خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

نظامی
مغنی بیار آن نوای غریب نو آیین تر از نالهٔ عندلیب
نوائی که در وی نوائی بود نوائی نه کز بینوائی بود
خنیده چنین شد در اقصای روم که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم
به کم مدتی شد چنان سیم سنج که شد خواجه کاروانهای گنج
کس اگه نه کان گنج دریا شکوه ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه
یکی نامش از کان کنی می گشاد یکی تهمت ره زنی می نهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتند به شاه جهان قصه برداشتند
که آمد تهی دستی از راه دور نه در کیسه رونق نه در کاسه نور
به تاریخ یکسال یا بیش و کم بدست آوریدست چندین درم
که گر شه گمارد بر آن ده دبیر ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر
یکی نانوا مرد بد بینوا نه آبی روان و نه نانی روا
کنون لعل و گوهر فروشی کند خرد کی در این ره خموشی کند
نه پیشه نه بازارگانی نه زرع چنین مایه را چون بود اصل و فرع
صواب آنچنان شد که شاه جهان از احوال او باز جوید نهان
جهاندار فرمود کان زاد مرد فرو شوید از دامن خویش گرد
به خلوت کند شاه را دستبوس ز تشنیع برنارد آوای کوس
درم دار مقبل به فرمان شاه به خدمت روان شد سوی بارگاه
درون رفت و بوسید شه را زمین زمین بوس چون کرد خواند آفرین
چو شاه جهانش جوان دید بخت جوانبخت را خواند نزدیک تخت
بسی نیک و بد مرد را کرد یاد سخنها کزو گنج شاید گشاد
که مردی عزیزی و آزاد چهر به فرخندگی در تو دیده سپهر
شنیدم چو اینجا وطن ساختی به یک روزه روزی نپرداختی
کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید که نتواندش کاروانها کشید
بباید چنین گنج را دسترنج وگرنه من اولی تر آیم به گنج
اگر راست گفتی که چونست حال زمن ایمنی هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افکنی این اساس سر و مال بستانم از ناسپاس
نیوشنده چون دید کز خشم شاه بجز راستی نیست او را پناه
زمین بوس شه تازه تر کرد باز چنین گفت کای شاه عاجز نواز
ندیده جهان نقش بیداد تو به نیکی شده در جهان یاد تو
رعیت زدادت چنان دلخوشند که گر جان بخواهی به پیشت کشند
مرا مال و نعمت زمین زاد توست هم از داده تو هم از داد توست
اگر می پذیری زمن هر چه هست بگو تا برافشانم از جمله دست
به کمتر غلامی دهم شاه را زنم بوسه این خاک درگاه را
چو شه گفت کاحوال خود باز گوی بگویم که این آب چون شد به جوی
من اول که اینجا رسیدم فراز تهی دست بودم ز هر برگ و ساز
دلم را غم بی نوائی شکست گرفتم ره نانوائی بدست
وزان پیشه نیزم نوائی نبود که در کار و کسبم وفائی نبود
به شهری که داور بود پی فراخ شود دخل بر نانوا خشک شاخ
ز هر سو سراسیمه می تاختم به بی برگی آن برگ می ساختم
زنی داشتم قانع و سازگار قضا را شد آن زن ز من باردار
به سختی همی گشت ز ما سپهر شد از مهر گردنده یک باره مهر
زن پاکدامن تر از بوی مشک شکیبنده با من به یک نان خشک
چو آمد گه زادن او را فراز به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز
ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ نبودم بجز خون در آن خانه هیچ
من و زن در آن خانه تنها و بس مرا گفت کی شوی فریاد رس
اگر شوربائی به چنگ آوری من مرده را باز رنگ آوری
وگرنه چنان دان که رفتم ز دست ستمگاره شد باد و کشتی شکست
چو من دیدم آن نازنین را چنان برون رفتم از خانه زاری کنان
ز سامان به سامان همه کوی و شهر دویدم مگر یابم از توشه بهر
ندیدم دری کان نه در بسته بود که سختی به من سخت پیوسته بود
رسیدم به ویرانه ای دور دست درو درگهی با زمین گشته پست
بسی گرد ویرانه کردم طواف شتابنده چون دیو در هر شکاف
سرائی کهن یافتم سالخورد دری در نشسته بر او دود و گرد
در او آتشی روشن افروخته بر او هیمه خروارها سوخته
سیه زنگیی دیدم آتش پرست سفالین سبوئی پر از می بدست
بر آتش نهاده لویدی فراخ نمک سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگی مرا دید برجست زود بپیچید برخود به کردار دود
به من بانگ برزد که ای دیوزاد شبیخون من چونت آمد به یاد
تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟ به دزدی شدن پیش دزدان خطاست
من از هول زنگی و تیمار خویش فروماندم آشفته در کار خویش
زبان برگشادم به آیین زنگ دعا گفتم آوردم او را به چنگ
که از بینوائی و بی مایگی گرفتم در این سایه همسایگی
جوانمردی چون تو شیرافکنی شنیدم به افسانه از هر تنی
نخوانده به مهمان تو تاختم سر خویش در پایت انداختم
مگر کز تو کارم به جائی رسد در این بینوائی نوائی رسد
چو زنگی زبان مرا چرب دید وزآن گونه گفتار شیرین شنید
از آن چرب و شیرین رها کرد حرب که دشمن فریبست شیرین و چرب
بگفتا خوری باده دانی سرود؟ بگفتم بلی پیشم آورد رود
از او بستدم رود عاشق نواز ز بی سازیش پرده بستم به ساز
سر زخمه بر رود بگماشتم سرودی فریبنده برداشتم
درآوردم او را به بانگ و خروش چو دیگی که از گرمی آید به جوش
گهی خورد ریحانیی زان سفال گهی کوفت پائی به امید مال
زدم زخمه ای چند زنگی فریب برون بردم از جان زنگی شکیب
حریفانه با من درآمد به کار چو سرمست شد کرد راز آشکار
که امشب در این کاخ ویرانه رنگ به امید مالی گرفتم درنگ
دگر زنگیی هست همزاد من که می خوردنش نیست بی یاد من
یکی گنجدان یافتیم از نهفت که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت
مگر ما که هستیم چون اژدها ز دل کرده آزرم هر کس رها
بود سالی اکنون کزان کان گنج خوریم و نداریم خود را به رنج
من اینجا نشستم چنین بیهمال دگر زنگیی رفته جویای مال
ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر همانا که یک پشته مانده دگر
چو امشب رسیدی تو مهمان ما روانست حکم تو بر جان ما
به شرطی که چون آید آن ره نورد کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد
تو در کنج کاشانه پنهان شوی شکیبنده چون شخص بیجان شوی
که من در دل آن دارم ای هوشمند که آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج کارد به تنها برم به کنجی نشینم به تنها خورم
تو را نیز از آن قسمتی بامداد دهم تا دلت گردد از تاج شاد
من و زنگی اندر سخن گرم رای که ناگه به گوش آمد آواز پای
ز جا جستم و در خزیدم به کنج گهی خار در خاطرم گه ترنج
درآمد سیه چهره ای چون زگال به پشت اندر آورده یک پشته مال
نهادش به سختی ز گردن به زیر برو گردنی سخت چون تند شیر
از آن پیش کان پشته را باز کرد یکی نیمه زان شوربا باز خورد
نگه کرد همزاد او خفته بود همان کرد با او که او گفته بود
بزد تیغ پولاد بر گردنش سرش را بیفکند در دامنش
من از بیم از آنان که افتم ز پای دگر باره خود را گرفتم بجای
چو زنگی سر یار خود را برید تنش را به خنجر زهم بردرید
یکی نیمه در بست و بر زد به دوش برون رفت و من مانده بی عقل و هوش
پس از مدتی کان برآمد دراز نگه کردم آمد دگر باره باز
دگر نیمه را همچنان کرد خرد به آیین پیشینه در بست و برد
چو دیدم که هنجار او دور بود شب از جمله شبهای دیجور بود
بدان گنج پویان شدم چون عقاب سوی پشتهٔ مال کردم شتاب
به پشت اندر آوردم آن پشته را چو زنگی دگر زنگی کشته را
وزان شور با ساغری گرم جوش ربودم سوی خانه رفتم خموش
چنان آمدم سوی ایوان خویش که جز دولتم کس نیفتاد پیش
چو در خانه رفتم به نیروی بخت نهادم ز دل بارو از پشت رخت
به گوش آمد آواز نو زاد من وزان شادتر شد دل شاه من
به زن دادم آن شوربا را بخورد پس از صبر کردن بسی شکر کرد
ز فرزند فرخنده دادم خبر پسر بود و باشد پسر تاج سر
گشادم گرهٔ رخت سربسته را به مرهم رساندم دل خسته را
چه دیدم یکی گنج کانی در او ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو
به گنجی چنان کان گوهر شدم وزان شب چو دریا با توانگر شدم
به فرزند فرخ دلم شاد گشت که با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پدید که شب با گهر بد گهر با کلید
چنین بود گوینده را سرگذشت سخن کامد آنجا ورق در نوشت
شه از وقت مولود فرزند او خبر جست و از حال پیوند او
شد آن گوهری مرد و از جای خویش نمودار آن طالع آورد پیش
شه آن نسخه را هم بدانسان که بود به والیس دانا فرستاد زود
که احوال این طالع از هر چه هست چنان کن که ز اختر آری به دست
بدو نیک او را نهانی بجوی چویابی نهان آشکارا بگوی
چو آمد به والیس فرمان شاه سوی اختران کرد نیکو نگاه
نظر کردن هر یکی بازجست شد احوال پوشیده به روی درست
نبشت و فرستاد از آنجاکه دید نه ز آنجا که از کس حکایت شنید
چو شه نامه حکم والیس خواند در آن حکم نامه شگفتی بماند
نمودار طالع چنان کرده بود از آن نقش ها کز پس پرده بود
که این بانوا نانوا زاده ایست که از نور دولت نواداده ایست
به بی برگی از مادر انداخته چو زاده فلک برگ او ساخته
پدر گشته فرخ ز پرواز او توانگر ز پیروزی راز او
همانا که چون زاده باشد بجای نهاده بود بر سر گنج پای
ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش لطف کرد با مرد گوهر فروش
پس آنگاه بسیار بنواختش یکی از ندیمان خود ساختش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی بیار آن نوای غریب نو آیین تر از نالهٔ عندلیب

ای موسیقی‌دان، آهنگی تازه و شگفت بنواز که از نغمه‌های مرسوم و آواز بلبل نیز نوآورتر و لطیف‌تر باشد.

نکته ادبی: مُغنّی (موسیقی‌دان) و نوای غریب (آهنگ غیرمتعارف).

نوائی که در وی نوائی بود نوائی نه کز بینوائی بود

آهنگی بنواز که در بطن خود، سرشار از توانگری و بی‌نیازی باشد، نه ناله‌ای که صرفاً از سر فقر و تنگدستی سر داده شده باشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «نوا»؛ به معنای آهنگ و همچنین به معنای ثروت و دارایی.

خنیده چنین شد در اقصای روم که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم

در گوشه و کنار دیار روم شایع شد که غریبه‌ای بدون هیچ سرمایه و توشه‌ای از سرزمینی بیگانه وارد شده است.

نکته ادبی: خنیده (مشهور و شایع)، اقصای روم (دورترین نقاط سرزمین روم).

به کم مدتی شد چنان سیم سنج که شد خواجه کاروانهای گنج

او در مدت کوتاهی چنان ثروتمند شد که گویی صاحب کاروان‌های بزرگی از طلا و جواهر است.

نکته ادبی: سیم سنج (ثروتمند و طلا دار)، خواجه (صاحب و مالک).

کس اگه نه کان گنج دریا شکوه ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه

هیچ‌کس نمی‌دانست که این گنج عظیم و باشکوه، از راه دریا به دست آمده یا از راه کوه و معدن.

نکته ادبی: دریا شکوه (دارای شکوهی به عظمت دریا).

یکی نامش از کان کنی می گشاد یکی تهمت ره زنی می نهاد

عده‌ای تصور می‌کردند او معدن‌شناس است و از دل زمین گنج می‌آورد و عده‌ای دیگر به او تهمت راهزنی و دزدی می‌زدند.

نکته ادبی: کان‌کنی (معدن‌کاوی)، ره زنی (راهزنی).

سرانجامش آزاد نگذاشتند به شاه جهان قصه برداشتند

سرانجام مردم نگذاشتند او در آرامش باشد و ماجرای او را به گوش پادشاه زمان رساندند.

نکته ادبی: قصه برداشتن (شکایت بردن و داستان‌سرایی کردن).

که آمد تهی دستی از راه دور نه در کیسه رونق نه در کاسه نور

به پادشاه گفتند که مردی فقیر و دست‌خالی از راه دور آمده که نه دارایی در کیسه دارد و نه نانی در سفره.

نکته ادبی: رونق (در اینجا به معنای ارزش و اعتبار).

به تاریخ یکسال یا بیش و کم بدست آوریدست چندین درم

در مدت یک سال یا کمی بیشتر و کمتر، به چنان ثروتی رسیده که شمارش آن از عهده برنمی‌آید.

نکته ادبی: درم (نماد پول).

که گر شه گمارد بر آن ده دبیر ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر

به قدری اموال او زیاد است که اگر پادشاه ده نویسنده را هم مسئولِ ثبتِ دارایی‌های او کند، از نوشتن و حساب‌وکتاب آن عاجز می‌مانند.

نکته ادبی: دبیر (نویسنده و حسابدار).

یکی نانوا مرد بد بینوا نه آبی روان و نه نانی روا

مردی که نانوا بود و وضع مالی ناگواری داشت، نه آبی برای خوردن و نه نانی برای سیر کردن خود داشت.

نکته ادبی: بینوا (فقیر)، نانوا (در اینجا به عنوان نمادِ قشری متوسط یا پایین).

کنون لعل و گوهر فروشی کند خرد کی در این ره خموشی کند

اما حالا می‌بینیم که او به خرید و فروش لعل و جواهرات مشغول است؛ عقلی که در این راه خاموش بماند و تعجب نکند، عقل سالمی نیست.

نکته ادبی: خرد (عقل)، خموشی (سکوت و تعجب نکردن).

نه پیشه نه بازارگانی نه زرع چنین مایه را چون بود اصل و فرع

او نه شغلِ خاصی دارد و نه تاجر است و نه کشاورز؛ پس اصل و ریشه این همه ثروت از کجاست؟

نکته ادبی: زرع (کشاورزی)، اصل و فرع (ریشه و شاخه).

صواب آنچنان شد که شاه جهان از احوال او باز جوید نهان

تصمیم پادشاه بر این شد که پنهانی از احوال او پرس‌وجو کند و حقیقت را دریابد.

نکته ادبی: صواب (مصلحت و کار درست)، نهان (مخفیانه).

جهاندار فرمود کان زاد مرد فرو شوید از دامن خویش گرد

پادشاه دستور داد که آن مرد را بیاورند تا بیاید و از دامن خود گردِ تهمت را پاک کند.

نکته ادبی: زاد مرد (مرد آزاده و جوانمرد)، شستن گرد از دامن (کنایه از رفع اتهام).

به خلوت کند شاه را دستبوس ز تشنیع برنارد آوای کوس

دستور داد که مرد در خلوت به حضور شاه بیاید و بوسه بر دست شاه زند، بدون آنکه هیاهو و جنجالی به پا شود.

نکته ادبی: تشنیع (بدگویی و هیاهو)، کوس (سازِ جنگی؛ کنایه از جنجال).

درم دار مقبل به فرمان شاه به خدمت روان شد سوی بارگاه

آن مرد ثروتمند و خوش‌اقبال، طبق فرمان شاه با احترام به سوی دربار روانه شد.

نکته ادبی: مقبل (خوش‌بخت)، بارگاه (دربار شاه).

درون رفت و بوسید شه را زمین زمین بوس چون کرد خواند آفرین

به درون رفت و زمین را به نشانه احترام بوسید و وقتی سر بلند کرد، شاه را دعا کرد.

نکته ادبی: زمین بوس (کرنش و سجده در برابر شاه).

چو شاه جهانش جوان دید بخت جوانبخت را خواند نزدیک تخت

چون پادشاه او را جوان و بخت‌بلند دید، او را به نزدیک تخت خود فراخواند.

نکته ادبی: جوان‌بخت (کسی که بختِ جوان و خوشی دارد).

بسی نیک و بد مرد را کرد یاد سخنها کزو گنج شاید گشاد

شاه با او درباره مسائل مختلف گفتگو کرد؛ سخنانی که می‌شد از دل آن، گنجِ حقیقت را بیرون کشید.

نکته ادبی: گنج گشادن (کنایه از آشکار کردن راز).

که مردی عزیزی و آزاد چهر به فرخندگی در تو دیده سپهر

شاه گفت: تو مردی شریف و آزاده‌چهره هستی و روزگار نیز به خاطرِ خوش‌اقبالی‌ات، به تو نظر لطف داشته است.

نکته ادبی: آزادچهر (بزرگ‌زاده و خوش‌سیما)، سپهر (آسمان/روزگار).

شنیدم چو اینجا وطن ساختی به یک روزه روزی نپرداختی

شنیده‌ام وقتی به این شهر آمدی، حتی هزینه‌ی گذرانِ یک روز خود را هم نداشتی.

نکته ادبی: روزی (مخارج روزانه).

کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید که نتواندش کاروانها کشید

اما حالا کار و دارایی‌ات به جایی رسیده که کاروان‌ها هم توانِ حملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: رخت و بنگاه (اسباب و دارایی).

بباید چنین گنج را دسترنج وگرنه من اولی تر آیم به گنج

چنین گنجی باید حاصلِ رنج و کار باشد؛ وگرنه اگر بدون تلاش به دست آمده، من برای تصاحب آن سزاوارتَر هستم.

نکته ادبی: دسترنج (حاصل کار و تلاش).

اگر راست گفتی که چونست حال زمن ایمنی هم به سر هم به مال

اگر راست بگویی که این دارایی چگونه به دست آمده، هم جانت در امان است و هم مالت.

نکته ادبی: ایمنی (امنیت و پناه).

وگر بر دروغ افکنی این اساس سر و مال بستانم از ناسپاس

و اگر بخواهی با دروغ این ماجرا را بپوشانی، هم جانت را می‌گیرم و هم مالت را ضبط می‌کنم.

نکته ادبی: ناسپاس (حق‌ناشناس و دروغگو).

نیوشنده چون دید کز خشم شاه بجز راستی نیست او را پناه

مرد چون خشم شاه را دید، دانست که برای نجات خود راهی جز حقیقت‌گویی ندارد.

نکته ادبی: نیوشنده (شنونده).

زمین بوس شه تازه تر کرد باز چنین گفت کای شاه عاجز نواز

مرد دوباره زمین را بوسید و با احترام گفت: ای پادشاهی که به درماندگان یاری می‌رسانی.

نکته ادبی: عاجز نواز (پناهِ ضعیفان).

ندیده جهان نقش بیداد تو به نیکی شده در جهان یاد تو

جهان هرگز ظلم و ستمی از تو ندیده است و در دنیا، تو را به نیکی و عدالت می‌شناسند.

نکته ادبی: نقش بیداد (نشانه ظلم).

رعیت زدادت چنان دلخوشند که گر جان بخواهی به پیشت کشند

مردم چنان از عدالت تو راضی‌اند که اگر جانشان را بخواهی، با کمال میل تقدیمت می‌کنند.

نکته ادبی: داد (عدالت).

مرا مال و نعمت زمین زاد توست هم از داده تو هم از داد توست

مال و ثروت من، زاییده لطف و عدالت توست؛ هم نتیجه لطف توست و هم محصول دادگری تو.

نکته ادبی: زمین زاد (زاییده و برآمده از این سرزمین).

اگر می پذیری زمن هر چه هست بگو تا برافشانم از جمله دست

اگر می‌پذیری که تمام دارایی‌ام را به تو تقدیم کنم، بگو تا همه را ببخشم.

نکته ادبی: برافشاندن از دست (از دست دادن و بخشیدن).

به کمتر غلامی دهم شاه را زنم بوسه این خاک درگاه را

به کمتر از غلامان تو هم راضی هستم، فقط اجازه بده خاک درگاهت را ببوسم.

نکته ادبی: خاک درگاه (کنایه از تواضعِ محض).

چو شه گفت کاحوال خود باز گوی بگویم که این آب چون شد به جوی

شاه گفت: قصه خود را بگو تا بدانم این آب چگونه به جویبارِ تو جاری شد و به ثروت رسیدی.

نکته ادبی: آب به جوی (کنایه از رسیدنِ رزق و روزی).

من اول که اینجا رسیدم فراز تهی دست بودم ز هر برگ و ساز

من وقتی اول‌بار به این شهر آمدم، هیچ‌چیز و هیچ‌گونه اسبابِ معیشتی نداشتم.

نکته ادبی: فراز (آمدن/ورود)، برگ و ساز (توشه و وسایل زندگی).

دلم را غم بی نوائی شکست گرفتم ره نانوائی بدست

غم بی‌پولی و تنگدستی کمرم را شکسته بود، پس تصمیم گرفتم به شغل نانوایی روی بیاورم.

نکته ادبی: ره نانوایی (انتخاب شغل نانوایی).

وزان پیشه نیزم نوائی نبود که در کار و کسبم وفائی نبود

از آن شغل هم سود و برکتی برایم نماند، چرا که در کارم هیچ گشایشی نبود.

نکته ادبی: نوایی (برکت/سود/ثروت).

به شهری که داور بود پی فراخ شود دخل بر نانوا خشک شاخ

در شهری که حاکمِ آن با مردم بدرفتار باشد و راه بر آنان تنگ بگیرد، کسبِ نانوا هم خشک و بی‌رونق می‌شود.

نکته ادبی: داور (پادشاه/حاکم)، خشک شاخ (بی‌ثمر و بی‌رونق).

ز هر سو سراسیمه می تاختم به بی برگی آن برگ می ساختم

از هر طرف می‌دویدم و تلاش می‌کردم، اما با همان نداری و فقر می‌ساختم.

نکته ادبی: سراسیمه (آشفته)، بی برگی (نداری).

زنی داشتم قانع و سازگار قضا را شد آن زن ز من باردار

زنی قانع و سازگار داشتم که به تقدیرِ الهی، از من باردار شد.

نکته ادبی: قضا (تقدیر).

به سختی همی گشت ز ما سپهر شد از مهر گردنده یک باره مهر

روزگار بر ما سخت می‌گرفت و آسمان هم به جای لطف، با ما از سرِ خشم و نامهربانی برخورد کرد.

نکته ادبی: مهر گردنده (چرخش روزگار)، مهر (خورشید/مهر و محبت).

زن پاکدامن تر از بوی مشک شکیبنده با من به یک نان خشک

همسرم زنی پاکدامن بود که خوش‌بوتر از مشک بود و با صبر و تحمل، با منِ نانِ خشک‌خور می‌ساخت.

نکته ادبی: پاکدامن (عفیف).

چو آمد گه زادن او را فراز به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز

وقتی زمان زایمانش نزدیک شد، او به غذایی گرم (سوپ) نیاز پیدا کرد.

نکته ادبی: کشکینه (نوعی سوپ یا غذای گرم که از کشک تهیه می‌شد).

ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ نبودم بجز خون در آن خانه هیچ

در خانه هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم؛ جز خونِ دل، هیچ چیزی در آن خانه نبود.

نکته ادبی: بسیچ (آمادگی/تدارک)، خون (کنایه از نهایتِ فقر).

من و زن در آن خانه تنها و بس مرا گفت کی شوی فریاد رس

من و زنم تنها در آن خانه بودیم؛ او به من گفت: کی می‌خواهی به فریادِ من برسی؟

نکته ادبی: فریادرس (نجات‌دهنده).

اگر شوربائی به چنگ آوری من مرده را باز رنگ آوری

اگر کمی شوربا (غذا) برایم بیاوری، جانِ تازه‌ای به تنِ نیمه‌جانم می‌دهی و مرا زنده می‌کنی.

نکته ادبی: باز رنگ آوردن (بازگرداندنِ سرخیِ صورت و جان).

وگرنه چنان دان که رفتم ز دست ستمگاره شد باد و کشتی شکست

وگرنه بدان که از دست رفته‌ام؛ روزگارِ ستمگر مرا در هم شکسته و کشتیِ زندگی‌ام غرق شده است.

نکته ادبی: رفتنم ز دست (مردن/نابودی)، کشتی شکست (ناامیدی و شکستِ زندگی).

چو من دیدم آن نازنین را چنان برون رفتم از خانه زاری کنان

وقتی همسرِ نازنینم را در آن وضعیت دیدم، با گریه و زاری از خانه بیرون زدم.

نکته ادبی: زاری کنان (گریه و ناله).

ز سامان به سامان همه کوی و شهر دویدم مگر یابم از توشه بهر

به هر گوشه و کنار شهر دویدم تا مگر غذایی یا توشه‌ای برای او پیدا کنم.

نکته ادبی: سامان (آرایش/نظم/وسایل)، بهر (سهم/بهره).

ندیدم دری کان نه در بسته بود که سختی به من سخت پیوسته بود

هیچ دری ندیدم که باز باشد و مرا به درون راه دهد؛ چرا که بدبختی و تنگدستی، پیوند ناگسستنی با من بسته بود.

نکته ادبی: سختی (مشکلات و بدبختی).

رسیدم به ویرانه ای دور دست درو درگهی با زمین گشته پست

به بنایی ویرانه و دورافتاده رسیدم که در و دروازه‌اش در خاک فرو رفته و هم‌سطح زمین شده بود.

نکته ادبی: «پست» در اینجا به معنای فرورفته و هم‌تراز زمین بودن است که نشان از قدمت و خرابی بنا دارد.

بسی گرد ویرانه کردم طواف شتابنده چون دیو در هر شکاف

بارها دور آن خرابه چرخیدم و مانند موجودی شیطانی با سرعت به دنبال راهی برای ورود به شکاف‌های آن بودم.

نکته ادبی: تشبیه «چون دیو» نشان‌دهنده سرعت و شاید نیت پنهانی یا ترس راوی است.

سرائی کهن یافتم سالخورد دری در نشسته بر او دود و گرد

خانه کهن‌سالی را یافتم که بر درِ آن، گرد و غبار و سیاهیِ دود نشسته بود.

نکته ادبی: «سالخورد» استعاره از کهنگی و قدمت بسیار بناست.

در او آتشی روشن افروخته بر او هیمه خروارها سوخته

درونش آتشی برافروخته بود و توده‌های زیادی از هیزم در آن می‌سوخت.

نکته ادبی: «هیمه» به معنی هیزم است.

سیه زنگیی دیدم آتش پرست سفالین سبوئی پر از می بدست

مردی سیاه‌چرده و آتش‌پرست را دیدم که سبویی سفالین و پر از شراب در دست داشت.

نکته ادبی: «سیه‌زنگی» اشاره به ظاهر فرد دارد و «آتش‌پرست» به مرام یا آیین احتمالی او اشاره می‌کند.

بر آتش نهاده لویدی فراخ نمک سود فربه در او شاخ شاخ

ظرفی بزرگ روی آتش گذاشته بود که در آن گوشت‌های فربه و نمک‌سود شده، تکه‌تکه دیده می‌شد.

نکته ادبی: «لویدی» ظرف بزرگ پخت‌وپز است و «شاخ‌شاخ» کنایه از تکه‌تکه بودن گوشت است.

چو زنگی مرا دید برجست زود بپیچید برخود به کردار دود

آن مرد سیاه‌پوست به محض دیدن من با عجله برخاست و مانند دود به دور خود پیچید (حرکتی سریع و سیال داشت).

نکته ادبی: تشبیه به دود برای توصیف سرعت و چابکی غیرعادی اوست.

به من بانگ برزد که ای دیوزاد شبیخون من چونت آمد به یاد

با فریاد به من نهیب زد: ای دیوزاد! چطور یادت ماند که به من شبیخون بزنی؟

نکته ادبی: «شبیخون» به معنای حمله غافلگیرانه در شب است.

تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟ به دزدی شدن پیش دزدان خطاست

تو دزدی و من هم دزدم، آیا این رفتار درست است؟ دزدی کردن در برابر دزدان دیگر، کار اشتباهی است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که دزدی از دزد را نکوهیده می‌داند.

من از هول زنگی و تیمار خویش فروماندم آشفته در کار خویش

از ترس آن مرد و نگرانی برای جان خودم، در کار خویش درماندم و گیج شدم.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه و نگرانی است.

زبان برگشادم به آیین زنگ دعا گفتم آوردم او را به چنگ

به زبان خودش با او سخن گفتم، دعا و ثنایش کردم تا بتوانم او را آرام کنم و به چنگ بیاورم.

نکته ادبی: «آیین زنگ» یعنی به شیوه او سخن گفتن یا با زبان فریبنده (چرب‌زبانی) با او برخورد کردن.

که از بینوائی و بی مایگی گرفتم در این سایه همسایگی

به او گفتم که از سرِ بی‌پولی و بدبختی، در سایه تو همسایه شدم.

نکته ادبی: «بی‌مایگی» به معنای نداشتن سرمایه و بضاعت است.

جوانمردی چون تو شیرافکنی شنیدم به افسانه از هر تنی

در قصه‌ها شنیده بودم که تو جوانمردی هستی که شیر را از پای در می‌آوری.

نکته ادبی: «شیرافکن» کنایه از دلاوری و قدرت بسیار است.

نخوانده به مهمان تو تاختم سر خویش در پایت انداختم

بدون اینکه دعوت باشم به سوی تو تاختم و جانم را در پایت انداختم.

نکته ادبی: «سر انداختن» کنایه از تسلیم شدن و فداکاری است.

مگر کز تو کارم به جائی رسد در این بینوائی نوائی رسد

شاید به واسطه تو گشایشی در کارم حاصل شود و از این فقر نجات پیدا کنم.

نکته ادبی: «نوایی رسیدن» یعنی به ثروت یا رفاه رسیدن.

چو زنگی زبان مرا چرب دید وزآن گونه گفتار شیرین شنید

وقتی آن مرد سیاه‌پوست، سخنان چرب و شیرین مرا شنید، آرام شد.

نکته ادبی: «زبان چرب» کنایه از چاپلوسی و شیرین‌سخنی است.

از آن چرب و شیرین رها کرد حرب که دشمن فریبست شیرین و چرب

از آن سخنانِ فریبنده، جنگ را کنار گذاشت، چرا که دشمن با سخنِ شیرین و چرب فریب می‌خورد.

نکته ادبی: «حرب» به معنای جنگ و ستیز است.

بگفتا خوری باده دانی سرود؟ بگفتم بلی پیشم آورد رود

پرسید: آیا باده می‌خوری و آواز بلدی؟ گفتم: آری، و او رود (سازی قدیمی) را نزد من آورد.

نکته ادبی: «رود» نوعی ساز زهی است.

از او بستدم رود عاشق نواز ز بی سازیش پرده بستم به ساز

ساز را از او گرفتم و چون سازِ مناسبی نداشت، با ترفندهای خودم آن را آماده نواختن کردم.

نکته ادبی: «بی‌ساز» یعنی فقدان امکانات یا ساز خراب؛ که راوی با هنرمندی آن را آماده کرد.

سر زخمه بر رود بگماشتم سرودی فریبنده برداشتم

مضراب را بر ساز زدم و سرودی فریبنده آغاز کردم.

نکته ادبی: «زخمه» ضربه مضراب بر ساز است.

درآوردم او را به بانگ و خروش چو دیگی که از گرمی آید به جوش

او را با نوای آواز خود چنان به هیجان آوردم که مانند دیگ در حال جوش، به خروش افتاد.

نکته ادبی: تشبیه به دیگ جوشان نشان از بی‌قراری و هیجان ناشی از تأثیر موسیقی است.

گهی خورد ریحانیی زان سفال گهی کوفت پائی به امید مال

گاهی از آن سفال شراب می‌نوشید و گاهی به امید به دست آوردن مال، پایش را به زمین می‌کوبید.

نکته ادبی: پای‌کوبی نشانه سرمستی و طمع اوست.

زدم زخمه ای چند زنگی فریب برون بردم از جان زنگی شکیب

چند مضرابِ فریبنده زدم که آرامش و هوشیاری را از جان آن مرد بیرون برد.

نکته ادبی: «شکیب» به معنای صبر و طاقت است.

حریفانه با من درآمد به کار چو سرمست شد کرد راز آشکار

همچون حریفی با من همراه شد و چون مست گشت، رازهایش را فاش کرد.

نکته ادبی: مستی در اینجا ابزاری برای افشای رازهاست.

که امشب در این کاخ ویرانه رنگ به امید مالی گرفتم درنگ

گفت که امشب در این کاخ ویرانه به امید به دست آوردن گنجی منتظر مانده‌ام.

نکته ادبی: «ویرانه‌رنگ» یعنی ویرانه‌ای که شکوه کاخ‌های قدیمی را در خود دارد.

دگر زنگیی هست همزاد من که می خوردنش نیست بی یاد من

زنگیِ دیگری همزاد من است که خورد و خوراکش هم بی‌یاد من نیست.

نکته ادبی: «همزاد» می‌تواند به معنای برادر یا یار نزدیک و شریک جرم باشد.

یکی گنجدان یافتیم از نهفت که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت

گنجی پنهان پیدا کردیم که هیچ اژدهایی از آن محافظت نمی‌کرد.

نکته ادبی: «گنجدان» محل گنج است.

مگر ما که هستیم چون اژدها ز دل کرده آزرم هر کس رها

به جز ما که خود مانند اژدها هستیم و شرم و حیا را از دل‌هایمان بیرون ریخته‌ایم.

نکته ادبی: «آزرم» به معنی حیا و شرم است.

بود سالی اکنون کزان کان گنج خوریم و نداریم خود را به رنج

یک سالی است که از آن گنج می‌خوریم و خود را به زحمت نمی‌اندازیم.

نکته ادبی: «کان گنج» یعنی معدن و منبع گنج.

من اینجا نشستم چنین بیهمال دگر زنگیی رفته جویای مال

من اینجا بی‌همتا (تنها) نشستم و آن زنگی دیگر برای یافتن مال رفته است.

نکته ادبی: «بی‌همال» یعنی بی‌همتا یا در اینجا تنها و بدون شریک.

ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر همانا که یک پشته مانده دگر

از آن همه سیم و زرِ گنجینه، گمانم تنها یک پشته باقی مانده است.

نکته ادبی: «پشته» یعنی یک بار یا بسته بزرگ.

چو امشب رسیدی تو مهمان ما روانست حکم تو بر جان ما

چون امشب مهمان ما شدی، دستور تو بر جان ما جاری است.

نکته ادبی: «روانست حکم تو» یعنی فرمان تو لازم‌الاجراست.

به شرطی که چون آید آن ره نورد کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد

به این شرط که وقتی آن رهگذر (همزاد من) آمد و گوهرها و یاقوت‌ها را آورد،

نکته ادبی: «ره‌نورد» اشاره به شریک اوست که در راه است.

تو در کنج کاشانه پنهان شوی شکیبنده چون شخص بیجان شوی

تو در گوشه خانه پنهان شوی و مانند جسدی بی‌جان، بی‌حرکت بمانی.

نکته ادبی: «شکیبنده» یعنی صبور و آرام.

که من در دل آن دارم ای هوشمند که آن اژدها را رسانم گزند

چون در دلم نقشه‌ای دارم که به آن اژدها (شریک جانی‌ام) آسیب برسانم.

نکته ادبی: تشبیه شریکش به اژدها نشان از کینه و درندگی متقابل آن‌هاست.

هر آن گنج کارد به تنها برم به کنجی نشینم به تنها خورم

تا هرچه گنج است را به تنهایی بردارم و در گوشه‌ای تنها بخورم.

نکته ادبی: تأکید بر «تنهایی» نشان‌دهنده اوج طمع است.

تو را نیز از آن قسمتی بامداد دهم تا دلت گردد از تاج شاد

به تو هم صبح فردا قسمتی از آن را می‌دهم تا قلبت شاد شود.

نکته ادبی: وعده دروغین برای جلب همکاری راوی.

من و زنگی اندر سخن گرم رای که ناگه به گوش آمد آواز پای

من و زنگی در حال گفت‌وگوی داغ بودیم که ناگهان صدای پایی به گوش رسید.

نکته ادبی: «گرم رای» یعنی در حال بحث جدی و صمیمانه.

ز جا جستم و در خزیدم به کنج گهی خار در خاطرم گه ترنج

از جا پریدم و در گوشه‌ای خزیدم، حالی پر از ترس و امید (تضاد درونی) داشتم.

نکته ادبی: «خار و ترنج» استعاره‌ای برای ترکیب رنج و لذت یا بیم و طمع است.

درآمد سیه چهره ای چون زگال به پشت اندر آورده یک پشته مال

سیاه‌چهره‌ای مثل زغال وارد شد که یک پشته مال بر پشتش بود.

نکته ادبی: «زگال» به معنی زغال است.

نهادش به سختی ز گردن به زیر برو گردنی سخت چون تند شیر

با سختی بار را از گردن پایین انداخت؛ گردنی که همچون شیر نیرومند بود.

نکته ادبی: توصیف فیزیکی برای نشان دادن درندگی و قدرت او.

از آن پیش کان پشته را باز کرد یکی نیمه زان شوربا باز خورد

پیش از آنکه بسته را باز کند، نیمی از آن شوربا را خورد.

نکته ادبی: این رفتار نشان از خستگی و بی‌خیالیِ پیش از فاجعه است.

نگه کرد همزاد او خفته بود همان کرد با او که او گفته بود

نگاه کرد و دید همزادش خوابیده است، همان کاری را کرد که (قاتل) گفته بود.

نکته ادبی: در اینجا فاعل مشخص است که شریک، قربانی را خفته می‌بیند.

بزد تیغ پولاد بر گردنش سرش را بیفکند در دامنش

شمشیر پولادین را بر گردنش زد و سرش را در دامنش انداخت.

نکته ادبی: «تیغ پولاد» اشاره به برندگی و سختی سلاح است.

من از بیم از آنان که افتم ز پای دگر باره خود را گرفتم بجای

من از ترسِ آنکه از پای درنیایم (جانم را از دست ندهم)، دوباره خودم را در جایم پنهان کردم.

نکته ادبی: تأکید بر وحشت راوی.

چو زنگی سر یار خود را برید تنش را به خنجر زهم بردرید

وقتی زنگی سر دوستش را برید، بدنش را هم با خنجر تکه‌تکه کرد.

نکته ادبی: توصیفِ خشونتِ عریان.

یکی نیمه در بست و بر زد به دوش برون رفت و من مانده بی عقل و هوش

نیمی از بدن را بست و بر دوش گذاشت و بیرون رفت، و من بی‌هوش و حواس ماندم.

نکته ادبی: «بی‌عقل و هوش» نشان‌دهنده شدت شوک و ترس است.

پس از مدتی کان برآمد دراز نگه کردم آمد دگر باره باز

پس از مدتی که گذشت، دیدم دوباره بازگشت.

نکته ادبی: تکرار چرخه جنایت.

دگر نیمه را همچنان کرد خرد به آیین پیشینه در بست و برد

نیمه دیگر را هم همان‌طور تکه‌تکه کرد و به همان روش پیشین بست و برد.

نکته ادبی: اشاره به تکرار عمل جنایتکارانه.

چو دیدم که هنجار او دور بود شب از جمله شبهای دیجور بود

وقتی این رفتارِ عجیب و غریب او را دیدم، آن شب تیره‌ترین شب‌های عمرم شد.

نکته ادبی: «دیجور» به معنی بسیار تاریک و ظلمانی است.

بدان گنج پویان شدم چون عقاب سوی پشتهٔ مال کردم شتاب

به سوی آن بسته‌ای که پر از ثروت بود، مانند عقاب با سرعت و اشتیاق پرواز کردم و به سمت آن توده مال شتافتم.

نکته ادبی: گنج پویان: استعاره از گنجی که در حرکت یا در دسترس است. تشبیه به عقاب نشان‌دهنده سرعت و قدرت است.

به پشت اندر آوردم آن پشته را چو زنگی دگر زنگی کشته را

آن توده بار را به پشت خود انداختم؛ همانند برده‌ای سیاه‌پوست که جنازه برده دیگری را با سختی حمل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه «زنگی کشته را» نشان‌دهنده سنگینیِ مفرط بار و فشار جسمانی است.

وزان شور با ساغری گرم جوش ربودم سوی خانه رفتم خموش

و از آن میان، شوربای گرم و جوشانی را برداشتم و بی‌سروصدا به سمت خانه راه افتادم.

نکته ادبی: شوربا در اینجا نشان‌دهنده فقر و سادگیِ معیشت پیش از یافتن گنج است.

چنان آمدم سوی ایوان خویش که جز دولتم کس نیفتاد پیش

چنان با شکوه و سرشار از امید به سوی خانه خود بازگشتم که گویی جز دولت و خوشبختی، هیچ چیز دیگری پیش روی من نبود.

نکته ادبی: دولت: در اینجا به معنای اقبال و سعادت است.

چو در خانه رفتم به نیروی بخت نهادم ز دل بارو از پشت رخت

وقتی با یاری بخت و اقبال وارد خانه شدم، هم بار سنگین از دوشم برداشته شد و هم اندوه از دلم بیرون رفت.

نکته ادبی: ایهام در «بار» که هم به معنای بار فیزیکی و هم کنایه از غم و اندوه است.

به گوش آمد آواز نو زاد من وزان شادتر شد دل شاه من

صدای گریه نوزاد تازه متولد شده‌ام به گوش رسید و با این صدا، دلِ سرور و شاهِ من (همسرم) شادتر شد.

نکته ادبی: شاه من: استعاره از همسر که در مقامِ معشوق و عزیزِ خانه است.

به زن دادم آن شوربا را بخورد پس از صبر کردن بسی شکر کرد

آن شوربا را به همسرم دادم تا بخورد و او پس از مدتی صبر و تحمل سختی، خدای را شکر کرد.

نکته ادبی: اشاره به صبر در فقر و شکرگزاری در هنگام گشایش.

ز فرزند فرخنده دادم خبر پسر بود و باشد پسر تاج سر

خبر فرزند مبارک را به او دادم؛ پسری بود و پسر همیشه مایه افتخار و تاج سرِ خانواده است.

نکته ادبی: تاج سر: کنایه از مایه عزت و سربلندی.

گشادم گرهٔ رخت سربسته را به مرهم رساندم دل خسته را

گره آن بسته دربسته را باز کردم و با ثروتی که در آن بود، مرهمی بر دلِ رنجور و خسته همسرم گذاشتم.

نکته ادبی: مرهم نهادن: کنایه از تسکین و التیام بخشیدن به آلام.

چه دیدم یکی گنج کانی در او ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو

وقتی نگاه کردم، دیدم که آن بسته گنجینه‌ای ارزشمند از یاقوت و طلا و هر چه که فکرش را بکنی در خود دارد.

نکته ادبی: گنج کانی: گنجی که گویی از معدن استخراج شده است.

به گنجی چنان کان گوهر شدم وزان شب چو دریا با توانگر شدم

با آن گنج و جواهرات چنان ثروتمند شدم که از آن شب، همچون دریایی که توانگر از آب است، من نیز پر از ثروت شدم.

نکته ادبی: تشبیه به دریا نشان‌دهنده فراوانی و بی‌پایانیِ ثروت است.

به فرزند فرخ دلم شاد گشت که با گوهر و گنج همزاد گشت

به خاطر داشتن فرزند مبارک، دلم شاد شد؛ چرا که او با گنج و گوهر هم‌زمان به دنیا آمده بود.

نکته ادبی: همزاد گشتن: اشاره به خوش‌یمنیِ همزمانی تولد فرزند با یافتن ثروت.

همه مال من زان شب آمد پدید که شب با گهر بد گهر با کلید

تمام دارایی من از همان شب آشکار شد؛ شبی که در آن هم گوهر بود و هم کلیدِ دستیابی به آن گوهر.

نکته ادبی: استعاره از شب به عنوان زمانِ کشفِ حقیقت و ثروت.

چنین بود گوینده را سرگذشت سخن کامد آنجا ورق در نوشت

سرگذشتِ گوینده سخن این‌گونه بود و در اینجا، هر آنچه که باید نوشته می‌شد، به پایان رسید.

نکته ادبی: اشاره به ختم یک بخش از روایت.

شه از وقت مولود فرزند او خبر جست و از حال پیوند او

پادشاه از زمان تولد آن فرزند و احوالاتِ مربوط به او پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: پیوند: در اینجا به معنای خویشاوندی و شرایطِ مرتبط با نوزاد است.

شد آن گوهری مرد و از جای خویش نمودار آن طالع آورد پیش

آن مردِ گوهرشناس (پدر نوزاد) پیش آمد و نشانه‌های طالعِ فرزندش را عرضه کرد.

نکته ادبی: نمودار طالع: نقشه نجومی و وضعیت ستارگان در زمان تولد.

شه آن نسخه را هم بدانسان که بود به والیس دانا فرستاد زود

پادشاه بلافاصله آن نسخه طالع را همان‌طور که بود، برای «والیس» که دانایی بزرگ بود، فرستاد.

نکته ادبی: والیس: نامی خاص یا لقبی برای منجمِ دانا.

که احوال این طالع از هر چه هست چنان کن که ز اختر آری به دست

پادشاه از او خواست تا با علم نجوم، احوال این طالع و سرنوشتِ آن را بررسی کند.

نکته ادبی: اختر: اشاره به علم نجوم و احکام نجومی.

بدو نیک او را نهانی بجوی چویابی نهان آشکارا بگوی

پادشاه از او خواست که خوبی و بدیِ این طالع را در خفا جستجو کند و هر چه را پنهان است، برای او آشکارا بیان کند.

نکته ادبی: نهان و آشکار: تقابل برای نشان دادن دقت در بررسی.

چو آمد به والیس فرمان شاه سوی اختران کرد نیکو نگاه

وقتی فرمان پادشاه به دست والیس رسید، او با دقت به ستارگان نگریست.

نکته ادبی: نگاه کردن به اختران: استعاره از بررسی احکام نجومی.

نظر کردن هر یکی بازجست شد احوال پوشیده به روی درست

او تک‌تکِ نشانه‌های نجومی را بررسی کرد و حقیقتِ پوشیده، به وضوح بر او آشکار شد.

نکته ادبی: روی درست: کنایه از حقیقتِ بی چون و چرا و قطعی.

نبشت و فرستاد از آنجاکه دید نه ز آنجا که از کس حکایت شنید

آنچه را که خود در ستارگان دید نوشت و فرستاد، نه آنچه که از شنیده‌ها و شایعاتِ مردم برداشت کرده بود.

نکته ادبی: تاکید بر اصالتِ مشاهداتِ علمیِ منجم به جای باورهای عامیانه.

چو شه نامه حکم والیس خواند در آن حکم نامه شگفتی بماند

وقتی پادشاه حکم و نامه والیس را خواند، از محتوای آن بسیار شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: حکم نامه: در اینجا به معنای نتیجه‌گیری علمی و پیش‌گویی منجم.

نمودار طالع چنان کرده بود از آن نقش ها کز پس پرده بود

نقشِ طالع در آن نامه چنان تصویر شده بود که گویی پرده از رازهای پنهان جهان برداشته شده است.

نکته ادبی: پس پرده: کنایه از اسرار غیبی و تقدیر الهی.

که این بانوا نانوا زاده ایست که از نور دولت نواداده ایست

در آن نامه آمده بود که این نوزاد، فرزندِ یک نانواست، اما با نورِ خوشبختی و دولت متولد شده است.

نکته ادبی: بانوا نانوا: تقابلِ واژگانیِ هوشمندانه که فقر ظاهریِ پیشه نانوا را با بختِ بلند کودک متضاد می‌کند.

به بی برگی از مادر انداخته چو زاده فلک برگ او ساخته

اگرچه مادر او را به دلیل فقر و بی‌چیزی رها کرده بود، اما آسمان و سرنوشت، وسایلِ رشد و رفاه او را فراهم کرده است.

نکته ادبی: بی‌برگی: کنایه از فقر و نداشتنِ وسایل معیشت.

پدر گشته فرخ ز پرواز او توانگر ز پیروزی راز او

پدرِ او نیز به خاطر قدمِ مبارکِ این فرزند، ثروتمند شد و رازِ این پیروزی در وجودِ همین نوزاد نهفته بود.

نکته ادبی: پرواز: در اینجا کنایه از برآمدن و طلوعِ بختِ فرزند.

همانا که چون زاده باشد بجای نهاده بود بر سر گنج پای

به راستی که این کودک از همان لحظه تولد، گویی پای بر روی گنج نهاده و با ثروت به دنیا آمده است.

نکته ادبی: کنایه از خوش‌قدم بودن و ذاتاً ثروتمند بودن.

ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش لطف کرد با مرد گوهر فروش

پادشاه از شدت حیرت و شوق، مانند دریا به خروش آمد و با نهایتِ لطف و مهربانی با آن مردِ گوهر فروش (پدر نوزاد) برخورد کرد.

نکته ادبی: تشبیه به دریا نشان‌دهنده تلاطم و هیجانِ درونیِ پادشاه است.

پس آنگاه بسیار بنواختش یکی از ندیمان خود ساختش

سپس او را بسیار مورد احترام و نوازش قرار داد و او را به جمعِ نزدیکان و ندیمانِ خاص خود درآورد.

نکته ادبی: ندیم: هم‌نشین و مشاورِ نزدیکِ پادشاه.