خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

نظامی
سحرگه که سربرگرفتم ز خواب برافروختم چهره چون آفتاب
سریر سخن برکشیدم بلند پراکندم از دل بر آتش سپند
به پیرایش نامه خسروی کهن سرو را باز دادم نوی
ز گنج سخن مهر برداشتم درو در ناسفته نگذاشتم
سر کلکم از گوهر انداختن فلک را شکم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سینه ای به من داد تیغی در آیینه ای
که آشفتهٔ خویش چندین مباش ببین خویشتن خویشتن بین مباش
نظر چون در آیینه انداختم درو صورت خویش بشناختم
دگرگونه دیدم در آن سبز باغ که چون پرنیان بود در پرزاغ
ز نرگس تهی یافتم خواب را ندیدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه کمین کرده بود گل سرخ را زردی آزرده بود
از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای فروماندم اندر سخن سست رای
نه پائی که خود را سبکرو کنم نه دستی که نقش کهن نو کنم
خجل گشتم از روی بیرنگ خویش نوائی گرفتم به آهنگ خویش
هراسیدم از دولت تیزگام که بگذارد این نقش را ناتمام
ازین پیش کاید شبیخون خواب به بنیاد این خانه کردم شتاب
مگر خوابگاهی به دست آورم که جاوید دروی نشست آورم
پژوهندهٔ دور گردنده حال چنین گوید از گردش ماه و سال
که چون نامه حکم اسکندری مسجل شد از وحی پیغمبری
ز دیوان فروشست عنوان گنج که نامش برآمد به دیوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روس نبشتند برنام اسکندروس
از آن پیش کز تخت خود رخت برد بدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مهر از زبان چنین گفت با مادر مهربان
که من رفتم اینک تو از داد ودین چنان کن که گویند بادا چنین
پدروار با بندگان خدای چو مادر شدی مهرمادر نمای
به پروردن داد و دین زینهار نگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبری کوش کارد بهی که فرمانبری به ز فرمان دهی
ضرورت مرا رفتنی شد به راه سپردم به تو شغل دیهیم و گاه
گرفتم رهی دور فرسنگ پیش ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟
گرآیم چنان کن که از چشم بد نه تو خیره باشی نه من چشم زد
وگر زامدن حال بیرون بود به هش باش تا عاقبت چون بود
چنان کن که فردا دران داوری نگیرد زبانت به عذر آوری
سخن چون به سر برد برداشت رخت رها کرد برمادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شام برو عرضه کردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختیار آمدش پسندیده تر صد هزار آمدش
گزین کرد هر مردی از کشوری به مردانگی هریکی لشگری
چهارش هزار اشتر از بهر بار پس و پیش لشگر کشیده قطار
هزار نخستین ازو بیسراک به کردن کشی کوه را کرده خاک
هزار دیگر بختی بارکش همه بارهاشان خورشهای خوش
هزار سوم ناقهٔ ره نورد به زیر زر و زیور سرخ و زرد
هزار چهارم نجیبان تیز چو آهو گه تاختن گرم خیز
ز هر پیشه کاید جهان را به کار گزین کرد صدصد همه پیشه کار
بدین سازمندی جهانگیر شاه برافراخت رایت زماهی به ماه
ز مقدونیه روی در راه کرد به اسکندریه گذرگاه کرد
سریر جهانداری آنجا نهاد بر او روزکی چند بنشست شاد
به آیین کیخسرو تخت گیر که برد از جهان تخت خود بر سریر
بفرمود میلی برافراختن بر او روشن آیینه ای ساختن
که از روی دریا به یک ماهه راه نشان باز داد از سپید و سیاه
بدان تا بود دیده بانگاه تخت بر او دیده بانان بیدار بخت
چو ز آیینه بینند پوشیده راز به دارنده تخت گویند باز
اگر دشمنی ترکتازی کند رقیب حرم چاره سازی کند
چو فارغ شد از تختگاهی چنان نشست از بر بور عالی عنان
نخستین قدم سوی مغرب نهاد به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد
وز آنجا برون شد به عزم درست به فرمان ایزد میان بست چست
چو لختی زمین را طرف در نوشت ز پهلوی وادی درآمد به دشت
ز مقدس تنی چند غم یافته ز بیداد داور ستم یافته
تظلم کنان سوی راه آمدند عنانگیر انصاف شاه آمدند
که چون از تو پاکی پذیرفت خاک بکن خانه پاک را نیز پاک
به مقدس رسان رایت خویش را برافکن ز گیتی بداندیش را
در آن جای پاکان یک اهریمنست که با دوستان خدا دشمنست
مطیعان آن خانهٔ ارجمند نبینند ازو جز گداز و گزند
طریق پرستش رها می کند پرستندگان را جفا میکند
به خون ریختن سربرافراختست بسی را بناحق سرانداختست
همه در هراسیم از ین دیو زاد توئی دیو بند از تو خواهیم داد
سکندر چو دید آن چنان زاریی وزانسان برایشان ستمکاریی
ستمدیده را گشت فریادرس به فریاد نامد ز فریاد کس
چو از قدسیان این حکایت شنید عنان سوی بیت المقدس کشید
حصار جهان را که سرباز کرد ز بیت المقدس سرآغاز کرد
سکندر به قدس آمد از مرز روم بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بیدادگر دشمن آگاه گشت که آواز داد آمد از کوه و دشت
کمربست و آمد به پیگار او نبود آگه از بخت بیدار او
به اول شبیخون که آورد شاه بران راهزن دیو بر بست راه
چو بیدادگر دید خون ریختش ز دروازه مقدس آویختش
منادی برانگیخت تا در زمان ز بیداد او برگشاید زبان
که هر کو بدین خانه بیداد کرد بدینگونه بخت بدش یاد کرد
چوزو بستد آن خانهٔ پاک را به عنبر برآمیخت آن خاک را
برآسود ازان جای آسودگان فروشست ازو گرد آلودگان
جفای ستمکاره زو بازداشت به طاعتگران جای طاعت گذاشت
ازو کار مقدس چو با ساز گشت سوی ملک مغرب عنان تاز گشت
برافرنجه آورد از آنجا سپاه وز افرنجه بر اندلس کرد راه
چو آمد گه دعوی و داوری به دانش نمائی و دین پروری
کس از دانش و دین او سرنتافت رهی دید روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر کسی دین و داد به هر بقعه طاعت گهی نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر کشید به عالم گشائی علم برکشید
به تعجیل میراند بر کوه و رود کجا سبزه ای دید آمد فرود
چو از ماندگی گشت پرداخته دگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بیابان به دریا شتافت درافکند کشتی به دریای آب
سه مه بر سر آب دریا نشست بیاورد صیدی ز دریا به دست
از آنسو که خورشید میشد نهان تکاپوی میکرد با همرهان
جزیره بسی دید بی آدمی برون رفت و میشد زمی برزمی
بسی پیش باز آمدش جانور هم از آدمی هم ز جنس دگر
دروهیچ از ایشان نیامیختند وزو کوه بر کوه بگریختند
سرانجام چون رفت راهی دراز نشیب زمین دیگر آمد فراز
بیابانی از ریگ رخشنده زرد که جز طین اصفر نینگیخت گرد
برآن ریگ بوم ارکسی تاختی زمین زیرش آتش برانداختی
همانا که بر جای ترکیب خاک ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک
چو یکمه در ان بادیه تاختند ازو نیز هم رخت پرداختند
چو پایان آن وادی آمد پدید سکندر به دریای اعظم رسید
در آن ژرف دریا شگفتی بماند که یونانیش اوقیانوس خواند
محیط جهان موج هیبت نمود از آن پیشتر جای رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهان در آن ژرف دریا نبودی نهان
حجابی مغانی بد آن آب را نپوشیدی از دیدها تاب را
فلک هر شبان روزی از چشم دور به دریا درافکندی از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاب اشارت به چشمه است و دریای آب
همان چشمه گرم کو راست جای به دریا حوالت کند رهنمای
چو آبی به یکجا مهیا شود شود حوضه و در به دریا شود
معیب بود تا بود در مغاک معلق بود چون بود گرد خاک
در آن بحر کورا محیطست نام معلق بود آب دریا مدام
چو خورشید پوشد جمال را جهان پس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحیل آفتاب بلند ز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زیر آرد از اوج او توان دیدنش در پس موج او
چو لختی رود در سر آرد حجاب که آید نورد زمین در حساب
به دانش چنین مینماید قیاس دگر رهبری هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را دید شاه نشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست همیدون نگهبان این چشمه کیست
چنین گفت دانا که این آب گرم بسا دیدها را که برد آب شرم
درین پرده بسیار جستند راز نیامد به کف هیچ سر رشته باز
من این قصه پرسیدم از چند پیر جوابی ندادست کس دلپذیر
دهد هر کسی شرح آن نور پاک یکی گرد مرکز یکی زیر خاک
که داند که بیرون ازین جلوه گاه کجا می کند جلوه خورشید و ماه
سکندر بران ساحل آرام جست سوی آب دریا شد آرام سست
چو سیماب دید آب دریا سطبر گذر بسته بر قطره دزدان ابر
درآبی چنان کشتی آسان نرفت وگر رفت بی ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسید راز بسنجیدن کار و ترتیب ساز
که کشتی بدین آب چون افکنم چگونه بنه زو برون افکنم
ندیدند کار آزمایان صواب که شاه افکند کشتی آنجا برآب
نمودند شه را که صد رهنمون ازین آب کشتی نیارد برون
دگر کاندرین آب سیماب فام نهنگ اژدهائیست قصاصه نام
سیاه و ستمکاره و سهمناک چو دودی که آید برون از مغاک
سیاست چنان دارد آن جانور که بیننده چون بیندش یک نظر
دهد جان و دیگر نجنبد ز جای که باشد براهی چنین رهنمای
بترزین همه آن کزین خانه دور یکی فرضه بینی چو تابنده نور
بسی سنگ رنگین در آن موجگاه همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه
فروزنده چون مرقشیشای زر منی و دومن کمتر و بیشتر
چو بیند درو دیدهٔ آدمی بخندد ز بس شادی و خرمی
وزان خرمی جان دهد در زمان همان دیدن و دادن جان همان
ولی هر چه باشد ز مثقال کم ز خاصیت افتد و گر صد بهم
ز بهتان جان بردنش رهنمای همی خواندش پهنهٔ جان گزای
چو شد گفته این داستان شهریار فرستاد و کرد آزمایش به کار
چنان بود کان پیر گوینده گفت تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت
بفرمود تا بر هیونان مست به آن سنگ رنگین رسانند دست
همه دیدها باز بندند چست کنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانکه آید بدست برندش به پشت هیونان مست
همه زیر کرباسها کرده بند لفافه برو باز پیچیده چند
کنند آن هیونان ازان سنگ بار نمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذیری رقیبان راه بجای آوریدند فرمان شاه
شه و لشگر از بیم چندان هلاک گذشتند چون باد ازان زرد خاک
بفرمود شه تا از آن خاک زرد شتربان صد اشتر گرانبار کرد
چو آمد به جائی که بود آبگیر برو بوم آنجا عمارت پذیر
بفرمان او سنگها ریختند وزان سنگ بنیادی انگیختند
همه هم چنان کرده کرباس پیچ کزیشان یکی باز نگشاد هیچ
به ترکیب آن سنگها بندبند برآورد بیدر حصاری بلند
برآورد کاخی چو بادام مغز همه یک به دیگر برآورده نغز
گلی کرد گیرنده زان زرد خاک برون بنا را براندود پاک
درون را نیندود و خالی گذاشت که رازی در آن پرده پوشیده داشت
خنیده چنینست از آموزگار که چون مدتی شد بر آن روزگار
فروریخت کرباس از روی سنگ پدید آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جای خویش کزاندودش گل حرم داشت پیش
درون ماندگان خرقه انداختند بران خرقه بسیار جان باختند
هران راهرو کامد آنجا فراز به دیدار آن حصنش آمد نیاز
طلب کرد بر باره چون ره ندید کمندی برافکند و بالا دوید
چو بر باره شد سنگ را دید زود چو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگی که در یک منش خون بود چو کوهی بهم برنهی چون بود
شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد شنید این سخن را و باور نکرد
فرستاد و این قصه را باز جست براو قصه شد ز آزمایش درست
چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت ز دریا بسوی بیابان شتافت
چو ششماه دیگر بپیمود راه ستوه آمد از رنج رفتن سپاه
ازان ره که در پای پیل آمدش گذرگه سوی رود نیل آمدش
به سرچشمه نیل رغبت نمود که آن پایه را دیده نادیده بود
شب و روز برطرف آن رود بار دو اسبه همی راند بر کوه و غار
بدان رسته کان رود را بود میل همی شد چو آید سوی رود سیل
بسی کوه و دشت از جهان درنوشت به پایان رسد آخر آن کوه و دشت
پدید آمد از دامن ریگ خشک بلندی گهی سبز با بوی مشک
کمر در کمر کوهی از خاره سنگ برآورده چون سبز با بوی مشک
برو راه بربسته پوینده را گذر گم شده راه جوینده را
کشیده عمود آن شتابنده رود از آن کوه میناوش آمد فرود
یکی پشته بر راه آن بود تند که از رفتنش پایها بود کند
کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت برانداختی جان به چنگال و مشت
زدی قهقهه چون بر او تاختی از آنسوی خود را در انداختی
بر او گر یکی رفتنی و گر هزار چو مرغان پریدی در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند کس کز ایشان نیامد یکی باز پس
چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت
چنان چشم از آن خیل برتافتی که چشم از خیالش اثر یافتی
سکندر جهاندیدگان را بخواند درین چاره جوئی بسی قصه راند
که نتوان برین کوه تنها شدن دو همراه باید به یکجا شدن
سکونت نمودن در آن تاختن بهر ده قدم منزلی ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار برانداختن آنچه باید به کار
به تدریج دیدن درآن سوی کوه به یکره ندیدن که آرد شکوه
بکردند ازینسان و سودی نداشت دگر باره دانا نظر برگماشت
چنین شد درآن داوری رهنمای که مردی هنرمند و پاکیزه رای
نویسنده باشد جهاندیده مرد همان خامه و کاغذش درنورد
بود خوب فرزندی آن مرد را کزو دور دارد غم و درد را
چو میل آورد سوی آن پشته گاه بود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زیر بود بچه شیر زنجیر شیر
گر او باز پس ناید از اصل و بن به فرزند خود بازگوید سخن
وگر زانکه دارد زبان بستگی نویسد مثالی به آهستگی
فرو افکند سوی فرزند خویش نبرد دل از مهر پیوند خویش
بدست آوریدند مردی شگرف که مجموعه ای بود از آن جمله حرف
سوی کوه شد پیر و با او جوان چو بچه که با شیر باشد دوان
دگر نیمروز آن جوان دلیر ز پایان آن پشته آمد به زیر
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ بر شاه شد رفته از روی رنگ
به شه داد کاغذ فرو خواند شاه نبشته چنین بود کز گرد راه
به جان آن چنان آمدم کز هراس به دوزخ ره خویش کردم قیاس
رهی گوئی از تار یک موی رست برو هر که آمد ز خود دست شست
درین ره که جز شکل موئی نداشت فرود آمد هیچ روئی نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدم ز بس تنگی ره به تنگ آمدم
ز آنسو که دیدم دلم پاره شد خرد زان خطرناکی آواره شد
وزینسو ره پشته بی راغ بود طرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از میوه و سبزه و آب و گل برآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشک ریز زمین از نداوت در او چشمه خیز
تکش با تلاوش در آویخته چنین رودی از هر دو انگیخته
ازین سو همه زینت و زندگی از آنسو همه آز و افکندگی
بهشت این و آن هست دوزخ سرشت به دوزخ نیاید کسی از بهشت
دگر کان بیابان که ما آمدیم ببین کز کجا تا کجا آمدیم
کرا دل دهد کز چنین جای نغز نهد پای خود را در آن پای لغز
من اینک شدم شاه بدرود باد شما شاد باشید و من نیز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشت سپه راند از آن کوهپایه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هیچ کس که تا هر دلی نارد آنجا هوس
چو دانست کانجا نشستن خطاست گذرگه طلب کرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ نمیکرد جز راه رفتن بسیچ
ز راه بیابان برون شد به رنج چو ریگ بیابان روان کرده گنج
رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش تف آهش از دیگ بر دیگ بیش
همه راه دشمن ز دام و دده بهر گوشه ای لشگری صف زده
ولیکن چو کردندی آهنگ شاه ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه
کس از تیرگی ره نبردی برون مگر رخصت شه شدی رهنمون
کسی کو کشیدی سراز رای او شدی جای او کندهٔ پای او
برون از میانجی و از ترجمه بدانست یک یک زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز داد جواب سزاوارشان باز داد
بدینگونه میکرد ره را نورد زمان زیر گردون زمین زیر گرد
در آن ره نبودش جز این هیچ کار که چون باد بردی ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختی به بیگانگان دین در آموختی
چوزان دشت بگذشت چون دیو باد قدم در دگر دیو لاخی نهاد
بیابانی از آتشین جوش او زبانی سخن گفته در گوش او
جز آن زر که باشد خدای آفرید کس از رستنیها گیاهی ندید
جهان جوی از آن کان زر تافته بخندید چون طفل زر یافته
چو لختی در آن دشت پیمود راه به باغ ارم یافت آرامگاه
پدید آمد آن باغ زرین درخت که شداد ازو یافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گیتی نورد زمین از درختان زر دید زرد
یکایک درختانش از میوه پر همه میوه بیجاده و لعل و در
ز هر سو درآویخته سیب و نار همه نار یاقوت و یاقوت نار
ز نارنج زرین و سیمین ترنج فریب آمده بانظرها بغنج
بهارش جواهر زمین کیمیا ز بیجاده گل وز زمرد گیا
بساطی کشیده دران سبز باغ ز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تندیس از زر برانگیخته زهر صورتی قالبی ریخته
چو در چشم پیکرشناس آمدی اگر زر نبودی هراس آمدی
ز بلورتر حوضه ای ساخته چو یخ پاره ای سیم بگداخته
در آن ماهیان کرده از جزع ناب نماینده تر زانکه ماهی در آب
دوخشتی برآورده قصری عظیم یکی خشت از زر یکی خشت سیم
چو شه شد در آن قصر زرینه خشت گمان برد کامد به قصر بهشت
چو بسیار برگشت پیرامنش دریده شد از گنج زر دامنش
رواقی جداگانه دید از عقیق ز بنیاد تا سر به گوهر غریق
در او گنبدی روشن از زر ناب درفشنده چون گنبد آفتاب
نیفتاده گردی بر آن زر خشک بجز سونش عنبر و گرد مشک
در او رفت سالار فرهنگ و هوش چو در گنبد آسمانها سروش
ستودانی از جزع تابنده دید کزو بوی کافورتر میدمید
نهاده بر آن فرش مینا سرشت یکی لوح یاقوت مینا نوشت
نبشته براو کای خداوند زور که رانی سوی این ستودان ستور
درین دخمه خفتست شداد عاد کزو رنگ و رونق گرفت این سواد
به آزرم کن سوی ما تاختن مکن قصد برقع برانداختن
بکن ستر پوشی که پوشیده ایم به رسوائی کس نکوشیده ایم
نگهدار ناموس ما در نهفت که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت
اگر خفته ای را درین خوابگاه برآرند گنبد ز سنگ سیاه
سرانجامش این گنبد تیز گشت ز دیوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمک سود موران کند سرش خاک سم ستوران کند
بلی هر کسی از بهر ایوان خویش ستونی کند بر ستودان خویش
ولیکن چو بینی سرانجام کار برد بادش از هر سوئی چون غبار
که داند که شداد را پای و دست به نعل ستور که خواهد شکست
غبار پراکنده را در مغاک رها کن که هم خاک به جای خاک
از آن تن که بادش پراکنده کرد نشانی نبینی جز این کوه زرد
تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز بترس از چنین روز و با ما بساز
مباش ایمن ارزانکه آزاده ای که آخر تو نیز آدمی زاده ای
همه گنج این گنجدان آن تست سرو تاج ماهم به فرمان تست
گشادست پیش تو درهای گنج سپاه ترا بس شد این پای رنج
ببر گنج کان بر تو باری مباد ترا باد و بامات کاری مباد
سکندر بر آن لوح ناریخته چو لوحی شد از شاخی آویخته
وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند بسا قطرهٔ آب کز دیده راند
چو از چشم گریندهٔ اشک بار بر آن خوابگه کرد لختی نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بست بدان گنج و گوهر نیالود دست
ز باغی که در بیغ تیغ آمدش یکی میوه چیدن دریغ آمدش
چو دانست کان فرش زر ساخته به عمری درازست پرداخته
از آن گنجدان کان همه گنج داشت نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بود زر ده دهی سیم ده پنج بود
دگر باره سر در بیابان نهاد برو بوم خود را همی کرد یاد
چو یک نیمه راه بیابان برید گروهی دد آدمی سار دید
بیابانیانی سیه تر ز قیر به بیغوله غارها جای گیر
بپرسیدشان کاندرین ساده دشت چه دارید از افسانها سرگذشت
گذشت از شما کیست از دام و دد که دارد دراین دشت ماوای خود
چنین باز دادند شه را جواب که دورست ازین بادیه ابروآب
درین ژرف صحرا که ماوای ماست خورشهای ما صید صحرای ماست
درین دشت نخجیر بانی کنیم به رسم ددان زندگانی کنیم
خوریم آنچه زان صید یابیم نرم کنیم آلت جامه از موی و چرم
نه آتش به کار آید اینجا نه آب بود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپید آفتاب بلند بود آتش ما درین شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نیزتر دم ما کند زان نسیم آبخور
درین کنج ما را جز این ساز نیست وزین برتر انجام و آغاز نیست
همان نیز پرسی ز دیگر گروه که دارند مأوا درین دشت و کوه
درین آتشین دشت بن ناپدید که پرنده دروی نیارد پرید
بیابانیانند وحشی بسی که هرگز نگیرند خو با کسی
ببرند چندان به یک روز راه که آن برنخیزد ز ما در دو ماه
ازیشان به ما یک یک آید به دست بپرسیم ازو چون شود پای بست
که بی آب چون زندگانی کنند به ما بر چرا سرفشانی کنند
نمایند کاب از بنه زهر ماست زتری هوائیست کز بهر ماست
نسازیم چون مار با هیچ کس خورشهای ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نیابیم سود شما را پرستش چه باید نمود
دگرگونه پرسیمشان در نهفت چه هنگام خورد و چه هنگام خفت
که چندانکه رفتند بالا و پست درین بادیه کاب ناید بدست
به پایان این بادیه کس رسید همان پیکری دیگر از خلق دید
به پاسخ چنین گفته اند آن گروه که بسیار گشتیم در دشت و کوه
دویدیم چون آهوان سال و ماه به پایان وادی نبردیم راه
بیابانیانی دگر دیده ایم وزیشان خبر نیز پرسیده ایم
که بیرون ازین پیکر قیرگون نشانی دگر می دهد رهنمون؟
نشان داده اند از بر خویش دور بدانجا که خورشید را نیست نور
یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید در او آدمی پیکرانی سپید
نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال ز پانصد یکی را فزونست سال
وگر نیز پانصد برآید دگر نبینی کسی را ز پیری اثر
برون از وطن گاه آن دلکشان به ما کس ندادست دیگر نشان
از آن نیز بیرون درین خاک پست بسی کوه و صحرای نادیده هست
درونیست روینده را آبخورد که گرماش گرماست و سرماش سرد
چوزو رستنی برنیاید ز خاک در آن جانور چون نگردد هلاک
همینست رازی که ما جسته ایم ز دیگر حکایت ورق شسته ایم
سکندر به آن خلق صاحب نیاز ببخشید و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آیین خویش برافروختشان دانش از دین خویش
وزیشان به هنجارهای درست سوی ربع مسکون نشان بازجست
چو زو کار خود سازور یافتند به ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاک جوشان و باد سموم نمودند راهش به آباد بوم
سکندر در آن دشت بیگاه و گاه دواسبه همیراند بیراه و راه
سرانجام کان ره به پایان رسید دگر باره شد عطف دریا پدید
هم از آب دریا به دریا کنار تلاوشگهی دید چون چشمه سار
فکندند ماهی برآن چشمه رخت بر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره کشتی بسی ساختند ز ساحل به دریا در انداختند
چو دریا بریدند یک ماه بیش به خشکی رساندند بنگاه خویش
چو از تاب انجم شب تب زده بپیچید چون مار عقرب زده
زباده جنوبی در آمد نسیم دل رهروان رست از اندوه و بیم
گرفتند یک ماه آنجا قرار که هم سایبان بود وهم چشمه سار
به مرهم رسیدند از آن خستگی زتن رنجشان شد به آهستگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب برافروختم چهره چون آفتاب

هنگام سحر که از خواب برخاستم، چهره‌ام از سرزندگی و نشاط همچون خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: سحرگه مخفف سحرگاه است؛ سر بر گرفتن کنایه از بیدار شدن و برخاستن است.

سریر سخن برکشیدم بلند پراکندم از دل بر آتش سپند

قلمرو سخنوری را در اختیار گرفتم و با دلی پرشور، کلمات را همچون اسفند بر آتشِ عشق ریختم (تا از گزند روزگار دور بمانم).

نکته ادبی: سریر سخن استعاره از جایگاه شاعری است؛ سپند بر آتش کردن کنایه از دفع چشم‌زخم است.

به پیرایش نامه خسروی کهن سرو را باز دادم نوی

برای بازسازی و اصلاحِ داستانِ پادشاهیِ خسروان، کهن‌الگوهای این روایت را جانی دوباره بخشیدم.

نکته ادبی: پیرایش به معنای آراستن و اصلاح کردن است؛ کهن‌سرو نماد سنت‌های ادبی قدیمی است.

ز گنج سخن مهر برداشتم درو در ناسفته نگذاشتم

گنجینه شعر و سخن را گشودم و هر مضمونِ بکری که در آن بود، بر همگان آشکار ساختم.

نکته ادبی: مهر برداشتن استعاره از گشودن و آشکار کردن است؛ ناسفته صفت برای گوهر (سخن) است.

سر کلکم از گوهر انداختن فلک را شکم خواست پرداختن

نوکِ قلمم را آن‌چنان به کار انداختم که گویی می‌خواست شکمِ فلک را برای بیرون کشیدنِ اسرار پاره کند.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم است؛ پرداختن شکم کنایه از نهایت تلاش و دشواری است.

درآمد خرامان سمن سینه ای به من داد تیغی در آیینه ای

ناگهان زیبارویی با سینه ای چون سمن (گل یاس) نمایان شد و به من آیینه ای داد.

نکته ادبی: سمن‌سینه ترکیبی است که به زیبایی و لطافت اندام اشاره دارد؛ آیینه نماد آگاهی و خودشناسی است.

که آشفتهٔ خویش چندین مباش ببین خویشتن خویشتن بین مباش

آن زیبارو به من گفت: این‌چنین از آشفته‌حالیِ خود ناله‌ و شکوه مکن و دیگران را ملامت نکن، بلکه به تماشایِ درونِ خویش بنشین و خودبین (مغرور) نباش.

نکته ادبی: خویشتن‌بین در اینجا به معنایِ غفلت‌زدگی از خود و غرور بیجا است.

نظر چون در آیینه انداختم درو صورت خویش بشناختم

وقتی در آیینه نگریستم، حقیقتِ چهره و احوالِ خود را به روشنی دریافتم.

نکته ادبی: صورتِ خویش شناختن کنایه از به خود آمدن و درکِ ناپایداری عمر است.

دگرگونه دیدم در آن سبز باغ که چون پرنیان بود در پرزاغ

منظره‌ی درونِ این «باغِ سبز» (که استعاره از جوانی بود) را به گونه‌ای دیگر دیدم؛ گویی آن لطافت و طراوتِ سابق دیگر وجود نداشت.

نکته ادبی: پرنیان نماد لطافت و زیبایی است؛ در پر زاغ بودن کنایه از تیرگی و پیری است.

ز نرگس تهی یافتم خواب را ندیدم جوان سرو شاداب را

دیگر در چشمانم (نرگس) نشانی از خوابِ شیرین و آرامشِ جوانی نیافتم و آن سروِ جوان و شاداب (خودم) را دیگر ندیدم.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است؛ تهی بودن از خواب کنایه از اضطراب و از دست رفتنِ آرامش پیری است.

سمن بر بنفشه کمین کرده بود گل سرخ را زردی آزرده بود

سفیدیِ تنم (سمن‌بر) را پیری (بنفشه) فرا گرفته بود و شادابیِ گلِ سرخِ چهره‌ام را زردیِ ناشی از بیماری یا پیری آزرده بود.

نکته ادبی: سمن‌بر صفتِ تنِ سفید است؛ بنفشه در اینجا نمادِ نشانه‌های پیری و سردی است.

از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای فروماندم اندر سخن سست رای

از دیدنِ آن نشانه‌های پیری و زوال، پریشان شدم و در کارِ سخن گفتن و اندیشیدن درماندم.

نکته ادبی: سکه رفته کنایه از رونقِ از دست رفته است؛ سست‌رای به معنای تردید و ناتوانی در تصمیم‌گیری است.

نه پائی که خود را سبکرو کنم نه دستی که نقش کهن نو کنم

نه آن‌قدر توانمند بودم که به سادگی از این بحران عبور کنم و نه قدرت و مهارتی داشتم که این کهنگی و فرسودگی را به نوایی تازه تبدیل کنم.

نکته ادبی: سبکرو کردن کنایه از عبور آسان و رهایی است.

خجل گشتم از روی بیرنگ خویش نوائی گرفتم به آهنگ خویش

از بی‌رنگی و رنگ‌باختگیِ چهره‌ام خجل شدم و تصمیم گرفتم با آهنگ و لحنی نو، سخن بگویم.

نکته ادبی: نوایی گرفتن کنایه از آغاز کردن روشی تازه در شاعری است.

هراسیدم از دولت تیزگام که بگذارد این نقش را ناتمام

از دستِ روزگارِ سریع‌السیر ترسیدم که مبادا پیش از آنکه داستانِ زندگی‌ام را به کمال برسانم، مرگ فرا برسد.

نکته ادبی: دولت تیزگام استعاره از فرصت‌های زودگذر و تندرویِ زمانه است.

ازین پیش کاید شبیخون خواب به بنیاد این خانه کردم شتاب

پیش از آنکه خوابِ مرگ (شبیخونِ خواب) ناگهانی فرا برسد، برای تکمیلِ این اثر (بنیاد خانه) شتافتم.

نکته ادبی: شبیخون کنایه از هجوم ناگهانیِ مرگ است؛ خانه استعاره از اثر ادبی است.

مگر خوابگاهی به دست آورم که جاوید دروی نشست آورم

شاید بتوانم جایگاهی (آثاری) بر جای بگذارم که در آن جاودانه باقی بمانم.

نکته ادبی: خوابگاه در اینجا نمادِ استراحت‌گاهِ نهایی و آثارِ ماندگارِ ادبی است.

پژوهندهٔ دور گردنده حال چنین گوید از گردش ماه و سال

راویِ قصه‌های گذشتگان و گردشِ روزگار، داستان را این‌گونه از تغییراتِ ماه و سال آغاز می‌کند.

نکته ادبی: پژوهنده دور گردنده حال، فاعلِ روایتِ تاریخی است.

که چون نامه حکم اسکندری مسجل شد از وحی پیغمبری

زمانی که دستورِ اسکندر، همچون حکمِ آسمانیِ پیامبران، نهایی و قطعی شد.

نکته ادبی: مسجل شدن کنایه از قطعی و ثبت شدن است؛ حکم اسکندری استعاره از اراده‌ی قاطع است.

ز دیوان فروشست عنوان گنج که نامش برآمد به دیوان رنج

نامِ گنج را از دیوانِ حکومتی پاک کرد (چرا که می‌خواست بی‌آلایش سفر کند) و به جای آن، نامش را در دیوانِ رنج (مبارزه و سختی) نوشت.

نکته ادبی: دیوان رنج کنایه از مسیر پرمشقتِ زندگی اوست.

بفرمود تا عبره روم و روس نبشتند برنام اسکندروس

دستور داد تا نامِ سپاهیانِ روم و روس را در دفترِ لشکرِ اسکندر ثبت کنند.

نکته ادبی: عبره به معنای گروه و دسته است؛ اسکندروس همان اسکندر است.

از آن پیش کز تخت خود رخت برد بدو داد و او را به مادر سپرد

پیش از آنکه تختِ پادشاهی را رها کند، حکومت را به مادرش سپرد.

نکته ادبی: رخت بردن کنایه از مرگ یا سفرِ بی‌بازگشت است.

به اندرز بگشاد مهر از زبان چنین گفت با مادر مهربان

با کمالِ ادب و صراحت، لب به سخن گشود و با مادرِ مهربانش چنین گفت.

نکته ادبی: مهر از زبان گشودن کنایه از آغاز سخنِ مهم است.

که من رفتم اینک تو از داد ودین چنان کن که گویند بادا چنین

من اکنون می‌روم؛ تو در دورانِ حکمرانی‌ات بر اساسِ عدالت و دین عمل کن تا مردم از تو راضی باشند.

نکته ادبی: بادا چنین کنایه از آرزویِ نیکی و خوشنامی است.

پدروار با بندگان خدای چو مادر شدی مهرمادر نمای

با بندگانِ خدا همچون پدری دلسوز رفتار کن و در عین حال، لطف و محبتِ مادرانه را نیز در کارِ حکمرانی نشان بده.

نکته ادبی: مهرمادر نمای به معنای ابرازِ شفقت و دلسوزی است.

به پروردن داد و دین زینهار نگهدار فرمان پروردگار

مراقبِ حفظِ داد و دین باش و همواره فرمان‌های الهی را مد نظر داشته باش.

نکته ادبی: زینهار به معنایِ تأکید و هشدار است.

به فرمانبری کوش کارد بهی که فرمانبری به ز فرمان دهی

برای انجامِ کارهای نیک و پسندیده تلاش کن، چرا که فرمان‌برداری از حق، ارزشمندتر از فرمان‌روایی بر دیگران است.

نکته ادبی: فرمان‌دهی به معنای پادشاهی و قدرت است.

ضرورت مرا رفتنی شد به راه سپردم به تو شغل دیهیم و گاه

به ناچار باید به این سفر بروم، پس شغلِ پادشاهی (دیهیم و گاه) را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: دیهیم و گاه نمادِ قدرتِ پادشاهی است.

گرفتم رهی دور فرسنگ پیش ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟

راهی بس طولانی در پیش دارم و نمی‌دانم که آیا بازخواهم گشت یا خیر؟

نکته ادبی: اورنگ استعاره از تخت پادشاهی است.

گرآیم چنان کن که از چشم بد نه تو خیره باشی نه من چشم زد

اگر بازگشتم، طوری عمل کن که هیچ آسیبی از چشمِ بد یا فتنه‌ای به ما نرسد و اوضاع آرام باشد.

نکته ادبی: چشم‌زد کنایه از آسیبِ ناگهانی است.

وگر زامدن حال بیرون بود به هش باش تا عاقبت چون بود

و اگر اتفاقی افتاد و بازنگشتم، هشیار باش تا ببینی عاقبت کار چه خواهد شد.

نکته ادبی: بیرون بودنِ حال کنایه از رخ دادنِ واقعه‌ای غیرمنتظره است.

چنان کن که فردا دران داوری نگیرد زبانت به عذر آوری

طوری عمل کن که در قیامت و روزِ حساب، شرمنده نباشی و عذری برای رفتارت داشته باشی.

نکته ادبی: داوری اشاره به روزِ رستاخیز و حسابرسیِ اخروی است.

سخن چون به سر برد برداشت رخت رها کرد برمادر آن تاج و تخت

سخنش که به پایان رسید، آماده‌ی سفر شد و تاج و تخت را به مادر سپرد.

نکته ادبی: برداشتن رخت کنایه از کوچ کردن و رفتن است.

بفرمود تا لشگر روم و شام برو عرضه کردند خود را تمام

دستور داد تا تمامِ لشکریانِ روم و شام خود را به او عرضه کنند (برای سان دیدن).

نکته ادبی: عرضه کردن به معنای رژه و سان دیدن از نیروهاست.

از آن لشگر آنچ اختیار آمدش پسندیده تر صد هزار آمدش

از میان آن سپاه عظیم، بهترین و زبده‌ترین آن‌ها را انتخاب کرد.

نکته ادبی: اختیار به معنای انتخاب کردن و برگزیدن است.

گزین کرد هر مردی از کشوری به مردانگی هریکی لشگری

از هر کشوری، دلاورترین مردان را برگزید که هر کدام به‌تنهایی چون یک لشکر بودند.

نکته ادبی: گزین کرد به معنای برگزیدن و دست‌چین کردن است.

چهارش هزار اشتر از بهر بار پس و پیش لشگر کشیده قطار

چهار هزار شتر برای حملِ بارِ لشکر آماده کرد که پشت سرِ یکدیگر در صف بودند.

نکته ادبی: قطار کشیدن کنایه از ترتیب و نظمِ کاروان است.

هزار نخستین ازو بیسراک به کردن کشی کوه را کرده خاک

هزار تای نخست پر از تجهیزاتِ سنگین بود که می‌توانست کوه را هم با قدرت خرد کند.

نکته ادبی: بیسراک ممکن است به ابزارهای ساخت‌وساز یا جنگی اشاره داشته باشد.

هزار دیگر بختی بارکش همه بارهاشان خورشهای خوش

هزار تای دیگر پر از بختی (شترهای بارکش) بود که بارهایشان خوردنی‌های لذیذ و خوش‌گوار بود.

نکته ادبی: بختی نوعی شترِ نیرومند و بارکش است.

هزار سوم ناقهٔ ره نورد به زیر زر و زیور سرخ و زرد

هزار تای سوم شترهای تندرو (ناقه) بود که با طلا و جواهرات سرخ و زرد تزئین شده بودند.

نکته ادبی: ره‌نورد صفتِ شترانی است که در راه رفتن چالاک‌اند.

هزار چهارم نجیبان تیز چو آهو گه تاختن گرم خیز

هزار تای چهارم شاملِ اسب‌های نجیب و سریع‌السیر بود که هنگام تاختن همچون آهو بودند.

نکته ادبی: نجیبان در اینجا اشاره به اسب‌های اصیل است.

ز هر پیشه کاید جهان را به کار گزین کرد صدصد همه پیشه کار

از هر صنفی از پیشه‌وران که برای اداره جهان لازم بود، صد نفرِ برگزیده را با خود همراه کرد.

نکته ادبی: پیشه کار به معنای اهلِ حرفه و فن است.

بدین سازمندی جهانگیر شاه برافراخت رایت زماهی به ماه

اسکندر با این تجهیزاتِ کامل، فرمانروایی‌اش را از اقصی نقاطِ جهان گسترش داد.

نکته ادبی: از ماهی به ماه کنایه از گستردگیِ جغرافیایی (از اعماقِ زمین تا آسمان) است.

ز مقدونیه روی در راه کرد به اسکندریه گذرگاه کرد

از مقدونیه حرکت کرد و مسیرش را به سوی اسکندریه تغییر داد.

نکته ادبی: روی در راه کردن کنایه از آغاز سفر است.

سریر جهانداری آنجا نهاد بر او روزکی چند بنشست شاد

تختِ پادشاهی را در آنجا مستقر کرد و مدتی با خوشحالی در آن شهر اقامت گزید.

نکته ادبی: سریرِ جهانداری نمادِ قدرتِ سیاسی است.

به آیین کیخسرو تخت گیر که برد از جهان تخت خود بر سریر

به شیوه‌ی کیخسرو که پادشاهیِ تخت‌نشین و مقتدر بود، رفتار کرد.

نکته ادبی: تلمیح به کیخسرو، پادشاه اساطیری ایران.

بفرمود میلی برافراختن بر او روشن آیینه ای ساختن

فرمان داد تا برجی بلند بسازند و بر فرازِ آن آیینه‌ای روشن نصب کنند.

نکته ادبی: میل در اینجا به معنای ستون یا برج است.

که از روی دریا به یک ماهه راه نشان باز داد از سپید و سیاه

آیینه‌ای که می‌توانست از فاصله‌ی یک‌ماهه، اخبارِ دوردستِ دریا را نشان دهد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی فانوس دریایی یا آیینه‌ی اسکندر که کاربرد جاسوسی/نظامی داشته است.

بدان تا بود دیده بانگاه تخت بر او دیده بانان بیدار بخت

تا بدین وسیله، برجِ دیده‌بانیِ تختِ پادشاهی باشد و نگهبانانِ خوش‌اقبال در آنجا مراقب باشند.

نکته ادبی: بیدار بخت صفتِ نگهبانانِ هشیار است.

چو ز آیینه بینند پوشیده راز به دارنده تخت گویند باز

هرگاه از آن آیینه رازهای پنهان را می‌دیدند، فوراً به پادشاه خبر می‌دادند.

نکته ادبی: پوشیده راز کنایه از اتفاقاتِ دوردست یا پنهانی است.

اگر دشمنی ترکتازی کند رقیب حرم چاره سازی کند

اگر دشمنی به قصد تجاوز و تاخت‌وتاز برخیزد یا رقیبی در حریمِ قدرت به حیله‌گری و توطئه روی آورد، او را به سزای عملش می‌رسانیم.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از هجوم و حمله است. رقیب حرم اشاره به رقیبی است که در اندرونی یا قلمرو پادشاه توطئه می‌کند.

چو فارغ شد از تختگاهی چنان نشست از بر بور عالی عنان

هنگامی که اسکندر از دغدغه‌هایِ تخت و تاج فارغ شد، بر اسبی که گردنی بلند و عالی داشت سوار شد تا راهیِ سفر شود.

نکته ادبی: تختگاه استعاره از پایتخت و محل حکومت است. عالی‌عنان صفت اسب ممتاز است.

نخستین قدم سوی مغرب نهاد به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد

در گامِ نخست به سمت مغرب حرکت کرد و چون به مصر رسید، دو روز در آنجا اقامت کرد.

نکته ادبی: مغرب در اینجا به معنای سرزمین‌های غربی است.

وز آنجا برون شد به عزم درست به فرمان ایزد میان بست چست

سپس از آنجا با تصمیمی قاطع و عزمی راسخ برایِ ادامه سفر بیرون آمد و با یاریِ خداوند خود را برایِ کاری بزرگ آماده کرد.

نکته ادبی: میان بستن چست کنایه از آماده شدن و عزم جزم کردن است.

چو لختی زمین را طرف در نوشت ز پهلوی وادی درآمد به دشت

چون مدتی در زمین سفر کرد و از نواحیِ کناری گذشت، از پهنایِ وادی به دشتی وسیع وارد شد.

نکته ادبی: طرف در نوشت کنایه از پیمودن بخشی از مسیر و زمین است.

ز مقدس تنی چند غم یافته ز بیداد داور ستم یافته

در آنجا گروهی از مردمِ آن سرزمینِ مقدس را دید که اندوهگین بودند و از بیدادِ حاکمی ستمگر، رنج می‌کشیدند.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای حاکم یا قاضی است که بر خلاف عدالت عمل کرده است.

تظلم کنان سوی راه آمدند عنانگیر انصاف شاه آمدند

آن ستمدیدگان در حالی که دادخواهی می‌کردند به سویِ شاه آمدند و با درخواستِ یاری، راه بر او گرفتند تا عدالت را به اجرا درآورد.

نکته ادبی: عنان‌گیر شدن کنایه از سد راه شدن برای دادخواهی است.

که چون از تو پاکی پذیرفت خاک بکن خانه پاک را نیز پاک

آنان به شاه گفتند: اکنون که زمین به برکتِ حضورِ تو از آلودگی پاک شد، این مکان مقدس را نیز از وجودِ ستمگر پاک کن.

نکته ادبی: تکرار واژه پاک در پایان بیت تضاد زیبایی با آلودگیِ ظلم ایجاد کرده است.

به مقدس رسان رایت خویش را برافکن ز گیتی بداندیش را

پرچمِ اقتدارِ خویش را به این مکان مقدس برسان و افرادِ بداندیش و ظالم را از این سرزمین برانداز.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و نمادِ سپاه و قدرت است.

در آن جای پاکان یک اهریمنست که با دوستان خدا دشمنست

در آن جایگاهِ پاکان، دیو‌سیرتی حضور دارد که با دوستانِ خدا دشمن است.

نکته ادبی: اهریمن نمادِ بدی و شرارت مطلق است.

مطیعان آن خانهٔ ارجمند نبینند ازو جز گداز و گزند

مردمِ مطیع و فرمان‌بردارِ آن خانه ارجمند، از دستِ او جز آزار، رنج و آسیب چیزی ندیده‌اند.

نکته ادبی: گداز و گزند به معنای رنج و آسیبِ جانکاه است.

طریق پرستش رها می کند پرستندگان را جفا میکند

او راهِ عبادت و پرستشِ خدا را مسدود کرده و به بندگانِ خدا ستم روا می‌دارد.

نکته ادبی: طریق پرستش کنایه از دین‌داری است.

به خون ریختن سربرافراختست بسی را بناحق سرانداختست

او بر ریختنِ خونِ بی‌گناهان مغرور شده و بسیاری را به ناحق به قتل رسانده است.

نکته ادبی: سر برافراختن در اینجا کنایه از تکبر و غرور است.

همه در هراسیم از ین دیو زاد توئی دیو بند از تو خواهیم داد

ما همگی از این موجودِ دیوسیرت در هراسیم؛ تو که بنده‌کش و نابودکننده دیوان هستی، از تو تقاضایِ عدالت و دادخواهی داریم.

نکته ادبی: دیوبند لقب افسانه‌ای برای اسکندر است.

سکندر چو دید آن چنان زاریی وزانسان برایشان ستمکاریی

اسکندر وقتی آن‌همه زاری و ستمی که بر مردم رفته بود را مشاهده کرد،

نکته ادبی: زاری به معنای ناله و دادخواهی است.

ستمدیده را گشت فریادرس به فریاد نامد ز فریاد کس

به فریادرسِ ستمدیدگان تبدیل شد؛ چرا که پیش از او کسی نبود که به دادِ مردم برسد.

نکته ادبی: فریادرس شدن اسکندر به عنوان صفت بارز قهرمان حماسی است.

چو از قدسیان این حکایت شنید عنان سوی بیت المقدس کشید

هنگامی که این شرحِ ماجرا را از مردمِ آن دیار شنید، سپاهِ خود را به سمت بیت‌المقدس تغییر مسیر داد.

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از تغییر مسیر دادن است.

حصار جهان را که سرباز کرد ز بیت المقدس سرآغاز کرد

اسکندر کارِ گشودنِ حصارِ دنیا را از بیت‌المقدس آغاز کرد.

نکته ادبی: حصار جهان استعاره از سختی‌های دنیا و تسخیر آن است.

سکندر به قدس آمد از مرز روم بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم

اسکندر از سرزمینِ روم به قدس آمد تا فتنه و آشوب را از آن منطقه ریشه‌کن کند.

نکته ادبی: مرز روم در متون قدیمی به حوزه جغرافیایی وسیعی گفته می‌شده است.

چو بیدادگر دشمن آگاه گشت که آواز داد آمد از کوه و دشت

وقتی آن دشمنِ بیدادگر آگاه شد که صدایِ لشکرِ دادگر از کوه و دشت بلند شده است،

نکته ادبی: آواز داد به معنای صدای عدالت‌خواهیِ لشکریان اوست.

کمربست و آمد به پیگار او نبود آگه از بخت بیدار او

کمر به جنگ بست و برای مقابله آمد، بی‌آنکه از بختِ بلند و اقبالِ پیروزِ اسکندر آگاه باشد.

نکته ادبی: بخت بیدار کنایه از اقبالِ مساعد و پیروزی قطعی است.

به اول شبیخون که آورد شاه بران راهزن دیو بر بست راه

در همان اولین شبیخون، شاه راه را بر آن راهزنِ دیوسیرت بست.

نکته ادبی: شبیخون نوعی تاکتیک نظامی برای حمله غافلگیرانه است.

چو بیدادگر دید خون ریختش ز دروازه مقدس آویختش

وقتی آن ستمگر دید که اسکندر خونش را می‌ریزد، او را بر دروازه‌یِ بیت‌المقدس آویخت.

نکته ادبی: آویختن به معنای به دار کشیدن است که مجازات ستمگران بوده است.

منادی برانگیخت تا در زمان ز بیداد او برگشاید زبان

دستور داد تا جارچی‌ای فریاد بزند و مردم از ستم‌های او سخن بگویند و درد دل کنند.

نکته ادبی: منادی به معنای کسی است که در شهر جار می‌زند و خبر می‌دهد.

که هر کو بدین خانه بیداد کرد بدینگونه بخت بدش یاد کرد

که هر کس در این خانه بیداد کرده، عاقبتِ کارش همین خواهد بود که بختِ بدش به یادگار گذاشت.

نکته ادبی: بخت بد استعاره از سرنوشت شومِ ستمگر است.

چوزو بستد آن خانهٔ پاک را به عنبر برآمیخت آن خاک را

پس از آنکه آن خانه پاک را از چنگِ او بیرون آورد، آنجا را با عطر و خوش‌بویی معطر کرد.

نکته ادبی: عنبر آمیختن کنایه از تطهیر و معطر کردن مکانِ آلوده به ستم است.

برآسود ازان جای آسودگان فروشست ازو گرد آلودگان

مردمِ آسوده‌خاطر در آنجا آرام گرفتند و غبارِ ستم را از چهره‌یِ ستمدیدگان شست.

نکته ادبی: گرد آلودگان کنایه از رنج‌ها و ستم‌های گذشته است.

جفای ستمکاره زو بازداشت به طاعتگران جای طاعت گذاشت

ظلمِ ستمگر را از آنان دور کرد و جایگاه را برایِ عبادتِ عبادت‌کنندگان مهیا ساخت.

نکته ادبی: طاعتگران کسانی هستند که به بندگی و پرستش مشغولند.

ازو کار مقدس چو با ساز گشت سوی ملک مغرب عنان تاز گشت

چون کارِ بیت‌المقدس با نظم و سامان پیش رفت، دوباره به سویِ ملکِ مغرب حرکت کرد.

نکته ادبی: عنان تاز گشت کنایه از تندتر حرکت کردن و روانه شدن است.

برافرنجه آورد از آنجا سپاه وز افرنجه بر اندلس کرد راه

از آنجا سپاه را به سویِ افرنجه (اروپا) برد و از آنجا راهیِ اندلس شد.

نکته ادبی: افرنجه نامی قدیمی برای سرزمین‌های فرنگی یا اروپایی است.

چو آمد گه دعوی و داوری به دانش نمائی و دین پروری

زمانی که هنگامِ داوری و قضاوتِ او فرا رسید، او با نشان دادنِ دانش و دین‌داری، عدالت را برپا کرد.

نکته ادبی: دعوی و داوری در اینجا به معنایِ حل اختلاف و اقامه عدل است.

کس از دانش و دین او سرنتافت رهی دید روشن بدان ره شتافت

هیچ‌کس از دستوراتِ عقلانی و دینیِ او سرپیچی نکرد؛ چون مردم راهِ درستی را که او نشان می‌داد، دیدند و از آن پیروی کردند.

نکته ادبی: رهی دید روشن کنایه از راهِ حقیقت و هدایت است.

چو آموخت بر هر کسی دین و داد به هر بقعه طاعت گهی نو نهاد

وقتی به همه دین و عدالت آموخت، در هر گوشه و کناری مکانِ جدیدی برای عبادت بنا کرد.

نکته ادبی: بقعه به معنای مکان و محلِ خاص است.

به رفتن دگر باره لشگر کشید به عالم گشائی علم برکشید

سپس دوباره لشکر کشید و پرچمِ کشورگشاییِ خود را در جهان برافراشت.

نکته ادبی: علم برکشیدن کنایه از آغازِ حرکتِ نظامی و کشورگشایی است.

به تعجیل میراند بر کوه و رود کجا سبزه ای دید آمد فرود

با شتاب از کوه‌ها و رودها می‌گذشت و هر جا سبزه و آبادی می‌دید، برای استراحت توقف می‌کرد.

نکته ادبی: تعجیل به معنای شتاب و سرعت در حرکت است.

چو از ماندگی گشت پرداخته دگر باره شد عزم را ساخته

وقتی از خستگیِ راه رهایی یافت، دوباره عزمِ خود را برایِ ادامه سفر جزم کرد.

نکته ادبی: ماندگی به معنای خستگیِ راه است.

نمود از بیابان به دریا شتافت درافکند کشتی به دریای آب

از بیابان به سمت دریا شتافت و کشتی‌هایِ خود را به آب انداخت.

نکته ادبی: دریا در اینجا پهنه‌ای آبی است که باید با کشتی پیموده شود.

سه مه بر سر آب دریا نشست بیاورد صیدی ز دریا به دست

سه ماه رویِ آب‌هایِ دریا سفر کرد و در این مسیر، صیدی از دریا به دست آورد.

نکته ادبی: صید در اینجا به معنای بهره‌برداری از منابعِ دریایی است.

از آنسو که خورشید میشد نهان تکاپوی میکرد با همرهان

به سمتی که خورشید غروب می‌کرد (غرب) حرکت کرد و با یارانش در تکاپو بود.

نکته ادبی: خورشید نهان شدن کنایه از سمتِ مغرب است.

جزیره بسی دید بی آدمی برون رفت و میشد زمی برزمی

جزایرِ بسیاری را دید که خالی از سکنه بودند؛ از هر سرزمینی بیرون می‌رفت و به سرزمینِ دیگر وارد می‌شد.

نکته ادبی: می‌شد زمی برزمی کنایه از سفرِ مداوم و پیمودنِ زمین‌هاست.

بسی پیش باز آمدش جانور هم از آدمی هم ز جنس دگر

جانورانِ بسیاری به پیشوازِ او آمدند؛ هم از نوعِ انسان و هم از سایرِ موجودات.

نکته ادبی: جنس دگر اشاره به موجوداتِ غیرانسانی و عجیب‌الخلقه است.

دروهیچ از ایشان نیامیختند وزو کوه بر کوه بگریختند

آن موجودات با او نیامیختند و از ترسِ او کوه به کوه فرار می‌کردند.

نکته ادبی: کوه بر کوه گریختن کنایه از فرارِ پیاپی و دوری گزیدن است.

سرانجام چون رفت راهی دراز نشیب زمین دیگر آمد فراز

سرانجام وقتی راهِ بسیاری را پیمود، پستی‌هایِ زمین جایِ خود را به بلندی‌ها داد.

نکته ادبی: نشیب و فراز استعاره از تغییرِ وضعیتِ جغرافیایی است.

بیابانی از ریگ رخشنده زرد که جز طین اصفر نینگیخت گرد

به بیابانی رسید که شن‌هایِ آن زرد و درخشان بود؛ جایی که جز خاکِ زرد (گوگرد) چیزی در آن گرد و غبار نمی‌کرد.

نکته ادبی: طین اصفر در متون کهن اغلب به خاکِ زرد یا گوگرد اشاره دارد.

برآن ریگ بوم ارکسی تاختی زمین زیرش آتش برانداختی

اگر کسی بر آن زمینِ شنی می‌تاخت، گویی زمین زیر پایِ او آتش می‌افروخت.

نکته ادبی: زمین آتش برانداختن کنایه از گرمایِ شدید یا خاصیتِ سوزندگیِ خاکِ آن منطقه است.

همانا که بر جای ترکیب خاک ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک

احتمالاً جنسِ آن زمین از گوگرد بود که این‌گونه حالتِ سوزان داشت.

نکته ادبی: گوگرد نمادِ آتش‌خیزی و تندی است.

چو یکمه در ان بادیه تاختند ازو نیز هم رخت پرداختند

وقتی یک ماه در آن بیابان حرکت کردند، از آنجا نیز گذشتند و رختِ سفر بستند.

نکته ادبی: رخت پرداختن کنایه از آماده شدن برای حرکت و گذشتن از آن مکان است.

چو پایان آن وادی آمد پدید سکندر به دریای اعظم رسید

وقتی انتهایِ آن بیابان پدیدار شد، اسکندر به دریایِ بزرگ رسید.

نکته ادبی: دریای اعظم همان اقیانوسِ بیکران است.

در آن ژرف دریا شگفتی بماند که یونانیش اوقیانوس خواند

در آن دریایِ عمیق، حیرت‌زده ماند؛ همان دریایی که یونانیان آن را «اوقیانوس» می‌نامیدند.

نکته ادبی: شگفتی بماند کنایه از خیره شدن از عظمتِ دریاست.

محیط جهان موج هیبت نمود از آن پیشتر جای رفتن نبود

آن دریایِ محیط (اقیانوس) هیبتی ترسناک داشت و پس از آن دیگر جایِ رفتن نبود.

نکته ادبی: محیط جهان کنایه از اقیانوسی است که پیرامونِ زمین را فرا گرفته است.

فرو رفتن آفتاب از جهان در آن ژرف دریا نبودی نهان

در باورهای کهن، غروب خورشید به معنای فرورفتن آن در دریایی عمیق تصور می‌شد، به گونه‌ای که در آنجا پنهان نمی‌گشت و همچنان وجود داشت.

نکته ادبی: «ژرف دریا» استعاره از اعماق ناشناخته جهان است.

حجابی مغانی بد آن آب را نپوشیدی از دیدها تاب را

آن آب، پوششی سحرآمیز داشت که مانع می‌شد درخشش و تلالو آن، پیشِ چشم دیگران آشکار شود.

نکته ادبی: «مغانی» منسوب به مغان است که در اینجا کنایه از سحرآمیز و اسرارآمیز بودن است.

فلک هر شبان روزی از چشم دور به دریا درافکندی از چشمه نور

آسمان در هر شبانه‌روز، خورشید را از دیدگان دور می‌کرد و گویی آن را از چشمه‌سار نور، درون دریا می‌انداخت.

نکته ادبی: «شبان روزی» به معنای شب و روز است که در متون قدیم کاربرد داشت.

به ما در فرو رفتن آفتاب اشارت به چشمه است و دریای آب

وقتی می‌گوییم آفتاب در جایی فرومی‌رود، در حقیقت به همان چشمه و دریای آب اشاره داریم.

نکته ادبی: اشاره به تطبیق پدیده‌های کیهانی با جغرافیا در متون اسکندرنامه.

همان چشمه گرم کو راست جای به دریا حوالت کند رهنمای

همان چشمه آب گرمی که جایگاه ویژه‌ای دارد، راهنمای ما به سوی آن دریاست.

نکته ادبی: «حوالت کند» به معنای ارجاع دادن است.

چو آبی به یکجا مهیا شود شود حوضه و در به دریا شود

وقتی آب‌ها در یک جا جمع می‌شوند، تشکیل حوضچه می‌دهند و در نهایت به دریا می‌پیوندند.

نکته ادبی: توصیفی از پیوستگی منابع آبی.

معیب بود تا بود در مغاک معلق بود چون بود گرد خاک

آن آب وقتی در گودی زمین بود، ناقص به نظر می‌رسید، اما وقتی در میان خاک پراکنده و معلق بود، حالتی دیگر داشت.

نکته ادبی: «معیب» به معنای دارای عیب یا نقص است و «مغاک» به معنای گودال.

در آن بحر کورا محیطست نام معلق بود آب دریا مدام

در آن دریایی که به احاطه‌کنندگیِ جهان معروف است، آب دریا همواره به شکلی معلق و شناور قرار دارد.

نکته ادبی: «محیط» استعاره از دریای پیرامون جهان در کیهان‌شناسی قدیم است.

چو خورشید پوشد جمال را جهان پس عطف آن آب گردد نهان

هنگامی که خورشید چهره خود را از جهان می‌پوشاند، آن آب نیز در تاریکی پنهان می‌شود.

نکته ادبی: «عطف» در اینجا به معنای بازگشت یا گرایشِ پنهان شدن است.

به وقت رحیل آفتاب بلند ز پرگار آن بحر پوشد پرند

به هنگام رفتنِ خورشیدِ بلندمرتبه، پرده‌ای از جنس پارچه نازک (استعاره از تیرگی) بر آن دریا کشیده می‌شود.

نکته ادبی: «پرند» به معنای حریر و پارچه ابریشمی است که در اینجا برای توصیف تیرگی شب به کار رفته.

علم چون به زیر آرد از اوج او توان دیدنش در پس موج او

وقتی علم و نور از اوج خود پایین می‌آید، می‌توان آن را در پشت موج‌های دریا مشاهده کرد.

نکته ادبی: کنایه از پنهان شدن خورشید در افق دریا.

چو لختی رود در سر آرد حجاب که آید نورد زمین در حساب

وقتی خورشید اندکی پیش می‌رود، حجابی ایجاد می‌شود تا گستره زمین به حساب آید (منظور طی شدنِ زمان و مکان است).

نکته ادبی: «نورد زمین» به معنای پیچیده شدن یا طی شدن مسافت زمین است.

به دانش چنین مینماید قیاس دگر رهبری هست برره شناس

با دانش و منطق چنین استنتاج می‌شود که راهنمایی دیگر نیز برای شناخت این مسیر وجود دارد.

نکته ادبی: «قیاس» به معنای استدلال منطقی است.

چو آن چشمه گرم را دید شاه نشد چشم او گرم در خوابگاه

زمانی که پادشاه آن چشمه آب گرم را دید، چشمانش از شدت گرما یا تعجب در خوابگاهِ چشمه خیره نماند.

نکته ادبی: اشاره به کنجکاوی اسکندر.

ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست همیدون نگهبان این چشمه کیست

از دانایان پرسید که ماهیت این چشمه چیست و چه کسی نگهبان و محافظ آن است؟

نکته ادبی: «همیدون» به معنای هم‌اکنون یا در حال حاضر است.

چنین گفت دانا که این آب گرم بسا دیدها را که برد آب شرم

دانا پاسخ داد که این آب گرم، بسیاری از بینندگان را با دیدنِ حقیقتِ شرم‌آور یا مهلکِ آن، از پای درآورده است.

نکته ادبی: «آب شرم» کنایه از چیزی است که مایه خجالت یا رسوایی (یا مرگ) است.

درین پرده بسیار جستند راز نیامد به کف هیچ سر رشته باز

در پسِ این پرده اسرار، بسیاری حقیقت را جست‌وجو کردند اما به هیچ نتیجه و سرنخی نرسیدند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی بشر در کشف اسرار عالم.

من این قصه پرسیدم از چند پیر جوابی ندادست کس دلپذیر

من این ماجرا را از پیران بسیاری پرسیدم، اما هیچ‌کس پاسخ قانع‌کننده و دل‌نشینی به من نداد.

نکته ادبی: «دل‌پذیر» به معنای رضایت‌بخش است.

دهد هر کسی شرح آن نور پاک یکی گرد مرکز یکی زیر خاک

هر کسی تفسیری از آن نور پاک ارائه می‌دهد؛ یکی آن را در مرکز و دیگری در زیر خاک جست‌وجو می‌کند.

نکته ادبی: تنوع آراء در باب پدیده‌های متافیزیکی.

که داند که بیرون ازین جلوه گاه کجا می کند جلوه خورشید و ماه

چه کسی می‌داند که بیرون از این جهانِ نمایان، خورشید و ماه کجا جلوه‌گری می‌کنند؟

نکته ادبی: پرسشی فلسفی درباره ماوراءالطبیعه.

سکندر بران ساحل آرام جست سوی آب دریا شد آرام سست

اسکندر بر آن ساحل، آرامش را جست‌وجو کرد، اما با دیدن آب دریا، آرامش و قرارش سست شد.

نکته ادبی: تضاد میان جست‌وجوی آرامش و مواجهه با اضطرابِ خطر.

چو سیماب دید آب دریا سطبر گذر بسته بر قطره دزدان ابر

آب دریا را غلیظ و درخشان (مانند جیوه) دید که حتی قطرات باران هم نمی‌توانستند در آن نفوذ کنند.

نکته ادبی: «سیماب» یعنی جیوه که به خاطر غلظت و درخشندگی به آبِ غلیظ تشبیه شده.

درآبی چنان کشتی آسان نرفت وگر رفت بی ره شناسان نرفت

کشتی به راحتی نمی‌توانست بر چنین آبی حرکت کند و اگر هم کسی جرئت می‌کرد، بدون راهنمایِ خبره ممکن نبود.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ مسیرهای صعب‌العبور.

شه از ره شناسان بپرسید راز بسنجیدن کار و ترتیب ساز

پادشاه از کارشناسان و راه‌شناسان درباره راز این آب و چگونگیِ سنجشِ کار پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: «ترتیب ساز» به معنای کسی است که امور را سامان می‌دهد.

که کشتی بدین آب چون افکنم چگونه بنه زو برون افکنم

پرسید که چگونه کشتی را در این آب بیندازم و چگونه دوباره آن را به سلامت بیرون بیاورم؟

نکته ادبی: اشاره به دغدغه‌ی مدیریت بحران.

ندیدند کار آزمایان صواب که شاه افکند کشتی آنجا برآب

کارشناسانِ با تجربه، انداختن کشتی به این آب را توسط پادشاه، مصلحت‌آمیز و درست ندانستند.

نکته ادبی: «کارآزمایان» به معنای مجربان است.

نمودند شه را که صد رهنمون ازین آب کشتی نیارد برون

به پادشاه نشان دادند که حتی صد راهنما هم نمی‌توانند کشتی را از این آب به سلامت بیرون آورند.

نکته ادبی: تأکید بر خطرناک بودن محیط.

دگر کاندرین آب سیماب فام نهنگ اژدهائیست قصاصه نام

در این آبِ جیوه‌گون، اژدهایی وجود دارد که نامش «قصاصه» است.

نکته ادبی: «قصاصه» نامی نمادین برای موجودی انتقام‌جو یا مرگ‌آور.

سیاه و ستمکاره و سهمناک چو دودی که آید برون از مغاک

آن موجود، سیاه، ستمکار و ترسناک است؛ درست مانند دودی که از دلِ زمین بیرون می‌آید.

نکته ادبی: توصیف هیبت و ظاهر موجود خیالی.

سیاست چنان دارد آن جانور که بیننده چون بیندش یک نظر

قدرت و سیاستِ (حکمرانیِ) آن جانور چنان است که هر کس تنها یک نظر به آن بیندازد...

نکته ادبی: «سیاست» در اینجا به معنای قدرتِ کنترل‌گر و سرکوبگر است.

دهد جان و دیگر نجنبد ز جای که باشد براهی چنین رهنمای

جان می‌بازد و دیگر از جای خود نمی‌جنبد؛ چگونه کسی می‌تواند در چنین راهی راهنما باشد؟

نکته ادبی: توصیفِ ترسِ مطلق و مرگبار.

بترزین همه آن کزین خانه دور یکی فرضه بینی چو تابنده نور

بدتر از همه این است که در دوردست، بخشی از ساحل را می‌بینی که همچون نوری درخشان می‌تابد.

نکته ادبی: «فرضه» به معنای لنگرگاه یا بخشی از ساحل است.

بسی سنگ رنگین در آن موجگاه همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه

سنگ‌های رنگارنگی در آن موج‌ها وجود دارد؛ آبی، سرخ، زرد و سیاه.

نکته ادبی: توصیف سنگ‌های زینتی که فریبنده هستند.

فروزنده چون مرقشیشای زر منی و دومن کمتر و بیشتر

سنگ‌هایی درخشان مانند «مرقشیشا» (سنگ معدنی براق) که وزنی کم و بیش دارند.

نکته ادبی: «مرقشیشا» سنگی شبیه طلا و براق است که در کیمیاگری کاربرد داشت.

چو بیند درو دیدهٔ آدمی بخندد ز بس شادی و خرمی

وقتی چشمِ آدمی به آن سنگ‌ها می‌افتد، از فرط شادی و خرمی می‌خندد.

نکته ادبی: توصیفِ فریبندگیِ ظاهریِ ثروت.

وزان خرمی جان دهد در زمان همان دیدن و دادن جان همان

اما از شدت همین شادی، جان می‌بازد؛ لحظه‌ی دیدنِ سنگ، لحظه‌ی جان دادن است.

نکته ادبی: تضادِ شادیِ ظاهری و مرگِ باطنی.

ولی هر چه باشد ز مثقال کم ز خاصیت افتد و گر صد بهم

اما هر چقدر هم که از مثقال کمتر باشد، خاصیت مرگباری‌اش باقی است، حتی اگر صد تا از آن‌ها کنار هم باشند.

نکته ادبی: تاکید بر خطر ذاتی حتی در مقادیر کم.

ز بهتان جان بردنش رهنمای همی خواندش پهنهٔ جان گزای

به خاطر جان‌ستانی‌اش، آن را «پهنه‌ی جان‌گزا» (محلی که جان را می‌گیرد) می‌نامند.

نکته ادبی: «جان‌گزا» ترکیبی برای توصیف مرگ‌آوری است.

چو شد گفته این داستان شهریار فرستاد و کرد آزمایش به کار

وقتی این ماجرا برای شهریار (اسکندر) بازگو شد، کسانی را فرستاد تا کار را آزمایش کنند.

نکته ادبی: روحیه تجربه‌گرایی و کنجکاوی اسکندر.

چنان بود کان پیر گوینده گفت تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت

همان‌طور که پیرِ دانا گفته بود، تعدادی از آن سنگ‌ها روی خاک افتاده بود.

نکته ادبی: تاییدِ درستیِ پیش‌بینیِ حکیم.

بفرمود تا بر هیونان مست به آن سنگ رنگین رسانند دست

فرمان داد تا با استفاده از شترانِ مست (سرسخت)، دسترسی به آن سنگ‌های رنگین را فراهم کنند.

نکته ادبی: استفاده از حیوانات برای مقابله با خطرات محیطی.

همه دیدها باز بندند چست کنند آنگه آن سنگ را باز جست

دستور داد تا همه چشمانشان را محکم ببندند و آنگاه به جست‌وجوی آن سنگ‌ها بپردازند.

نکته ادبی: راهکاری برای در امان ماندن از طلسمِ دیدنِ سنگ‌ها.

وزان سنگ چندانکه آید بدست برندش به پشت هیونان مست

هر اندازه از آن سنگ‌ها که به دست آمد، بر پشتِ شترانِ قوی‌هیکل بار کردند.

نکته ادبی: اشاره به جمع‌آوریِ غنایم با احتیاط.

همه زیر کرباسها کرده بند لفافه برو باز پیچیده چند

همه سنگ‌ها را زیر پارچه‌های کرباس بستند و چندین لایه روی آن را پوشاندند.

نکته ادبی: «کرباس» نوعی پارچه ساده و ضخیم برای بسته‌بندی.

کنند آن هیونان ازان سنگ بار نمانند خود را در آن سنگسار

شتران را بار کردند و خودشان در آن محلِ سنگسار (محل سنگ‌های مرگبار) باقی نماندند.

نکته ادبی: «سنگسار» در اینجا به معنی محل وجود سنگ‌های مهلک است.

به فرمان پذیری رقیبان راه بجای آوریدند فرمان شاه

لشکریانِ فرمان‌بردار، دستور پادشاه را مو به مو اجرا کردند.

نکته ادبی: تاکید بر انضباط و فرمان‌بری در لشکر.

شه و لشگر از بیم چندان هلاک گذشتند چون باد ازان زرد خاک

پادشاه و لشکر، از بیمِ هلاک شدن، چون باد از آن سرزمینِ زردرنگ گذشتند.

نکته ادبی: تشبیه سرعتِ حرکت به باد برای فرار از خطر.

بفرمود شه تا از آن خاک زرد شتربان صد اشتر گرانبار کرد

پادشاه دستور داد تا ساربانان صد شتر را از آن خاک زردرنگ بارگیری کنند.

نکته ادبی: «گرانبار» به معنای پربار و سنگین است.

چو آمد به جائی که بود آبگیر برو بوم آنجا عمارت پذیر

وقتی به منطقه‌ای رسیدند که آبگیر بود، آنجا را آباد کردند و بنایی ساختند.

نکته ادبی: «عمارت پذیر» یعنی قابلیتِ آبادانی داشتن.

بفرمان او سنگها ریختند وزان سنگ بنیادی انگیختند

به فرمان او سنگ‌ها را ریختند و از همان سنگ‌ها پی‌ریزی و بنیادی بنا کردند.

نکته ادبی: استفاده از تهدید به عنوان فرصت و مصالح ساختمانی.

همه هم چنان کرده کرباس پیچ کزیشان یکی باز نگشاد هیچ

کارگران همگی روی بنا را با پارچه‌های کتان پوشاندند تا جایی که هیچ‌کس نتوانست از آن پرده، ماهیت درونی بنا را ببیند.

نکته ادبی: کرباس در اینجا به معنای پارچه کتان ضخیم است که برای پوشاندن و پنهان‌کاری استفاده شده.

به ترکیب آن سنگها بندبند برآورد بیدر حصاری بلند

سنگ‌ها را به صورت بندبند و دقیق به هم متصل کرد و با این روش، حصاری بلند و استوار برآورد.

نکته ادبی: بندبند کنایه از استحکام و مهارت در معماری است.

برآورد کاخی چو بادام مغز همه یک به دیگر برآورده نغز

کاخی بسیار زیبا و ظریف مانند مغز بادام ساخت که هر قسمت آن با هنرنمایی به قسمت دیگر متصل شده بود.

نکته ادبی: تشبیه بنا به مغز بادام، استعاره از ظرافت و پیچیدگی ساختار است.

گلی کرد گیرنده زان زرد خاک برون بنا را براندود پاک

سپس با استفاده از خاک زرد، گلی چسبنده ساخت و سطح بیرونی بنا را با آن به خوبی اندود و تزیین کرد.

نکته ادبی: گیرنده در اینجا به معنای چسبنده و دارای قدرت اتصال است.

درون را نیندود و خالی گذاشت که رازی در آن پرده پوشیده داشت

درون بنا را اندود نکرد و آن را خالی گذاشت، زیرا رازی در پسِ آن پرده نهفته بود.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از پوشش ظاهری بناست.

خنیده چنینست از آموزگار که چون مدتی شد بر آن روزگار

از زبان استادان و روایت‌کنندگان چنین نقل شده است که چون مدتی از آن ماجرا گذشت،

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و روایت شده است.

فروریخت کرباس از روی سنگ پدید آمد آن گوهر هفت رنگ

پوشش کتان از روی سنگ‌ها فرو ریخت و آن گوهر هفت‌رنگ و درخشانِ پنهان، آشکار شد.

نکته ادبی: گوهر هفت‌رنگ استعاره از سنگ مغناطیسی یا جادویی است.

برون بنا ماند بر جای خویش کزاندودش گل حرم داشت پیش

بخش بیرونی بنا سر جای خود باقی ماند، همان جایی که گلِ اندود شده، حریمی برای آن ایجاد کرده بود.

نکته ادبی: حرم در اینجا به معنای حریم و محافظ است.

درون ماندگان خرقه انداختند بران خرقه بسیار جان باختند

کسانی که به درون آن بنا راه یافتند، از خود بی‌خود شدند (خرقه انداختند) و در راهِ آن کشش و جاذبه، جان خود را باختند.

نکته ادبی: خرقه انداختن کنایه از فنا شدن و از دست دادن تعلقات دنیوی است.

هران راهرو کامد آنجا فراز به دیدار آن حصنش آمد نیاز

هر مسافری که به آنجا می‌رسید، اشتیاق شدیدی برای دیدن آن حصار در وجودش شعله‌ور می‌شد.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار حصار است.

طلب کرد بر باره چون ره ندید کمندی برافکند و بالا دوید

چون راهی برای ورود پیدا نکرد، کمند انداخت و با سختی از دیوار بالا رفت.

نکته ادبی: کمند انداختن ابزار رایج برای صعود در داستان‌های حماسی است.

چو بر باره شد سنگ را دید زود چو آهن ربا زود ازو جان ربود

وقتی بر بالای دیوار قرار گرفت، آن سنگ مغناطیسی را دید و همانند آهن‌ربا، جانش را شیفته خود کرد.

نکته ادبی: تشبیه اثر سنگ به آهن‌ربا، توصیف دقیقِ کشش روحی و معنوی است.

ز سنگی که در یک منش خون بود چو کوهی بهم برنهی چون بود

از سنگی که در هر منِ آن، خون (کنایه از جان و نیرو) نهفته بود، اگر کوهی از آن می‌ساختی، چه اثر عجیبی داشت!

نکته ادبی: خون در اینجا نماد نیرو و قدرت جاذبه است.

شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد شنید این سخن را و باور نکرد

شنیدم که یکی از پادشاهان آزاده، این ماجرا را شنید اما آن را باور نکرد.

نکته ادبی: آزاد مرد به معنای جوانمرد و خردمند است.

فرستاد و این قصه را باز جست براو قصه شد ز آزمایش درست

پیک فرستاد و ماجرا را تحقیق کرد و با آزمایش، صحت آن داستان بر او ثابت شد.

نکته ادبی: آزمایش در اینجا به معنای تجربه عملی است.

چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت ز دریا بسوی بیابان شتافت

سکندر چون آن بنا را ساخت، از آنجا دل کند و از دریا به سوی بیابان حرکت کرد.

نکته ادبی: روی تافتن کنایه از روی گرداندن و رفتن است.

چو ششماه دیگر بپیمود راه ستوه آمد از رنج رفتن سپاه

پس از شش ماه راه‌پیمایی مداوم، سپاهیان از خستگیِ راه به ستوه آمدند.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن است.

ازان ره که در پای پیل آمدش گذرگه سوی رود نیل آمدش

از راهی که گذرگاه فیل‌ها بود، مسیرش به سوی رود نیل افتاد.

نکته ادبی: پای پیل استعاره از راهی سخت‌گذر و بزرگ است.

به سرچشمه نیل رغبت نمود که آن پایه را دیده نادیده بود

به سوی سرچشمه رود نیل میل کرد، چرا که آنجا مکانی بود که کمتر کسی دیده بود.

نکته ادبی: پایه در اینجا به معنای جایگاه و مکان است.

شب و روز برطرف آن رود بار دو اسبه همی راند بر کوه و غار

شب و روز در کنار آن رودخانه، به سرعت (دو اسبه) از کوه‌ها و غارها می‌گذشت.

نکته ادبی: دو اسبه کنایه از نهایت سرعت است.

بدان رسته کان رود را بود میل همی شد چو آید سوی رود سیل

در همان مسیر که رودخانه پیش می‌رفت، سکندر نیز مانند سیل خروشان به دنبال آن روان بود.

نکته ادبی: تشبیه حرکت به سیل، نشان‌دهنده قدرت و تداوم است.

بسی کوه و دشت از جهان درنوشت به پایان رسد آخر آن کوه و دشت

کوه‌ها و دشت‌های فراوانی را پیمود تا سرانجام آن کوه‌ها و دشت‌ها به پایان رسید.

نکته ادبی: درنوشت کنایه از پیمودن و پشت سر گذاشتن است.

پدید آمد از دامن ریگ خشک بلندی گهی سبز با بوی مشک

از پشت تپه‌های شنی، کوهی بلند و سبز با بوی خوش مشک پدیدار شد.

نکته ادبی: بوی مشک استعاره از مکان مقدس یا خاص است.

کمر در کمر کوهی از خاره سنگ برآورده چون سبز با بوی مشک

کوهی از سنگ سخت که کمر در کمر چیده شده بود، همان کوه سبز و خوشبو را تشکیل می‌داد.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ خارا و بسیار سخت است.

برو راه بربسته پوینده را گذر گم شده راه جوینده را

آن کوه راه را بر هر رهگذری بسته بود و هر کسی که به دنبال راه می‌گشت، مسیرش گم می‌شد.

نکته ادبی: پوینده و جوینده استعاره از مسافر و جست‌وجوگر است.

کشیده عمود آن شتابنده رود از آن کوه میناوش آمد فرود

رودخانه با شتاب به آن کوه می‌رسید و از میان آن کوه کبود رنگ به پایین سرازیر می‌شد.

نکته ادبی: میناوش به معنای کبود رنگ و همرنگِ آسمان است.

یکی پشته بر راه آن بود تند که از رفتنش پایها بود کند

در راه، تپه‌ای بسیار پرشیب وجود داشت که عبور از آن، پاهای هر رونده‌ای را سست می‌کرد.

نکته ادبی: تند به معنای پرشیب و صعب‌العبور است.

کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت برانداختی جان به چنگال و مشت

هر کس که جرئت می‌کرد و از آن تپه سنگی بالا می‌رفت، با تمام توان و وجودش باید برای زنده ماندن می‌جنگید.

نکته ادبی: چنگال و مشت کنایه از سختی کشیدن و تلاش فیزیکی است.

زدی قهقهه چون بر او تاختی از آنسوی خود را در انداختی

او وقتی بر آن تپه غلبه می‌کرد، از خوشحالی قهقهه می‌زد و خود را به سوی دیگر پرتاب می‌کرد.

نکته ادبی: قهقهه کنایه از پیروزی و یا شاید جنونِ ناشی از آن سختی است.

بر او گر یکی رفتنی و گر هزار چو مرغان پریدی در آن مرغزار

خواه یک نفر از آن عبور می‌کرد و خواه هزار نفر، گویی همگی چون پرندگان به سوی مرغزار آن‌سو پرواز می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه به مرغان برای نشان دادن سرعت و سبک‌باری است.

فرستاده بر پشته شد چند کس کز ایشان نیامد یکی باز پس

سکندر چندین نفر را برای عبور از آن تپه فرستاد، اما هیچ‌کدام از آن‌ها بازنگشتند.

نکته ادبی: باز پس نیامدن کنایه از مرگ یا ناپدید شدن است.

چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت

هرکس که وسایل خود را بر آن تپه می‌برد، گویی به پادشاهی و قدرت دست یافته بود.

نکته ادبی: تاج و تخت استعاره از کمال و پیروزی است.

چنان چشم از آن خیل برتافتی که چشم از خیالش اثر یافتی

چنان از آن گروه چشم‌پوشی شد که گویی وجود آن‌ها تنها یک خیال بود و دیگر اثری از ایشان نماند.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای وهم و ناپدید شدن است.

سکندر جهاندیدگان را بخواند درین چاره جوئی بسی قصه راند

سکندر افراد کارآزموده را فراخواند و در مورد چاره‌جویی برای این مشکل با آن‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: جهاندیدگان کنایه از افراد مجرب و پیران کار است.

که نتوان برین کوه تنها شدن دو همراه باید به یکجا شدن

گفت که تنها نمی‌توان از این کوه عبور کرد و باید دو همراه در کنار هم باشند.

نکته ادبی: اینجا آغاز تدبیر جمعی است.

سکونت نمودن در آن تاختن بهر ده قدم منزلی ساختن

باید در هر ده قدم یک استراحتگاه ساخت تا بتوان به تدریج پیش رفت.

نکته ادبی: تاختن به معنای حرکت کردن و پیش رفتن است.

چو بر پشته رفتن گرفتن قرار برانداختن آنچه باید به کار

هنگام صعود به تپه باید ثابت‌قدم بود و هرچه را که برای بقا لازم است به همراه داشت.

نکته ادبی: به کار بودن کنایه از ملزومات سفر است.

به تدریج دیدن درآن سوی کوه به یکره ندیدن که آرد شکوه

باید به تدریج آن‌سوی کوه را نگریست، چرا که نگاه کردن ناگهانی و یک‌باره به آن، شکوه و هیبت آن باعث ترس می‌شود.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای عظمتِ ترسناک است.

بکردند ازینسان و سودی نداشت دگر باره دانا نظر برگماشت

آن روش‌ها را امتحان کردند اما سودی نداشت؛ لذا آن شخصِ دانا دوباره به فکر فرو رفت و تدبیری اندیشید.

نکته ادبی: نظر برگماشتن کنایه از تفکر عمیق و تمرکز است.

چنین شد درآن داوری رهنمای که مردی هنرمند و پاکیزه رای

در آن دشواری، راهنمایی پیدا شد که مردی هنرمند، پاکیزه و دارای اندیشه درست بود.

نکته ادبی: پاکیزه رای به معنای صاحب اندیشه سالم و درستکار است.

نویسنده باشد جهاندیده مرد همان خامه و کاغذش درنورد

او مردی نویسنده و جهاندیده بود که همواره کاغذ و قلم همراه داشت.

نکته ادبی: خامه به معنای قلم است.

بود خوب فرزندی آن مرد را کزو دور دارد غم و درد را

آن مرد فرزندی شایسته داشت که او را از هرگونه غم و دردی دور نگه می‌داشت.

نکته ادبی: دور داشتن غم و درد کنایه از مهر پدری است.

چو میل آورد سوی آن پشته گاه بود پور هم پشت با او به راه

زمانی که تصمیم گرفتند به سوی آن تپه بروند، پسر نیز همراه پدر در آن راه شد.

نکته ادبی: هم‌پشت بودن کنایه از همراهی و پشتیبانی است.

به بالا شود مرد و فرزند زیر بود بچه شیر زنجیر شیر

پدر در بالا و فرزند در پایین قرار گرفت؛ گویی شیر بچه‌ای به زنجیر شیر بزرگ بسته شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن پیوند میان نسل قدیم و جدید است.

گر او باز پس ناید از اصل و بن به فرزند خود بازگوید سخن

اگر پدر از آن راه برنگشت، وصیت و سخن خود را به فرزندش سپرده بود.

نکته ادبی: اصل و بن کنایه از بازگشت به جایگاه اول است.

وگر زانکه دارد زبان بستگی نویسد مثالی به آهستگی

و اگر در آن شرایط نتوانست سخن بگوید، نوشته‌ای را با آرامش آماده می‌کرد.

نکته ادبی: مثال در اینجا به معنای نامه یا مکتوب است.

فرو افکند سوی فرزند خویش نبرد دل از مهر پیوند خویش

سپس آن نوشته را به سوی فرزندش می‌انداخت؛ چرا که هرگز مهر فرزند از دلش پاک نمی‌شد.

نکته ادبی: نبرد دل از مهر کنایه از دلبستگی عمیق است.

بدست آوریدند مردی شگرف که مجموعه ای بود از آن جمله حرف

مردی شگفت‌انگیز را یافتند که تمام این ویژگی‌ها و صفات در او جمع بود.

نکته ادبی: مجموعه حرف کنایه از کامل بودن و جامع‌الاطراف بودن است.

سوی کوه شد پیر و با او جوان چو بچه که با شیر باشد دوان

پیرمرد به سوی کوه رفت و آن جوان نیز همراهش بود، همچون بچه‌شیری که پابه‌پای شیر می‌دود.

نکته ادبی: تشبیه به شیر، نماد دلیری و همراهی در سختی است.

دگر نیمروز آن جوان دلیر ز پایان آن پشته آمد به زیر

در نیمروز همان روز، آن جوان دلیر توانست از آن سوی تپه به پایین بیاید.

نکته ادبی: جوان دلیر نماد موفقیت نسل نو در عبور از موانع است.

ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ بر شاه شد رفته از روی رنگ

پیکی نامه‌ای در دست گرفت و نزد شاه آمد؛ از شدت ترس و وحشت راه، رنگ از رخسارش پریده بود.

نکته ادبی: نوردی به چنگ گرفتن کنایه از در دست داشتن نامه یا طومار است.

به شه داد کاغذ فرو خواند شاه نبشته چنین بود کز گرد راه

نامه را به شاه داد و شاه آن را خواند؛ در نامه نوشته شده بود که از همان ابتدای راه...

نکته ادبی: اشاره به آغاز گزارش سفرنامه‌ای خوفناک.

به جان آن چنان آمدم کز هراس به دوزخ ره خویش کردم قیاس

به قدری با سختی و وحشت از این راه آمدم که آن را با راه دوزخ برابر می‌دیدم.

نکته ادبی: قیاس کردن در اینجا به معنای برابر انگاشتن و هم‌تراز دانستن است.

رهی گوئی از تار یک موی رست برو هر که آمد ز خود دست شست

این راه چنان باریک بود که گویی از تار مویی ساخته شده بود و هرکس پای در آن می‌گذاشت، از جان خود قطع امید می‌کرد.

نکته ادبی: دست شستن از خود کنایه از گذشتن از جان و قطع امید است.

درین ره که جز شکل موئی نداشت فرود آمد هیچ روئی نداشت

در این مسیر که به اندازه یک مو باریک بود، هیچ فضایی برای رفت و آمد وجود نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر تنگی و غیرقابل عبور بودن راه.

چو بر پشته خاره سنگ آمدم ز بس تنگی ره به تنگ آمدم

وقتی به صخره‌های سخت و مرتفع رسیدم، به دلیل تنگی راه در مضیقه و سختی افتادم.

نکته ادبی: پشته خاره سنگ به معنای تپه یا برآمدگی سنگی سخت است.

ز آنسو که دیدم دلم پاره شد خرد زان خطرناکی آواره شد

از آن سوی راه که نگاه کردم، دلم از وحشت پاره شد و عقل و هوش از شدت خطر آن صحنه، از سرم پرید.

نکته ادبی: آواره شدن خرد کنایه از بهت‌زدگی و زوال عقل در اثر ترس است.

وزینسو ره پشته بی راغ بود طرف تا طرف باغ در باغ بود

اما در طرف دیگر، مسیری هموار و بی‌خطر بود که از هر سو به باغ‌های سرسبز و دل‌انگیز منتهی می‌شد.

نکته ادبی: بی‌راغ یعنی بدون سختی و مانع.

پر از میوه و سبزه و آب و گل برآورده آواز مرغان دهل

آن سو پر از میوه و سبزه و آب گوارا بود و آواز پرندگان چون صدای دهل گوش‌نواز بود.

نکته ادبی: توصیف بهشت‌گونه مسیر دوم.

هوا از لطافت درو مشک ریز زمین از نداوت در او چشمه خیز

هوا چنان لطیف بود که گویی مشک می‌بارید و زمین چنان پر آب بود که چشمه‌ها از آن می‌جوشیدند.

نکته ادبی: نداوت به معنای رطوبت و تازگی است.

تکش با تلاوش در آویخته چنین رودی از هر دو انگیخته

در آنجا، آب و تلاطم آن با هم آمیخته شده بود و رودی زلال از ترکیب این زیبایی‌ها پدید آمده بود.

نکته ادبی: تکش و تلاوش به معنای حرکت و موج زدن آب است.

ازین سو همه زینت و زندگی از آنسو همه آز و افکندگی

یک سوی راه همه زندگی و زیبایی بود و سوی دیگر آن همه سختی و پریشانی و نابودی.

نکته ادبی: تضاد میان دو سوی راه (دوگانه خیر و شر یا سختی و آسانی).

بهشت این و آن هست دوزخ سرشت به دوزخ نیاید کسی از بهشت

آن سو بهشت بود و این سو جهنم؛ عاقلانه نیست که کسی بهشت را رها کند و به دوزخ برود.

نکته ادبی: استعاره از انتخاب میان عافیت و خطر.

دگر کان بیابان که ما آمدیم ببین کز کجا تا کجا آمدیم

آن راهِ سخت و بیابانی را که ما طی کردیم ببین، و بنگر که از کجا به کجا رسیده‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر سختی پیموده شده.

کرا دل دهد کز چنین جای نغز نهد پای خود را در آن پای لغز

چه کسی عقل دارد که از چنین جای دل‌انگیزی بگذرد و پای در آن مسیر لغزنده و پرخطر بگذارد؟

نکته ادبی: پای لغز به معنای جای خطرناک است.

من اینک شدم شاه بدرود باد شما شاد باشید و من نیز شاد

من که دیگر می‌روم، خداحافظ؛ شما شاد باشید و من نیز با خاطری آسوده می‌روم.

نکته ادبی: بدرود باد به معنای خداحافظی است.

شه از راز پنهان چو آگاه گشت سپه راند از آن کوهپایه به دشت

شاه چون از این راز پنهان (سختی راه و زیبایی آن) آگاه شد، سپاهش را از کوهپایه به سمت دشت حرکت داد.

نکته ادبی: حرکت استراتژیک شاه برای رهایی از مهلکه.

نگفت آنچه برخواند با هیچ کس که تا هر دلی نارد آنجا هوس

شاه محتوای نامه را به کسی نگفت، تا مبادا دل‌های سپاهیان هوس عبور از آن مسیر خطرناک را بکند.

نکته ادبی: سیاستمداری و تدبیر شاه در حفظ امنیت روانی سپاه.

چو دانست کانجا نشستن خطاست گذرگه طلب کرد بر دست راست

شاه وقتی دانست که توقف در آنجا اشتباه است، به دنبال راهی ایمن به سمت راست گشت.

نکته ادبی: تدبیر برای ادامه مسیر.

در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ نمیکرد جز راه رفتن بسیچ

در آن راه جدید، لحظه‌ای از حرکت باز نایستاد و تنها فکرش رفتن بود.

نکته ادبی: بسیچ به معنای مهیا شدن و اراده برای کار است.

ز راه بیابان برون شد به رنج چو ریگ بیابان روان کرده گنج

با سختی از آن بیابان گذشت؛ او گنج‌های ارزشمندش را مانند ریگ‌های روان بیابان با خود حرکت می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه گنج به ریگ برای نشان دادن فراوانی آن.

رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش تف آهش از دیگ بر دیگ بیش

راه پر از شن بود و اندوهش از مقدار شن‌ها بیشتر؛ داغیِ آهش از گرمای دیگ جوشان هم فراتر بود.

نکته ادبی: اغراق در توصیف سختی و گرمای بیابان.

همه راه دشمن ز دام و دده بهر گوشه ای لشگری صف زده

تمام مسیر پر از دشمن، دام و حیوانات درنده بود و در هر گوشه ارتشی برای جنگ صف‌آرایی کرده بود.

نکته ادبی: توصیف موانع راه.

ولیکن چو کردندی آهنگ شاه ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه

اما وقتی دشمنان قصد حمله به شاه را می‌کردند، راه بر آن‌ها تاریک می‌شد و نمی‌توانستند حمله کنند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و هیبت پادشاه که دشمنان را زمین‌گیر می‌کرد.

کس از تیرگی ره نبردی برون مگر رخصت شه شدی رهنمون

هیچ‌کس نمی‌توانست از این راه تاریک عبور کند، مگر اینکه شاه به او اجازه دهد و راهنمایش شود.

نکته ادبی: تأکید بر اقتدار و حمایت الهی/پادشاهی.

کسی کو کشیدی سراز رای او شدی جای او کندهٔ پای او

کسی که از فرمان او سرپیچی می‌کرد، همان‌جا پایش در بند و گرفتار می‌شد.

نکته ادبی: کنده پای کنایه از زندان و مانع است.

برون از میانجی و از ترجمه بدانست یک یک زبان همه

شاه بدون نیاز به واسطه و مترجم، زبان همه آن‌ها را به خوبی درک می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به کرامت یا دانش خاص شاه.

سخن را به آهنگشان ساز داد جواب سزاوارشان باز داد

شاه به هر سخنی با لحنی متناسب پاسخ می‌داد و جواب شایسته آن‌ها را باز می‌گرداند.

نکته ادبی: توصیف بلاغت شاه.

بدینگونه میکرد ره را نورد زمان زیر گردون زمین زیر گرد

به این ترتیب مسیر را طی می‌کرد؛ در حالی که زمان در برابر عظمت او کوچک بود و زمین زیر پای او می‌چرخید.

نکته ادبی: نورد کردن راه کنایه از طی کردن سریع و باقدرت مسافت است.

در آن ره نبودش جز این هیچ کار که چون باد بردی ز دلها غبار

در آن سفر کاری جز این نداشت که با مهربانی و بزرگی، غبار غم را از دل همراهانش بزداید.

نکته ادبی: توصیف روحیات انسان‌دوستانه شاه.

دل آشنا را برافروختی به بیگانگان دین در آموختی

دل‌های نزدیکان را با مهر خود برافروخت و به بیگانگان نیز دین و روش درست آموخت.

نکته ادبی: نقش رهبری و هدایتگری شاه.

چوزان دشت بگذشت چون دیو باد قدم در دگر دیو لاخی نهاد

وقتی از آن دشت با سرعتی چون دیو باد گذشت، قدم به سرزمینی دیگر و عجیب و غریب گذاشت.

نکته ادبی: دیو باد تشبیهی برای سرعت بسیار زیاد است.

بیابانی از آتشین جوش او زبانی سخن گفته در گوش او

بیابانی که از حرارت آتش می‌جوشید و گویی با زبان سخن می‌گفت و اسرار را در گوش او نجوا می‌کرد.

نکته ادبی: جان‌بخشی به بیابان.

جز آن زر که باشد خدای آفرید کس از رستنیها گیاهی ندید

در آنجا به جز طلا که گویی خداوند آفریده بود، هیچ گیاه یا رستنی دیگری دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: توصیف سوررئال از زمینی که به جای گیاه، طلا دارد.

جهان جوی از آن کان زر تافته بخندید چون طفل زر یافته

جهان‌گرد از دیدن معدن طلا که می‌درخشد، همچون کودکی که به اسباب‌بازی یا گنجینه‌ای رسیده باشد، شادمان شد.

نکته ادبی: تشبیه شادی شاه به شادی کودک.

چو لختی در آن دشت پیمود راه به باغ ارم یافت آرامگاه

پس از مدتی پیمودن راه در آن دشت، به باغ ارم رسید و آنجا را محل آرامش یافت.

نکته ادبی: اشاره به باغ ارم (باغ افسانه‌ای شداد).

پدید آمد آن باغ زرین درخت که شداد ازو یافت آن تاج و تخت

آن باغ با درختان زرین ظاهر شد؛ همان باغی که شداد به خاطرش صاحب تاج و تخت شد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره شداد و باغ ارم.

درون رفت سالار گیتی نورد زمین از درختان زر دید زرد

پادشاه جهان‌گرد وارد شد و دید که زمین از انبوه درختان طلا، زردگون شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی رنگی (زردی طلا).

یکایک درختانش از میوه پر همه میوه بیجاده و لعل و در

تمام درختان پر از میوه بودند و میوه‌هایش همگی از جواهر، لعل و درّ گران‌بها بودند.

نکته ادبی: توصیف ثروت افسانه‌ای باغ.

ز هر سو درآویخته سیب و نار همه نار یاقوت و یاقوت نار

از هر طرف سیب و انار آویزان بود؛ انارهایی از جنس یاقوت و یاقوت‌هایی به شکل انار.

نکته ادبی: جناس و تصویرسازی هنری از میوه‌ها.

ز نارنج زرین و سیمین ترنج فریب آمده بانظرها بغنج

نارنج‌های طلایی و ترنج‌های نقره‌ای، با زیبایی و دلفریبی چشم بیننده را خیره می‌کردند.

نکته ادبی: بغنج به معنای عشوه و زیبایی است.

بهارش جواهر زمین کیمیا ز بیجاده گل وز زمرد گیا

بهار آنجا از جواهر بود و زمینش از کیمیا؛ گل‌هایش از عقیق و گیاهانش از زمرد ساخته شده بودند.

نکته ادبی: توصیف طبیعتِ مصنوعی اما گران‌بها.

بساطی کشیده دران سبز باغ ز گوهر برافروخته چون چراغ

فرشی در آن باغ سبز گسترده شده بود که از جواهرات به قدری درخشان بود که چون چراغ نورافشانی می‌کرد.

نکته ادبی: بساط به معنای فرش یا زمین‌فرش است.

دو تندیس از زر برانگیخته زهر صورتی قالبی ریخته

دو تندیس از طلا ساخته شده بود که با مهارت تمام، پیکره‌تراشی شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به ظرافت هنر مجسمه‌سازی در آن باغ.

چو در چشم پیکرشناس آمدی اگر زر نبودی هراس آمدی

اگر کسی که متخصص شناخت پیکره‌هاست به آن‌ها نگاه می‌کرد، اگر می‌دانست که از طلا هستند، می‌ترسید (به خاطر ارزش یا هیبت آن‌ها).

نکته ادبی: نکته‌سنجی درباره واکنش متخصص به اثر هنری.

ز بلورتر حوضه ای ساخته چو یخ پاره ای سیم بگداخته

حوضی از بلور شفاف ساخته بودند که مانند یخِ ذوب شده در زیر نور نقره می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه شفافیت بلور به یخ.

در آن ماهیان کرده از جزع ناب نماینده تر زانکه ماهی در آب

در آن حوض ماهی‌هایی از جنس سنگ قیمتی (جزع) قرار داده بودند که از ماهی‌های واقعی در آب، زنده‌تر به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: اغراق در زیبایی و هنرمندی تندیس‌ها.

دوخشتی برآورده قصری عظیم یکی خشت از زر یکی خشت سیم

قصری عظیم بنا کرده بودند که خشت‌های آن یکی در میان از طلا و نقره بود.

نکته ادبی: توصیف معماری اساطیری.

چو شه شد در آن قصر زرینه خشت گمان برد کامد به قصر بهشت

شاه وقتی وارد قصر شد، گمان کرد که به قصر بهشت وارد شده است.

نکته ادبی: تأثیر زیبایی قصر بر شاه.

چو بسیار برگشت پیرامنش دریده شد از گنج زر دامنش

شاه که بارها در اطراف قصر گشت و گذار کرد، از حرص و طمع گنج‌های طلا، دامن لباسش در اثر برخورد با اشیاء پاره شد.

نکته ادبی: کنایه از شیفتگی و آز پادشاه به ثروت باغ.

رواقی جداگانه دید از عقیق ز بنیاد تا سر به گوهر غریق

اسکندر ایوانی جداگانه از سنگ عقیق دید که تمام آن از پایه تا سقف، با جواهرات تزیین شده و غرق در زیبایی بود.

نکته ادبی: عقیق در اینجا نماد پایداری و ثروت است و غریق به معنای مستغرق و پوشیده از جواهر است.

در او گنبدی روشن از زر ناب درفشنده چون گنبد آفتاب

در آنجا گنبدی از طلای خالص وجود داشت که مانند گنبد خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: گنبد آفتاب استعاره از درخشش خیره‌کننده و کمالِ هنری بناست.

نیفتاده گردی بر آن زر خشک بجز سونش عنبر و گرد مشک

بر روی آن طلای خشک، حتی ذره‌ای گرد و غبار ننشسته بود و تنها رایحه خوش عنبر و مشک به مشام می‌رسید.

نکته ادبی: زر خشک کنایه از طلای خالص و بدون ناخالصی است.

در او رفت سالار فرهنگ و هوش چو در گنبد آسمانها سروش

اسکندر که سالار خردمندان بود، همچون سروشی (فرشته‌ای) که به آسمان‌ها قدم می‌گذارد، وارد آن گنبد شد.

نکته ادبی: سروش در اینجا اشاره به قداست و عظمت ورود او به این مکان مرموز دارد.

ستودانی از جزع تابنده دید کزو بوی کافورتر میدمید

تابوتی از سنگ جزعِ درخشان دید که بویی خوش‌تر و تندتر از کافور از آن به مشام می‌رسید.

نکته ادبی: ستودان (استودان) به معنای محل نگهداری استخوان‌های مردگان است.

نهاده بر آن فرش مینا سرشت یکی لوح یاقوت مینا نوشت

بر روی آن تابوت، تختی از جنس یاقوت مینایی نهاده شده بود که مانند آسمان، نقوشی بر آن بود.

نکته ادبی: مینا سرشت صفت فرش یا پوشش است و مینا در اینجا به رنگ لاجوردی و آسمانی اشاره دارد.

نبشته براو کای خداوند زور که رانی سوی این ستودان ستور

بر روی آن لوح نوشته شده بود: ای کسی که قدرت داری و با اسب به سوی این آرامگاه آمده‌ای، به چه می‌اندیشی؟

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا و اسب است و مخاطب قرار دادنِ پادشاه برای هشدار است.

درین دخمه خفتست شداد عاد کزو رنگ و رونق گرفت این سواد

در این گور، شدادِ عاد خفته است که روزگاری این سرزمین به واسطه‌ی او دارای رنگ و رونق بود.

نکته ادبی: سواد در ادبیات کهن به معنای سیاهی و آبادی یا شهر است.

به آزرم کن سوی ما تاختن مکن قصد برقع برانداختن

با شرم و حیا به ما نزدیک شو و قصد نکن که این پرده و برقع (حجابِ گور) را کنار بزنی.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا است و برقع کنایه از حریم خصوصیِ مرگ است.

بکن ستر پوشی که پوشیده ایم به رسوائی کس نکوشیده ایم

همان‌طور که ما پوشیده و محجوب باقی مانده‌ایم، تو نیز حریم ما را حفظ کن؛ چرا که ما هرگز به دنبال رسوایی نبوده‌ایم.

نکته ادبی: ستر پوشی به معنای پرده‌داری و حفظ آبرو است.

نگهدار ناموس ما در نهفت که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت

ناموس و حریم ما را در خفا نگه دار و به آن احترام بگذار، چرا که خودِ تو نیز عاقبت در همین خاک خواهی خفت.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و خفا است.

اگر خفته ای را درین خوابگاه برآرند گنبد ز سنگ سیاه

اگر کسی بخواهد فرد خفته در این مزار را بیدار کند و گنجینه‌اش را بردارد، این گنبدِ سنگیِ سیاه بر سرش خراب خواهد شد.

نکته ادبی: خوابگاه استعاره از گور است.

سرانجامش این گنبد تیز گشت ز دیوار گنبد درآرد به دشت

عاقبتِ کارِ آن دزد، نابودی توسط همین گنبد است که او را از درون به بیرون پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: تیز گشتن گنبد کنایه از خشم یا سقوطِ ناگهانی است.

تنش را نمک سود موران کند سرش خاک سم ستوران کند

مورچه‌ها بدنش را می‌خورند و سرش زیر پای اسب‌ها خاک خواهد شد.

نکته ادبی: نمک سود کردن استعاره از پوسیدن و از بین رفتن جسد است.

بلی هر کسی از بهر ایوان خویش ستونی کند بر ستودان خویش

البته که هرکس برای شکوهِ مزار خود، ستونی در آرامگاهش بنا می‌کند.

نکته ادبی: ستودان در اینجا به معنای مقبره است.

ولیکن چو بینی سرانجام کار برد بادش از هر سوئی چون غبار

اما وقتی عاقبت کار را ببینی، خواهی دید که بادِ زمانه آن بناها را همچون غبار پراکنده می‌کند.

نکته ادبی: برد باد کنایه از نابودی سریع آثار دنیوی است.

که داند که شداد را پای و دست به نعل ستور که خواهد شکست

چه کسی می‌داند که دست و پای قدرتمندِ شداد اکنون زیر سمِ کدام اسب خرد شده است؟

نکته ادبی: پرسشی بلاغی برای تأکید بر زوال قدرت.

غبار پراکنده را در مغاک رها کن که هم خاک به جای خاک

آن غبارِ پراکنده در گودال را رها کن؛ زیرا در نهایت همه چیز به خاک تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و گور است.

از آن تن که بادش پراکنده کرد نشانی نبینی جز این کوه زرد

از آن پیکری که بادِ روزگار نابودش کرد، دیگر نشانی جز همین کوه و خاکِ زرد باقی نمانده است.

نکته ادبی: کوه زرد استعاره از ویرانه‌ها یا رنگِ خاکِ کهن است.

تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز بترس از چنین روز و با ما بساز

تو نیز ای کسی که قفلِ رازها را می‌گشایی، از چنین روزگاری بترس و با ما (اهالیِ گور) سازگاری کن.

نکته ادبی: گشاینده قفل راز اشاره به اسکندر و جست‌وجوی او برای دانش و ثروت است.

مباش ایمن ارزانکه آزاده ای که آخر تو نیز آدمی زاده ای

هرچند آزاده و بلندمرتبه هستی، اما ایمن نباش؛ زیرا تو نیز سرانجام انسان هستی و مرگ در انتظار توست.

نکته ادبی: آدمی‌زاده بودن یادآوری فانی بودن اسکندر است.

همه گنج این گنجدان آن تست سرو تاج ماهم به فرمان تست

تمام گنج‌های این خزانه متعلق به توست و تاج و سرِ ما اکنون در اختیار توست.

نکته ادبی: گنجدان به معنای خزانه است.

گشادست پیش تو درهای گنج سپاه ترا بس شد این پای رنج

درهای گنج پیش روی تو باز است؛ سپاه تو به اندازه کافی از این رنجِ ثروتِ دنیوی چشیده است.

نکته ادبی: پای رنج کنایه از سختی‌هایی است که برای رسیدن به ثروت متحمل شده‌اند.

ببر گنج کان بر تو باری مباد ترا باد و بامات کاری مباد

اگر این گنج برای تو باری بر دوش نیست، آن را بردار؛ اما بدان که نه باد و نه ثروت، هیچ‌کدام برای تو نمی‌مانند.

نکته ادبی: باد و بامات کنایه از ثروتِ ناپایدار است.

سکندر بر آن لوح ناریخته چو لوحی شد از شاخی آویخته

اسکندر که بر آن لوح چیزی ننوشته بود، همچون لوحی شد که از شاخه‌ای آویزان باشد (متحیر و بی‌حرکت ماند).

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به لوح آویخته، نمایانگر بهت و حیرت اوست.

وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند بسا قطرهٔ آب کز دیده راند

و از آن خطوطی که مانند قطره آب بر لوح خواند، اشکی به اندازه قطره‌های آب از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: قطره آب استعاره از اشک است.

چو از چشم گریندهٔ اشک بار بر آن خوابگه کرد لختی نثار

وقتی چشمانِ گریانِ او اشک ریخت و بر آن مزار نثار کرد.

نکته ادبی: خوابگه کنایه از مزار است.

برون رفت وزان گنجدان رخت بست بدان گنج و گوهر نیالود دست

اسکندر از آن مزار خارج شد و از آن خزانه چیزی برنداشت و دست به جواهرات نیالود.

نکته ادبی: رخت بستن استعاره از رفتن و ترک کردن است.

ز باغی که در بیغ تیغ آمدش یکی میوه چیدن دریغ آمدش

از باغی (دنیا) که در انتهای آن شمشیر مرگ وجود دارد، چیدن میوه‌اش (ثروتش) برایش دریغ و بیهوده بود.

نکته ادبی: بیغ تیغ آمدن، استعاره از پایانِ زندگی با مرگ است.

چو دانست کان فرش زر ساخته به عمری درازست پرداخته

چون فهمید که این گنجینه حاصلِ عمری طولانی از ساخت‌وساز بوده است.

نکته ادبی: پرداخته به معنای ساخته و آماده شده است.

از آن گنجدان کان همه گنج داشت نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت

از آن خزانه که پر از ثروت بود، نه خودش چیزی برداشت و نه به کسی اجازه داد بردارد.

نکته ادبی: گنجدان اشاره به مقبره شداد است.

همه راه او خود پر از گنج بود زر ده دهی سیم ده پنج بود

مسیرِ حرکت او خودش پر از گنج بود؛ یعنی ثروت فراوانی داشت.

نکته ادبی: ده دهی و سیم ده پنج کنایاتی از فراوانی ثروت است.

دگر باره سر در بیابان نهاد برو بوم خود را همی کرد یاد

دوباره به سمت بیابان حرکت کرد و به یادِ شهر و دیار خود افتاد.

نکته ادبی: برو بوم کنایه از سرزمین مادری است.

چو یک نیمه راه بیابان برید گروهی دد آدمی سار دید

وقتی نیمی از راهِ بیابان را طی کرد، گروهی از انسان‌هایی شبیه به حیوانات دید.

نکته ادبی: دد آدمی‌سار اشاره به مردمانی وحشی با ظاهر انسانی اما خوی حیوانی است.

بیابانیانی سیه تر ز قیر به بیغوله غارها جای گیر

مردمانی بیابان‌گرد که از قیر سیاه‌تر بودند و در غارهایِ مخفی زندگی می‌کردند.

نکته ادبی: بیغوله به معنای جای دورافتاده و پنهان است.

بپرسیدشان کاندرین ساده دشت چه دارید از افسانها سرگذشت

اسکندر از آن‌ها پرسید که در این دشتِ ساده، چه داستانی از گذشته دارید؟

نکته ادبی: ساده دشت اشاره به خالی بودنِ دشت از آثار تمدن است.

گذشت از شما کیست از دام و دد که دارد دراین دشت ماوای خود

چه کسی غیر از شما و حیوانات، در این دشت زندگی می‌کند؟

نکته ادبی: دام و دد استعاره از وحوش است.

چنین باز دادند شه را جواب که دورست ازین بادیه ابروآب

آن‌ها به پادشاه پاسخ دادند که اینجا از هرگونه آب و آبادی دور است.

نکته ادبی: بادیه به معنای بیابان است.

درین ژرف صحرا که ماوای ماست خورشهای ما صید صحرای ماست

در این صحرایِ عمیق که خانه ماست، غذای ما شکارِ همین صحراست.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق و پهناور است.

درین دشت نخجیر بانی کنیم به رسم ددان زندگانی کنیم

در این دشت شکار می‌کنیم و مانند حیوانات زندگی می‌گذرانیم.

نکته ادبی: نخجیربانی به معنای شکار کردن است.

خوریم آنچه زان صید یابیم نرم کنیم آلت جامه از موی و چرم

آنچه را شکار می‌کنیم نرم می‌خوریم و لباس خود را از پوست و موی حیوانات درست می‌کنیم.

نکته ادبی: آلت جامه اشاره به ابزارِ پوشش است.

نه آتش به کار آید اینجا نه آب بود آب از ابر آتش از آفتاب

در اینجا نه به آتش نیاز داریم نه به آب؛ آب را از ابر (باران) و آتش را از خورشید می‌گیریم.

نکته ادبی: تضاد میان نیازهای تمدن و طبیعتِ وحشی.

به روز سپید آفتاب بلند بود آتش ما درین شهر بند

هنگامی که خورشیدِ بلند در آسمان است، آتشِ ما گرمایِ همین خورشید در این دشت است.

نکته ادبی: بند بودن آتش استعاره از محدودیت یا استفاده از گرمای طبیعی است.

ز شبنم چو گردد هوا نیزتر دم ما کند زان نسیم آبخور

هنگامی که شبنم هوا را خنک می‌کند، نفس ما از آن نسیمِ خنک، طراوت می‌گیرد.

نکته ادبی: آبخور به معنای منبعِ تأمینِ نیاز است.

درین کنج ما را جز این ساز نیست وزین برتر انجام و آغاز نیست

در این گوشه دنیا، جز این روش زندگی، راهِ دیگری نداریم و آغاز و انجامِ ما همین است.

نکته ادبی: ساز به معنای شیوه و روش است.

همان نیز پرسی ز دیگر گروه که دارند مأوا درین دشت و کوه

همچنین از گروه دیگری پرسید که در این دشت و کوه‌ها ساکن هستند.

نکته ادبی: مأوا به معنای جایگاه و منزل است.

درین آتشین دشت بن ناپدید که پرنده دروی نیارد پرید

در این دشتِ سوزان که انتهای آن پیدا نیست و هیچ پرنده‌ای جرئتِ پرواز ندارد.

نکته ادبی: آتشین دشت اشاره به گرمای شدید و شرایطِ غیرقابلِ زیست است.

بیابانیانند وحشی بسی که هرگز نگیرند خو با کسی

مردمانِ وحشیِ بسیاری هستند که با هیچ‌کس خو نمی‌گیرند.

نکته ادبی: خو گرفتن به معنای انس گرفتن و تمدن یافتن است.

ببرند چندان به یک روز راه که آن برنخیزد ز ما در دو ماه

آن‌ها در یک روز چنان راهی را می‌پیمایند که ما در دو ماه طی می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ غیرطبیعی و توانایی‌های بدویِ آن قوم.

ازیشان به ما یک یک آید به دست بپرسیم ازو چون شود پای بست

از میان آن‌ها یکی به دست ما می‌رسد؛ از او می‌پرسیم که چطور این‌گونه پای‌بندِ این شیوه شده‌اید؟

نکته ادبی: پای‌بست به معنای اسیر یا در بندِ شرایطِ خاص بودن است.

که بی آب چون زندگانی کنند به ما بر چرا سرفشانی کنند

آنان پرسیدند: «بدون آب چگونه می‌توان زنده ماند؟ و چرا بی‌دلیل باعث آزار و آشفتگی ما می‌شوید؟»

نکته ادبی: «سرفشانی» در اینجا کنایه از ایجاد آشوب و مزاحمت برای دیگران است.

نمایند کاب از بنه زهر ماست زتری هوائیست کز بهر ماست

سپس گفتند: «بدانید که این شرایط سخت و هوای ناسالم، طبیعتِ ماست و ما با همین وضعیت خو گرفته‌ایم.»

نکته ادبی: «از بنه» به معنای از اساس و ذات است.

نسازیم چون مار با هیچ کس خورشهای ما سوسمارست و بس

«ما همچون مار با کسی نمی‌سازیم و غذای ما تنها سوسمار است و بس.»

نکته ادبی: تشبیه «چون مار» نمادی از انزواطلبی و خطرناک بودن نوع زیست آنان است.

ز شغل شما چون نیابیم سود شما را پرستش چه باید نمود

«چون از حضور و فعالیت‌های شما سودی نمی‌بریم، دلیلی ندارد که شما را ستایش کنیم یا از شما اطاعت کنیم.»

نکته ادبی: «پرستش» در اینجا به معنای بندگی و فرمانبرداری است.

دگرگونه پرسیمشان در نهفت چه هنگام خورد و چه هنگام خفت

اسکندر به صورت پنهانی و با پرسش‌های متفاوت از آنان پرسید: «شما چه زمانی غذا می‌خورید و چه زمانی می‌خوابید؟»

نکته ادبی: «در نهفت» به معنای پنهانی و در خفا است.

که چندانکه رفتند بالا و پست درین بادیه کاب ناید بدست

آنان پاسخ دادند: «هرچقدر بالا و پایینِ این سرزمین را گشتیم، در این بیابان به هیچ آبی دست نیافتیم.»

نکته ادبی: «بادیه» به معنای صحرا و بیابان است.

به پایان این بادیه کس رسید همان پیکری دیگر از خلق دید

«وقتی به انتهای این بیابان رسیدیم، انسان‌هایی با ظاهری متفاوت دیدیم.»

نکته ادبی: «پیکری دیگر» اشاره به تفاوت نژادی یا ظاهری گروهی دیگر است.

به پاسخ چنین گفته اند آن گروه که بسیار گشتیم در دشت و کوه

آن گروه در پاسخ گفتند: «ما بسیار در کوه و دشت‌ها گشته‌ایم.»

نکته ادبی: اشاره به تلاش بی‌وقفه برای یافتن راه.

دویدیم چون آهوان سال و ماه به پایان وادی نبردیم راه

«ما سال‌ها و ماه‌ها همچون آهوان با سرعت دویدیم، اما به پایان این وادی نرسیدیم.»

نکته ادبی: تشبیه «چون آهوان» بیانگر سرعت و تلاطم در حرکت است.

بیابانیانی دگر دیده ایم وزیشان خبر نیز پرسیده ایم

«ما صحرانشینان دیگری را دیدیم و از آن‌ها نیز پرس‌وجو کردیم.»

نکته ادبی: «بیابانیان» واژه‌ای جمع برای توصیف ساکنان بادیه است.

که بیرون ازین پیکر قیرگون نشانی دگر می دهد رهنمون؟

«آیا بیرون از این سرزمینِ تاریک و سیاه، جای دیگری هست که کسی ما را به سوی آن راهنمایی کند؟»

نکته ادبی: «پیکر قیرگون» استعاره از سرزمینِ ظلمانی و تاریک است.

نشان داده اند از بر خویش دور بدانجا که خورشید را نیست نور

«آن‌ها به مکانی دور اشاره کردند، جایی که حتی نور خورشید هم به آنجا نمی‌رسد.»

نکته ادبی: اشاره به دوردستی و تاریکی مطلقِ آن مکان ناشناخته.

یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید در او آدمی پیکرانی سپید

«شهری مانند بیشه‌ای پر از درختان معطر وجود دارد که در آنجا آدم‌هایی با پیکرهای سفید زندگی می‌کنند.»

نکته ادبی: «بیشه مشک بید» ترکیبی است برای توصیف زیبایی و لطافت آن مکان.

نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال ز پانصد یکی را فزونست سال

«آن‌ها بسیار زیبا و خوش‌اخلاق هستند و عمر یکی از آن‌ها بیش از پانصد سال است.»

نکته ادبی: «زیبا خصال» به معنای خوش‌رفتار و نیک‌سیرت است.

وگر نیز پانصد برآید دگر نبینی کسی را ز پیری اثر

«و حتی اگر پانصد سال دیگر هم بر عمرشان اضافه شود، باز هم اثر پیری در آن‌ها دیده نمی‌شود.»

نکته ادبی: بیانِ اسطوره‌ای برای عمر طولانی و جوانیِ جاودانه آنان.

برون از وطن گاه آن دلکشان به ما کس ندادست دیگر نشان

«جز آن سرزمینِ دل‌انگیز، کسی به ما نشانیِ جای دیگری نداده است.»

نکته ادبی: «وطن‌گاه» به معنای زادگاه یا سرای زندگی است.

از آن نیز بیرون درین خاک پست بسی کوه و صحرای نادیده هست

«حتی فراتر از آن، در این زمینِ خاکی، کوه‌ها و صحراهای بسیاری وجود دارد که هنوز دیده نشده‌اند.»

نکته ادبی: تأکید بر وسعت و ناشناخته بودن جهان.

درونیست روینده را آبخورد که گرماش گرماست و سرماش سرد

«در آن سرزمین، منبع آب و گیاهی وجود دارد که گرمایش مثل گرمای خورشید و سرمایش بسیار سرد است.»

نکته ادبی: «آبخورد» به معنای محل آب و منبع حیات است.

چوزو رستنی برنیاید ز خاک در آن جانور چون نگردد هلاک

«چون از آن آب، گیاهی از زمین نمی‌روید، چگونه موجودی می‌تواند در آنجا زنده بماند؟»

نکته ادبی: منطقِ زیستیِ شاعر در رد امکان حیات در سرزمین بی‌گیاه.

همینست رازی که ما جسته ایم ز دیگر حکایت ورق شسته ایم

«این همان رازی است که ما جستجو کردیم و داستان‌های دیگر را کنار گذاشتیم.»

نکته ادبی: «ورق شسته ایم» کنایه از کنار گذاشتن و بی‌اعتنایی به مطالب دیگر است.

سکندر به آن خلق صاحب نیاز ببخشید و بخشودشان برگ و ساز

اسکندر به آن مردمِ نیازمند کمک کرد و به آن‌ها وسایل زندگی و ابزار بخشید.

نکته ادبی: «برگ و ساز» به معنای اسباب و لوازم معیشت است.

در آموختشان رسم و آیین خویش برافروختشان دانش از دین خویش

اسکندر به آن‌ها آداب و رسوم خود را آموخت و دانش و دینِ خویش را به آن‌ها معرفی کرد.

نکته ادبی: اشاره به نقش تمدن‌سازِ اسکندر در مواجهه با اقوام.

وزیشان به هنجارهای درست سوی ربع مسکون نشان بازجست

و از طریق آن‌ها، با راهنمایی‌های درست، به دنبال پیدا کردن راهِ بازگشت به سرزمین‌های مسکونی بود.

نکته ادبی: «ربع مسکون» به معنای بخش‌های آباد و قابل سکونت جهان است.

چو زو کار خود سازور یافتند به ره بردنش زود بشتافتند

چون آن مردم کارِ خود را با کمک‌های اسکندر روبه‌راه یافتند، در نشان دادنِ راهِ بازگشت، شتاب کردند.

نکته ادبی: «سازور» به معنای سازگار و سامان‌یافته است.

از آن خاک جوشان و باد سموم نمودند راهش به آباد بوم

آن‌ها اسکندر را از آن خاکِ پرشور و بادهای سوزان، به سمت سرزمین‌های آباد راهنمایی کردند.

نکته ادبی: «باد سموم» به معنای باد گرم و کشنده است.

سکندر در آن دشت بیگاه و گاه دواسبه همیراند بیراه و راه

اسکندر در آن بیابان، چه شب و چه روز، بدون توقف و با سرعت تمام، راه را طی می‌کرد.

نکته ادبی: «دواسبه» کنایه از سرعت بسیار زیاد در حرکت است.

سرانجام کان ره به پایان رسید دگر باره شد عطف دریا پدید

سرانجام وقتی آن راه به پایان رسید، دوباره کرانه دریا نمایان شد.

نکته ادبی: «عطف دریا» به معنای پیچش یا کناره دریا است.

هم از آب دریا به دریا کنار تلاوشگهی دید چون چشمه سار

همان‌جا در کنار دریا، مکانی را دید که مثل چشمه‌سار بود و امکان اقامت داشت.

نکته ادبی: «تلاوشگه» محلِ استقرار و توقف است.

فکندند ماهی برآن چشمه رخت بر آسوده گشتند از آن رنج سخت

آن‌ها در کنار آن چشمه‌سار بار انداختند و از آن رنجِ سختِ سفر، آسوده‌خاطر شدند.

نکته ادبی: «رخت افکندن» کنایه از اقامت گزیدن و توقف است.

دگر باره کشتی بسی ساختند ز ساحل به دریا در انداختند

دوباره کشتی‌های بسیاری ساختند و از ساحل به دل دریا انداختند.

نکته ادبی: آمادگی برای ادامه سفر از طریق دریا.

چو دریا بریدند یک ماه بیش به خشکی رساندند بنگاه خویش

وقتی بیش از یک ماه در دریا حرکت کردند، خود را به مقصد و ساحل امن رساندند.

نکته ادبی: «بنگاه» به معنای جایگاه و منزل است.

چو از تاب انجم شب تب زده بپیچید چون مار عقرب زده

وقتی شب از گرمای ستاره‌ها تب‌دار شد، مانند ماری که عقرب زده باشد، به خود پیچید.

نکته ادبی: توصیفی ادبی از گرمای شدید شب و بی‌قراری جوی.

زباده جنوبی در آمد نسیم دل رهروان رست از اندوه و بیم

نسیمی از سمت جنوب وزید و دلِ مسافران از ترس و اندوه رها شد.

نکته ادبی: تغییر هوا و وزش باد مساعد به عنوان نمادی از امید و نجات.

گرفتند یک ماه آنجا قرار که هم سایبان بود وهم چشمه سار

آن‌ها یک ماه در آنجا ماندند که هم سایه‌بان داشت و هم چشمه آب.

نکته ادبی: توصیفِ مکانِ ایده‌آل برای استراحت.

به مرهم رسیدند از آن خستگی زتن رنجشان شد به آهستگی

آن‌ها با یافتن آن مرهم (مکان)، خستگی‌هایشان برطرف شد و درد و رنجِ جسمانی‌شان به تدریج از بین رفت.

نکته ادبی: «مرهم» استعاره از مکانِ آرام‌بخش برای تسکین خستگی است.