خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۲۹ - رسیدن اسکندر به پیغمبری

نظامی
مغنی سحرگاه بر بانگ رود به یادآور آن پهلوانی سرود
نشاط غنا در من آور پدید فراغت دهم زانچه نتوان شنید
همان فیلسوف مهندس نهاد ز تاریخ روم این چنین کرد یاد
که چون پیشوای بلند اختران سکندر جهاندار صاحب قران
ز تعلیم دانش به جایی رسید که دادش خرد برگشایش کلید
بسی رخنه را بستن آغاز کرد بسی بسته ها را گره باز کرد
به دانستن علمهای نهان تمامی جز او را نبود از جهان
چو برزد همه علمها را رقوم چه با اهل یونان چه با اهل روم
گذشت از رصد بندی اختران نبود آنچه مقصود بودش در آن
سریرش که تاج از تباهی رهاند عمامه به تاج الهی رساند
نزد دیگر از آفرینش نفس جهان آفرین را طلب کرد و بس
در آن کشف کوشید کز روی راز براندازد این هفت کحلی طراز
چنان بیند آن دیدنی را که هست به دست آرد آنرا که ناید به دست
در این وعده می کرد شبها بروز شبی طالعش گشت گیتی فروز
سروش آمد از حضرت ایزدی خبر دادش از خود درآن بیخودی
سروش درفشان چو تابنده هور ز وسواس دیو فریبنده دور
نهفته بدان گوهر تابناک رسانید وحی از خداوند پاک
چنین گفت کافزون تر از کوه و رود جهان آفرینت رساند درود
برون زانکه داد او جهانبانیت به پیغمبری داشت ارزانیت
به فرمانبری چون توئی شهریار چنینست فرمان پروردگار
که برداری آرام از آرامگاه در این داوری سر نپیچی زراه
برآیی به گرد جهان چون سپهر درآری سر وحشیان را به مهر
کنی خلق را دعوت از راه بد به دارندهٔ دولت و دین خود
بنا نو کنی این کهن طاق را ز غفلت فروشوئی آفاق را
رهانی جهانرا ز بیداد دیو گرایش نمائی به کیهان خدیو
سر خفتگان را براری ز خواب ز روی خرد برگشائی نقاب
توئی گنج رحمت ز یزدان پاک فرستاده بر بی نصیبان خاک
تکاپوی کن گرد پرگار دهر که تا خاکیان از تو یابند بهر
چو بر ملک این عالمت دست هست به ارملک آن عالم آری به دست
در این داوری کاوری راه پیش رضای خدا بین نه آزرم خویش
به بخشایش جانور کن بسیچ به ناجانور بر مبخشای هیچ
گر از جانور نیز یابی گزند زمانش مده یا بکش یا ببند
سکندر بدان روی بسته سروش چنین گفت کای هاتف تیزهوش
چو فرمان چنین آمد از کردگار که بیرون زنم نوبتی زین حصار
ز مشرق به مغرب شبیخون کنم خمار از سر خلق بیرون کنم
به هرمرز اگر خود شوم مرزبان چگویم چو کس را ندانم زبان
چه دانم که ایشان چه گویند نیز وز اینم بتر هست بسیار چیز
یکی آنکه در لشگرم وقت پاس ز دژخیم ترسم که آید هراس
دگر آنکه برقصد چندین گروه سپه چون کشم در بیابان و کوه
گروهی فراوان تر از خاک و آب چگونه کنم هریکی را عذاب
گر آن کور چشمان به من نگروند ز کری سخنهای من نشنوند
در آن جای بیگانه از خشک و تر چه درمان کنم خاصه با کور و کر
وگر دعوی آرم به پیغمبری چه حجت کند خلق را رهبری
چه معجز بود در سخن یاورم که دارند بینندگان باورم
در آموز اول به من رسم و راه پس آنگه زمن راه رفتن بخواه
بر آمودگانی چو دریا به در سر و مغزی از خویشتن گشته پر
چگونه توان داد پا لغزشان که آن کبر کم گردد از مغزشان
سروش سرایندهٔ کار ساز جواب سکندر چنین داد باز
که حکم تو بر چارحد جهان رونداست بر آشکار و نهان
به مغرب گروهی است صحرا خرام مناسک رها کرده ناسک به نام
به مشرق گروهی فرشته سرشت که جز منسکش نام نتوان نوشت
گروهی چو دریا جنوبی گرای که بودست هابیلشان رهنمای
گروهی شمالیست اقلیمشان که قابیل خوانی ز تعظیمشان
چو تو بارگی سوی راه آوری گذر بر سپید و سیاه آوری
زناسک بمنسک در آری سپاه ز هابیل یابی به قابیل راه
همه پیش حکمت مسخر شوند وگر سرکشند از تو در سر شوند
ندارد کس از سر کشان پای تو نگیرد کسی در جهان جای تو
تو آن شب چراغی به نیک اختری شب افروز چون ماه و چون مشتری
که هر جا که تابی به اوج بلند گشائی ز گنجینه ها قفل و بند
چنان کن که چون سر به راه آوری به دارندهٔ خود پناه آوری
به هر جا که موکب درآری به راه کنی داور داوران را پناه
نیارد جهان آفتی برسرت گزندی نه برتو نه بر لشگرت
وگر زانکه در رهگذرهای نو کسی بایدت پس رو و پیش رو
به هر جا گرایش کند جان تو بود نور و ظلمت به فرمان تو
بود نورت از پیش و ظلمت ز پس تو بینی نبیند تو را هیچکس
کسی کو نباشد ز عهد تو دور از آن روشنائی بدو بخش نور
کسی کاورد با تو در سرخمار براو ظلمت خویش را برگمار
بدان تا چو سایه در آن تیرگی فرو میرد از خواری وخیرگی
دگر چون عنان سوی راه آوری به کشور گشودن سپاه آوری
به هر طایفه کاوری روی خویش لغت های بیگانت آرند پیش
به الهام یاری ده رهنمون لغتهای هر قومی آری برون
زبان دان شوی در همه کشوری نپوشد سخن بر تو از هر دری
تو نیز آنچه گوئی به رومی زبان بداند نیوشنده بی ترجمان
به برهان این معجز ایزدی تو نیکی و یابد مخالف بدی
چو شه دید کان گفت بیغاره نیست ز فرمانبری بنده را چاره نیست
پذیرفت از آرندهٔ آن پیام که هست او خداوند و مابنده نام
وز آنروز غافل نبود از بسیچ جز آن شغل در دل نیاورد هیچ
ز شغل دگر دست کوتاه کرد به عزم سفر توشه راه کرد
برون زانکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساندش به گوش
زهر دانشی چاره ای جست باز که فرخ بود مردم چاره ساز
سگالش گریهای خاطر پسند که از رهروان باز دارد گزند
بجز سفر اعظم که در بخردی نشانی بد از مایهٔ ایزدی
سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر به مشک سیه نقش زد بر حریر
ارسطو نخستین ورق در نوشت خبر دادش از گوهر خوب و زشت
فلاطون دگر نامه را نقش بست ز هر دانشی کامد او را به دست
سوم درج را کرد سقراط بند زهر جوهری کان بود دلپسند
چو گشت این سه فهرست پرداخته سخنهای با یکدگر ساخته
شه آن نامه ها را همه مهر کرد بپیچید و بنهاد در یک نورد
چو هنگام حاجت رسیدی فراز به آن درجها دست کردی دراز
ز گنجینهٔ هر ورق پاره ای طلب کردی آن شغل را چاره ای
چو عاجز شدی رایش از داوری ز فیض خدا خواستی یاوری
نشست اولین روز بر تخت عاج به تارک برآورده پیروزه تاج
چنان داد فرمان به فرخ وزیر که پیش آورد کلک فرمان پذیر
نویسد یکی نامهٔ سودمند بتابید فرهنگ و رای بلند
مسلسل به اندرزهای بزرگ کزو سازگاری کند میش و گرگ
برون شد وزیر از بر شهریار ز شه گفته را گشت پذرفتگار
خرد را به تدبیر شد رهنمون بدان تازکان گوهر آرد برون
سر کلک را چون زبان تیز کرد به کاغذ بر از نی شکرریز کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتگر داستانی حماسی و عرفانی از شخصیت اسکندر است که فراتر از یک فاتح معمولی، در قامت یک فیلسوف‌شاه و طالب حقیقت ظاهر می‌شود. شاعر در اینجا به دنبال پیوند زدن قدرت سیاسی با رسالت معنوی است و اسکندر را در میانه راهی می‌بیند که از دانش‌جویی به سوی مأموریتی الهی گام برمی‌دارد.

گفتگوی میان اسکندر و سروش (پیک الهی)، نمادی از مواجهه عقل بشری با وحی است. اسکندر با نگاهی واقع‌گرایانه و خردمندانه، چالش‌های عملیِ رهبریِ جهانی، از قبیل موانع زبانی، لجستیک سپاه و نحوه هدایت اقوام گوناگون را مطرح می‌کند که نشان‌دهنده درایت او در مدیریت و سیاست‌ورزی است.

معنای روان

مغنی سحرگاه بر بانگ رود به یادآور آن پهلوانی سرود

ای نوازنده، در وقت سحر با نواختن ساز، داستان‌های پهلوانی‌های گذشته را برایم یادآوری کن.

نکته ادبی: مغنی به معنی نوازنده و خواننده است. رود نوعی ساز زهی است.

نشاط غنا در من آور پدید فراغت دهم زانچه نتوان شنید

چنان نشاطی در من ایجاد کن که از غم‌ها و دغدغه‌هایی که تحملشان ممکن نیست، رهایی یابم.

نکته ادبی: نشاط غنا به معنی لذت موسیقی و آواز است.

همان فیلسوف مهندس نهاد ز تاریخ روم این چنین کرد یاد

همان پادشاهی که خصلت‌های فیلسوفان و مهندسان را داشت، از تاریخ روم این‌چنین روایت کرد.

نکته ادبی: مهندس نهاد کنایه از کسی است که اهل تدبیر و محاسبه دقیق امور است.

که چون پیشوای بلند اختران سکندر جهاندار صاحب قران

که اسکندرِ جهان‌دار و صاحب‌قران، که از پیشوایان بلندمرتبه بود، چنین کرد.

نکته ادبی: صاحب‌قران لقبی است برای پادشاهان مقتدر که بر بخش بزرگی از جهان حکومت می‌کنند.

ز تعلیم دانش به جایی رسید که دادش خرد برگشایش کلید

او از طریق دانش‌آموزی به مقامی رسید که خرد، کلید گشایش مشکلات را به دستش داد.

نکته ادبی: برگشایش کلید، کنایه از رسیدن به راه حلِ معماها و مشکلات پیچیده است.

بسی رخنه را بستن آغاز کرد بسی بسته ها را گره باز کرد

بسیاری از گره‌ها و مشکلات پیچیده را حل کرد و راه‌های بسته‌ای را گشود.

نکته ادبی: رخنه به معنی شکاف یا مشکل است که به استعاره به کار رفته.

به دانستن علمهای نهان تمامی جز او را نبود از جهان

در شناخت دانش‌های پنهان، هیچ‌کس در جهان همتای او نبود.

نکته ادبی: علم‌های نهان اشاره به علوم غریبه و فلسفه باستانی دارد.

چو برزد همه علمها را رقوم چه با اهل یونان چه با اهل روم

وقتی تمام دانش‌های اهل یونان و روم را فرا گرفت و ثبت کرد.

نکته ادبی: رقوم زدن به معنی نوشتن و ثبت کردن است.

گذشت از رصد بندی اختران نبود آنچه مقصود بودش در آن

از رصد ستارگان نیز گذشت، اما آنچه به دنبالش بود در آن نیافت.

نکته ادبی: رصد بندی اختران به دانش نجوم و طالع‌بینی اشاره دارد.

سریرش که تاج از تباهی رهاند عمامه به تاج الهی رساند

پادشاهی او که تاجش را از تباهی حفظ کرده بود، شخصیت او را به مقام معنوی و الهی رساند.

نکته ادبی: تاج و عمامه در اینجا نماد قدرت و دانش/معنویت هستند.

نزد دیگر از آفرینش نفس جهان آفرین را طلب کرد و بس

دیگر به آفرینش خودش توجه نکرد و تنها به دنبال شناخت خالق جهان رفت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنی پروردگار است.

در آن کشف کوشید کز روی راز براندازد این هفت کحلی طراز

در آن کشفی تلاش کرد که از روی راز، پرده از اسرار این هفت آسمان بردارد.

نکته ادبی: هفت کحلی طراز اشاره به هفت آسمان یا هفت سیاره است.

چنان بیند آن دیدنی را که هست به دست آرد آنرا که ناید به دست

تا حقیقت هستی را آن‌گونه که هست ببیند و آنچه را که دست‌نیافتنی است به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره به آرزوی عارفان برای درک حقیقت مطلق.

در این وعده می کرد شبها بروز شبی طالعش گشت گیتی فروز

او شب‌ها در این آرزو بود تا اینکه در شبی، بخت و اقبالش شکوفا شد.

نکته ادبی: شب به روز آوردن کنایه از تلاش مداوم است.

سروش آمد از حضرت ایزدی خبر دادش از خود درآن بیخودی

از سوی خدا سروشی آمد و در آن حالت بی‌خودی و جذبه، حقایق را به او خبر داد.

نکته ادبی: بی‌خودی اصطلاحی عرفانی برای حالت فناء فی‌الله است.

سروش درفشان چو تابنده هور ز وسواس دیو فریبنده دور

آن سروش درخشان که مثل خورشید می‌تابید، به دور از وسوسه‌های شیطانی بود.

نکته ادبی: هور به معنی خورشید است.

نهفته بدان گوهر تابناک رسانید وحی از خداوند پاک

به آن جانِ پاک، وحی الهی را رساند.

نکته ادبی: گوهر تابناک استعاره از قلب و جان پاک اسکندر است.

چنین گفت کافزون تر از کوه و رود جهان آفرینت رساند درود

چنین گفت که خداوند جهان، درودی فراتر از همه هستی بر تو می‌فرستد.

نکته ادبی: کوه و رود نمادهای گستردگی جهان هستند.

برون زانکه داد او جهانبانیت به پیغمبری داشت ارزانیت

علاوه بر پادشاهی که به تو داده است، مقام پیغمبری را نیز ارزانی داشت.

نکته ادبی: جهانبانی به معنی پادشاهی و مملکت‌داری است.

به فرمانبری چون توئی شهریار چنینست فرمان پروردگار

فرمان پروردگار برای تو ای پادشاه مطیع، چنین است.

نکته ادبی: شهریار به معنی پادشاه و حاکم شهرهاست.

که برداری آرام از آرامگاه در این داوری سر نپیچی زراه

که از جایگاه امن خود حرکت کنی و در این ماموریت الهی، از راه حق منحرف نشوی.

نکته ادبی: آرامگاه در اینجا به معنی محل سکونت و آسایش است.

برآیی به گرد جهان چون سپهر درآری سر وحشیان را به مهر

مانند آسمان که گرد جهان می‌گردد، تو نیز سفر کن و وحشیان را با مهربانی رام کن.

نکته ادبی: سپهر به معنی آسمان است که دائم در حرکت است.

کنی خلق را دعوت از راه بد به دارندهٔ دولت و دین خود

مردم را از راه بد به سوی دین و دولتِ حق دعوت کن.

نکته ادبی: دولت در ادبیات قدیم هم به معنی حکومت و هم به معنی خوشبختی است.

بنا نو کنی این کهن طاق را ز غفلت فروشوئی آفاق را

این دنیای کهن را نو کن و جهان را از غفلت بشوی.

نکته ادبی: طاق به استعاره برای سقف آسمان یا جهان به کار رفته است.

رهانی جهانرا ز بیداد دیو گرایش نمائی به کیهان خدیو

جهان را از بیداد اهریمن رها کن و به سوی خداوند متعال راهنمایی کن.

نکته ادبی: کیهان خدیو به معنی خدای جهان و پادشاه عالم است.

سر خفتگان را براری ز خواب ز روی خرد برگشائی نقاب

خفتگان غافل را بیدار کن و نقاب را از چهره خرد بردار.

نکته ادبی: خفتگان کنایه از مردمان نادان و غافل است.

توئی گنج رحمت ز یزدان پاک فرستاده بر بی نصیبان خاک

تو گنج رحمت الهی برای بیچارگان و محرومان هستی.

نکته ادبی: بی‌نصیبان خاک کنایه از مردم فقیر و محروم است.

تکاپوی کن گرد پرگار دهر که تا خاکیان از تو یابند بهر

در جهان سفر کن تا مردم از وجود تو بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: پرگار دهر استعاره از گردش روزگار و جهان است.

چو بر ملک این عالمت دست هست به ارملک آن عالم آری به دست

چون بر پادشاهی این دنیا تسلط داری، پادشاهی آن دنیا را نیز به دست آور.

نکته ادبی: اشاره به لزوم جمع کردن توشه برای آخرت.

در این داوری کاوری راه پیش رضای خدا بین نه آزرم خویش

در این مسیر، رضای خدا را در نظر بگیر نه تمایلات شخصی خود را.

نکته ادبی: آزرم خویش به معنی شرم یا تمایلات شخصی و منافع خود است.

به بخشایش جانور کن بسیچ به ناجانور بر مبخشای هیچ

به جانوران (انسان‌ها) رحم کن، اما به غیرجانوران رحم مکن.

نکته ادبی: تکاپوی و بسیچ به معنی اقدام کردن و آماده شدن است.

گر از جانور نیز یابی گزند زمانش مده یا بکش یا ببند

اگر از انسان‌ها نیز آسیب دیدی، یا آن‌ها را مجازات کن یا زندانی کن.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنی مهلت دادن است.

سکندر بدان روی بسته سروش چنین گفت کای هاتف تیزهوش

اسکندر به آن سروش گفت: ای هاتف زیرک.

نکته ادبی: هاتف به معنی فرشته یا ندای غیبی است.

چو فرمان چنین آمد از کردگار که بیرون زنم نوبتی زین حصار

وقتی فرمان خدا چنین است که از این حصار (مملکت) خارج شوم.

نکته ادبی: حصار استعاره از قلمرو و مرزهای شناخته شده است.

ز مشرق به مغرب شبیخون کنم خمار از سر خلق بیرون کنم

از مشرق تا مغرب لشکرکشی می‌کنم و غفلت و مستی را از سر مردم بیرون می‌کنم.

نکته ادبی: خمار از سر بیرون کردن کنایه از بیدار کردن مردم از خواب غفلت است.

به هرمرز اگر خود شوم مرزبان چگویم چو کس را ندانم زبان

اگر من مرزبان تمام سرزمین‌ها شوم، وقتی زبان آن‌ها را نمی‌دانم چه کنم؟

نکته ادبی: اشاره به مشکلِ بزرگِ ارتباطی در جهان‌گشایی.

چه دانم که ایشان چه گویند نیز وز اینم بتر هست بسیار چیز

نمی‌دانم آن‌ها چه می‌گویند؛ و مشکلات بزرگ‌تری هم وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به دغدغه‌های واقع‌بینانه پادشاهی که مسئولیت می‌پذیرد.

یکی آنکه در لشگرم وقت پاس ز دژخیم ترسم که آید هراس

یکی اینکه در زمان نگهبانی لشکر، از دشمن می‌ترسم.

نکته ادبی: دژخیم در اینجا به معنی دشمن خونخوار و ستمگر است.

دگر آنکه برقصد چندین گروه سپه چون کشم در بیابان و کوه

دیگر اینکه چگونه این جمعیت کثیر را در بیابان و کوه رهبری کنم؟

نکته ادبی: اشاره به دشواری‌های لجستیک سپاه بزرگ.

گروهی فراوان تر از خاک و آب چگونه کنم هریکی را عذاب

گروهی بیشمار؛ چگونه می‌توانم هر یک را تنبیه یا اداره کنم؟

نکته ادبی: عذاب در اینجا به معنی تنبیه و سیاست کردن است.

گر آن کور چشمان به من نگروند ز کری سخنهای من نشنوند

اگر این مردم کورچشم به حرف من گوش ندهند و سخنم را نشنوند چه؟

نکته ادبی: کور و کر کنایه از کسانی است که حقیقت را نمی‌بینند و نمی‌شنوند.

در آن جای بیگانه از خشک و تر چه درمان کنم خاصه با کور و کر

در آن سرزمین بیگانه، با مردم کور و کر چه می‌توانم بکنم؟

نکته ادبی: خشک و تر کنایه از همه چیز و همه کس است.

وگر دعوی آرم به پیغمبری چه حجت کند خلق را رهبری

و اگر ادعای پیغمبری کنم، چه دلیلی برای راهبری مردم دارم؟

نکته ادبی: حجت به معنی دلیل و برهان است.

چه معجز بود در سخن یاورم که دارند بینندگان باورم

چه معجزه‌ای در کلام من است که مردم حرفم را باور کنند؟

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ داشتن نشانه و کرامت برای پیامبران.

در آموز اول به من رسم و راه پس آنگه زمن راه رفتن بخواه

اول رسم و راه را به من بیاموز، بعد از من بخواه که سفر کنم.

نکته ادبی: آمودن به معنی آماده کردن و آموختن است.

بر آمودگانی چو دریا به در سر و مغزی از خویشتن گشته پر

چگونه با کسانی که مثل دریا مغرور هستند و ذهنشان پر از خودبینی است برخورد کنم؟

نکته ادبی: برآمودگان کنایه از کسانی است که متکبر و پرمدعا هستند.

چگونه توان داد پا لغزشان که آن کبر کم گردد از مغزشان

چطور می‌توانم کاری کنم که لغزش نکنند و این کبر از مغزشان بیرون برود؟

نکته ادبی: پا لغزیدن کنایه از گمراهی و اشتباه است.

سروش سرایندهٔ کار ساز جواب سکندر چنین داد باز

سروش که سخنور بود، به اسکندر این‌چنین پاسخ داد.

نکته ادبی: سراینده در اینجا به معنی کسی است که پاسخ می‌دهد.

که حکم تو بر چارحد جهان رونداست بر آشکار و نهان

که فرمان تو بر چهار گوشه جهان، چه در آشکار و چه در نهان، جاری است.

نکته ادبی: چهارحد جهان کنایه از سراسر گیتی است.

به مغرب گروهی است صحرا خرام مناسک رها کرده ناسک به نام

در مغرب گروهی هستند که در بیابان سرگردانند، آیین‌های دینی را رها کرده و تنها نام زاهد بر خود دارند.

نکته ادبی: ناسک به معنی زاهد و عبادت‌کننده است.

به مشرق گروهی فرشته سرشت که جز منسکش نام نتوان نوشت

در جانب مشرق، گروهی وجود دارند که سرشتی فرشته‌گونه دارند و چنان پاک‌طینت‌اند که جز با نامِ آیین و راه و رسم الهی‌شان، نمی‌توان آنان را وصف کرد.

نکته ادبی: منسک در اینجا به معنای راه و رسم و آیین عبادی است.

گروهی چو دریا جنوبی گرای که بودست هابیلشان رهنمای

گروهی نیز هستند که گرایش به سمت جنوب دارند و مانند دریا خروشان و پردامنه هستند و هابیل (نماد حق‌جویی و مظلومیت) راهنمای آنان است.

نکته ادبی: جنوبی گرای: متمایل به سمت جنوب.

گروهی شمالیست اقلیمشان که قابیل خوانی ز تعظیمشان

گروهی دیگر در اقلیم شمال جای دارند و به دلیلِ احترامی که به قابیل می‌گذارند، به عنوان پیروان او شناخته می‌شوند.

نکته ادبی: این اشاره به تضاد هابیل و قابیل، نمادی از دوگانگی حق و باطل است.

چو تو بارگی سوی راه آوری گذر بر سپید و سیاه آوری

هنگامی که همچون پادشاهی توانمند، قصد سفر و پیشروی می‌کنی، باید بر هر دو گروهِ سپید (نیکان) و سیاه (بدان) اشراف و تسلط داشته باشی.

نکته ادبی: بارگی در اینجا کنایه از مرکب و استعاره از حکومت و اقتدار است.

زناسک بمنسک در آری سپاه ز هابیل یابی به قابیل راه

در این مسیر، باید سپاهیانِ خود را از آیین‌های مختلف بسیج کنی و با کمکِ خردِ هابیل، راهِ مقابله با قابیل‌صفتان را بیابی.

نکته ادبی: تکرار واژگان هابیل و قابیل برای حفظ انسجام تمثیلی.

همه پیش حکمت مسخر شوند وگر سرکشند از تو در سر شوند

همه در برابر حکمت و تدبیر تو تسلیم خواهند شد و اگر کسانی سرکشی کنند، سرانجام مغلوب تو خواهند شد.

نکته ادبی: در سر شدن: کنایه از فرو افتادن و شکست خوردن.

ندارد کس از سر کشان پای تو نگیرد کسی در جهان جای تو

هیچ‌کس نمی‌تواند در برابرِ قدرت تو بایستد و هیچ‌کس در جهان جایگاه و مرتبه تو را نخواهد داشت.

نکته ادبی: سرسرکش: کنایه از افراد متکبر و عاصی.

تو آن شب چراغی به نیک اختری شب افروز چون ماه و چون مشتری

تو در نیک‌بختی همچون چراغی هستی که در شب می‌درخشد و با نورِ ماه و مشتری، تاریکی‌ها را روشن می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به چراغ، نمادی از هدایتگری است.

که هر جا که تابی به اوج بلند گشائی ز گنجینه ها قفل و بند

هر جا که به اوجِ اقتدار برسی، قفل و بندِ گنجینه‌های بسته شده را با تدبیر خود می‌گشایی و اسرار را آشکار می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از گشودن راه‌ها و حل معماها.

چنان کن که چون سر به راه آوری به دارندهٔ خود پناه آوری

چنان عمل کن که وقتی به اوج قدرت و راهبری رسیدی، به پروردگارِ خود پناه ببری و متکی به قدرت الهی باشی.

نکته ادبی: دارنده: منظور خداوند است.

به هر جا که موکب درآری به راه کنی داور داوران را پناه

در هر مکانی که لشگرِ خود را وارد می‌کنی، خداوندِ یکتا (داورِ داوران) را پشتیبان و پناهگاه خود قرار ده.

نکته ادبی: موکب: لشگر و سپاه.

نیارد جهان آفتی برسرت گزندی نه برتو نه بر لشگرت

اگر چنین کنی، جهان و حوادثِ آن نمی‌تواند هیچ‌گونه آسیب یا گزندی به تو و سپاهیان تو وارد کند.

نکته ادبی: گزند: آسیب.

وگر زانکه در رهگذرهای نو کسی بایدت پس رو و پیش رو

و اگر در راه‌های جدید و ناشناخته نیاز به راهنما یا پیش‌رو و پس‌رو داشتی،

نکته ادبی: پس‌رو و پیش‌رو: اشاره به محافظان و راهنمایان نظامی.

به هر جا گرایش کند جان تو بود نور و ظلمت به فرمان تو

در هر جهتی که جان و اندیشه تو گرایش یابد، نور و ظلمت (آگاهی و نادانی) همگی تحت فرمان تو خواهند بود.

نکته ادبی: تسلط کامل بر شرایط.

بود نورت از پیش و ظلمت ز پس تو بینی نبیند تو را هیچکس

نورِ آگاهی در پیشِ روی تو و تاریکی (مخالفان) پشت سر توست؛ تو همه را می‌بینی اما هیچ‌کس قادر نیست تو را بشناسد یا بر تو مسلط شود.

نکته ادبی: ایهام در نور و ظلمت؛ اشاره به برتری استراتژیک.

کسی کو نباشد ز عهد تو دور از آن روشنائی بدو بخش نور

هر کس که از پیمانِ تو سرپیچی نکند، از آن روشناییِ هدایت، نور و آگاهی به او ببخش.

نکته ادبی: عهد: پیمان و وفاداری.

کسی کاورد با تو در سرخمار براو ظلمت خویش را برگمار

هر کس که با تو سرِ ناسازگاری و جنگ دارد، تاریکیِ خویش (گمراهی و شکست) را بر او مسلط کن.

نکته ادبی: سر خمار: کنایه از سرِ جنگ و ستیز.

بدان تا چو سایه در آن تیرگی فرو میرد از خواری وخیرگی

تا چنان در تیرگی و گمراهیِ خود فرو رود که از خواری و سردرگمی، همچون سایه‌ای محو و نابود شود.

نکته ادبی: خیرگی: حیرت و سردرگمی.

دگر چون عنان سوی راه آوری به کشور گشودن سپاه آوری

دیگر آنکه چون تصمیم به سفر و فتح سرزمینی جدید گرفتی و سپاهی برای گشودن آن کشور گسیل داشتی،

نکته ادبی: عنان سوی راه آوردن: تصمیم به حرکت گرفتن.

به هر طایفه کاوری روی خویش لغت های بیگانت آرند پیش

به سوی هر قومی که روی آوری، آن‌ها با زبانِ بیگانه و ناشناخته با تو سخن خواهند گفت.

نکته ادبی: اشاره به تکثر زبان‌ها در جهان.

به الهام یاری ده رهنمون لغتهای هر قومی آری برون

تو به یاریِ الهامِ الهی، به راهنمایی دست می‌یابی که به واسطه آن، زبانِ هر قومی را درک می‌کنی و می‌گشایی.

نکته ادبی: الهام: امداد غیبی.

زبان دان شوی در همه کشوری نپوشد سخن بر تو از هر دری

در هر کشوری که باشی، زبان‌دان و دانا می‌شوی و هیچ سخنی برای تو پوشیده و نامفهوم نمی‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از احاطه بر علوم و زبان‌های بشری.

تو نیز آنچه گوئی به رومی زبان بداند نیوشنده بی ترجمان

و تو نیز آنچه را به زبانِ رومی (زبانِ خودت) بگویی، شنونده بدون نیاز به ترجمه، درک خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه کلامی.

به برهان این معجز ایزدی تو نیکی و یابد مخالف بدی

به برکتِ این معجزه الهی، تو در جایگاهِ نیکی قرار می‌گیری و مخالفان تو به بدی و شکست گرفتار می‌شوند.

نکته ادبی: برهان: دلیل و نشانه.

چو شه دید کان گفت بیغاره نیست ز فرمانبری بنده را چاره نیست

هنگامی که پادشاه دانست که این سخنِ الهام‌بخش، بیهوده و دروغ نیست، فهمید که چاره‌ای جز فرمان‌برداری از امر حق ندارد.

نکته ادبی: بیغاره: سخن باطل و بی‌محتوا.

پذیرفت از آرندهٔ آن پیام که هست او خداوند و مابنده نام

پادشاه از فرستنده آن پیام (خداوند) پذیرفت که او پروردگار است و خودش تنها بنده نامیده می‌شود.

نکته ادبی: تواضع در برابر امر الهی.

وز آنروز غافل نبود از بسیچ جز آن شغل در دل نیاورد هیچ

و از آن روز به بعد، از آمادگی برای این کار غافل نشد و هیچ دغدغه‌ای جز این وظیفه در دل راه نداد.

نکته ادبی: بسیچ: آمادگی و تجهیز.

ز شغل دگر دست کوتاه کرد به عزم سفر توشه راه کرد

از دیگر کارهای دنیوی دست کشید و خود را برای این سفرِ مهم آماده کرد.

نکته ادبی: دست کوتاه کرد: کنایه از ترک کردن.

برون زانکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساندش به گوش

جز آنکه پیامِ فرخنده فرشته، خبرهای پیروزی را به گوشش می‌رساند، به چیز دیگری توجه نداشت.

نکته ادبی: سروش: فرشته پیام‌آور.

زهر دانشی چاره ای جست باز که فرخ بود مردم چاره ساز

او از هر دانشی راه چاره‌ای جست، چرا که انسانِ موفق، خود چاره‌سازِ مشکلات خویش است.

نکته ادبی: فرخ: خجسته و کامیاب.

سگالش گریهای خاطر پسند که از رهروان باز دارد گزند

اندیشه‌ها و تدبیرهایی که پسندیده خاطر است و راهروان را از آسیب و خطر در امان می‌دارد، به کار بست.

نکته ادبی: سگالش: اندیشیدن و تدبیر.

بجز سفر اعظم که در بخردی نشانی بد از مایهٔ ایزدی

جز سفر بزرگِ کمال که نشانه‌ای از خردمندی و بخشش الهی بود، به هیچ کار دیگری نپرداخت.

نکته ادبی: سفر اعظم: استعاره از سفرِ معنوی یا کمال‌جویی.

سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر به مشک سیه نقش زد بر حریر

دبیرِ خوش‌اقبال، سه کتابِ فرهنگ و دانش را بر حریر، با مرکب سیاه نوشت.

نکته ادبی: دبیر: کاتب و دانشمند.

ارسطو نخستین ورق در نوشت خبر دادش از گوهر خوب و زشت

ارسطو ورقِ نخست را نوشت و پادشاه را از گوهرِ وجودیِ خوب و بدِ انسان‌ها آگاه کرد.

نکته ادبی: اشاره به حکمت مشاء و اخلاق.

فلاطون دگر نامه را نقش بست ز هر دانشی کامد او را به دست

فلاطون (افلاطون) کتابِ دوم را تالیف کرد و هر دانشِ مفیدی که به دست آورده بود، در آن نگاشت.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه سیاسی و مثالی افلاطون.

سوم درج را کرد سقراط بند زهر جوهری کان بود دلپسند

سقراط نیز کتابِ سوم را با گردآوریِ هر گوهرِ علمیِ دلپسندی که بود، بست و کامل کرد.

نکته ادبی: اشاره به روش دیالکتیک و اخلاق سقراطی.

چو گشت این سه فهرست پرداخته سخنهای با یکدگر ساخته

وقتی این سه کتابِ مرجع آماده شد و مطالبِ آن‌ها با یکدیگر هماهنگ و سازگار گردید،

نکته ادبی: ساخته: هماهنگ و سازگار.

شه آن نامه ها را همه مهر کرد بپیچید و بنهاد در یک نورد

شاه آن‌ها را مهر و موم کرد، پیچید و در یک جای امن قرار داد.

نکته ادبی: نورد: چیزی که پیچیده شده باشد.

چو هنگام حاجت رسیدی فراز به آن درجها دست کردی دراز

چون زمانِ نیاز فرا می‌رسید، دست به سوی آن کتاب‌ها دراز می‌کرد تا از آن‌ها بهره گیرد.

نکته ادبی: درج: ظرف و صندوقچه.

ز گنجینهٔ هر ورق پاره ای طلب کردی آن شغل را چاره ای

از گنجینه هر ورق، بخشی را می‌خواند تا چاره‌ای برای آن کار و مشکلِ خاص بیابد.

نکته ادبی: کنایه از استفاده عملی از دانش.

چو عاجز شدی رایش از داوری ز فیض خدا خواستی یاوری

و اگر از داوریِ عقلِ خود در حل مسئله عاجز می‌ماند، از خداوند یاری می‌طلبید.

نکته ادبی: فیض خدا: عنایت الهی.

نشست اولین روز بر تخت عاج به تارک برآورده پیروزه تاج

در اولین روز، بر تختِ عاج نشست و بر سرِ خود تاجِ فیروزه نهاد.

نکته ادبی: تخت عاج و تاج فیروزه: نماد تجمل و شکوه پادشاهی.

چنان داد فرمان به فرخ وزیر که پیش آورد کلک فرمان پذیر

به وزیرِ فرزانه خود فرمان داد تا قلمِ فرمان‌بردار (کلک) را آماده کند.

نکته ادبی: کلک: قلم نی.

نویسد یکی نامهٔ سودمند بتابید فرهنگ و رای بلند

تا نامه‌ای سودمند بنویسد که در آن، فرهنگِ غنی و اندیشه‌ی بلندِ پادشاه تابان و درخشان باشد.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از روایت به دستور پادشاهی.

مسلسل به اندرزهای بزرگ کزو سازگاری کند میش و گرگ

نامه‌ای که به پندهای بزرگ پیوسته باشد، چنان که همزیستی و سازگاری میان میش و گرگ (ظالم و مظلوم) را ممکن سازد.

نکته ادبی: مسلسل: پیوسته و درهم‌تنیده. میش و گرگ: استعاره از تضاد میان ضعیف و قوی.

برون شد وزیر از بر شهریار ز شه گفته را گشت پذرفتگار

وزیر از نزد پادشاه بیرون رفت و دستورِ شاه را با جان و دل پذیرفت.

نکته ادبی: پذرفتگار: کسی که با میل و رغبت می‌پذیرد.

خرد را به تدبیر شد رهنمون بدان تازکان گوهر آرد برون

خردِ خود را در تدبیرِ کار به کار گرفت تا از درونِ آن اندیشه‌ها، حقایق و گوهرها را بیرون بکشد.

نکته ادبی: گوهر: استعاره از حکمت و دانش ناب.

سر کلک را چون زبان تیز کرد به کاغذ بر از نی شکرریز کرد

سرِ قلم را همچون زبان، تیز و آماده کرد و بر کاغذ، سخنانی شیرین و شکرریز نگاشت.

نکته ادبی: شکرریز: کنایه از سخن شیرین و دلنشین.