خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۶ - حکایت انگشتری و شبان

نظامی
مغنی بیا چنگ را ساز کن به گفتن گلو را خوش آواز کن
مرا از نوازیدن چنگ خویش نوازشگری کن به آهنگ خویش
چو روز دگر صبح گیتی فروز به پیروزی آورد شب را به روز
برآمد گل از چشمهٔ آفتاب فرو برد مه سرچو ماهی درآب
بر اورنگ زر شد شه تاجور زده بر میان گوهر آگین کمر
نشسته همه زیرکان زیر تخت فلاطون به بالا برافکنده رخت
شه از نسبتی کو در آن پرده ساخت عجب ماند کان پرده را چون شناخت
بپرسید از او کای جهان دیده پیر برآورده مکنون غیب از ضمیر
شمائید بر قفل دانش کلید ز رای شما دانش آمد پدید
ز دانندگان خوانده ای هیچکس؟ که بودش فزون از شما دسترس
خیالی برانگیخت زین کارگاه که رای شما را بدان نیست راه
فلاطون پس از آفرین تمام چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام
از آن بیشتر ساخت افسونگری که یابد دل ما بدان رهبری
گر آن ها که پیشینگان ساختند به نیرنگ و افسون برافراختند
یکی گویم از صد دراین روزگار نداند کسی راز آموزگار
اگر شاه فرمایدم اندکی بگویم نه از ده که از صد یکی
اجازت رسید از سر داستان که دانا فرو گوید آن داستان
جهاندیدهٔ دانای روشن ضمیر چنین گفت کای شاه دانش پذیر
شنیدم بخاری به گرمی شتافت به خسف شکوفه زمین را شکافت
برانداخت هامون کلوخ از مغاک طلسمی پدید آمد از زیر خاک
ز روی و ز مس قالبی ریخته وزآن صورت اسبی انگیخته
گشاده ز پهلوی اسب بلند یکی رخنه چون رخنه آبکند
چو خورشید از آن رخنه درتافتی نظر نقش پوشیده دریافتی
شبانی بر آن ژرف وادی گذشت مغاکی تهی دید بر ساده دشت
طلسمی درفشنده دروی پدید شبانه در آن ژرف وادی رسید
ستوری مسین دید در پیکرش یکی رخنه با کالبد در خورش
در آن رخنه از نور تابنده هور نگه کرد سر تا سرین ستور
بر او خفته ای دید دیرینه سال نگشته یکی موی مویش ز حال
بدستش در از رنگ انگشتری نگینی فروزنده چون مشتری
بر او دست خود را سبک تاز کرد وز انگشتش انگشتری باز کرد
چو انگشتری دید در مشت خویش نهادش بزودی در انگشت خویش
دگر نقد شاهانه آنجا نیافت ستودان رها کرد و بیرون شتافت
گله پیش در کرد و می رفت شاد شکیبنده می بود تا بامداد
چو از رایت شیر پیکر سپهر برآورد منجوق تابنده مهر
شبان رفت نزدیک صاحب گله گله کرد بر کوه و صحرا یله
بدان تانگین را نهد پیش او بداند بهای کم و بیش او
چو صاحب گله دید کامد شبان گشاد از سر چرب گوئی زبان
بپرسید از او حال میش و بره نیشنده دادش جوابی سره
شبانه به هنگام گفت و شنید زمان تا زمان گشت ازو ناپدید
دگرره پدیدار گشت از نهفت گله صاحبش برزد آواز و گفت
که هردم چرا گردی از من نهان دیگر باره پیدا شوی ناگهان
نگر تا چه افسون درآموختی که بر خود چنین برقعی دوختی
شبانه عجب ماند از آن داوری در آن کار جست از خرد یاوری
چنان بود کان مرد خاتم پرست به خانم همی کرد بازی بدست
نگین دان او را چه زود و چه دیر گه کرد بالا گهی کرد زیر
نگین تا به بالا گرفتی قرار شبان پیش بیننده بود آشکار
چو سوی کف دست گردان شدی شبانه زبیننده پنهان شدی
نهاد نگین را چنان بد حساب که دارنده را داشتی در حجاب
شبان چون از این بازی آگاه گشت شد این آزمون کرد بر کوه و دشت
درآمد به بازیگری ساختن چو گردون به انگشتری باختن
کجا رأی پنهان شدن داشتی نگین را ز کف دور نگذاشتی
چو کردی به پیدا شدن رای خویش نگین را زدی نقش بر جای خویش
به پیدا و پنهان شدن گرد شهر ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر
یکی روز برخاست پنهان به راز نگین را به کف درکشید از فراز
برهنه یکی تیغ هندی به دست سوی پادشه رفت و پنهان نشست
چو خالی شد از خاصگان انجمن برو گرد پیدا تن خویشتن
دل پادشا را به خود بیم کرد بدو پادشاه شغل تسلیم کرد
به زنهار گفتش که کام تو چیست فرستندهٔ تو بدین جای کیست
شبان گفت پیغمبرم زود باش به من بگرو از بخت خوشنود باش
چو خواهم نبیند مرا هیچکس بدین دعوتم معجزآنست و بس
بدو پادشا بگروید از هراس همان مردم شهر بیش از قیاس
شبان آنچنان گردن افراز گشت که آن پادشاهی بدو بازگشت
نگین بین که از مهر انگشتری چگونه رساند به پیغمبری
حکیمان نگر کان نگین ساختند به حکمت چگونه برانداختند
چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز که ما درنیابیم ازان پرده راز
بسی کردم اندیشه را رهنمون نیاوردم این بستگی را برون
ثنا گفت بروی چو شاه این شنید بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید
همه پاسداران آن آستان گرفتند عبرت بدین داستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن بخشی از یک روایت داستانی است که با درخواست موسیقی برای ایجاد فضای مناسب برای شنیدن داستانی شگفت‌انگیز آغاز می‌شود. پس از آن، صحنه به دربار شاهی منتقل می‌شود که در آن پادشاه از خردمندی فرزانه (فلاطون) درباره اسرار هستی و وقایع شگفت‌انگیز روزگار پرسش می‌کند.

در ادامه، داستانِ چوپانی روایت می‌شود که به شکلی اتفاقی به طلسمی باستانی و انگشتری سحرآمیز دست می‌یابد که قدرت نامرئی کردن انسان را دارد. این حکایت، تمثیلی از دانش‌های نهفته و قدرت‌های خارق‌العاده‌ای است که در دل تاریخ و زمین مدفون‌اند و تنها برای صاحبان خرد و حقیقت آشکار می‌شوند.

معنای روان

مغنی بیا چنگ را ساز کن به گفتن گلو را خوش آواز کن

ای نوازنده، چنگ را آماده کن و با آواز زیبای خود، گلویت را خوش‌نوا گردان.

نکته ادبی: مغنی به معنی خواننده و نوازنده است. استفاده از فعل امر برای دعوت به شروع روایت داستانی.

مرا از نوازیدن چنگ خویش نوازشگری کن به آهنگ خویش

با نواختن چنگ، مرا با آهنگ دلنشین خود بنواز و آرامش ببخش.

نکته ادبی: تکرار واژه نوازش و نوازیدن برای تاکید بر تاثیر موسیقی بر روح.

چو روز دگر صبح گیتی فروز به پیروزی آورد شب را به روز

وقتی صبح روز بعد فرا رسید و جهان را روشن کرد، شبِ تاریک را به پایان برد و روز را پیروزمندانه آغاز کرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به شب و روز در قالب یک نبرد پیروزمندانه.

برآمد گل از چشمهٔ آفتاب فرو برد مه سرچو ماهی درآب

خورشید از افق طلوع کرد و ماه مانند ماهی که در آب فرو می‌رود، ناپدید شد.

نکته ادبی: تشبیه ماه به ماهی که در آب (آسمان یا افق) فرو می‌رود (استعاره).

بر اورنگ زر شد شه تاجور زده بر میان گوهر آگین کمر

شاهِ با شکوه بر تخت زرین نشست و کمربندی گوهرنشان بر کمر بست.

نکته ادبی: اورنگ به معنی تخت پادشاهی است. تصویرسازی از شکوه و جلال دربار.

نشسته همه زیرکان زیر تخت فلاطون به بالا برافکنده رخت

خردمندان همگی زیر تخت شاه نشسته بودند و فلاطون در جایگاه بالاتری قرار داشت.

نکته ادبی: رخت بر افکندن کنایه از استقرار و جای گرفتن است.

شه از نسبتی کو در آن پرده ساخت عجب ماند کان پرده را چون شناخت

شاه از حکمتی که در آن پرده (حکایت/اسرار) نهفته بود شگفت‌زده شد که چگونه فلاطون آن را درک کرده است.

نکته ادبی: پرده در اینجا کنایه از رازهای پنهان و داستان‌های رمزآلود است.

بپرسید از او کای جهان دیده پیر برآورده مکنون غیب از ضمیر

شاه از او پرسید: ای پیر جهان‌دیده، از دانش پنهان خود، رازهای غیبی را آشکار کن.

نکته ادبی: مکنون به معنی پنهان و ضمیر به معنی باطن و فکر است.

شمائید بر قفل دانش کلید ز رای شما دانش آمد پدید

شما کلید قفل دانش هستید و دانش از اندیشه شما پدید آمده است.

نکته ادبی: تشبیه دانش به گنج و ذهن خردمندان به کلید آن.

ز دانندگان خوانده ای هیچکس؟ که بودش فزون از شما دسترس

آیا از میان دانشمندان کسی را می‌شناسی که از شما برتر باشد؟

نکته ادبی: دسترس در اینجا به معنای دامنه دانش و توانایی است.

خیالی برانگیخت زین کارگاه که رای شما را بدان نیست راه

چیزی از این کارگاه هستی آشکار شد که اندیشه شما به آن راهی ندارد.

نکته ادبی: کارگاه کنایه از جهان آفرینش است.

فلاطون پس از آفرین تمام چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام

فلاطون پس از ستایش بسیار، گفت: این آسمان فیروزه‌رنگ.

نکته ادبی: فیروزه فام صفت رنگ آسمان است.

از آن بیشتر ساخت افسونگری که یابد دل ما بدان رهبری

بیش از آنچه تصور می‌کنی، جادو و شگفتی در خود دارد که دل ما قادر به درک آن نیست.

نکته ادبی: افسونگری در اینجا به معنای پیچیدگی‌های شگفت‌انگیز جهان است.

گر آن ها که پیشینگان ساختند به نیرنگ و افسون برافراختند

آنچه پیشینیان با جادو و حیله ساختند، بسیار بزرگ و حیرت‌انگیز بود.

نکته ادبی: نیرنگ و افسون به معنای کارهای خارق‌العاده و جادویی است.

یکی گویم از صد دراین روزگار نداند کسی راز آموزگار

من از صدها راز این روزگار، یکی را می‌گویم که کسی از آن آگاه نیست.

نکته ادبی: راز آموزگار اشاره به رازی است که استادان بزرگ می‌دانند.

اگر شاه فرمایدم اندکی بگویم نه از ده که از صد یکی

اگر شاه اجازه دهد، کمی از آن دانش را بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: ترکیب 'نه از ده که از صد یکی' برای تاکید بر عظمت دانش است.

اجازت رسید از سر داستان که دانا فرو گوید آن داستان

اجازه از شاه صادر شد تا خردمند آن داستان را بگوید.

نکته ادبی: سر داستان به معنای آغاز ماجراست.

جهاندیدهٔ دانای روشن ضمیر چنین گفت کای شاه دانش پذیر

آن دانای روشن‌ضمیر چنین گفت: ای شاهِ دانش‌پذیر.

نکته ادبی: روشن‌ضمیر صفت کسی است که بصیرت و آگاهی باطنی دارد.

شنیدم بخاری به گرمی شتافت به خسف شکوفه زمین را شکافت

شنیدم که در زمستان، خورشید با گرمی تابید و زمین را شکافت.

نکته ادبی: بخاری به معنای گرما و حرارت خورشید است.

برانداخت هامون کلوخ از مغاک طلسمی پدید آمد از زیر خاک

در صحرا، کلوخ‌ها از زمین جدا شدند و طلسمی از زیر خاک پدیدار گشت.

نکته ادبی: طلسم به معنای شیء سحرآمیز و اسرارآمیز است.

ز روی و ز مس قالبی ریخته وزآن صورت اسبی انگیخته

قالبی از مس و روی ساخته شده بود که به شکل اسبی بود.

نکته ادبی: توصیفِ یک پیکره فلزی که با دقت ساخته شده است.

گشاده ز پهلوی اسب بلند یکی رخنه چون رخنه آبکند

در پهلوی آن اسب، رخنه‌ای مانند راه آب دیده می‌شد.

نکته ادبی: آبکند مسیری است که در اثر جریان آب ایجاد شده است.

چو خورشید از آن رخنه درتافتی نظر نقش پوشیده دریافتی

وقتی خورشید از آن حفره می‌تابید، نقشِ پنهانِ درونش مشخص می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از دانش یا رازی که نور حقیقت آن را آشکار می‌کند.

شبانی بر آن ژرف وادی گذشت مغاکی تهی دید بر ساده دشت

چوپانی از آن دره عمیق گذشت و حفره‌ای را در دشت دید.

نکته ادبی: ژرف به معنی عمیق است.

طلسمی درفشنده دروی پدید شبانه در آن ژرف وادی رسید

طلسمی درخشان در آنجا دید و شبانه به آن دره عمیق رسید.

نکته ادبی: درفشنده به معنی درخشان است.

ستوری مسین دید در پیکرش یکی رخنه با کالبد در خورش

اسبی از مس دید که رخنه‌ای در بدنش بود.

نکته ادبی: ستور به معنای حیوان چهارپا است.

در آن رخنه از نور تابنده هور نگه کرد سر تا سرین ستور

از آن شکاف، با نور خورشید، تمام بدن اسب را دید.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

بر او خفته ای دید دیرینه سال نگشته یکی موی مویش ز حال

درون آن، جنازه‌ای قدیمی دید که حتی یک تار مویش هم تغییر نکرده بود.

نکته ادبی: دیرینه سال به معنای کهن و باستانی است.

بدستش در از رنگ انگشتری نگینی فروزنده چون مشتری

در دست او انگشتری بود که نگینش مانند سیاره مشتری می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی نگین به ستاره درخشان.

بر او دست خود را سبک تاز کرد وز انگشتش انگشتری باز کرد

او دست خود را دراز کرد و انگشتر را از انگشت آن مرده بیرون آورد.

نکته ادبی: سبک تاز کردن کنایه از سرعت عمل است.

چو انگشتری دید در مشت خویش نهادش بزودی در انگشت خویش

وقتی انگشتر را در دست گرفت، بلافاصله آن را به انگشت خود کرد.

نکته ادبی: نشان دادن اشتیاق و عجله چوپان.

دگر نقد شاهانه آنجا نیافت ستودان رها کرد و بیرون شتافت

چیز ارزشمند دیگری پیدا نکرد، پس آن قبر را رها کرد و رفت.

نکته ادبی: ستودان به معنای جایگاه نگهداری استخوان‌های مردگان است.

گله پیش در کرد و می رفت شاد شکیبنده می بود تا بامداد

گله را پیش انداخت و شادمان تا صبح به راه خود ادامه داد.

نکته ادبی: شکیبنده به معنای صبور و شکیبا است.

چو از رایت شیر پیکر سپهر برآورد منجوق تابنده مهر

هنگامی که خورشید از آسمان طلوع کرد.

نکته ادبی: منجوق به معنای گوهر و در اینجا استعاره از نور خورشید است.

شبان رفت نزدیک صاحب گله گله کرد بر کوه و صحرا یله

چوپان نزد صاحب گله رفت، در حالی که گله در کوه و صحرا رها بود.

نکته ادبی: یله به معنای رها و آزاد است.

بدان تانگین را نهد پیش او بداند بهای کم و بیش او

تا انگشتر را به او نشان دهد و ارزشش را بسنجد.

نکته ادبی: تانگین (تا نگین) مخفف برای وزن شعر است.

چو صاحب گله دید کامد شبان گشاد از سر چرب گوئی زبان

صاحب گله وقتی چوپان را دید، با زبان چرب و نرم سخن گفت.

نکته ادبی: چرب‌گویی کنایه از تملق یا سخن دلنشین است.

بپرسید از او حال میش و بره نیشنده دادش جوابی سره

از حال میش و بره‌ها پرسید و چوپان پاسخی شایسته داد.

نکته ادبی: سره به معنای ناب و خالص و در اینجا به معنای خوب است.

شبانه به هنگام گفت و شنید زمان تا زمان گشت ازو ناپدید

در هنگام گفت‌وگو، چوپان ناگهان از نظر ناپدید می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت سحرآمیز انگشتر.

دگرره پدیدار گشت از نهفت گله صاحبش برزد آواز و گفت

دوباره ظاهر شد و صاحب گله با تعجب پرسید.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی است.

که هردم چرا گردی از من نهان دیگر باره پیدا شوی ناگهان

چرا هر لحظه غیب می‌شوی و ناگهان ظاهر می‌شوی؟

نکته ادبی: نهان و پیدا تضاد زیبایی ایجاد کرده‌اند.

نگر تا چه افسون درآموختی که بر خود چنین برقعی دوختی

ببین چه جادویی یاد گرفته‌ای که پرده‌ای بر خود کشیده‌ای؟

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است و اینجا کنایه از ناپدید شدن است.

شبانه عجب ماند از آن داوری در آن کار جست از خرد یاوری

چوپان از آن ماجرا تعجب کرد و برای درک آن از خرد خود کمک گرفت.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوت یا بحث درباره یک موضوع است.

چنان بود کان مرد خاتم پرست به خانم همی کرد بازی بدست

او فهمید که آن انگشتر قدرت جادویی دارد و با آن بازی می‌کرد.

نکته ادبی: خاتم به معنای انگشتر است.

نگین دان او را چه زود و چه دیر گه کرد بالا گهی کرد زیر

او نگین انگشتر را گاهی بالا و گاهی پایین می‌برد.

نکته ادبی: توصیفِ مکانیسم عمل کردن طلسم انگشتر.

نگین تا به بالا گرفتی قرار شبان پیش بیننده بود آشکار

وقتی نگین بالا بود، چوپان برای دیگران آشکار بود.

نکته ادبی: آشکار شدن در اثر تغییر وضعیت نگین.

چو سوی کف دست گردان شدی شبانه زبیننده پنهان شدی

وقتی نگین را به سمت کف دست می‌چرخاند، ناپدید می‌شد.

نکته ادبی: تضاد پنهان و آشکار برای نشان دادن قدرت انگشتر.

نهاد نگین را چنان بد حساب که دارنده را داشتی در حجاب

او انگشتر را طوری تنظیم کرده بود که صاحبش را پنهان کند.

نکته ادبی: حجاب به معنای پرده و مانع دیدن است.

شبان چون از این بازی آگاه گشت شد این آزمون کرد بر کوه و دشت

چوپان که از این ویژگی آگاه شد، آن را در کوه و دشت آزمایش کرد.

نکته ادبی: آزمون کردن به معنای امتحان کردن است.

درآمد به بازیگری ساختن چو گردون به انگشتری باختن

به بازیگری پرداخت و مانند گردشِ آسمان، با انگشتر سرگرم شد.

نکته ادبی: تشبیه چرخیدن انگشتر به چرخش آسمان.

کجا رأی پنهان شدن داشتی نگین را ز کف دور نگذاشتی

شبان همواره آن نگین قدرت را نزد خود نگه می‌داشت و لحظه‌ای از آن غافل نمی‌شد، گویی قدرت پنهان شدن همواره در اختیارش بود.

نکته ادبی: رأی داشتن در اینجا به معنای تصمیم یا نیت داشتن است؛ در متون کلاسیک، داشتنِ چیزی به معنای حفظ و مراقبت از آن نیز به کار می‌رود.

چو کردی به پیدا شدن رای خویش نگین را زدی نقش بر جای خویش

هنگامی که تصمیم گرفت خود را آشکار کند، با استفاده از آن نگین، ردپایی از حضور خود را بر جای گذاشت و اعلام وجود کرد.

نکته ادبی: اشاره به کنشگری فاعل در تغییر وضعیت از خفا به ظهور با استفاده از ابزار سحرآمیز (نگین).

به پیدا و پنهان شدن گرد شهر ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر

او در شهر به راحتی میان مردم می‌رفت و در حالی که کسی او را نمی‌دید، هرچه را که آرزو داشت و نیاز می‌دید، برمی‌داشت.

نکته ادبی: بهر برداشتن استعاره از بهره‌مندی و تصاحب است؛ تقابل پیدا و پنهان تضاد معنایی ایجاد کرده است.

یکی روز برخاست پنهان به راز نگین را به کف درکشید از فراز

روزی به صورت مخفیانه به کاخ رفت و نگین را به گونه‌ای خاص در دست گرفت تا نقشه‌اش را عملی کند.

نکته ادبی: راز در اینجا به معنای کار نهانی و توطئه است که با پنهان‌کاری همراه است.

برهنه یکی تیغ هندی به دست سوی پادشه رفت و پنهان نشست

او با شمشیری برهنه از فولاد هند، به سراغ پادشاه رفت و در حالی که کسی او را نمی‌دید، منتظر فرصت ماند.

نکته ادبی: تیغ هندی نماد شمشیر بران و باکیفیت است که در ادبیات کلاسیک زیاد تکرار شده است.

چو خالی شد از خاصگان انجمن برو گرد پیدا تن خویشتن

وقتی اطرافیان و خاصان پادشاه از مجلس بیرون رفتند، او خود را برای پادشاه نمایان کرد.

نکته ادبی: خاصگان به معنای نزدیکان و درباریان ویژه پادشاه است.

دل پادشا را به خود بیم کرد بدو پادشاه شغل تسلیم کرد

شبان با ظاهر شدن ناگهانی‌اش، ترس عمیقی در دل پادشاه انداخت و پادشاه از سر ناچاری، کارها را به او واگذار کرد.

نکته ادبی: بیم کردن به معنای ترساندن و ارعاب است که در اینجا نتیجه‌ی قدرت جادویی اوست.

به زنهار گفتش که کام تو چیست فرستندهٔ تو بدین جای کیست

پادشاه که سخت ترسیده بود، از او پرسید که خواسته‌ات چیست و چه کسی تو را با این قدرت به اینجا فرستاده است؟

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای امان خواستن و با لحنی ملتمسانه است.

شبان گفت پیغمبرم زود باش به من بگرو از بخت خوشنود باش

شبان ادعا کرد که پیامبر است و از پادشاه خواست که به او ایمان بیاورد تا عاقبت به خیر شود.

نکته ادبی: شبان در اینجا نماد کسی است که با ادعای دروغین، خود را در جایگاه قدسی قرار می‌دهد.

چو خواهم نبیند مرا هیچکس بدین دعوتم معجزآنست و بس

او گفت که معجزه‌اش همین است که هرگاه بخواهد می‌تواند از دیدگان پنهان شود و این توانایی برای اثبات نبوتش کافی است.

نکته ادبی: استفاده از واژگان کلامی و عرفانی مانند معجزه برای فریبکاری.

بدو پادشا بگروید از هراس همان مردم شهر بیش از قیاس

پادشاه از ترسِ این نیروی عجیب به او ایمان آورد و به تبع او، مردم شهر نیز بی‌اندازه و بیش از حدِ تصور، تسلیم او شدند.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای سنجش عقلی است؛ یعنی ایمان مردم از روی تعقل نبود.

شبان آنچنان گردن افراز گشت که آن پادشاهی بدو بازگشت

شبان چنان مغرور و قدرتمند شد که در نهایت حکومت پادشاهی به او بازگشت (و او حاکم شد).

نکته ادبی: گردن افراز گشتن کنایه از رسیدن به مقام عالی و تکبر است.

نگین بین که از مهر انگشتری چگونه رساند به پیغمبری

بنگرید که چگونه یک نگین ساده، به واسطه مهر انگشتری (قدرت)، یک شبان را به مقام پیامبری دروغین رساند.

نکته ادبی: شاعر با شگفتی به قدرتِ فریبِ نمادها اشاره می‌کند.

حکیمان نگر کان نگین ساختند به حکمت چگونه برانداختند

در شگفتم از خردمندانی که چنین نگینی ساختند؛ بنگرید که چگونه با حکمت و دانش خود، چنین فتنه و آشوبی برپا کردند.

نکته ادبی: حکیمان در اینجا به معنای صنعتگران و سازندگان ابزار جادویی است.

چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز که ما درنیابیم ازان پرده راز

نیرنگ و فریب باید چنان استادانه طراحی شود که ما هرگز به اصل آن داستان و حقیقتِ پشت پرده پی نبریم.

نکته ادبی: انگیختن به معنای ایجاد کردن و سامان دادن است.

بسی کردم اندیشه را رهنمون نیاوردم این بستگی را برون

من بسیار در این باره اندیشیدم، اما هنوز نتوانسته‌ام گره این معما و چگونگی این فریب را بگشایم.

نکته ادبی: بستگی به معنای گره و امر پیچیده و غیرقابل فهم است.

ثنا گفت بروی چو شاه این شنید بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید

وقتی پادشاه این ادعاها را شنید، شروع به ستایش شبان کرد و آن نقش و نشانه‌ای که شبان از خود به جا گذاشته بود را تقدیس نمود.

نکته ادبی: ثنا گفتن در اینجا نشان‌دهنده نفوذ کلام شبان بر پادشاه است.

همه پاسداران آن آستان گرفتند عبرت بدین داستان

تمام نگهبانان و محافظان درگاه پادشاه، از این ماجرا درس عبرت گرفتند.

نکته ادبی: عبرت گرفتن به معنای پندآموزی از حوادث گذشته است.