خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۲ - خردنامه سقراط

نظامی
سوم روز کین طاق بازیچه رنگ برآورد بازیچه روم و زنگ
به سقراط فرمود دانای روم که مهری ز خاتم درآرد به موم
نویسد خردنامهٔ ارجمند ز هر نوع دانش ز هر گونه پند
خردمند روی از پذیرش نتافت به غواصی در به دریا شتافت
چنین راند بر کاغذ سیم سای سواد سخن را به فرهنگ و رای
که فهرست هر نقش را نقشبند بنام خدا سربرآرد بلند
جهان آفرین ایزد کارساز که دارد بدو آفرینش نیاز
پس از نام یزدان گیتی پناه طراز سخن بست بر نام شاه
که شاها درین چاه تمثال پوش مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش
ترا کز بسی گوهر آمیختند نه از بهر بازی برانگیختند
پلنگست در ره نهان گفتمت دلیری مکن هان وهان گفتمت
به هر جا که باشی ز پیکار و سور مباش از رفیقی سزاوار دور
چو در بزم شادی نشست آوری به ار یار خندان به دست آوری
مکن در رخ هیچ غمگین نگاه که تا بر تو شادی نگردد تباه
چو روز سیاست دهی بار عام میفکن نظر بر حریفان خام
نباید کزان لهو گستاخ کن رود با تو گستاخیی در سخن
چو دریا مکن خو به تنها خوری که تلخست هرچ آن چو دریا خوری
به هر کس بده بهره چون آب جوی که تا پیش میرت شود هر سبوی
طعامی که در خانه داری به بند به هفتاد خانه رسد بوی گند
چو از خانه بیرون فرستی به کوی در و درگهت را کند مشگ بوی
بنفشه چو در گل بود ناشکفت عفونت بود بوی او در نهفت
سر زلف را چون درآرد به گوش کند خاک را باد عنبر فروش
حریصی مکن کاین سرای تو نیست وزو جز یکی نان برای تو نیست
به یک قرصه قانع شو از خاک و آب نئی بهتر آخر تو از آفتاب
خدائیست روی از خورش تافتن که در گاو و خر شاید این یافتن
کسی کو شکم بنده شد چون ستور ستوری برون آید از ناف گور
چو آید قیامت ترازو به دست ز گاوی به خر بایدش بر نشست
زکم خوارگی کم شود رنج مرد نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد
همیشه لب مرد بسیار خوار در آروغ بد باشد از ناگوار
چو شیران به اندک خوری خوی گیر که بد دل بود گاو بسیار شیر
خر کاهلان را که دم میکشند از آنست کابی به خم میکشند
به قطره ستان آب دریا چو میغ به هنگام دادن بده بیدریغ
همان مشک سقا که پر میشود از افشاندن آب پر میشود
چنان خورتر و خشک این خورد گاه که اندازهٔ طبع داری نگاه
ببخش و بخور بازمان اندکی که بر جای خویشست ازین هر یکی
چو دادی و خوردی و ماندی بجای جهان را توئی بهترین کدخدای
زهر طعمه ای خوشگواریش بین حلاوت مبین سازگاریش بین
چو با سرکه سازی مشو شیر خوار که با شیر سرکه بود ناگوار
مده تن به آسانی و لهو و ناز سفر بین و اسباب رفتن بساز
به کار اندر آی این چه پژمردگیست که پایان بیکاری افسردگیست
به دست کسان کان گوهر مکن اگر زنده ای دست و پائی بزن
ترا دست و پای آن پرستشگرند که تا نگذری از تو در نگذرند
پرستندگان گر چه داری هزار پرستشگران را میفکن ز کار
چو تو خدمت پای و نیروی دست حوالت کنی سوی پائین پرست
چو پائین پرستت نماند بجای نه آنگه بمانی تو بیدست وپای
چو یابی پرستنده ای نغز گوی ازوبیش از آن مهربانی مجوی
پرستار بد مهر شیرین زبان به از بدخوئی کو بود مهربان
به گفتار خوش مهر شاید نمود زبان ناخوش و مهربانی چه سود
سخن تا توانی به آزرم گوی که تا مستمع گردد آزرم جوی
سخن گفتن نرم فرزانگیست درشتی نمودن زدیوانگیست
سخن را که گوینده بد گو بود نه نیکو بود گر چه نیکو بود
ز گفتار بد به بود فرمشی پشیمان نگردد کس از خامشی
ز شغلی کزو شرمساری رسد به صاحب عمل رنج و خواری رسد
ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش به امید خود را فریبنده باش
امید خورش بهترست از خورش به وعده بود زیره را پرورش
نبینی که در گرمی آفتاب حرامست برزیره جز زیره آب
چو زیره به آب دهن میشکیب به آب دهم زیره را میفریب
گلی کز نم ابر خوابش برد چو باران به سیل آید آبش برد
ستمکارگان را مکن یاوری که پرسند روزیت ازین داوری
به خون ریختن کمتر آور بسیج در اندیش ازین کندهٔ پای پیچ
چه خواهی ز چندین سرانداختن بدین گوی تا کی گرو باختن
بسا آب دیده که در میغ تست بسا خون که در گردن تیغ تست
نترسی که شمشیر گردن زنت بگیرد به خون کسی گردنت؟
کژاوه چنان ران که تا یکدومیل نیندازدت ناقه در پای پیل
ببین تا چه خون در جهان ریختی چه سرها به گردن در آویختی
بسا مملکت را که کردی خراب چو پرسند چون دادخواهی جواب
بدین راست ناید کزین سبز باغ گلی چند را سردرآری به داغ
منه دل بر این سبز خنگ شموس که هست اژدهائی به رخ چون عروس
دلی دارد از مهربانی تهی چه دل کز تنش نیست نیز آگهی
چو خاک از سکونت کمر بسته باش شتابان فلک شد تو آهسته باش
تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر به آهستگی کوش چون شیر نر
عنانکش دوان اسب اندیشه را که در ره خسکهاست این بیشه را
به کاری که غم را دهی بستگی شتابندگی کن نه آهستگی
چو با بیگنه رای جنگ آوری به ار در میانه درنگ آوری
بجز خونی و دزد آلوده دست ببخشای بر هر گناهی که هست
ز دونان نگهدار پرخاش را دلیری مده بر خود او باش را
چو شه با رعیت به داور شود رعیت به شه بر دلاور شود
مشو نرم گفتار با زیر دست که الماس از ارزیز گیرد شکست
گلیم کسان را مبر سر به زیر گلیم خود از پشم خود کن چو شیر
کفن حله شد کرم بادامه را که ابریشم از جان تند جامه را
ز پوشیدگان راز پوشیده دار وزیشان سخن نانیوشنده دار
میاور به افسوس عمری بسر که افسوس باشد پرافسوسگر
سخن زین نمط گر چه دارم بسی نگویم که به زین نگوید کسی
ترا کایت آسمانی بود ازین بیش گفتن زیانی بود
گرم تیز شد تیغ برمن مگیر ز تیزی بود تیغ را ناگزیر
به تیغی چنین تیز بازوی شاه قوی باد هر جا که راند سپاه
چو پرداخت زین درج درخامه را پذیرفت شاه آن خرد نامه را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که در سبک پندنامه‌نویسی کلاسیک سروده شده، فضای حکمت‌آمیز و تعلیمی دارد. در این روایت، خردمندی فرزانه (سقراط) به درخواست پادشاه، به نگارش رساله‌ای اخلاقی دست می‌زند تا راه و رسمِ زیستنِ خردمندانه و حکومت‌داریِ عادلانه را به او بیاموزد. درونمایه اصلی، دعوت به اعتدال در تمام امور، اهمیت بخشندگی، لزومِ پرهیز از تن‌آسایی و هوشیاری در برابر فریب‌های ظاهری دنیاست.

شاعر با زبانی صریح و در عین حال ادبی، انسان را به کنشگری مثبت دعوت می‌کند و از سکون و بطالت برحذر می‌دارد. این اثر بر این باور است که ثروت و جایگاه زمانی ارزشمندند که در راه خیر و با خرد به کار گرفته شوند و انسان نباید اسیرِ لذت‌های گذرا یا خویِ حرص و آز شود، چرا که پایانِ تمامِ این بازی‌ها، فناپذیری است.

معنای روان

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ برآورد بازیچه روم و زنگ

در سومین روز، این دنیا با تمامِ رنگارنگی و فریبندگی‌اش، بازیِ تضادها (تقابل روم و زنگ) را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: طاق بازیچه: استعاره از آسمان یا دنیا که ناپایدار و فریبنده است. روم و زنگ: کنایه از تضاد و تقابل.

به سقراط فرمود دانای روم که مهری ز خاتم درآرد به موم

حکیمِ دانا به سقراط دستور داد تا اثری ماندگار و گرانبها (همچون نقشِ مهر بر موم) بیافریند.

نکته ادبی: مهری ز خاتم درآرد به موم: کنایه از کاری دقیق و تاثیرگذار انجام دادن.

نویسد خردنامهٔ ارجمند ز هر نوع دانش ز هر گونه پند

تا کتابی گرانقدر و سراسر خرد بنویسد که دربردارنده انواع دانش‌ها و پندهای نیکو باشد.

نکته ادبی: خردنامه: واژه‌ای مرکب به معنای رساله یا کتابِ حکمت.

خردمند روی از پذیرش نتافت به غواصی در به دریا شتافت

آن خردمند، از پذیرش این درخواست سر باز نزد و با اشتیاق به عمقِ دریایِ دانش غوطه ور شد.

نکته ادبی: روی از پذیرش نتافت: کنایه از با رغبت پذیرفتن.

چنین راند بر کاغذ سیم سای سواد سخن را به فرهنگ و رای

سپس با قلمی که چون سایه‌ای بر کاغذ می‌لغزید، سخنانی سنجیده و آکنده از فرهنگ و اندیشه بر صفحه نگاشت.

نکته ادبی: سواد سخن: نوشتن یا متنی که با مرکب سیاه نگاشته شده.

که فهرست هر نقش را نقشبند بنام خدا سربرآرد بلند

سخن را با نام خداوند آغاز کرد، خدایی که طراح و نگارنده اصلیِ تمامِ نقش‌های عالم است.

نکته ادبی: نقشبند: استعاره از خداوند که آفریننده جهان است.

جهان آفرین ایزد کارساز که دارد بدو آفرینش نیاز

ستایش خدایی که جهان را آفرید و کارساز است، همان کسی که کل آفرینش به او نیازمند است.

نکته ادبی: کارساز: از صفات خداوند به معنای گره‌گشا و تدبیرکننده امور.

پس از نام یزدان گیتی پناه طراز سخن بست بر نام شاه

پس از ستایش یزدان، پناهِ جهانیان، سخن را به نام پادشاه آراست و آغاز کرد.

نکته ادبی: طراز سخن بستن: کنایه از آغاز کردن یا زینت دادنِ سخن با نام بزرگان.

که شاها درین چاه تمثال پوش مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش

گفت: ای پادشاه! در این دنیای فریبنده (چاه تمثال)، هرگز جز بر اساس فرمانِ عقل و خرد عمل نکن.

نکته ادبی: چاه تمثال پوش: استعاره از دنیا که پر از جلوه‌های فریبنده و غیرواقعی است.

ترا کز بسی گوهر آمیختند نه از بهر بازی برانگیختند

تو که از گوهر وجودت بسیار بهره برده‌ای، بدان که تو را برای بازی و سرگرمی نیافریده‌اند.

نکته ادبی: گوهر آمیختن: کنایه از خلقتِ با ارزش و برخوردار از کمالات.

پلنگست در ره نهان گفتمت دلیری مکن هان وهان گفتمت

هشدار که در مسیر تو دشمنی چون پلنگ در کمین است؛ پس دلیری بی‌جا مکن که این را به تو گفتم و گوشزد کردم.

نکته ادبی: پلنگ: نمادِ دشمنِ پنهان یا خطرِ بزرگ.

به هر جا که باشی ز پیکار و سور مباش از رفیقی سزاوار دور

هر کجا که باشی، چه در جنگ و چه در بزم، از همراهی با یارانِ شایسته دوری مکن.

نکته ادبی: پیکار و سور: مراعات نظیر میان جنگ و جشن.

چو در بزم شادی نشست آوری به ار یار خندان به دست آوری

هنگامی که به مجلس شادی می‌روی، سعی کن یارِ خوش‌سخن و خندانی در کنار داشته باشی.

نکته ادبی: دست آوردن یار: کنایه از به دست آوردنِ همراهِ همدل.

مکن در رخ هیچ غمگین نگاه که تا بر تو شادی نگردد تباه

به چهره افراد غمگین نگاهِ تحقیرآمیز مکن، تا شادیِ وجودت تباه نشود و انرژی منفی نگیری.

نکته ادبی: تباه شدن شادی: کنایه از آلوده شدنِ نشاط به کدورت.

چو روز سیاست دهی بار عام میفکن نظر بر حریفان خام

وقتی روزِ دادخواهی و بار عام داری، به افرادِ بی‌تجربه و خام توجهِ خاص نشان نده.

نکته ادبی: سیاست: در متون قدیم اغلب به معنای قضاوت، داوری و مجازات است.

نباید کزان لهو گستاخ کن رود با تو گستاخیی در سخن

زیرا همنشینی با افرادِ سبک‌سر باعث می‌شود آن‌ها در کلام با تو گستاخی کنند و حرمت نگه ندارند.

نکته ادبی: لهو: سرگرمی و بیهودگی؛ اینجا به معنایِ معاشرت با افرادِ ناپخته.

چو دریا مکن خو به تنها خوری که تلخست هرچ آن چو دریا خوری

همچون دریا نباش که تنها برای خود می‌نوشد (و هر چه بگیرد، شور و تلخ می‌کند)؛ زیرا آنکه انحصارطلب باشد، نتیجه کارش تلخ و ناگوار است.

نکته ادبی: دریا: نمادِ طمع و انحصارطلبی (آب دریا شور و تلخ است).

به هر کس بده بهره چون آب جوی که تا پیش میرت شود هر سبوی

از دارایی خود به دیگران بهره برسان تا همان‌طور که آبِ جوی به همه می‌رسد، همه نیز خادم و نیازمندِ درگاهِ تو باشند.

نکته ادبی: سبوی: کنایه از مردم و زیردستان.

طعامی که در خانه داری به بند به هفتاد خانه رسد بوی گند

طعامی که در خانه حبس کنی و مصرف نکنی، فاسد می‌شود و بوی گندش همه جا را می‌گیرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ثروت اگر در گردش نباشد، فسادآور است.

چو از خانه بیرون فرستی به کوی در و درگهت را کند مشگ بوی

اما اگر آن را به مردم و جامعه ببخشی و بیرون بفرستی، درگاهِ تو خوش‌بو و پرآوازه می‌شود.

نکته ادبی: مشگ بوی: استعاره از خوش‌نامی و محبوبیت.

بنفشه چو در گل بود ناشکفت عفونت بود بوی او در نهفت

گلِ بنفشه تا زمانی که در غنچه است و شکوفا نشده، بوی خوشش پنهان و در نهان است.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ بخشش و بروزِ استعدادها.

سر زلف را چون درآرد به گوش کند خاک را باد عنبر فروش

وقتی سرِ زلفِ بنفشه باز شود، باد را به عطرافشانی در خاک وامی‌دارد (بخشندگی باعثِ پراکندنِ خیر می‌شود).

نکته ادبی: عنبر فروش: استعاره از باد که بوی خوش را می‌پراکند.

حریصی مکن کاین سرای تو نیست وزو جز یکی نان برای تو نیست

حرص و طمع مکن، زیرا این دنیا اقامتگاهِ دائمی تو نیست و سهم تو از آن بیش از یک نان نیست.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن دنیا.

به یک قرصه قانع شو از خاک و آب نئی بهتر آخر تو از آفتاب

به یک نان قانع باش، چرا که تو با این قناعت، جایگاهت والاتر از آفتاب خواهد شد.

نکته ادبی: آفتاب: نمادِ والایی و درخشش.

خدائیست روی از خورش تافتن که در گاو و خر شاید این یافتن

فقط به فکر شکم بودن، رفتاری است که حتی در حیواناتی مثل گاو و خر نیز یافت می‌شود (پس شایسته انسان نیست).

نکته ادبی: خورش: خوردنی.

کسی کو شکم بنده شد چون ستور ستوری برون آید از ناف گور

کسی که بنده شکم خود شود، مانند چهارپایان است و عاقبتِ او نیز حیوانی است که از دلِ قبر برمی‌خیزد.

نکته ادبی: ستور: حیوان، چهارپا.

چو آید قیامت ترازو به دست ز گاوی به خر بایدش بر نشست

هنگامی که روزِ حساب و قیامت برسد، کسی که اسیر شکم‌پرستی بوده، خوار و ذلیل خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به ترازوی اعمال و حشرِ موجودات.

زکم خوارگی کم شود رنج مرد نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد

با کم‌خواری، رنج و بیماریِ آدمی کاهش می‌یابد؛ چرا که پرخوری باعث سلامت نمی‌شود.

نکته ادبی: کم‌خوارگی: اعتدال در خوردن.

همیشه لب مرد بسیار خوار در آروغ بد باشد از ناگوار

همیشه دهانِ آدم‌های پرخور به دلیل هضم نشدنِ غذا، بدبو است.

نکته ادبی: آروغ: پیامدِ ناخوشایندِ پرخوری.

چو شیران به اندک خوری خوی گیر که بد دل بود گاو بسیار شیر

چون شیران، کم‌خوراک باش؛ چرا که گاوِ بسیار شیرده (پرخور)، ترسو و ضعیف است.

نکته ادبی: شیران: نمادِ صلابت و بزرگی.

خر کاهلان را که دم میکشند از آنست کابی به خم میکشند

خرهای تنبل که (از زورِ پرخوری) نفس‌نفس می‌زنند، دلیلش این است که بیهوده آب می‌خورند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه افراط در هر کاری باعث فرسودگی است.

به قطره ستان آب دریا چو میغ به هنگام دادن بده بیدریغ

مثل ابر که قطره‌قطره آبِ دریا را می‌گیرد، تو نیز در بخشش سخاوتمند و بی‌دریغ باش.

نکته ادبی: میغ: ابر. استعاره از سخاوتِ طبیعت.

همان مشک سقا که پر میشود از افشاندن آب پر میشود

همان مشکِ آب‌کش که پر می‌شود، تنها با خالی کردن و افشاندنِ آب است که جریان می‌یابد.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ بخشش ثروت.

چنان خورتر و خشک این خورد گاه که اندازهٔ طبع داری نگاه

در خوردن و آشامیدنِ خود، اندازه‌ی طبعِ خود را بشناس و زیاده‌روی مکن.

نکته ادبی: خور و خشک: کنایه از خوردنی و آشامیدنی.

ببخش و بخور بازمان اندکی که بر جای خویشست ازین هر یکی

ببخش و بخور و اندکی هم برای آینده بماند؛ چرا که هر کدام از این‌ها در جایگاهِ خود ضروری است.

نکته ادبی: تعادل در مصرف و پس‌انداز.

چو دادی و خوردی و ماندی بجای جهان را توئی بهترین کدخدای

اگر بتوانی هم ببخشی، هم بخوری و هم برای آینده چیزی باقی بگذاری، بهترین سرپرست و حاکم هستی.

نکته ادبی: کدخدا: در اینجا به معنای حاکم، مدیر یا تدبیرکننده امور.

زهر طعمه ای خوشگواریش بین حلاوت مبین سازگاریش بین

در هر طعامی که می‌خوری، سازگاری و خوشگواری‌اش را دریاب و تنها به لذتِ آن ننگر.

نکته ادبی: حلاوت: شیرینی و لذت.

چو با سرکه سازی مشو شیر خوار که با شیر سرکه بود ناگوار

اگر طعامِ ترش (سرکه) می‌خوری، با آن شیر نخور که این ترکیب ناگوار و زیان‌بار است.

نکته ادبی: تمثیل برای ناسازگاری برخی کارها با یکدیگر.

مده تن به آسانی و لهو و ناز سفر بین و اسباب رفتن بساز

خود را به تن‌پروری و لهو و لعب نسپار؛ زندگی سفر است، پس برای رفتن آماده باش.

نکته ادبی: سفر: استعاره از زندگی دنیوی و گذران بودن آن.

به کار اندر آی این چه پژمردگیست که پایان بیکاری افسردگیست

به کار و کوشش مشغول شو، چرا که بیکاری باعث افسردگی و پژمردگی روح می‌شود.

نکته ادبی: پژمردگی: استعاره از انحطاط روح.

به دست کسان کان گوهر مکن اگر زنده ای دست و پائی بزن

اگر زنده‌ای، خودت برای به دست آوردنِ گوهرِ مقصود تلاش کن و کار را به دستِ دیگران مسپار.

نکته ادبی: گوهر: استعاره از هدفِ ارزشمند یا رزق.

ترا دست و پای آن پرستشگرند که تا نگذری از تو در نگذرند

دست و پای تو خدمتکارانِ تو هستند، تا زمانی که زنده هستی و به کمال نرسیده‌ای، از تو جدا نمی‌شوند.

نکته ادبی: پرستشگر: خدمتکار یا ابزار.

پرستندگان گر چه داری هزار پرستشگران را میفکن ز کار

اگر هزاران خدمتکار هم داشته باشی، باز هم خودت را از کار و تلاش باز مدار.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از تکیه کامل بر دیگران.

چو تو خدمت پای و نیروی دست حوالت کنی سوی پائین پرست

اگر خدمتِ خود را (به وسیله دست و پا) به دیگران حواله کنی، یعنی خودت را به سطحِ پایین تنزل داده‌ای.

نکته ادبی: پائین‌پرست: کنایه از حقیر شدن و از دست دادنِ عزت نفس.

چو پائین پرستت نماند بجای نه آنگه بمانی تو بیدست وپای

وقتی این خدمتکاران (دست و پا) از کار بیفتند، دیگر هیچ‌کس به یاری تو نمی‌آید و تو می‌مانی و ناتوانی.

نکته ادبی: هشداری برای روزهای پیری و ناتوانی.

چو یابی پرستنده ای نغز گوی ازوبیش از آن مهربانی مجوی

اگر خدمتکارِ زبان‌آور و هوشمندی یافتی، با او بیش از حد مهربانی مکن (تا حد و مرزها شکسته نشود).

نکته ادبی: توصیه به حفظِ حریمِ قدرت.

پرستار بد مهر شیرین زبان به از بدخوئی کو بود مهربان

خدمتکارِ بدرفتاری که شیرین‌زبان است، بهتر از خدمتکارِ بدخویی است که مهربان است (اما بد‌رفتار است).

نکته ادبی: ترجیحِ ادب در گفتار بر رفتار.

به گفتار خوش مهر شاید نمود زبان ناخوش و مهربانی چه سود

با گفتارِ خوش می‌توان مهر را ابراز کرد؛ اما اگر زبان تلخ باشد، مهربانیِ قلبی چه سودی دارد؟

نکته ادبی: اهمیتِ لحن و بیان در ارتباطات.

سخن تا توانی به آزرم گوی که تا مستمع گردد آزرم جوی

تا می‌توانی با شرم و حیا سخن بگو تا شنونده نیز با تو با احترام رفتار کند.

نکته ادبی: آزرم: حیا، ادب، احترام.

سخن گفتن نرم فرزانگیست درشتی نمودن زدیوانگیست

نرم‌سخنی نشانه‌ی خرد است و درشتی کردن و تندی در کلام، نشانه دیوانگی و بی‌خردی است.

نکته ادبی: تقابلِ نرم‌خویی و تندی.

سخن را که گوینده بد گو بود نه نیکو بود گر چه نیکو بود

سخنی که از زبان فردی ناپاک یا بدطینت خارج شود، حتی اگر ذاتا کلامی درست و زیبا باشد، به دل نمی‌نشیند و ناخوشایند جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژه 'نیکو' و تقابل آن با 'بدگو' برای تأکید بر تأثیر مستقیم شخصیت گوینده بر پذیرش کلام است.

ز گفتار بد به بود فرمشی پشیمان نگردد کس از خامشی

خاموشی و سکوت از گفتن سخنان زشت و ناپسند بهتر است؛ چرا که انسان هرگز از سکوت کردن دچار پشیمانی نمی‌شود.

نکته ادبی: واژه 'فرمشی' (خاموشی) در اینجا به معنای سکوتِ آگاهانه است.

ز شغلی کزو شرمساری رسد به صاحب عمل رنج و خواری رسد

انجام دادن کاری که سرانجامش شرمساری و پشیمانی است، برای صاحب آن عمل چیزی جز رنج و خواری به همراه نمی‌آورد.

نکته ادبی: استفاده از واژگان متضاد (شرمساری، رنج، خواری) برای نشان دادن پیامدِ منفی یک تصمیم نادرست.

ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش به امید خود را فریبنده باش

در برابر هر آنچه که به آن نمی‌رسی و برایت دست‌نیافتنی است، صبر و شکیبایی پیشه کن و خود را با امیدهای واهی فریب مده.

نکته ادبی: 'شکیبنده' به معنای صابر و بردبار است.

امید خورش بهترست از خورش به وعده بود زیره را پرورش

امید داشتن به دستاورد، گاهی بهتر از خودِ آن دستاورد است؛ همان‌طور که زیره را با وعده پرورش می‌دهند تا به رشد برسد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی یا باوری عامیانه درباره روش‌های خاص پرورش گیاهان.

نبینی که در گرمی آفتاب حرامست برزیره جز زیره آب

آیا نمی‌بینی که در گرمای شدید آفتاب، آبیاری کردن زیره به جز با آبِ خالص، حرام و زیان‌بار است؟

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'زیره را زیره آب دادن' کنایه از انجام کار به شیوه درست و تخصصی است.

چو زیره به آب دهن میشکیب به آب دهم زیره را میفریب

هرگاه خواستی زیره را با آب دهان یا آبیاریِ اندک پرورش دهی، با صبر و حوصله این کار را انجام بده و با شتاب‌زدگی آن را از بین نبر.

نکته ادبی: دستور به صبر در کارها با استفاده از تمثیل کشاورزی.

گلی کز نم ابر خوابش برد چو باران به سیل آید آبش برد

گلی که با شبنم صبحگاهی رشد کرده، اگر گرفتار سیل باران شود، در هم می‌شکند و از بین می‌رود.

نکته ادبی: تمثیلی برای ناپایداریِ امورِ لطیف در برابر حوادث سخت.

ستمکارگان را مکن یاوری که پرسند روزیت ازین داوری

هرگز به ستمکاران یاری نرسان؛ زیرا در روز حساب و دادخواهی، تو را نیز به خاطر این همدستی بازخواست خواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ مسئولیت اخلاقی و سیاسیِ حامیانِ ظلم.

به خون ریختن کمتر آور بسیج در اندیش ازین کندهٔ پای پیچ

برای خون‌ریزی و جنگ‌افروزی اشتیاق نشان نده و به عواقبِ دردناکِ آن که همچون بند و دامی به پای تو می‌پیچد، بیندیش.

نکته ادبی: 'بسیج' در اینجا به معنای آمادگی و اشتیاق برای کار است.

چه خواهی ز چندین سرانداختن بدین گوی تا کی گرو باختن

چرا اصرار داری که سرهای بسیاری را از تن جدا کنی؟ تا کی می‌خواهی این بازیِ خطرناکِ جان‌ستانی را ادامه دهی؟

نکته ادبی: استفاده از استعاره 'گوی و میدان' برای اشاره به بازیِ قمار و قمارِ جان.

بسا آب دیده که در میغ تست بسا خون که در گردن تیغ تست

بسیاری از اشک‌های مظلومان، همچون ابری در انتظارِ باریدن است و خون‌های ریخته‌شده، گریبانِ شمشیرزن را خواهد گرفت.

نکته ادبی: 'میغ' به معنای ابر است و استعاره از انباشته شدنِ عواقبِ ظلم.

نترسی که شمشیر گردن زنت بگیرد به خون کسی گردنت؟

آیا نمی‌ترسی که روزی شمشیرِ جلاد، به همان شکلی که تو گردنِ دیگران را می‌زدی، گردنِ خودت را بزند؟

نکته ادبی: اشاره به قانونِ بازتابِ عمل (سزای عمل).

کژاوه چنان ران که تا یکدومیل نیندازدت ناقه در پای پیل

در حرکت و حکمرانی چنان مراقب و میانه‌رو باش که هیچ‌گاه اسبِ زندگی‌ات در گودالِ نیستی و نابودی (پای پیل) سقوط نکند.

نکته ادبی: 'کژاوه' نوعی کجاوه است و تمثیلی از مسیرِ زندگی یا حکومت.

ببین تا چه خون در جهان ریختی چه سرها به گردن در آویختی

به یاد آور که چه خون‌های بی‌گناهی را در جهان ریختی و چه سرهای بسیاری را به ناحق بر دار آویختی.

نکته ادبی: تأکید بر محاسبه نفس و توجه به جنایات گذشته.

بسا مملکت را که کردی خراب چو پرسند چون دادخواهی جواب

بسا سرزمین‌هایی که با خودکامگی خراب کردی؛ هنگام بازخواست، چه پاسخی برای این همه ویرانی خواهی داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ داشتنِ پاسخِ منطقی در برابرِ حق‌طلبان.

بدین راست ناید کزین سبز باغ گلی چند را سردرآری به داغ

این منطق درستی نیست که در این جهانِ زیبا، گل‌های بسیار (انسان‌های بی‌گناه) را به داغِ مرگ گرفتار کنی.

نکته ادبی: 'سبز باغ' استعاره از جهانِ فریبنده است.

منه دل بر این سبز خنگ شموس که هست اژدهائی به رخ چون عروس

به این جهانِ فریبنده و ظاهراً زیبا دل نبند؛ چرا که همچون اژدهایی خطرناک در لباسی عروس‌گونه پنهان شده است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به اژدها در لباس عروس؛ نمادِ فریبندگیِ ظاهری.

دلی دارد از مهربانی تهی چه دل کز تنش نیست نیز آگهی

جهانی که از مهربانی تهی است، چگونه می‌تواند دلی داشته باشد؟ اصلاً چه دلی، وقتی از تن و پیکر خود نیز بی‌خبر است؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌رحمیِ چرخِ روزگار که فاقدِ شعور و عاطفه است.

چو خاک از سکونت کمر بسته باش شتابان فلک شد تو آهسته باش

همچون خاک که همیشه آرام و ساکن است، تو نیز متین و باوقار باش؛ چرا که گردون و زمانه با شتاب در حرکت است.

نکته ادبی: دعوت به ثبات قدم در برابرِ بی‌ثباتیِ زمانه.

تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر به آهستگی کوش چون شیر نر

تو که شاه هستی، مثل شاهینِ تیزپرواز، شتاب‌زده عمل نکن؛ بلکه همچون شیرِ نر با متانت و وقار رفتار کن.

نکته ادبی: تشبیه شاه به شاهین (شتاب) و شیر (وقار و ابهت).

عنانکش دوان اسب اندیشه را که در ره خسکهاست این بیشه را

زمامِ افکار خود را به دست بگیر و اندیشه را کنترل کن؛ چرا که در این مسیر (بیشه‌زارِ زندگی)، خارهای بسیاری نهفته است.

نکته ادبی: 'عنان‌کش' به معنای مهار کردن و کنترل کردن است.

به کاری که غم را دهی بستگی شتابندگی کن نه آهستگی

در کاری که می‌خواهی به غم و اندوه پایان دهی، شتاب‌زده عمل کن و تأمل و درنگ را کنار بگذار.

نکته ادبی: آموزشِ استفاده درست از سرعت و شتاب (فقط در رفعِ مشکلات).

چو با بیگنه رای جنگ آوری به ار در میانه درنگ آوری

زمانی که می‌خواهی به جنگ با فردی بی‌گناه بروی، بهتر است درنگ کنی و دست نگه داری.

نکته ادبی: دعوت به احتیاطِ اخلاقی پیش از هرگونه خشونت.

بجز خونی و دزد آلوده دست ببخشای بر هر گناهی که هست

به جز از خون‌خواران و دزدان که دستشان آلوده است، هر گناه دیگری که دیدی، از آن درگذر و عفو کن.

نکته ادبی: تفکیکِ خطای عادی از جرمِ سازمان‌یافته (خون و دزدی).

ز دونان نگهدار پرخاش را دلیری مده بر خود او باش را

از افراد پست و فرومایه دوری کن و به آن‌ها میدان و قدرت نده، چرا که جسور می‌شوند.

نکته ادبی: توصیه سیاسی در بابِ نحوه برخورد با فرومایگان.

چو شه با رعیت به داور شود رعیت به شه بر دلاور شود

هنگامی که شاه با مردمِ خود با قهر و تندی برخورد کند، مردم نیز در برابر او گستاخ و دلاور می‌شوند.

نکته ادبی: بیان رابطه دوسویه میانِ حاکم و رعیت.

مشو نرم گفتار با زیر دست که الماس از ارزیز گیرد شکست

با زیردستانِ خود بیش از حد نرم‌خو نباش؛ چرا که گاهی نرمی باعث شکستنِ ابهت و قدرت تو می‌شود (مانند شکستن الماس با فلز ارزیز).

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ قدرت در برابرِ ضعف.

گلیم کسان را مبر سر به زیر گلیم خود از پشم خود کن چو شیر

به مالِ دیگران چشم طمع نداشته باش و تنها به توانایی و دارایی خودت تکیه کن تا در برابر دیگران قدرتمند بمانی.

نکته ادبی: تأکید بر استقلال و خودکفایی (عزت نفس).

کفن حله شد کرم بادامه را که ابریشم از جان تند جامه را

همان‌طور که کرم ابریشم با جان خود جامه می‌تند، تو نیز برای زندگی خودت تلاش کن تا ثمره کارت برایت همچون کفن و حله ارزشمند باشد.

نکته ادبی: تمثیل کرم ابریشم برای نشان دادنِ زحمتِ سازنده.

ز پوشیدگان راز پوشیده دار وزیشان سخن نانیوشنده دار

رازِ خود را از کسانی که پوشیده‌اند (افراد قابل اطمینان) پنهان بدار و از کسانی که سخن‌چین هستند، دوری کن.

نکته ادبی: توصیه به رازداری و انتخابِ همنشینِ محرم.

میاور به افسوس عمری بسر که افسوس باشد پرافسوسگر

عمر خود را با افسوس و حسرت سپری نکن، چرا که افسوس خوردن تنها باعثِ افسوس‌های بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: توصیه به پذیرشِ گذشته و تمرکز بر زمانِ حال.

سخن زین نمط گر چه دارم بسی نگویم که به زین نگوید کسی

اگرچه سخنِ بسیار در این باب دارم، اما ادعا نمی‌کنم که کسی بهتر از من نمی‌تواند سخن بگوید.

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه در عینِ ارائه پندهای حکیمانه.

ترا کایت آسمانی بود ازین بیش گفتن زیانی بود

برای تو که دارایِ آگاهی و خردِ آسمانی (الهی) هستی، بیش از این سخن گفتن، بیهوده و زیان‌بار است.

نکته ادبی: اشاره به این که مخاطب (شاه) خود صاحبِ خرد است.

گرم تیز شد تیغ برمن مگیر ز تیزی بود تیغ را ناگزیر

اگر تیغِ سخنِ من در این‌جا تیز و برنده شد، بر من خشم نگیر؛ چرا که تیغِ تیز، اقتضایِ ماهیتش است.

نکته ادبی: اعتذارِ ادبی برای تندیِ لحنِ پندها.

به تیغی چنین تیز بازوی شاه قوی باد هر جا که راند سپاه

با چنین قدرت و ابهتی که شاه دارد، امیدوارم هر جا که سپاهش می‌رود، پیروز و قوی باشد.

نکته ادبی: دعا برای قدرت و پیروزیِ حاکم در پایانِ پندها.

چو پرداخت زین درج درخامه را پذیرفت شاه آن خرد نامه را

زمانی که شاه، این نامه (پندنامه) را که از سرِ خرد نوشته شده بود به پایان رساند، آن را با جان و دل پذیرفت.

نکته ادبی: توصیفِ بازخوردِ مثبتِ شاه نسبت به نصایحِ خردمندانه.