات افسانه‌ای دریاست.

براین ساحل آرام سازی کنند غناها سرایند و بازی کنند

در این ساحل به تفریح و خوش‌گذرانی می‌پردازند و آوازهای زیبا می‌خوانند.

نکته ادبی: آرام‌سازی کنایه از تفریح و استراحت است.

کسی کو به گوش آورد سازشان شود بیهش از لطف آوازشان

هر کس صدای ساز آن‌ها را بشنود، از شدت لذت و لطف آوازشان بی‌هوش می‌شود.

نکته ادبی: بی‌هوش شدن از آواز، کنایه از تأثیر سحرانگیز موسیقی است.

درین بحر بیتی سرایند و بس که در هیچ بحری نگفتست کس

در این دریا ترانه‌ای می‌خوانند که در هیچ دریای دیگری کسی آن را نشنیده است.

نکته ادبی: بحر در اینجا ایهام دارد: هم به معنای دریا و هم وزن شعری.

همه شب بدینسان درین کنج کوه طرب می کنند آن گرامی گروه

آن گروه گرامی تمام شب را در این گوشه کوهستان به شادی می‌گذرانند.

نکته ادبی: طرب به معنای شادی و خوشی است.

چو بر نافهٔ صبح بو میبرند به آب سیه سر فرو میبرند

هنگامی که خورشید صبحگاهی مانند نافه مشکین آهو، بوی خوش و روشنی خود را می‌پراکند، (سایه) خورشید در آب‌های سیاه دریا فرو می‌رود و طلوع آغاز می‌شود.

نکته ادبی: نافه در اینجا استعاره از خورشید است و آب سیه اشاره به دریا دارد.

جهاندار فرمود تا یکدو میل کند لشگر از طرف دریا رحیل

پادشاه فرمان داد تا لشکرش به اندازه یک یا دو میل (واحد مسافت) از کناره دریا دور شوند و بار سفر ببندند.

نکته ادبی: رحیل به معنای کوچ کردن و سفر کردن است.

چو شب نافه مشک را سرگشاد ستاره در گنج گوهر گشاد

زمانی که شبِ تاریک همچون مشک تیره چهره گشود، ستارگان در آسمان مانند گوهرهای گران‌بها نمایان شدند.

نکته ادبی: تشبیه شب به نافه مشک و ستارگان به جواهر، تصویرسازی زیبایی از شب پرستاره است.

ملک خواند ملاح را یک تنه روان گشت بی لشگر و بی بنه

پادشاه تنها به سراغ کشتی‌بان رفت و بدون همراهی لشکر و بدون هیچ‌گونه تجهیزات و بار اضافه، سفر خود را آغاز کرد.

نکته ادبی: ملاح به معنای کشتی‌بان است و بنه به معنای اسباب و اثاثیه سفر است.

بر آن فرضه گه خیمه ای زد ز دور که گوهر ز دریا برآورد نور

پادشاه در کنار آن ساحل، خیمه‌ای برپا کرد؛ جایی که دریا در آنجا به دلیل وجود گوهرها، درخشش و نوری داشت.

نکته ادبی: فرضه به معنای ساحل و لنگرگاه است.

در آن لعبتان دید کز موج آب علم بر کشیدند چون آفتاب

در آنجا پری‌زادگانی زیبا دید که از میان امواج آب بیرون آمدند و همچون خورشید درخشیدند.

نکته ادبی: لعبتان در اینجا اشاره به موجودات خیالی یا پری‌دختانی است که از دریا بیرون می‌آیند.

پراکنده گیسو براندام خویش زده مشک بر نقرهٔ خام خویش

آن‌ها گیسوان خود را بر بدنشان پریشان کرده بودند و پوست سیمین و سفیدشان را با بوی مشک معطر ساخته بودند.

نکته ادبی: نقره خام کنایه از پوست سفید و درخشان است.

سرائیده هر یک دگرگون سرود سرودی نو آیین تر از صد درود

هر کدام سرودی متفاوت می‌خواندند؛ سرودی که از هر سلام و درودی تازه و بدیع‌تر بود.

نکته ادبی: سرائیدن به معنای آواز خواندن است.

چو آن لحن شیرین به گوش آمدش جگر گرم شد خون به جوش آمدش

وقتی آن صدای دلنشین به گوش پادشاه رسید، جانش گرم شد و خون در رگ‌هایش به جوش آمد.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر عمیق موسیقی و احساسات بر روح و جسم پادشاه.

بر آن لحن و آواز لختی گریست دیگر باره خندید کان گریه چیست

پادشاه بر آن نغمه و آوازِ عجیب، لحظه‌ای گریست و سپس خندید؛ چرا که از دلیلِ این حالتِ متناقضِ خود متعجب بود.

نکته ادبی: تضاد میان گریه و خنده نشان‌دهنده حیرتِ حاصل از رویداد غیرمنتظره است.

شگفتی بود لحن آن زیر و بم که آن خنده و گریه آرد بهم

آن نغمه در اوج و فرود خود چنان شگفت‌انگیز بود که همزمان هم خنده و هم گریه را برانگیخت.

نکته ادبی: زیر و بم اصطلاحی در موسیقی برای توصیف تغییرات فرکانس صداست.

ملک را چو شد حال ایشان درست دگر باره شد باز جای نخست

وقتی پادشاه حقیقتِ حال آن‌ها را دریافت، دوباره به آرامش پیشین خود بازگشت.

نکته ادبی: درست شدن حال به معنای درک حقیقت یا رفع ابهام است.

چودیبای چین بر فک زد طراز شد از صوف روزی جهان بی نیاز

همان‌طور که دیبایِ چینی (پارچه گران‌بها) را به صورتِ زیبا پهن می‌کنند، او نیز از تجملات و وابستگی‌های دنیوی (صوف) بی‌نیاز شد.

نکته ادبی: صوف به معنای پشمینه و نماد زهد و سادگی در برابر دیبای چین (تجمل) است.

به استاد کشتی چنین گفت شاه که کشتی در افکن بدین موجگاه

شاه به ناخدای کشتی گفت که کشتی را به میان این امواج خروشان بینداز.

نکته ادبی: موج‌گاه به معنای جایگاه امواج و آب‌های پر تلاطم است.

در این آب شوریده خواهم نشست که رازی خدا را در این پرده هست

می‌خواهم در این آبِ پر تلاطم بنشینم، چرا که معتقدم رازی الهی در پسِ این پرده نهفته است.

نکته ادبی: شوریده به معنای متلاطم و ناآرام است.

خطرناکی کار دانسته ام شدن دور ازو کم توانسته ام

می‌دانم که این کار خطرناک است، اما نمی‌توانم از آن دوری کنم.

نکته ادبی: بیان کششِ درونی برای کشف حقایق علیرغم خطر.

اگر پرسی از عقل آموزگار به کاری دواند مرا روزگار

اگر از عقلِ راهنما بپرسی، می‌گوید که تقدیر و روزگار مرا به این کار وامی‌دارد.

نکته ادبی: عقلِ آموزگار اشاره به عقلِ هدایت‌گر انسان است.

نگهبان کشتی پذیرنده گشت درآورد کشتی به دریا زدشت

کشتی‌بان حرف شاه را پذیرفت و کشتی را از دشت (ساحل) به سوی دریا راند.

نکته ادبی: پذیرنده گشتن به معنای مطیع شدن است.

شه کاردان گشت کشتی گرای فروماند خاقان چین را به جای

شاه که خود در کار کشتی‌رانی ماهر بود، سکان را به دست گرفت و خاقان چین را در آنجا پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: کاردان بودنِ شاه بر توانایی او در مدیریتِ امور تاکید دارد.

نمودش که تا نایم اینجا فراز نباید که گردی تو زین جای باز

به دیگران گفت تا زمانی که من برنگشتم، شما نباید از این مکان بازگردید.

نکته ادبی: فراز آمدن به معنای رسیدن و بازگشتن است.

ندانم درین راه کمبودگی هلاکم دواند به آسودگی

نمی‌دانم در این راه چه نقصانی وجود دارد، اما هلاکتِ من در این آرامشِ کاذب نهفته است.

نکته ادبی: کمبودگی به معنای نقص و نقصان است.

گرآیم ترا خود شوم حق گزار وگرنه تو دانی و ترتیب کار

اگر بازگشتم، پاداش تو را می‌دهم و اگر بازنگشتم، خودت می‌دانی و چاره کار خود.

نکته ادبی: حق‌گزار به معنای کسی است که پاداش و حق را ادا می‌کند.

چو گفت این سخن دیده چون رود کرد کسی را که بگذاشت بدورد کرد

وقتی این سخن را گفت، چشمانش از اشک پر شد و با کسانی که رها کرده بود، وداع کرد.

نکته ادبی: دیده چون رود کردن، کنایه از گریه شدید است.

درافکند کشتی به دریای چین که دیدست دریای کشتی نشین

کشتی را به دریای چین انداخت؛ آیا کسی تا به حال دیده که دریایی چنین کشتی‌هایی را در خود جای دهد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن عظمت دریا.

از آن همرهان به کار آمده ببرد آنچه بود اختیار آمده

از میان همراهان، فقط کسانی را که برای کار لازم بودند با خود برد و مابقی را رها کرد.

نکته ادبی: اختیار آمدن به معنای برگزیده شدن است.

ز چندان حکیمان عیسی نفس بلیناس فرزانه را برد و بس

از میان آن‌همه حکیمانِ روشن‌ضمیر، تنها بلیناسِ فرزانه را با خود برد و بس.

نکته ادبی: بلیناس همان آپولونیوس تیانایی، حکیم و کیمیاگر افسانه‌ای است که نماد دانشِ غیب است.

سوی ژرفی آمد ز دریا کنار به دریای مطلق درافکند بار

از ساحل به سوی عمق دریا رفت و کشتی را به دلِ دریای بی‌کران سپرد.

نکته ادبی: دریای مطلق به معنای دریای بیکران و عمیق است.

جهان در جهان راند بر آب شور جهان میدواندش زهی دست زور

او جهان‌های بسیاری را بر روی آب‌های شور طی کرد و دریا با قدرت خود او را به پیش می‌برد.

نکته ادبی: جهان در جهان راندن کنایه از سفرهای طولانی و عبور از مناطق مختلف است.

چو یک چند کشتی روان شد درآب پدید آمد ان میل دریا شتاب

پس از مدتی که کشتی بر آب روان بود، آن گردابِ دریایی نمایان شد.

نکته ادبی: میل دریا اشاره به گرداب یا نیروی مغناطیسی/جذبی دریا دارد.

که سوی محیط آب جنبش نمود همان ز آمدن بازگشتش نبود

حرکتِ آب به سوی گرداب بود و دیگر راهِ بازگشتی از آنجا وجود نداشت.

نکته ادبی: محیط در اینجا به معنای آبِ فراگیرنده و گرداب است.

نواحی شناسان آب آزمای هراسنده گشتند از آن ژرف جای

دریانوردانِ آزموده و باتجربه، از عمقِ آن منطقه هراسان شدند.

نکته ادبی: نواحی شناسان به معنای جغرافی‌دانان یا دریاشناسان است.

زرهنامه چون بازجستند راز سوی باز پس گشتن آمد نیاز

هنگامی که به رازِ آن گرداب پی بردند، نیاز شد که به عقب برگردند.

نکته ادبی: زره‌نامه در اینجا احتمالاً اشاره به کتابِ راهنما یا نقشه دریاست.

جزیره یکی گشت پیدا ز دور درفشنده مانند یک پاره نور

از دور جزیره‌ای نمایان شد که مانند تکه‌ای نور می‌درخشید.

نکته ادبی: درفشنده به معنای درخشان است.

گرفتند لختی در آنجا قرار زمیل محیطی همه ترسگار

مدتی در آنجا توقف کردند، چرا که از نیروی آن گرداب بسیار ترسیده بودند.

نکته ادبی: ترسگار به معنای ترسان است.

ز پیران کشتی یکی کاردان چنین گفت با شاه بسیار دان

یکی از پیرانِ کاردانِ کشتی با شاهِ دانا چنین سخن گفت:

نکته ادبی: پیران به معنای باتجربه‌هاست.

که این مرحله منزلی مشکلست به رهنامه ها در پسین منزلت

که این مرحله، منزلی دشوار است و در نقشه‌های دریا، این آخرین مرحله است.

نکته ادبی: مرحله به معنای منزلگاه و بخش سفر است.

دلیری مکن کاب این ژرف جای بسوی محیطست جنبش نمای

دلیری نکن، چرا که آبِ این جایگاهِ عمیق، همه چیز را به سوی مرکزِ گرداب می‌کشد.

نکته ادبی: جنبش‌نمای به معنای حرکت‌دهنده است.

اگر منزلی رخت از آنسو بریم از آن سوی منزل دگر نگذریم

اگر از این منزل بگذریم، دیگر راهِ بازگشتی از آن سوی منزل نخواهیم داشت.

نکته ادبی: اشاره به حدِ نهاییِ قابلِ عبور.

سکندر چو زین حالت آگاه گشت کزان میلگه پیش نتوان گذشت

اسکندر چون از این وضعیت آگاه شد و دانست که نمی‌توان از این گرداب گذشت:

نکته ادبی: سکندر نماد شاهِ جست‌وجوگر است.

طلسمی بفرمود پرداختن اشارت کنان دستش افراختن

فرمان داد تا طلسمی بسازند و با حرکات دست، اشاره کرد که چگونه آن را بنا کنند.

نکته ادبی: طلسم در اینجا به معنای یادمان یا بنای هشداردهنده است.

کزین پیشتر خلق را راه نیست از آنسوی دریا کس آگاه نیست

تا مردم بدانند که پیش از این راهی نیست و هیچ‌کس از آن سوی دریا خبر ندارد.

نکته ادبی: بیان مرز دانشِ بشری.

چو زینسان طلسمی مسین ریختند ز رکن جزیره برانگیختند

وقتی این طلسمِ مسین را ساختند، آن را از پایه جزیره بنا کردند.

نکته ادبی: مسین به معنای مسی است.

که هر کشتیی کارد آنجا شتاب طلسمش نماید اشاره به آب

تا هر کشتی‌ای که به آنجا رسید، آن طلسم با اشاره به آب، به او هشدار دهد.

نکته ادبی: تعبیه به معنای کار گذاشتن و ساختن است.

کز اینجای برنگذرد راه کس ره آدمی تا بداینجاست بس

که هیچ‌کس از اینجا جلوتر نرود؛ راهِ انسان تا همین‌جا به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر محدودیتِ قلمرو انسانی.

به تعلیم او کاردانان راز دگر باره ز آن راه گشتند باز

به آموزشِ او، متخصصانِ این راه، دوباره از همان مسیر بازگشتند.

نکته ادبی: کار‌دانانِ راز کسانی هستند که دانشِ باطنی دارند.

چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت در آن تعبیه راز یزدان شناخت

وقتی پادشاه چنین طلسمی ساخت، در آن کارِ زیرکانه، رازِ خدا را دریافت.

نکته ادبی: تعبیه به معنای طراحی و تدبیر است.

به فرزانه این همه رنجبرد طفیل چنین شغل باید شمرد

این همه رنج را برای آن فرزانه (بلیناس) برد؛ چرا که چنین کاری باید با درایت انجام می‌شد.

نکته ادبی: طفیل به معنای وابسته و همراه است.

بدان تا طلسمی مهیا کنند مرابین که چون خضر دریا کنند

تا طلسمی فراهم کنند و مرا ببین که چگونه مانند خضرِ دریا، راه را نشان می‌دهم.

نکته ادبی: خضر نمادِ راهنمایِ آسمانی و کسی است که راهِ دریاها را می‌شناسد.

به فرمان کشتی کش چاره ساز جهان جوی از آن میلگه گشت باز

به فرمانِ کشتی‌بانِ چاره‌ساز، مسافرانِ جهان از آن گرداب بازگشتند.

نکته ادبی: جهان‌جوی به معنای مسافر و جست‌وجوگر است.

ز دریا چو ده روزه بگذاشتند غلط بود منزل خبر داشتند

پس از ده روز که از دریا گذشتند، دانستند که اطلاعاتِ پیشین درباره آن منزل، اشتباه بوده است.

نکته ادبی: غلط بودنِ خبر اشاره به بی‌پایه بودنِ دانسته‌های قبلی در برابرِ تجربه مستقیم است.

پدید آمد از دور کوهی بلند ز گرداب در کنج آن کوه بند

از دور دست، کوهی مرتفع نمایان شد که در گوشه‌ای از آن، گردابی خطرناک و پربند وجود داشت.

نکته ادبی: گرداب در اینجا استعاره از مهلکه و جایگاه گیر افتادن کشتی‌هاست.

در آن بند اگر کشتیی تاختی درو سال ها دایره ساختی

اگر کشتی‌ای به آن گرداب وارد می‌شد، سال‌ها در آن محصور می‌ماند و بی‌هدف دور خود می‌چرخید.

نکته ادبی: دایره ساختن کنایه از چرخش بیهوده و گرفتار شدن است.

برون نامدی تا نگشتی خراب نرستی کسی زنده ز آن بند آب

هیچ کشتی‌ای از آن گرداب سالم بیرون نمی‌آمد و کسی زنده از آن مهلکه نجات نمی‌یافت.

نکته ادبی: بندِ آب در اینجا به معنای مهارکننده آب یا همان گرداب است.

چو استاد کشتی بدان خط رسید به پرگار کشتی خط اندر کشید

وقتی استادِ کشتی‌سازی به آن نقطه رسید، با مهارت و دقت، مسیری را برای عبور کشتی ترسیم کرد.

نکته ادبی: پرگار در اینجا ابزار استعاری برای سنجش دقیق و برنامه‌ریزی علمی است.

فرو برد لنگر به پائین کوه برون رفت و با او برون شد گروه

لنگر را در پایین کوه فرو برد و از آن محل خارج شد و همراهانش نیز به سلامت از آنجا عبور کردند.

نکته ادبی: بیرون رفتن نشانه تدبیر و رهبری موفق برای رهایی از خطر است.

به بالای آن بندگاه ایستاد ز پیوند و فرزند می کرد یاد

او بر فراز آن محل خطرناک ایستاد و با اندوه به خانواده و فرزندانش فکر کرد.

نکته ادبی: بندگاه استعاره از محل خطر و اسارت است.

جهاندار گفتش چه بد یافتی که روی از جهان پاک برتافتی

اسکندر (جهاندار) از او پرسید: چه بدی در این دنیا دیدی که این‌گونه از زندگی دست شسته‌ای؟

نکته ادبی: روی برتافتن از جهان کنایه از بی‌رغبتی به دنیا یا استقبال از مرگ است.

خبر داد شه را شناسای کار از آن بند دریای ناسازگار

آن کارشناسِ آگاه، اسکندر را از خطرات آن گرداب دریایی که با هیچ‌کس سازگار نیست، آگاه کرد.

نکته ادبی: شناسای کار اشاره به متخصص و فرد خبره دارد.

که هر کشتیی کو بدینجا رسید ازین بندگه رستگاری ندید

او توضیح داد که هر کشتی‌ای که به اینجا رسیده، راه نجاتی از این گرداب نیافته است.

نکته ادبی: بندگه واژه‌ای ساخته شده برای نشان دادن جایگاه بند و زنجیر.

خردمند خواند ورا کام شیر که چون کام شیرست بر خون دلیر

خردمندان این مکان را «کام شیر» نامیده‌اند؛ چرا که همچون دهان شیر، جان و دل را می‌درد.

نکته ادبی: کام شیر استعاره از محل بسیار خطرناک و کشنده است.

نه بس بود ما را خطرهای آب قضای دگر کرد بر ما شتاب

خطرات دریا برای ما کافی نبود که اکنون سرنوشت، بلای دیگری را نیز بر سرمان آورد.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشتِ ناخوشایند است.

به بیماری اندر تب آمد پدید رخ ریش را آبله بردمید

به دلیل بیماری، تبی بر بدن نشست و پوستِ صورتِ رنجور، دچار آبله شد.

نکته ادبی: رخِ ریش کنایه از چهره‌ای است که بر اثر بیماری یا رنج، آزرده و زخم‌خورده شده است.

اگر راه پیشین خطرناک بود که از رفتن آینده را باک بود

اگر مسیر قبلی خطرناک بود و انسان از طی کردن آن بیم داشت،

نکته ادبی: باک به معنای ترس و واهمه است.

کنون در خطرگاه جان آمدیم ز باران سوی ناودان آمدیم

اکنون در جایگاه خطرناک‌تری گرفتار شده‌ایم و از چاله به چاه افتاده‌ایم.

نکته ادبی: باران به ناودان کنایه از گریختن از سختی و افتادن در سختیِ بزرگ‌تر است.

همان چاره باشد کزین تیغ کوه به خشگی برون جان برند این گروه

تنها راه چاره این است که از این دیواره کوه، راهی برای نجات جان این گروه به خشکی بیابیم.

نکته ادبی: تیغ کوه کنایه از دامنه بلند و تند کوه است.

به قیصور می گردد این راه باز وز آنجا به چین هست راهی دراز

این راه به سمت قیصور باز می‌گردد و از آنجا به چین راه بسیار دوری است.

نکته ادبی: نام‌گذاری مکان‌ها در اینجا برای ترسیم نقشه جغرافیایی داستان است.

ز دریا بهست آن ره دور دست که دوری و دیریش را چاره هست

آن راهِ دور و درازِ زمینی، از این مسیر دریایی بهتر است، چرا که دوری و طولانی بودن آن قابل چاره‌جویی است.

نکته ادبی: دیری به معنای طولانی بودن زمان است.

مثل زد سکندر در آن کوهسار که دیر و درست آی و انده مدار

اسکندر در آن کوهسار مَثَل آورد که با صبوری و درستی حرکت کن و اندوهگین مباش.

نکته ادبی: مثل زدن در اینجا به معنای پند دادن و حکمت‌آموزی است.

ز فرزانه کاردان بازجست که رایی در اندیشه داری درست؟

از آن فرد فرزانه و کاردان پرسید: آیا راه حل درستی در ذهن داری؟

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه، تدبیر و نظر است.

که آن رای پیروز یاری دهد به کشتی ره رستگاری دهد

که این تدبیرِ پیروزمندانه بتواند یاری‌رسان باشد و کشتی را به مسیر رستگاری هدایت کند.

نکته ادبی: رایِ پیروز کنایه از تدبیرِ موثر و موفق است.

پذیرفت فرزانه که اقبال شاه کند رهنمونی مرا سوی راه

آن فرزانه پذیرفت و گفت که اقبال و همراهی شاه، مرا به سوی راه حل راهنمایی خواهد کرد.

نکته ادبی: اقبال شاه کنایه از حمایت و بخت بلند پادشاه است.

اگر سازد این جا شهنشه درنگ طلسمی برارم ازین روی سنگ

اگر شاه در اینجا توقف کند، طلسمی (تدبیری فنی) از این دیواره سنگی خواهم ساخت.

نکته ادبی: طلسم در اینجا نه به معنای جادو، بلکه به معنای ابزار فنی و پیچیده است.

کنم گنبدی زو برانگیزمش یکی طبل در گردن آویزمش

گنبدی بنا می‌کنم و طبل بزرگی بر آن آویزان می‌کنم.

نکته ادبی: گنبد اشاره به سازه‌ای خاص برای بازتاب صدا دارد.

کسی کو در آن گنبد آرد قرار بر آن طبل زخمی زند استوار

هر کس که در آن گنبد جای گیرد و ضربه محکمی به آن طبل بزند،

نکته ادبی: استوار به معنای محکم و قاطع است.

به ژرفی رسد کشتی از بندگاه به آیین پیشین درافتد به راه

کشتی از اعماق آن گرداب خارج می‌شود و به روال معمول به راه خود ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: ژرفی کنایه از اعماق و گودی گرداب است.

غریب آمد این شعبده شاه را که فرزانه چون سازد این راه را

این ترفند و شعبده برای شاه عجیب بود که فرزانه چگونه می‌خواهد این کار را انجام دهد.

نکته ادبی: شعبده در اینجا به معنای کارِ شگفت‌آور و مهارتی است.

به فرزانه فرمود تا آنچه گفت بجای آورد آشکار و نهفت

شاه به آن فرزانه دستور داد تا هر آنچه گفت، در ظاهر و باطن (تمام و کمال) اجرا کند.

نکته ادبی: آشکار و نهفت کنایه از تمام ابعاد و جزئیات است.

ز بایستنیهای او هر چه خواست همه آلت کار او کرد راست

هر وسیله‌ای که برای آن کار لازم داشت، پادشاه فراهم کرد و مقدمات کار را راست و درست کرد.

نکته ادبی: راست کردن به معنای آماده کردن و مهیا نمودن است.

به استاد کاری خداوند هوش در آن بازی سخت شد سخت کوش

آن استادِ باهوش با جدیت و تلاش فراوان، به انجام آن کار فنی مشغول شد.

نکته ادبی: سخت‌کوش کنایه از مداومت و تلاش زیاد است.

یکی گنبد افراخت از خاره سنگ پذیرای او شد به افسون و رنگ

گنبدی از سنگ سخت بنا کرد و با رنگ و لعاب (افسون هنری)، آن را به شکل مطلوبی درآورد.

نکته ادبی: خاره سنگ به سنگ‌های بسیار سخت و نفوذناپذیر گفته می‌شود.

طلسمی مسین در وی انگیخته به گردن درش طبلی آویخته

طلسمی از مس در آن ساخت و طبلی را بر گردنه‌ی آن آویخت.

نکته ادبی: طلسم مسین اشاره به سازه‌ای مکانیکی از جنس مس است.

به شه گفت چون گنبد افراختم طلسمی و طبلی چنین ساختم

به شاه گفت: چون گنبد را ساختم و این طلسم و طبل را آماده کردم،

نکته ادبی: چنین ساختم اشاره به کمالِ ابزار ساخته شده دارد.

در انداز کشتی بدان بند آب بزن طبل تا چون نماید شتاب

کشتی را به آن گرداب بینداز و طبل را به صدا درآور تا ببینی چه شتابی در کار ایجاد می‌شود.

نکته ادبی: شتاب در اینجا به معنای سرعت و رهایی است.

شه آن کاردان را که کشتی رهاند بفرمود تا کشتی آنجا رساند

شاه دستور داد آن کاردان که کشتی را نجات می‌داد، کشتی را به آن محل برساند.

نکته ادبی: کشتی‌بانی در اینجا به معنای هدایت کشتی است.

چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد ز دیوانگی گشت چون دیو باد

وقتی کشتی در آن گرداب افتاد، به دلیل تلاطم شدید، بی‌قرار و دیوانه‌وار می‌چرخید.

نکته ادبی: دیو باد کنایه از تلاطم بسیار شدید و غیرقابل کنترل است.

شه آمد سوی گنبد سنگ بست به طبل آزمائی دوالی به دست

شاه به سوی گنبد سنگی آمد و در حالی که ابزاری در دست داشت، شروع به آزمایش طبل کرد.

نکته ادبی: دوالی به معنای تسمه یا چوبی است که برای کوبیدن بر طبل استفاده می‌شود.

بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل برآمد چو بانگ پر جبرئیل

طبل را نواخت و بانگی از طبل برخاست که همچون صدای بال جبرئیل، بلند و مهیب بود.

نکته ادبی: پر جبرئیل کنایه از صدایی آسمانی، بلند و هیبت‌ناک است.

برون جست کشتی ز گرداب تنگ در آن جای گردش نماندش درنگ

کشتی از گرداب تنگ بیرون جست و در آن محل گردش، دیگر درنگی نکرد.

نکته ادبی: بیرون جستن نشانه رهایی سریع و ناگهانی است.

شه از مهر آن کار سر دوخته چو مهر بهاری شد افروخته

شاه از دیدن این موفقیت، بسیار خوشحال شد و چهره‌اش مانند خورشید بهاری درخشان گشت.

نکته ادبی: مهر بهاری استعاره از درخشش و شادی است.

ز شادی به فرزانه چاره سنج بسی تحفها داد از مال و گنج

از شدت شادی، به آن فرزانه چاره‌سنج، هدایای بسیاری از مال و گنج بخشید.

نکته ادبی: چاره‌سنج به معنای تدبیرگر و حلال مشکلات است.

دگرگونه در دفتر آرد دبیر ز رهنامهٔ ره شناسان پیر

البته نویسندگان در کتاب‌های دیگر، روایت متفاوتی را از راهنامه‌ی بزرگان آورده‌اند.

نکته ادبی: دبیر در اینجا به معنای نویسنده و تاریخ‌نگار است.

که آن کام شیر از حد بابلست سخن چون دو قولی بود مشکلست

که آن «کام شیر» در نزدیکی بابل است؛ سخن گفتن وقتی دو روایت متفاوت وجود دارد، دشوار است.

نکته ادبی: دو قولی به معنای وجود دو روایت یا دیدگاه متفاوت است.

ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود همانا که مشکل نباشد سرود

وقتی از یک دریا دو رود بیرون نمی‌آید، پس روایتِ واحد نباید مشکل باشد (منطقی است که باید یکی باشد).

نکته ادبی: سرود در اینجا استعاره از روایت یا داستان است.

ز دانا پژوهیدم این راز را کز آن طبل پیدا کن آواز را

از دانشمند جویا شدم که این راز چیست و چگونه آن طبل، چنین صدایی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: راز در اینجا به معنای علت علمیِ آن پدیده است.

خبر داد دانای هیئت شناس به اندازهٔ آن که بودش قیاس

آن دانایِ هیئت‌شناس، در حد دانش و قیاس خود، این‌گونه خبر داد:

نکته ادبی: هیئت‌شناس به معنای ستاره‌شناس یا کسی که علوم طبیعی را می‌داند.

که چون کشتی افتد در آن کنج کوه یکی ماهی آید زبانی شکوه

هنگامی که کشتی در آن کنج کوه می‌افتد، ماهی عظیمی با هیبتی شگفت‌انگیز ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: ماهی زبانی شکوه یعنی ماهی با هیبت و شکوهِ زیاد.

زند دایره گرد کشتی درآب پس او کند تیز کشتی شتاب

آن ماهی گرد کشتی دایره می‌زند و سپس کشتی را با سرعت به سمت گرداب می‌کشد.

نکته ادبی: تیز در اینجا به معنای با سرعت و شدت است.

بدان تا چو کشتی بدرد زهم بلا دیدگان را کشد در شکم

تا وقتی کشتی در اثر چرخش تکه‌تکه شود، مسافرانِ بلازده را در شکم خود می‌بلعد.

نکته ادبی: بدرد زهم کنایه از نابود شدن و از هم پاشیدن است.

چو آن طبل رویین گرگینه چرم به ماهی رساند یک آواز نرم

وقتی آن طبلِ ساخته شده از چرم گرگ، صدای ملایمی به آن ماهی می‌رساند،

نکته ادبی: گرگینه چرم اشاره به جنس طبل برای ایجاد صدای خاص دارد.

هراسان شود ماهی از بانگ تیز سوی ژرف دریا نماید گریز

ماهی از آن صدای تیز هراسان می‌شود و به سمت اعماق دریا فرار می‌کند.

نکته ادبی: گریز به معنای فرار و دور شدن است.

روان گردد آب از برو یال او کند میل کشتی به دنبال او

آب به آرامی از کنار بدنه‌ی کشتی عبور می‌کند و کشتی نیز گویی به دنبال جریان آب، مسیر خود را می‌یابد.

نکته ادبی: یال در اینجا به معنای پهلو و بدنه کشتی است که استعاره‌ای از یال اسب برای کشتی به کار رفته است.

بدین فن رهد کشتی از تنگنای نداند دگر راز را جز خدای

کشتی با این ترفند و مهارت از تنگنا نجات می‌یابد و حقیقتِ این راز و چگونگیِ آن را جز خداوند کسی نمی‌داند.

نکته ادبی: تنگنا استعاره از مهلکه و دشواری راه است.

شه از بازی آن طلسم شگرف گراینده شد سوی دریای ژرف

پادشاه (اسکندر) تحت تأثیرِ بازیِ آن طلسم شگفت‌انگیز، به سوی دریای عمیق کشیده شد.

نکته ادبی: گراینده شدن به معنای متمایل شدن و تحت تأثیر قرار گرفتن است.

بران کوه دیگر نبودش درنگ سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ

او بر آن کوه دیگر درنگ نکرد و از بالای صخره‌ها به سمت محلِ بارانداز و ساحل رفت.

نکته ادبی: فرضه به معنای محل پهلو گرفتن کشتی‌ها یا بارانداز است.

چو هندوی شب زین رواق کبود رسن بست بر فرضه هفت رود

همزمان با تاریکیِ شب که مانند هندوی سیاه‌چرده است، طنابِ کشتی را در باراندازِ هفت رود محکم بست.

نکته ادبی: هندوی شب استعاره از سیاهی شب است.

برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد رسن بازی هندوان پیشه کرد

او بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند و اندیشه‌ای به خود راه دهد، با مهارت تمام طناب‌بازی (مهارت‌های دریایی) را پیشه خود ساخت.

نکته ادبی: رسن‌بازی در اینجا کنایه از مهارت در مهار کشتی با طناب است.

در این غم که بر طبل کشتی گرای که زخمی زند کو نماند بجای

در این اندوه که باید بر طبلِ کشتی بکوبد تا دیگران را خبردار کند، زخمی (ضربه) بر آن می‌زند که کشتی دیگر در جای خود نماند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های قدیم برای علامت دادن با طبل کشتی.

چنین کرد لطف خدا یاوری که حاجت نبودش بدان داوری

لطف خداوند چنان یاری‌رسان بود که دیگر نیازی به آن داوری و تلاشِ طاقت‌فرسا باقی نماند.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنایِ کشمکش و رنجِِ چاره‌جویی است.

کسی کو کند داروی چشم ساز به داروی چشمش نباشد نیاز

کسی که خودش داروی چشم می‌سازد و مهارت دارد، دیگر نیازی به کمک دیگران برای مداوای چشمش ندارد (کنایه از بی‌نیازی اسکندر به یاری دیگران).

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه برای بیان استغنای فردِ ماهر.

بسی تب زده قرص کافور کرد نخورده شد آن تب چو کافور سرد

بسیار اتفاق افتاده که تب‌زده‌ای را با قرصِ کافور درمان کرده‌اند، اما آن تب هنوز خورده نشده، مثل کافور سرد و خاموش شد.

نکته ادبی: اشاره به ویژگیِ سردیِ کافور که تب را دفع می‌کند.

دوا کردن از بهر درد کسان به سازنده باشد سلامت رسان

دوا کردن و درمان دردِ مردم، به دست کسی است که سازنده‌ی سلامت است (خداوند).

نکته ادبی: اشاره به اصل توحید در افعال و اینکه شفا از جانب خداست.

شتابنده ملاح چالاک چنگ به کشتی در آمد چو پویان نهنگ

ملوانِ زرنگ و کارآمد، با سرعت و چالاکی مانند نهنگی که در آب می‌دود، وارد کشتی شد.

نکته ادبی: پویان نهنگ استعاره‌ای از سرعت و قدرت حرکت در آب است.

شکنجه گشاد از ره بادبان ستون را قوی کرد کام و زبان

او بندهای بادبان را گشود و ستونِ کشتی را چنان محکم کرد که کشتی آماده‌ی حرکت شد.

نکته ادبی: کام و زبان استعاره از اجزای سازنده کشتی است.

برافراخت افزار کشتی بساز بدان ره که بود آمده گشت باز

اسباب و وسایلِ کشتی را آماده کرد و در همان راهی که آمده بود، بازگشت.

نکته ادبی: بساز در اینجا به معنای مجهز و آماده است.

روان کرد کشتی به آب سیاه به کم مدت آمد سوی فرضه گاه

کشتی را در آب‌های تیره و عمیق به حرکت درآورد و در مدت کوتاهی به بارانداز رسید.

نکته ادبی: آب سیاه کنایه از آب‌های عمیق و دوردست است.

خلایق ز کشتی برون آمدند ز شادی رها کن که چون آمدند

مردم از کشتی پیاده شدند و آن‌قدر شادمان بودند که نمی‌توان شادی آن‌ها را توصیف کرد.

نکته ادبی: ز شادی رها کن کنایه از اینکه شادی آن‌ها از حد بیان خارج است.

چو اسکندر آمد ز دریا به دشت گذشته بسر بربسی برگذشت

هنگامی که اسکندر از دریا به خشکی رسید، سختی‌های بسیاری را که پشت سر گذاشته بود، مرور کرد.

نکته ادبی: گذشته به سر بربسی برگذشت کنایه از عبور از حوادث سخت است.

برآسود بر خاک از آن ترس و باک غم و درد برد از دل ترسناک

او پس از آن ترس و هراسِ دریا، بر خاک آرام گرفت و غم و اندوه را از دلِ هراسیده‌ی خود دور کرد.

نکته ادبی: دل ترسناک صفتِ فاعلی برای دلی است که ترسیده است.

بسی بنده و بندی آزاد کرد ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد

بسیاری از بندگان و زندانیان را آزاد کرد و به نیکی از خداوند یاد کرد.

نکته ادبی: بنده و بندی مراعات نظیر و ایهام دارند.

چو خاقان از آن حالت آگاه شد خرامان و خندان سوی شاه شد

وقتی خاقان از آن رهایی و بازگشت آگاه شد، با خرسندی و شادی به سوی شاه رفت.

نکته ادبی: خرامان صفتِ راه رفتنِ همراه با وقار و شادی است.

ز شکر و شکرانه باقی نماند بسی گنج در پای خسرو فشاند

از شکر و سپاس‌گزاری چیزی باقی نماند (آن‌قدر سپاس گفت) و گنج‌های بسیاری را به پای پادشاه ریخت.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ سپاس و فروتنی است.

شه از دل نوازیش در بر گرفت سخنهای پیشینه از سر گرفت

شاه او را با مهربانی در آغوش گرفت و گفتگوهای پیشین را از سر گرفت.

نکته ادبی: دل‌نوازی کنایه از محبت و دلجویی است.

از آن سیلگه وان خطر ساختن طلسمی بدان گونه پرداختن

از آن محلِ حادثه‌خیز و ساختنِ آن طلسم‌ها و تدبیرها سخن گفتند.

نکته ادبی: سیلگاه استعاره از محل خطرناک و پرآشوب است.

وزان راه گم کردن آن گروه گرفتار گشتن بدان بند کوه

و از آن گم کردنِ راه توسط گروهِ همراه و گرفتار شدنشان در بندِ آن کوه صحبت شد.

نکته ادبی: بندِ کوه کنایه از دشواری‌ها و موانع کوهستانی است.

وزان بر سر کوه بگریختن رهاننده طبلی برانگیختن

و از اینکه چگونه بر سرِ کوه گریختند و با زدنِ طبل، راهِ رهایی را هموار کردند، یاد کردند.

نکته ادبی: رهاننده طبل در اینجا ابزاری برای نجات بوده است.

چو این قصه بشنید خاقان چین بر اقبال شه تازه کرد آفرین

وقتی خاقان چین این داستان را شنید، بر خوش‌اقبالیِ شاه آفرین گفت.

نکته ادبی: تازه کردنِ آفرین کنایه از ستایشِ مجدد و پرشور است.

که با شاه شاهان فلک داد کرد دل خان خانان بدو شاه کرد

او گفت که فلک با شاهِ شاهان عدالت کرد و دلِ فرمانروایِ فرمانروایان را به او سپرد.

نکته ادبی: خانِ خانان لقبی برای خاقان است.

جهان را درین آمدن راز بود که شاه جهان چاره پرداز بود

در این آمدن و رخدادها، رازی نهفته بود، چرا که شاهِ جهان، خود چاره‌ساز و مدبر است.

نکته ادبی: چاره‌پرداز صفتی برای درایتِ اسکندر است.

ز هر نیک و هر بد که آید به دشت مرادی در او روی پوشیده هست

در هر نیک و بدی که در زندگی پیش می‌آید، هدفی و مصلحتی پنهان وجود دارد.

نکته ادبی: روی پوشیده هست کنایه از پنهان بودن حکمت است.

خیالی که در پرده شد روی پوش نبیند درو جز خداوند هوش

آن حقیقتی که در پرده‌ی غیب پنهان است، جز شخصِ خردمند و آگاه کسی نمی‌تواند آن را ببیند.

نکته ادبی: خداوند هوش کنایه از انسان خردمند است.

گر آنجا نپرداختی شهریار زدست که بر خاستی این شمار

اگر در آن لحظات، پادشاه تدبیر نمی‌کرد، از دستِ که کاری برمی‌آمد که این آمار و ارقام (نجات) حاصل شود؟

نکته ادبی: شمار کنایه از نتیجه و دستاورد است.

جهان از تو دارد گشایندگی ترا در جهان باد پایندگی

جهان از وجود تو آبادانی و گشایش دارد؛ امیدوارم در این دنیا همیشه پایدار و مانا باشی.

نکته ادبی: گشایندگی کنایه از آبادانی و گشایش امور است.

چو اسکندر آسوده شد هفته ای نیاورد یاد از چنان رفته ای

وقتی اسکندر یک هفته استراحت کرد، دیگر به یادِ آن حوادثِ تلخ گذشته نیفتاد.

نکته ادبی: چنان رفته‌ای کنایه از آن سختی‌های گذشته است.

جهان تاختن باز یاد آمدش خطرناکی رفته باد آمدش

دوباره شوقِ جهان‌گشایی به یادش آمد و آن خطراتِ گذشته را فراموش کرد.

نکته ادبی: جهان تاختن کنایه از لشکرکشی و کشورگشایی است.

درای شتر خاست کوچگاه سرآهنگ لشگر در آمد به راه

صدای زنگِ شتران برای کوچ برخاست و سرپرستِ سپاه حرکت را آغاز کرد.

نکته ادبی: درای به معنای زنگِ کاروان است.

قلاووز برداشت آهنگ پیش شد از پای محمل کشان راه ریش

راهنما آهنگِ پیشروی کرد و سپاهیان با کشیدنِ محمل‌ها، راه را آغاز کردند.

نکته ادبی: قلاووز به معنای راهنما و بلدِ راه است.

زرنگین علمهای گوهر نگار همه روی صحرا شده چون بهار

پرچم‌های رنگینِ جواهرنشان، دشت را مانند فصل بهار زیبا و آراسته کردند.

نکته ادبی: گوهرنگار کنایه از پرچم‌های بسیار باارزش و زینتی است.

ز تیغ و سپرهای آراسته گل و سوسن از دشت برخاسته

از درخششِ تیغ‌ها و سپرها، گویی گل و سوسن در دشت روییده است.

نکته ادبی: گل و سوسن استعاره از درخششِ سلاح‌هاست.

برآمد بزین شاه گیتی نورد ز گیتی به گردون برآورد گرد

شاهِ گیتی‌نورد بر اسب نشست و با حرکتِ سپاه، گرد و خاکی تا آسمان برپا کرد.

نکته ادبی: گردون کنایه از آسمان است.

بسوی بیابان روان کرد رخش سپه را زمال و خورش داد بخش

اسبِ خود را به سوی بیابان راند و به سپاهیان از مال و خواروبار بخشش کرد.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای اسبِ تندروست.

بیابان جوشنده بگرفت پیش که جوشنده دید از هوا مغز خویش

بیابانِ پرشور و گرم را در پیش گرفت، همان بیابانی که دیدنش عقل را از سر می‌برد.

نکته ادبی: جوشنده کنایه از گرمی و تلاطمِ بیابان است.

چو ده روز راه بیابان نبشت عمارت پدید آمد و آب و کشت

پس از آنکه ده روز از راهِ بیابان گذشتند، نشانه‌های آبادانی، آب و کشت‌زار پدیدار شد.

نکته ادبی: نبشتن در اینجا به معنای طی کردنِ راه است.

یکی شهر کافور گون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود

شهری به رنگِ کافور پدیدار شد که گویی نه از گل و خشت، بلکه از کافور ساخته شده بود.

نکته ادبی: کافورگون صفتِ رنگِ سفید و درخشانِ شهر است.

ز خاقان بپرسید کین شهر کیست برهنامه در نام این شهر چیست

اسکندر از خاقان پرسید که این شهر متعلق به کیست و در نامه‌های رسمی، نامِ آن چیست؟

نکته ادبی: برهنامه به معنای نامه و نوشته است.

نشان داد داننده از کار شهر که شهریست این از جهان تنگ بهر

دانایِ کارآزموده پاسخ داد که این شهر، شهری است که بهره‌اش از دنیا اندک و محدود است.

نکته ادبی: تنگ‌بهر کنایه از کم‌بهره بودن یا مرموز بودن است.

بجز سیم و زر کان بود خانه خیز دگر چیزها راست بازار تیز

به جز طلا و نقره که در خانه‌ها فراوان است، کالاهای دیگر در این شهر بازارِ داغی ندارند.

نکته ادبی: بازار تیز کنایه از رونقِ تجارت است.

کسی را بود پادشائی در او که بینند فر خدائی دراو

کسی در این شهر پادشاهی می‌کند که مردم فرّ و شکوهِ الهی را در او ببینند.

نکته ادبی: فرّ خدایی کنایه از شکوه و مشروعیتِ پادشاه است.

غریبان گریزند ازین جایگاه که وحشت کند روشنان را سیاه

غریبان از این مکان می‌گریزند، زیرا وحشتِ آن، روحِِ روشن‌دلان را تاریک می‌کند.

نکته ادبی: روشنان کنایه از مردمِ دانا و هوشیار است.

چو خورشید سر برزند زین نطاق برآید ز دریا طراقا طراق

چنان‌که وقتی خورشید از این افق طلوع می‌کند، از دریا صدای مهیبی به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: طراقا طراق صدای مهیب و شکننده است.

چنان کز چنان نعره هولناک بود بیم کاندر دل آید هلاک

آن‌چنان که از آن صدای هولناک، بیمِ آن می‌رود که جان از کالبد بیرون رود.

نکته ادبی: هلاک در اینجا کنایه از مرگ و نابودی است.

به زیر زمین دخمه دارند بیست که طفلان در آن دخمه دانند زیست

در زیر زمین بیست دخمه ساخته‌اند که حتی کودکان هم در آنجا زندگی می‌کنند تا از گزند صدا در امان باشند.

نکته ادبی: واژه دخمه در اینجا به معنای سرداب یا پناهگاه زیرزمینی است که در متون کهن به فضاهای تاریک و بسته اشاره دارد.

بزرگان در آن حال گیرند گوش وگرنه نه دل پای دارد نه هوش

بزرگان و عاقلان در آن شرایط مجبورند گوش‌های خود را محکم بگیرند، وگرنه از شدت صدای هولناک، هوش و حواسشان را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای مرکز ادراک و عقل به کار رفته است؛ ترکیب دل و هوش اشاره به سلامت روان دارد.

دل شاه شوریده شد زین شمار ز فرزانه درخواست تدبیر کار

پادشاه از شنیدن این ماجرا آشفته شد و از فرزانه (وزیر یا دانای درگاه) خواست تا راه چاره‌ای برای این کار بیندیشد.

نکته ادبی: شوریده شدن به معنای بهم خوردن آرامش درونی و تعادل روحی است.

چنان داد فرزانه پاسخ به شاه که فرمان دهد بامدادن به گاه

فرزانه به شاه چنین پاسخ داد که دستور دهد صبح‌هنگام، در وقت مناسب، سپاهیان آماده باشند.

نکته ادبی: بامدادن (قید زمان) به معنای صبح زود است و به زمانِ طلوع خورشید اشاره دارد.

کز آن پیش کافغان برآرد خروس برآید ز لشگرگه آواز کوس

پیش از آنکه خروس صبحگاهی آواز بخواند، باید صدای طبل و کوس از لشکرگاه بلند شود.

نکته ادبی: خروس در ادبیات کلاسیک نماد بانگ صبحگاهی و بیدارباش است.

تبیره زنان طبل بازی کنند به بانگ دهل زخمه سازی کنند

طبل‌زنان شروع به نواختن کنند و با کوبیدن بر دهل، صوتی بلند و گوش‌خراش ایجاد کنند.

نکته ادبی: زخمه در اینجا استعاره از ضربه زدن است، هرچند بیشتر برای سازهای زهی به کار می‌رود، در اینجا به معنای نواختن ضربی است.

بدان گونه تا روز گردد بلند به طبل و دهل درنیارند بند

این کار را تا زمانی که روز بالا می‌آید ادامه دهند و لحظه‌ای در کوبیدن طبل‌ها توقف نکنند.

نکته ادبی: بند آوردن در اینجا به معنای وقفه انداختن یا توقف کردن است.

بدان تا ز دریا برآید خروش نیوشنده را مغز ناید به جوش

تا وقتی که از دریا آن صدای مهیب برمی‌خیزد، صدای طبل مانع شود که آن صدا مغز شنونده را آزار دهد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است که از ریشه نیوشیدن (شنیدن) گرفته شده است.

به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت کزو مغزها میشود لخت لخت

پادشاه از فرزانه پرسید این صدای سهمگین چیست که مغزها را تکه‌تکه می‌کند و از هم می‌پاشد؟

نکته ادبی: لخت‌لخت شدن تعبیری کنایی از فروپاشی روانی و آشفتگی شدید ذهنی بر اثر صوت مهیب است.

چه بانگست کافغان دهد باد را سبب چیست این بانگ و فریاد را

این چه صدایی است که باد را به فریاد وا می‌دارد؟ دلیل این بانگ و غوغای عظیم چیست؟

نکته ادبی: افغان دادن باد استعاره از شدت صداست که گویی باد را نیز به فریاد آورده است.

به شه گفت فرزانه کز اوستاد چنین یاد دارم که هر بامداد

فرزانه به شاه گفت که از استادان خود شنیده‌ام که هر صبحگاه این اتفاق رخ می‌دهد.

نکته ادبی: استاد در متون قدیم به معنای آموزگار یا عالم علوم طبیعی به کار می‌رود.

چو بر روی آب اوفتد آفتاب ز گرمی مقبب شود روی آب

وقتی خورشید بر سطح آب می‌تابد، بر اثر گرمای آن، روی آب متورم و جوشان می‌شود.

نکته ادبی: مقبب به معنای گنبدگونه و برآمده است؛ در اینجا به برآمدگی موج‌ها بر اثر حرارت اشاره دارد.

پس آوازها خیزد از موج بر که افتند چون کوه بر یکدیگر

سپس از برخورد موج‌ها به یکدیگر صداهایی برمی‌خیزد که انگار کوه‌ها به هم برخورد می‌کنند.

نکته ادبی: افتادن کوه‌ها بر یکدیگر اغراقی است برای توصیف شدت برخورد موج‌های بزرگ.

به تندی چو تندر شوند آن زمان که تندی همانست و تندر همان

صدای موج‌ها چنان تند و سهمگین می‌شود که گویی رعد و برق است؛ همان شدت و تندی را دارد.

نکته ادبی: تندر به معنای رعد است که نشان‌دهنده صدایی مهیب و ناگهانی است.

دگرگونه دانا برانداخت رای که سیماب دارد درآن آب جای

اما فرزانه نظری دیگر نیز بیان کرد؛ او گفت که در آن آب، سیماب (جیوه) وجود دارد.

نکته ادبی: سیماب همان جیوه است که در علوم قدیم ویژگی‌های فیزیکی خاصی به آن نسبت می‌دادند.

چو خورشید جوشان کند آب را به خود در کند جوش سیماب را

وقتی خورشید آب را به جوش می‌آورد، در واقع باعث می‌شود که سیماب موجود در آن نیز به جوش بیاید.

نکته ادبی: به جوش آمدن سیماب استعاره‌ای علمی (در باورهای کهن) برای توصیف تلاطم و حرکات غیرعادی آب است.

دگر باره چون از افق بگذرد بیندازد آنرا که بالا برد

و باز وقتی خورشید از نقطه اوج (نیمروز) عبور می‌کند، آن تلاطمی را که بالا برده بود، دوباره فرومی‌نشاند.

نکته ادبی: افق در اینجا به معنای مسیر حرکت خورشید در آسمان است.

چو سیماب در پستی فتد ز اوج برآید چنان بانگ هایل ز موج

هنگامی که سیماب از اوج به پستی می‌افتد، چنان صدای ترسناکی از موج برمی‌خیزد.

نکته ادبی: هایل صفت به معنای ترسناک و سهمگین است.

جهان مرزبان کارفرمای دهر در آورد لشگر به نزدیک شهر

پادشاهِ جهان که فرمانروای روزگار بود، سپاهش را به نزدیکی شهر آورد.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا به معنای حاکم و نگهبان سرزمین است.

فرود آمد آسایش آغاز کرد وزان مرحله برگ ره ساز کرد

فرود آمد و اسباب آسایش فراهم کرد و برای ادامه سفر و مراحل بعدی آماده شد.

نکته ادبی: مرحله در سفرنامه های ادبی به معنای منزلگاه و توقفگاه بین راه است.

مقیمان بقعه چو آگه شدند به کالا خریدن سوی شه شدند

ساکنان شهر وقتی از ورود شاه آگاه شدند، برای خرید و فروش کالا به سمت او آمدند.

نکته ادبی: بقعه در اینجا به معنای سرزمین یا محل سکونت است.

متاعی که در خورد آن شهر بود خریدند اگر نوش اگر زهر بود

هر کالایی که در آن شهر موجود بود و ارزش خرید داشت را از آن‌ها خریدند، چه خوب باشد چه بد.

نکته ادبی: نوش و زهر استعاره از خوبی و بدی یا مفید و مضر بودن اشیا است.

زهر نقد کان بود پیرایه شان یکی بیست میکرد سرمایه شان

پادشاه برای کمک به آنان، به هر چه داشتند چندین برابر ارزش داد و آنان را غنی کرد.

نکته ادبی: زهر نقد به معنای پول نقدی است که شاه بخشیده و کنایه از ثروت و سرمایه است.

شه از خاصه خویشتن بی بها بهر مشتری کرد چیزی رها

شاه از اموال شخصی خود نیز به هر مشتری چیزی بدون دریافت بها بخشید.

نکته ادبی: خاصه به معنای اموال شخصی و خالص شاه است که از بیت‌المال جداست.

جداگانه از بهر سالارشان بسی نقد بنهاد در بارشان

همچنین به صورت جداگانه پول و نقدینگی فراوانی به عنوان هدیه برای رئیس آن‌ها در بار و بنه‌شان گذاشت.

نکته ادبی: سالار به معنای رئیس یا بزرگ آن قوم است.

چو دانست سالار آن انجمن ره ورسم آن شاه لشگر شکن

وقتی رئیس آن انجمن و گروه، رسم و آیین سخاوتمندانه آن شاه سپاه‌شکن را شناخت...

نکته ادبی: لشگر‌شکن صفتی برای شاه است که نشان‌دهنده قدرت نظامی اوست.

فرستاد نزلی به ترتیب خویش خورشها در آن نزل از اندازه بیش

او هم در مقابل، هدیه‌ای برای شاه فرستاد و خوراکی‌های فراوانی که بیش از اندازه معمول بود در آن قرار داد.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه، تحفه یا غذایی است که برای مهمان می‌برند.

هم از جنس ماهی هم از گوسفند دگر خوردنیها جز این نیز چند

هم از گوشت ماهی و هم از گوسفند و انواع دیگر خوراکی‌ها، هدایای بسیاری فرستاد.

نکته ادبی: جنس ماهی و گوسفند به تنوع خوراکی‌های تقدیمی اشاره دارد.

خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست که ناید زما نزل راه تو راست

خودش نیز به حضور شاه آمد و پوزش خواست که این تحفه‌ها لایق جایگاه تو نیست.

نکته ادبی: عذر خواستن کنایه از تواضع و فروتنی در برابر مقام بالاتر است.

بیابانیان را نباشد نوا بجز گرمیی کان بود در هوا

بیابانیان دارایی و امکاناتی ندارند و تنها چیزی که در اختیار دارند، همان گرمای سوزان هواست.

نکته ادبی: نوا به معنای مال، مایه و امکانات معیشتی است.

بر او کرد شه عرض آیین خویش خبر دادش از دانش و دین خویش

شاه در مقابل، دین و آیین خود را بر او عرضه کرد و از دانش و ایمانش به او خبر داد.

نکته ادبی: عرضه کردن آیین کنایه از دعوت به دین و عقیده است.

ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس کزان گمرهی گشت یزدان شناس

آن مرد دین را پذیرفت و با شکرگزاری، از گمراهی دست کشید و یزدان‌شناس شد.

نکته ادبی: یزدان‌شناس به معنای خداشناس و موحد است.

ز درگاه خود شاه نیک اخترش گسی کرد با خلعتی در خورش

شاهِ نیک‌اقبال، او را با خلعت و هدیه‌ای مناسبِ شأنش از درگاه خود راهی کرد.

نکته ادبی: نیک‌اختر کنایه از خوش‌طالع و خجسته است.

چو سیفور شب قرمزی در نبشت درافتاد ناگاه ازین بام طشت

همین که شبِ سرخ‌فام گذشت و روز آغاز شد، ناگهان طشتی از پشت بام افتاد (و صدایی ایجاد کرد).

نکته ادبی: سیفور شب (سرخی هنگام غروب یا طلوع) استعاره از زمان است.

فروخفت شه با رقیبان راه ز رنج ره آسود تا صبحگاه

شاه که خسته از راه بود، شب را در کنار رقیبان و همراهان استراحت کرد تا صبح شد.

نکته ادبی: رقیبان در اینجا به معنای همراهان و مراقبان است، نه دشمنان.

چو ریحان صبح از جهان بردمید سر آهنگ فریاد دریا شنید

وقتی که نسیم صبحگاهی وزید، صدای فریاد دریا دوباره بلند شد.

نکته ادبی: ریحان صبح استعاره از هوای لطیف و عطرآگین بامدادی است.

مگر طشت دوشینه کافتاده بود به وقت سحرگه صدا داده بود

شاید همان طشتی که دیشب افتاده بود، در وقت سحر صدا ایجاد کرده بود (و شاه را بیدار کرد).

نکته ادبی: دوشینه به معنای دیشب است.

شه از هول آن بانگ زهره شکاف بغرید چون کوس خود در مصاف

شاه از وحشت آن صدای مهیب که گویی زهره را می‌شکافت، همچون کوس جنگی در میدان نبرد غرید.

نکته ادبی: زهره‌شکاف اغراقی است برای توصیف صدای بسیار بلند و ترسناک.

بفرمود تا لشگر آشوفتند به یک باره نوبت فرو کوفتند

دستور داد تا لشگریان هیاهو کنند و همگی با هم طبل‌های جنگی (نوبت) را بکوبند.

نکته ادبی: نوبت کوبیدن رسمی در دربار پادشاهان قدیم بوده است.

خروشیدن طبل و فریاد کوس جرس باز کرد از گلوی خروس

صدای طبل و فریاد کوس چنان بلند شد که حتی خروس هم دیگر صدایش به گوش نمی‌رسید.

نکته ادبی: جرس باز کردن کنایه از ساکت شدن یا بی‌اثر شدن صدای دیگر است.

به آواز طبلی که برداشتند دگر بانگ را باد پنداشتند

با صدای طبل‌های بلندی که می‌زدند، صدای دیگر (صدای دریا) در نظرشان همچون صدای باد معمولی شد.

نکته ادبی: باد پنداشتن کنایه از ناچیز شمردن و بی‌اثر دانستن است.

بدین گونه تا سر برآورد چاشت تبیره جهان را در آشوب داشت

به همین ترتیب تا ظهر، صدای طبل‌ها دنیا را پر کرد و جهان را در آشوبِ صدا فرو برد.

نکته ادبی: چاشت به معنای پیش از ظهر است.

همه شهر از آواز آن طبل تیز برآشفته گشتند چون رستخیز

تمام شهر به خاطر صدای تیز و بلند آن طبل‌ها، چنان به هم ریخت که گویی قیامت شده است.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از قیامت و هیاهوی بسیار زیاد است.

دویدند بر طبل کامد نفیر چو بر طبل دجال برنا و پیر

همه، پیر و جوان، به سمت صدای طبل دویدند، درست مثل وقتی که مردم به سمت طبل دجال هجوم می‌برند.

نکته ادبی: طبل دجال نماد فریبندگی و هیاهوی دنیوی است.

شگفت آمد آواز آن سازشان که میبود غالب برآوازشان

صدای آن سازها بسیار شگفت‌انگیز بود، چرا که بر صدای خودِ مردم و محیط غلبه داشت.

نکته ادبی: ساز در اینجا به کلیت ادوات موسیقی و جنگی اشاره دارد.

چو نیمی شد از روز گیتی فروز روان گشت از آنجا شه نیمروز

وقتی نیمی از روز گذشت، شاهِ نیمروز (نام یا لقب شاه) از آنجا حرکت کرد.

نکته ادبی: شاه نیمروز لقبی است که در برخی متون حماسی به پادشاهان بزرگ داده می‌شود.

همه مرد و زن در زمین بوس شاه به حاجت نمودن گرفتند راه

همه مرد و زن شهر به نشانه احترام و تواضع، به پای‌بوسی شاه آمدند و راهش را بستند (تا حاجتی بخواهند).

نکته ادبی: زمین‌بوس کنایه از تعظیم و تکریم بسیار است.

کز این طبلهای شناعت نمای چه باشد که طبلی بمانی بجای

آنان پرسیدند که از این طبل‌هایی که چنین صدای مهیبی دارند، می‌شود چندتایی را برای ما باقی بگذاری؟

نکته ادبی: شناعت نمای به معنای زشت‌نما یا مهیب است.

مگر چون خروشان شود ساز او شود بانگ دریا به آواز او

تا شاید وقتی صدای ساز ما بلند می‌شود، صدای دریا با آن (صدا) یکی شود و دیگر آزارمان ندهد.

نکته ادبی: خروشان شدن ساز کنایه از نواختن با قدرت است.

جهاندار در وقت آن دست بوس ببخشیدشان چند خروار کوس

پادشاه در همان زمانِ دست‌بوسی، چندین خروار طبل و کوس به آنان بخشید.

نکته ادبی: خروار واحد وزن است که اینجا برای نشان دادن تعداد بسیار زیاد به کار رفته است.

در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد که در جنبش آید دهل بامداد

از آن روز، در آن شهر سنتی باب شد که هنگام صبح، طبلِ بیداری و حرکت را بنوازند.

نکته ادبی: عبارت «رسم اوفتاد» کنایه از بنیان نهادن یا مرسوم شدن یک آیین است. «جنبش» در اینجا به معنای آغاز فعالیت و به پا خاستن برای امور روزمره است.

شه آن رسم را نیز بر جای داشت که هر صبحدم با دهل پای داشت

پادشاه نیز آن آیین را همچنان زنده و استوار نگاه داشت و هر بامداد، فعالیتِ خود را با نوای طبل آغاز می‌کرد.

نکته ادبی: «پای داشتن» کنایه از برپا نگاه داشتن، محافظت کردن و استمرار بخشیدن به یک کار یا سنت است.

به ماهی کم و بیشتر زان زمین درآمد به آبادی ملک چین

حدود یک ماه یا اندکی کمتر و بیشتر از آن سرزمین گذشت تا اینکه به مناطق آبادِ سرزمین چین وارد شد.

نکته ادبی: واژه «ماهی» در اینجا به معنای یک ماه زمان است و «کم و بیشتر» برای بیان تخمین زمانی در روایات به کار رفته است.

به لشگرگه خویش ره باز یافت فلک را دگر باره دمساز یافت

راه خود را به سوی اردوگاهِ سپاهش بازیافت و دید که گردش روزگار دوباره با او سازگار و همراه شده است.

نکته ادبی: «فلک» در ادبیات کهن نماد بخت و سرنوشت است و «دمساز بودن» استعاره از موافقت و همراهی سرنوشت با خواستِ انسان است.

بیاسود یک ماه از آن خستگی همی کرد عیشی به آهستگی

یک ماه از آن همه خستگیِ سفر استراحت کرد و با آرامش و به دور از شتاب، به خوش‌گذرانی و آسایش پرداخت.

نکته ادبی: «آهستگی» در اینجا تضاد زیبایی با خستگیِ سفر دارد و به معنای آرامش، درنگ و خوش‌گذرانیِ به دور از اضطراب است.