خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

نظامی
مغنی دلم دور گشت از شکیب سماعی ده امشب مرا دل فریب
سماعی که چون دل به گوش آورد ز بیهوشیم باز هوش آورد
سخن سنج این درج گوهرنگار ز درج این چنین کرد گوهر نثار
که چون شه ز مشرق برون برد رخت به عرض جنوبی برافراخت تخت
هوای جهان دیده سازنده تر زمانه زمین را نوازنده تر
چو قاروره صبح نارنج بوی ترنجی شد از آب این سبز جوی
از آن کوچگه رخت پرداختند سوی کوچگاهی دگر تاختند
نمودند منزل شناسان راه که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه
دهی بیند آراسته چون بهشت سوادش پر از سبزه و آب و کشت
در او مردمانی همه سرپرست رها کرده فرمان یزدان زدست
مگر شاهشان در پناه آورد وزان گمرهی باز راه آورد
چو شب خون خورشید درجام کرد در آن منزل آن شب شه آرام کرد
چو طاوس خورشید بگشاد بال زر اندود شد لاجوردی هلال
جهان جوی بر بارگی بست رخت ز فتراک او سربرآورده بخت
خرامند میرفت بر پشت بور به گور افکنی همچو بهرام گور
پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ جهان در جهان روشنی چون چراغ
دهی چون بهشتی برافروخته بهشتی صفت حله بردوخته
چو شه در ده سرپرستان رسید دهی دید و ده مهتری را ندید
خدائی نه و ده خدایان بسی نه در کس دهائی نه در ده کسی
خمی هر کس از گل برانگیخته ز کنجد درو روغنی ریخته
جداگانه در روغن هر خمی فکنده ز نامردمی مردمی
پس سی چهل روز یا بیشتر کشیدندی از مرد سرگشته سر
سری بودی از مغز و از پی تهی فرومانده برتن همه فربهی
نهادندی آن کله خشک پیش وزو بازجستندی احوال خویش
قضیبی زدندی برآن استخوان شدندی بر آن کله فریاد خوان
که امشب چه نیک و بد آید پدید همان روز فردا چه خواهد رسید
صدائی برون آمدی از نهفت صدائی که مانند باشد بگفت
که فردا چنین باشداز گرم و سرد چنین نقش دارد جهان در نورد
گرفتندی آن نقش را در خیال چنین بودشان گردش ماه و سال
چو دانست فرماندهٔ چاره ساز که تعلیم دیوست از آنگونه راز
بفرمود تا کلها بشکنند خم روغن از خانها برکنند
بسی حجت انگیخت رایش درست که تا دورشان کرد از آن رای سست
در آموختشان رسم دین پروری حساب خدائی و پیغمبری
بر آن قوم صاحب دلی برگماشت که داند دلی چند را پاس داشت
چو شد کار آن کشور آراسته روا رو شد از راه برخاسته
به فرخ رکابی و خرم دلی برون راند از آن شاه یک منزلی
ره انجام را زیر زین رام کرد چو انجم در آن ره کم آرام کرد
رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ همه راه پرخارو پر خاره سنگ
پدیدار شد تیغ کوهی بلند که از برشدن بود جان را گزند
پس و پیش آن کوه را دید شاه ضرورت برو کرد بایست راه
برون برد لشگر بر آن تیغ کوه ز رنج آمده تیغ داران ستوه
ز تیزی و سختی که آن سنگ بود سم چارپایان بر آن سنگ سود
چو شه دید کز سنگ پولادسای خراشیده میشد سم چارپای
بفرمود تا از تن گاو و گور به چرم اندر آرند سم ستور
نمدها و کرباسهای سطبر ببندند بر پای پویان هژبر
همه رهگذرها بروبند پاک ز سنگی که پوینده شد زو هلاک
به فرمان شه راه میروفتند گریوه به پولاد میکوفتند
از آنان که بودند فراش راه تنی چند رفتند نزدیک شاه
یکی مشت سنگ آوریدند پیش که سم ستوران ازینست ریش
به نعل ستوران درش یافتیم بسختیش از آن نعل برتافتیم
بسی کوفتیمش به پولاد سخت نشد پاره پولاد شد لخت لخت
برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز نبرید و شمشیر شد ریز ریز
بهرجوهری ساختندش خراش به ارزیز برخاست ازوی تراش
چو شه دید کوسنگ را آس کرد ز برندگی نامش الماس گرد
همی گفت با هر کس از هر دری که هست این گرانمایه تر جوهری
بدان تا پژوهش سگالی کنند ره خویش از الماس خالی کنند
نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد که تا راه داند بدان سنگ برد
چو افتاد در لشگر این گفتگوی میان بست هر یک بدین جستجوی
بسی باز جستند بالا و پست گرانمایه گوهر کم آمد بدست
کمر به کمر گرد بر گرد کوه یکی وادیی بود دریا شکوه
فراوان در آن وادی الماس بود که روشن تر از آب در طاس بود
چو دریا که گوهر برآرد زغار نه دریای ماهی که دریای مار
زماران دروصد هزاران به جوش که دیدست ماران گوهر فروش
مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج که بی مار نتوان شدی سوی گنج
همان راه گنجینه دشوار بود طریق شدن ناپدیدار بود
چو شه دیدکان کان الماس خیز گذرگاه دارد چو الماس تیز
هم از ترس ماران هم از رنج راه کسی سوی وادی نرفت از سپاه
نظر کرد هر سو چو نظاره ای بدان تا به دست آورد چاره ای
عقاب سیه بر کمرهای سنگ بسی دید هر یک شکاری به چنگ
چو زانسان عقابان پرنده دید عقابین اندیشه را سرکشید
بفرمود کارند میشی هزار نبینند کان فربهست این نزاد
گلو باز برند یک باره شان کنند آنگه از یکدگر پاره شان
کجا کان الماس بینند زیر بر آن کان فشانند یک یک دلیر
به فرمانبری زانکه فرمان بدوست از آن گوسفندان کشیدند پوست
کجا کان الماس بشناختند از آن گوشت لختی بینداختند
چو الماس دوسیده شد بر کباب به جنبش در آمد ز هر سو عقاب
کباب و نمک هر دو برداشتند در آن غار جز مار نگذاشتند
ببردند و خوردند بالای کوه پس هر عقابی دوان ده گروه
هر الماس کز گوش افتاده بود بر شاه برد آنکه آزاده بود
شه الماسها را بهم گرد کرد بدش آبگون بود و نیکوش زرد
وز آنجا سوی پستی آورد میل فرود آمد از کوه چون تند سیل
در آن پویه تعجیل میساختند رهی بی قلاوز همی تاختند
ستوران ز نعل آتش انگیخته بجای خوی از سینه خون ریخته
چو رفتند یک ماه از آن راه پیش سم باد پایان شد از پویه ریش
هم آخر به نیروی بخت بلند سپاه از گله رست و شاه از گزند
برون برد شه رخت از آن سنگلاخ عمارت گهی دید و جایی فراخ
در آن زرعگه کشتزاری شگرف نوازش گرفته ز باران و برف
ز سبزی و تری و تابندگی بر او جان و دل را شتابندگی
ز تاراج آن سبزه پی کرده گم سپنج ستوران بیگانه سم
جوانی در آن کشته چون شیرمست برهنه سروپای بیلی به دست
ز خوبی و چالاکی پیکرش سزاوار تاج کیانی سرش
فروزنده بیلش چو زرین کلید نشان برومندی از وی پدید
گهی بیل برداشت گاهی نهاد گهی بند می بست و گه می گشاد
جهاندار خواندش به آزرم و گفت که خوی تو با خاک چون گشت جفت
جوانی و خوبی و بیدار مغز ز نغزان نباید بجز کار نغز
نه کار تو شد بیل برداشتن به ویرانه ای دانه ای کاشتن
بدین فرخی گوهری تابناک نه فرخ بود هم ترازوی خاک
بیا تا ترا پادشاهی دهم ز پیگار خاکت رهائی دهم
به پاسخ کشاورز آهسته رای چو آورده بد شرط خدمت بجای
چنین گفت کای رایض روزگار همه توسنان از تو آموزگار
چنان مان بهر پیشه ور پیشه ای که در خلقتش ناید اندیشه ای
بجز دانه کاری مرا کار نیست به من پادشاهی سزاوار نیست
کشاورز را جای باشد درشت چو نرمی ببیند شود کوژ پشت
تنم در درشتی گرفتست چرم هلاک درشتان بود جای نرم
تن سخت کو نازنینی کند چو صمغی بود کانگبینی کند
خوش آمد جهان جوی را پاسخش ثنا گفت بر گفتن فرخش
خبر باز پرسیدش از کردگار کز اینسان ترا کیست پروردگار
که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟ پناهت کجا کرد بازار تیز؟
کرا می پرستی کرا بنده ای؟ نظر بر کدامین ره افکنده ای؟
جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای به پیغمبری خلق را رهنمای
در آن کس دل خویش بستم که تو همان قبله را میپرستم که تو
برآرنده آسمان کبود نگارنده کوه و صحرا و رود
شب و روز پیش جهان آفرین نهم چند ره روی خود بر زمین
بدین چشم و ابروی آراسته کزینسان به من داد ناخواست
بدیگر کرمها که با من نمود که از هر یکم هست صدگونه سود
سپاسش برم واجب آید سپاس برآنکس که او باشد ایزدشناس
ترا کامدستی به پیغمبری پذیرفتم از راه دین پروری
ترا دیده ام پیشتر زین به خواب به تو زنده گشتم چو ماهی به آب
کنون کامدی وین خبر شد عیان به خدمتگری چون نبندم میان
نگویم جهان چون توئی ناورید جهان آفرین چون توئی نافرید
جهان را توئی مایهٔ خرمی ز سد تو دارد جهان محکمی
سکندر بران پاک سیرت جوان که بودش سر و سایه خسروان
ثنا گفت و برتارکش بوسه داد همان نام یزدان براو کرد یاد
برآراستش خلعت خسروی به دین خدا کرد پشتش قوی
در آن مرز و آن مرغزار فراخ که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ
شبان روزی آسود شه با سپاه سبکتر شد از خستگیهای راه
چو سالار این هفت خروار کوس برآورد بانگ از گلوی خروس
دگر باره شه رفتن آغاز کرد دگر ره بسیچ سفر ساز کرد
چو زان مراحله منزلی چند راند به منزل دگر بار منزل رساند
فروزنده مرزی چو روشن بهشت زمینهای وی جمله بی گاو و کشت
درخت و گل و سبزه آب روان عمارت گهی درخور خسروان
جز آتش خلل نی که نا کشته بود زمینی به آبی درآغشته بود
بپرسید کاین مرز را نام چیست سر و سرور این برو بوم کیست
کشاورز و گاو آهن و گاوکو کجا در چنین ده کند گاو هو
یکی از مقیمان آن زرعگاه چنین گفت بعد از زمین بوس شاه
که اقصای این دل گشاینده مرز حوالی بسی دارد از بهر ورز
در او هر چه کاری به هنگام خویش یکی زو هزار آورد بلکه بیش
ولیکن ز بیداد یابد گزند نگردد کس از دخل او بهره مند
اگر داد بودی و داور بسی ده آباد بودی و در ده کسی
به انصاف و داد آرد این خاک بر تباهی پذیرد ز بیدادگر
چو از دخل او گردد انصاف کم بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم
به یک جو که در مالش آرند میل جو و گندمش را برد باد و سیل
سبک منجنیقست بازوی او که گردد به یک جو ترازوی او
چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب ز بیداد بیدادگر شد خراب
درو سدی از عدل بنیاد کرد همان نامش اسکندر آباد کرد
به آبادیش داد منشور خویش که هر کس دهد حق مزدور خویش
دهد هرکسی مال خود را زکات به تاراجشان کس نیارد برات
در او ره نباید برات آوری هزار آفرین برچنان داوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی دلم دور گشت از شکیب سماعی ده امشب مرا دل فریب

ای نوازنده، صبر و آرامش از دلم رخت بربسته است؛ امشب آهنگی مسحورکننده بنواز تا دلم را به بند کشد و مجذوب سازد.

نکته ادبی: مغنی به معنای آوازخوان و نوازنده است که در اشعار غنایی بسیار به کار می‌رود.

سماعی که چون دل به گوش آورد ز بیهوشیم باز هوش آورد

آهنگی بنواز که وقتی صدای دل‌انگیزش به گوش می‌رسد، هوش و خردی را که از سرم پریده است، دوباره به تن بازگرداند.

نکته ادبی: در اینجا سماع نه به معنای رقص صوفیانه، بلکه به معنای موسیقی و شنیدن آواز است.

سخن سنج این درج گوهرنگار ز درج این چنین کرد گوهر نثار

سخن‌سنجی که در کارِ گشودنِ دریای سخن و گوهر‌افشانی در کلام است، این‌چنین گوهرهای حکمت را نثار کرد.

نکته ادبی: درج گوهرنگار استعاره از دهان سخنور یا دیوان شعر است.

که چون شه ز مشرق برون برد رخت به عرض جنوبی برافراخت تخت

هنگامی که خورشید (شاه آسمان) از مشرق عبور کرد و به عرض جنوبی رسید، تخت پادشاهی خود را در آنجا برافراشت.

نکته ادبی: توصیف حرکت خورشید به زبان نجوم قدیم و تشبیه آن به شاه.

هوای جهان دیده سازنده تر زمانه زمین را نوازنده تر

هوای جهان سرزنده و نشاط‌آور گشت و زمانه شروع به نوازش و مهربانی با زمین کرد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به زمانه و هوا.

چو قاروره صبح نارنج بوی ترنجی شد از آب این سبز جوی

صبحگاهان، همچون ظرفی پر از بوی نارنج، خورشید مانند ترنجی زرین در میان جویبار سبزگون پدیدار شد.

نکته ادبی: قاروره ظرفی است که طبیبان برای دیدن ادرار یا مایعات استفاده می‌کردند.

از آن کوچگه رخت پرداختند سوی کوچگاهی دگر تاختند

از آن منزلگاه رخت سفر بستند و به سوی اقامتگاه بعدی حرکت کردند.

نکته ادبی: کوچگاه استعاره از ایستگاه‌های عمر یا منزل‌های سفر است.

نمودند منزل شناسان راه که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه

راهنمایان مسیر نشان دادند که وقتی شاه از این مکان حرکت کند، چه چیزی در انتظار اوست.

نکته ادبی: منزل‌شناسان به معنای راهبران و کسانی است که به راه آگاهند.

دهی بیند آراسته چون بهشت سوادش پر از سبزه و آب و کشت

دهی را مشاهده می‌کنند که همچون بهشت آراسته است و اطراف آن پر از سرسبزی و جویبار و کشتزار است.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای سیاهی و اطراف ده است.

در او مردمانی همه سرپرست رها کرده فرمان یزدان زدست

در آن ده، مردمی زندگی می‌کردند که از سرِ جهل، سرپرست و مدیری نداشتند و فرمان خداوند را رها کرده بودند.

نکته ادبی: سرپرست به معنای کسی که راهنمای آنان باشد.

مگر شاهشان در پناه آورد وزان گمرهی باز راه آورد

مگر اینکه شاه آنان را زیر حمایت خود بگیرد و از این گمراهی به راه راست هدایتشان کند.

نکته ادبی: اشاره به نقش اصلاح‌گرانه پادشاه.

چو شب خون خورشید درجام کرد در آن منزل آن شب شه آرام کرد

هنگامی که شب خورشید را در جام تاریکی فرو برد، شاه در آن منزلگاه استراحت کرد.

نکته ادبی: استعاره از غروب خورشید.

چو طاوس خورشید بگشاد بال زر اندود شد لاجوردی هلال

وقتی خورشید همچون طاووس بال گشود و بالا آمد، هلال ماه که رنگ لاجوردی داشت، زرین و درخشان شد.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به طاووس رنگارنگ.

جهان جوی بر بارگی بست رخت ز فتراک او سربرآورده بخت

شاهِ جهان بر اسب خویش سوار شد و به راه افتاد، گویی بخت و اقبال همراه او حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: فتراک بند و ریسمانی است که به زین اسب می‌بندند.

خرامند میرفت بر پشت بور به گور افکنی همچو بهرام گور

او با وقار و خرامان بر اسب اسبِ سمند (بور) می‌رفت، همانند بهرام گور که در شکار گور بسیار ماهر بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های بهرام گور در ادبیات حماسی.

پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ جهان در جهان روشنی چون چراغ

آن باغ و جویبار زیبا نمایان شد و جهان از روشنیِ آن، مانند چراغی درخشان گشت.

نکته ادبی: تشبیه روشنی به نور چراغ.

دهی چون بهشتی برافروخته بهشتی صفت حله بردوخته

دهی دید که مانند بهشت درخشان و زیبا بود و انگار لباسی از زیبایی بر تن کرده بود.

نکته ادبی: حله به معنای لباس فاخر است.

چو شه در ده سرپرستان رسید دهی دید و ده مهتری را ندید

وقتی شاه به ده رسید، ده را دید اما بزرگی و سرپرستی در آن ندید.

نکته ادبی: تضاد میان آبادی ظاهر و فقدان مدیریت معنوی.

خدائی نه و ده خدایان بسی نه در کس دهائی نه در ده کسی

هیچ خدایی (مرشد و رهبری) در کار نبود و ده خدایانِ خودخوانده‌ی بسیاری داشت؛ نه کسی به فکر ده بود و نه کسی در ده حضور داشت.

نکته ادبی: ایهام در ده‌خدایان که هم به معنای کدخداست و هم به معنای خدایان جعلی.

خمی هر کس از گل برانگیخته ز کنجد درو روغنی ریخته

هر کسی یک خم گلی برانگیخته و در آن روغنی از کنجد ریخته بود.

نکته ادبی: اشاره به آداب عجیب و خرافی آن قوم.

جداگانه در روغن هر خمی فکنده ز نامردمی مردمی

هر کس در روغن خم خود، نشانه‌ای از بی‌مروتی و حماقت گذاشته بود.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای انسانیت یا نشانه آدمیزاد است.

پس سی چهل روز یا بیشتر کشیدندی از مرد سرگشته سر

پس از سی یا چهل روز، سرِ انسانی را که از تن جدا شده بود، از آن خم بیرون می‌کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به عمل قبیح و خرافی جادوگری.

سری بودی از مغز و از پی تهی فرومانده برتن همه فربهی

سری که از مغز خالی بود و تنها استخوانش باقی مانده بود، اما همچنان بر تنی فربه قرار داشت (کنایه از جسم بی‌روح).

نکته ادبی: توصیف دقیق حالت جمجمه.

نهادندی آن کله خشک پیش وزو بازجستندی احوال خویش

آن جمجمه خشک را جلوی خود می‌گذاشتند و از او درباره احوال خود پرسش می‌کردند.

نکته ادبی: نشانه اوج جهل و خرافه‌پرستی قوم.

قضیبی زدندی برآن استخوان شدندی بر آن کله فریاد خوان

چوبی بر آن استخوان می‌زدند و دور آن جمجمه با فریاد و هیاهو جمع می‌شدند.

نکته ادبی: قضیب به معنای چوب دستی است.

که امشب چه نیک و بد آید پدید همان روز فردا چه خواهد رسید

پرسیدند که امشب چه خوب و بدی در انتظار ماست و فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟

نکته ادبی: توقع پیش‌گویی از جمجمه.

صدائی برون آمدی از نهفت صدائی که مانند باشد بگفت

صدایی از آن پنهان‌گاه (خم) برون می‌آمد، صدایی که به نظر می‌رسید شبیه به سخن گفتن است.

نکته ادبی: اشاره به حیله‌گری و سحر که احتمالا از طریق ventriloquism یا مشابه آن انجام می‌شده.

که فردا چنین باشداز گرم و سرد چنین نقش دارد جهان در نورد

صدایی که می‌گفت فردا هوا چگونه است و جهان در گردونه خود چه نقشی برای شما رقم زده است.

نکته ادبی: در نوردیدن کنایه از سپری شدن زمان و حوادث روزگار.

گرفتندی آن نقش را در خیال چنین بودشان گردش ماه و سال

آن حرف‌ها را در خیال خود باور می‌کردند و گردش ایامشان این‌گونه بود.

نکته ادبی: انتقاد شاعر از باورهای سست بنیاد.

چو دانست فرماندهٔ چاره ساز که تعلیم دیوست از آنگونه راز

وقتی پادشاهِ چاره‌ساز فهمید که این راز، آموزشِ شیطان است و نه حقیقت.

نکته ادبی: شیطان اینجا نماد گمراهی و فساد عقیده است.

بفرمود تا کلها بشکنند خم روغن از خانها برکنند

فرمان داد تا همه‌ی آن جمجمه‌ها را بشکنند و خمره‌های روغن را از خانه‌ها بیرون آورند.

نکته ادبی: اقدام قاطع شاه برای مبارزه با خرافات.

بسی حجت انگیخت رایش درست که تا دورشان کرد از آن رای سست

با استدلال‌های محکم، عقل آنان را بیدار کرد تا از آن باورهای سست فاصله بگیرند.

نکته ادبی: حجت‌انگیختن به معنای دلیل آوردن است.

در آموختشان رسم دین پروری حساب خدائی و پیغمبری

به آنان رسم دین‌داری و آیین پرستش و حساب و کتابِ خدا و پیامبری را آموخت.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت شریعت و هدایت الهی.

بر آن قوم صاحب دلی برگماشت که داند دلی چند را پاس داشت

بر آن قوم، انسانِ خردمند و دل‌آگاهی را گمارد که بتواند مراقب دلهای آنان باشد.

نکته ادبی: پاسداشتِ دل کنایه از هدایت معنوی است.

چو شد کار آن کشور آراسته روا رو شد از راه برخاسته

وقتی کار آن کشور نظم گرفت و از راه خطا به راه راست هدایت شدند.

نکته ادبی: آراسته شدن کشور کنایه از برقراری نظم اجتماعی است.

به فرخ رکابی و خرم دلی برون راند از آن شاه یک منزلی

شاه با دلی خرم و اسبی مبارک، یک منزل از آنجا دور شد و به راه افتاد.

نکته ادبی: رکاب فرخ کنایه از سفر مبارک است.

ره انجام را زیر زین رام کرد چو انجم در آن ره کم آرام کرد

راهِ سخت را زیر زینِ اسب رام کرد و همانند ستاره که در آسمان آرامشی ندارد، او نیز در راه توقف نکرد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت شاه به ستاره.

رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ همه راه پرخارو پر خاره سنگ

راهی پر پیچ و خم، تاریک و تنگ که سراسر پر از خار و سنگ‌های تیز بود.

نکته ادبی: توصیف فضای وهم‌آلود و دشوار مسیر.

پدیدار شد تیغ کوهی بلند که از برشدن بود جان را گزند

تیغه‌ی کوهی بلند نمایان شد که بالا رفتن از آن، جانِ آدمی را به خطر می‌انداخت.

نکته ادبی: تیغ کوه به معنای قله یا بخش تیز و برنده کوه است.

پس و پیش آن کوه را دید شاه ضرورت برو کرد بایست راه

شاه پیش و پسِ آن کوه را بررسی کرد و چاره‌ای جز عبور از آن راه ندید.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت و جبرِ موقعیت.

برون برد لشگر بر آن تیغ کوه ز رنج آمده تیغ داران ستوه

لشکر را از آن تیغه‌ی کوه عبور داد، در حالی که سربازان از سختی کار درمانده شده بودند.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای درمانده و عاجز شدن است.

ز تیزی و سختی که آن سنگ بود سم چارپایان بر آن سنگ سود

به خاطر تیزی و سختی سنگ‌ها، سم چهارپایان بر اثر ساییده شدن روی سنگ‌ها فرسوده می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ فشاری که بر اسب‌ها وارد می‌شد.

چو شه دید کز سنگ پولادسای خراشیده میشد سم چارپای

وقتی شاه دید که سم اسب‌ها در اثر سنگ‌های برنده و سخت خراشیده می‌شود.

نکته ادبی: سنگ پولادسای کنایه از سنگ‌های بسیار سخت است.

بفرمود تا از تن گاو و گور به چرم اندر آرند سم ستور

فرمان داد تا از پوست گاو و گورخر، پوششی برای سم اسب‌ها بسازند.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر شاه برای حل مشکل.

نمدها و کرباسهای سطبر ببندند بر پای پویان هژبر

نمدها و پارچه‌های ضخیم را به پای اسب‌های تیزرو ببندند.

نکته ادبی: هژبر در اینجا کنایه از اسبان نیرومند است.

همه رهگذرها بروبند پاک ز سنگی که پوینده شد زو هلاک

تمام مسیر را از سنگ‌های تیزی که باعث هلاکت اسب‌ها می‌شد، پاک‌سازی کردند.

نکته ادبی: تدبیر عملی برای ایمنی.

به فرمان شه راه میروفتند گریوه به پولاد میکوفتند

به دستور شاه راه را می‌روبیدند و سختیِ گردنه‌ها را با ابزار و اراده از میان برمی‌داشتند.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راه کوهستانی است.

از آنان که بودند فراش راه تنی چند رفتند نزدیک شاه

تنی چند از کسانی که مسئول پاک‌سازی راه بودند، نزد پادشاه رفتند.

نکته ادبی: فراش راه به معنای تمیزکننده و آماده‌سازِ راه است.

یکی مشت سنگ آوریدند پیش که سم ستوران ازینست ریش

مشت سنگ‌های تیزی را نزد شاه آوردند و گفتند که سم اسب‌ها از این سنگ‌ها زخمی می‌شود.

نکته ادبی: گزارشِ وضعیت به شاه.

به نعل ستوران درش یافتیم بسختیش از آن نعل برتافتیم

آن سنگ‌ها را عامل آسیبِ نعل ستوران یافتیم و به سختی توانستیم سم اسب‌ها را از آسیب آن‌ها حفظ کنیم.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ داستانِ تدبیر شاه در مواجهه با طبیعت.

بسی کوفتیمش به پولاد سخت نشد پاره پولاد شد لخت لخت

پادشاه آن سنگ را با فولاد محکم بسیار کوبید، اما سنگ شکسته نشد و در عوض، فولاد خرد و تکه‌تکه شد.

نکته ادبی: پولاد کنایه از شمشیر است و لخت لخت نشان‌دهنده خرد شدن کامل است.

برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز نبرید و شمشیر شد ریز ریز

شاه شمشیر تیز خود را بر آن سنگ زد، اما سنگ بریده نشد و شمشیر شاه در اثر ضربه، تکه‌تکه گردید.

نکته ادبی: اغراق در وصف سختی الماس که باعث شکستن شمشیر تیز شده است.

بهرجوهری ساختندش خراش به ارزیز برخاست ازوی تراش

برای امتحان کردن سختیِ آن گوهر، ابزاری تیز به کار بردند که از آن سایش، براده‌های فلزی (ارزیز) جدا شد.

نکته ادبی: ارزیز به معنای قلع یا فلز نرم است که در برابر الماس کارایی ندارد.

چو شه دید کوسنگ را آس کرد ز برندگی نامش الماس گرد

هنگامی که شاه دید آن سنگ، فلز را مانند ماده‌ای سست و خمیرگونه می‌تراشد، دریافت که نام آن الماس است (سنگِ بُرنده).

نکته ادبی: آس کردن به معنای خرد کردن و کوبیدن است؛ کنایه از قدرت نفوذ الماس.

همی گفت با هر کس از هر دری که هست این گرانمایه تر جوهری

شاه به هر کسی در هر جا سخن می‌گفت که این الماس، ارزشمندترین گوهر موجود است.

نکته ادبی: گرانمایه بودن به معنای باارزش بودن است.

بدان تا پژوهش سگالی کنند ره خویش از الماس خالی کنند

تا مردم به جست‌وجو بپردازند و راه دستیابی به الماس را بیابند.

نکته ادبی: پژوهش سگالی به معنای اندیشه و تلاش برای یافتن است.

نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد که تا راه داند بدان سنگ برد

آن را به سنگ‌شناسان نشان داد تا راه یافتنِ معادن آن را پیدا کنند.

نکته ادبی: سنگ‌جو به معنای کسی است که در پی سنگ‌های قیمتی است.

چو افتاد در لشگر این گفتگوی میان بست هر یک بدین جستجوی

وقتی این خبر در سپاه پیچید، همه کمر همت بستند تا به دنبال آن بروند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن و شروع به کار کردن است.

بسی باز جستند بالا و پست گرانمایه گوهر کم آمد بدست

بسیار گشتند و همه جا را جست‌وجو کردند، اما این گوهر ارزشمند به راحتی به دست نمی‌آمد.

نکته ادبی: بالا و پست کنایه از همه جا و همه جوانب است.

کمر به کمر گرد بر گرد کوه یکی وادیی بود دریا شکوه

اطراف کوه را دور زدند و جست‌وجو کردند تا اینکه به دره‌ای رسیدند که شکوهی شبیه دریا داشت.

نکته ادبی: دریا شکوه صفتِ مشبهه برای بزرگی و عظمت وادی است.

فراوان در آن وادی الماس بود که روشن تر از آب در طاس بود

در آن وادی الماس‌های فراوانی وجود داشت که از شفافیتِ آب در ظرف، روشن‌تر بودند.

نکته ادبی: تشبیه الماس به آبِ درون طاس برای نشان دادن زلالی و درخشش.

چو دریا که گوهر برآرد زغار نه دریای ماهی که دریای مار

آن وادی مانند دریایی بود که گوهر بیرون می‌ریزد، اما نه دریایی که در آن ماهی باشد، بلکه دریایی که پر از مار بود.

نکته ادبی: تشبیه وادی پر از مار به دریا، استعاره‌ای برای توصیف خطر و فراوانی.

زماران دروصد هزاران به جوش که دیدست ماران گوهر فروش

صدها هزار مار در آنجا به جنب‌وجوش بودند؛ چه کسی تا به حال مارهایی را دیده که نگهبانِ گوهر باشند؟

نکته ادبی: ماران گوهر فروش نوعی ایهامِ طنزآمیز است که مارها در حال نگهبانی از گنج هستند.

مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج که بی مار نتوان شدی سوی گنج

شاید از این جهت آن راه به رنج و سختی افتاده بود که بدون مواجهه با مارها، نمی‌توان به گنج رسید.

نکته ادبی: رنج به معنای سختی و مانع است.

همان راه گنجینه دشوار بود طریق شدن ناپدیدار بود

همچنین مسیر رسیدن به گنجینه بسیار دشوار بود و راه عبور از میان آن مارها پیدا نبود.

نکته ادبی: ناپدیدار بودن به معنای پنهان و غیرقابل دسترسی بودن است.

چو شه دیدکان کان الماس خیز گذرگاه دارد چو الماس تیز

وقتی شاه دید که آن معدن الماس، گذرگاهی به تیزی و سختیِ الماس دارد (سخت و خطرناک).

نکته ادبی: الماس خیز یعنی جایی که الماس در آن می‌روید یا وجود دارد.

هم از ترس ماران هم از رنج راه کسی سوی وادی نرفت از سپاه

به دلیل ترس از مارها و سختیِ مسیر، هیچ‌کس از سپاهیان جرئت نکرد به آن وادی برود.

نکته ادبی: اشاره به خوف و خطرِ نهفته در کار است.

نظر کرد هر سو چو نظاره ای بدان تا به دست آورد چاره ای

شاه به هر سو با دقت نگاه کرد تا راهی برای حل این مشکل پیدا کند.

نکته ادبی: نظاره کردن در اینجا به معنای تدبیر و بررسی دقیق است.

عقاب سیه بر کمرهای سنگ بسی دید هر یک شکاری به چنگ

عقاب‌های سیاهی را بر بالای صخره‌ها دید که شکار را در چنگال داشتند.

نکته ادبی: کمر سنگ کنایه از لبه‌ها و پرتگاه‌های کوه است.

چو زانسان عقابان پرنده دید عقابین اندیشه را سرکشید

وقتی شاه عقاب‌های پرنده را دید، فکری عقاب‌گونه و هوشمندانه به ذهنش رسید.

نکته ادبی: عقابین اندیشه یعنی اندیشه‌ای بلند و تیزبین مانند عقاب.

بفرمود کارند میشی هزار نبینند کان فربهست این نزاد

دستور داد هزار گوسفند را قربانی کنند (بدون توجه به لاغر یا چاق بودنشان).

نکته ادبی: فربه بودن در اینجا اهمیت ندارد، بلکه فقط گوشت‌بودن آن مهم است.

گلو باز برند یک باره شان کنند آنگه از یکدگر پاره شان

گلویشان را بریدند و گوشت‌هایشان را تکه‌تکه کردند.

نکته ادبی: یک‌باره به معنای سریع و با هم است.

کجا کان الماس بینند زیر بر آن کان فشانند یک یک دلیر

هر کجا معدن الماس را زیر صخره‌ها می‌دیدند، با شجاعت گوشت‌ها را به آن سمت پرتاب می‌کردند.

نکته ادبی: دلیر در اینجا اشاره به سربازانِ مجری دستور است.

به فرمانبری زانکه فرمان بدوست از آن گوسفندان کشیدند پوست

سربازان که مطیع فرمان شاه بودند، پوستِ گوسفندان را از گوشت جدا کردند.

نکته ادبی: فرمان دوست کنایه از اراده و دستور پادشاه است.

کجا کان الماس بشناختند از آن گوشت لختی بینداختند

هر جا که الماس را در آن معدن می‌دیدند، تکه‌ای از آن گوشت را به همان سمت می‌انداختند.

نکته ادبی: اشاره به تله‌گذاری برای جذب الماس.

چو الماس دوسیده شد بر کباب به جنبش در آمد ز هر سو عقاب

وقتی الماس‌ها به گوشت چسبیدند، عقاب‌ها برای خوردنِ کباب به جنب‌وجوش افتادند.

نکته ادبی: دوسیده به معنای چسبیده است.

کباب و نمک هر دو برداشتند در آن غار جز مار نگذاشتند

عقاب‌ها کباب و نمک را برداشتند و در آن غار دیگر ماری باقی نماند (چون عقاب‌ها همه‌چیز را بردند).

نکته ادبی: نمک به کنایه برای لذیذ کردن گوشت است.

ببردند و خوردند بالای کوه پس هر عقابی دوان ده گروه

عقاب‌ها گوشت را به بالای کوه بردند و خوردند؛ سپس سربازان هر عقاب را تعقیب کردند.

نکته ادبی: دوان ده گروه کنایه از سرعت سربازان برای رسیدن به شکار است.

هر الماس کز گوش افتاده بود بر شاه برد آنکه آزاده بود

هر الماسی که از گوشت جدا می‌شد و می‌افتاد، سربازان آزاده و شریف آن را برای شاه می‌آوردند.

نکته ادبی: آزاده صفتِ سربازان وفادار است.

شه الماسها را بهم گرد کرد بدش آبگون بود و نیکوش زرد

شاه الماس‌ها را جمع کرد؛ الماس‌ها رنگی آبگون (شفاف و درخشان) و در بخش‌هایی متمایل به زرد داشتند.

نکته ادبی: آبگون استعاره از شفافیت و رنگ آبی-سفید الماس است.

وز آنجا سوی پستی آورد میل فرود آمد از کوه چون تند سیل

سپس از آنجا به سمت پایین کوه حرکت کرد، مانند سیلِ خروشان به سرعت پایین آمد.

نکته ادبی: تند سیل تشبیهی برای سرعت و قاطعیت حرکت شاه است.

در آن پویه تعجیل میساختند رهی بی قلاوز همی تاختند

در این مسیر تعجیل می‌کردند و بدون داشتن راهنما (قلاوز) به راه خود ادامه می‌دادند.

نکته ادبی: قلاوز به معنای راهنما و بلدِ راه است.

ستوران ز نعل آتش انگیخته بجای خوی از سینه خون ریخته

اسب‌ها بر اثرِ سرعت زیاد، از برخورد نعل به سنگ جرقه می‌زدند و به جای عرق، خون از سینه‌هایشان می‌چکید.

نکته ادبی: اغراق در وصف شدتِ حرکت و سختیِ راه.

چو رفتند یک ماه از آن راه پیش سم باد پایان شد از پویه ریش

یک ماه که در راه رفتند، سمِ اسبانِ تندرو از فرطِ حرکت و پویه، آسیب دید و زخمی شد.

نکته ادبی: باد پایان کنایه از اسب‌های بسیار سریع است.

هم آخر به نیروی بخت بلند سپاه از گله رست و شاه از گزند

سرانجام با نیروی بخت و اقبالِ بلند، سپاه از آن محیط و گله (مارها) و شاه از گزند رهایی یافتند.

نکته ادبی: بخت بلند استعاره از خوش‌اقبالی است.

برون برد شه رخت از آن سنگلاخ عمارت گهی دید و جایی فراخ

شاه از آن سنگلاخ بیرون آمد و مکانی آباد و وسیع برای اقامت دید.

نکته ادبی: عمارت‌گه به معنای محل سکونت و آبادانی است.

در آن زرعگه کشتزاری شگرف نوازش گرفته ز باران و برف

در آن کشتزار، زراعتی بسیار عالی وجود داشت که از برکتِ برف و باران شاداب بود.

نکته ادبی: شگرف به معنای عالی و تحسین‌برانگیز است.

ز سبزی و تری و تابندگی بر او جان و دل را شتابندگی

از سرسبزی و طراوت آنجا، جان و دلِ هر بیننده‌ای به شور و شوق می‌آمد.

نکته ادبی: شتابندگی به معنای اشتیاق و حرکتِ جان است.

ز تاراج آن سبزه پی کرده گم سپنج ستوران بیگانه سم

به دلیلِ گذشتنِ سپاه، آن سبزه و چمنزار لگدمال و نابود شد.

نکته ادبی: سپنج به معنای موقتی و گذراست؛ اشاره به ویرانیِ کشتزار توسط سپاه.

جوانی در آن کشته چون شیرمست برهنه سروپای بیلی به دست

در آن میان، جوانی را دیدند که مانند شیر مست (قوی و جسور) در مزرعه است و بیلی به دست دارد.

نکته ادبی: شیرمست تشبیهی برای قدرت و جوانی است.

ز خوبی و چالاکی پیکرش سزاوار تاج کیانی سرش

از زیبایی و چالاکی اندامش، شایسته بود که تاج پادشاهی بر سر داشته باشد.

نکته ادبی: تاج کیانی اشاره به شکوه و بزرگیِ باستانی است.

فروزنده بیلش چو زرین کلید نشان برومندی از وی پدید

بیلِ درخشانش مانند کلیدی زرین بود که نشان از آبادانی و ثمردهیِ کار او داشت.

نکته ادبی: کلید زرین استعاره از ابزار کار است که راهِ رزق را می‌گشاید.

گهی بیل برداشت گاهی نهاد گهی بند می بست و گه می گشاد

گاهی بیل می‌زد و گاهی آن را زمین می‌گذاشت؛ گاهی بندِ جوی را می‌بست و گاه باز می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به کارهای کشاورزی.

جهاندار خواندش به آزرم و گفت که خوی تو با خاک چون گشت جفت

شاه با احترام به او گفت که چرا خود را با کارِ گل و خاک مشغول کرده‌ای؟

نکته ادبی: آزرم به معنای احترام و حیاست.

جوانی و خوبی و بیدار مغز ز نغزان نباید بجز کار نغز

تو که جوان، زیبا و باهوشی هستی، شایسته است کارهای بزرگ و ارزشمند انجام دهی.

نکته ادبی: کار نغز کنایه از کار ارزشمند و والا است.

نه کار تو شد بیل برداشتن به ویرانه ای دانه ای کاشتن

بیل زدن و در ویرانه چیزی کاشتن، در شأن تو نیست.

نکته ادبی: توصیه به ترکِ کارِ سخت و بدنی.

بدین فرخی گوهری تابناک نه فرخ بود هم ترازوی خاک

حیف است با چنین چهره‌ای درخشان، خود را هم‌ترازِ خاک کنی.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ بین زیبایی ظاهری و کارِ بدنی.

بیا تا ترا پادشاهی دهم ز پیگار خاکت رهائی دهم

بیا تا تو را پادشاه کنم و از رنجِ کارِ کشاورزی نجاتت دهم.

نکته ادبی: پیگار خاک کنایه از مبارزه و سختیِ کشاورزی است.

به پاسخ کشاورز آهسته رای چو آورده بد شرط خدمت بجای

کشاورز که خردمند بود، پاسخ داد در حالی که وظیفه بندگی را در قبال پادشاه به جا آورده بود.

نکته ادبی: آهسته رای به معنای متین و خردمند است.

چنین گفت کای رایض روزگار همه توسنان از تو آموزگار

او گفت ای پادشاهِ زمانه، تمام سرکشانِ عالم باید از تو درس بگیرند (و مطیع باشند).

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش و کنایه از انسان‌های مغرور و گردن‌کش است.

چنان مان بهر پیشه ور پیشه ای که در خلقتش ناید اندیشه ای

من به حرفه خود مشغولم، همان‌طور که هر پیشه‌وری به کار خویش سرگرم است؛ گویی در آفرینش من، تقدیرِ ازلی چنین حکم کرده و دیگر جای هیچ شک و تردیدی باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ تاریخی و پیشینه‌نگر که در متون حماسی برای توجیه جایگاه اجتماعی افراد استفاده می‌شود.

بجز دانه کاری مرا کار نیست به من پادشاهی سزاوار نیست

جز دانه کاشتن و کشاورزی، کار دیگری بلد نیستم و سزاوارِ هیچ مقام و پادشاهی‌ای نیستم و چنین جایگاهی برای من تعریف نشده است.

نکته ادبی: تواضع و فروتنیِ قهرمانِ گمنام در برابر قدرت مطلق پادشاه.

کشاورز را جای باشد درشت چو نرمی ببیند شود کوژ پشت

کشاورز باید در سختی‌ها مقاوم باشد و اگر با تن‌پروری و نرمی خو بگیرد، قامتش در برابر مشکلات خمیده می‌شود و از پای در می‌آید.

نکته ادبی: کوژپشت شدن کنایه از ناتوانی و شکست در برابر شدائد کار است.

تنم در درشتی گرفتست چرم هلاک درشتان بود جای نرم

پوست تن من با سختیِ کار زمخت و ورزیده شده است؛ کسی که با سختی خو گرفته، جایگاهش میان نازپروردگان نیست و اگر میان آنان برود، هلاک می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان درشت‌خوییِ کار و نرم‌خوییِ نازپروردگی.

تن سخت کو نازنینی کند چو صمغی بود کانگبینی کند

کسی که از سختی و کارِ دشوار به ناز و نعمت روی آورد، مانند صمغی است که سعی کند خود را به عسل تبدیل کند (هرگز چنین نمی‌شود و اصلِ وجودی‌اش تغییر نمی‌کند).

نکته ادبی: تشبیه صمغ به عسل برای بیان تضاد جوهری و ناهمگونی ذاتی.

خوش آمد جهان جوی را پاسخش ثنا گفت بر گفتن فرخش

پاسخِ کشاورز به پادشاه خوش آمد و او به خاطرِ کلامِ فصیح و درستِ آن جوان، وی را ستود.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و شایسته است.

خبر باز پرسیدش از کردگار کز اینسان ترا کیست پروردگار

پادشاه از او درباره اعتقاداتش پرسید که چه کسی تو را پروردگاری می‌کند و صاحب‌اختیارِ توست؟

نکته ادبی: بازپرسیدن به معنای پرس‌وجو کردن و جستجو از حقیقت است.

که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟ پناهت کجا کرد بازار تیز؟

چه کسی در لحظات خواب و بیداری نگهبان توست؟ و در روزهای سختی و بی‌بازاری، چه کسی پناهگاه تو بوده است؟

نکته ادبی: خفت و خیز کنایه از تمام لحظات زندگی است.

کرا می پرستی کرا بنده ای؟ نظر بر کدامین ره افکنده ای؟

بنده چه کسی هستی و به کدام آیین و باور ایمان داری؟

نکته ادبی: ترکیبِ پرسش‌های فلسفی درباره توحید و جهت‌گیری اعتقادی.

جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای به پیغمبری خلق را رهنمای

کشاورز پاسخ داد: ای کسی که در جهان، راهنمای مردم و پیام‌آورِ خدایی.

نکته ادبی: گیتی‌خدای به معنای پادشاهی است که بر زمین فرمان می‌راند.

در آن کس دل خویش بستم که تو همان قبله را میپرستم که تو

من دل به کسی بسته‌ام که تو نیز به او ایمان داری و همان قبله‌ای را می‌پرستم که تو می‌پرستی.

نکته ادبی: تأکید بر مشترکات دینی میان پادشاه و رعیت.

برآرنده آسمان کبود نگارنده کوه و صحرا و رود

پروردگارِ آسمان‌های کبود و خالقِ کوه‌ها و دشت‌ها و رودها را می‌پرستم.

نکته ادبی: توصیفِ خالق از طریق آفریده‌های او.

شب و روز پیش جهان آفرین نهم چند ره روی خود بر زمین

شب و روز در پیشگاهِ آن جهان‌آفرین، بارها پیشانی بر خاک می‌سایم.

نکته ادبی: استعاره از سجده و نیایش خالصانه.

بدین چشم و ابروی آراسته کزینسان به من داد ناخواست

من با همین چشم و ابروی زیبایی که بدون اینکه بخواهم، او به من عطا کرده است، بنده او هستم.

نکته ادبی: اشاره به شکرگزاری در برابر نعمت‌های خلقت.

بدیگر کرمها که با من نمود که از هر یکم هست صدگونه سود

و به خاطرِ سایرِ لطف‌هایی که به من کرده و از هر یک از آن‌ها صدها فایده به من رسیده است.

نکته ادبی: کرم به معنای بخشش و نعمت است.

سپاسش برم واجب آید سپاس برآنکس که او باشد ایزدشناس

سپاس‌گزاریِ او بر من واجب است، به‌ویژه بر کسی که خداشناس و حقیقت‌بین باشد.

نکته ادبی: واجب بودنِ شکرِ نعمت در عرفِ دین‌باوران.

ترا کامدستی به پیغمبری پذیرفتم از راه دین پروری

ای کسی که به پیامبری برگزیده شدی، من تو را به عنوان راهنمای دینی خود پذیرفته‌ام.

نکته ادبی: پذیرشِ ولایت دینی و سیاسی پادشاه.

ترا دیده ام پیشتر زین به خواب به تو زنده گشتم چو ماهی به آب

من تو را پیش از این در خواب دیده بودم و با دیدنِ تو، گویی زندگیِ دوباره یافتم، همان‌طور که ماهی با آب زنده می‌ماند.

نکته ادبی: تشبیه ماهی و آب، استعاره‌ای کلاسیک برای وابستگیِ حیاتی.

کنون کامدی وین خبر شد عیان به خدمتگری چون نبندم میان

اکنون که آمده‌ای و این خبر آشکار شده، چرا برای خدمتگزاری به تو کمر همت نبندم؟

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای خدمت و انجام کار است.

نگویم جهان چون توئی ناورید جهان آفرین چون توئی نافرید

نمی‌گویم که جهان کسی مثل تو را ندیده است، بلکه می‌گویم خدا هرگز کسی شبیه تو نیافریده است.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای ستایش ممدوح.

جهان را توئی مایهٔ خرمی ز سد تو دارد جهان محکمی

تو مایه شادی و خرمیِ جهانی و جهان به خاطرِ تو استوار و پابرجاست.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ شاه به عنوان ستونِ ثباتِ هستی در اندیشه ایران باستان.

سکندر بران پاک سیرت جوان که بودش سر و سایه خسروان

اسکندر بر آن جوانِ پاک‌سرشت که نشانی از بزرگی و سروری در او بود، نگریست.

نکته ادبی: سر و سایه کنایه از ابهت و شخصیت بزرگ است.

ثنا گفت و برتارکش بوسه داد همان نام یزدان براو کرد یاد

پادشاه او را ستود و بر سرش بوسه زد و به نام خدا او را یاد کرد.

نکته ادبی: تارک به معنای بالای سر است.

برآراستش خلعت خسروی به دین خدا کرد پشتش قوی

او را به لباسِ فاخرِ پادشاهی آراست و با دینِ خدا، اراده و جایگاهش را مستحکم کرد.

نکته ادبی: خلعت نمادِ پذیرش و لطفِ شاهانه است.

در آن مرز و آن مرغزار فراخ که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ

در آن سرزمین و دشتِ وسیع که هم گل‌های سرخ داشت و هم شاخه‌های سرسبز.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناختیِ طبیعت.

شبان روزی آسود شه با سپاه سبکتر شد از خستگیهای راه

پادشاه با سپاهیانش یک شبانه‌روز استراحت کرد تا خستگیِ راه از تنشان بیرون برود.

نکته ادبی: اشاره به آسایشِ پس از سختی سفر.

چو سالار این هفت خروار کوس برآورد بانگ از گلوی خروس

وقتی فرماندهِ سپاه، طبل‌های بزرگ را به صدا درآورد و دستور حرکت داد.

نکته ادبی: کوس و نقاره از ابزارهای نمادین برای اعلام حرکت سپاه در متون حماسی است.

دگر باره شه رفتن آغاز کرد دگر ره بسیچ سفر ساز کرد

شاه دوباره حرکت را آغاز کرد و مقدماتِ سفرِ دیگر را مهیا ساخت.

نکته ادبی: بسیچ به معنای مهیا شدن و آمادگی است.

چو زان مراحله منزلی چند راند به منزل دگر بار منزل رساند

پس از آنکه مراحلی چند طی کرد، دوباره به منزلی جدید رسید.

نکته ادبی: منزل در متون کهن به معنای توقفگاه یا ایستگاهِ سفر است.

فروزنده مرزی چو روشن بهشت زمینهای وی جمله بی گاو و کشت

به سرزمینی درخشان همچون بهشت رسید که زمین‌هایش نیاز به گاو و شخم‌زنی نداشت (چون خودبه‌خود پربرکت بود).

نکته ادبی: مبالغه در توصیف حاصلخیزی زمین.

درخت و گل و سبزه آب روان عمارت گهی درخور خسروان

پر از درخت و گل و گیاه و آب روان بود؛ جایی که برازنده پادشاهان بود.

نکته ادبی: توصیف بهشتِ زمینی.

جز آتش خلل نی که نا کشته بود زمینی به آبی درآغشته بود

تنها نقصش این بود که (در ظاهر) آتش در آنجا نبود (کنایه از نبودِ گرما یا انرژی زندگی)، و سرزمینی بود که با آب آمیخته شده بود.

نکته ادبی: ایهام: شاید اشاره به سردی یا رکودِ ناشی از نبودِ جنب‌وجوش.

بپرسید کاین مرز را نام چیست سر و سرور این برو بوم کیست

پادشاه پرسید که نام این سرزمین چیست و بزرگ و فرمانروای این سرزمین کیست؟

نکته ادبی: پرسشگریِ پادشاه برای شناختِ نظامِ حاکم.

کشاورز و گاو آهن و گاوکو کجا در چنین ده کند گاو هو

کشاورز و گاوآهن کجاست؟ در چنین دهی چه کسی کشاورزی می‌کند؟

نکته ادبی: تعجب از سرزمینی که با وجودِ آبادانی، نشانی از کشاورز در آن نیست.

یکی از مقیمان آن زرعگاه چنین گفت بعد از زمین بوس شاه

یکی از ساکنان آنجا، پس از ادای احترام، به شاه پاسخ داد.

نکته ادبی: زمین‌بوس کنایه از نهایت ادب و احترام است.

که اقصای این دل گشاینده مرز حوالی بسی دارد از بهر ورز

که این سرزمینِ دل‌گشا و وسیع، محیطِ بسیار مستعدی برای کشت و کار دارد.

نکته ادبی: اقصا به معنای دور و پهناور است.

در او هر چه کاری به هنگام خویش یکی زو هزار آورد بلکه بیش

در آنجا هر چیزی که بکاری، در فصلِ خود هزار برابر حاصل می‌دهد و حتی بیشتر.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ ذاتیِ زمین.

ولیکن ز بیداد یابد گزند نگردد کس از دخل او بهره مند

اما به خاطرِ ظلم و بیداد، این زمین آسیب دیده است و هیچ‌کس از محصولِ آن بهره‌مند نمی‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ ظرفیتِ زمین با سوءمدیریتِ حاکمان.

اگر داد بودی و داور بسی ده آباد بودی و در ده کسی

اگر عدالت و داورِ عادلی بود، این ده آباد می‌شد و کسی در آن زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عدالت در آبادی و جمعیتِ یک منطقه.

به انصاف و داد آرد این خاک بر تباهی پذیرد ز بیدادگر

این خاک تنها با انصاف و عدالت ثمر می‌دهد و در اثرِ بیدادگریِ حاکم، نابود می‌شود.

نکته ادبی: رابطه مستقیمِ اخلاقِ حاکم با کیفیتِ محیط زیست.

چو از دخل او گردد انصاف کم بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم

چون از درآمدِ آن، سهمِ انصاف کم شود، زمین از گرمای ظلم می‌سوزد و از رطوبتِ بدرفتاری می‌پوسد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای نشان دادنِ اثرِ تخریبیِ ظلم بر طبیعت.

به یک جو که در مالش آرند میل جو و گندمش را برد باد و سیل

به محض اینکه ذره‌ای ظلم و زیاده‌خواهی در حساب‌وکتابِ آن وارد شود، تمامِ محصولِ گندم و جوِ آن با باد و سیل از بین می‌رود.

نکته ادبی: یک جو کنایه از مقدار ناچیزِ ظلم است که فاجعه می‌آفریند.

سبک منجنیقست بازوی او که گردد به یک جو ترازوی او

بازوی ظالم مانند منجنیقی عمل می‌کند که با یک ذره ستم، تمامِ ترازوی عدالتِ آن منطقه را برهم می‌زند.

نکته ادبی: تشبیه بازوی حاکم به منجنیقِ تخریب‌گر.

چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب ز بیداد بیدادگر شد خراب

وقتی پادشاه فهمید که این سرزمینِ حاصلخیز به خاطرِ ظلمِ حاکمِ قبلی ویران شده است.

نکته ادبی: خشمِ عادلانه پادشاه در برابر ظلم.

درو سدی از عدل بنیاد کرد همان نامش اسکندر آباد کرد

در آنجا دیواری از عدالت بنا کرد و به نامِ اسکندر آنجا را آباد ساخت.

نکته ادبی: سدِ عدل استعاره از ایجادِ نظم و امنیتِ پایدار است.

به آبادیش داد منشور خویش که هر کس دهد حق مزدور خویش

برای آبادی‌اش فرمانِ رسمی داد که هر کس باید حقِ مزد کارگر را بدهد.

نکته ادبی: منشور فرمانِ مکتوبِ پادشاه است.

دهد هرکسی مال خود را زکات به تاراجشان کس نیارد برات

هر کس باید زکاتِ مالِ خود را بدهد و هیچ‌کس نباید به اموالِ آن‌ها دست‌درازی کند.

نکته ادبی: تضمینِ مالکیتِ خصوصی و حقوقِ شرعی.

در او ره نباید برات آوری هزار آفرین برچنان داوری

هیچ‌کس حق ندارد در آنجا ظلم کند؛ هزار درود بر چنین داوری (پادشاهی) باد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ ستایش‌آمیز از حکمرانیِ عادلانه.