خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۳۰ - خردنامه ارسطو

نظامی
چنین بود در نامهٔ رهنمای از آن پس که بود آفرین خدای
که شاها به دانش دل آباددار ز بی دانشان دور شو یاد دار
دری را که بندش بود ناپدید ز دانا توان بازجستن کلید
بهر دولتی کاوری در شمار سجودی بکن پیش پروردگار
به پیروزی خود قوی دل مباش ز ترس خدا هیچ غافل مباش
خدا ترس را کارساز است بخت بود ناخدا ترس را کار سخت
بهر جا که باشی تنومند و شاد سپندی به آتش فکن بامداد
مباش ایمن از دیدن چشم بد نه از چشم بد بلکه از چشم خود
چنین زد مثل مرد گوهر شناس که گر خوبی از خویشتن در هراس
ز بار آن درختی نیابد گزند که از خاک سربرنیارد بلند
دو شاخه گشایان نخجیرگاه به فحلان نخجیر یابند راه
سبق برد خود را تک آهسته دار حسد را به خود راه بربسته دار
حسد مرد را دل به درد آورد میان دو آزاده گرد آورد
به کینه مبر هیچکس را ز جای چو از جای بردی درآرش ز پای
گرت با کسی هست کین کهن نژادش مکن یکسر از بیخ و بن
مخواه از کسی کین آبای او نظر بیش کن در محابای او
ز خورشید تا سایه موئی بود که این روشن آن تیره روئی بود
ز خرما به دستی بود تا بخار که این گل شکر باشد آن ناگوار
صد گرچه همسایه شد با نهنگ در تاج دارد نه شمشیر جنگ
برادر به جرم برادر مگیر که بس فرق باشد ز خون تا بشیر
مزن در کس از بهر کس نیش را به پای خود آویز هر میش را
چو آمرزش ایزدی بایدت نباید که رسم بدی آیدت
بدان را بد آید ز چرخ کبود به نیکان همه نیکی آید فرود
مکن جز به نیکی گرایندگی که در نیکنامی است پایندگی
منه بر دل نیکنامان غبار که بدنامی آرد سرانجام کار
مکن کار بد گوهران را بلند که پروردن گرگت آرد گزند
میامیز در هیچ بد گوهری مده کیمیائی به خاکستری
چو بد گوهری سربرآرد زمرد کند گوهر سرخ را روی زرد
زدن با خداوند فرهنگ رای به فرهنگ باشد تو را رهنمای
چو سود درم بیش خواهی نه کم مزن رای با مردم بی درم
کشش جستن از مردم سست کوش جواهر خری باشد از جو فروش
همه جنسی از گور و گاو و پلنگ به جنسیت آرند شادی به چنگ
چو در پرده ناجنس باشد همال ز تهمت بسی نقش بندد خیال
دو آیینه را چون بهم برنهی شود هر دو از عاریتها تهی
مشو با زبون افکنان گاو دل که مانی در اندوه چون خر به گل
جوانمردی شیر با آدمی ز مردم رمی دان نه از مردمی
بر آنکس که با سخت روئی بود درشتی به از نرم خوئی بود
ستیزنده را چون بود سخت کار به نرمی طلب کن به سختی بدار
سر خصم چون گردد از فتنه پر به چربی بیاور به تیزی ببر
چو افتی میان دو بدخواه خام پراکنده شان کن لگام از لگام
درافکن به هم گرگ را با پلنگ تو بر آرد را از میان دو سنگ
کسی را که باشد ز دهقان و شاه به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه
بسوی توانا توانا فرست به دانا هم از جنس دانا فرست
فرستاده را چون بود چاره ساز به اندرز کردن نباشد نیاز
به جائی که آهن درآید به زنگ به زر داد آهن برآور ز سنگ
خزینه ز بهر زر آکندنست زر از بهر دشمن پراکندنست
به چربی توان پای روباه بست به حلوا دهد طفل چیزی زدست
چو مطرب به سور کسان شادباش زبنده خود ارسروری آزاد باش
میارای خود را چو ریحان باغ به دست کسان خوبتر شد چراغ
خزینه که با توست بر توست بار چو دادی به دادن شوی رستگار
زر آن آتشی کاکندنیست شراریست کز خود پراکندنیست
مگو کز ز رو صاحب زر که به گره بدتر از بند و بند از گره
چنین گفت با آتش آتش پرست که از ما که بهتر به جائی که هست
بگفت آتش ار خواهی آموختن تو را کشت باید مرا سوختن
فراخ آستین شو کزین سبز شاخ فتد میوه در آستین فراخ
ز سیری مباش آنچنان شاد کام که از هیضهٔ زهری درافتد به جام
به گنجینهٔ مفلسی راه برد بیفتاد و از شادمانی بمرد
همان تشنهٔ گرم را آب سرد پیاپی نشاید به یکباره خورد
به هر منزلی کاوری تاختن نشاید درو خوابگه ساختن
مخور آب نا آزموده نخست به دیگر دهانی کن آن بازجست
نه آن میوه ای کو غریب آیدت کزو ناتوانی نصیب آیدت
به وقت خورش هر که باشد طبیب بپرهیزد از خوردهای غریب
بر آن ره که نارفته باشد کسی مرو گرچه همراه داری بسی
رهی کو بود دور از اندیشه پاک به از راه نزدیک اندیشناک
گرانباری مال چندان مجوی که افتد به لشگرگهت گفتگوی
زهر غارت و مال کاری به دست به درویش ده هر یک از هر چه هست
نهانی بخواهندگان چیز ده که خشنودی ایزد از چیز به
دهش کز نظرها نهانی بود حصار بد آسمانی بود
سپه را به اندازه ده پایگاه مده بیشتر مالی از خرج راه
شکم بنده را چون شکم گشت سیر کند بد دلی گر چه باشد دلیر
نه سیری چنان ده که گردند مست نه بگذارشان از خورش تنگدست
چنان زی که هنگام سختی و ناز بود لشگر از جزتوئی بی نیاز
به روزی دو نوبت برآرای خوان سران سپه را یکایک بخوان
مخور باده در هیچ بیگانه بوم تن آسان مشو تا نباشی به روم
بروشنترین کس ودیعت سپار که از آب روشن نیاید غبار
چو روشن ترست آفتاب از گروه امانت بدو داد دریا و کوه
اگر مقبلی مقبلانرا شناس که اقبال را دارد اقبال پاس
مده مدبران را بر خویش راه که انگور از انگور گردد سیاه
وفا خصلت مادر آورد توست مگر از سرشتی که بود از نخست
چو مردم بگرداند آیین و حال بگردد بر او سکهٔ ملک و مال
ز خوی قدیمی نشاید گذشت که نتوان به خوی دگر بازگشت
منه خوی اصلی چو فرزانگان مشو پیرو خوی بیگانگان
پیاده که اوراست آیین شود نگونسار گردد چو فرزین شود
اگر صاحب اقبال بینی کسی نبینم که با او بکوشی بسی
به هر گردشی با سپهر بلند ستیزه مبر تا نیابی گزند
بنه دل به هرچ آورد روزگار مگردان سراز پند آموزگار
اگر نازی از دولت آید پدید سر از ناز دولت نباید کشید
بنازی که دولت نماید مرنج که در ناز دولت بود کان گنج
چو هنگام ناز تو آید فراز کشد دولت آنروز نیز از تو ناز
صدف زان همه تن شدست استخوان که مغزی چو در دارد اندرمیان
ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ که ناید گهر جز به سختی به چنگ
به سختی در اختر مشو بدگمان که فرخ تر آید زمان تا زمان
ز پیروزه گون گنبد انده مدار که پیروز باشد سرانجام کار
مشو ناامید ارشود کار سخت دل خود قوی کن به نیروی بخت
بر انداز سنگی به بالا دلیر دگرگون بود کار کاید به زیر
رها کن ستم را به یکبارگی که کم عمری آرد ستمکارگی
شه از داد خود گر پشیمان شود ولایت ز بیداد ویران شود
تو را ایزد از بهر عدل آفرید ستم ناید از شاه عادل پدید
نکوی رای چون رای را بد کند چنان دان که بد در حق خود کند
چو گردد جهان گاهگاه از نورد به گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجوی که گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سال به خاصیت خود نماید خصال
ربیع از ربیعی نماید سرشت تموز از تموز آورد سرنبشت
چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار بگردد بر او گردش روزگار
بجای تو گر بد کند ناکسی تو نیز ارکنی نیکوی با کسی
همانرا همین را فراموش کن زبان از بدو نیک خاموش کن
مژه در نخفتن چو الماس دار به بیداری آفاق را پاس دار
چنین زد مثل کاردان بزرگ که پاس شبانست پابند گرگ
چو یابی توانائیی در سرشت مزن خنده کانجا بود خنده زشت
وگر ناتوانی درآید به کار مکن عاجزی برکسی آشکار
لب از خندهٔ خرمی درمبند غمین باش پنهان و پیدا بخند
به هر جا که حربی فراز آیدت به حرب آزمایان نیاز آیدت
هزیمت پدیر از دگر حربگاه نباید که یابد درآن حرب راه
گریزنده چون ره به دست آورد به کوشندگان درشکست آورد
چو خواهی که باشد ظفر یار تو ظفر دیده باید سپهدارتو
به فرخ رکابان فیروزمند عنان عزیمت برآور بلند
به هرچ آری از نیک و از بد بجای بد از خویشتن بین و نیک از خدای
چو این نامه نامور شد تمام به شه داد و شه گشت ازو شادکام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنین بود در نامهٔ رهنمای از آن پس که بود آفرین خدای

پس از حمد و ثنای خداوند، در آن کتابِ راهنما چنین نوشته شده بود.

نکته ادبی: نامه رهنمای به معنای کتابی است که راهنمایی می‌کند و حاوی پند و اندرز است.

که شاها به دانش دل آباددار ز بی دانشان دور شو یاد دار

ای پادشاه، دلت را با کسب دانش و آگاهی آباد و زنده نگه دار و از نادانان دوری کن و این نکته را همیشه به خاطر بسپار.

نکته ادبی: دل آباد داشتن کنایه از روشن کردن دل با نور دانش و معرفت است.

دری را که بندش بود ناپدید ز دانا توان بازجستن کلید

مشکلات و گره‌هایی که راه حل آن‌ها پیدا نیست، تنها با کمک فرد دانا و خردمند قابل حل است.

نکته ادبی: بند در اینجا به معنای گره و مانع است و کلید استعاره از راه حل.

بهر دولتی کاوری در شمار سجودی بکن پیش پروردگار

برای هر نعمتی که به دست می‌آوری، در برابر خداوند سجده شکر به‌جای آور.

نکته ادبی: دولت در متون کهن هم به معنای بخت و اقبال و هم به معنای نعمت و کامیابی است.

به پیروزی خود قوی دل مباش ز ترس خدا هیچ غافل مباش

هنگامی که پیروز شدی، مغرور مشو و از ترس خداوند هیچ‌گاه غافل نمان.

نکته ادبی: قوی دل بودن در اینجا به معنای اعتمادبه‌نفس کاذب و غرور ناشی از پیروزی است.

خدا ترس را کارساز است بخت بود ناخدا ترس را کار سخت

بخت و اقبال، یارِ کسی است که از خدا می‌ترسد، اما برای کسی که خدا را نمی‌شناسد، کارها دشوار و سخت پیش می‌رود.

نکته ادبی: خدا ترس و ناخدا ترس تضاد معنایی دارند که بر تقابل عاقبت‌به‌خیری و شقاوت تأکید می‌کند.

بهر جا که باشی تنومند و شاد سپندی به آتش فکن بامداد

هرجا که هستی و در هر حالی که شاد و تنومند هستی، صبحگاهان برای دفع چشم‌زخم، اسپند دود کن.

نکته ادبی: سپند دود کردن آیینی سنتی برای دفع چشم‌زخم است.

مباش ایمن از دیدن چشم بد نه از چشم بد بلکه از چشم خود

فقط از چشم‌زخم دیگران ایمن مباش، بلکه از چشم‌زخم خودت (غرور و بدبینی) نیز بترس.

نکته ادبی: چشم خود استعاره از خودبینی و قضاوت‌های ناعادلانه درباره خویشتن است.

چنین زد مثل مرد گوهر شناس که گر خوبی از خویشتن در هراس

مردِ گوهرشناس (انسان دانا) این مَثل را زده است که اگر انسان خوبی هستی، باز هم باید نگران (حسادت دیگران) باشی.

نکته ادبی: گوهرشناس کنایه از انسان خردمند و دقیق است.

ز بار آن درختی نیابد گزند که از خاک سربرنیارد بلند

درختی که ساقه‌هایش را بیش از حد از خاک بیرون نمی‌آورد و سرکش نیست، از آسیب و شکستن در امان است.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از فروتنی و دوری از تفاخر است که موجب امنیت می‌شود.

دو شاخه گشایان نخجیرگاه به فحلان نخجیر یابند راه

شکارچیان در شکارگاه، با روش‌های خاصِ خود به شکار دست می‌یابند.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار است و فحلان به معنای خبرگان و استادان در یک فن.

سبق برد خود را تک آهسته دار حسد را به خود راه بربسته دار

برای پیشی گرفتن (در کمالات)، آرام و پیوسته حرکت کن و راه ورود حسد را به دلت ببند.

نکته ادبی: سبق بردن به معنای پیشی گرفتن و برنده شدن است.

حسد مرد را دل به درد آورد میان دو آزاده گرد آورد

حسادت، دلِ انسان را رنجور می‌کند و حتی میان دو دوست صمیمی نیز اختلاف می‌اندازد.

نکته ادبی: آزاده به معنای انسان شریف و بزرگوار است.

به کینه مبر هیچکس را ز جای چو از جای بردی درآرش ز پای

هیچ‌کس را بی‌دلیل از مقامش برکنار نکن، اما اگر کسی را عزل کردی، او را کاملاً از قدرت ساقط کن (تا فرصت تلافی نداشته باشد).

نکته ادبی: جای در اینجا استعاره از مقام و منزلت اجتماعی است.

گرت با کسی هست کین کهن نژادش مکن یکسر از بیخ و بن

اگر با کسی کینه قدیمی داری، سعی نکن ریشه و اصل و نسب او را کاملاً نابود کنی.

نکته ادبی: بیخ و بن کنایه از ریشه و تبار است.

مخواه از کسی کین آبای او نظر بیش کن در محابای او

از کسی که کینه نیاکانش را به دل داری، انتقام نخواه؛ بلکه بیشتر مراقب باش و با احتیاط با او رفتار کن.

نکته ادبی: محابا به معنای پرهیز، ملاحظه و احتیاط است.

ز خورشید تا سایه موئی بود که این روشن آن تیره روئی بود

فاصله خورشید تا سایه به اندازه یک مو است، چرا که خورشید منبع نور و سایه نماد تاریکی است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد ماهوی میان دو پدیده که با وجود نزدیکی ظاهری، ماهیتی متفاوت دارند.

ز خرما به دستی بود تا بخار که این گل شکر باشد آن ناگوار

فاصله خرما تا خار به اندازه یک دست است، که یکی شیرین و دلپذیر است و دیگری ناگوار و آزاردهنده.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن تفاوت فاحش میان اشیاء که در ظاهر کنار هم هستند.

صد گرچه همسایه شد با نهنگ در تاج دارد نه شمشیر جنگ

اگر صد (پرنده) با نهنگ همسایه شود، باز هم تاج پادشاهی دارد و ابزار جنگی (برای تقابل با نهنگ) ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه توانایی‌ها و ماهیت‌ها متفاوت است و نمی‌توان با ابزار نامناسب به جنگِ بزرگتر رفت.

برادر به جرم برادر مگیر که بس فرق باشد ز خون تا بشیر

برادر را به جرمِ خطای برادرش مجازات نکن، چرا که تفاوت بسیاری میان خون (خویشاوندی) و بشیر (مژده‌رسانی یا ارتباط) وجود دارد.

نکته ادبی: تاکید بر عدالت فردی و پرهیز از تعمیم گناه دیگران.

مزن در کس از بهر کس نیش را به پای خود آویز هر میش را

به خاطر کسی دیگر، به دیگری نیش نزن (از کسی انتقام نگیر)؛ کارهای بد را به پای خودت بنویس.

نکته ادبی: میش و نیش در اینجا قافیه برای بیانِ پرهیز از آسیب‌رسانی به دیگران به دستور یا بهانه کسی دیگر است.

چو آمرزش ایزدی بایدت نباید که رسم بدی آیدت

اگر به دنبال بخشش و آمرزش الهی هستی، نباید کارهای زشت از تو سر بزند.

نکته ادبی: رسم به معنای آیین و عادت است.

بدان را بد آید ز چرخ کبود به نیکان همه نیکی آید فرود

انسان‌های بد سرانجام به سزای بدی خود می‌رسند و نیکان همواره پاداش نیکی می‌بینند.

نکته ادبی: چرخ کبود استعاره از آسمان و گردش روزگار است.

مکن جز به نیکی گرایندگی که در نیکنامی است پایندگی

جز به نیکی کردن روی نیاور، زیرا ماندگاری و عزت در خوش‌نامی است.

نکته ادبی: پاینده بودن به معنای جاودانه ماندن و ماندگار بودن است.

منه بر دل نیکنامان غبار که بدنامی آرد سرانجام کار

آبروی نیکان را مبر، زیرا سرانجامِ بدنام کردن دیگران، رسوایی خودِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: غبار بر دل نهادن کنایه از رنجاندن یا بدگویی کردن است.

مکن کار بد گوهران را بلند که پروردن گرگت آرد گزند

انسان‌های پست و بدذات را به مقام بالا نرسان، زیرا پرورش دادنِ گرگ، نتیجه‌ای جز آسیب دیدن ندارد.

نکته ادبی: تمثیل پروراندن گرگ برای اشاره به خطرات اعتماد به افراد نااهل است.

میامیز در هیچ بد گوهری مده کیمیائی به خاکستری

با افراد بدذات همنشین نشو و ارزش وجودی خود (کیمیا) را خرجِ افراد بی‌ارزش (خاکستر) نکن.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از دانش یا گوهر وجودی انسان است.

چو بد گوهری سربرآرد زمرد کند گوهر سرخ را روی زرد

وقتی آدم بدذات به مقامی می‌رسد، صاحبِ اصلی گوهر (انسان شریف) را تحقیر و سرافکنده می‌کند.

نکته ادبی: روی زرد کردن کنایه از شرمساری و رنج است.

زدن با خداوند فرهنگ رای به فرهنگ باشد تو را رهنمای

با کسی که خردمند و اهلِ رای و نظر است هم‌صحبت شو تا تو را به راه درست راهنمایی کند.

نکته ادبی: خداوند فرهنگ رای به معنای صاحب اندیشه و خرد است.

چو سود درم بیش خواهی نه کم مزن رای با مردم بی درم

اگر به دنبال سود و درآمد بیشتر هستی، با افراد تهیدست و بی‌تدبیر مشورت نکن.

نکته ادبی: مردمان بی درم استعاره از افراد بی‌کفایت یا فاقد استراتژی مالی است.

کشش جستن از مردم سست کوش جواهر خری باشد از جو فروش

طلبِ کشش (جذبِ محبت یا همراهی) از افراد سست‌عنصر، مانند خرید جواهر از کسی است که جو می‌فروشد (هرگز به نتیجه نمی‌رسد).

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ عدم تناسبِ خواسته با فردِ مخاطب.

همه جنسی از گور و گاو و پلنگ به جنسیت آرند شادی به چنگ

همه موجودات (گورخر، گاو، پلنگ) با هم‌جنسان خود احساس شادی و پیوند می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به اصل سنخیت و اینکه هر کس با هم‌جنس خود می‌ماند.

چو در پرده ناجنس باشد همال ز تهمت بسی نقش بندد خیال

وقتی کسی که هم‌جنسِ تو نیست در حریمِ خصوصی تو راه یابد، افکارِ تهمت‌آمیز و خیال‌بافی‌های نادرست شکل می‌گیرد.

نکته ادبی: ناجنس به معنای کسی است که با دیگری سنخیت اخلاقی ندارد.

دو آیینه را چون بهم برنهی شود هر دو از عاریتها تهی

وقتی دو آینه را روبروی هم قرار دهی، تصویرهای عاریتی و غیرواقعی از بین می‌رود و حقیقت آشکار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تقابلِ دو حقیقت، باطل را کنار می‌زند.

مشو با زبون افکنان گاو دل که مانی در اندوه چون خر به گل

با افرادی که ستمگر و ضعیف‌کش هستند، ساده‌لوحانه رفتار نکن، وگرنه مانند خری که در گل مانده، گرفتار می‌شوی.

نکته ادبی: گاو دل بودن کنایه از ساده‌لوحی و ترسویی است.

جوانمردی شیر با آدمی ز مردم رمی دان نه از مردمی

جوانمردیِ شیر در برابر انسان، از ترسِ انسان است، نه از سرِ رحم و مروتِ حیوان.

نکته ادبی: رمیدن به معنای ترسیدن و فرار کردن است.

بر آنکس که با سخت روئی بود درشتی به از نرم خوئی بود

در برابر کسی که سخت‌گیر و خشن است، برخوردِ درشت و قاطع بهتر از مهربانی و نرمی است.

نکته ادبی: سخت‌رویی به معنای لجاجت و خشونت است.

ستیزنده را چون بود سخت کار به نرمی طلب کن به سختی بدار

با کسی که اهل ستیز و لجاجت است، اگر کارش گره خورد، با نرمی برخورد کن، اما در جایگاه قدرت و اقتدارِ خود بمان.

نکته ادبی: توصیه‌ای برای مدیریتِ تنش با افراد لجوج.

سر خصم چون گردد از فتنه پر به چربی بیاور به تیزی ببر

وقتی دشمن از فتنه و آشوب پر شد، با ملایمت او را نزدیک کن و سپس با تیزی (قاطعیت و درایت) او را از پای درآور.

نکته ادبی: چربی استعاره از فریب و نرم‌خویی ظاهری برای رام کردن دشمن است.

چو افتی میان دو بدخواه خام پراکنده شان کن لگام از لگام

اگر میان دو دشمنِ ساده و خام افتادی، آن‌ها را از هم جدا کن تا نتوانند علیه تو متحد شوند.

نکته ادبی: لگام از لگام گسستن کنایه از ایجاد تفرقه میانِ دشمنان است.

درافکن به هم گرگ را با پلنگ تو بر آرد را از میان دو سنگ

گرگ و پلنگ را به جان هم بینداز تا خودت به عنوانِ فردِ پیروز از میان آن‌ها عبور کنی.

نکته ادبی: استفاده از سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن.

کسی را که باشد ز دهقان و شاه به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه

هر کس (از دهقان تا پادشاه) باید به اندازه پایگاه و جایگاه اجتماعی خودش مورد خطاب قرار گیرد.

نکته ادبی: اشاره به حفظ مراتب اجتماعی و احترام به جایگاه افراد.

بسوی توانا توانا فرست به دانا هم از جنس دانا فرست

برایِ فردِ توانمند، نماینده‌ای توانمند بفرست و برای فردِ دانا، کسی را بفرست که از جنسِ دانش و خرد باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ هم‌سانیِ فرستاده و مخاطب.

فرستاده را چون بود چاره ساز به اندرز کردن نباشد نیاز

زمانی که فرستاده تو کاردان و چاره‌ساز است، دیگر نیازی به نصیحت کردن او نیست.

نکته ادبی: اندرز به معنای پند و نصیحت است.

به جائی که آهن درآید به زنگ به زر داد آهن برآور ز سنگ

در جایی که آهنِ زنگ‌زده نفوذ نمی‌کند، با دادنِ طلا (رشوه یا بخشش) آن را باز کن.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ثروت در گره‌گشایی از کارها.

خزینه ز بهر زر آکندنست زر از بهر دشمن پراکندنست

خزانه برای جمع کردن زر نیست، بلکه ثروت برای شکست دادنِ دشمن و حل مشکلات است.

نکته ادبی: آکندن به معنای پر کردن و انباشتن است.

به چربی توان پای روباه بست به حلوا دهد طفل چیزی زدست

با چرب‌زبانی می‌توان پای روباه (مکار) را بست و با شیرینی (حلوا)، کودک را راضی کرد.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از ابزار مناسب برای راضی کردنِ هر نوع مخاطب.

چو مطرب به سور کسان شادباش زبنده خود ارسروری آزاد باش

همان‌طور که مطرب در جشنِ دیگران شاد است، تو نیز بنده باش اما از سروریِ روحِ خودت آزاد باش.

نکته ادبی: دعوت به وارستگی و آزادیِ درون، حتی در هنگام بندگی.

میارای خود را چو ریحان باغ به دست کسان خوبتر شد چراغ

خودت را مانند گلِ باغ بیارای (مغرور مشو)، چرا که چراغ در دستِ دیگران (اگر به آن‌ها نیکی کنی) پرنورتر دیده می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ خدمت به خلق.

خزینه که با توست بر توست بار چو دادی به دادن شوی رستگار

گنجینه‌ای که فقط برای خودت نگه داری، باری بر دوشِ توست؛ وقتی آن را ببخشی، رستگار می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به لذت و برکتِ بخشش.

زر آن آتشی کاکندنیست شراریست کز خود پراکندنیست

ثروت همچون آتش است که اگر مهار نشود، ویرانگر است و پراکندنِ نسنجیده آن نیز آسیب‌زا خواهد بود.

نکته ادبی: آتشی کاکندنیست: اشاره به خاصیت سوزندگی ثروت که نیازمند مدیریت است.

مگو کز ز رو صاحب زر که به گره بدتر از بند و بند از گره

نگو که از دستِ ثروتمند چه کارهایی برمی‌آید؛ چرا که ثروت، گره‌های پیچیده‌ای در زندگی ایجاد می‌کند که باز کردنش از خودِ ثروت دشوارتر است.

نکته ادبی: گره بدتر از بند: استعاره از پیچیدگی‌های پیامدِ ثروت که خود فرد را گرفتار می‌کند.

چنین گفت با آتش آتش پرست که از ما که بهتر به جائی که هست

آتش‌پرست با آتش سخن گفت که از میان ما، کدام‌یک در این جایگاه، برتر و نیکوتر هستیم؟

نکته ادبی: آتش‌پرست: اشاره به آیین زرتشت یا شخصیتی اساطیری که در پی کشف حقیقت است.

بگفت آتش ار خواهی آموختن تو را کشت باید مرا سوختن

آتش پاسخ داد: اگر می‌خواهی حقیقت را بیاموزی، باید همچون من که می‌سوزم، تو نیز خود را فدا کنی و از منیت بگذری.

نکته ادبی: استعاره از فنا و سوختن در راهِ رسیدن به معرفت یا کسب مقام.

فراخ آستین شو کزین سبز شاخ فتد میوه در آستین فراخ

سخاوتمند و دست‌ودلباز باش، زیرا از شاخسارِ سبزِ بخشش است که میوه‌های نیکو نصیبِ تو می‌شود.

نکته ادبی: فراخ آستین: کنایه از بخشندگی و گشاده‌دستی.

ز سیری مباش آنچنان شاد کام که از هیضهٔ زهری درافتد به جام

به هنگام سیری و کامیابی چنان مغرور مشو که مبادا با خوردنِ زهری پنهان در آن، دچار بیماری و ناکامی شوی.

نکته ادبی: هیضه: استعاره از آسیبِ ناگهانی که در پسِ خوشی‌ها نهفته است.

به گنجینهٔ مفلسی راه برد بیفتاد و از شادمانی بمرد

شخص فقیری که به گنجینه‌ای دست یافت، از شدتِ شادیِ ناگهانی جان باخت.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر هیجاناتِ شدیدِ روانی بر جسم.

همان تشنهٔ گرم را آب سرد پیاپی نشاید به یکباره خورد

آب سرد را نیز برای شخصِ تشنه نباید یکباره و پیاپی نوشاند؛ چرا که مضر است.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ تدریج و میانه‎روی در هر امری.

به هر منزلی کاوری تاختن نشاید درو خوابگه ساختن

در هر منزلی که اتراق کردی، نباید آنجا را به عنوان اقامتگاهِ همیشگی در نظر بگیری (دنیا گذراست).

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا و گذرا بودنِ جایگاه‌ها.

مخور آب نا آزموده نخست به دیگر دهانی کن آن بازجست

آبی را که آزمایش نشده، ننوش؛ بلکه پیش از آن، با پرسش از دیگران، از سلامتِ آن اطمینان حاصل کن.

نکته ادبی: تأکید بر خردورزی و احتیاط در ورود به کارهای جدید.

نه آن میوه ای کو غریب آیدت کزو ناتوانی نصیب آیدت

آن میوه‌ای را که برایت غریبه و ناآشناست، نخور؛ چرا که ممکن است نتیجه‌ای جز ناتوانی و بیماری برایت نداشته باشد.

نکته ادبی: تشبیه تجربیاتِ جدیدِ نامطمئن به میوه ناشناخته.

به وقت خورش هر که باشد طبیب بپرهیزد از خوردهای غریب

هنگام خوردن و معاشرت، هر که مدعی طبابت و دانایی است، باید از چیزهای غریب و ناشناخته دوری کند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ احتیاطِ اهلِ نظر.

بر آن ره که نارفته باشد کسی مرو گرچه همراه داری بسی

در راهی که کسی پیش از تو نرفته است، گام نگذار؛ حتی اگر همراهانِ بسیاری با تو باشند.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از ریسک‌های بیهوده و ناشناخته.

رهی کو بود دور از اندیشه پاک به از راه نزدیک اندیشناک

راهی که از اندیشه و تدبیر پاک و به دور باشد، حتی اگر کوتاه باشد، از راهی که با تفکر و احتیاط همراه است، بدتر و پرخطرتر است.

نکته ادبی: تضاد میان راهِ بی‌اندیشه و راهِ دور اما سنجیده.

گرانباری مال چندان مجوی که افتد به لشگرگهت گفتگوی

چنان ثروتِ سنگینی برای خود جمع نکن که در لشکره‌گاه و میانِ سپاه، مایه اختلاف و گفتگو شود.

نکته ادبی: اشاره به پیامدهای فسادآورِ انباشتِ ثروت.

زهر غارت و مال کاری به دست به درویش ده هر یک از هر چه هست

اگر ثروتی از غارت یا غیره به دست آوردی، آن را در میانِ نیازمندان تقسیم کن.

نکته ادبی: توصیه به بخشش برای جلوگیری از مفاسدِ ثروت‌اندوزی.

نهانی بخواهندگان چیز ده که خشنودی ایزد از چیز به

به نیازمندان پنهانی کمک کن، زیرا خشنودی خداوند در انفاقِ نهانی بیشتر است.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاص در عملِ نیک.

دهش کز نظرها نهانی بود حصار بد آسمانی بود

بخشش و دهشی که از نگاهِ مردم پنهان باشد، حصار و پناهگاهی آسمانی برای انسان فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ معنوی برای آثارِ صدقه.

سپه را به اندازه ده پایگاه مده بیشتر مالی از خرج راه

به سپاهیان به اندازه نیازشان حقوق بده و بیش از خرجِ راه، مالی به آنان نده.

نکته ادبی: توصیه به مدیریتِ اقتصادیِ سپاه برای جلوگیری از طغیان.

شکم بنده را چون شکم گشت سیر کند بد دلی گر چه باشد دلیر

شکم‌بنده (دنبالِ دنیا) اگر سیر شود، حتی اگر دلاور باشد، دچارِ ترس و بزدلی می‌شود.

نکته ادبی: تحلیلِ روانشناختی از وابستگیِ دنیوی.

نه سیری چنان ده که گردند مست نه بگذارشان از خورش تنگدست

آنچنان سیرشان نکن که سرمست شوند و نه آن‌قدر گرسنه که در تنگدستی بمانند.

نکته ادبی: لزومِ اعتدال در رفتار با زیردستان.

چنان زی که هنگام سختی و ناز بود لشگر از جزتوئی بی نیاز

چنان زندگی کن که در هنگام سختی و آسایش، لشکرت از هر کس جز تو بی‌نیاز باشد.

نکته ادبی: توصیه به اقتدار و خودکفاییِ فرمانروا.

به روزی دو نوبت برآرای خوان سران سپه را یکایک بخوان

روزانه دو بار سفره‌ای بگستران و بزرگانِ سپاه را یک‌به‌یک برای همنشینی فراخوان.

نکته ادبی: تأکید بر مدیریتِ روابط اجتماعی و تکریمِ بزرگان.

مخور باده در هیچ بیگانه بوم تن آسان مشو تا نباشی به روم

در دیارِ بیگانه باده منوش و تن‌پرور مباش، مگر اینکه در سرزمینِ خود (روم) باشی.

نکته ادبی: توصیه به هوشیاری در سرزمین‌های غریب.

بروشنترین کس ودیعت سپار که از آب روشن نیاید غبار

امانت را به شفاف‌ترین و پاک‌ترین فرد بسپار، چرا که از آبِ زلال گرد و غباری برنمی‌خیزد.

نکته ادبی: تمثیل برای انتخابِ امینِ قابل‌اعتماد.

چو روشن ترست آفتاب از گروه امانت بدو داد دریا و کوه

چون خورشید از همه پاک‌تر و روشن‌تر است، دریا و کوه امانت را به او سپرده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به مظهرِ امانت‌داری.

اگر مقبلی مقبلانرا شناس که اقبال را دارد اقبال پاس

اگر آدمِ سعادتمندی را دیدی، با افرادِ سعادتمند همنشین شو، زیرا اقبال، مراقبِ اقبال است.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ همنشینی با نیکان.

مده مدبران را بر خویش راه که انگور از انگور گردد سیاه

به افرادِ بدعاقبت و مدبر (بدبخت) راه مده، که همنشینی با آنان همچون انگوری است که از انگورِ دیگر سیاه می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای تأثیرِ هم‌نشینِ بد بر انسان.

وفا خصلت مادر آورد توست مگر از سرشتی که بود از نخست

وفاداری خصلتی است که از مادر به ارث برده‌ای، مگر آنکه از اصل و ریشه‌ی تو این‌گونه باشد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ ذات و تربیتِ نخستین در اخلاق.

چو مردم بگرداند آیین و حال بگردد بر او سکهٔ ملک و مال

هرگاه مردم روش و آیینِ خود را تغییر دهند، سکه ملک و مال نیز بر آنان دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: تأثیرِ رفتار و کردار در سرنوشت و جایگاه.

ز خوی قدیمی نشاید گذشت که نتوان به خوی دگر بازگشت

از خوی و عادتِ دیرینه نباید دست شست، زیرا بازگشت به آن ممکن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر ثباتِ قدم و شخصیت.

منه خوی اصلی چو فرزانگان مشو پیرو خوی بیگانگان

مانند خردمندان، خوی اصلیِ خود را رها نکن و پیروِ اخلاقِ بیگانگان مشو.

نکته ادبی: توصیه به حفظِ اصالتِ فرهنگی و شخصی.

پیاده که اوراست آیین شود نگونسار گردد چو فرزین شود

سربازی (پیاده‌نظام) که آیینِ خود را دارد، اگر به مقامِ فرزین (وزیر/شاه) برسد، دچارِ سرنگونی می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل شطرنج؛ هر کس باید در جایگاهِ خود بماند.

اگر صاحب اقبال بینی کسی نبینم که با او بکوشی بسی

اگر کسی را صاحبِ اقبال و سعادت دیدی، با او درگیر مشو و ستیزه مکن.

نکته ادبی: پرهیز از تقابل با کسی که بخت با او یار است.

به هر گردشی با سپهر بلند ستیزه مبر تا نیابی گزند

در هر حرکتی با آسمانِ بلند ستیزه مکن، که جز آسیب‌دیدن، نتیجه‌ای نخواهی داشت.

نکته ادبی: توصیه به تسلیم در برابرِ قضا و قدر.

بنه دل به هرچ آورد روزگار مگردان سراز پند آموزگار

به آنچه روزگار برایت رقم زده راضی باش و سر از نصیحتِ پندآموزان برنگردان.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرش و گوش سپردن به اندرز.

اگر نازی از دولت آید پدید سر از ناز دولت نباید کشید

اگر از ثروت و قدرت نازی پدید آمد، سر از این نعمت برنکش و مغرور مشو.

نکته ادبی: توصیه به تواضع در اوجِ قدرت.

بنازی که دولت نماید مرنج که در ناز دولت بود کان گنج

از نازی که دولت و ثروت به تو می‌بخشد، ناراحت مباش که در همین ناز، گنجی نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به جنبه‌های مثبتِ کامیابی.

چو هنگام ناز تو آید فراز کشد دولت آنروز نیز از تو ناز

هنگامی که نوبتِ ناز و قدرتِ تو فرا رسید، دولت نیز از تو (از وجودِ تو) ناز می‌کشد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به دولت/ثروت.

صدف زان همه تن شدست استخوان که مغزی چو در دارد اندرمیان

صدف به این دلیل استخوان‌دار و سخت شده که مرواریدی ارزشمند در میان دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ سختی‌های ظاهری برای حفاظت از گوهرهای درونی.

ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ که ناید گهر جز به سختی به چنگ

گوهر به این دلیل سخت و چون سنگ است که جز با سختی و مشقت به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: توجیهِ رنج کشیدن برای رسیدن به کمال.

به سختی در اختر مشو بدگمان که فرخ تر آید زمان تا زمان

در سختیِ روزگار بدگمان مشو، که روز به روز فرخنده‌تر خواهد شد.

نکته ادبی: توصیه به امیدواری در اوجِ سختی.

ز پیروزه گون گنبد انده مدار که پیروز باشد سرانجام کار

از این آسمانِ فیروزه‌ای غصه مخور، که عاقبتِ کار پیروزی خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ فلک.

مشو ناامید ارشود کار سخت دل خود قوی کن به نیروی بخت

اگر کار سخت شد ناامید مشو و به نیروی بخت و تقدیر، دلت را محکم کن.

نکته ادبی: تأکید بر اعتماد به سرنوشت و قدرتِ اراده.

بر انداز سنگی به بالا دلیر دگرگون بود کار کاید به زیر

سنگی را با دلیری به بالا پرتاب کن، نتیجه‌اش وقتی به زیر می‌آید، متفاوت خواهد بود.

نکته ادبی: تمثیل برای تغییر و تحول در امور.

رها کن ستم را به یکبارگی که کم عمری آرد ستمکارگی

ستم را یکباره کنار بگذار، زیرا ستمکاری، عمر را کوتاه می‌کند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به پیامدهای اخروی و دنیویِ ظلم.

شه از داد خود گر پشیمان شود ولایت ز بیداد ویران شود

اگر شاه از دادگری خود پشیمان شود، ولایتش به خاطرِ بیدادگری ویران خواهد شد.

نکته ادبی: رابطه مستقیمِ عدالتِ شاه با آبادانیِ کشور.

تو را ایزد از بهر عدل آفرید ستم ناید از شاه عادل پدید

خداوند تو را برای عدالت آفرید، پس ستم از شاه عادل سر نمی‌زند.

نکته ادبی: تعریفِ شاهِ آرمانی که مظهرِ عدل است.

نکوی رای چون رای را بد کند چنان دان که بد در حق خود کند

کسی که رای و تدبیرِ نیکی دارد، اگر تدبیرش را به بدی بدل کند، بدان که در حقِ خود بدی کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر بازتابِ اعمال بر فاعلِ آن.

چو گردد جهان گاهگاه از نورد به گرمای گرم و به سرمای سرد

همان‌طور که جهان گاهی با تغییرِ فصل‌ها گرم و سرد می‌شود، احوالاتِ انسان نیز تغییر می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دگرگونیِ حالِ جهان به تغییراتِ اقلیمی.

در آن گرم و سردی سلامت مجوی که گرداند از عادت خویش روی

در شرایطی که زمانه دستخوش تغییر و دگرگونی است، به دنبال ثبات و آرامشِ همیشگی مباش، چرا که هر پدیده باید طبق عادت و سرشتِ خود عمل کند و این تغییرات، بخشی از طبیعتِ روزگار است.

نکته ادبی: گرم و سرد کنایه از ناملایمات و تغییرات جوی و احوال روزگار است که در اصطلاحِ ادبی به آن 'تضاد' نیز می‌گویند.

چنان به که هر فصلی از فصل سال به خاصیت خود نماید خصال

بهترین راه این است که هر چیزی در هر فصلی از فصولِ زندگی، بر اساس ویژگی‌های ذاتی و طبیعیِ خود رفتار کند و صفاتِ ویژه‌ی خود را بروز دهد.

نکته ادبی: خصال جمعِ خصلت است؛ اشاره به ویژگی‌های رفتاری و ذاتی.

ربیع از ربیعی نماید سرشت تموز از تموز آورد سرنبشت

فصلِ بهار باید از جنسِ بهار باشد و ویژگی‌های شکوفایی را نشان دهد و فصلِ گرما (تموز) نیز باید طبق سرنوشتِ مقدرِ خود، گرمایِ ذاتی‌اش را به همراه بیاورد.

نکته ادبی: ربیع و تموز نمادهای طبیعت هستند؛ سرنبشت به معنای سرنوشت و تقدیر است.

چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار بگردد بر او گردش روزگار

اگر هر پدیده‌ای از ترتیب و نظمِ طبیعیِ خود خارج شود و خلافِ عادتِ خویش رفتار کند، گردشِ روزگار نیز بر ضدِ او می‌چرخد و تباه می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ 'تناسب' در جهان که برهم‌خوردنِ آن موجبِ ویرانی است.

بجای تو گر بد کند ناکسی تو نیز ارکنی نیکوی با کسی

اگر فردِ فرومایه‌ای در حقِ تو بدی کرد، تو چنان رفتار مکن که به مقابله به مثلِ بد بپردازی، بلکه سعی کن با دیگران به نیکی رفتار کنی.

نکته ادبی: ناکَس استعاره از فردِ فرومایه و بی‌اصل و نسب است.

همانرا همین را فراموش کن زبان از بدو نیک خاموش کن

هم بدیِ آن شخص را فراموش کن و هم نیکی‌ای را که به دیگران کرده‌ای از یاد ببر و در برابرِ تمامِ این کنش‌ها، زبان به خاموشی بگشا و از قضاوت پرهیز کن.

نکته ادبی: دستوری اخلاقی در بابِ گذشت و فروتنی.

مژه در نخفتن چو الماس دار به بیداری آفاق را پاس دار

چشمانِ خود را مانندِ الماس (سخت و درخشان) برایِ بیداری و هوشیاری به کار بگیر و همچون دیده‌بانی همیشه بیدار، مراقبِ اطراف و اوضاعِ جهان باش.

نکته ادبی: تشبیه مژه (چشم) به الماس استعاره از صلابت و تیزبینی است.

چنین زد مثل کاردان بزرگ که پاس شبانست پابند گرگ

همان‌گونه که بزرگانِ کاردان گفته‌اند، بیداری و هوشیاریِ چوپان در شب، همان چیزی است که گرگ را از گله بازمی‌دارد و مانعِ آسیب می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ چوپان و گرگ برای تبیینِ ضرورتِ محافظت.

چو یابی توانائیی در سرشت مزن خنده کانجا بود خنده زشت

هنگامی که در وجودِ خود توانایی و قدرتی می‌یابی، از رویِ غرور به دیگران نخند؛ چرا که خندیدن به ناتوانیِ دیگران در اوجِ قدرت، کاری ناپسند و زشت است.

نکته ادبی: نکوهشِ غرورِ قدرت.

وگر ناتوانی درآید به کار مکن عاجزی برکسی آشکار

و اگر در کاری دچارِ ضعف و ناتوانی شدی، هرگز این عجز و سستی را نزدِ دیگران آشکار مکن تا دشمن از آن سوءاستفاده نکند.

نکته ادبی: تأکید بر حفظِ ظاهرِ قدرت در برابرِ رقیب.

لب از خندهٔ خرمی درمبند غمین باش پنهان و پیدا بخند

هرگز لبخندِ شادمانی را از چهره‌ات دور مکن؛ اگر غمی در دل داری، آن را پنهان نگه دار و در ظاهر با رویی گشاده و خندان با مردم روبه‌رو شو.

نکته ادبی: تضادِ 'غمین باش' و 'بخند' برای نمایشِ استقامتِ روحی.

به هر جا که حربی فراز آیدت به حرب آزمایان نیاز آیدت

هر زمان که درگیری و جنگی پیش آمد، به دنبالِ کسانی برو که آزموده‌یِ میدان‌هایِ نبرد هستند و راه و رسمِ جنگیدن را می‌دانند.

نکته ادبی: حرب در اینجا به معنای نبرد و درگیری است.

هزیمت پدیر از دگر حربگاه نباید که یابد درآن حرب راه

کسی که در میدانِ جنگ شکست خورده و فرار کرده است، دیگر نباید اجازه داد به آن میدانِ نبرد بازگردد و دوباره به کار گرفته شود.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار در جنگ است.

گریزنده چون ره به دست آورد به کوشندگان درشکست آورد

سربازی که یک‌بار طعمِ فرار را چشیده و راهِ آن را یاد گرفته است، هرگاه فرصتی بیابد، باعثِ شکست و دلسردیِ مبارزانِ دیگر خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به سرایتِ روحیه‌ی شکست‌خوردگی.

چو خواهی که باشد ظفر یار تو ظفر دیده باید سپهدارتو

اگر می‌خواهی پیروزی همواره همراه و یاورِ تو باشد، باید فرمانده و سپهدارِ تو کسی باشد که بارها پیروزی را دیده و طعمِ آن را چشیده باشد.

نکته ادبی: ظفر دیده یعنی کسی که پیروزی را تجربه کرده است.

به فرخ رکابان فیروزمند عنان عزیمت برآور بلند

عزمِ خود را با همراهیِ سربازان و سوارانِ پیروز و خوش‌قدم، قوی کن و پرچمِ اراده‌ات را به اهتزاز درآور.

نکته ادبی: فرخ‌رکابان کنایه از لشکریانِ پیروزمند است.

به هرچ آری از نیک و از بد بجای بد از خویشتن بین و نیک از خدای

در هر کار و واقعه‌ای که انجام می‌دهی، اگر بدی دیدی آن را از کوتاهیِ خودت بدان و اگر نیکی و موفقیت حاصل شد، آن را لطفِ خداوند بشمار.

نکته ادبی: توصیه‌ای عرفانی برایِ تربیتِ نفس و دوری از خودپسندی.

چو این نامه نامور شد تمام به شه داد و شه گشت ازو شادکام

وقتی این نامه‌یِ پرآوازه و شعرِ حکیمانه به پایان رسید، آن را به پادشاه تقدیم کردند و پادشاه از شنیدنِ آن بسیار خرسند و مسرور شد.

نکته ادبی: نامه در اینجا به معنای نوشته یا منظومه‌ی شعری است.