خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۴ - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان

نظامی
مغنی بر آهنگ خود ساز گیر یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر
که مارا سر پردهٔ تنگ نیست بجز پی فراخی در آهنگ نیست
بهر مدتی فیلسوفان روم فراهم شدندی ز هر مرز و بوم
بر آراستندی به فرهنگ و رای سخن های دل پرور جان فزای
کسی را که حجت قوی تر شدی به حجت بر آن سروران سرشدی
در آن داوری هرمس تیز مغز بحق گفت اندیشه ای داشت نغز
ز هر کس که او حجتی بیش داشت سخنهای او پرورش بیش داشت
ز بس گفتن راز روحانیان بر او رشک بردند یونانیان
بهم جمع گشتند هفتاد تن به انکار او ساختند انجمن
که هرچ او بگوید بدو نگرویم سخن گر چه زیبا بود نشنویم
تغییر دهیمش به انکار خویش به انکار نتوان سخن برد پیش
چنان عهد بستند با یکدگر که چون هرمس از کان برآرد گهر
ز دریای او آب ریزی کنند برآن گنجدان خاک بیزی کنند
به حق گفتنش درنیارند هوش بگیرند از انکار گوینده گوش
چو هرمس سخن گفتن آغاز کرد در دانش ایزدی باز کرد
به هر نکته ای حجتی باز بست که چون نور در دیده و دل نشست
ندید آن سخن را برایشان پسند جز انکار کردن به بانگ بلند
دگر باره گنجینه نو گشاد اساسی دگرگونه از نو نهاد
بیانی چنان روشن و دلپذیر که در دل نه در سنگ شد جایگیر
دگر ره ندید آن سخن را شکوه به انکار خود دیدشان هم گروه
سوم باره از رای مشکل گشای نمود آنچه باشد حقیقت نمای
سخن های زیبندهٔ دلنواز برایشان فرو خواند فصلی دراز
ز جنباندن بانگ چندان جرس سری در سماعش نجنباند کس
چه گوینده عاجز شد از گفت خویش زبان گشته حیران گلو گشته ریش
خبر داشت کز راه نابخردی ستیزند با حجت ایزدی
چو در کس ز جنبش نشانی نیافت بجنبید و روی از رقیبان بتافت
برایشان یکی بانگ برزد که های مجنبید کس تا قیامت ز جای
همان لحظه بر جای هفتاد مرد ز جنبش فتادند و گشتند سرد
چو در پرده راست کج باختند از این پرده شان رخت پرداختند
سرافکنده چون آب در پای خویش ز سردی فسردند بر جای خویش
سکندر چو زین حالت آگاه گشت چو انجم بر آن انجمن بر گذشت
از آن بیشه سرو با بوی مشک یکی سروتر مانده هفتاد خشک
بپرسید و هرمس بدو گفت راز که همت در آسمان کرد باز
سکندر بر او آفرین سازگشت وز آنجا به درگاه خود بازگشت
به خلوت چو بنشست با هر کسی ازان داستان داستان زد بسی
که هرمس به طوفان هفتاد کس به موجی همی ماند و هفتاد خس
گروهیش کز حق گرفتند گوش بمردند چون یافه کردند هوش
ز پوشیدن درس آموزگار کفن بین که پوشیدشان روزگار
بیانی که باشد به حجت قوی ز نافرخی باشد ار نشنوی
دری را که او تاج تارک بود زدن بر زمین نامبارک بود
هنر نیست روی از هنر تافتن شقایق دریدن خشن بافتن
خردمند را چون مدارا کنی هنرهای خویش آشکارا کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه داستانی است تمثیلی که به تقابل میان «حقیقت‌جوییِ خردمندانه» و «تعصبِ حسدآلود» می‌پردازد. هرمس، نماد فرزانگی و نور، در برابر گروهی از مدعیانِ دانش قرار می‌گیرد که به جای شنیدن سخن حق، به دلیل حسادت و لجاجت، راه انکار را در پیش می‌گیرند. این تقابل به سرانجامی نمادین می‌انجامد که در آن جهل و ستیزه‌جویی با حقیقت، به سکون و مرگِ روحیِ انکارکنندگان منجر می‌شود.

پیام اصلی شاعر، نکوهشِ لجاجت در برابر دانش و حقیقت است. شاعر معتقد است که وقتی انسان، حقیقتِ روشن را نپذیرد، در واقع چشمان عقل خود را کور کرده و خود را از رشد باز می‌دارد. پایانِ داستان، هشداری است برای کسانی که از سرِ غرور، حقیقت را نمی‌بینند و این کوریِ اختیاری، سرانجام آن‌ها را به سنگ‌دلی و جمودِ فکری دچار می‌سازد.

معنای روان

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر

ای خواننده و موسیقی‌دان، نغمه‌ای نو ساز کن و پرده‌ای جدید از اسرار را بر ما بگشا.

نکته ادبی: مُغنی به معنای نوازنده است و در اینجا استعاره از گوینده‌ی داستان است که مخاطب را به آغازِ سخنی عمیق دعوت می‌کند.

که مارا سر پردهٔ تنگ نیست بجز پی فراخی در آهنگ نیست

زیرا ما تمایلی به شنیدن سخنان بیهوده و کم‌ارزش نداریم و هدفمان فقط درکِ حقایق بزرگ و بلندمرتبه است.

نکته ادبی: پردهٔ تنگ کنایه از سخنان محدود و سطحی است.

بهر مدتی فیلسوفان روم فراهم شدندی ز هر مرز و بوم

در هر دوره‌ای، فیلسوفان و دانشمندانِ سرزمین‌های مختلف گرد هم می‌آمدند.

نکته ادبی: فیلسوفانِ روم در اینجا نماد دانشمندان بزرگ و سرشناسِ جهانِ کهن است.

بر آراستندی به فرهنگ و رای سخن های دل پرور جان فزای

و با بهره‌گیری از دانش و خرد خویش، سخنانی می‌گفتند که جان و دلِ شنونده را پرورش می‌داد.

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای دانش و خرد است.

کسی را که حجت قوی تر شدی به حجت بر آن سروران سرشدی

هر کس که استدلالش قوی‌تر و منطقش محکم‌تر بود، بر دیگر بزرگان و سرورانِ مجلس برتری می‌یافت.

نکته ادبی: حجت به معنای دلیل و برهان است.

در آن داوری هرمس تیز مغز بحق گفت اندیشه ای داشت نغز

در این میان، «هرمسِ» تیزهوش که در بحث‌ها حضور داشت، اندیشه‌ای بسیار دقیق و حقیقت‌محور را بیان کرد.

نکته ادبی: هرمس شخصیتی اساطیری و نماد حکمت و خرد نزد یونانیان و در ادبیات فارسی است.

ز هر کس که او حجتی بیش داشت سخنهای او پرورش بیش داشت

از آنجا که او برهان‌های قوی‌تری ارائه می‌داد، سخنانش نیز تأثیر و نفوذ بیشتری داشت.

نکته ادبی: پرورشِ سخن به معنای مقبولیت یافتن و رشد کردنِ آن در جانِ مخاطب است.

ز بس گفتن راز روحانیان بر او رشک بردند یونانیان

سخنانِ عمیق و روحانیِ او چنان بود که یونانیانِ حاضر در مجلس، به او حسادت ورزیدند.

نکته ادبی: رازِ روحانیان کنایه از دانش‌های غیبی و حکمت‌های متعالی است.

بهم جمع گشتند هفتاد تن به انکار او ساختند انجمن

هفتاد نفر از آنان با هم متحد شدند و انجمنی برای مخالفت و انکارِ هرمس تشکیل دادند.

نکته ادبی: هفتاد در اینجا کنایه از گروهی پرشمار است که بر یک باطل متحد شده‌اند.

که هرچ او بگوید بدو نگرویم سخن گر چه زیبا بود نشنویم

و با خود عهد بستند که هر چه هرمس بگوید، آن را نپذیرند و حتی اگر سخنش زیبا و درست باشد، به آن گوش ندهند.

نکته ادبی: نگرویدن به معنای ایمان نیاوردن و نپذیرفتن است.

تغییر دهیمش به انکار خویش به انکار نتوان سخن برد پیش

و گفتند که با انکارِ خود، حقیقتِ او را تغییر دهیم؛ اگرچه با لجاجت و انکار نمی‌توان حقیقت را پنهان کرد یا از راه به در برد.

نکته ادبی: سخن پیش بردن کنایه از غلبه کردن در بحث و مجادله است.

چنان عهد بستند با یکدگر که چون هرمس از کان برآرد گهر

چنان با یکدیگر پیمان بستند که وقتی هرمس مانند معدن‌شناسی ماهر، گوهرهای حکمت را از دلِ سخن استخراج کرد...

نکته ادبی: کان استعاره از ذهنِ خلاق و گهر استعاره از سخنِ ارزشمند است.

ز دریای او آب ریزی کنند برآن گنجدان خاک بیزی کنند

آن‌ها با بدخواهی، بر دریای علمِ او خاک می‌پاشند تا آن را آلوده و بی‌ارزش کنند.

نکته ادبی: خاک‌بیزی کنایه از تلاشی بیهوده برای پنهان کردن یا ناچیز شمردنِ حقیقت است.

به حق گفتنش درنیارند هوش بگیرند از انکار گوینده گوش

آن‌ها به سخنانِ حق‌جویانه‌ی او توجه نکردند و با انکارِ خود، گوش‌هایشان را بر روی حقیقت بستند.

نکته ادبی: گوش گرفتنِ از انکار، به معنای نشنیدنِ عمدی سخنِ حق است.

چو هرمس سخن گفتن آغاز کرد در دانش ایزدی باز کرد

زمانی که هرمس شروع به سخن گفتن کرد، دروازه‌های دانشِ الهی را به روی حاضران گشود.

نکته ادبی: دانشِ ایزدی به معنای حکمتِ قدسی و لدنی است.

به هر نکته ای حجتی باز بست که چون نور در دیده و دل نشست

برای هر نکته‌ای چنان دلیلی آورد که مانند نور در چشم و جانِ مخاطب می‌نشست و حقیقت را آشکار می‌کرد.

نکته ادبی: حجت بازبستن یعنی دلیل آوردن و اقامه برهان کردن.

ندید آن سخن را برایشان پسند جز انکار کردن به بانگ بلند

اما آن‌ها هیچ‌کدام از آن سخنانِ زیبا را نپسندیدند و تنها واکنشی که نشان دادند، فریادهای انکارآمیز بود.

نکته ادبی: بانگ بلند کنایه از هیاهوی جاهلانه در برابر منطق است.

دگر باره گنجینه نو گشاد اساسی دگرگونه از نو نهاد

هرمس دوباره گنجینه‌ی دیگری از دانش را باز کرد و مبنایی متفاوت و جدید برای اثباتِ حقیقت بنا نهاد.

نکته ادبی: اساس نهادن به معنای پایه‌ریزیِ دوباره‌ی استدلال است.

بیانی چنان روشن و دلپذیر که در دل نه در سنگ شد جایگیر

سخنی چنان روشن و دلنشین که به جای نشستن در سنگ، در دل‌ها جای می‌گرفت و تأثیر می‌گذاشت.

نکته ادبی: سنگ نماد سختی و نفوذناپذیری است؛ یعنی سخن او بسیار لطیف بود.

دگر ره ندید آن سخن را شکوه به انکار خود دیدشان هم گروه

اما باز هم آن گروهِ متعصب، شکوه و ارزشِ سخنِ او را ندیدند و همگی بر انکارِ او اتفاق نظر داشتند.

نکته ادبی: هم‌گروه بودن در اینجا نشان‌دهنده‌ی تبانی در نادانی است.

سوم باره از رای مشکل گشای نمود آنچه باشد حقیقت نمای

برای بار سوم، هرمس با خردِ مشکل‌گشای خود، آن‌چه که حقیقت بود را به طور کامل نمایان کرد.

نکته ادبی: رأیِ مشکل‌گشا صفتِ عقلِ کامل است.

سخن های زیبندهٔ دلنواز برایشان فرو خواند فصلی دراز

و سخنان زیبا و دلفریبی را در فصلی طولانی برای آن‌ها خواند.

نکته ادبی: فصل دراز به معنای گفتار و مبحثِ طولانی است.

ز جنباندن بانگ چندان جرس سری در سماعش نجنباند کس

اما حتی با شنیدنِ چنین سخنانِ تکان‌دهنده‌ای که مانند صدای جرس (زنگ کاروان) بود، هیچ‌کس تکانی نخورد و توجهی نکرد.

نکته ادبی: سماع در اینجا به معنای شنیدن و تحت تأثیر قرار گرفتن است.

چه گوینده عاجز شد از گفت خویش زبان گشته حیران گلو گشته ریش

وقتی هرمس از متقاعد کردنِ آنان ناتوان ماند و سخن گفتن برایش دشوار شد، زبانش حیران و گلویش از شدتِ اندوه زخمی گشت.

نکته ادبی: ریش شدنِ گلو کنایه از غم و خستگیِ مفرط در راهِ هدایتِ نادانان است.

خبر داشت کز راه نابخردی ستیزند با حجت ایزدی

هرمس می‌دانست که آن‌ها از روی نادانی و حماقت، با حجت‌های الهیِ او ستیزه می‌کنند.

نکته ادبی: حجتِ ایزدی نشان‌دهنده‌ی حقانیتِ مطلقِ کلامِ هرمس است.

چو در کس ز جنبش نشانی نیافت بجنبید و روی از رقیبان بتافت

وقتی دید که هیچ تغییری در رفتار آن‌ها ایجاد نمی‌شود، هرمس با خشم و اقتدار برخاست و از آن مدعیان روی برگرداند.

نکته ادبی: روی تافتن کنایه از قطعِ امید کردن و فاصله گرفتن است.

برایشان یکی بانگ برزد که های مجنبید کس تا قیامت ز جای

هرمس بر آن‌ها فریادی کشید که: «تا قیامت همین‌جا بی‌حرکت بمانید!»

نکته ادبی: این کلام کنایه از مسخ شدن یا جمودِ فکریِ همیشگیِ آن‌هاست.

همان لحظه بر جای هفتاد مرد ز جنبش فتادند و گشتند سرد

همان لحظه، آن هفتاد مرد، مانند سنگ در جای خود خشک شدند و از حرکت بازماندند.

نکته ادبی: سرد شدن و از جنبش افتادن، نماد مرگِ روحی و انجمادِ عقلانی است.

چو در پرده راست کج باختند از این پرده شان رخت پرداختند

چون آن‌ها درِ دوستی و راستی را کج کردند، هرمس هم آن‌ها را از آن جایگاهِ علم و پرده‌داری کنار گذاشت.

نکته ادبی: رخت پرداختن به معنای بیرون راندن و محروم کردن است.

سرافکنده چون آب در پای خویش ز سردی فسردند بر جای خویش

آن‌ها با سری افکنده مانند آب که از بالا به پایین می‌رود، از سردی و انجماد در همان‌جا ماندگار شدند.

نکته ادبی: آب در پای خویش بودن، استعاره از بی‌پناهی و حقارت است.

سکندر چو زین حالت آگاه گشت چو انجم بر آن انجمن بر گذشت

سکندر وقتی از این واقعه باخبر شد، مانند ستارگان که از کنار افق می‌گذرند، از کنار این انجمنِ مسخ‌شده عبور کرد.

نکته ادبی: سکندر در اینجا نقشِ ناظر و پادشاهِ عادل را دارد.

از آن بیشه سرو با بوی مشک یکی سروتر مانده هفتاد خشک

در آن بیشه، یک سروِ تازه و سرزنده (هرمس) باقی مانده بود و هفتاد سروِ خشکیده (آن مدعیان) در کنارش بودند.

نکته ادبی: سروِ تر استعاره از زندگی و خرد، و سروِ خشک استعاره از جمود و نادانی است.

بپرسید و هرمس بدو گفت راز که همت در آسمان کرد باز

سکندر از هرمس پرسید و هرمس رازِ آن ماجرا را گفت که چگونه همتِ او به آسمان‌ها متصل شده و این قدرت را یافته است.

نکته ادبی: همت در آسمان باز کردن کنایه از اتصال به منبعِ قدرتِ الهی است.

سکندر بر او آفرین سازگشت وز آنجا به درگاه خود بازگشت

سکندر هرمس را تحسین کرد و سپس به درگاه و قصرِ خود بازگشت.

نکته ادبی: آفرین ساز گشتن به معنای ستایش کردن است.

به خلوت چو بنشست با هر کسی ازان داستان داستان زد بسی

وقتی سکندر با دیگران در خلوت نشست، بارها این داستانِ عجیب را برای آن‌ها تعریف کرد.

نکته ادبی: داستان زدن به معنای روایت کردن و نقلِ قول کردن است.

که هرمس به طوفان هفتاد کس به موجی همی ماند و هفتاد خس

که هرمس در برابر طوفانِ آن هفتاد نفر، مانند موجی خروشان بود و آن‌ها در برابرش چون خس و خاشاکی ناچیز بودند.

نکته ادبی: موج و خس تقابلِ حق و باطل را نشان می‌دهد.

گروهیش کز حق گرفتند گوش بمردند چون یافه کردند هوش

کسانی که از حق روی برگرداندند، در واقع با نادانیِ خود، روحشان مرد و عقلشان را از دست دادند.

نکته ادبی: یافه کردن به معنای بیهوده‌گویی و از دست دادنِ عقل است.

ز پوشیدن درس آموزگار کفن بین که پوشیدشان روزگار

ببین که روزگار چگونه با پنهان کردنِ حق، آن‌ها را در کفنِ جهل پوشاند و نابود کرد.

نکته ادبی: کفن پوشیدن استعاره از مرگِ تدریجیِ فکری است.

بیانی که باشد به حجت قوی ز نافرخی باشد ار نشنوی

بیانی که بر پایه برهانِ قوی است، اگر کسی آن را نشنود، ناشی از بدبختی و شقاوتِ خودش است.

نکته ادبی: نافرخی به معنای شوم‌بختی و بی‌اقبالی است.

دری را که او تاج تارک بود زدن بر زمین نامبارک بود

حقیقتی که تاجِ سر و افتخارِ انسان است، اگر کسی آن را به زمین بزند و انکار کند، عملی بسیار شوم است.

نکته ادبی: تاجِ تارک بودن کنایه از ارجمندیِ حقیقت است.

هنر نیست روی از هنر تافتن شقایق دریدن خشن بافتن

هنرمندی و فضیلت نیست که از هنر و حقیقت فرار کنی و مانند کسی که گلِ شقایق را پاره می‌کند، بافتنی خشن ببافی (کنایه از بیهوده‌گویی).

نکته ادبی: شقایق دریدن کنایه از تباه کردنِ زیبایی‌هاست.

خردمند را چون مدارا کنی هنرهای خویش آشکارا کنی

اگر با خردمندان به نرمی و مدارا رفتار کنی، فضیلت‌ها و هنرهای خودت نیز آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: مدارا کلیدِ بهره‌مندی از خردِ دیگران است.

آرایه‌های ادبی

استعاره هفتاد سروِ خشک

تشبیه کناییِ منکرانِ حق به درختانی که خشک شده‌اند تا جمود و بی‌ثمر بودنِ آنان را نشان دهد.

نماد هرمس

هرمس به عنوان نمادِ خردِ مطلق و حقیقتِ الهی که در برابرِ جهلِ گروهی قرار گرفته است.

تضاد (طباق) موج و خس

تقابلِ هرمس (موج خروشان و قدرتمند) با هفتاد منکر (خس و خاشاک ناچیز) برای نمایشِ حقانیتِ او.

کنایه کفن پوشیدن روزگار

اشاره به نابودی و به پایان رسیدنِ دورانِ آنان به دلیلِ انکارِ حقیقت.