خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر

نظامی
مغنی بدان ساز تیمار سوز نشاط مرا یک زمان بر فروز
مگر زان نوای بریشم نواز بریشم کشم روم را در طراز
چنین گوید آن کاردان فیلسوف که بر کار آفاق بودش وقوف
که یونان نشینان آن روزگار سوی زهد بودند آموزگار
ز دنیا نجستندی آسایشی نیرزیدشان شهوت آلایشی
نکردندی الا ریاضتگری به بسیار دانی و اندک خوری
کسی که به خود بر توان داشتی ز طبع آرزوها نهان داشتی
نکردی تمتع نخوردی نبید کزین هر دو گردد خرد ناپدید
ز گرد آمدن سر درآید به گرد چو سر بایدت گرد آفت مگرد
بدانجا رسیدند از آن رسم و رای که برخاست بنیادشان زین سرای
ز خشگی به دریا کشیدند بار ز پیوند گشتند پرهیزگار
زنان را ز مردان بپرداختند جداگانه شان کشتیی ساختند
به مردانگی خون خود ریختند بمردند و با زن نیامیختند
به گیتی چنین بود بنیادشان که تخمه به گیتی برافتادشان
یکی روز فرخنده از صبحگاه ز فرزانگان بزمی آراست شاه
چنان داد فرمان به سالاربار که با من ندارد کس امروز کار
فرستید و خوانید سقراط را نگهبان ترکیب و اخلاط را
فرستاده سقراط را بازجست ز شه یاد کردش که جویای توست
زمانی به درگاه خسرو خرام برآرای جامه برافروز جام
فریب ورا پیر دانا نخورد فریبندگی را اجابت نکرد
بدو گفت رو به اسکندر بگوی که هرچ اندرین ره نیابی مجوی
من آنجائیم وین سخن روشنست گر اینجا خیالیست آن بی منست
مرا گر بدست آرد ایزد پرست هم از درگه ایزد آیم بدست
جوابی که آن کان فرهنگ سفت فرستاده شد با فرستنده گفت
شهنشاه را گشت روشن چو روز که سقراط شمعی است خلوت فروز
نیابد به دیدار آن شمع راه جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه
سکندر که دارندهٔ تاج بود به دانش همه ساله محتاج بود
زمانی نبودی که فرزانه ای ز گوهر ندادی بدو دانه ای
ز هر دانشی کان ز دانندگان رساندندی او را رسانندگان
سخنهای سقراط بیدار هوش پسند آمدی مر زبان را به گوش
بران شد دل دانش اندیش او که آرند سقراط را پیش او
نمودند کان پیر خلوت پناه بر آمد شد خلق بربست راه
سر از شغل دنیا چنان تافتست که در گور گوئی دری یافتست
ز خویشان و یاران جدائی گرفت به کنجی خراب آشنایی گرفت
جهان گر چه کارش به جان آورد نه ممکن که سر در جهان آورد
ز خون خوردن جانور خو برید پلاسی بپوشید و دیبا درید
کفی پست از آنجا که غایت بود شبان روزی او را کفایت بود
جز ایزد پرستیدنش کار نیست به نزدیک او خلق را بار نیست
نظامی صفت با خرد خو گرفت نظامی مگر کاین صفت زو گرفت
به شرحی که دادند از آن دین پناه گراینده تر شد بدو مهر شاه
چنین آمداست آدمی را نهاد که آرد فرامش کنان را به یاد
کسی کو ز مردم گریزنده تر بدو میل مردم ستیزنده تر
چو سقراط مهر خود از خلق شست همه خلق سقراط را بازجست
بسی خواند شاهش بر خویشتن نشد شاه انجم بر آن انجمن
چو زاندازه شد خواهش شهریار دل کاردان در نیامد به کار
ز ناز هنرمند ترکانه وش رمنده نشد دولت نازکش
شه از جمله استواران خویش یکی محرم خاص را خواند پیش
فرستاد نزدیک دانا فراز بسی قصه ها گفت با او به راز
که نزدیک خود خواندمت بارها نهان داشتم با تو گفتارها
اجابت نکردی چه بود از قیاس نوازنده را ناشدن حق شناس
چرائی ز درگاه ما گوشه گیر بیا یا بگو حجتی دلپذیر
به معذوری خویش حجت نمای وگر نیست حجت به حاجت به پای
فرستادهٔ پی مبارک ز راه به سقراط شد داد پیغام شاه
جهان دیدهٔ دانای حاضر جواب چنین داد پاسخ برای صواب
که گر شه مرا خواند نزدیک خود خرد چیزها داند از نیک و بد
نماید که رفتن بدو رای نیست که مهر تو را در دلش جای نیست
چو درنا شدن هست چندین دلیل به بازی نشد پیش کس جبرئیل
مرا رغبت آنگه پدید آمدی که پیغام شه با کلید آمدی
چو در نافهٔ مشک آشنائی دهد بر او بوی خوش بر گوائی دهد
دلی را که بر دوستی رهبر است برون از زبان حجتی دیگر است
درونی که مهر آشکارا کند مدارا فزون از مدارا کند
کسانی که نزدیک شه محرمند به بزم اندرون شاه را همدمند
سوی من نبینند بر آب و سنگ ستور مرا پای ازینجاست لنگ
چنان می نماید که در بزمگاه به نیکی مرا یاد ناورد شاه
که آن رازداران که خدمتگرند به دل دوستی سوی من ننگرند
دل شاه را مرد مردم شناس هم از مردم شاه گیرد قیاس
اگر خاصگان را زبان هست نرم به امید شه دل توان کرد گرم
وگر نرم ناید ز گوینده گفت درشتی بود شاه را در نهفت
غنا ساز گنبد چو باشد درست صدای خوش آرد به اوتار سست
ز گنبد چو یک رکن گردد خراب خوش آواز را ناخوش آید جواب
هر آن نیک و بد کاید از در برون به دارای درگه بود رهنمون
تو خوانی مرا پرده داران راز به سرهنگی از پرده دارند باز
نگر تا به طوفان ز دریای آب در این کشمکش چون نمایم شتاب
مثال آنچنان شد که دریای ژرف نماید که درهاست ما را شگرف
نهنگان دریا گشایند چنگ که جوید گهر در دهان نهنگ؟
چگونه شوم بردری نور باش که باشد بر او این همه دور باش
بر شاه اگر صورتم بد کنند خلاقت نه بر من که بر خود کنند
ز خلق جهان بنده ای را چه باک که بندد کمر پیش یزدان پاک
در این بندگی خواجه تاشم تو را گر آیم به تو بنده باشم تو را
ببین ای سکندر به تقویم راست که این نکته را ارتفاع از کجاست
فرستادهٔ شهریار از برش بر شاه شد خواند درس از برش
طبق پوش برداشت از خون در ز در دامن شاه را کرد پر
شه از گوهر افشان آن کان گنج ز گوهر برآمودن آمد به رنج
پسند آمدش کان سخنهای چست به دعوی گه حجت آمد درست
چو دانست کوهست خلوت گرای پیاده به خلوتگهش کرد رای
شد آن گنج را دید در گوشه ای ز بی توشه ای ساخته توشه ای
ز شغل جهان گشت مشغول خواب برآسوده از تابش آفتاب
تماشای او در دلش کار کرد به پایش بجنباند و بیدار کرد
بدو گفت برخیز و با من بساز که تا از جهانت کنم بی نیاز
بخندید دانا کزین داوری به ار جز منی را به دست آوری
کسی کو نهد دل به مشتی گیا نگردد بگرد تو چون آسیا
چو قرص جوین هست جان پرورم غم گردهٔ گندمین چون خورم
بر آن راهرو نیم جوبار نیست که او را یکی جو در انبار نیست
مرا کایم از کاهبرگی ستوه چه باید گرانبار گشتن چو کوه
دگر باره شه گفت کز مال و جاه تمنا چه داری تو ای نیکخواه
جوابش چنین داد دانای دور که با چون منی بر مینبار جور
من از تو به همت توانگرترم که تو بیش خواری من اندک خورم
تو با اینکه داری جهانی چنین نه ای سیر دل هم ز خوانی چنین
مرا این یکی ژندهٔ سالخورد گرانستی ارنیستی گرم و سرد
تو با این گرانی که دربار توست طلبکاری من کجا کار توست
دگر باره پرسید از او شهریار که تو کیستی من کیم در شمار
چنین داد پاسخ سخنگوی پیر که فرمان دهم من تو فرمان پذیر
برآشفت شه زان حدیث درست نهانی سخن را درون بازجست
خردمند پاسخ چنین داد باز که بر شه گشایم در بسته باز
مرا بنده ای هست نامش هوا دل من بدان بنده فرمان روا
تو آنی که آن بنده را بنده ای پرستار ما را پرستنده ای
شه از رای دانای باریک بین ز خجلت سرافکنده شد برزمین
بدو گقت خود نور سیمای من گواهست بر پاکی رای من
ز پاکان چو پاکی جدائی مکن نمرده زمین آزمائی مکن
دگر ره جوابیش چون سیم داد که سیماب در گوش نتوان نهاد
چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟ چرا دعوی چارپائی کنی
که هر چارپائی که آرد شتاب به پای اندر آرد کسی را ز خواب
چو من خفته ای را تو بیدار مرد نبایست از این گونه بیدار کرد
تو کز خواب ما را بر آشفته ای کنی خفته بیدار و خود خفته ای
بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ ز شیران بیدار بردار چنگ
شکاری طلب کافتد از تیر تو هژبری چو من نیست نخجیر تو
دل شه بدان داستانهای گرم چو موم از پذیرندگی گشت نرم
به خواهش چنان خواست کان هوشمند ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند
شد آن تلخی از پیر پرهیزگار به شیرین زبانی درآمد به کار
از آن پند گو سر بلندی دهد بگفت آنچه او سودمندی دهد
که چون آهن دست پیرای تو پذیرای صورت شد از رای تو
توانی که روشن کنی سینه را در او آری آیین آیینه را
چو بردن توانی ز آهن تو زنگ که تا جای گیرد در او نقش و رنگ
دل پاک را زنگ پرداز کن بر او راز روحانیان باز کن
سیه کن روان بداندیش را بشوی از سیاهی دل خویش را
زبانی است هر کو سیه دل بود نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود
به سودای رنگی مشو رهنمون مفرح نگر کز لب آرد برون
سیاهی کنی سوخته شو چو بید که دندان بدو کرد زنگی سپید
مگر کاینه زنگی از آهنست که با آن سیاهی دلش روشنست
از آنجا خبر داد کار آزمای که نوشاب را در سیاهیست جای
برون آی چون نقره ز آلودگی ز نقره بیاموز پالودگی
دماغی کز آلودگی گشت پاک بچربد بر این گنبد دودناک
نهانخانهٔ صبحگاهی شود حرمگاه سر الهی شود
ز تو دور کردن ز روزن نقاب به روزن درافتادن از آفتاب
چراغی به دریوزه بر کرده گیر قفائی ز باد هوا خورده گیر
عماری کش نور خورشید باش ز ترک عماری بر امید باش
تو در پاک میکن ز خاشاک و خار طلبکار سلطان مشو زینهار
چو سلطان شود سوی نخجیرگاه دری رفته بیند فروشسته راه
چو دانی که آمد به مهمان فرود به ناخوانده مهمان بر از ما درود
گرآیی براین در دلیری مکن تمنای بالا و زیری مکن
به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص که تن را ز دربان نبینی خلاص
به کفش گل آلوده بر تخت شاه نشاید شدن کفش بفکن به راه
چو همکاسهٔ شاه خواهی نشست به پیرای ناخن فروشوی دست
کرا زهره گر خود بود شرزه شیر که بر تخت سلطان خرامد دلیر
که شیری که بر تخت او بخته شد هم از هیبت تخت او تخته شد
کسی کو درآید به درگاه تو خورد سیلی ار گم کند راه تو
ببین تا تو را سر به درگاه کیست دل ترسناکت نظرگاه کیست
گر این درزنی کمترین بنده باش گر این پای داری سرافکنده باش
وگر تو خود شاهی و شهریار تو را با سگ پاسبانان چکار
تو گرمی مکن گر من از خوی گرم نگفتم تو را گفتنیهای نرم
دل تافته کو ز من تفته بود به جاسوسی آسمان رفته بود
کنون کامد از آسمان بر زمین ره آوردش آن بود و ره بردش این
چو گفت این سخنهای پرورده پیر سخن در دل شاه شد جایگیر
برافروخته روی چون آفتاب سوی بزم خود کرد خسرو شتاب
بفرمود تا مرد کاتب سرشت به آب زر آن نکته ها را نبشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی بدان ساز تیمار سوز نشاط مرا یک زمان بر فروز

ای نوازنده، آن آهنگی را بنواز که اندوه را ریشه‌کن می‌کند تا بتوانم برای لحظه‌ای، آتشِ شادی را در وجودم شعله‌ور سازم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

مگر زان نوای بریشم نواز بریشم کشم روم را در طراز

شاید با آن نوای دل‌انگیز و لطیف، بتوانم روح ناآرام خود را به کمال و نظم برسانم.

نکته ادبی: بریشم‌نواز کنایه از سازِ زهی و خوش‌صداست.

چنین گوید آن کاردان فیلسوف که بر کار آفاق بودش وقوف

آن حکیمِ کارکشته که بر اسرار و رخدادهای جهان آگاه بود، چنین روایت می‌کند.

نکته ادبی: آفاق به معنای کرانه‌ها و استعاره از کل جهان است.

که یونان نشینان آن روزگار سوی زهد بودند آموزگار

یونانیانِ آن روزگار، در زمینه زهد و پارسایی پیش‌قدم بودند.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای پیش‌رو و الگوی اخلاقی است.

ز دنیا نجستندی آسایشی نیرزیدشان شهوت آلایشی

آنان هیچ‌گونه لذتی از دنیا نمی‌خواستند و آلودگی‌های شهوت برایشان کوچک‌ترین ارزشی نداشت.

نکته ادبی: آلایش به معنای آلودگی به تعلقات دنیوی است.

نکردندی الا ریاضتگری به بسیار دانی و اندک خوری

کارشان فقط ریاضت کشیدن بود؛ دانشِ بسیاری داشتند اما بسیار کم می‌خوردند.

نکته ادبی: بسیار دانی و اندک خوری کنایه از خردورزی و خویشتن‌داری است.

کسی که به خود بر توان داشتی ز طبع آرزوها نهان داشتی

کسی که می‌توانست بر هوای نفس خویش مسلط باشد، آرزوهای دنیوی را از دل بیرون می‌راند.

نکته ادبی: نهان داشتنِ آرزو، کنایه از سرکوب کردنِ تمایلاتِ نفسانی است.

نکردی تمتع نخوردی نبید کزین هر دو گردد خرد ناپدید

آنان نه لذت‌جویی می‌کردند و نه شراب می‌نوشیدند، چرا که این دو، خرد و اندیشه را نابود می‌کند.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است.

ز گرد آمدن سر درآید به گرد چو سر بایدت گرد آفت مگرد

جمع‌کردنِ مال و دنیا، سرانجام به نابودی ختم می‌شود؛ اگر می‌خواهی سرت سلامت بماند، در پیِ مال و منال مرو.

نکته ادبی: جناس در واژگانِ گرد (دایره/نابود) و گرد (جمع کردن/مال).

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای که برخاست بنیادشان زین سرای

آنان با این رسم و آیین چنان پیش رفتند که سرانجام نسلشان از این جهان بر افتاد.

نکته ادبی: بنیاد برخاستن کنایه از نابودی و انقراض است.

ز خشگی به دریا کشیدند بار ز پیوند گشتند پرهیزگار

از خشکیِ بیابان به سوی دریا هجرت کردند و با دوری از پیوندِ زناشویی، پارسا شدند.

نکته ادبی: پرهیزگار در اینجا به معنای کسی است که از لذتِ جنسی پرهیز می‌کند.

زنان را ز مردان بپرداختند جداگانه شان کشتیی ساختند

زنان را از مردان جدا کردند و برای هر گروه، کشتی جداگانه‌ای ساختند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای جدا کردن است.

به مردانگی خون خود ریختند بمردند و با زن نیامیختند

مردان برای حفظ پاکدامنی، با کسی نیامیختند و نسل خود را متوقف کردند.

نکته ادبی: خون خود ریختن، کنایه از به پایان رساندنِ نسل و بقای خود است.

به گیتی چنین بود بنیادشان که تخمه به گیتی برافتادشان

بنیاد و روش زندگی آنان در جهان چنان بود که نسل‌شان به کلی منقرض شد.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و فرزندان است.

یکی روز فرخنده از صبحگاه ز فرزانگان بزمی آراست شاه

روزی فرخنده، پادشاه از صبحگاهان برای دانشمندان بزمی آراست.

نکته ادبی: بزم در اینجا به معنای مجلسِ هم‌نشینی و گفتگوست.

چنان داد فرمان به سالاربار که با من ندارد کس امروز کار

به نگهبان دربار فرمان داد که امروز هیچ‌کس حق ندارد با من کاری داشته باشد.

نکته ادبی: سالاربار به معنای مسئولِ تشریفات و پرده‌دارِ دربار است.

فرستید و خوانید سقراط را نگهبان ترکیب و اخلاط را

سقراط را که طبیبِ جان و حافظِ تعادلِ تن است، نزد من فراخوانید.

نکته ادبی: نگهبان ترکیب و اخلاط، توصیفی شاعرانه برای پزشک یا حکیمِ تن‌شناس است.

فرستاده سقراط را بازجست ز شه یاد کردش که جویای توست

فرستاده، سقراط را جستجو کرد و پیام شاه را به او رساند که پادشاه تو را می‌طلبد.

نکته ادبی: بازجستن به معنای جست‌وجو کردن و یافتن است.

زمانی به درگاه خسرو خرام برآرای جامه برافروز جام

به او گفت ساعتی به دربار پادشاه بیا، لباس شایسته بپوش و مجلسی بیارای.

نکته ادبی: برافروز جام، کنایه از نشاط‌بخشی و آراستنِ مجلس است.

فریب ورا پیر دانا نخورد فریبندگی را اجابت نکرد

آن پیر دانا فریب کلام او را نخورد و دعوت شاه را نپذیرفت.

نکته ادبی: اجابت کردن به معنای پاسخِ مثبت دادن به دعوت است.

بدو گفت رو به اسکندر بگوی که هرچ اندرین ره نیابی مجوی

به او گفت نزد اسکندر برو و بگو: هرچه در این مسیرِ مادی نمی‌یابی، بیهوده طلب مکن.

نکته ادبی: منظور از این ره، مسیرِ دنیوی است که حکیم در آن نیست.

من آنجائیم وین سخن روشنست گر اینجا خیالیست آن بی منست

من جایگاه اصلی‌ام آنجاست (عالم معنا) و این سخن آشکار است؛ اگر اینجا خیالی از من می‌بینی، من در آن دخالتی ندارم.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای سایه یا تصورِ باطل است.

مرا گر بدست آرد ایزد پرست هم از درگه ایزد آیم بدست

اگر خداوند مرا بپذیرد، از درگاه او دستگیر خواهم شد نه از درگاه پادشاه.

نکته ادبی: ایزدپرست به معنای خداپرست و عارف است.

جوابی که آن کان فرهنگ سفت فرستاده شد با فرستنده گفت

فرستاده، پاسخِ حکیمانه و قاطعِ آن سرچشمه‌ی فرهنگ را نزد شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: کانِ فرهنگ، استعاره از معدن و سرچشمه‌ی دانش است.

شهنشاه را گشت روشن چو روز که سقراط شمعی است خلوت فروز

برای پادشاه روشن شد که سقراط، شمعی روشن‌گر در خلوتگاه حقیقت است.

نکته ادبی: خلوت‌فروز، استعاره‌ای برای روشن‌گری در تنهایی و عرفان است.

نیابد به دیدار آن شمع راه جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه

جز کسی که مانند ماه شب‌زنده‌دار و اهل سلوک باشد، نمی‌تواند به دیدار این شمع هدایت دست یابد.

نکته ادبی: شب‌خیز به معنای شب‌زنده‌دار و عبادت‌کننده است.

سکندر که دارندهٔ تاج بود به دانش همه ساله محتاج بود

اسکندر که فرمانروایِ صاحب‌تاج بود، همواره تشنه‌ی آموختن دانش بود.

نکته ادبی: دارنده تاج، کنایه از پادشاه مقتدر است.

زمانی نبودی که فرزانه ای ز گوهر ندادی بدو دانه ای

لحظه‌ای نبود که دانایان، مروارید حکمت را به او هدیه ندهند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا استعاره از حکمت و سخنِ ارزشمند است.

ز هر دانشی کان ز دانندگان رساندندی او را رسانندگان

هر دانشی که دانشمندان داشتند، توسط پیک‌ها به او می‌رساندند.

نکته ادبی: رسانندگان به معنای پیک‌ها و پیام‌رسانان است.

سخنهای سقراط بیدار هوش پسند آمدی مر زبان را به گوش

سخنان سقراطِ هوشیار، بسیار برای شاه دلنشین بود.

نکته ادبی: بیدار‌هوش، صفتی برای حکیمانِ آگاه است.

بران شد دل دانش اندیش او که آرند سقراط را پیش او

دلِ دانش‌طلبِ شاه بر این قرار گرفت که سقراط را به حضورش بیاورند.

نکته ادبی: دانش‌اندیش، صفتی برای جوینده‌ی علم است.

نمودند کان پیر خلوت پناه بر آمد شد خلق بربست راه

به او نشان دادند که آن پیرِ گوشه‌نشین، راه ارتباط با مردم را بر خود بسته است.

نکته ادبی: خلوت‌پناه به کسی گفته می‌شود که انزوا را پناهگاهِ خود کرده است.

سر از شغل دنیا چنان تافتست که در گور گوئی دری یافتست

او چنان از دنیا روی گردانده که گویی در گور خفته و به دنیای ابدی راه یافته است.

نکته ادبی: دری در گور یافتن، استعاره از گذشتن از دنیاست.

ز خویشان و یاران جدائی گرفت به کنجی خراب آشنایی گرفت

از دوستان و خویشان برید و در گوشه‌ای متروک و ویرانه خلوت گزید.

نکته ادبی: کنج خراب، کنایه از محلِ عزلت و دوری از تجملات است.

جهان گر چه کارش به جان آورد نه ممکن که سر در جهان آورد

جهان هرچند او را به سختی انداخت، اما او هرگز تسلیم دنیا نشد.

نکته ادبی: سر در جهان آوردن کنایه از دلبستگی به دنیاست.

ز خون خوردن جانور خو برید پلاسی بپوشید و دیبا درید

از لذت‌های دنیوی دست شست، لباس ساده (پلاس) پوشید و لباس فاخر (دیبا) را کنار گذاشت.

نکته ادبی: خون خوردن، کنایه از رنج و سختی کشیدن است.

کفی پست از آنجا که غایت بود شبان روزی او را کفایت بود

مقدار کمی غذا که فقط برای زنده ماندن کافی بود، خوراک شب و روز او بود.

نکته ادبی: کفیِ پست، اشاره به مقدار ناچیزی غذاست.

جز ایزد پرستیدنش کار نیست به نزدیک او خلق را بار نیست

جز پرستش خدا کاری نداشت و به هیچ‌کس اجازه ملاقات نمی‌داد.

نکته ادبی: بار دادن در اینجا به معنای اجازه ملاقات دادن است.

نظامی صفت با خرد خو گرفت نظامی مگر کاین صفت زو گرفت

نظامی (شاعر) نیز با خرد خو گرفت؛ شاید این صفت را از سقراط وام گرفته باشد.

نکته ادبی: اشاره‌ی شاعر به خود (تخلص).

به شرحی که دادند از آن دین پناه گراینده تر شد بدو مهر شاه

با شرحی که از زهد سقراط دادند، میل و رغبت شاه به او بیشتر شد.

نکته ادبی: دین‌پناه در اینجا استعاره از زهد و پارسایی سقراط است.

چنین آمداست آدمی را نهاد که آرد فرامش کنان را به یاد

طبیعت آدمی چنین است که آنچه را که فراموش کرده، به یاد می‌آورد.

نکته ادبی: نهاد به معنای طبیعت و سرشت است.

کسی کو ز مردم گریزنده تر بدو میل مردم ستیزنده تر

کسی که از مردم بیشتر می‌گریزد، مردم بیشتر مشتاق دیدار و مبارزه با او هستند.

نکته ادبی: ستیزنده به معنای مشتاق و درگیر شونده است.

چو سقراط مهر خود از خلق شست همه خلق سقراط را بازجست

وقتی سقراط از مردم روی گرداند، همه مردم به جستجوی او برخاستند.

نکته ادبی: مهر از خلق شستن، کنایه از دلبستگی نداشتن است.

بسی خواند شاهش بر خویشتن نشد شاه انجم بر آن انجمن

شاه بارها او را فراخواند، اما سقراط در آن انجمن حاضر نشد.

نکته ادبی: شاه انجم، استعاره‌ای برای اسکندر (شاهِ ستارگان).

چو زاندازه شد خواهش شهریار دل کاردان در نیامد به کار

چون اصرار شاه بیش از حد شد، دل آن دانای کاردان تغییر نکرد و تسلیم نشد.

نکته ادبی: به کار نیامدنِ دل، کنایه از تأثیر نپذیرفتن است.

ز ناز هنرمند ترکانه وش رمنده نشد دولت نازکش

آن هنرمندِ مناعت‌طبع، با ناز و بی‌اعتنایی، فریفته‌ی دولت و قدرت نشد.

نکته ادبی: ترکانه، صفتی برای مناعت‌طبع و بیگانگی با دنیاست.

شه از جمله استواران خویش یکی محرم خاص را خواند پیش

شاه از میان معتمدان خود، یکی را به عنوان محرم راز فراخواند.

نکته ادبی: استواران به معنای افرادِ قابل اعتماد است.

فرستاد نزدیک دانا فراز بسی قصه ها گفت با او به راز

او را نزد حکیم فرستاد و رازهایی را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: فراز به معنای سمت یا سویِ کسی است.

که نزدیک خود خواندمت بارها نهان داشتم با تو گفتارها

که بارها تو را خواندم و سخنان پنهانی با تو داشتم.

نکته ادبی: تکرار در خواندن، نشان‌دهنده‌ی اصرار شاه است.

اجابت نکردی چه بود از قیاس نوازنده را ناشدن حق شناس

چرا اجابت نکردی؟ آیا این رفتار عاقلانه است که به دعوت‌کننده بی‌توجهی کنی؟

نکته ادبی: ناشدنِ نوازنده حق‌شناس، کنایه از بی‌اعتنایی به لطفِ شاه است.

چرائی ز درگاه ما گوشه گیر بیا یا بگو حجتی دلپذیر

چرا از دربار من دوری می‌کنی؟ یا نزد من بیا یا دلیلی قانع‌کننده برای نیامدن ارائه بده.

نکته ادبی: حجت در اینجا به معنای دلیل و برهان است و در ادبیات کلاسیک برای اثبات مدعا به کار می‌رود.

به معذوری خویش حجت نمای وگر نیست حجت به حاجت به پای

اگر دلیلی برای نیامدن داری بازگو کن، و اگر دلیلی نداری، برای انجام وظیفه (پاسخ به دعوت شاه) حاضر شو.

نکته ادبی: معذوری به معنای کسی است که عذری (بهانه‌ای موجه) دارد.

فرستادهٔ پی مبارک ز راه به سقراط شد داد پیغام شاه

فرستاده‌ی پادشاه با خوش‌قدمی به راه افتاد و پیام شاه را به سقراط رساند.

نکته ادبی: پی مبارک کنایه از پیکِ خوش‌خبر و خوش‌یمن است.

جهان دیدهٔ دانای حاضر جواب چنین داد پاسخ برای صواب

آن حکیمِ خردمند و دنیا‌دیده، با هوشیاری پاسخی شایسته و درست به فرستاده داد.

نکته ادبی: صواب در اینجا به معنای درستی و مصلحت است.

که گر شه مرا خواند نزدیک خود خرد چیزها داند از نیک و بد

پاسخ داد که اگر شاه واقعاً خواهان دیدار من است، خرد من تفاوت میان نیک و بد را به خوبی درک می‌کند.

نکته ادبی: خرد در ادبیات تعلیمی مایه تشخیص حق از باطل است.

نماید که رفتن بدو رای نیست که مهر تو را در دلش جای نیست

خرد من می‌گوید که شاه قلباً تمایلی به آمدن من ندارد و محبتی به من در دلش نیست.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای میل، اراده و تصمیم است.

چو درنا شدن هست چندین دلیل به بازی نشد پیش کس جبرئیل

برای این گوشه‌نشینیِ من دلایل فراوانی وجود دارد؛ چرا که جبرئیل هم بدون علت نزد کسی نمی‌آید و به بازی کاری نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های مذهبی که فرشتگان برای امور بیهوده نازل نمی‌شوند.

مرا رغبت آنگه پدید آمدی که پیغام شه با کلید آمدی

زمانی به سوی شاه تمایل پیدا می‌کردم که پیام او با کلیدِ صداقت و راستی همراه بود.

نکته ادبی: کلید استعاره از راهگشا و وسیله‌ای برای گشایش کار است.

چو در نافهٔ مشک آشنائی دهد بر او بوی خوش بر گوائی دهد

همان‌طور که بوی خوشِ مشک، نشانه‌ی وجودِ خودِ مشک در کیسه است، راستیِ سخن نیز گواه بر باطنِ آن است.

نکته ادبی: نافه محفظه مشک در بدن آهوی ختن است که نمادِ منبعِ خیر و نیکی است.

دلی را که بر دوستی رهبر است برون از زبان حجتی دیگر است

دلی که راهنمای آن دوستیِ حقیقی است، دلیلی فراتر از کلماتِ ظاهری برای اثباتِ مهر دارد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت میان زبانِ ظاهر و زبانِ دل.

درونی که مهر آشکارا کند مدارا فزون از مدارا کند

درونی که سرشار از عشق و مهر باشد، بیش از حدِ معمول و انتظار، با دیگران مدارا و مهربانی می‌کند.

نکته ادبی: مدارا در اینجا به معنای سازگاری و رفق است.

کسانی که نزدیک شه محرمند به بزم اندرون شاه را همدمند

کسانی که در دربارِ شاه محرمِ اسرار هستند، هم‌نشینان و هم‌دمانِ واقعیِ شاه در بزم‌های او به شمار می‌روند.

نکته ادبی: محرم در اینجا به معنای نزدیکان و معتمدان است.

سوی من نبینند بر آب و سنگ ستور مرا پای ازینجاست لنگ

این اطرافیانِ شاه، به من به چشمِ بد می‌نگرند و همین موضوع باعث شده است که من در رفتن نزد شاه تردید داشته باشم.

نکته ادبی: لنگ بودن پای ستور (حیوان) استعاره از ناتوانی و درنگ در حرکت است.

چنان می نماید که در بزمگاه به نیکی مرا یاد ناورد شاه

چنین به نظر می‌رسد که در محافلِ شاهانه، پادشاه به نیکی از من یاد نمی‌کند.

نکته ادبی: بزمگاه به معنای مجلسِ عیش و حضورِ پادشاه است.

که آن رازداران که خدمتگرند به دل دوستی سوی من ننگرند

زیرا آن نزدیکان و خدمت‌گزارانِ شاه، به من به چشمِ دوستی نگاه نمی‌کنند.

نکته ادبی: رازداران به معنای محرمانِ اسرار شاه است.

دل شاه را مرد مردم شناس هم از مردم شاه گیرد قیاس

مردِ مردم‌شناس (پادشاهِ دانا)، احوالِ خود را با نگاه به مردمِ پیرامونش می‌سنجد (اطرافیان آینه‌ی باطن شاهند).

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای سنجش و ارزیابی است.

اگر خاصگان را زبان هست نرم به امید شه دل توان کرد گرم

اگر نزدیکانِ شاه سخنانِ خوش و نرم داشته باشند، می‌توان امیدوار بود که دلِ شاه نیز مهربان باشد.

نکته ادبی: خاصگان به معنای خواص و نزدیکانِ درگاه پادشاه است.

وگر نرم ناید ز گوینده گفت درشتی بود شاه را در نهفت

و اگر سخنِ اطرافیان تند و خشن باشد، نشانه آن است که در باطن و پنهانِ وجودِ شاه نیز خشونت نهفته است.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و پوشیده است.

غنا ساز گنبد چو باشد درست صدای خوش آرد به اوتار سست

اگر ساختمانِ گنبد (طنین‌انداز) درست باشد، صدای خوشی از سازها و تارها به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: غنا ساز به معنای سازنده یا تنظیم‌کننده ساختمان است.

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب خوش آواز را ناخوش آید جواب

و اگر یکی از اجزای آن گنبد خراب شود، صدای خوش نیز به صدایی ناخوشایند تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: رکن به معنای پایه و ستون است.

هر آن نیک و بد کاید از در برون به دارای درگه بود رهنمون

هر خوبی یا بدی که از دربار بیرون می‌آید، نشانی از احوالِ صاحبِ آن دربار است.

نکته ادبی: دارای درگه همان پادشاه یا صاحبِ درگاه است.

تو خوانی مرا پرده داران راز به سرهنگی از پرده دارند باز

تو مرا به دربار می‌خوانی، اما پرده‌دارانِ تو با رفتارهای نظامی و سخت‌گیرانه، مرا از ورود باز می‌دارند.

نکته ادبی: سرهنگی به معنای رفتارِ خشن و نظامی‌مآبانه است.

نگر تا به طوفان ز دریای آب در این کشمکش چون نمایم شتاب

ببین که چگونه در این کشمکش و هیاهو، می‌خواهم مانند کسی که از دریای طوفانی عبور می‌کند، شتاب کنم؟ (کار بسیار دشواری است).

نکته ادبی: طوفان استعاره از سختی و دشواریِ دربار است.

مثال آنچنان شد که دریای ژرف نماید که درهاست ما را شگرف

ماجرا مانند دریایی عمیق است که به نظر می‌رسد جواهراتِ ارزشمندی در آن نهفته است.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق و پرمایه است.

نهنگان دریا گشایند چنگ که جوید گهر در دهان نهنگ؟

اما نهنگ‌های خطرناک در آن دهان گشوده‌اند؛ چه کسی برای یافتن گهر، جان خود را در دهان نهنگ می‌اندازد؟

نکته ادبی: نهنگان در اینجا استعاره از بدخواهان و حاسدانِ دربار است.

چگونه شوم بردری نور باش که باشد بر او این همه دور باش

چگونه نزدِ تو بیایم، در حالی که دربارِ تو پر از موانع است و این همه 'دور باش' و سخت‌گیری در آن وجود دارد؟

نکته ادبی: دور باش در قدیم به معنای فریادی بوده که نگهبانان برای دور کردن مردم از حریم شاه می‌کشیدند.

بر شاه اگر صورتم بد کنند خلاقت نه بر من که بر خود کنند

اگر اطرافیانِ تو نزدِ تو از من بدگویی کنند، گناهِ این زشتی بر گردنِ خودِ آنهاست، نه بر من.

نکته ادبی: خلاقت در اینجا به معنای کارِ زشت یا کردارِ ناپسند است.

ز خلق جهان بنده ای را چه باک که بندد کمر پیش یزدان پاک

بنده‌ای که کمرِ بندگیِ خدا را بسته است، از مردمِ جهان چه ترسی دارد؟

نکته ادبی: کمر بستن استعاره از عزمِ جدی و بندگیِ خالصانه برای خداوند است.

در این بندگی خواجه تاشم تو را گر آیم به تو بنده باشم تو را

من در این بندگیِ الهی با تو هم‌مرتبه و هم‌عقیده‌ام (خواجه‌تاش)، اگر نزد تو بیایم، همچون بنده‌ای در خدمت تو خواهم بود.

نکته ادبی: خواجه‌تاش به معنای دو نفر که بنده یا خدمت‌گزارِ یک نفر (خدا) هستند.

ببین ای سکندر به تقویم راست که این نکته را ارتفاع از کجاست

ای اسکندر، با انصافِ کامل نگاه کن و ببین که این تندی و سختیِ دربارِ تو از کجا سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: ارتفاع در اینجا به معنای بلندیِ منزلت یا منشأ و ریشه یک واقعه است.

فرستادهٔ شهریار از برش بر شاه شد خواند درس از برش

فرستاده‌ی پادشاه نزد او بازگشت و تمامِ سخنانِ حکیم را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: از برش یعنی از حفظ و بدونِ یادداشت.

طبق پوش برداشت از خون در ز در دامن شاه را کرد پر

او گنجینه‌ی سخنانِ گوهر‌بارِ حکیم را در پیشگاهِ شاه ریخت و دامنِ شاه را از آن حقیقت پر کرد.

نکته ادبی: طبق‌پوش برداشتن کنایه از نمایان کردن و عرضه کردنِ چیزی ارزشمند است.

شه از گوهر افشان آن کان گنج ز گوهر برآمودن آمد به رنج

شاه از آن سخنانِ پرمغز و گرانبها، به رنج افتاد و تحت تأثیر قرار گرفت.

نکته ادبی: برآمودن در اینجا به معنای اندیشیدن و تأمل کردن است.

پسند آمدش کان سخنهای چست به دعوی گه حجت آمد درست

آن سخنانِ زیرکانه مورد پسندِ شاه واقع شد و در دعوا (مباحثه)، دلیلِ حکیم کاملاً صحیح و قوی بود.

نکته ادبی: چست در اینجا به معنای هوشمندانه و دقیق است.

چو دانست کوهست خلوت گرای پیاده به خلوتگهش کرد رای

وقتی شاه دانست که او خلوت‌نشین است، تصمیم گرفت خودش پیاده به خلوتگاهِ او برود.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اراده است.

شد آن گنج را دید در گوشه ای ز بی توشه ای ساخته توشه ای

شاه رفت و آن گنجِ معرفت را در گوشه‌ای دید که از بی‌پولی، قناعت را توشه‌ی راهِ خود کرده بود.

نکته ادبی: توجه به تضادِ گنجِ معنوی و فقرِ مادی.

ز شغل جهان گشت مشغول خواب برآسوده از تابش آفتاب

حکیم از دغدغه‌های دنیوی فارغ شده و به خواب و آرامش پناه برده بود، دور از گرمایِ سوزانِ آفتابِ دنیا.

نکته ادبی: تابش آفتاب کنایه از فتنه و هیاهوی جهان مادی است.

تماشای او در دلش کار کرد به پایش بجنباند و بیدار کرد

تماشای حالِ حکیم در دلِ شاه اثر کرد، پس با پایش او را تکان داد و بیدار کرد.

نکته ادبی: کار کرد به معنای تأثیر گذاشتن است.

بدو گفت برخیز و با من بساز که تا از جهانت کنم بی نیاز

شاه به او گفت برخیز و با من همراه شو تا تو را از نیازهای دنیوی بی‌نیاز کنم.

نکته ادبی: بساز در اینجا به معنای همراهی کردن و هم‌ساز شدن است.

بخندید دانا کزین داوری به ار جز منی را به دست آوری

حکیم خندید و گفت که این وعده‌ی تو، برای فردی غیر از من مناسب‌تر است.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای ادعا و گفتگویِ این‌چنینی است.

کسی کو نهد دل به مشتی گیا نگردد بگرد تو چون آسیا

کسی که دل به گیاهِ ناچیز (قناعت) بسته است، مانندِ سنگِ آسیاب به دورِ تو نمی‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا برای بیزاری از طمع ورزیدن به پادشاه.

چو قرص جوین هست جان پرورم غم گردهٔ گندمین چون خورم

وقتی نانِ جویِ ساده مرا سیر می‌کند، چرا باید در حسرتِ نانِ گندمِ تو باشم؟

نکته ادبی: قرصِ جوین و گرده‌ی گندمین، تضادِ میانِ زندگیِ زاهدانه و اشرافی است.

بر آن راهرو نیم جوبار نیست که او را یکی جو در انبار نیست

آن رهروی که در انبارِ خود جویِ آبی هم ندارد، نگرانِ جویِ آب نیست (به آنچه ندارد، دل‌بسته نیست).

نکته ادبی: اشاره به استغنایِ طبع که حتی از نداشتنِ نعمتی، غمگین نمی‌شود.

مرا کایم از کاهبرگی ستوه چه باید گرانبار گشتن چو کوه

وقتی من با یک برگِ کاه هم سیر می‌شوم و کفایت می‌کنم، چرا باید بارهای سنگینِ دنیا را مانند کوه بر دوش بکشم؟

نکته ادبی: ستوه به معنای به تنگ آمدن و خسته شدن است.

دگر باره شه گفت کز مال و جاه تمنا چه داری تو ای نیکخواه

شاه دوباره پرسید: ای نیک‌خواه، از مال و مقامِ دنیا چه آرزویی داری؟

نکته ادبی: تمنا به معنای آرزو و خواستن است.

جوابش چنین داد دانای دور که با چون منی بر مینبار جور

حکیمِ دانا پاسخ داد: بر کسی مثلِ من ستم مکن (و مرا به بندِ دنیا نکش).

نکته ادبی: جور به معنای ستم و بی‌عدالتی است.

من از تو به همت توانگرترم که تو بیش خواری من اندک خورم

من از تو در همت و بزرگیِ روح ثروتمندترم، زیرا تو حریص و پرخور هستی و من به اندک راضی‌ام.

نکته ادبی: توانگر به معنای غنی و بی‌نیاز است.

تو با اینکه داری جهانی چنین نه ای سیر دل هم ز خوانی چنین

تو با اینکه صاحبِ چنین جهانی هستی، باز هم از خوانِ نعمت‌های دنیا سیر نشده‌ای.

نکته ادبی: سیر دل نبودن کنایه از حرص و طمعِ پایان‌ناپذیر است.

مرا این یکی ژندهٔ سالخورد گرانستی ارنیستی گرم و سرد

این جامه‌ی ژنده‌ی قدیمیِ من، اگر گرم و سردِ روزگار (غم‌ها) نبود، باری سنگین برایم بود.

نکته ادبی: ژنده به معنای لباسِ کهنه و پاره‌پاره است.

تو با این گرانی که دربار توست طلبکاری من کجا کار توست

تو با این همه بارِ سنگینی (ثروت و قدرت) که بر دوش داری، چطور می‌توانی حالِ مرا درک کنی؟

نکته ادبی: گرانی کنایه از سنگینیِ بارِ مسئولیت و دارایی‌های دنیوی است.

دگر باره پرسید از او شهریار که تو کیستی من کیم در شمار

پادشاه دوباره از آن مرد پرسید: تو کیستی و من از نظر مرتبه و جایگاه چه ارزشی دارم؟

نکته ادبی: در شمار، کنایه از ارزش و جایگاه در محاسبات دنیوی است.

چنین داد پاسخ سخنگوی پیر که فرمان دهم من تو فرمان پذیر

آن پیر فرزانه این‌گونه پاسخ داد: من کسی هستم که دستور می‌دهم و تو کسی هستی که فرمان‌بردار منی.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) میان جایگاه ظاهری پادشاه و حقیقت معنوی پیر را نشان می‌دهد.

برآشفت شه زان حدیث درست نهانی سخن را درون بازجست

پادشاه از این سخنِ قاطع خشمگین شد و به دنبال کشفِ معنای پنهان این ادعای جسورانه گشت.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن و بازجستن به معنای تفحص و کشف حقیقت است.

خردمند پاسخ چنین داد باز که بر شه گشایم در بسته باز

پیرِ خردمند در پاسخ گفت: من می‌خواهم درِ بسته حقیقت را برای تو بگشایم.

نکته ادبی: دربسته، استعاره از ذهنِ آلوده به غفلت پادشاه است.

مرا بنده ای هست نامش هوا دل من بدان بنده فرمان روا

من بنده‌ای دارم که نامش 'هوا' (نفس اماره) است، اما دلِ من بر آن بنده فرمان می‌راند و مسلط است.

نکته ادبی: هوا، واژه‌ای کلیدی در عرفان به معنای نفسِ سرکش است.

تو آنی که آن بنده را بنده ای پرستار ما را پرستنده ای

اما تو ای پادشاه، خود بنده آن بنده‌ای (یعنی اسیر نفس خویش هستی) و کسی هستی که مدام از آن پیروی می‌کنی.

نکته ادبی: جناس و تکرار در واژگان بنده و پرستار برای تأکید بر ذلتِ پادشاه در برابر نفس است.

شه از رای دانای باریک بین ز خجلت سرافکنده شد برزمین

پادشاه از سخنِ تیزبینانه و دقیق آن دانا، چنان شرمگین شد که سرش را به زیر انداخت.

نکته ادبی: سرافکنده شدن، کنایه از اعتراف به حقانیتِ حرفِ پیر است.

بدو گقت خود نور سیمای من گواهست بر پاکی رای من

پادشاه گفت: نورِ چهره من، گواهی بر پاکیِ اندیشه و نیتِ من است.

نکته ادبی: سیما در اینجا به معنای چهره و ظاهر است که پادشاه آن را دلیل بر باطن می‌داند.

ز پاکان چو پاکی جدائی مکن نمرده زمین آزمائی مکن

از پاکان دوری مکن و بدون آنکه بمیرند (قبل از فنای نفس)، به دنبال آزمودنِ حقیقتِ هستی نباش.

نکته ادبی: زمین آزمائی، کنایه از سعی بیهوده برای شناخت اسرار عالم است.

دگر ره جوابیش چون سیم داد که سیماب در گوش نتوان نهاد

پیر دوباره جوابی لغزنده و زیرکانه داد که همچون جیوه نمی‌توان آن را در دست گرفت (مفهومِ پیچیده و فرار).

نکته ادبی: سیماب، نمادِ چیزی است که به راحتی در مشت جای نمی‌گیرد (گریزان بودن حقیقت).

چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟ چرا دعوی چارپائی کنی

اگر ادعای پاکی و روشن‌بینی داری، پس چرا مانند چهارپایان رفتار می‌کنی و خوی حیوانی داری؟

نکته ادبی: دعوی چهارپایی، کنایه از اسارت در غرایز حیوانی است.

که هر چارپائی که آرد شتاب به پای اندر آرد کسی را ز خواب

چون هر چهارپایی که با شتاب می‌دود، ممکن است کسی را که در خواب است، بیدار کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رفتار حیوانی پادشاه باعث آزار مردمِ خفته در غفلت می‌شود.

چو من خفته ای را تو بیدار مرد نبایست از این گونه بیدار کرد

تو نباید انسانی مثل من را که به خواب غفلت (یا استراحت) رفته است، این‌گونه با خشم بیدار می‌کردی.

نکته ادبی: استعاره از ناآگاهی پادشاه در برخورد با صاحبانِ معرفت.

تو کز خواب ما را بر آشفته ای کنی خفته بیدار و خود خفته ای

تو که ما را از خواب برآشفته‌ای، خودت نیز در خوابِ غفلت هستی اما مدعیِ بیداری شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تناقض رفتاری پادشاه.

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ ز شیران بیدار بردار چنگ

با این خویِ پلنگ‌مانند و خوابِ خرگوشی (غفلت)، از شیرانِ حقیقت‌جو دست بردار.

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از غفلت و خوی پلنگ کنایه از درندگی است.

شکاری طلب کافتد از تیر تو هژبری چو من نیست نخجیر تو

به دنبال شکاری باش که در توانِ تیرِ تو باشد؛ شیری مثل من شکارِ تو نمی‌شود.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و نخجیر به معنای شکار است.

دل شه بدان داستانهای گرم چو موم از پذیرندگی گشت نرم

دلِ پادشاه در اثرِ آن سخنانِ پرشور و گرم، مانند موم نرم شد و پذیرای پند گشت.

نکته ادبی: تشبیه دل به موم برای نشان دادنِ انعطاف‌پذیری پادشاه.

به خواهش چنان خواست کان هوشمند ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند

پادشاه با اشتیاق از آن مردِ دانا خواست که با پند و اندرز، گوشِ جانش را به حقیقت بنده کند.

نکته ادبی: حلقه گوش، کنایه از تعهد و گوش سپردن به نصایح است.

شد آن تلخی از پیر پرهیزگار به شیرین زبانی درآمد به کار

آن پیرِ پرهیزگار که قبلاً تند و تلخ سخن می‌گفت، اکنون با کلامی شیرین شروع به نصیحت کرد.

نکته ادبی: تضاد میان تلخی و شیرینی در کلام.

از آن پند گو سر بلندی دهد بگفت آنچه او سودمندی دهد

از آن پند و اندرزی که باعثِ والایی و سربلندی می‌شود، گفت آنچه را که برای پادشاه سودمند بود.

نکته ادبی: سربلندی به معنای کمال و تعالی معنوی است.

که چون آهن دست پیرای تو پذیرای صورت شد از رای تو

تو می‌توانی ذهنِ خود را مثل آهنِ صیقل‌خورده، پذیرای تصویرِ حقیقت کنی.

نکته ادبی: تمثیل آهن برای ذهن که نیاز به پرداخت و صیقل دارد.

توانی که روشن کنی سینه را در او آری آیین آیینه را

تو قادری که سینه‌ات (قلبت) را روشن کنی و آدابِ آیینه بودن (انعکاس حقیقت) را در آن جاری کنی.

نکته ادبی: آیینه، استعاره از قلبِ صیقل‌یافته عارف است.

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ که تا جای گیرد در او نقش و رنگ

همان‌طور که می‌توانی زنگارِ آهن را بزدایی تا نقش و رنگ بر آن بنشیند، دل را نیز پاک کن.

نکته ادبی: زنگ‌زدایی به معنای رفع تعلقات مادی است.

دل پاک را زنگ پرداز کن بر او راز روحانیان باز کن

زنگار را از دلِ پاک دور کن و رازهای عرفانی را بر آن آشکار ساز.

نکته ادبی: رازهای روحانیان، نمادِ دانش الهی است.

سیه کن روان بداندیش را بشوی از سیاهی دل خویش را

روانِ کسی را که بداندیش است تیره و تار کن و دلِ خود را از سیاهی و آلودگی بشوی.

نکته ادبی: سیاهی در اینجا نمادِ پلیدی و گناه است.

زبانی است هر کو سیه دل بود نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود

زبانی (سیاه و تاریک) است برای کسی که دلش سیاه باشد؛ هر کس هم که رنگش سیاه باشد، لزوماً خوش‌بخت و والا نیست.

نکته ادبی: ایهام بر واژه زنگی که هم به معنای رنگ پوست و هم به معنای فردِ غافل است.

به سودای رنگی مشو رهنمون مفرح نگر کز لب آرد برون

به دنبالِ رنگ‌های دنیوی مباش، به دنبال آن شکوه و شیرینی باش که از درون بر زبان می‌آید.

نکته ادبی: مفرح کنایه از شادیِ معنوی است.

سیاهی کنی سوخته شو چو بید که دندان بدو کرد زنگی سپید

اگر سیاهی را می‌پذیری (سختیِ ریاضت)، مثل بیدِ سوخته شو که دندانِ آن فردِ سیاه را سفید کرد.

نکته ادبی: تمثیلی از طب قدیم و خواصِ گیاهان که بیدِ سوخته دندان را سفید می‌کرده است.

مگر کاینه زنگی از آهنست که با آن سیاهی دلش روشنست

مگر نه اینکه آیینه زنگی از آهن است؟ با این حال سیاهی‌اش مانع از آن نیست که دلش روشن باشد.

نکته ادبی: پارادوکسِ سیاهیِ ظاهر و روشنیِ باطن.

از آنجا خبر داد کار آزمای که نوشاب را در سیاهیست جای

آن پیرِ کارآزموده خبر داد که حتی در سیاهی (سختی و فقرِ اختیاری) نیز جایگاهِ حقیقت است.

نکته ادبی: نوشاب نامی اساطیری است که در اینجا می‌تواند استعاره از منبع آب حیات باشد.

برون آی چون نقره ز آلودگی ز نقره بیاموز پالودگی

مانند نقره از آلودگی‌هایِ دنیوی بیرون بیا و از آن بیاموز که چگونه باید پاک و مصفا بود.

نکته ادبی: نقره نمادِ خلوص و پاکی است.

دماغی کز آلودگی گشت پاک بچربد بر این گنبد دودناک

ذهنی که از آلودگی پاک شود، بر این عالمِ مادیِ دودآلود و فانی مسلط می‌شود.

نکته ادبی: گنبد دودناک کنایه از آسمان و جهان مادی است.

نهانخانهٔ صبحگاهی شود حرمگاه سر الهی شود

چنین ذهنی، خلوتگاهِ نورِ الهی و جایگاهِ اسرارِ پنهانِ خداوند می‌شود.

نکته ادبی: حرمگاه کنایه از مقامِ قدس و جایگاه الهی است.

ز تو دور کردن ز روزن نقاب به روزن درافتادن از آفتاب

وقتی حجابِ (نقاب) غفلت را از دریچه چشم برداری، نورِ خورشیدِ حقیقت به درونِ تو می‌تابد.

نکته ادبی: نقاب استعاره از حجابِ بین بنده و خدا است.

چراغی به دریوزه بر کرده گیر قفائی ز باد هوا خورده گیر

چراغی را که با گدایی (دریوزه) روشن کرده‌ای رها کن، و از ضربه‌ی بادِ هوس دوری کن.

نکته ادبی: دریوزه کنایه از طلبِ دنیا از غیرِ خدا است.

عماری کش نور خورشید باش ز ترک عماری بر امید باش

همچون خورشید درخشان باش و از آرزوهایِ بیهوده که تو را در بند می‌کند، رهایی بجوی.

نکته ادبی: عماری کنایه از جایگاهِ بلند و همچنین بندِ تعلقات است.

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار طلبکار سلطان مشو زینهار

تو درونِ خود را از خاشاکِ هوا و هوس پاک کن و دیگر به دنبالِ بزرگی و سلطان شدن مباش.

نکته ادبی: خاشاک و خار نمادِ بدی‌ها و رذایل اخلاقی است.

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه دری رفته بیند فروشسته راه

وقتی سلطان به شکارگاهِ قلب می‌آید، باید راهِ ورودِ او را پاک و مهیا ببیند.

نکته ادبی: سلطان نمادِ حقیقت یا خداوند است که به قلب وارد می‌شود.

چو دانی که آمد به مهمان فرود به ناخوانده مهمان بر از ما درود

وقتی می‌دانی که او به مهمانیِ تو آمده، به این مهمانِ عزیز خوش‌آمد بگو.

نکته ادبی: درود به معنای تحیت و استقبال از حضورِ الهی است.

گرآیی براین در دلیری مکن تمنای بالا و زیری مکن

اگر به این درگاه آمدی، گستاخی مکن و به دنبالِ برتری و فروتری نباش.

نکته ادبی: دلیری در اینجا به معنای بی‌پروایی و بی‌ادبی در برابر ساحتِ قدس است.

به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص که تن را ز دربان نبینی خلاص

با تمامِ وجود پذیرای این مجلسِ خصوصی باش، که جسمِ خاکیِ تو را راهی به این خلوتگاه نیست.

نکته ادبی: بزم خاص، کنایه از خلوتِ انس با معشوقِ حقیقی است.

به کفش گل آلوده بر تخت شاه نشاید شدن کفش بفکن به راه

با کفشِ گل‌آلود (آلودگی‌های دنیوی) بر تختِ شاه نمی‌توان نشست؛ پس کفش‌ها را بینداز.

نکته ادبی: کفشِ گل‌آلود نمادِ تعلقاتِ مادی است که مانعِ ورود به حریمِ معرفت است.

چو همکاسهٔ شاه خواهی نشست به پیرای ناخن فروشوی دست

اگر می‌خواهی با پادشاه هم‌نشین باشی، باید دست و آلودگی‌هایت را بشویی و اصلاح کنی.

نکته ادبی: فروشستنِ دست، کنایه از توبه و پاک‌سازیِ عمل است.

کرا زهره گر خود بود شرزه شیر که بر تخت سلطان خرامد دلیر

چه کسی این جرئت را دارد که حتی اگر شیری درنده باشد، گستاخانه بر تختِ سلطان بنشیند؟

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرئت داشتن است.

که شیری که بر تخت او بخته شد هم از هیبت تخت او تخته شد

شیری که بر تختِ او قرار می‌گیرد، از هیبتِ آن تخت، همچون تخته‌ای بی‌جان و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: تخته شدنِ شیر، کنایه از نهایتِ حقارت در برابر عظمتِ الهی است.

کسی کو درآید به درگاه تو خورد سیلی ار گم کند راه تو

هر کس که به درگاهِ تو بیاید، اگر راهِ تو را گم کند، سیلی می‌خورد (تنبیه می‌شود).

نکته ادبی: راهِ تو، کنایه از طریقِ مستقیم و حقیقت است.

ببین تا تو را سر به درگاه کیست دل ترسناکت نظرگاه کیست

ببین که تو سرسپرده‌یِ چه کسی هستی و دلِ ترسانِ تو، متوجهِ کیست؟

نکته ادبی: نظرگاه، جایگاهی است که دل به آن می‌نگرد و متوجه آن است.

گر این درزنی کمترین بنده باش گر این پای داری سرافکنده باش

اگر به این درگاه می‌آیی، بنده کوچک باش و اگر به این مقام رسیدی، سرافکنده و متواضع باش.

نکته ادبی: سرافکندگی در اینجا نمادِ نهایتِ تواضع و بندگی است.

وگر تو خود شاهی و شهریار تو را با سگ پاسبانان چکار

و اگر تو خودت پادشاه هستی، با سگ‌های پاسبانِ درگاهِ حق چه کاری داری؟ (خود را پایین میاور).

نکته ادبی: اشاره به اینکه ادعای پادشاهی در برابر حق، بیهوده است.

تو گرمی مکن گر من از خوی گرم نگفتم تو را گفتنیهای نرم

تو هم گرمِ این ادعا نباش؛ اگر من در ابتدا سخنانِ نرمی نگفتم، به دلیلِ ناپختگیِ تو بود.

نکته ادبی: خویِ گرم، کنایه از تندخویی و تعصبِ پادشاه است.

دل تافته کو ز من تفته بود به جاسوسی آسمان رفته بود

آن دلِ پُرشور و پُرالتهاب که پیش از این برای من می‌تپید و سرشار از شوق بود، برای کسبِ آگاهی و جاسوسی به سوی آسمان‌ها سفر کرد.

نکته ادبی: واژه تافته به معنای گرم و سوزان است؛ تفته نیز به معنای گداخته و مشتاق است. تکرار مشتقات ریشه تفتن موسیقی زیبایی ایجاد کرده است.

کنون کامد از آسمان بر زمین ره آوردش آن بود و ره بردش این

اکنون که آن دل از آسمان به زمین بازگشته است، ره آورد و نتیجه سفرش همان دانشی بود که به دست آورد و مسیرِ بازگشتش نیز همین است که می‌بینید.

نکته ادبی: ره‌آورد به معنای سوغات یا دستاورد سفر است. تقابل آسمان و زمین در این بیت، نشان‌دهنده گستره سفر و تفاوتِ جایگاهِ مبدأ و مقصد است.

چو گفت این سخنهای پرورده پیر سخن در دل شاه شد جایگیر

هنگامی که آن پیرِ خردمند، این سخنانِ پخته و سنجیده را بر زبان آورد، آن کلمات چنان تأثیر عمیقی بر قلبِ شاه گذاشت که در آن جای گرفت و ماندگار شد.

نکته ادبی: سخن‌های پرورده استعاره از سخنانِ پخته، حکیمانه و سنجیده است که از ذهنِ فردی کارآزموده تراوش کرده است.

برافروخته روی چون آفتاب سوی بزم خود کرد خسرو شتاب

شاه در حالی که از شنیدن آن سخنان چهره‌اش همچون خورشید درخشان و برافروخته شده بود، با شتاب به سمتِ بزم و مهمانی خود حرکت کرد.

نکته ادبی: برافروخته روی کنایه از شادی و هیجانِ درونیِ شاه پس از شنیدنِ حقایق است. تشبیه چهره به آفتاب، دلالت بر شکوه و نورانیتِ درونی او دارد.

بفرمود تا مرد کاتب سرشت به آب زر آن نکته ها را نبشت

شاه دستور داد تا کاتب که سرشتی اهلِ قلم داشت، آن نکته‌های ارزشمند و ظریف را با آبِ طلا بنویسد.

نکته ادبی: آب زر اشاره به سنتِ تذهیب و خطاطیِ فاخر دارد که برای ثبتِ کلماتِ بسیار باارزش به کار می‌رفته است.