خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه

نظامی
مغنی ره باستانی بزن مغانه نوای مغانی بزن
من بینوا را به آن یک نوا گرامی کن و گرمتر کن هوا
گزین فیلسوف جهان آزمای سخن را چنین کرد برقع گشای
که قبطی زنی بود در ملک شام زمیری پدر ماریه ش کرده نام
بسی قلعهٔ نامور داشته ز بیداد بد خواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست
چو کارش ز دشمن به جان آمده به درگاه شاه جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خویش شود خرم از ملک آباد خویش
به دستور شه برد خود را پناه بدان داوری گشت ازو دادخواه
چو دیدش که دستور دانش پژوه دهد درس دانش به چندین گروه
از آن دادخواهی هراسان شده بر او دانش آموزی آسان شده
دل از قصه داد و بیداد شست به تعلیم دانش کمر بست چست
به خدمتگری پیش دانای دهر پرستنده ای گشت گستاخ بهر
ز دیگر کنیزان پائین پرست جز او کس نشد محرم آب دست
ز پرهیزگاری که بود استاد نظر بست هر گه که او رخ گشاد
ز دستی چنان کاب از او می چکید جز آبی که بر دستش آمد ندید
چو زن دید کاستاد پرهیزگار ز کافور او گشت کافور خوار
ز میلی که باشد زنان را به مرد هوای دلش گشت یکباره سرد
منش داد در دانش آموختن به سامان شد از دانش اندوختن
ارسطوی دانا بدان دلنواز در دانش خویش بگشاد باز
بسی در بران در ناسفته سفت بسی گفتنیهای ناگفته گفت
از آن علم کاسان نیاید بدست یکایک خبردادش از هر چه هست
زن دانش آموز دانش سرشت چو لوحی ز هر دانشی در نبشت
سوی کشور خویشتن کرد رای که رسم نیا را بیارد بجای
بدان داوری دستگاهی نداشت به آیین خود برگ راهی نداشت
چو دستور دانا چنین دید کار که بی گنج نتوان شدن شهریار
بران جوهر انداخت اکسیر زر به اکسیر خود کردش اکسیر گر
بدان کیمیا ماریه میر گشت لقب نامه علم اکسیر گشت
چو از دانش خویش دستور شاه به گنجی چنان دادش آن دستگاه
به دستوری شه سوی کشورش فرستاد با گنج و با لشگرش
شتابنده چون سوی کشور شتافت به آهستگی مملکت بازیافت
چنان گشت مستغنی از ساو و باج که برداشت از کشور خود خراج
به اکسیر کاری چنان شد تمام که کردی زر پخته از سیم خام
ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد در گنج برخاکیان باز کرد
چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ که آرد زر بی ترازو به چنگ
ز لشگر گهش کس نیامد بدست که بر بارگی نعلی از زر نبست
به درگاه او هر که سر داشتی اگر خر بدی زین زر داشتی
ز بس زر که بر زیور انباشتند سگان را به زنجیر زر داشتند
گروهی حکیمان دانش پرست ز اسباب دنیا شده تنگدست
از آن گنج پنهان خبر یافتند به دیدار گنجینه بشتافتند
نمودند خواهش بدان کان گنج که درویشی آورد ما را به رنج
ندانیم چون دیگران پیشه ای مگر در جهان کردن اندیشه ای
ز کسب جهان دامن افشانده ایم به قوت یکی روز درمانده ایم
تواند که بانوی عاجز نواز گشاید به ما بر در گنج باز
درآموزد از رای و تدبیر خویش به ما چیزی از علم اکسیر خویش
جهان را چنین گنج گوهر بسیست کلید در گنج با هر کسیست
مگر قوت را چاره سازی کنیم ز خلق جهان بی نیازی کنیم
زن کار پیرای روشن ضمیر بدان خواسته گشت خواهش پذیر
یکی منظری بود با آب و رنگ مقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه بر شد بران جلوه گاه پرندی سیه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشک و بید به موی سیه مهره های سپید
صلیبی دو گیسوی مشگین کمند در آن مهره آورده با پیچ و بند
به نظارگان گفت گیسوی من ببینید در طاق ابروی من
نمودار اکسیر پنهانیم ببینید در صبح پیشانیم
نیوشندگان را در آن داوری غلط شد زبان زان زبان آوری
یکی گفت اشارت بدان مهره بود که شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی راز پوشیده از موی جست که آن مهره با موی دید از نخست
گرفتند هر یک پی آن پیشه را خلافی پدید آمد اندیشه را
از آن قصه هر یک دمی می شمرد به فرهنگ دانا کسی پی نبرد
دگر روز خواهش برآراستند در آن باب فصلی دگر خواستند
پری روی بر طاق منظر نشست نشاند آن تنی چند را زیر دست
سخن راند از گنج درخواسته چو سربسته گنجی برآراسته
حدیث سر کوه و مردم گیا که سازند از او زیرکان کیمیا
همان سنگ اعظم که کان زرست سخن بین که چون کیمیا پرورست
به پوشیدگی کرد رمزی پدید در او آهنین قفل زرین کلید
به دانا رسید این سخن گنج یافت به نادان رسید انده و رنج یافت
گر آن کیمیا را گهر در گیاست گیای قلم گوهر کیمیاست
از آن کیمیا با همه چربدست دریغی نه چندانکه خواهند هست
کسی را بود کیمیا در نورد که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد
شنیدم خراسانیی بود چست به بغداد شد چون شدش کار سست
دمی چند بر کار کردای شگفت خراسانی آمد دمش در گرفت
از آن دم که اهل خراسان کنند به بغدادیان بازی آسان کنند
هزارش عدد بود مصری چو موم زری که آنچنان زر نباشد به روم
به سوهان یکایک همه خرد سود بر آمیختش با گل سرخ زود
وزان سرخ گل مهره ای چند ساخت به آن مهره ها بین که چون مهره باخت
به عطاری آن مهره ها بر شمرد به مهر خود آن مهره او را سپرد
که این مهره در حقه ای نه به راز زهی مهره دزد و زهی مهره باز
به دیناری این بر تو بفروختم وزو کیسه سود بردوختم
چو وقت آید این را که داری برنج بده بازخرم زهی کان گنج
بپرسید عطار کاین را چه نام بگفتا طبریک سخن شد تمام
ز دکان عطار چون بازگشت به افسونگری کیمیا ساز گشت
به دارالخلافه خبر باز داد که اکسیریی آمدست اوستاد
منم واصل کیمیا در نهفت به گوهرشناسی کسم نیست جفت
عملهای من چون درآید به کار یکی ده کند ده صد و صد هزار
درستی صدم داد باید نخست که گردد هزار از من آن صد درست
همان استواران مردم شناس به من برگمارند و دارند پاس
گرآید زمن دستکاری شگرف نیارند با من در این کار حرف
وگر خواهم از راستی درگذشت ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت
خلیفه چو اکسیر سازی شنید به عشوه زری داد و زرقی خرید
به افسون روباهی آن شیر مرد زر پخته را بر می خام خورد
چو ده گانه ای ماند ازان زر بجای دران دستکاری بیفشرد پای
یکی کوره ای ساخت چون زر گران زهر داروئی کرد چیزی دران
فرستاد در شهر بالا و پست طبریک طلب کرد و نامد بدست
هم آخر رقیبان آن کارگاه به عطار پیشینه بردند راه
گل سرخ او را به دینار زرد خریدند و بردند نزدیک مرد
خراسانی آن مهره ها کرد خرد نمود آشکارا یکی دستبرد
به کوره درافکند و آتش دمید بجا ماند زر وان دگرها رمید
سبیکه فرو ریخت درنای تنگ برآمد زر سرخ یاقوت رنگ
به گوش خلیفه رسید این سخن که نقد نو آمد ز کان کهن
زری دید با سود همره شده دران کدخدائی یکی ده شده
به امید گنجی چنان گوهری بسی کرد با او نوازش گری
از آن مغربی زر مصری عیار فرستاد نزدیک او ده هزار
که این را به کار آورای نیک رای که من حق آن با تو آرم بجای
کشند استواران ما از تو دست که نزدیک ما استواریت هست
دران آزمایش چو چست آمدی به میزان معنی درست آمدی
خراسانی آن گنج بستد به ناز چو هندو کمر بست بر ترکتاز
گریزان ره خانه را پی گرفت شبی چند با عاملان می گرفت
بخفت و به خفتن به خسباندشان چو برخاست بر خاک بنشاندشان
ستوران تازی غلامان کار به اندازه بخرید و بر بست بار
به راهی که دیده نشانش ندید چنان شد که کس در جهانش ندید
خلیفه چو آگاه شد زین فریب که برد آن خراسانی آن زر و زیب
حدیث طبریک به یاد آمدش جز آن هر چه بشنید باد آمدش
خبر بازجست از طبریک فروش بخندید کان طنزش آمد به گوش
طبریک چو تصحیف سازد دبیر بیاموز معنی و معنیش گیر
هر افسون کز افسونگری بشنوی نگر تا به افسون او نگروی
در این داوری هیچکس دم نزد که در بازی کیمیا کم نزد
سکندر به یونان خبردار شد که بر گنج زرماریه مار شد
به شه باز گفتند کان ماده شیر به صید افکنی گشت خواهد دلیر
زنی کار دانست و سامان شناس نداند کسی سیم او را قیاس
ز پوشیده گنجی خبر داشتست به آن گنج گیتی بینباشتست
به افسونگری سنگ را زر کند صدف ریزه را لولو تر کند
از آن بیشتر گنج زر ساختست که قارون به خاک اندر انداختست
گرش سر نبرد سر تیغ شاه جهان زود گیرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنج سپاهی نگردد مگر گرد گنج
به آزار او شه شتابنده گشت ز گرمی چو خورشید تابنده گشت
به تدبیر آن شد کزان جان پاک به تدبیر دشمن برآرد هلاک
چو از آتش خشم شاهنشهی به دستور دانا رسید آگهی
بسی چید بر خدمت شهریار بسی چربی آورد با او به کار
که آن زن زنی پارسا گوهرست جهانجوی را کمترین چاکرست
کمر بستهٔ توست در ملک شام به گوهر کنیز و به خدمت غلام
بسی گشت چون چاکران گرد من به چندین هنر گشت شاگرد من
منش دل به دانش برافروختم نهانی در او چیزی آموختم
که چندان به دست آرد از برگ و ساز که گردد ز خلق جهانی نیاز
بر او طالعی دیدم آراسته خبر داده از گنج و از خواسته
جز او هر که این صنعت آرد به کار جوی نارد از گنج او در شمار
به هشیاری طالع مال سنج بجز ماریه کس نشد مار گنج
کنون کان کفایت به دست آمدش بجای نیاکان نشست آمدش
چو شه پوزش رای دستور یافت دل خویش از آن داوری دور یافت
چو دستور گرد از دل شه ربود سوی ماریه کس فرستاد زود
بفرمود تا عذر شاه آورد همان قاصدی سر به راه آورد
زن کاردان چون شنید این سخن گشاد از زر تازه گنج کهن
فرستاده ای را برآراست کار فرستاد گنجی سوی شهریار
که چندین ترازوی گنجینه سنج به یکجای چندان ندیدست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه برد هلاک از خود و کینه از شاه برد
درم دادن آتش کشد کینه را نشاند ز دل خشم دیرینه را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مغنی ره باستانی بزن مغانه نوای مغانی بزن

ای نوازنده! آهنگی باستانی بنواز و نوایی که منسوب به مغان و پیران داناست، سر بده.

نکته ادبی: مغنی به معنی نوازنده و خواننده است. مغانه به سبک و سیاق مغان که در ادبیات کلاسیک نماد خرد و رازآلودگی است، اشاره دارد.

من بینوا را به آن یک نوا گرامی کن و گرمتر کن هوا

مرا که بی‌پناه و درمانده‌ام، با آن یک نوای جادویی، عزیز بدار و حال و هوایم را گرم و پرشور کن.

نکته ادبی: بینوا در اینجا کنایه از بی‌پناهی و فقر معنوی یا عاطفی است.

گزین فیلسوف جهان آزمای سخن را چنین کرد برقع گشای

آن فیلسوف بزرگ که جهان‌دیده و آزموده بود، شروع به بازگویی این داستان کرد.

نکته ادبی: جهان آزمای به معنی کسی است که دنیا را دیده و تجربه کسب کرده است.

که قبطی زنی بود در ملک شام زمیری پدر ماریه ش کرده نام

که زنی قبطی (مصری) در سرزمین شام بود که نامش ماریه بود و پدرش زمیری نام داشت.

نکته ادبی: قبطی منسوب به قبطیان مصر است. زمیری نام خاص است.

بسی قلعهٔ نامور داشته ز بیداد بد خواه بگذاشته

او قلعه‌های معروف و زیادی داشت، اما به دلیل ستم دشمنان، آن‌ها را از دست داد.

نکته ادبی: نامور به معنی مشهور است.

بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست

دشمن بر او چیره شد و کار و بار زندگی‌اش را به نابودی کشاند.

نکته ادبی: گیتی شکست به معنی شکست در عرصه زندگی است.

چو کارش ز دشمن به جان آمده به درگاه شاه جهان آمده

وقتی که جانش از دست دشمن به لب رسید، به سوی دربار پادشاه جهان روی آورد.

نکته ادبی: کار به جان آمدن کنایه از اوج درماندگی و رسیدن به مرحله مرگ است.

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش شود خرم از ملک آباد خویش

بدان امید که از پادشاه دادخواهی کند و با بازپس‌گیری سرزمینش، دوباره زندگی شاد و مرفهی داشته باشد.

نکته ادبی: دادخواهی به معنای طلب عدالت است.

به دستور شه برد خود را پناه بدان داوری گشت ازو دادخواه

او به وزیر پادشاه پناه برد و با واسطه او خواستار عدالت شد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور عالی پادشاه است.

چو دیدش که دستور دانش پژوه دهد درس دانش به چندین گروه

وقتی ماریه دید که وزیرِ دانش‌پژوه، به گروه‌های مختلف درس حکمت می‌دهد،

نکته ادبی: دانش‌پژوه صفت وزیر است.

از آن دادخواهی هراسان شده بر او دانش آموزی آسان شده

از فکرِ دادخواهی و شکایت منصرف شد و مشتاق شد که خود نیز دانش بیاموزد.

نکته ادبی: هراسان شدن در اینجا به معنای تغییر مسیر ناگهانی یا تغییر اولویت است.

دل از قصه داد و بیداد شست به تعلیم دانش کمر بست چست

فکر انتقام و دعوا را از سر بیرون کرد و با اشتیاق به یادگیری دانش مشغول شد.

نکته ادبی: شستن دل از قصه به معنی فراموش کردن یک دغدغه است.

به خدمتگری پیش دانای دهر پرستنده ای گشت گستاخ بهر

در خدمتِ آن دانای روزگار، به خدمت‌گزاری خاص و نزدیک تبدیل شد.

نکته ادبی: گستاخ در متون قدیم به معنی صمیمی و بی‌پرده است، نه بی‌ادب.

ز دیگر کنیزان پائین پرست جز او کس نشد محرم آب دست

در میان تمام کنیزان، فقط او بود که اجازه داشت کارهای شخصی و محرمانه استاد را انجام دهد.

نکته ادبی: محرم آب دست به کنایه یعنی کسی که کارهای خصوصی و طهارت را انجام می‌دهد.

ز پرهیزگاری که بود استاد نظر بست هر گه که او رخ گشاد

زن به دلیل پرهیزگاریِ استاد، هرگاه که استاد چهره‌اش را می‌گشود، چشم از او برمی‌گرفت (برای رعایت ادب).

نکته ادبی: نظر بستن کنایه از چشم پوشیدن و رعایت حریم است.

ز دستی چنان کاب از او می چکید جز آبی که بر دستش آمد ندید

از چنان استادِ پاکدامنی، تنها همان کارِ خدمت‌گزاری را می‌دید و به دنبال چیزی جز آن نبود.

نکته ادبی: کاب از او می‌چکید استعاره از کمال پاکی و طهارت استاد است.

چو زن دید کاستاد پرهیزگار ز کافور او گشت کافور خوار

وقتی زن دید که استاد تا این حد پاکدامن است، شیفته‌ی همان پاکی (کافور) شد.

نکته ادبی: کافور نماد پاکی و سردی و طهارت است.

ز میلی که باشد زنان را به مرد هوای دلش گشت یکباره سرد

آن کششِ شهوانی که معمولاً میان زن و مرد وجود دارد، در دل او کاملاً سرد و خاموش شد.

نکته ادبی: میل در اینجا به معنای غریزه جنسی است.

منش داد در دانش آموختن به سامان شد از دانش اندوختن

زن در یادگیری دانش مهارت یافت و به واسطه کسب علم، به آرامش و نظم رسید.

نکته ادبی: سامان شدن به معنای منظم و به سامان شدن است.

ارسطوی دانا بدان دلنواز در دانش خویش بگشاد باز

ارسطوی دانا نیز برای آن زن که آرام‌بخش دلش بود، درهای دانش را گشود.

نکته ادبی: ارسطو در اینجا به عنوان نماد فیلسوف کامل و دانا به کار رفته است.

بسی در بران در ناسفته سفت بسی گفتنیهای ناگفته گفت

بسیار مطالب عمیق و پیچیده را برایش شرح داد و حرف‌های نگفته‌ای را به او آموخت.

نکته ادبی: ناسفته سفتن کنایه از حل مسائل دشوار است.

از آن علم کاسان نیاید بدست یکایک خبردادش از هر چه هست

از آن علومی که به راحتی به دست نمی‌آید، همه چیز را به او خبر داد.

نکته ادبی: خبر دادن به معنای تعلیم دادن و آگاه کردن است.

زن دانش آموز دانش سرشت چو لوحی ز هر دانشی در نبشت

آن زن که ذاتاً مستعد آموختن بود، همچون لوحی سپید، همه دانش‌ها را در خود ثبت کرد.

نکته ادبی: دانش سرشت به معنی کسی است که طینت و ذاتش با دانش عجین است.

سوی کشور خویشتن کرد رای که رسم نیا را بیارد بجای

تصمیم گرفت به سرزمین خودش بازگردد تا سنت‌های اجدادی‌اش را دوباره زنده کند.

نکته ادبی: رای کردن به معنای تصمیم گرفتن است.

بدان داوری دستگاهی نداشت به آیین خود برگ راهی نداشت

اما برای آن دادخواهی و بازگشت، نه قدرت مالی داشت و نه توان اجرایی برای سفر.

نکته ادبی: دستگاه به معنای ابزار و ساز و برگ است.

چو دستور دانا چنین دید کار که بی گنج نتوان شدن شهریار

وقتی استادِ دانا این وضعیت را دید، متوجه شد که بدون ثروت، رسیدن به پادشاهی ممکن نیست.

نکته ادبی: دستور دانا صفت فیلسوف است.

بران جوهر انداخت اکسیر زر به اکسیر خود کردش اکسیر گر

بر آن ماده اولیه (مس)، اکسیر زر پاشید و با کیمیای خود، آن را به طلا تبدیل کرد.

نکته ادبی: اکسیر ماده‌ای افسانه‌ای برای تبدیل مس به طلا است.

بدان کیمیا ماریه میر گشت لقب نامه علم اکسیر گشت

به واسطه آن علم کیمیاگری، ماریه به ثروت و قدرت رسید و لقبش «عالمِ کیمیا» شد.

نکته ادبی: میر گشت کنایه از حاکم و ثروتمند شدن است.

چو از دانش خویش دستور شاه به گنجی چنان دادش آن دستگاه

استاد با دانش خود، به او چنان گنجی بخشید که تمام نیازهایش را برطرف کرد.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنی ابزار قدرت و تمکن مالی است.

به دستوری شه سوی کشورش فرستاد با گنج و با لشگرش

با اجازه پادشاه، او را با ثروت و سپاهی به سرزمین خودش فرستاد.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و رخصت است.

شتابنده چون سوی کشور شتافت به آهستگی مملکت بازیافت

وقتی با شتاب به سمت کشورش رفت، با تدبیر و آرامش، مملکتش را پس گرفت.

نکته ادبی: بازیافتن به معنی دوباره به دست آوردن است.

چنان گشت مستغنی از ساو و باج که برداشت از کشور خود خراج

آن‌قدر ثروتمند شد که از باج و خراج مردمش بی‌نیاز شد و مالیاتی از آنان نگرفت.

نکته ادبی: مستغنی به معنی بی‌نیاز است.

به اکسیر کاری چنان شد تمام که کردی زر پخته از سیم خام

در هنر کیمیاگری به چنان مهارتی رسید که مس را به راحتی به طلا تبدیل می‌کرد.

نکته ادبی: سیم خام کنایه از فلزات بی‌ارزش و مس است.

ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد در گنج برخاکیان باز کرد

از بس ثروت و طلا تولید کرد، درهای گنج را به روی مردم باز کرد.

نکته ادبی: سیم تن ساز کنایه از کسی است که توانایی ساخت ثروت دارد.

چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ که آرد زر بی ترازو به چنگ

کسی که طلا را بدون سختی به دست می‌آورد، برایش طلا و سنگ فرقی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش شدن طلا به خاطر فراوانی آن.

ز لشگر گهش کس نیامد بدست که بر بارگی نعلی از زر نبست

در میان لشگریانش کسی نبود که نعل اسبش از طلا نباشد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

به درگاه او هر که سر داشتی اگر خر بدی زین زر داشتی

هر کسی که در دربار او بود، حتی اگر حیوان بارکش هم داشت، از ثروت او بهره‌مند بود.

نکته ادبی: خر کنایه از دارایی‌های ساده و معمولی است.

ز بس زر که بر زیور انباشتند سگان را به زنجیر زر داشتند

آن‌قدر زیورآلات و طلا داشتند که حتی سگ‌هایشان را هم با زنجیر طلا می‌بستند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اوج ثروت.

گروهی حکیمان دانش پرست ز اسباب دنیا شده تنگدست

گروهی از دانشمندان که طالب دانش بودند، اما از نظر مالی در تنگنا قرار داشتند،

نکته ادبی: تنگدست کنایه از فقر است.

از آن گنج پنهان خبر یافتند به دیدار گنجینه بشتافتند

از آن ثروت پنهان باخبر شدند و برای دیدنِ آن گنج، شتاب کردند.

نکته ادبی: گنج پنهان استعاره از علم کیمیا یا ثروت ماریه است.

نمودند خواهش بدان کان گنج که درویشی آورد ما را به رنج

آن‌ها از ماریه خواستند تا به آن‌ها کمک کند، زیرا فقر آن‌ها را به رنج انداخته بود.

نکته ادبی: درویشی در اینجا به معنای فقر و تنگدستی است.

ندانیم چون دیگران پیشه ای مگر در جهان کردن اندیشه ای

گفتند: ما مثل دیگران پیشه‌ای نداریم، مگر اینکه فکری برای خود بکنیم.

نکته ادبی: اندیشه کردن به معنی تدبیر و چاره‌اندیشی است.

ز کسب جهان دامن افشانده ایم به قوت یکی روز درمانده ایم

ما از کسب و کار دنیا دست کشیده‌ایم و حتی برای تأمین غذای روزانه خود هم درمانده‌ایم.

نکته ادبی: دامن افشاندن کنایه از ترک دنیاست.

تواند که بانوی عاجز نواز گشاید به ما بر در گنج باز

شاید این بانوی مهربان که به ناتوانان کمک می‌کند، درِ گنجش را به روی ما باز کند.

نکته ادبی: عاجز نواز صفت بانویی است که به ضعیفان کمک می‌کند.

درآموزد از رای و تدبیر خویش به ما چیزی از علم اکسیر خویش

و از دانش و تدبیر خود، چیزی از علم کیمیاگری را به ما بیاموزد.

نکته ادبی: اکسیر در اینجا نماد دانشِ ثروت‌آفرین است.

جهان را چنین گنج گوهر بسیست کلید در گنج با هر کسیست

این دنیا پر از گنج است، اما کلیدِ رسیدن به آن در دستِ هر کسی نیست.

نکته ادبی: تمثیل برای ارزشمند بودنِ دانایی.

مگر قوت را چاره سازی کنیم ز خلق جهان بی نیازی کنیم

شاید بتوانیم با یادگیری آن، راهی برای تأمین زندگی پیدا کنیم و از مردم بی‌نیاز شویم.

نکته ادبی: بی‌نیازی به معنای استقلال مالی است.

زن کار پیرای روشن ضمیر بدان خواسته گشت خواهش پذیر

آن زنِ دانا و هوشمند، درخواست آن‌ها را پذیرفت.

نکته ادبی: کار پیرای به معنی کسی است که به کارها سر و سامان می‌دهد.

یکی منظری بود با آب و رنگ مقرنس برآورده از خاره سنگ

او جایگاهی بسیار زیبا و آراسته داشت که با سنگ‌های گران‌بها تزیین شده بود.

نکته ادبی: مقرنس نوعی تزیین معماری است.

عروسانه بر شد بران جلوه گاه پرندی سیه بسته بر گرد ماه

آن زن همچون عروسی در آن جایگاه جلوه‌گری کرد، در حالی که حجابی سیاه بر چهره داشت.

نکته ادبی: پرندِ سیه کنایه از حجاب یا نقاب است.

برآموده چون نرگس و مشک و بید به موی سیه مهره های سپید

چهره‌اش همچون گل نرگس شکوفا و آراسته و گیسوانش معطر به مشک و بلند است؛ در میان آن موهای سیاه، دندان‌هایش همچون مهره‌های سپید می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی چهره به نرگس و گیسو به مشک، از سنت‌های رایج غزل و مثنوی است.

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند در آن مهره آورده با پیچ و بند

دو گیسوی بلند و پیچ‌درپیچش، همانند صلیبی بر چهره‌اش نمایان بود که آن مهره‌های سپید (دندان‌ها) را در میان پیچ‌وتاب خود گرفته بود.

نکته ادبی: تشبیه گیسو به کمند و ذکر صلیب، برای تصویرسازی دقیق نحوه قرارگیری موها بر صورت است.

به نظارگان گفت گیسوی من ببینید در طاق ابروی من

آن پری‌چهره به کسانی که او را تماشا می‌کردند گفت: اگر به دنبال راز من هستید، در طاق ابروی من بنگرید.

نکته ادبی: تکیه بر نگاه و طاق ابرو به عنوان جایگاه جلوه و رمز جمال.

نمودار اکسیر پنهانیم ببینید در صبح پیشانیم

آنچه می‌بینید، نشانه‌ای از اکسیر پنهانِ من است؛ پس در صبحِ تابانِ پیشانی من به جست‌وجوی آن باشید.

نکته ادبی: تشبیه پیشانی به صبح، استعاره‌ای برای درخشش و روشنی است.

نیوشندگان را در آن داوری غلط شد زبان زان زبان آوری

شنوندگان در آن داوری و قضاوت دچار تردید شدند و زبانشان از شدت فصاحت و کلام گیج‌کننده او بند آمد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر عمیق سخن معشوق که عقل مخاطبان را زایل کرده است.

یکی گفت اشارت بدان مهره بود که شفاف و تابنده چون زهره بود

یکی از حاضران گفت: اشاره او به آن مهره (دندان) بود که مانند ستاره زهره شفاف و درخشان است.

نکته ادبی: تشبیه دندان به زهره، کنایه از سفیدی و درخشندگی خیره‌کننده.

یکی راز پوشیده از موی جست که آن مهره با موی دید از نخست

دیگری به دنبال رازی پوشیده در میان موها بود، زیرا گمان می‌برد که آن مهره را اولین بار در میان موها دیده است.

نکته ادبی: تضاد در برداشت مخاطبان از رمز و کنایه معشوق.

گرفتند هر یک پی آن پیشه را خلافی پدید آمد اندیشه را

هر کس به دنبال برداشتِ ذهنی خود از آن واقعه رفت و در نتیجه، اختلاف و تشتت در اندیشه‌هایشان پدید آمد.

نکته ادبی: بیانِ پراکندگی آرا هنگام مواجهه با حقیقتِ مبهم.

از آن قصه هر یک دمی می شمرد به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

هر کس از آن ماجرا چیزی می‌گفت و هر دم بر آن می‌افزود، اما هیچ‌کس به عمقِ دانشِ آن دانایِ سخن‌گو پی نبرد.

نکته ادبی: استعاره از جهلِ همگانی در فهمِ کلامِ عارفانه.

دگر روز خواهش برآراستند در آن باب فصلی دگر خواستند

روز بعد دوباره گرد هم آمدند و درخواست کردند که در آن باب، فصلی تازه گشوده شود و گفت‌وگو ادامه یابد.

نکته ادبی: آمادگی برای شنیدن سخنان عمیق‌تر در محضر معشوق.

پری روی بر طاق منظر نشست نشاند آن تنی چند را زیر دست

آن پری‌چهره بر جایگاهِ بلند نشست و چند نفر را به نشانه احترام و شاگردی در پایین دست خود نشاند.

نکته ادبی: نمادِ جایگاه برترِ دانایِ اسرار نسبت به طالبان.

سخن راند از گنج درخواسته چو سربسته گنجی برآراسته

او سخن از گنجی ارزشمند به میان آورد، مانند گنجی که در بسته‌ای نهان باشد و هنوز گشوده نشده است.

نکته ادبی: تشبیه سخن به گنجِ سربسته، نمادی از اسرارِ نهفته.

حدیث سر کوه و مردم گیا که سازند از او زیرکان کیمیا

از حکایت کوه و گیاهی سخن گفت که افرادِ زیرک می‌توانند از آن، اکسیر و کیمیا بسازند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای قدیمی در باب کیمیاگری و تأثیر گیاهان خاص.

همان سنگ اعظم که کان زرست سخن بین که چون کیمیا پرورست

همان سنگِ بزرگ که منشأ طلا است؛ ببین که چگونه سخنِ او همچون اکسیر، پرورنده و تغییردهنده است.

نکته ادبی: تشبیه بلاغیِ سخن به کیمیا که می‌تواند وجود انسان را دگرگون کند.

به پوشیدگی کرد رمزی پدید در او آهنین قفل زرین کلید

او به صورت رمزی و پوشیده حقیقتی را آشکار کرد که در آن، قفلی آهنین با کلیدی زرین باز می‌شد.

نکته ادبی: تمثیل برای سختی دستیابی به حقیقت و ارزشمندیِ راهکارِ آن.

به دانا رسید این سخن گنج یافت به نادان رسید انده و رنج یافت

این سخنِ گرانبها نصیبِ دانا شد و گنج یافت، اما نادان جز اندوه و رنج از آن بهره‌ای نبرد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت ظرفیتِ مخاطبان در فهم حکمت.

گر آن کیمیا را گهر در گیاست گیای قلم گوهر کیمیاست

اگر حقیقتِ آن کیمیا در این گیاه نهفته است، پس قلمِ سخنور همان ابزارِ کیمیاگری است.

نکته ادبی: اهمیت قلم و کلام در انتقال حکمت.

از آن کیمیا با همه چربدست دریغی نه چندانکه خواهند هست

از آن کیمیا با وجودِ تمامِ استادانِ ماهر، کمتر کسی بهره‌مند می‌شود، هرچند که همه طالب آن هستند.

نکته ادبی: اشاره به کمیابیِ حقیقت و دشواریِ دسترسی به آن.

کسی را بود کیمیا در نورد که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد

کسی به آن کیمیا دست می‌یابد که فریبِ نیرنگِ کیمیاگرانِ دروغین را نخورد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به مدعیانِ دروغینِ طریقت.

شنیدم خراسانیی بود چست به بغداد شد چون شدش کار سست

شنیدم مردی زیرک از خراسان به بغداد رفت و چون کار و بار زندگی‌اش کساد شد، به فکر فریبکاری افتاد.

نکته ادبی: آغاز روایت حکایتِ فرعی با تکیه بر ویژگی‌های شخصیتیِ تیپیکال.

دمی چند بر کار کردای شگفت خراسانی آمد دمش در گرفت

مدتی کوتاه به این کار مشغول شد و چون مردم بغداد ساده‌لوح بودند، فریبِ او را خوردند و دمِ او تأثیر کرد.

نکته ادبی: کنایه از مکر و افسونِ کلامِ دروغین.

از آن دم که اهل خراسان کنند به بغدادیان بازی آسان کنند

از آن نوع سخنانی که خراسانی‌ها بر زبان می‌آورند، به راحتی می‌توانند مردم بغداد را بازی دهند.

نکته ادبی: تلمیح به تفاوت‌های فرهنگی یا طنزهای رایج در آن زمان میان اهالی خراسان و بغداد.

هزارش عدد بود مصری چو موم زری که آنچنان زر نباشد به روم

هزار عدد مهره‌ی مصری شبیه موم (نرم) تهیه کرد؛ طلایی که در واقع در روم وجود نداشت و آن زرِ خالص نبود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ کالای تقلبی.

به سوهان یکایک همه خرد سود بر آمیختش با گل سرخ زود

همه آن‌ها را با سوهان خرد کرد و به سرعت با گل سرخ آمیخت.

نکته ادبی: توصیفِ گام‌به‌گامِ فرآیندِ فریب و صحنه‌سازی.

وزان سرخ گل مهره ای چند ساخت به آن مهره ها بین که چون مهره باخت

از آن گلِ سرخ، چند مهره ساخت؛ ببین که چگونه با این مهره‌ها بازیِ عجیبی راه انداخت.

نکته ادبی: تأکید بر مهارتِ کلاه‌برداری.

به عطاری آن مهره ها بر شمرد به مهر خود آن مهره او را سپرد

آن مهره‌ها را نزد عطاری برد و با قسم و تأکید، آن‌ها را به او سپرد.

نکته ادبی: ایجادِ اطمینانِ کاذب در عطار برای پیشبرد نقشه.

که این مهره در حقه ای نه به راز زهی مهره دزد و زهی مهره باز

گفت: این مهره را در ظرفی سربسته نگاه‌دار که هم مهره‌اش عجیب است و هم کسی که با آن بازی می‌کند (اشاره به خود).

نکته ادبی: اغراق در وصفِ کالا برای فریب دادن.

به دیناری این بر تو بفروختم وزو کیسه سود بردوختم

این را به یک دینار به تو فروختم، اما در واقع با این کار کیسه تو را تهی کردم.

نکته ادبی: کنایه از حیله‌گری و سودجویی.

چو وقت آید این را که داری برنج بده بازخرم زهی کان گنج

هر زمان که به سختی افتادی، این را به من بازگردان و بخر، که این گنجی ارزشمند است.

نکته ادبی: ایجاد وابستگیِ روانی در قربانی.

بپرسید عطار کاین را چه نام بگفتا طبریک سخن شد تمام

عطار پرسید نام این چیست؟ گفت: طبریک! و سخن به پایان رسید.

نکته ادبی: نام‌گذاریِ ساختگی برای فریبِ بیشتر.

ز دکان عطار چون بازگشت به افسونگری کیمیا ساز گشت

چون از دکان عطار بازگشت، با آن حیله‌گری و کیمیاسازی، شهرت یافت.

نکته ادبی: ترویجِ دروغ برای کسب شهرت.

به دارالخلافه خبر باز داد که اکسیریی آمدست اوستاد

به دارالخلافه خبر رسید که استادِ اکسیرگری در شهر پیدا شده است.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ شایعات در سطوح عالی حکومت.

منم واصل کیمیا در نهفت به گوهرشناسی کسم نیست جفت

خراسانی گفت: من وصل‌کننده کیمیا در نهان هستم و در شناخت گوهر، همتایی ندارم.

نکته ادبی: ادعای گزاف برای فریبِ خلیفه.

عملهای من چون درآید به کار یکی ده کند ده صد و صد هزار

عملیاتِ من اگر اجرا شود، یک را به ده، ده را به صد و صد را به هزار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: وعده‌ی ثروتِ نجومی که همیشه طمع‌کاران را جذب می‌کند.

درستی صدم داد باید نخست که گردد هزار از من آن صد درست

ابتدا باید صد دینارِ خالص به من بدهی تا بتوانم آن را به هزار دینار درست تبدیل کنم.

نکته ادبی: درخواستِ سرمایه اولیه؛ ترفندِ کلاسیکِ کلاه‌برداری.

همان استواران مردم شناس به من برگمارند و دارند پاس

همان افرادِ معتمد و مردم‌شناسِ خلیفه باید مرا زیر نظر داشته باشند و از من مراقبت کنند.

نکته ادبی: جلب اعتماد با نشان دادنِ صداقتِ ظاهری.

گرآید زمن دستکاری شگرف نیارند با من در این کار حرف

اگر من دستکاریِ شگفت‌انگیزی انجام دادم، دیگر هیچ‌کس نباید در کار من حرفی بزند.

نکته ادبی: ایجاد مصونیت برای پیشگیری از بازرسی.

وگر خواهم از راستی درگذشت ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت

و اگر خواستم در این کار راستی نکنم و خیانت کردم، خون و سرم را بگیرید و با تیغ و تشت مجازاتم کنید.

نکته ادبی: سوگند دروغین برای تأکید بر ادعایِ پوچ.

خلیفه چو اکسیر سازی شنید به عشوه زری داد و زرقی خرید

خلیفه که تشنه‌ی کیمیاگری بود، فریب خورد و طلاهایی داد تا حقیقتِ دروغین را بخرد.

نکته ادبی: نمایشِ جهلِ صاحبان قدرت در برابر تملق و فریب.

به افسون روباهی آن شیر مرد زر پخته را بر می خام خورد

با افسونگریِ روباه‌صفتانه، آن مردِ شیر‌صفت (خلیفه) را فریب داد و زرِ پخته (سرمایه) را گرفت.

نکته ادبی: تقابلِ مکرِ روباه با حماقتِ شیر (قدرتمند).

چو ده گانه ای ماند ازان زر بجای دران دستکاری بیفشرد پای

وقتی تنها ده واحد از آن طلا باقی مانده بود، در کارِ فریبکاریِ خود پافشاری کرد.

نکته ادبی: ادامه دادن به ترفند تا لحظه آخر.

یکی کوره ای ساخت چون زر گران زهر داروئی کرد چیزی دران

کوره ای ساخت و در آن با مواد دارویی چیزهایی ریخت.

نکته ادبی: تظاهر به انجامِ کارِ علمی و شیمیایی.

فرستاد در شهر بالا و پست طبریک طلب کرد و نامد بدست

در شهر به دنبال آن «طبریک» (مهره‌های قبلی) گشت، اما آن را نیافت.

نکته ادبی: نیازِ فریبکار به ابزارِ فریبِ اولیه‌اش.

هم آخر رقیبان آن کارگاه به عطار پیشینه بردند راه

سرانجام رقیبانِ او نزد همان عطارِ پیشین رفتند.

نکته ادبی: گره خوردنِ ماجرا به اتفاقاتِ قبلی.

گل سرخ او را به دینار زرد خریدند و بردند نزدیک مرد

آن گلِ سرخ (مهره‌ها) را با دینارِ زرد خریدند و نزدِ آن مرد بردند.

نکته ادبی: تکمیلِ پروسه فریب توسطِ خودِ حکومت.

خراسانی آن مهره ها کرد خرد نمود آشکارا یکی دستبرد

خراسانی آن مهره‌ها را خرد کرد و آشکارا دست به فریبکاری زد.

نکته ادبی: شجاعتِ فردِ فریبکار در انجامِ تقلبِ علنی.

به کوره درافکند و آتش دمید بجا ماند زر وان دگرها رمید

آن‌ها را در کوره انداخت و آتش دمید؛ طلا باقی ماند و بقیه مواد سوخت و از بین رفت.

نکته ادبی: نمایشِ علمیِ قلابی برای متقاعد کردنِ تماشاگران.

سبیکه فرو ریخت درنای تنگ برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

شمش‌های طلا را در قالب ریخت و طلای سرخِ یاقوت‌رنگ به دست آمد.

نکته ادبی: جلوه‌گریِ کاذبِ فریبکار برای کسب اعتبار.

به گوش خلیفه رسید این سخن که نقد نو آمد ز کان کهن

به گوش خلیفه رسید که سکه‌ای جدید از منبعی کهن به دست آمده است.

نکته ادبی: پخش شدنِ خبرِ موفقیتِ کاذب در شهر.

زری دید با سود همره شده دران کدخدائی یکی ده شده

خلیفه زری را دید که با سود همراه شده بود و این دستاورد، به یکی از دارایی‌های بزرگِ او تبدیل شد.

نکته ادبی: پایان حکایت؛ پذیرشِ دروغ توسط خلیفه به طمعِ سود بیشتر.

به امید گنجی چنان گوهری بسی کرد با او نوازش گری

حاکم با این امید که از طریق او به گنجی بسیار ارزشمند و گران‌بها دست یابد، بسیار به او احترام کرد و با او مهربانانه رفتار کرد.

نکته ادبی: ترکیب «گنجی چنان گوهری» اشاره به ارزشِ والایِ هدفِ خیالیِ حاکم دارد.

از آن مغربی زر مصری عیار فرستاد نزدیک او ده هزار

مبلغ ده هزار سکه از طلای خالصِ مصری برای او فرستاد.

نکته ادبی: «مغربی» و «مصری» در اینجا صفاتِ زر برای نشان دادنِ اصالت و عیارِ بالایِ آن است.

که این را به کار آورای نیک رای که من حق آن با تو آرم بجای

به او گفت ای انسانِ باهوش، این پول را برای کاری که قرار است انجام دهی به کار بگیر تا من نیز در آینده پاداش و حقِ تو را ادا کنم.

نکته ادبی: «نیک‌رای» به معنای کسی است که اندیشه‌ای درست و خیرخواهانه دارد (در اینجا خطابِ حاکم به فریبکار است).

کشند استواران ما از تو دست که نزدیک ما استواریت هست

نگهبانانِ ما از تو حمایت خواهند کرد و دستِ یاری به سوی تو دراز می‌کنند، چرا که ما به صداقت و استواریِ تو اطمینان داریم.

نکته ادبی: «استواران» به معنای معتمدان و محافظان است.

دران آزمایش چو چست آمدی به میزان معنی درست آمدی

وقتی در این آزمایشِ اولیه، خود را چالاک و توانا نشان دادی، معلوم شد که در ترازویِ سنجشِ حقیقت، فردی درست‌کار هستی.

نکته ادبی: «میزانِ معنی» استعاره از محکِ حقیقت و آزمایشِ درونی است.

خراسانی آن گنج بستد به ناز چو هندو کمر بست بر ترکتاز

آن مرد خراسانی با کمالِ میل و سرعت گنج را گرفت و مانندِ هندو (که در گذشته نمادِ آمادگی برای جنگ یا سفر بود) کمر به بستنِ بار و فرار بست.

نکته ادبی: «ترکتاز» به معنای تاختن و شتاب کردن است.

گریزان ره خانه را پی گرفت شبی چند با عاملان می گرفت

او به سرعت راهِ فرار را پیش گرفت و شب‌های متعددی را در راه بود و با نگهبانان و عاملانِ راه درگیر می‌شد.

نکته ادبی: «عاملان» در اینجا به معنای مامورانِ حکومتی و راهداران است.

بخفت و به خفتن به خسباندشان چو برخاست بر خاک بنشاندشان

خراسانی با ترفندی نگهبانان را به خواب برد و وقتی از خواب برخاستند، او از دستشان رفته بود و آن‌ها را در حیرت بر جای گذاشت.

نکته ادبی: «به خسباندن» به معنای فریب دادن و بی‌خبر کردن است.

ستوران تازی غلامان کار به اندازه بخرید و بر بست بار

او به اندازه نیاز، اسب‌های تندرو و غلامانِ کارآزموده خرید و تمامِ ثروت را بار کرد و رفت.

نکته ادبی: «ستوران تازی» اشاره به اسب‌های نژاد عربی است که بسیار سریع بودند.

به راهی که دیده نشانش ندید چنان شد که کس در جهانش ندید

او چنان از راهی مخفی رفت که هیچ‌کس حتی تصورش را هم نمی‌کرد و به جایی رفت که دیگر هیچ‌کس در جهان او را ندید.

نکته ادبی: اشاره به گریزِ کامل و ردِ پایی که ناپدید شد.

خلیفه چو آگاه شد زین فریب که برد آن خراسانی آن زر و زیب

وقتی خلیفه از این فریب آگاه شد که آن خراسانی چگونه تمامِ طلاها و ثروت‌ها را با خود برده است، خشمگین شد.

نکته ادبی: «زر و زیب» ترکیبِ دوتایی برای تأکید بر ثروت و تجمل است.

حدیث طبریک به یاد آمدش جز آن هر چه بشنید باد آمدش

سخنانِ (هشداردهنده‌ی) طبریک به یادش آمد و فهمید که غیر از آن سخنان، هرچه شنیده بوده، پوچ و بی‌ارزش بوده است.

نکته ادبی: «باد آمدن» کنایه از بی‌ارزش و بی‌اثر بودن است.

خبر بازجست از طبریک فروش بخندید کان طنزش آمد به گوش

خلیفه سراغِ «طبریک» (شخصی که قبلاً هشدار داده بود) را گرفت و خندید، چرا که متوجه شد آن کنایه و طنزِ او چه معنای عمیقی داشته است.

نکته ادبی: «طنز» در اینجا به معنای سخنِ کنایه‌آمیز و گزنده است.

طبریک چو تصحیف سازد دبیر بیاموز معنی و معنیش گیر

وقتی نویسنده (ادیب) کلمه‌ای را با تغییرِ حروف (تصحیف) می‌نویسد، تو باید معنایِ اصلی و پنهانِ آن را درک کنی.

نکته ادبی: «تصحیف» به تغییرِ نقاطِ حروف برای تغییرِ کلمه گفته می‌شود که نوعی بازیِ زبانی است.

هر افسون کز افسونگری بشنوی نگر تا به افسون او نگروی

هر افسونی که از دهانِ افسونگران شنیدی، مراقب باش که هرگز فریبِ زبان‌بازی‌های او را نخوری و به آن دل نبندی.

نکته ادبی: «نگروی» از ریشه گرویدن به معنای باور کردن و ایمان آوردن است.

در این داوری هیچکس دم نزد که در بازی کیمیا کم نزد

در این ماجرا هیچ‌کس اعتراض نکرد و چیزی نگفت، چرا که همگی می‌دانستند در بازیِ فریب و کیمیاگری (نیرنگ)، کسی از آن خراسانی عقب‌تر نیست.

نکته ادبی: «کم نزد» کنایه از بازنده نبودن در میدانِ رقابت است.

سکندر به یونان خبردار شد که بر گنج زرماریه مار شد

خبر به اسکندر در یونان رسید که زنی به نام «ماریه» (که گنج‌دار است)، خود مانند ماری برای آن گنج خطرناک شده است.

نکته ادبی: «ماریه» نام شخص است و جناس با «مار» دارد.

به شه باز گفتند کان ماده شیر به صید افکنی گشت خواهد دلیر

به پادشاه خبر دادند که آن زن، مانند شیری ماده، در صید کردن و شکارِ اموال بسیار شجاع و دلیر است.

نکته ادبی: «ماده‌شیر» استعاره از زنی قدرتمند و جسور است.

زنی کار دانست و سامان شناس نداند کسی سیم او را قیاس

او زنی است که کاردان است و اوضاع را خوب می‌شناسد؛ چنان ثروتی دارد که کسی نمی‌تواند دارایی او را تخمین بزند.

نکته ادبی: «سیم» در اینجا به معنای ثروت و دارایی است.

ز پوشیده گنجی خبر داشتست به آن گنج گیتی بینباشتست

او از گنجی پنهان خبر دارد و با استفاده از آن گنج، تمامِ جهان را آباد و ثروتمند کرده است.

نکته ادبی: «گیتی بینباشتست» به معنای پر کردنِ دنیا از ثروت است.

به افسونگری سنگ را زر کند صدف ریزه را لولو تر کند

او با قدرتِ جادویی (کیمیاگری) سنگ را به طلا تبدیل می‌کند و خرده‌صدف‌ها را به مرواریدِ گران‌بها بدل می‌سازد.

نکته ادبی: «لولو» به معنای مروارید است.

از آن بیشتر گنج زر ساختست که قارون به خاک اندر انداختست

او بیش از آن گنجی که قارون در خاک پنهان کرده بود، طلا ساخته است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به قارون به عنوان اسطوره‌ی ثروت.

گرش سر نبرد سر تیغ شاه جهان زود گیرد به گنج و سپاه

اگر پادشاه با شمشیرِ خود سرش را از تن جدا نکند، او به زودی با تکیه بر ثروت و سپاهش، تمامِ جهان را تسخیر خواهد کرد.

نکته ادبی: هشداری بر قدرتِ نفوذِ ثروت بر سیاست.

سپاه آورد دشمنان را به رنج سپاهی نگردد مگر گرد گنج

سپاهی که تشکیل شده است، دشمنان را به زحمت می‌اندازد، اما سپاهی که دورِ گنج جمع شده، با هیچ‌چیزِ دیگری قابلِ مقایسه نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه پول، ارتش و قدرتِ سیاسی می‌آورد.

به آزار او شه شتابنده گشت ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

پادشاه برای آزار دادنِ او بی‌تاب شد و از شدتِ خشم مانند خورشیدِ سوزان، داغ و تابنده گردید.

نکته ادبی: توصیفِ خشمِ پادشاه با تشبیه به خورشید.

به تدبیر آن شد کزان جان پاک به تدبیر دشمن برآرد هلاک

او تصمیم گرفت که با نقشه‌ای دقیق، آن زنِ پاک‌دامن را از بین ببرد و به دستِ دشمنانش هلاک کند.

نکته ادبی: «تدبیر» در اینجا به معنای نقشه و توطئه است.

چو از آتش خشم شاهنشهی به دستور دانا رسید آگهی

وقتی وزیرِ دانا از آتشِ خشمِ پادشاه باخبر شد، برای آرام کردنِ او واردِ عمل شد.

نکته ادبی: «آتشِ خشم» استعاره از تندی و بی‌صبریِ پادشاه است.

بسی چید بر خدمت شهریار بسی چربی آورد با او به کار

او بسیار تلاش کرد تا پادشاه را آرام کند و با سخنانِ نرم و چرب‌زبانانه، او را متقاعد سازد.

نکته ادبی: «چربی آوردن» کنایه از سخنانِ نرم و چاپلوسانه برای آرام کردنِ دیگری است.

که آن زن زنی پارسا گوهرست جهانجوی را کمترین چاکرست

او به پادشاه گفت که آن زن بسیار پارسا و شریف است و کوچک‌ترین خدمتگزارِ تو محسوب می‌شود.

نکته ادبی: «پارسا گوهر» یعنی اصالت و پاکیِ درونی دارد.

کمر بستهٔ توست در ملک شام به گوهر کنیز و به خدمت غلام

او در سرزمینِ شام کمر به خدمتِ تو بسته است و از نظرِ اصالت، کنیز و از نظرِ خدمت، غلامِ توست.

نکته ادبی: تأکید بر فروتنیِ ماریه در برابر پادشاه.

بسی گشت چون چاکران گرد من به چندین هنر گشت شاگرد من

او همچون سایرِ چاکرانِ تو، دورِ من گشت و با یادگیریِ هنرها، شاگردِ من شد.

نکته ادبی: وزیر با این سخن، ماریه را زیرِ حمایتِ خود قرار می‌دهد.

منش دل به دانش برافروختم نهانی در او چیزی آموختم

من قلبِ او را با دانش روشن کردم و به صورتِ پنهانی، چیزهایی (فنون) به او آموختم.

نکته ادبی: «برافروختن» استعاره از آگاهی‌بخشی است.

که چندان به دست آرد از برگ و ساز که گردد ز خلق جهانی نیاز

او چنان ثروتی فراهم کرده که دیگر نیازی به هیچ‌کس در جهان ندارد.

نکته ادبی: «برگ و ساز» به معنای امکانات و ثروت است.

بر او طالعی دیدم آراسته خبر داده از گنج و از خواسته

من در طالع و سرنوشتِ او نشانه‌هایی دیدم که خبر از رسیدن به گنج و اموالِ بسیار می‌دهد.

نکته ادبی: «طالع» در اینجا به معنای بخت و اقبال است.

جز او هر که این صنعت آرد به کار جوی نارد از گنج او در شمار

هر کس دیگری جز او سعی کند این صنعت (کیمیاگری) را به کار گیرد، به اندازه یک جو هم نمی‌تواند طلا تولید کند.

نکته ادبی: «جوی نارد» کنایه از ناچیز بودنِ نتیجه‌ی کارِ دیگران است.

به هشیاری طالع مال سنج بجز ماریه کس نشد مار گنج

در بینِ همه‌ی افرادِ هوشمند و مال‌سنج، تنها ماریه توانست به «مارِ گنج» (نگهبانِ گنج) تبدیل شود.

نکته ادبی: «مار گنج» در ادبیاتِ کهن به معنای نگهبانِ طلسم‌شده‌ی گنج است.

کنون کان کفایت به دست آمدش بجای نیاکان نشست آمدش

حالا که او به این کفایت و توانمندی رسیده است، جایگاهِ نیاکانِ خود را بازپس گرفته است.

نکته ادبی: «کفایت» به معنای کاردانی و لیاقت است.

چو شه پوزش رای دستور یافت دل خویش از آن داوری دور یافت

وقتی پادشاه عذرخواهی و توجیهِ وزیر را شنید، خشم و قصدِ کشتنِ ماریه از دلش بیرون رفت.

نکته ادبی: «پوزش رای» به معنای عذرخواهیِ هوشمندانه است.

چو دستور گرد از دل شه ربود سوی ماریه کس فرستاد زود

وقتی وزیر گرد و غبارِ خشم را از دلِ پادشاه زدود، به سرعت کسی را نزدِ ماریه فرستاد.

نکته ادبی: «گرد از دل ربودن» کنایه از پاک کردنِ تیرگیِ خشم از قلب.

بفرمود تا عذر شاه آورد همان قاصدی سر به راه آورد

پادشاه دستور داد تا فرستاده، پیامِ پوزشِ او را به ماریه برساند و او را با احترام نزدِ خود بیاورد.

نکته ادبی: «سر به راه آوردن» کنایه از رام کردن و هدایت کردن است.

زن کاردان چون شنید این سخن گشاد از زر تازه گنج کهن

ماریه‌یِ کاردان وقتی این پیام را شنید، گنجینه‌ی قدیمیِ خود را باز کرد و از ثروتِ تازه بهره برد.

نکته ادبی: «گشاد از زر تازه» کنایه از بخشندگی و هزینه کردنِ پول برای دفعِ بلاست.

فرستاده ای را برآراست کار فرستاد گنجی سوی شهریار

او فرستاده‌ای را آماده کرد و گنجینه‌ای بزرگ به عنوان هدیه نزدِ پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: «برآراست کار» به معنای تدارک دیدن و آماده کردنِ مقدمات است.

که چندین ترازوی گنجینه سنج به یکجای چندان ندیدست گنج

به اندازه‌ای طلا فرستاد که ترازوهایِ مخصوصِ سنجشِ گنج، تاکنون چنین ثروتی را یک‌جا ندیده بودند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ حجمِ بسیار زیادِ ثروتِ اهدایی.

چو بر گنج دادن دلش راه برد هلاک از خود و کینه از شاه برد

وقتی ماریه دل به بخششِ گنج داد، توانست هم جانِ خود را حفظ کند و هم کینه‌ی پادشاه را از بین ببرد.

نکته ادبی: «دلش راه برد» کنایه از راضی شدن به کاری سخت.

درم دادن آتش کشد کینه را نشاند ز دل خشم دیرینه را

بخشیدنِ پول و ثروت، آتشِ کینه را خاموش می‌کند و خشمِ دیرینه‌ی موجود در دل را فرومی‌نشاند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ اخلاقی و حکمت‌آمیزِ شاعر درباره‌ی قدرتِ ثروت در صلح‌سازی.