خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۸ - گفتار حکیم هند با اسکندر

نظامی
مغنی غنا را درآور به جوش که در باغ بلبل نباید خموش
مگر خاطرم را به جوش آوری من گنگ را در خروش آوری
همان فیلسوف جهاندیده گفت که چون دانش آمد ره شاه رفت
دهن مهر کرد ز می خوشگوار که بنیاد شادی ندید استوار
یکی روز کز صبح زرین نقاب به نظارگان رخ نمود آفتاب
سکندر به آیین فرهنگ خویش ملوکانه برشد به اورنگ خویش
درآمد رقیبی که اینک ز راه فرستاده هندو آمد به شاه
نماید که در حضرت شهریار پیام آورم باز خواهید بار
بفرمود شه تا شتاب آورند مغان را سوی آفتاب آورند
به فرمان شه سوی مغ تاختند رهش باز دادند و بنواختند
درآمد مغ خدمت آموخته مغانه چو آتش برافروخته
چو تابنده خورشید را دید زود به رسم مغانش پرستش نمود
به فرمان شاهش رقیبان دست نشاندند جایی که شاید نشست
سخن می شد از هر دری دلپسند ز خاک زمین تا به چرخ بلند
به اندازهٔ هر کس هنر می نمود به گفتار خود قدر خود می فزود
چو در هندو آمد نشاط سخن گل تازه رست از درخت کهن
بسی نکته های گره بسته گفت که آن در ناسفته را کس نسفت
فلک راز لب حقه پرنوش کرد جهان را ز در حلقه در گوش کرد
ثنای جهاندار گیتی پناه چنان گفت کافروخت آن بارگاه
چو گشت از ثنا پیر پرداخته نقاب سخن شد برانداخته
که تاریک پروانه ای سوی باغ روان شد به امید روشن چراغ
مگر کان چراغ آشنائی دهد من تیره را روشنائی دهد
منم پیشوای همه هندوان به اندیشه پیر و به قوت جوان
سخنهای سربسته دارم بسی که نگشاید آن بسته را هر کسی
شنیدم کز این دور آموزگار سرآمد توئی بر همه روزگار
خرد رشتهٔ در یکتای توست درفش گره باز کن رای توست
اگر چه خداوند تاجی و تخت بر دانشت نیز داد است بخت
اگر گفته را از تو یابم جواب پرستش بگردانم از آفتاب
وگر ناید از شه جوابی به دست دگرباره بر خر توان رخت بست
ولیکن نخواهم که جز شهریار رود در سخن هیچکس را شمار
زمن پرسش و پاسخ آید ز تو جواب سخن فرخ آید ز تو
جهاندار گفتا بهانه مجوی سخن هر چه پوشیده داری بگوی
جهاندیدهٔ هندو زمین بوسه داد زبانی چو شمشیر هندی گشاد
چو کرد آفرینی سزاوار شاه بپرسیدش از کار گیتی پناه
که چون من ز خود رخت بیرون برم؟ سوی آفریننده ره چون برم؟
یکی آفریننده دانم که هست کجا جویمش چون شوم ره به دست؟
نشانش پدید است و او ناپدید در بسته را از که جویم کلید
وجودش که صاحب معانی شدست زمینیست یا آسمانی شد است
در اندیشه یا در نظر جویمش چو پرسند جایش کجا گویمش
کجا جای دارد ز بالا و زیر به حجت شود مرد پرسنده سیر
جهاندار پاسخ چنین داد باز که هم کوتهست این سخن هم دراز
چو از خویشتن روی بر تافتی به ایزد چنان دان که ره یافتی
طلب کردن جای او رای نیست که جای آفریننده را جای نیست
نه کس راز او را تواند شمرد نه اندیشه داند بدو راه برد
بدان چیزها دارد اندیشه راه که باشد بدو دیده را دستگاه
خدا را نشاید در اندیشه جست که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست
هر اندیشه ای کان بود در ضمیر خیالی بود آفرینش پذیر
هرانچ او ندارد در اندیشه جای سوی آفریننده شد رهنمای
به غفلت نشاید شد این راه را که ابر از تو پنهان کند ماه را
نشان بس بود کرده بر کردگار چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار
به ایزد شناسی همین شد قیاس از این نگذرد مرد ایزدشناس
چو هندو جواب سکندر شنید به شب بازی دیگر آمد پدید
که هرچ از زمین باشد و آسمان نهایت گهی باشدش بیگمان
خبرده که بیرون از این بارگاه به چیزی دیگر هست یا نیست راه
اگر هست چون زان کس آگاه نیست وگر نیست بر نیستی راه نیست
جهاندار گفت از حساب کهن به آزرم تر سکه زن بر سخن
برون زاسمان و زمین برمتاز که نائی به سررشتهٔ خویش باز
فلک بر تو زان هفت مندل کشید که بیرون ز مندل نشاید دوید
از این مندل خون نشاید گذشت که چرخ ایستادست با تیغ و طشت
حصاریست این بارگاه بلند در او گشته اندیشها شهر بند
چو اندیشه زاین پرده درنگذرد پس پرده راز پی چون برد
نجوید دگر پردهٔ راز را خبرهای انجام و آغاز را
بدین داستانها زند رهنمای که نادیده را نیست اندیشه جای
گر اندیشی آنرا که نادیده ای چو نیکو ببینی خطا دیده ای
بسا کس که من دیده انگاشتم خیالش در اندیشه بنگاشتم
سرانجام چون دیدمش وقت کار نه آن بود کز وی گرفتم شمار
جهانی دگر هست پوشیده روی به آنجا توان کردن این جستجوی
دگر باره گفتش به من گوی راست که ملک جهان بر دو قسمت چراست
جهانی بدین خوبی آراستن چه باید جهانی دگر خواستن
چو پیداست کاینجا توانیم زیست به آنجا سفر کردن از بهر چیست
چو آنجا نشستنگه آمد درست به اینجا گذشتن چه باید نخست
خردمند شه گفت: ای ساده مرد چنین دان و از دل فروشوی گرد
که ایزد دو گیتی بدان آفرید که آنجا بود گنج و اینجا کلید
در اینجا کنی کشت و کارنوی در آنجا بر کشته را بدروی
در این گردد از حال خود هر چه هست در آن بر یکی حال باید نشست
دو پرگار برزد جهان آفرین در این آفرینش دران آفرین
پلست این و بر پل بباید گذشت به دریا بود سیل را بازگشت
چو چشمه روان گردد از کوهسار به دریاش باید گرفتن قرار
دگر باره پرسید هندوی پیر که جان چیست در پیکر جان پذیر
نماید مرا کاتشی تافتست شراری از او کالبد یافتست
فرو مردن جان و آتش یکیست در این بد بود گر کسی را شکیست
چو آتش در او گرم دل گشت شاه به تندی در او کرد لختی نگاه
بدو گفت کاهریمنی سان توست اگر جانی آتش بود جان توست
نخواندی که جان چون سفر ساز گشت از آن کس که آمد بدو بازگشت
چو ز آتش بود جنبش جان نخست به دوزخ توان جای او باز جست
دگر آنکه گفتی به وقت فراغ فرو مردن جان بود چون چراغ
غلط گفته ای جان علوی گرای نمیرد ولیکن شود باز جای
حکایت ز شخصی که او جان سپرد چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد
بگویند جان داد و این نیست زرق ز داده بود تا فرو مرده فرق
ز جان درگذر کان فروغیست پاک ز نور الهی نه از آب و خاک
دگر گونه هندو سخن کرد ساز به پرسیدن خوابش آمد نیاز
که بینندهٔ خواب را در خیال چه نیرو برون آورد پروبال
که منزل به منزل رود کوه و دشت ببیند جهان در جهان سرگذشت
چو بیننده آنجاست این خفته کیست و گر نقشبند آن شد این نقش چیست
به پاسخ دگر باره شد شاه تیز که خواب از خیالی بود خانه خیز
خیال همه خوابها خانگیست در آن آشنائی نه بیگانگیست
اگر مرده گر زنده بینی به خواب ز شمع تو می خیزد آن نور و تاب
نمایندهٔ اندیشهٔ پاک توست نمودهٔ تمنای ادراک توست
گرت در دل آید که راز نفهت چرا گشت پیدا برآنکس که خفت
روان چون برهنه شود در خیال نپوشد براو صورت هیچ حال
نبینی کسی کو ریاضتگر است به بیداری آن گنج را رهبر است
همان بیند آن مرد بیدار هوش که دیگر کس از خواب و خواب از سروش
دگر باره هندو درآمد به گفت گهر کرد با نوک الماس جفت
که بی چشم بد شاهیی ده مرا ز چشم بد آگاهیی ده مرا
چه نیروست در جنبش چشم بد که نیکوی خود را کند چشم زد
از او کارگرتر جهان آزمای ندیده است بینندهٔ جان گزای
همه چیز را کازمایش رسد چو دیده پسندد فزایش رسد
جز او را که هرچ او پسند آورد سر و گردنش زیر بند آورد
به هر حرفتی در که دیدیم ژرف درستی ندیدیم در هیچ حرف
همین یک کماندار شد کز نخست بر آماج گه تیر او شد درست
بگو تا چه نیروست نیروی او سپند از چه برد آفت از خوی او
چه دانم که من چشم بد دیده ام پسندیده یا نا پسندیده ام
جهاندار گفتش که صاحب قیاس چنین آرد از رای معنی شناس
که بر هر چه گردد نظر جایگیر گذر بر هوائی کند ناگزیر
بر آن چیز کارد همی تاختن کند با هوا رای دم ساختن
بنه چون درآرد بدان رخنه گاه هوا نیز باید در آن رخنه راه
هوا گر هوائی بود سودمند در ارکان آن چیز ناید گزند
مزاج هوا چون بود زهرناک بیندازد آن چیز را در مغاک
هوائی بد است آنکه بر چشم زد بد آرد به همراهی چشم بد
ولیکن به نزدیک من در نهفت جز این علتی هست کان کس نگفت
نه چشم بد است آنچنان کارگر که نقش روند است پیش نظر
چو بیند عجب کاریی در خیال به تأدیب چشمش دهد گوشمال
تعجب روانیست در راه او نباید جز او در نظرگاه او
چو نقش حریفی شگفت آیدش دغا باختن در گرفت آیدش
گرفتار کن را دهد پیچ پیچ بدان تا نگردد گرفتار هیچ
کسی را که چشمی رسد ناگهان دهن دره اش اوفتد در دهان
رسانندهٔ چشم را جوش خون بخاری ز پیشانی آرد برون
به این هر دو معنی شناسند و بس که این چشم زن بود و آن چشم رس
سپند از پی آن شد افروخته که آفت به آتش شود سوخته
فسونگر دگرگونه گفتست راز که چون به اسپند آتش آمد فراز
رسد بر فلک دود مشگین سپند فلک خود زره باز دارد گزند
دگر باره هندوی رومی پرست درآورد پولاد هندی به دست
که از نیک و بد مرد اخترسگال خبر چون دهد چون زند نقش فال
ز نقشی که از کار ناید برون به نیک و به بد چون شود رهنمون
چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی
هر آیینه در نقش این گنبد است اگر نیک نیکست اگر بد بداست
سگالندهٔ فال چون قرعه راند ز طالع تواند همی نقش خواند
نمودار طالع نماید درست ز تخمی که خواهد دران زرع رست
خدائی که هست آفرینش پناه چو بیند نیازی در این عرضه گاه
به اندازهٔ آنکه باشد نیاز نماید به ما بودنیهای راز
فرستد سروشی و با او کلید کند راز سربسته بر ما پدید
از آن باده هندو چنان مست شد که یکباره شمشیرش از دست شد
دگر باره پرسید کز چین و زنگ ورقهای صورت چرا شد دو رنگ
چو یکسان بود رنگ ها در لوید چرا این سیه گشت و آن شد سپید
جهاندار گفت این گرایندهٔ گوی دو رنگست یکی رنگی از وی مجوی
دو رویست خورشید آیینه وش یکی روی در چین یکی در حبش
به روئی کند رویها را چو ماه به روئی دگر رویها در سیاه
چو هندوی دانا به چندین سئوال زبون شد ز فرهنگ دانش سگال
به تسلیم شه بوسه بر خاک زد شه از خرمی سر بر افلاک زد
همه زیرکان بر چنان هوش و رای دمیدند و خواندند نام خدای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی غنا را درآور به جوش که در باغ بلبل نباید خموش

ای نوازنده، موسیقی را به اوج و شور برسان، زیرا در میان باغِ هستی، بلبلِ وجود نباید خاموش بماند.

نکته ادبی: مغنی: نامی برای نوازنده و خواننده که در ادبیات کلاسیک خطاب به نفسِ ناطقه یا عاملِ برانگیزاننده شور به کار می‌رود.

مگر خاطرم را به جوش آوری من گنگ را در خروش آوری

مگر تو با نغمه‌هایت، اندیشه من را به تکاپو وا داری و مرا که در سخن گفتن ناتوانم، به خروش و فریاد آوری.

نکته ادبی: گنگ: به معنای لال و کسی که ناتوان از بیان اسرار است؛ کنایه از سکوتِ عقل در برابر مجهولات.

همان فیلسوف جهاندیده گفت که چون دانش آمد ره شاه رفت

همان دانشمندِ جهاندیده گفت که وقتی دانشِ حقیقی پدیدار شد، راهِ رسیدن به مقامِ پادشاهی و حقیقت هموار گشت.

نکته ادبی: ره شاه: کنایه از مسیر کمال و حقیقت که شایسته پادشاهانِ اندیشه است.

دهن مهر کرد ز می خوشگوار که بنیاد شادی ندید استوار

دهانِ خود را با شرابِ خوشگوارِ سکوت بست، زیرا فهمید که اساسِ شادی و ثباتِ جهان، ناپایدار است.

نکته ادبی: دهن مهر کردن: کنایه از خاموشی و پرهیز از سخن بیهوده.

یکی روز کز صبح زرین نقاب به نظارگان رخ نمود آفتاب

روزی از روزها، وقتی که خورشیدِ زرین‌نقاب از افق طلوع کرد و رخ خود را به تماشاگران نشان داد.

نکته ادبی: صبح زرین نقاب: استعاره از طلوع خورشید با پرتوهای طلایی رنگ.

سکندر به آیین فرهنگ خویش ملوکانه برشد به اورنگ خویش

اسکندر، بر اساس آداب و رسومِ فرزانگی خویش، به شیوه پادشاهان بر تختِ پادشاهی خود نشست.

نکته ادبی: اورنگ: تخت پادشاهی.

درآمد رقیبی که اینک ز راه فرستاده هندو آمد به شاه

ناگهان رقیب یا نگهبانی وارد شد و خبر داد که فرستاده‌ای از سرزمین هند نزد شاه آمده است.

نکته ادبی: رقیب: در اینجا به معنای محافظ یا پاسبانِ بارگاه است.

نماید که در حضرت شهریار پیام آورم باز خواهید بار

چنین نشان می‌دهد که نزدِ پادشاه، پیام‌آوری آمده و خواستارِ اجازه ورود است.

نکته ادبی: بار خواستن: طلبِ اجازه ورود به حضور پادشاه.

بفرمود شه تا شتاب آورند مغان را سوی آفتاب آورند

پادشاه دستور داد تا به سرعت، مغانِ دانشمند را به نزدِ او (که مانند خورشید می‌درخشد) بیاورند.

نکته ادبی: مغان: در اینجا به معنای دانایان و حکیمان است، نه لزوماً موبدان زرتشتی.

به فرمان شه سوی مغ تاختند رهش باز دادند و بنواختند

به فرمان پادشاه به سوی آن دانشمند هندی شتافتند و راه را برای او باز کردند و او را گرامی داشتند.

نکته ادبی: بنواختند: به معنای تکریم کردن و احترام گذاشتن است.

درآمد مغ خدمت آموخته مغانه چو آتش برافروخته

آن حکیم که آداب خدمت را به خوبی آموخته بود، با حالی برافروخته و مشتاق (مانند آتش) وارد شد.

نکته ادبی: مغانه: صفتِ حالی است که به شیوه مغان و دانایانِ آتش‌پرست (در اینجا به معنای آتش عشق) آراسته شده است.

چو تابنده خورشید را دید زود به رسم مغانش پرستش نمود

همین که خورشیدِ تابان (استعاره از اسکندر) را دید، به رسم آیینِ خویش، او را پرستش کرد.

نکته ادبی: اشاره به خورشید: استعاره از پادشاه که منبع نور و قدرت است.

به فرمان شاهش رقیبان دست نشاندند جایی که شاید نشست

به دستور شاه، نگهبانان او را در جایی که شایسته‌ی مقامش بود، نشاندند.

نکته ادبی: جایی که شاید نشست: کنایه از جایگاهِ والا و احترام‌آمیز.

سخن می شد از هر دری دلپسند ز خاک زمین تا به چرخ بلند

سخن گفتن از هر موضوعِ دلپسندی درگرفت، از مسائل زمینی تا اسرارِ آسمانی.

نکته ادبی: از هر دری سخن گفتن: کنایه از تنوع در گفت‌وگو.

به اندازهٔ هر کس هنر می نمود به گفتار خود قدر خود می فزود

حکیم به اندازه توانایی و دانشِ هر کس، هنرِ خویش را آشکار می‌کرد و با گفتارِ خود، بر اعتبارِ خود می‌افزود.

نکته ادبی: قدر خود: در اینجا به معنای ارزش و جایگاه علمی اوست.

چو در هندو آمد نشاط سخن گل تازه رست از درخت کهن

وقتی که بحثِ سخنوری در میانِ هندیان اوج گرفت، مثل این بود که از درختی کهنه، گلی تازه روییده است.

نکته ادبی: درخت کهن: استعاره از سنتِ قدیمی هند؛ گل تازه: استعاره از سخنانِ نوآورانه حکیم.

بسی نکته های گره بسته گفت که آن در ناسفته را کس نسفت

بسیاری از نکته‌های پیچیده و دشوار را بیان کرد که پیش از او، هیچ‌کس نتوانسته بود از این مرواریدِ نایاب پرده بردارد.

نکته ادبی: در ناسفته: استعاره از سخنِ بکر و نگفته.

فلک راز لب حقه پرنوش کرد جهان را ز در حلقه در گوش کرد

فلک با شنیدن سخنان او، لب‌هایش را از نوشِ کلام پر کرد و تمامِ جهان را گوشِ شنوا ساخت تا سخنانش را بشنوند.

نکته ادبی: حقه پرنوش: استعاره از دهانِ سخنور که پر از کلماتِ شیرین است.

ثنای جهاندار گیتی پناه چنان گفت کافروخت آن بارگاه

چنان ستایشی از پادشاهِ جهان‌پناه کرد که نورِ آن کلمات، تمامِ مجلسِ شاهی را درخشان ساخت.

نکته ادبی: جهاندار: صفتِ پادشاه.

چو گشت از ثنا پیر پرداخته نقاب سخن شد برانداخته

وقتی که آن حکیم از ثناگویی فارغ شد، پرده از اسرارِ اصلیِ سخنِ خود برداشت.

نکته ادبی: نقاب سخن برانداختن: کنایه از صریح سخن گفتن و بیانِ اصلِ مطلب.

که تاریک پروانه ای سوی باغ روان شد به امید روشن چراغ

گفت که من مانند پروانه‌ای ناتوان، به سوی این باغ (مجلس شاه) آمدم به امیدِ اینکه چراغی (نوری از حقیقت) بیابم.

نکته ادبی: پروانه: نمادِ عاشقِ جستجوگرِ حقیقت.

مگر کان چراغ آشنائی دهد من تیره را روشنائی دهد

باشد که آن چراغ (دانشِ پادشاه)، به من معرفت و آشنایی ببخشد و به جانِ تاریکِ من روشنایی دهد.

نکته ادبی: تیره: کنایه از ناآگاهی و نادانی.

منم پیشوای همه هندوان به اندیشه پیر و به قوت جوان

من پیشوای تمام هندوان هستم؛ در اندیشه پیر و خردمندم و در عمل و قوت، جوان و پرانرژی.

نکته ادبی: اندیشه پیر: کنایه از پختگیِ فکر.

سخنهای سربسته دارم بسی که نگشاید آن بسته را هر کسی

سخنانِ پیچیده و سربسته‌ای در سینه دارم که هر کسی توانایی گشودنِ گره‌های آن را ندارد.

نکته ادبی: سخن سربسته: استعاره از معماها و اسرارِ فلسفی.

شنیدم کز این دور آموزگار سرآمد توئی بر همه روزگار

شنیده‌ام که در این دوره‌ی زمانه، تو داناترین و برترینِ تمامِ روزگار هستی.

نکته ادبی: سرآمد: بهترین، برترین.

خرد رشتهٔ در یکتای توست درفش گره باز کن رای توست

خرد، رشته‌ی این مرواریدِ یگانه (سخن) در دستانِ توست؛ فقط تویی که می‌توانی گرهِ این معماها را باز کنی.

نکته ادبی: رشته در یکتا: استعاره از سخنِ نفیس.

اگر چه خداوند تاجی و تخت بر دانشت نیز داد است بخت

اگرچه تو پادشاهی با تاج و تخت هستی، اما بخت و اقبال هم به دانش و خردِ تو یاری رسانده است.

نکته ادبی: دانش: در اینجا به معنای فرزانگی و عقلِ سیاسی است.

اگر گفته را از تو یابم جواب پرستش بگردانم از آفتاب

اگر پاسخِ سوالاتم را از تو دریافت کنم، آیینِ پرستشِ خورشید را رها کرده و به تو ایمان می‌آورم.

نکته ادبی: پرستش بگردانم: به معنای تغییرِ آیین و ایمان آوردن است.

وگر ناید از شه جوابی به دست دگرباره بر خر توان رخت بست

و اگر از تو پاسخی نشنوم، باید بار و بندیلِ سفر را ببندم و ناامید بازگردم.

نکته ادبی: رخت بستن: کنایه از آماده شدن برای رفتن.

ولیکن نخواهم که جز شهریار رود در سخن هیچکس را شمار

اما دلم نمی‌خواهد که جز با پادشاه، با هیچ‌کسِ دیگری در این باره سخن بگویم.

نکته ادبی: شمار: در اینجا به معنای اعتبار و اهمیت است.

زمن پرسش و پاسخ آید ز تو جواب سخن فرخ آید ز تو

من سوال می‌کنم و تو پاسخ بده؛ زیرا سخنِ شایسته و فرخنده، تنها از زبانِ تو برمی‌آید.

نکته ادبی: فرخ: مبارک و شایسته.

جهاندار گفتا بهانه مجوی سخن هر چه پوشیده داری بگوی

پادشاه گفت: بهانه نیاور و هر سوالِ پوشیده و پنهانی که داری، بی‌پرده بیان کن.

نکته ادبی: بهانه مجوی: دستور به صراحت و دوری از تعارف.

جهاندیدهٔ هندو زمین بوسه داد زبانی چو شمشیر هندی گشاد

آن حکیمِ جهاندیده، زمین را بوسید و زبانی گویا و تند و تیز (همچون شمشیر هندی) برای پرسش گشود.

نکته ادبی: شمشیر هندی: ضرب‌المثلی است که به تیزی و برندگیِ کلام اشاره دارد.

چو کرد آفرینی سزاوار شاه بپرسیدش از کار گیتی پناه

وقتی که به شایستگی پادشاه را ستایش کرد، از او درباره کارِ گیتی و آفریدگار پرسید.

نکته ادبی: گیتی‌پناه: لقبِ پادشاه به عنوان پناهگاهِ جهان.

که چون من ز خود رخت بیرون برم؟ سوی آفریننده ره چون برم؟

پرسید: چگونه می‌توانم خود را از قیدِ این تن و دنیای مادی رها کنم و به سوی آفریدگار راه پیدا کنم؟

نکته ادبی: رخت بیرون بردن: کنایه از مرگِ اختیاری یا رهایی از نفس.

یکی آفریننده دانم که هست کجا جویمش چون شوم ره به دست؟

می‌دانم که آفریدگاری هست، اما کجا او را بجویم و چگونه به او دست یابم؟

نکته ادبی: ره به دست آوردن: کنایه از رسیدن به وصال یا شناختِ حق.

نشانش پدید است و او ناپدید در بسته را از که جویم کلید

نشانه‌هایش در همه‌جا پیداست، اما خودش ناپدید است؛ کلیدِ این درِ بسته را از که بخواهم؟

نکته ادبی: نشان: آثارِ خلقت.

وجودش که صاحب معانی شدست زمینیست یا آسمانی شد است

این موجودی که صاحبِ تمامِ معانی و حقایق است، در زمین است یا در آسمان؟

نکته ادبی: صاحب معانی: منظور خداوند به عنوان سرچشمه‌ی معنویات است.

در اندیشه یا در نظر جویمش چو پرسند جایش کجا گویمش

او را در اندیشه‌ی خود بجویم یا در دنیای بیرون؟ اگر از من بپرسند جایش کجاست، چه بگویم؟

نکته ادبی: پرسشِ مکان برای خدا: از مباحث کلامی قدیم درباره حلول یا استوا.

کجا جای دارد ز بالا و زیر به حجت شود مرد پرسنده سیر

در بالا یا پایین، کجاست که بتوانم او را بیابم تا جانِ پرسشگرِ من آرام گیرد؟

نکته ادبی: حجت: دلیل و برهان.

جهاندار پاسخ چنین داد باز که هم کوتهست این سخن هم دراز

پادشاه پاسخ داد: این سخن، هم کوتاه است و هم دراز (پایان‌ناپذیر).

نکته ادبی: کوته و دراز: کنایه از ظاهرِ ساده و باطنِ پیچیده‌ی سوال.

چو از خویشتن روی بر تافتی به ایزد چنان دان که ره یافتی

همین که از خودخواهی و خودپرستی دست کشیدی، بدان که راهِ رسیدن به ایزد را یافته‌ای.

نکته ادبی: روی برتافتن: کنایه از گذشتن از نفس و خودبینی.

طلب کردن جای او رای نیست که جای آفریننده را جای نیست

جستجو برای یافتنِ جایگاهِ او، فکرِ درستی نیست؛ زیرا برای آفریدگار، مکانی وجود ندارد.

نکته ادبی: جای ندارد: اشاره به مفهومِ تنزیه و بی‌مکانیِ خداوند در عرفان و کلام.

نه کس راز او را تواند شمرد نه اندیشه داند بدو راه برد

نه کسی می‌تواند اسرارِ او را بشمارد و نه اندیشه بشری توانایی آن را دارد که به درگاهِ او راه یابد.

نکته ادبی: راز: کنه ذاتِ الهی.

بدان چیزها دارد اندیشه راه که باشد بدو دیده را دستگاه

اندیشه انسانی تنها به چیزهایی می‌تواند راه یابد که چشم و حواسِ ظاهری، توانایی درکِ آن‌ها را داشته باشند.

نکته ادبی: دستگاه: در اینجا به معنای ابزارِ ادراک یا همان حواس است.

خدا را نشاید در اندیشه جست که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست

خداوند را نباید در بندِ اندیشه جستجو کرد، زیرا هرآنچه که زاییده اندیشه باشد، ساخته و پرداخته‌ی نفسِ انسان (دیو) است.

نکته ادبی: دیو: در اینجا استعاره از اوهام و خیالاتِ محدودکننده‌ی ذهن است.

هر اندیشه ای کان بود در ضمیر خیالی بود آفرینش پذیر

هر اندیشه‌ای که در ذهن و ضمیرِ تو می‌گذرد، تنها خیالی است که قابلِ ساختن و تغییر دادن است.

نکته ادبی: آفرینش‌پذیر: هرآنچه که ذهن می‌تواند آن را خلق یا تصور کند.

هرانچ او ندارد در اندیشه جای سوی آفریننده شد رهنمای

هر آنچه که در محدوده‌ی اندیشه نمی‌گنجد، همان است که تو را به سوی آفریدگارِ حقیقی راهنمایی می‌کند.

نکته ادبی: رهنمای: راهنما.

به غفلت نشاید شد این راه را که ابر از تو پنهان کند ماه را

نباید با غفلت از این مسیر عبور کرد، زیرا غفلت مانند ابری است که ماهِ حقیقت را از دیدگانِ تو پنهان می‌کند.

نکته ادبی: ابر: استعاره از پرده‌های جهل و غفلت.

نشان بس بود کرده بر کردگار چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار

همین جهانِ هستی برای اثباتِ وجودِ آفریدگار کافی است؛ وقتی به این مرحله از شناخت رسیدی، همین‌جا توقف کن (و بیش از این در ذات او کنکاش نکن).

نکته ادبی: کردگار: آفریدگار؛ اشاره به استدلالِ برهانِ نظم.

به ایزد شناسی همین شد قیاس از این نگذرد مرد ایزدشناس

شناختِ پروردگار در همین حد است که با عقل و قیاس بتوان دریافت و انسان حقیقت‌جو نباید از این مرز فراتر رود.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای سنجش عقلی و استدلال منطقی است.

چو هندو جواب سکندر شنید به شب بازی دیگر آمد پدید

هنگامی که آن دانای هندی پاسخ اسکندر را شنید، پرسش و شگردِ تازه‌ای در ذهن او شکل گرفت.

نکته ادبی: شب‌بازی در اینجا استعاره از نیرنگِ ذهنی یا فکرِ جدیدی است که به ذهن خطور کرده است.

که هرچ از زمین باشد و آسمان نهایت گهی باشدش بیگمان

هندو پرسید: هرچه در زمین و آسمان وجود دارد، بی‌شک دارای نقطه پایان و سرانجامی است.

نکته ادبی: گه در اینجا به معنای زمان یا مکانِ پایان یافتن است.

خبرده که بیرون از این بارگاه به چیزی دیگر هست یا نیست راه

به من بگو آیا بیرون از این بارگاهِ هستی، راهی به سوی جایگاه یا موجودی دیگر وجود دارد یا خیر؟

نکته ادبی: بارگاه استعاره از جهانِ موجودات و دایره هستی است.

اگر هست چون زان کس آگاه نیست وگر نیست بر نیستی راه نیست

اگر چنین راهی هست، چرا کسی از آن آگاه نیست؟ و اگر راهی نیست، سخن گفتن از نیستی بی‌معناست.

نکته ادبی: به نیستی راه نیست یعنی نمی‌توان به امر معدوم یا غیرموجود استناد کرد.

جهاندار گفت از حساب کهن به آزرم تر سکه زن بر سخن

اسکندر گفت: با تکیه بر دانشی کهن و با احترام و احتیاط در سخن گفتن، پرسش خود را مطرح کن.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و احترام است.

برون زاسمان و زمین برمتاز که نائی به سررشتهٔ خویش باز

فراتر از آسمان و زمین پرواز مکن، زیرا با این کار به اصل و حقیقتِ خویش بازنخواهی گشت.

نکته ادبی: سررشته کنایه از اصل و ریشه وجودی است.

فلک بر تو زان هفت مندل کشید که بیرون ز مندل نشاید دوید

آسمان تو را در میان هفت دایره (فلک) محصور کرده است؛ چرا که فراتر از این محدوده، عبور ممکن نیست.

نکته ادبی: مندل به معنای دایره‌ای است که ساحران یا حکیمان برای محافظت یا محصور کردن چیزی می‌کشند.

از این مندل خون نشاید گذشت که چرخ ایستادست با تیغ و طشت

از این دایره‌ی محدودیت نباید گذشت، زیرا چرخِ روزگار با قدرتِ تمام مانع تو شده است.

نکته ادبی: تیغ و طشت استعاره از عقوبت یا مانعِ مرگبار است.

حصاریست این بارگاه بلند در او گشته اندیشها شهر بند

این بارگاهِ هستی، حصاری بلند است که تمام اندیشه‌های بشری در آن گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: شهر بند بودن کنایه از محصور بودن در یک محدوده است.

چو اندیشه زاین پرده درنگذرد پس پرده راز پی چون برد

وقتی که اندیشه آدمی نمی‌تواند از این پرده (محدوده هستی) بگذرد، پس چگونه می‌تواند از رازِ پشتِ پرده باخبر شود؟

نکته ادبی: پرده در ادبیات عرفانی نماد حجابِ بینِ خلق و خالق است.

نجوید دگر پردهٔ راز را خبرهای انجام و آغاز را

دیگر به دنبال کشف پرده‌های راز و اسرارِ آغاز و پایان جهان مباش.

نکته ادبی: انجام و آغاز کنایه از ابد و ازل است.

بدین داستانها زند رهنمای که نادیده را نیست اندیشه جای

راهنما با این داستان‌ها گوشزد می‌کند که جایگاهِ اندیشه، تنها در امورِ مشاهده‌شدنی است.

نکته ادبی: نادیده کنایه از امور غیبی و ماورای حس است.

گر اندیشی آنرا که نادیده ای چو نیکو ببینی خطا دیده ای

اگر بخواهی درباره آنچه نادیده است بیندیشی و قضاوت کنی، وقتی خوب نگاه کنی، درخواهید یافت که به خطا رفته‌ای.

نکته ادبی: خطا دیده یعنی ادراکِ نادرست.

بسا کس که من دیده انگاشتم خیالش در اندیشه بنگاشتم

بسیارند کسانی که من آنان را در ذهن خود، موجودی خاص تصور کردم و خیالی از آنان در اندیشه ساختم.

نکته ادبی: بنگاشتم در اینجا به معنای تصور کردن است.

سرانجام چون دیدمش وقت کار نه آن بود کز وی گرفتم شمار

اما سرانجام وقتی در مقام عمل آنان را دیدم، دریافتم که با آن‌چه در ذهن خود گمان می‌بردم، متفاوت بودند.

نکته ادبی: گرفتن شمار کنایه از ارزیابی و محاسبه است.

جهانی دگر هست پوشیده روی به آنجا توان کردن این جستجوی

جهانی دیگر وجود دارد که از دیده‌ها پنهان است؛ تنها در آنجا می‌توان به این حقیقت دست یافت.

نکته ادبی: پوشیده روی استعاره از غیب و امر پنهان است.

دگر باره گفتش به من گوی راست که ملک جهان بر دو قسمت چراست

هندو دوباره پرسید: به من راست بگو، چرا نظام هستی به دو بخش (دنیا و آخرت) تقسیم شده است؟

نکته ادبی: ملک جهان در اینجا به نظام کلِ هستی اشاره دارد.

جهانی بدین خوبی آراستن چه باید جهانی دگر خواستن

جهانی بدین زیبایی و آراستگی را چرا باید رها کرد و در پی جهانی دیگر بود؟

نکته ادبی: آراستن به معنای زینت دادن و نظم بخشیدن است.

چو پیداست کاینجا توانیم زیست به آنجا سفر کردن از بهر چیست

چون آشکار است که می‌توانیم در این دنیا زندگی کنیم، پس سفر به دنیای دیگر چه دلیلی دارد؟

نکته ادبی: زیستن در اینجا به معنای اقامت و حیات مادی است.

چو آنجا نشستنگه آمد درست به اینجا گذشتن چه باید نخست

اگر آن جایگاهِ بعدی، مسکنِ اصلی است، پس چه نیازی است که ابتدا از این دنیا بگذریم؟

نکته ادبی: نشستنگه به معنای جایگاه آرامش و قرار است.

خردمند شه گفت: ای ساده مرد چنین دان و از دل فروشوی گرد

شاهِ خردمند پاسخ داد: ای مردِ ساده‌اندیش، این حقیقت را بدان و تردید و ابهام را از دل بشوی.

نکته ادبی: فروشوی گرد کنایه از زدودن شک و تیرگی از ذهن است.

که ایزد دو گیتی بدان آفرید که آنجا بود گنج و اینجا کلید

خداوند دو جهان را چنین آفرید که آن دنیا محلِ گنج (نتیجه) و این دنیا محلِ کلید (عمل) است.

نکته ادبی: گنج و کلید استعاره‌ای از ثمره عمل و ابزارِ رسیدن به آن است.

در اینجا کنی کشت و کارنوی در آنجا بر کشته را بدروی

در این دنیا بذرِ عمل می‌کاری و در آن دنیا، حاصلِ آن کشت را درو می‌کنی.

نکته ادبی: کشت و کار استعاره از اعمال صالح یا طالح است.

در این گردد از حال خود هر چه هست در آن بر یکی حال باید نشست

در این جهان، هر چه هست مدام در حال تغییر است، اما در آن جهان همه چیز در ثبات و آرامش است.

نکته ادبی: بر یک حال بودن نماد ابدیت و ثبات است.

دو پرگار برزد جهان آفرین در این آفرینش دران آفرین

آفریننده جهان، دو دایره (زندگی) ترسیم کرد؛ یکی برای آفرینشِ این جهان و دیگری برای آن جهان.

نکته ادبی: پرگار استعاره از قدرتِ پروردگار در نظم‌بخشی به نظام هستی است.

پلست این و بر پل بباید گذشت به دریا بود سیل را بازگشت

این دنیا همچون پل است و باید از روی آن گذشت؛ سرانجامِ سیلاب، بازگشت به دریاست.

نکته ادبی: پل استعاره از گذرگاه بودن دنیاست.

چو چشمه روان گردد از کوهسار به دریاش باید گرفتن قرار

چون چشمه‌ای از کوه جاری می‌شود، سرانجام باید به دریا بپیوندد و آرام گیرد.

نکته ادبی: آرام گرفتن کنایه از رسیدن به کمال و مقصد نهایی است.

دگر باره پرسید هندوی پیر که جان چیست در پیکر جان پذیر

هندوی پیر دوباره پرسید: آن حقیقتی که در کالبد انسان جای می‌گیرد، چیست؟

نکته ادبی: جان‌پذیر به معنای جسمی است که قابلیتِ پذیرشِ روح را دارد.

نماید مرا کاتشی تافتست شراری از او کالبد یافتست

به نظر من، روح همچون آتشی است که درخشان شده و بدنی را برای خود ساخته است.

نکته ادبی: کالبد به معنای جسم و تن است.

فرو مردن جان و آتش یکیست در این بد بود گر کسی را شکیست

مرگِ جان و خاموش شدن آتش یکی است؛ اگر کسی در این باره شک دارد، در اشتباه است.

نکته ادبی: فرو مردن در اینجا برای آتش به کار رفته که به معنای خاموش شدن است.

چو آتش در او گرم دل گشت شاه به تندی در او کرد لختی نگاه

هنگامی که شاه از این تشبیه (روح به آتش) عصبانی شد، با خشم به او نگریست.

نکته ادبی: گرم‌دل گشتن کنایه از خشمگین شدن است.

بدو گفت کاهریمنی سان توست اگر جانی آتش بود جان توست

شاه گفت: اگر جانِ تو آتش باشد، پس جانِ تو خصلتِ اهریمنی و ویرانگر دارد.

نکته ادبی: اَهریمنی نماد بدی و نابودی است.

نخواندی که جان چون سفر ساز گشت از آن کس که آمد بدو بازگشت

مگر نشنیده‌ای که جان چون عزم سفر کرد، به سوی همان مبدأیی بازمی‌گردد که از آن آمده است؟

نکته ادبی: بازگشت به اصل، اشاره به آیه «انا الیه راجعون» دارد.

چو ز آتش بود جنبش جان نخست به دوزخ توان جای او باز جست

اگر جان از آتش بود، جایگاهش پس از مرگ باید در دوزخ (که جایگاه آتش است) باشد، نه در بهشت.

نکته ادبی: دوزخ کنایه از سرانجامِ آتش است.

دگر آنکه گفتی به وقت فراغ فرو مردن جان بود چون چراغ

و اینکه گفتی هنگام مرگ، جان مانند چراغ خاموش می‌شود، سخنی نادرست است.

نکته ادبی: فراغ در اینجا به معنای لحظه مرگ و جدایی جان از تن است.

غلط گفته ای جان علوی گرای نمیرد ولیکن شود باز جای

اشتباه می‌کنی؛ جانِ متعالی، هرگز نمی‌میرد بلکه تنها به اصلِ خود بازمی‌گردد.

نکته ادبی: علوی‌گرای به معنای متمایل به عالم بالا و امر قدسی است.

حکایت ز شخصی که او جان سپرد چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد

حکایتِ کسی که می‌میرد را در نظر بگیر؛ مردم می‌گویند جان داد یا جانش بمرد؟

نکته ادبی: جان سپردن در برابرِ جان باختن مطرح شده است.

بگویند جان داد و این نیست زرق ز داده بود تا فرو مرده فرق

می‌گویند جان داد و این حرف بی‌اساس نیست؛ تفاوت بزرگی میان «جان دادن» و «مردن» وجود دارد.

نکته ادبی: زرق به معنای فریب و سخن بیهوده است.

ز جان درگذر کان فروغیست پاک ز نور الهی نه از آب و خاک

از بحث جان گذر کن؛ چرا که جان، نوری پاک و الهی است، نه از جنس آب و خاک (ماده).

نکته ادبی: فروغیست پاک به معنای پرتوی الهی است.

دگر گونه هندو سخن کرد ساز به پرسیدن خوابش آمد نیاز

هندو که دید سخن به بن‌بست رسید، موضوع را عوض کرد و از حقیقتِ خواب پرسید.

نکته ادبی: سخن کرد ساز یعنی سخنِ جدیدی را آغاز کرد.

که بینندهٔ خواب را در خیال چه نیرو برون آورد پروبال

در خواب چه نیرویی به جانِ آدمی پروبال می‌دهد که می‌تواند در خیال سفر کند؟

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای دنیای رؤیا و صور ذهنی است.

که منزل به منزل رود کوه و دشت ببیند جهان در جهان سرگذشت

چگونه انسان در خواب، کوه و دشت را طی می‌کند و جهانی دیگر را می‌بیند؟

نکته ادبی: سرگذشت در اینجا به معنای سیر و گردش در خواب است.

چو بیننده آنجاست این خفته کیست و گر نقشبند آن شد این نقش چیست

اگر بیننده (جان) در جای دیگری است، پس این جسمِ خفته چیست؟ و اگر نقاشِ خواب خودِ آدمی است، پس این نقش‌ها (تصاویر خواب) چیستند؟

نکته ادبی: نقشبند استعاره از ذهن یا جانِ خالقِ تصاویرِ خواب است.

به پاسخ دگر باره شد شاه تیز که خواب از خیالی بود خانه خیز

شاه دوباره با هوشمندی پاسخ داد: خواب از خیالاتِ درونی خودِ انسان نشأت می‌گیرد.

نکته ادبی: خانه خیز یعنی از درون خانه و ذهنِ خود انسان برمی‌خیزد.

خیال همه خوابها خانگیست در آن آشنائی نه بیگانگیست

تصاویر خواب، همگی از آشنایانِ درونی تو هستند؛ در آن‌ها بیگانه‌ای وجود ندارد.

نکته ادبی: خواب خانگی یعنی خوابی که ریشه در منِ درونی دارد.

اگر مرده گر زنده بینی به خواب ز شمع تو می خیزد آن نور و تاب

اگر مرده یا زنده‌ای را در خواب ببینی، نور و تابشِ آن از وجودِ خودِ توست.

نکته ادبی: شمع تو استعاره از نورِ باطنی انسان است.

نمایندهٔ اندیشهٔ پاک توست نمودهٔ تمنای ادراک توست

آنچه می‌بینی، نمودِ اندیشه پاک و نشانه‌ی تمنای درکِ توست.

نکته ادبی: نموده به معنای جلوه و ظهورِ چیزی است.

گرت در دل آید که راز نفهت چرا گشت پیدا برآنکس که خفت

اگر در دلت پرسشی ایجاد شود که چرا این رازِ نهفته در خواب آشکار می‌شود، پاسخش روشن است.

نکته ادبی: رازِ نهفته به حقایقِ پنهان در ناخودآگاه اشاره دارد.

روان چون برهنه شود در خیال نپوشد براو صورت هیچ حال

زیرا وقتی جان در خواب از بندِ جسم آزاد می‌شود، هیچ صورت و حالتی بر آن پوشیده نمی‌ماند.

نکته ادبی: برهنه شدن جان کنایه از آزادی از قید بدن است.

نبینی کسی کو ریاضتگر است به بیداری آن گنج را رهبر است

آیا کسی را نمی‌بینی که اهل ریاضت و تهذیب نفس است؟ او در حالت بیداریِ قلبی، به حقیقت آن گنج پنهان راه می‌برد.

نکته ادبی: ریاضتگر: کسی که به تمرین‌های معنوی و خودسازی می‌پردازد. گنج: نماد معرفت و حقایق الهی.

همان بیند آن مرد بیدار هوش که دیگر کس از خواب و خواب از سروش

آن انسان هوشیار، همان حقایقی را مشاهده می‌کند که دیگران تنها در عالم رویا یا از طریق الهام غیبی دریافت می‌کنند.

نکته ادبی: سروش: به معنای فرشته پیام‌رسان و در اینجا کنایه از الهام غیبی است.

دگر باره هندو درآمد به گفت گهر کرد با نوک الماس جفت

هندو دوباره لب به سخن گشود و سوال خود را با دقت و صراحتِ تمام، مانند تراش دادن گوهر با نوک الماس، مطرح کرد.

نکته ادبی: الماس: به دلیل سختی بالا، در ادبیات برای صیقل دادن و بریدن گوهرهای دیگر به کار می‌رود.

که بی چشم بد شاهیی ده مرا ز چشم بد آگاهیی ده مرا

از شاه خواست تا حقیقتِ چشم‌زخم را برای او آشکار کند و به او بفهماند که این نیرو چگونه عمل می‌کند تا از آن آگاه شود.

نکته ادبی: چشم بد: اصطلاح رایج برای اشاره به قدرت تخریبی نگاه حسودانه.

چه نیروست در جنبش چشم بد که نیکوی خود را کند چشم زد

چه نیروی مرموزی در نگاهِ بدخواهان وجود دارد که می‌تواند خوبی‌ها و زیبایی‌ها را در یک لحظه نابود سازد؟

نکته ادبی: چشم زد: به معنای آسیب رسیدن از راه چشم و حسادت.

از او کارگرتر جهان آزمای ندیده است بینندهٔ جان گزای

در سراسر این جهان، هیچ تجربه‌گری نیرومندتر و ویرانگرتر از این نوع نگاه (چشم بد) ندیده است که جان آدمی را این‌گونه به خطر می‌اندازد.

نکته ادبی: جهان‌آزمای: کسی که جهان را دیده و آزموده است.

همه چیز را کازمایش رسد چو دیده پسندد فزایش رسد

هر چیزی که در معرض دید و آزمون قرار گیرد، اگر مورد پسند و تحسین واقع شود، به رشد و کمال می‌رسد.

نکته ادبی: فزایش: به معنای رشد و نمو.

جز او را که هرچ او پسند آورد سر و گردنش زیر بند آورد

تنها کسی از گزند نگاهِ دیگران در امان است که اگر چیزی را پسندید، آن را مهار کرده و سرکوب می‌نماید تا به آن آسیب نرسد.

نکته ادبی: سر و گردن به بند آوردن: کنایه از کنترل کردن نفس و مانع شدن از حسادت و نگاهِ مخرب.

به هر حرفتی در که دیدیم ژرف درستی ندیدیم در هیچ حرف

در بررسی عمیق هر حرفه و مهارتی، به این نتیجه رسیدیم که هیچ کار یا فنِ بی‌عیب و نقصی وجود ندارد.

نکته ادبی: حرفتی: به معنای پیشه و هنر.

همین یک کماندار شد کز نخست بر آماج گه تیر او شد درست

تنها این مهارتِ نگاه کردن (چشم) است که از همان آغاز، تیرِ نگاهش مستقیماً به هدف می‌خورد و تاثیر می‌گذارد.

نکته ادبی: آماج‌گه: هدف و نشانه.

بگو تا چه نیروست نیروی او سپند از چه برد آفت از خوی او

به من بگو این چه نیرویی است؟ و چرا با سوزاندن اسپند، آسیب و آفتِ آن نگاه برطرف می‌شود؟

نکته ادبی: سپند: همان اسفند که برای دفع چشم‌زخم سوزانده می‌شود.

چه دانم که من چشم بد دیده ام پسندیده یا نا پسندیده ام

چه می‌دانم! من تنها اثرات آن را دیده‌ام و نمی‌دانم که آیا نگاهِ من پسندیده بوده یا ناپسند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسان در درکِ کامل ماهیتِ نگاه‌های خود.

جهاندار گفتش که صاحب قیاس چنین آرد از رای معنی شناس

پادشاه به او گفت: کسی که اهل استدلال و تفکر است، از نگاهِ عمیق و دانای خود این‌گونه نتیجه می‌گیرد:

نکته ادبی: صاحب قیاس: کسی که اهل استنتاج منطقی و قیاس عقلی است.

که بر هر چه گردد نظر جایگیر گذر بر هوائی کند ناگزیر

اینکه بر هر چیزی که نگاه متمرکز شود، ناگزیر هوای اطراف آن تأثیر می‌پذیرد و تغییر می‌کند.

نکته ادبی: هوا: در اینجا به معنای جو و فضای پیرامون شیء است.

بر آن چیز کارد همی تاختن کند با هوا رای دم ساختن

وقتی نگاه بر چیزی متمرکز می‌شود، همراه با آن، فضای اطراف نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد و به شکلی از آن کیفیت در می‌آید.

نکته ادبی: رای دم ساختن: کنایه از هم‌جهت شدن با فضای اطراف.

بنه چون درآرد بدان رخنه گاه هوا نیز باید در آن رخنه راه

وقتی نگاه به آن خلل و فرج نفوذ می‌کند، هوا نیز باید در آن رخنه و ورود پیدا کند.

نکته ادبی: رخنه: منفذ یا شکاف در اشیاء.

هوا گر هوائی بود سودمند در ارکان آن چیز ناید گزند

اگر هوای پیرامون، سالم و سودمند باشد، آن شیء مورد نظر هیچ آسیبی نمی‌بیند.

نکته ادبی: ارکان: اجزای تشکیل‌دهنده هستی.

مزاج هوا چون بود زهرناک بیندازد آن چیز را در مغاک

اما اگر کیفیت آن هوا زهرآگین و مسموم باشد، آن شیء را به ورطه نابودی و تباهی می‌کشاند.

نکته ادبی: مغاک: گودال و جای عمیق، نماد هلاکت.

هوائی بد است آنکه بر چشم زد بد آرد به همراهی چشم بد

هوایی که بر اثر نگاهِ بد، زهرآگین شده باشد، همان چیزی است که آفت و آسیب را با خود به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: چشم بد: در اینجا عامل آلودگی هوا معرفی شده است.

ولیکن به نزدیک من در نهفت جز این علتی هست کان کس نگفت

اما به نظر من، در پسِ این پرده، علت دیگری نیز وجود دارد که دیگران از آن سخن نگفته‌اند.

نکته ادبی: نهفت: پنهان و راز.

نه چشم بد است آنچنان کارگر که نقش روند است پیش نظر

چشم‌زخم به آن شکلی که تصور می‌کنند، تأثیرگذار نیست؛ بلکه مهم، نقش و تصویری است که در ذهن بیننده شکل می‌گیرد.

نکته ادبی: نقش روند: تصویری که در ذهن حرکت می‌کند و اثر می‌گذارد.

چو بیند عجب کاریی در خیال به تأدیب چشمش دهد گوشمال

وقتی بیننده با دیدن چیزی شگفت‌انگیز در ذهن خود، دچار تعجب می‌شود، این نگاهِ تعجب‌آمیز به آن شیء آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: گوشمال: کنایه از آسیب زدن و تأثیر منفی گذاشتن.

تعجب روانیست در راه او نباید جز او در نظرگاه او

تعجب کردن در مسیرِ کمال مانع است، زیرا جز حقیقت نباید هیچ چیز دیگری در نظرگاه و توجهِ انسان باشد.

نکته ادبی: نظرگاه: جای نگاه کردن و کانون توجه.

چو نقش حریفی شگفت آیدش دغا باختن در گرفت آیدش

هنگامی که شخص چیزی شگفت را می‌بیند، ذهنش فریب می‌خورد و شروع به دغل‌کاری و حیلت‌گری می‌کند.

نکته ادبی: دغا: مکر و فریب.

گرفتار کن را دهد پیچ پیچ بدان تا نگردد گرفتار هیچ

این نگاهِ مکارانه به آن چیزی که مورد نظر است، آسیب می‌رساند، تا مبادا آن شیء در دامِ نگاه گرفتار شود.

نکته ادبی: گرفتار کردن: در اینجا به معنای اسیرِ نگاه شدن و آسیب دیدن است.

کسی را که چشمی رسد ناگهان دهن دره اش اوفتد در دهان

کسی که از نگاهِ چنین شخصی آسیب می‌بیند، ناگهان دچار خمیازه و بی‌حالی می‌شود.

نکته ادبی: دهن‌دره: خمیازه.

رسانندهٔ چشم را جوش خون بخاری ز پیشانی آرد برون

این نگاهِ مخرب، بخار و گرمای ناشی از جوششِ خونِ درون را از پیشانیِ فرد خارج می‌کند.

نکته ادبی: جوش خون: کنایه از شدتِ هیجان و تأثیرات جسمانی.

به این هر دو معنی شناسند و بس که این چشم زن بود و آن چشم رس

از همین دو طریق (تأثیر هوای آلوده و نیروی روانی ذهن)، مردم می‌فهمند که چه کسی عامل چشم‌زخم است و چه کسی قربانی آن است.

نکته ادبی: چشم‌زن: آسیب‌رسان. چشم‌رس: آسیب‌دیده.

سپند از پی آن شد افروخته که آفت به آتش شود سوخته

اسپند را برای این می‌سوزانند که با آتشِ آن، آفت و نیروی پلیدِ نگاهِ بد از بین برود.

نکته ادبی: سپند: گیاه اسفند که در فرهنگ عامه برای دفع چشم‌زخم مقدس است.

فسونگر دگرگونه گفتست راز که چون به اسپند آتش آمد فراز

اما ساحران و فسونگران، رازی دیگر بیان کرده‌اند که وقتی اسپند در آتش می‌افتد و می‌سوزد...

نکته ادبی: فسونگر: جادوگر و کسی که ورد می‌خواند.

رسد بر فلک دود مشگین سپند فلک خود زره باز دارد گزند

دودِ آن به سوی آسمان می‌رود و فلک نیز با این کار، آسیب را از ما دور می‌کند.

نکته ادبی: دود مشگین: توصیف دود اسفند.

دگر باره هندوی رومی پرست درآورد پولاد هندی به دست

هندو که همچنان به دنبال پاسخ بود، شمشیرِ تیزِ سوالاتِ خود را دوباره به میان آورد.

نکته ادبی: پولاد هندی: کنایه از تیزی و برندگیِ کلام و استدلال.

که از نیک و بد مرد اخترسگال خبر چون دهد چون زند نقش فال

که چگونه کسی از نیک و بدِ سرنوشت آگاه می‌شود؟ فال گرفتن و نقش بستن قرعه چگونه حقیقت را نشان می‌دهد؟

نکته ادبی: اخترسگال: کسی که اختران (ستارگان) را می‌سنجد (منجم).

ز نقشی که از کار ناید برون به نیک و به بد چون شود رهنمون

از نقش و شکلی که از بطنِ کار بیرون نمی‌آید، چگونه می‌توان به نیک و بدِ امور پی برد؟

نکته ادبی: رهنمون: راهنما.

چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی

آن پادشاهِ خدایی‌منش به او گفت: هر چه در این عالم رخ می‌دهد، چه خوب و چه بد...

نکته ادبی: مایه ایزدی: برخورداری از علم و حکمت الهی.

هر آیینه در نقش این گنبد است اگر نیک نیکست اگر بد بداست

همه در صفحه و تقدیرِ این گنبدِ آسمانی نقش بسته است؛ چه خیر باشد چه شر.

نکته ادبی: گنبد: کنایه از آسمان و چرخِ روزگار.

سگالندهٔ فال چون قرعه راند ز طالع تواند همی نقش خواند

کسی که فال می‌گیرد، وقتی قرعه را می‌اندازد، بر اساس طالع و سرنوشت می‌تواند حقیقت را بخواند.

نکته ادبی: سگالنده فال: کسی که به دنبال استخراج فال است.

نمودار طالع نماید درست ز تخمی که خواهد دران زرع رست

طالعِ فرد، آنچه را که قرار است از آن بذرِ اولیه رشد کند، به درستی نشان می‌دهد.

نکته ادبی: زرع: کشت و کار، استعاره از نتیجه‌ی اعمال.

خدائی که هست آفرینش پناه چو بیند نیازی در این عرضه گاه

خدایی که پناهگاهِ آفرینش است، وقتی نیازی در این جهان ببیند...

نکته ادبی: عرضه‌گاه: جهانِ هستی و میدانِ عرضه اعمال.

به اندازهٔ آنکه باشد نیاز نماید به ما بودنیهای راز

به اندازه همان نیاز، اسرارِ پنهانِ هستی را بر ما آشکار می‌کند.

نکته ادبی: بودنی‌های راز: حقایقِ غیبی و آینده.

فرستد سروشی و با او کلید کند راز سربسته بر ما پدید

او پیام‌آوری می‌فرستد و با کلیدِ معرفت، اسرارِ دربسته را برای ما نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: سروش: پیام‌آور غیبی.

از آن باده هندو چنان مست شد که یکباره شمشیرش از دست شد

هندو از این سخنانِ ناب و حکمت‌آمیز چنان مست و مبهوت شد که توانِ استدلال را از دست داد.

نکته ادبی: مست شدن: کنایه از غلبه‌ی حیرت و پذیرشِ حق.

دگر باره پرسید کز چین و زنگ ورقهای صورت چرا شد دو رنگ

دوباره پرسید که چرا ورق‌های تصویر (سرنوشت) در چین و زنگ (نمادهای دوری و تفاوت) دو رنگ و متفاوت است؟

نکته ادبی: چین و زنگ: کنایه از سرزمین‌های دور و متفاوت.

چو یکسان بود رنگ ها در لوید چرا این سیه گشت و آن شد سپید

چرا وقتی رنگ‌ها در اصل یکی هستند، برخی سیاه و برخی سفید دیده می‌شوند؟

نکته ادبی: لوید: به معنای لوح یا صفحه.

جهاندار گفت این گرایندهٔ گوی دو رنگست یکی رنگی از وی مجوی

پادشاه گفت: این چرخِ گردان، دو رنگ است و تو نباید از آن تنها یک رنگ توقع داشته باشی.

نکته ادبی: گراینده گوی: کنایه از آسمان یا چرخ روزگار.

دو رویست خورشید آیینه وش یکی روی در چین یکی در حبش

خورشیدِ عالم‌تاب، آینه‌سان است؛ یک روی آن در چین است و روی دیگرش در حبشه.

نکته ادبی: آینه‌وش: صفت خورشید که بازتاب‌دهنده نور است.

به روئی کند رویها را چو ماه به روئی دگر رویها در سیاه

با یک روی خود همه چیز را چون ماه روشن می‌کند و با روی دیگرش همه چیز را تاریک می‌سازد.

نکته ادبی: نماد تضادهای جهان (روز و شب/نور و ظلمت).

چو هندوی دانا به چندین سئوال زبون شد ز فرهنگ دانش سگال

وقتی آن هندوی دانا با این همه سوال، در برابر فرهنگ و دانشِ پادشاه درمانده شد...

نکته ادبی: دانش سگال: کسی که اندیشه‌اش دانش‌محور است.

به تسلیم شه بوسه بر خاک زد شه از خرمی سر بر افلاک زد

به نشانه تسلیم، بوسه بر خاکِ درگاهِ شاه زد و پادشاه از این پیروزیِ خرد، غرق در شادی شد.

نکته ادبی: سر بر افلاک زدن: کنایه از اوجِ شادی و سرافرازی.

همه زیرکان بر چنان هوش و رای دمیدند و خواندند نام خدای

همه خردمندان با دیدنِ چنین هوش و رایِ درخشانی، نامِ خدا را بر زبان آوردند و او را ستودند.

نکته ادبی: زیرکان: هوشمندان و خردمندان.