خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۵ - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

نظامی
مغنی سماعی برانگیز گرم سرودی برآور به آواز نرم
مگر گرمتر زین شود کار من کسادی گریزد ز بازار من
دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم هوای شب سرد را کرد گرم
فروماند زاغ سیه ناامید بگفتن در آمد خروس سپید
سکندر نشست از بر تخت روم زبانی چو آتش دماغی چو موم
همهٔ فیلسوفان صده در صده به پائینگه تخت او صف زده
به مقدار هر دانشی بیش و کم همی رفتشان گفتگوئی بهم
یکی از طبیعی سخن ساز کرد یکی از الهی گره باز کرد
یکی از ریاضی برافراخت یال یکی هندسی برگشاد از خیال
یکی سکه بر نقد فرهنگ زد یکی لاف ناموس و نیرنگ زد
تفاخر کنان هر یکی در فنی به فرهنگ خود عالمی هر تنی
ارسطو به دلگرمی پشت شاه برافزود بر هر یکی پایگاه
که اهل خرد را منم چاره ساز ز علم دگر بخرادان بی نیاز
همان نقد حکمت به من شد روا به حکمت منم بر همه پیشوا
فلان علم خوب از من آمد پدید فلان کس فلان نکته از من شنید
دروغی نگویم در این داوری به حجت زنم لاف نام آوری
ز بهر دل شاه و تمکین او زبانها موافق به تحسین او
فلاطون برآشفت ازان انجمن که استادی او داشت در جمله فن
چو هر دانشی کانک اندوختند نخستین ورق زو درآموختند
برون رفت و روی از جهان در کشید چو عنقا شد از بزم شه ناپدید
شب و روز از اندیشه چندان نخفت کاغانی برون آورید از نهفت
به خم درشد از خلق پی کرد گم نشان جست از آواز این هفت خم
کسی کو سماعی نه دلکش کند صدای خم آواز او خوش کند
مگر کان غنا ساز آواز رود در آن خم بدین عذر گفت آن سرود
چو صاحب رصد جای در خم گرفت پی چرخ و دنبال انجم گرفت
بر آهنگ آن ناله کانجا شنید نموداری آورد اینجا پدید
چو آن ناله را نسبت از رود یافت در آن پرده گه رودگر رود بافت
کدوی تهی را به وقت سرود به چرم اندرآورد و بربست رود
چو بر چرم آهو براندود مشک نوائی تر انگیخت از رود خشک
پس آنگه بر آن رسم و هیئت که خواست یکی هیکل از ارغنون کرد راست
در او نغمه و نالهای درست به اوتار نسبت فرو بست چست
به زیر و بم ناله رود خیز گهی نرم زد زخمه و گاه تیز
ز نرمی و تیزی ز بالا و زیر نوا ساخت بر نالهٔ گاو و شیر
چنان نسبت نالش آمد به دست که هر جا که زد هر دو را پای بست
همان نسبت آدمی تا دده بر آن رودها شد یکایک زده
چنان کادمی زاد را زان نوا به رقص و طرب چیره گشتی هوا
سباع و بهائم بر آن ساز جفت یکی گشت بیدار و دیگر بخفت
چو بر نسبت ناله هر کسی به دست آمدش راه دستان بسی
ز موسیقی آورد سازی برون که آن را نشد کس جز او رهنمون
چنان ساخت هر نسبتی را خروش که نالنده را دل درآرد به جوش
بجائی رساند آن نواگر نواخت که دانا بدو عیب و علت شناخت
به قانون از آن ناله خرگهی ز هر علتی یافت عقل آگهی
چو اوتار آن ارغنون شد تمام شد آن عود پخته به از عود خام
برون شد به صحرا و بنواختش بهر نسبت اندازه ای ساختش
خطی چارسو گرد خود درکشید نشست اندران خط نوا برکشید
دد و دام را از بیابان و کوه دوانید بر خود گروها گروه
دویدند هر یک به آواز او نهادند سر بر خط ساز او
همه یک یک از هوش رفتند پاک فتادند چون مرده بر روی خاک
نه گرگ جوان کرد بر میش زور نه شیر ژیان داشت پروای گور
دگر نسبتی را که دانست باز درآورد نغمه به آن جفت ساز
چنان کان ددان در خروش آمدند از آن بی هوشی باز هوش آمدند
پراکنده گشتند بر روی دشت که دارد به باد این چنین سرگذشت
بگرد جهان این خبر گشت فاش که شد کان یاقوت یاقوت باش
فلاطون چنین پرده بر ساختست که جز وی کس آن پرده نشناختست
برانگیخت آوازی از خشک رود که از تری آرد فلک را فرود
چو بر نسبتی راند انگشت خود بخسبد برآواز او دام و دد
چو بر نسبتی دیگر آرد شتاب به هوش آرد آن خفتگان را ز خواب
شد آوازه بر درگه شاه نیز که هاروت با زهره شد همستیز
ارسطو چو بشنید کان هوشمند برانگیخت زینگونه کاری بلند
فروماند ازان زیرکی تنگدل چو خصمی که گردد ز خصمی خجل
به اندیشه بنشست بر کنج کاخ دل تنگ را داد میدان فراخ
به تعلیق آن درس پنهان نویس که نقشی عجب بود و نقدی نفیس
در آن کارعلوی بسی رنج برد بسی روز و شب را به فکرت سپرد
هم آخر پس از رنجهای دراز سررشتهٔ راز را یافت باز
برون آورید از نظرهای تیز که چون باشد آن نالهٔ رود خیز
چگونه رساند نوا سوی گوش برد هوش و آرد دیگر ره به هوش
همان نسبت آورد رایش به دست که دانای پیشینه بر پرده بست
به صحرا شد و پرده را ساز کرد طلسمات بیهوشی آغاز کرد
چو از هوشمندان ستد هوش را دیگر گونه زد رود خاموش را
در آن نسبتش بخت یاری نداد که بیهوش را آرد از هوش باد
بکوشید تا در خروش آورد نوائی که در خفته هوش آورد
ندانست چندانکه نسبت گرفت در آن کار سرگشته ماند ای شگفت
چو عاجز شد از راه نایافتن ز رهبر نشایست سر تافتن
شد از راه رغبت به تعلیم او عنان داد یک ره به تسلیم او
بپرسید کان نسبت دلپسند که هش رفتگان را کند هوشمند
ندانم که در پردهٔ آواز او چگونست و چون پرورم ساز او
فلاطون چو دانست کان سرفراز به تعلیم او گشت صاحب نیار
برون شد خطی گرد خود در کشید نوا ساخت تا نسبت آمد پدید
همه روی صحرا ز گور و پلنگ بر آن خط کشیدند پرگار تنگ
به بیهوشی از نسبت اولش نهادند سر بر خط مندلش
نوائی دگر باره برزد چو نوش که ارسطوی دانا تهی شد ز هوش
چو بیهوش بود او به یک راه نغز دد و دام را کرد بیدار مغز
دگر باره زد نسبت هوش بخش که ارسطو ز جاجست همچون درخش
فروماند سرگشته بر جای خود که چون بی خبر بود از آن دام ودد
از آن بی هوشی چون به هوش آمدند؟ چه بود آنک ازو در خروش آمدند؟
شد آگه که دانای دستان نواز به دستان بر او داشت پوشیده راز
ثنا گفت و چندان ازو عذر خواست که آن پردهٔ کژ بدو گشت راست
چو شد حرف آن نسبت او راه درست نبشت آن او آن خود را بشست
به اقرار او مغز را تازه کرد مدارای او بیش از اندازه کرد
سکندر چو دانست کز هر علوم فلاطون شد استاد دانش به روم
بر افزود پایش در آن سروری به نزد خودش داد بالاتری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از منظومه، فضای دربارِ اسکندر با حضور فیلسوفانی به تصویر کشیده شده است که در میانِ تفاخر و خودنمایی، حقیقتِ علم را در بندِ تعصبات و ادعاهای خویش گرفتار کرده‌اند. این فضای سنگین و متکبرانه، بستری است برای خروجِ یک خردمندِ راستین (افلاطون) که از هیاهوی پوچِ مدعیان می‌گریزد تا در خلوت، به حقیقتی اصیل‌تر دست یابد.

در ادامه، سیرِ تحولِ این حکیمِ گوشه‌نشین روایت می‌شود که با درکِ رازِ اصوات و نسبت‌های موسیقیایی در طبیعت، به هنری دست می‌یابد که فراتر از کلام و جدل است. این موسیقی، ابزاری است برای وحدت‌بخشی به هستی، به‌گونه‌ای که نه تنها روحِ انسان، بلکه درنده‌ترین جانوران را نیز رام کرده و هماهنگیِ گمشدهٔ جهان را دوباره برقرار می‌سازد.

معنای روان

مغنی سماعی برانگیز گرم سرودی برآور به آواز نرم

ای نوازنده، آهنگی گرم و پرشور و در عین حال با آوایی نرم و لطیف بنواز.

نکته ادبی: مغنی به معنی نوازنده و خواننده است. استفاده از صفت‌های متضاد گرم و نرم برای توصیف صدا، نشان‌دهنده کمال در نوازندگی است.

مگر گرمتر زین شود کار من کسادی گریزد ز بازار من

باشد که با این نوای گوش‌نواز، کار من رونقی یابد و بازار بی‌رونق من از کسادی خارج شود.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنی امید و آرزو است. کسادی گریختن استعاره از رونق یافتن کار و بار است.

دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم هوای شب سرد را کرد گرم

همان‌طور که دهل‌زن با ضربه بر پوستِ دباغی‌شده، سکوتِ سرد شب را با طنینِ خود گرم و زنده می‌کند.

نکته ادبی: داغ چرم به پوست دباغی‌شده اشاره دارد که برای ساخت دهل استفاده می‌شود.

فروماند زاغ سیه ناامید بگفتن در آمد خروس سپید

در این میان، زاغِ سیاه (نماد ناامیدی یا شب) ناامیدانه از صحنه خارج شد و خروسِ سپید (نماد روشنایی و صبح) شروع به خواندن کرد.

نکته ادبی: استفاده از تقابل نمادین زاغ سیاه و خروس سپید برای نشان دادن تغییر احوال از تیرگی به روشنایی.

سکندر نشست از بر تخت روم زبانی چو آتش دماغی چو موم

اسکندر بر تخت فرمانروایی روم تکیه زده بود؛ او دارای زبانی تیز چون آتش و ذهنی منعطف و آماده پذیرش چون موم بود.

نکته ادبی: تخت روم استعاره از پادشاهی اسکندر است. تشبیه زبان به آتش (تندی و فصاحت) و ذهن به موم (انعطاف) از آرایه‌های تشبیه بلیغ است.

همهٔ فیلسوفان صده در صده به پائینگه تخت او صف زده

تمام دانشمندان و فیلسوفان نسل به نسل، در پایینِ تختِ او صف کشیده بودند.

نکته ادبی: صده در صده به معنای نسل‌های متمادی است.

به مقدار هر دانشی بیش و کم همی رفتشان گفتگوئی بهم

آن‌ها به اندازه دانشِ خود، کم یا زیاد، با یکدیگر به بحث و گفتگو می‌پرداختند.

نکته ادبی: به مقدار هر دانشی به تفاوت سطح علمی فیلسوفان اشاره دارد.

یکی از طبیعی سخن ساز کرد یکی از الهی گره باز کرد

یکی از آن‌ها از علوم طبیعی سخن می‌گفت و دیگری گره‌های پیچیده الهیات را باز می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به طبقه‌بندی علوم در آن روزگار (طبیعی و الهی).

یکی از ریاضی برافراخت یال یکی هندسی برگشاد از خیال

یکی با افتخار به علوم ریاضی می‌پرداخت و دیگری از پیچیدگی‌های علم هندسه پرده برمی‌داشت.

نکته ادبی: برافراشتن یال کنایه از تفاخر و خودنمایی است.

یکی سکه بر نقد فرهنگ زد یکی لاف ناموس و نیرنگ زد

یکی ارزشِ دانش خود را به رخ می‌کشید و دیگری با لاف‌زنی و فریب‌کاری، نامی برای خود دست‌وپا می‌کرد.

نکته ادبی: سکه بر نقد فرهنگ زدن کنایه از اصالت بخشیدن و اعتبار دادن به علم خود است.

تفاخر کنان هر یکی در فنی به فرهنگ خود عالمی هر تنی

هر کدام در رشته تخصصی خود به تفاخر می‌پرداختند و گویی هر یک در فرهنگِ خویش جهانی برای خود ساخته بودند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنی ادعای بزرگی و خودبزرگ‌بینی است.

ارسطو به دلگرمی پشت شاه برافزود بر هر یکی پایگاه

ارسطو که از حمایت شاه دلگرم بود، بر مقام و مرتبه هر یک از آنان افزود.

نکته ادبی: دلگرمی پشت شاه کنایه از تکیه بر حمایت قدرت پادشاه است.

که اهل خرد را منم چاره ساز ز علم دگر بخرادان بی نیاز

ارسطو گفت: من حلالِ مشکلاتِ اهل دانش هستم و خردمندان از علمِ دیگران بی‌نیاز هستند.

نکته ادبی: ادعای برتری و انحصار دانش توسط ارسطو که نشان‌دهنده تکبر علمی اوست.

همان نقد حکمت به من شد روا به حکمت منم بر همه پیشوا

همان دانشِ اصیلِ حکمت به من رسیده است و در علمِ حکمت، من پیشوای همه هستم.

نکته ادبی: پیشوا به معنای رهبر و سرآمد است.

فلان علم خوب از من آمد پدید فلان کس فلان نکته از من شنید

فلان دانشِ مهم از من پدیدار شد و فلان کس نکته‌ای را از من آموخت.

نکته ادبی: برشمردن افتخارات برای اثبات برتری در محفل علمی.

دروغی نگویم در این داوری به حجت زنم لاف نام آوری

در این داوری و قضاوت، دروغ نمی‌گویم و با استدلالِ محکم، ادعای شهرت و نام‌آوری می‌کنم.

نکته ادبی: حجت به معنای دلیل و برهان قاطع است.

ز بهر دل شاه و تمکین او زبانها موافق به تحسین او

به خاطر دلجویی از شاه و حفظ موقعیت او، همه زبان‌ها به تحسینِ ارسطو هم‌نوا شدند.

نکته ادبی: تمکین به معنای جایگاه دادن و تثبیت مقام است.

فلاطون برآشفت ازان انجمن که استادی او داشت در جمله فن

افلاطون از آن انجمنِ متکبرانه برآشفت؛ چرا که او در تمام علوم، استادِ واقعی بود.

نکته ادبی: استادی در تمامی فنون اشاره به گستردگی دانش افلاطون دارد که از سخنان پوچ دیگران خشمگین شده است.

چو هر دانشی کانک اندوختند نخستین ورق زو درآموختند

چرا که هر علمی را که دیگران اندوخته بودند، اولین بار از افلاطون آموخته بودند.

نکته ادبی: بیانگر جایگاهِ برترِ افلاطون به عنوان معلمِ نخستین.

برون رفت و روی از جهان در کشید چو عنقا شد از بزم شه ناپدید

افلاطون از آن مجلس بیرون رفت و از دیدگان پنهان شد، مانند سیمرغ که از بزمِ پادشاه ناپدید گشت.

نکته ادبی: تشبیه افلاطون به عنقا (سیمرغ) نمادِ دوری از دسترس و عزلت‌گزینیِ عارفانه است.

شب و روز از اندیشه چندان نخفت کاغانی برون آورید از نهفت

آن‌قدر در فکر و اندیشه غرق بود که شب و روز نخوابید تا حقیقتِ نهان را آشکار کند.

نکته ادبی: کاغانی برون آوردن به معنی کشفِ امرِ نهان و اسرار است.

به خم درشد از خلق پی کرد گم نشان جست از آواز این هفت خم

به درونِ هفت خم (ظرف‌های موسیقیایی) رفت تا از میانِ خلق گم شود و نشانی از آوازِ این هفت خم بجوید.

نکته ادبی: هفت خم نماد آزمایش‌های فیثاغورسی برای کشف نسبت‌های موسیقی است.

کسی کو سماعی نه دلکش کند صدای خم آواز او خوش کند

کسی که موسیقی را به شکلی دلکش اجرا نکند، صدای این خم‌ها موسیقیِ خوشی از آن برنمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ مهارتِ اجراکننده در کیفیتِ موسیقی.

مگر کان غنا ساز آواز رود در آن خم بدین عذر گفت آن سرود

مگر اینکه آن موسیقی‌دانِ ماهر، در آن خم، آن سرودِ خاص را با مهارت اجرا کند.

نکته ادبی: غنا ساز به معنی موسیقی‌دان و خواننده است.

چو صاحب رصد جای در خم گرفت پی چرخ و دنبال انجم گرفت

وقتی که آن استادِ فن جای خود را در خم محکم کرد، به جستجویِ رازِ حرکتِ چرخِ گردون و ستارگان پرداخت.

نکته ادبی: صاحب رصد کنایه از کسی است که حرکاتِ افلاک و ستارگان را مشاهده و محاسبه می‌کند.

بر آهنگ آن ناله کانجا شنید نموداری آورد اینجا پدید

بر اساسِ همان نغمه‌ای که در آنجا (در سکوتِ خلوت) شنید، نمونه‌ای از آن را در اینجا پدیدار کرد.

نکته ادبی: نمودار به معنی تصویر و نشانه‌ی ظاهری است.

چو آن ناله را نسبت از رود یافت در آن پرده گه رودگر رود بافت

وقتی نسبتی بین آن ناله (آوا) و سازِ رود پیدا کرد، آن نوازنده در آن پرده، نوایی بافت.

نکته ادبی: رود به معنی سازِ زهی است.

کدوی تهی را به وقت سرود به چرم اندرآورد و بربست رود

یک کُدوی خالی را هنگامِ سرودن، با پوست پوشاند و تارهایی بر آن بست.

نکته ادبی: توصیفِ ساختِ ابتداییِ یک سازِ زهی.

چو بر چرم آهو براندود مشک نوائی تر انگیخت از رود خشک

وقتی بر پوستِ آهویِ رویِ ساز مشک مالید، نوایی دل‌انگیز از آن سازِ خشک برآورد.

نکته ادبی: مالیدن مشک به پوستِ ساز برای بهبودِ طنین است.

پس آنگه بر آن رسم و هیئت که خواست یکی هیکل از ارغنون کرد راست

سپس بر همان شکل و هیئتی که می‌خواست، پیکره‌ای از ارغنون (سازی بزرگ) ساخت.

نکته ادبی: ارغنون از سازهای باستانی است که با جریانِ هوا و لوله صدا تولید می‌کند.

در او نغمه و نالهای درست به اوتار نسبت فرو بست چست

نغمه‌ها و صداهای دقیق را بر سیم‌های آن با مهارتِ تمام تنظیم کرد.

نکته ادبی: اوتار جمعِ وَتَر به معنی سیم‌های ساز است.

به زیر و بم ناله رود خیز گهی نرم زد زخمه و گاه تیز

با صداهای زیر و بمِ ساز، گاهی آرام و گاهی تند به سیم‌ها زخمه می‌زد.

نکته ادبی: زخمه زدن تکنیکی در نواختن سازهای زهی است.

ز نرمی و تیزی ز بالا و زیر نوا ساخت بر نالهٔ گاو و شیر

با ترکیبِ نرمی و تیزی و زیر و بم، نوایی ساخت که با صدای گاو و شیر (نماد صداهای مختلف طبیعت) هماهنگ بود.

نکته ادبی: نالهٔ گاو و شیر کنایه از تضاد در صداهای طبیعت است.

چنان نسبت نالش آمد به دست که هر جا که زد هر دو را پای بست

چنان نسبتی از ناله و نوا به دست آورد که هر کجا آن را می‌نواخت، همه را مسحور و پاگیر می‌کرد.

نکته ادبی: پای بست کنایه از اسیر و گرفتارِ تأثیرِ موسیقی شدن است.

همان نسبت آدمی تا دده بر آن رودها شد یکایک زده

همان نسبت‌های صوتی، از انسان تا حیواناتِ وحشی، بر روی آن سازها پیاده شد.

نکته ادبی: دده به معنی حیوان درنده و وحشی است.

چنان کادمی زاد را زان نوا به رقص و طرب چیره گشتی هوا

چنان شد که انسان با شنیدن آن نوا، به شور و رقص و طرب می‌افتاد.

نکته ادبی: تأثیرِ سحرآمیزِ موسیقی بر روانِ انسان.

سباع و بهائم بر آن ساز جفت یکی گشت بیدار و دیگر بخفت

حیوانات درنده و اهلی با آن ساز همراه شدند؛ یکی بیدار شد و دیگری به خواب رفت.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ موسیقی در تغییرِ احوالِ حیوانات.

چو بر نسبت ناله هر کسی به دست آمدش راه دستان بسی

وقتی بر اساسِ نسبتِ صداها، هر کس راه و روشِ موسیقیاییِ بسیاری یافت.

نکته ادبی: دستان در موسیقی قدیم به معنای مقام یا پرده‌های ساز است.

ز موسیقی آورد سازی برون که آن را نشد کس جز او رهنمون

از دلِ دانشِ موسیقی، سازی ساخت که هیچ‌کس جز او راهنمایِ آن نبود.

نکته ادبی: اشاره به ابداع و خلاقیتِ بی‎نظیرِ نوازنده.

چنان ساخت هر نسبتی را خروش که نالنده را دل درآرد به جوش

هر صدایی را چنان با دقت ساخت که دلِ شنونده را به جوش و خروش می‌آورد.

نکته ادبی: تأثیر عاطفی موسیقی بر شنونده.

بجائی رساند آن نواگر نواخت که دانا بدو عیب و علت شناخت

آن نوازنده، موسیقی را به جایی رساند که فرد دانا به وسیله آن، عیب و علت‌های درونی را می‌شناخت.

نکته ادبی: اشاره به جنبه‌ی درمانی و تشخیصی موسیقی در طب قدیم.

به قانون از آن ناله خرگهی ز هر علتی یافت عقل آگهی

به وسیله قاعده و قانونِ آن نغمه، عقل از تمامیِ بیماری‌ها آگاه شد.

نکته ادبی: قانون در اینجا هم به معنی قاعده علمی است و هم ممکن است اشاره به ساز قانون باشد.

چو اوتار آن ارغنون شد تمام شد آن عود پخته به از عود خام

وقتی سیم‌های آن ارغنون کامل شد، آن سازِ پخته بهتر از سازِ خام بود.

نکته ادبی: پختگی ساز استعاره از تکامل و دقتِ فنی در ساختِ ابزارِ موسیقی است.

برون شد به صحرا و بنواختش بهر نسبت اندازه ای ساختش

به صحرا رفت و آن را نواخت و برای هر نسبتی، اندازه‌ای مشخص در نظر گرفت.

نکته ادبی: اشاره به مهندسیِ دقیقِ صدا.

خطی چارسو گرد خود درکشید نشست اندران خط نوا برکشید

چهار طرفِ خود خطی کشید و درونِ آن خط نشست و نوا را آغاز کرد.

نکته ادبی: خط کشیدن به دور خود، کنایه از ایجادِ حریمِ امن برای تمرکز و اجرای مراسم یا کارِ آیینی است.

دد و دام را از بیابان و کوه دوانید بر خود گروها گروه

حیواناتِ وحشی را از بیابان و کوهستان به سوی خود کشاند و آن‌ها را به صورت گروهی به دنبال خود دواند.

نکته ادبی: دد و دام به کلیه حیوانات اشاره دارد.

دویدند هر یک به آواز او نهادند سر بر خط ساز او

همه آن‌ها با صدای او دویدند و سر تسلیم بر خطِ سازِ او نهادند.

نکته ادبی: سر نهادن کنایه از تسلیم شدن و پیروی است.

همه یک یک از هوش رفتند پاک فتادند چون مرده بر روی خاک

همگی یکی پس از دیگری از هوش رفتند و مانند مرده بر روی زمین افتادند.

نکته ادبی: غرق شدن در موسیقی تا سرحدِ بی‌هوشی، نشان‌دهنده کمالِ تأثیرِ آن است.

نه گرگ جوان کرد بر میش زور نه شیر ژیان داشت پروای گور

نه گرگِ جوان به میش زور می‌گفت و نه شیرِ قوی‌هیکل پروای شکار کردن داشت.

نکته ادبی: نمایشِ صلحِ جهانی و برقراریِ توازن در طبیعت به برکتِ موسیقی.

دگر نسبتی را که دانست باز درآورد نغمه به آن جفت ساز

نسبتِ دیگری را که می‌دانست، به کار گرفت و نغمه‌ای جدید با سازش همراه کرد.

نکته ادبی: تنوع در نغمه‌ها برای حفظِ تأثیرگذاری بر جانوران.

چنان کان ددان در خروش آمدند از آن بی هوشی باز هوش آمدند

آن حیوانات که از نغمات سحرآمیز، مست و بی‌هوش شده بودند، اکنون به حال طبیعی و هوشیاری خود بازگشتند.

نکته ادبی: ددان: به معنی حیوانات وحشی و درندگان است که در متون حماسی و عرفانی به غریزه و طبیعتِ رام‌نشده اشاره دارد.

پراکنده گشتند بر روی دشت که دارد به باد این چنین سرگذشت

حیوانات در دشت پراکنده شدند و حیرت‌زده می‌پرسیدند که چه کسی توانسته چنین جادوی عجیبی را برانگیزد.

نکته ادبی: باد: در اینجا کنایه از بی‌هودگی نیست، بلکه اشاره به تأثیرِ ناپایدار اما قدرتمندِ موسیقی است که مانند باد در هستی می‌پیچد.

بگرد جهان این خبر گشت فاش که شد کان یاقوت یاقوت باش

این خبر در سراسر جهان پیچید که افلاطون توانست آن یاقوتِ ارزشمند را دوباره به شکل اصلی خود درآورد.

نکته ادبی: تکرار واژه یاقوت در دو نقشِ متفاوت، آرایه تکرار و ایهام را ایجاد کرده است.

فلاطون چنین پرده بر ساختست که جز وی کس آن پرده نشناختست

افلاطون چنان پرده و مقام موسیقاییِ عجیبی ساخته که هیچ‌کس جز او توانایی درکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: پرده در اصطلاح موسیقیِ قدیم به معنای مقام یا گامِ خاصی است که تأثیرات روانی ایجاد می‌کرد.

برانگیخت آوازی از خشک رود که از تری آرد فلک را فرود

او از سازِ خود چنان نغمه‌ای بیرون آورد که حتی آسمان را نیز می‌تواند به تسلیم وادارد.

نکته ادبی: خشک‌رود: استعاره از سازِ چوبی یا سیمی است که ظاهراً بی‌جان است اما صدایی آسمانی دارد.

چو بر نسبتی راند انگشت خود بخسبد برآواز او دام و دد

وقتی افلاطون انگشت بر نتِ خاصی از ساز می‌گذاشت، تمام حیواناتِ درنده و اهلی در برابر آواز او به خواب می‌رفتند.

نکته ادبی: دام و دد: ترکیبِ معروفِ دد و دام (حیوانات وحشی و اهلی) برای شمولیتِ تمام جانداران.

چو بر نسبتی دیگر آرد شتاب به هوش آرد آن خفتگان را ز خواب

اما زمانی که با شتاب و مهارتِ دیگری ساز می‌زد، تمام آن خواب‌رفتگان را دوباره به هوش می‌آورد.

نکته ادبی: نسبت: در موسیقی قدیم به فواصلِ صوتی و درجاتِ موسیقی اطلاق می‌شد.

شد آوازه بر درگه شاه نیز که هاروت با زهره شد همستیز

این آوازه به گوش ارسطو در دربار شاه رسید که افلاطون توانسته با هنر خود، فرشته‌ای چون هاروت را به چالش بکشد.

نکته ادبی: هاروت و زهره: اشاره به داستانی اساطیری که در آن هاروت (فرشته) به دلیل عشق به زهره دچار لغزش شد؛ کنایه از قدرتِ خارق‌العاده موسیقی افلاطون.

ارسطو چو بشنید کان هوشمند برانگیخت زینگونه کاری بلند

ارسطو وقتی شنید که آن دانای هوشمند (افلاطون) چنین کار بزرگی را به سرانجام رسانده است، کنجکاو شد.

نکته ادبی: هوشمند: صفتِ تفضیلی برای ارجاع به مقامِ خردمندیِ افلاطون.

فروماند ازان زیرکی تنگدل چو خصمی که گردد ز خصمی خجل

ارسطو از آن مهارت و زیرکیِ افلاطون ناتوان و دلتنگ شد، درست مانند دشمنی که از شکست خوردن از رقیبِ خود شرمگین است.

نکته ادبی: تنگ‌دل: استعاره از انقباضِ روحی ناشی از حسادتِ علمی یا حیرتِ فلسفی.

به اندیشه بنشست بر کنج کاخ دل تنگ را داد میدان فراخ

ارسطو در گوشه‌ای از قصر به فکر فرو رفت و ذهنِ درگیر و محدودش را برای یافتنِ پاسخ، آزاد گذاشت.

نکته ادبی: میدان فراخ دادن: کنایه از تمرکزِ عمیق و باز گذاشتنِ فضای اندیشه برای تحلیلِ مسئله.

به تعلیق آن درس پنهان نویس که نقشی عجب بود و نقدی نفیس

او به نوشتنِ آن درسِ پنهان و علمی که افلاطون آموخته بود پرداخت؛ علمی که هم شگفت‌انگیز بود و هم ارزشمند.

نکته ادبی: تعلیق: در اینجا به معنای نوشتنِ دقیق و ثبتِ نکاتِ باریک‌بینانه است.

در آن کارعلوی بسی رنج برد بسی روز و شب را به فکرت سپرد

ارسطو برای یادگیریِ آن دانشِ برتر و متعالی، رنجِ بسیاری کشید و شب و روز در اندیشه غرق بود.

نکته ادبی: کار علوی: اشاره به دانشِ شریف و آسمانی که دست‌یافتن به آن نیازمندِ تهذیب و رنج است.

هم آخر پس از رنجهای دراز سررشتهٔ راز را یافت باز

سرانجام پس از تلاش‌های طولانی، توانست سرنخِ آن رازِ علمی را پیدا کند.

نکته ادبی: سررشته راز: استعاره از کلیدِ حلِ مسئله یا فرمولِ اصلیِ آن دانش.

برون آورید از نظرهای تیز که چون باشد آن نالهٔ رود خیز

او با نگاه دقیقِ خود دریافت که آن ناله و نوای ساز چگونه ایجاد می‌شود.

نکته ادبی: نظرهای تیز: کنایه از دقتِ علمی و موشکافیِ فیلسوفانه.

چگونه رساند نوا سوی گوش برد هوش و آرد دیگر ره به هوش

درک کرد که چگونه این نوا به گوش می‌رسد و چگونه هوش را می‌برد و بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیراتِ روانی و فیزیولوژیکِ موسیقی بر ذهن.

همان نسبت آورد رایش به دست که دانای پیشینه بر پرده بست

ارسطو دقیقاً همان روش و فواصلی را کشف کرد که آن دانای پیشین (افلاطون) بر پرده ساز بسته بود.

نکته ادبی: نسبت: در اینجا به معنای الگوی موسیقیایی یا ساختارِ هارمونیک است.

به صحرا شد و پرده را ساز کرد طلسمات بیهوشی آغاز کرد

ارسطو به صحرا رفت، بساطِ موسیقی را فراهم کرد و شروع به اجرای آن طلسمِ بیهوش‌کننده کرد.

نکته ادبی: طلسمات: به معنای قدرت‌های جادوییِ موسیقی که بر روحِ حیوانات اثر می‌گذارد.

چو از هوشمندان ستد هوش را دیگر گونه زد رود خاموش را

وقتی هوش را از موجودات گرفت، سعی کرد با سازی که سکوت کرده بود، کارهای دیگری بکند.

نکته ادبی: رود خاموش: استعاره از سازی که هنوز به صدا در نیامده و پتانسیلِ تولیدِ معنا دارد.

در آن نسبتش بخت یاری نداد که بیهوش را آرد از هوش باد

اما در آن گامِ موسیقی، بخت با او یار نبود که بتواند هوشِ رفته را به حیوانات بازگرداند.

نکته ادبی: نسبت: بازگشت به معنای گام و فاصله‌های موسیقاییِ خاص.

بکوشید تا در خروش آورد نوائی که در خفته هوش آورد

بسیار تلاش کرد تا نوایی را ایجاد کند که بتواند خواب‌رفتگان را بیدار کند، اما موفق نشد.

نکته ادبی: خروش: به معنای فریاد و نوا برای بیدار کردنِ ذهن.

ندانست چندانکه نسبت گرفت در آن کار سرگشته ماند ای شگفت

ارسطو متوجه نشد که با چه دقتی باید نسبت‌های صوتی را رعایت کند و در آن کار حیران ماند.

نکته ادبی: سرگشته: حالتِ کسی که راهِ حلِ مسئله‌ای را نمی‌یابد و در حیرت است.

چو عاجز شد از راه نایافتن ز رهبر نشایست سر تافتن

چون از رسیدن به نتیجه ناامید شد، دانست که باید به سراغ راهنما و استاد (افلاطون) برود.

نکته ادبی: رهبر: اشاره مستقیم به جایگاهِ افلاطون به عنوان معلمِ اول.

شد از راه رغبت به تعلیم او عنان داد یک ره به تسلیم او

او با میل و رغبت به سمتِ آموزشِ افلاطون رفت و خود را کاملاً تسلیمِ دانشِ او کرد.

نکته ادبی: عنان دادن: کنایه از تسلیم شدن و سپردنِ اختیارِ خود به دستِ دیگری برای هدایت.

بپرسید کان نسبت دلپسند که هش رفتگان را کند هوشمند

ارسطو از او پرسید آن مقامِ دلپذیری که می‌تواند هوش را از رفته‌گان بازگرداند چیست؟

نکته ادبی: هش رفتگان: استعاره از کسانی که در خواب یا بیهوشی هستند (حیوانات یا روح‌های غافل).

ندانم که در پردهٔ آواز او چگونست و چون پرورم ساز او

نمی‌دانم در پرده‌های آن آواز چه رازی نهفته است و چگونه باید سازش را پرورش داد.

نکته ادبی: پرده آواز: لایه‌های پنهان و تکنیکیِ موسیقی.

فلاطون چو دانست کان سرفراز به تعلیم او گشت صاحب نیار

وقتی افلاطون فهمید که آن بزرگ‌مرد (ارسطو) برای یادگیری نزد او آمده است، به آموزش پرداخت.

نکته ادبی: صاحب نیار: به معنای کسی است که در مقامِ پرسش‌گری و آموختن قرار گرفته است.

برون شد خطی گرد خود در کشید نوا ساخت تا نسبت آمد پدید

افلاطون به صحرا رفت، خطی دایره‌وار به دور خود کشید و نوایی سر داد تا آن مقام موسیقایی آشکار شد.

نکته ادبی: خط کشیدن: اشاره به آیین‌های کهن برای تمرکز یا ایجادِ محدوده امنِ معرفتی.

همه روی صحرا ز گور و پلنگ بر آن خط کشیدند پرگار تنگ

تمام حیواناتِ صحرا از گورخر تا پلنگ، گردِ آن خطِ دایره‌ای جمع شدند.

نکته ادبی: پرگار تنگ: کنایه از دایره‌ای که افلاطون رسم کرده بود.

به بیهوشی از نسبت اولش نهادند سر بر خط مندلش

آن‌ها بر اثر نغمه‌ی اولی که افلاطون نواخت، به خواب رفتند و سر بر آن خطِ جادویی نهادند.

نکته ادبی: مندل: به دایره یا حصاری که جادوگران برای محافظت یا تمرکز رسم می‌کردند گفته می‌شود.

نوائی دگر باره برزد چو نوش که ارسطوی دانا تهی شد ز هوش

سپس افلاطون نوایی دیگر و دلنشین‌تر سر داد که ارسطوی دانا را نیز از هوش برد.

نکته ادبی: چون نوش: تشبیه نوا به شهد و شیرینی که باعثِ غلبه‌ی احساس بر عقل می‌شود.

چو بیهوش بود او به یک راه نغز دد و دام را کرد بیدار مغز

زمانی که ارسطو در آن حالِ بیهوشی بود، افلاطون با نوایی دیگر حیوانات را بیدار کرد.

نکته ادبی: بیدار مغز: استعاره از هوشیاری و بازگشتِ قوای ادراکی.

دگر باره زد نسبت هوش بخش که ارسطو ز جاجست همچون درخش

سپس دوباره نوای هوش‌بخشی زد که ارسطو را مانند درخششی ناگهانی از خواب بیدار کرد.

نکته ادبی: چون درخش: تشبیه به صاعقه یا نورِ سریع برای نشان دادنِ سرعتِ هوشیاری.

فروماند سرگشته بر جای خود که چون بی خبر بود از آن دام ودد

ارسطو حیران ماند که چطور از آن ماجرای حیوانات بی‌خبر بود و چه شد که ناگهان بیدار شد.

نکته ادبی: سرگشته: نشان‌دهنده شکستِ عقلِ جزئی در برابرِ قدرتِ شهودیِ استاد.

از آن بی هوشی چون به هوش آمدند؟ چه بود آنک ازو در خروش آمدند؟

ارسطو پرسید: چطور شد که از آن بیهوشی به هوش آمدند؟ آن چه نوایی بود که این حیوانات را به خروش واداشت؟

نکته ادبی: تکرار واژه‌های بیهوشی و هوش برای تأکید بر چرخهِ تغییرِ حالات.

شد آگه که دانای دستان نواز به دستان بر او داشت پوشیده راز

او آگاه شد که افلاطون که در موسیقی استاد است، این راز را از او پنهان نگاه داشته بود.

نکته ادبی: دستان‌نواز: دستان در موسیقی قدیم به معنای نغمه و آهنگ است؛ کسی که آهنگ می‌نوازد.

ثنا گفت و چندان ازو عذر خواست که آن پردهٔ کژ بدو گشت راست

ارسطو ستایش کرد و چنان عذرخواهی نمود که افلاطون آن پرده و نغمه‌ کج و نادرستِ او را اصلاح کرد.

نکته ادبی: پرده کژ: استعاره از خطای علمی یا اشتباه در اجرای موسیقی.

چو شد حرف آن نسبت او راه درست نبشت آن او آن خود را بشست

وقتی ارسطو آن نغمه و نسبتِ موسیقی را به درستی آموخت، نوشته‌های قبلیِ خودش را پاک کرد.

نکته ادبی: پاک کردنِ نوشته‌ها کنایه از اعتراف به نادانیِ گذشته و پذیرشِ دانشِ جدید است.

به اقرار او مغز را تازه کرد مدارای او بیش از اندازه کرد

ارسطو با اقرار به دانشِ افلاطون روحش را تازه کرد و به حدِ کمال به استاد خود احترام گذاشت.

نکته ادبی: مدارا: در اینجا به معنای تواضع و احترامِ بسیار است.

سکندر چو دانست کز هر علوم فلاطون شد استاد دانش به روم

اسکندر چون دانست که افلاطون در تمام علوم، استادِ دانش در روم است، او را گرامی داشت.

نکته ادبی: روم: در متون قدیم، مرکزِ دانش و تمدنِ غرب بوده است.

بر افزود پایش در آن سروری به نزد خودش داد بالاتری

اسکندر مقام و سروری افلاطون را بالاتر برد و او را در نزدیکیِ خود جایگاهِ والاتری داد.

نکته ادبی: پایه در سروری افزودن: کنایه از ارتقای مقام و افزایشِ احترام و قربِ سیاسی و علمی.