خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا

نظامی
مغنی بیا ز اول صبح بام بزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه کو رود آب آورد ز سودای بیهوده خواب آورد
چنین گوید آن نغز گوینده پیر که در فیلسوفان نبودش نظیر
که رومی کمر شاه چینی کلاه نشست از برگاه روزی پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم گره بسته بر خندهٔ جام جم
مهی داشت تابنده چون آفتاب ز بحران تب یافته رنج و تاب
شکسته جهان کام در کام او رسیده به نومیدی انجام او
دل شه که آیینه ای بود پاک از آن دردمندی شده دردناک
بفرمود تا کاردانان روم خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پریوش کنند دل ناخوش شاه را خوش کنند
کسانی که در پرده محرم شدند در آن داوریگه فراهم شدند
در آن تب بسی چارها ساختند تنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سیب از تبش گشت به نه زابروی شه دور گشت آن گره
از آنجا که شه دل دراو بسته بود ز تیمار بیمار دل خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بام که شوریده کمتر پذیرد مقام
یکی لحظه پیرامن بام گشت نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت
در آن پستی از بام قصر بلند شبان دید و در پیش او گوسفند
همایون یکی پیر بافر و هوش کلاه و سرش هر دو کافور پوش
در آن دشت می گشت بی مشغله گهش در گیاروی و گه در گله
دلش زان شبان اندکی برگشاد که زیبا منش بود و زیرک نهاد
فرستاد کارندش از جای پست بر آن خسروی بام عالی نشست
رقیبان بفرمان شه تاختند شبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزدیک شاه سراپرده ای دید بر اوج ماه
خبر داشت کان سد اسکندریست نمودار فالش بلند اختریست
زمین بوسه دادش که پرورده بود دیگر خدمت خسروان کرده بود
پس آنگاه شاهش بر خویش خواند به گستاخیش نکته ای چند راند
بدو گفت کز قصه کوه و دشت فرو خوان به من بر یکی سرگذشت
که دلتنگم از گردش روزگار مگر خوش کنم دل به آموزگار
شبان گفت کای خسرو تخت گیر به تاج تو عالم عمارت پذیر
ز تخت زرت ملک پرنور باد ز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده که تا شهریار ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن گو بدان ره برد سخن گفتن او بدان در خورد
پسندید شاه از شبان این سخن که آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دین پروری سخن چون بیابانیان سرسری
بدو حال آن نوش لب باز گفت شبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاک زمین بوسه داد وزان به دعائی دگر کرد یاد
چنین گفت کانگه که بودم جوان نکردم بجز خدمت خسروان
ازان بزم داران که من داشتم وزایشان سر خود برافراشتم
ملک زاده ای بود در شهر مرو بهی طلعتی چون خرامنده سرو
سهی سرو را کرده بالاش پست دماغ گل از خوب روئیش مست
عروسی ز پائین پرستان او کزو بود خرم شبستان او
شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند تب آمد شد آن نازنین دردمند
در آن تب که جز داغ دودی نداشت بسی چاره کردند و سودی نداشت
سهی سرو لرزنده چون بید گشت بدان حد کزو خلق نومید گشت
ملک زاده چون دیدگان دلستان به کار اجل گشت هم داستان
از آن پیش کان زهر باید چشید از آن نوش لب خویشتن درکشید
ز نومیدی او به یکبارگی گرفت از جهان راه آوارگی
در آن ناحیت بود از اندیشه دور بیابانی از کوه و از بیشه دور
بسی وادی و غار ویران در او کنام پلنگان و شیران در او
در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ بنام آن بیابان بیابان مرگ
کسی کوشدی ناامیدی از جهان در آن محنت آباد گشتی نهان
ندیدند کس را کز آن شوره دشت به مأوا گه خویشتن بازگشت
ملک زاده زاندوه آن رنج سخت سوی آن بیابان گرائید رخت
رفیقی وفادار دیرینه داشت که مهر ملک زاده در سنیه داشت
خبر داشت کان شاه اندوهناک در آن ره کند خویشتن را هلاک
چو دزدان ره روی را بازبست سوی او خرامید تیغی به دست
بنشناخت بانگی بر او زد بلند بر او حمله ای برد و او را فکند
چو افکنده بودش چو سرو روان فرو هشت برقع بروی جوان
سوی خانه خود به یک ترکتاز به چشم فرو بستش آورد باز
نهانخانه ای داشت در زیر خاک نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک
یکی ز استواران بر او برگماشت کزو راز پوشیده پوشیده داشت
به آبی و نانی قناعت نمود وزین بیش چیزیش رخصت نبود
ملک زاده زندانی و مستمند دل ودیده و دست هر سه به بند
فروماند سرگشته در کار خویش که نارفته چون آمد آن راه پیش
جوانمرد کو بود غمخوار او کمر بست در چارهٔ کار او
عروس تبش دیده را چاره ساخت دلش را به صد گونه شربت نواخت
طبیبی طلب کرد علت شناس گرانمایه را داشت یک چند پاس
پری رخ ز درمان آن چیره دست از آن تاب و آن تب به یکباره رست
همان آب و رنگش درآمد که بود تماشا طلب کرد و شادی نمود
چو گشت از دوا یافتن تندرست دوای دل خویش را بازجست
جوانمرد چون دیدگان خوب چهر ملک زاده را جوید از بهر مهر
شبی خانه از عود پرطیب کرد یکی بزم شاهانه ترتیب کرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار نشاند آن گل سرخ را بر کنار
شد آورد شاه نظر بسته را مهی از دم اژدها رسته را
ز رخ بند برقع برانداختش در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملک زاده چون یک زمان بنگرید می و مجلس و نقل و معشوقه دید
از آن دوزخ تنگ تاریک زشت همش حور حاصل شده هم بهشت
چه گویم که چون بود ازین خرمی بود شرح از این بیش نامحرمی
شهنشه چو گفت شبان کرد گوش به مغز رمیده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام یافت کزان پیر پخته می خام یافت
درین بود خسرو که از بزم خاص برون آمد آوازه ای بر خلاص
که آن مهربان ماه خسرو پرست به اقبال شه عطسه ای داد و رست
شبان چون به شه نیکخواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند
کسی را که پاکی بود در سرشت چنین قصه ها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهری چو نور از مه و تابش از مشتری
شناسنده گر نیست شوریده مغز نه بهره شناسد ز دینار نغز
کسی کو سخن با تو نغز آورد به دل بشنوش کان ز مغز آورد
زبانی که دارد سخن ناصواب به خاموشیش داد باید جواب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن سرآغاز داستانی است که در دل خود روایتی دیگر را می‌پرورد و در آن، تضاد میان شکوه و قدرتِ پادشاهی و سادگی و خردمندیِ زیستِ شبانی به تصویر کشیده شده است. پادشاهی که در بندِ اندوهِ بیماریِ دلبندش گرفتار شده و از تمام تدبیرهای درباریان ناامید گشته، از جایگاه بلند خود فاصله می‌گیرد تا شاید در بی‌کرانگیِ طبیعت و نگاهِ نافذ یک شبان، تسلایی برای جانِ خسته‌اش بیابد.

شاعر با چیره‌دستی، فضایِ سنگینِ دربار و استیصالِ حاکم را با فضایِ باز و آزادِ دشت و نگاهِ حکیمانه شبان پیوند می‌زند تا نشان دهد که گاهی برای یافتنِ پاسخِ پرسش‌های بنیادینِ هستی، باید از حصارهایِ قدرت و عاداتِ روزمره فاصله گرفت و به سرچشمه‌هایِ زلالِ تجربه و سادگی بازگشت.

معنای روان

مغنی بیا ز اول صبح بام بزن زخمهٔ پخته بر رود خام

ای موسیقی‌دان، صبحگاهان بیا و با مهارتی تمام، پنجه بر سازِ خاموش و بی‌روح بزن تا نوایی دل‌انگیز بیافرینی.

نکته ادبی: مغنی در اینجا به معنای نوازنده است. زخمه زدن به معنای نواختن ساز با انگشت یا مضراب است.

از آن زخمه کو رود آب آورد ز سودای بیهوده خواب آورد

تا با آن نغمه، جانِ تازه‌ای به روحِ بی‌رمق بدهی و آن سوداها و اندیشه‌هایِ پوچ که باعثِ خواب‌آلودگی و غفلت شده‌اند را از بین ببری.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای افکار پریشان و مالیخولیایی است.

چنین گوید آن نغز گوینده پیر که در فیلسوفان نبودش نظیر

آن دانایِ سخن‌شناس و پیرِ فرزانه که در میان فیلسوفان و اندیشمندان همتایی نداشت، چنین روایت می‌کند:

نکته ادبی: نغزگو به معنای کسی است که سخنان دقیق، لطیف و عمیق می‌گوید.

که رومی کمر شاه چینی کلاه نشست از برگاه روزی پگاه

که پادشاهی رومی‌نژاد با شکوه و جلالی تمام، در صبحگاهی زود بر جایگاهِ مخصوص خود نشست.

نکته ادبی: شاه چینی کلاه استعاره از پادشاهی است که کلاهی ارزشمند و زیبا بر سر دارد.

به طاق دو ابرو برآورده خم گره بسته بر خندهٔ جام جم

او از شدتِ اندوه، ابروهایش درهم‌کشیده بود و شادی و نشاطِ جامِ جم را نیز به بند کشیده بود؛ یعنی حتی باده‌گساری هم غم او را تسکین نمی‌داد.

نکته ادبی: جام جم نماد نشاط و عیش و نوش است که در اینجا با گرهِ ابرویِ پادشاه محدود شده است.

مهی داشت تابنده چون آفتاب ز بحران تب یافته رنج و تاب

پادشاه زیبارویی داشت که مانند آفتاب می‌درخشید، اما اکنون بر اثرِ تب و بیماری، رنجور و بی‌قرار گشته بود.

نکته ادبی: مهی تابنده استعاره از معشوقه یا همسر پادشاه است.

شکسته جهان کام در کام او رسیده به نومیدی انجام او

پادشاه تمامی امید خود را به او بسته بود، اما اکنون کار به جایی رسیده بود که ناامیدی بر همه چیز سایه افکنده بود.

نکته ادبی: شکسته جهان کام در کام او، کنایه از اینکه معشوق، تمام آرزوی دنیا برای او بوده است.

دل شه که آیینه ای بود پاک از آن دردمندی شده دردناک

دلِ پادشاه که همچون آینه‌ای شفاف و صاف بود، به خاطرِ بیماریِ آن عزیز، پر از درد و رنج گشت.

نکته ادبی: آینه در ادبیات نمادِ پاکی و شفافیتِ قلب است.

بفرمود تا کاردانان روم خرامند نزدش ز هر مرز و بوم

پادشاه دستور داد تا کاردانان و پزشکانِ ماهرِ سرزمین روم، از هر گوشه و کنار گرد هم آیند.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای رفتن و آمدن با وقار یا شتاب است.

مگر چارهٔ آن پریوش کنند دل ناخوش شاه را خوش کنند

باشد که چاره‌ای برایِ درمانِ آن زیبارو بیابند و اندوه را از دلِ پادشاه دور کنند.

نکته ادبی: پریوش به معنای زیباست که چون پری می‌ماند.

کسانی که در پرده محرم شدند در آن داوریگه فراهم شدند

کسانی که به اسرارِ علم و حکمت آگاه بودند، در آن مجلسِ مشورت و رسیدگی به وضعیتِ بیمار گرد هم آمدند.

نکته ادبی: داوریگه در اینجا به معنای محلِ قضاوت و یا جایی است که در آن بر سرِ حلِ مشکلِ پادشاه بحث می‌شود.

در آن تب بسی چارها ساختند تنش را ز تابش نپرداختند

آن‌ها برای درمانِ آن تب، تلاشی بسیار کردند اما موفق نشدند که تنِ بیمار را از آن حرارتِ آزاردهنده پاک کنند.

نکته ادبی: نپرداختن در اینجا به معنای رهایی ندادن یا به نتیجه نرسیدن است.

نه آن سرخ سیب از تبش گشت به نه زابروی شه دور گشت آن گره

نه حالِ آن صورتِ سرخ و زیبا از تب بهبود یافت و نه گرهِ ابرو و اندوهِ پادشاه باز شد.

نکته ادبی: سرخ سیب استعاره از گونه‌های گلگون معشوق است.

از آنجا که شه دل دراو بسته بود ز تیمار بیمار دل خسته بود

از آنجا که تمامِ وجود و دلِ پادشاه به او وابسته بود، از بیماری و رنجِ او، خودِ پادشاه نیز به شدت خسته و ناتوان شده بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت و دلداری است، اینجا به معنای رنجِ ناشی از بیماری است.

فرود آمد از تخت و برشد به بام که شوریده کمتر پذیرد مقام

پادشاه از تخت پایین آمد و به بامِ قصر رفت، چرا که ذهنِ آشفته و بی‌قرار، در مکان‌هایِ بسته آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: شوریده به معنای کسی است که پریشان‌خاطر است.

یکی لحظه پیرامن بام گشت نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت

اندکی بر اطرافِ بام قدم زد و از آن ارتفاع به کوه و دشتِ زیرِ پایش نگریست.

نکته ادبی: پیرامن به معنای اطراف و پیرامون است.

در آن پستی از بام قصر بلند شبان دید و در پیش او گوسفند

در آن ارتفاعِ پایینِ قصر، چوپانی را دید که گوسفندانش را به همراه داشت.

نکته ادبی: شبان نماد سادگی و زندگی در طبیعت است.

همایون یکی پیر بافر و هوش کلاه و سرش هر دو کافور پوش

پیرمردی بزرگوار و دانا که موها و محاسنش از پیری، سفید و کافوری شده بود.

نکته ادبی: کافورپوش کنایه از سفیدیِ مویِ سر و ریش است.

در آن دشت می گشت بی مشغله گهش در گیاروی و گه در گله

او در آن دشتِ وسیع، فارغ از هیاهویِ دنیا، گاهی در پیِ گیاهان و گاهی در پیِ گله‌اش می‌گشت.

نکته ادبی: گیاروی به معنای گشتن به دنبالِ گیاه است.

دلش زان شبان اندکی برگشاد که زیبا منش بود و زیرک نهاد

دلِ پادشاه با دیدنِ آن چوپان کمی باز شد، زیرا او منشی زیبا و شخصیتی هوشمند داشت.

نکته ادبی: زیرک‌نهاد به معنای کسی است که باطنی باهوش دارد.

فرستاد کارندش از جای پست بر آن خسروی بام عالی نشست

پادشاه دستور داد او را از آن جایگاهِ پایین به نزدِ خود در آن بامِ رفیع بیاورند.

نکته ادبی: خسروی بام به معنای بامِ شاهانه است.

رقیبان بفرمان شه تاختند شبان را به خواندن سرافراختند

ماموران به فرمانِ پادشاه شتافتند و چوپان را با احترام به حضورِ پادشاه بردند.

نکته ادبی: سرافراختن به معنای ارج نهادن و دعوت کردن با احترام است.

درآمد شبانه به نزدیک شاه سراپرده ای دید بر اوج ماه

چوپان شب‌هنگام به نزدِ پادشاه آمد و خیمه‌ای را دید که در اوجِ شکوه و بلندی بود.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ و سلطنتی است.

خبر داشت کان سد اسکندریست نمودار فالش بلند اختریست

او می‌دانست که این جایگاهِ باشکوه، نشانه و فالِ نیکی از اخترِ بلندِ پادشاه است.

نکته ادبی: سد اسکندری کنایه از ساختمانی بسیار محکم و رفیع است.

زمین بوسه دادش که پرورده بود دیگر خدمت خسروان کرده بود

چوپان به رسمِ ادب زمین را بوسید، چرا که پیش‌تر نیز خدمتِ بزرگان و پادشاهان را کرده بود و آدابِ درباری را می‌دانست.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن کنایه از تواضع و کرنش است.

پس آنگاه شاهش بر خویش خواند به گستاخیش نکته ای چند راند

سپس پادشاه او را به نزد خود فراخواند و با لحنی دوستانه و صمیمی، سخنانی چند با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: گستاخی در اینجا به معنای نزدیکی و صمیمیتِ بی‌آلایش است.

بدو گفت کز قصه کوه و دشت فرو خوان به من بر یکی سرگذشت

به او گفت: از ماجراهای کوه و دشت، داستانی برای من روایت کن.

نکته ادبی: سرگذشت به معنای داستانِ گذشته است.

که دلتنگم از گردش روزگار مگر خوش کنم دل به آموزگار

چرا که از گردشِ روزگارِ پرفراز و نشیب دلتنگم، شاید با شنیدنِ داستانِ تو، اندکی آرام شوم.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای کسی است که پند و اندرز می‌دهد.

شبان گفت کای خسرو تخت گیر به تاج تو عالم عمارت پذیر

چوپان گفت: ای پادشاهِ تخت‌نشین، امیدوارم که عالم از برکتِ تاجِ تو آباد و سرزنده باشد.

نکته ادبی: تخت‌گیر به معنای پادشاهی است که بر تخت تکیه زده است.

ز تخت زرت ملک پرنور باد ز تاج سرت چشم بد دور باد

امیدوارم از نورِ تختِ زرینِ تو، جهان روشن باشد و چشمِ حسودان از تو دور بماند.

نکته ادبی: چشم بد دور باد، دعایی برای حفظ پادشاه است.

نخستم خبر ده که تا شهریار ز بهر چه بر خاطر آرد غبار

نخست به من بگو که چرا پادشاهِ بزرگ، این‌چنین غبارِ غم بر چهره و خاطر دارد؟

نکته ادبی: غبار آوردن بر خاطر کنایه از غمگین بودن است.

بدان تا سخن گو بدان ره برد سخن گفتن او بدان در خورد

تا وقتی که سخن می‌گویم، کلامم به جا و متناسب با حالِ او باشد.

نکته ادبی: به آن در خورد، یعنی سخنِ مناسبی بگوید.

پسندید شاه از شبان این سخن که آن قصه را باز جست اصل و بن

پادشاه از اینکه چوپان اصل و اساسِ ماجرا را جویا شد، خوشش آمد.

نکته ادبی: بازجستنِ اصل و بن، کنایه از ریشه‌یابی و درکِ عمیق است.

نگفت از سر داد و دین پروری سخن چون بیابانیان سرسری

چوپان از موضعِ حق و انصاف سخن گفت و برخلافِ بی‌ابان‌نشینان که ساده و سطحی حرف می‌زنند، دقیق بود.

نکته ادبی: سرسری در اینجا به معنای سطحی و بی‌توجه است.

بدو حال آن نوش لب باز گفت شبان چون شد آگه ز راز نهفت

پادشاه حالِ آن معشوقه‌یِ شیرین‌سخن را برایش بازگو کرد و چوپان از آن رازِ نهان آگاه شد.

نکته ادبی: نوش‌لب استعاره از معشوقِ شیرین‌سخن و زیباست.

دگر باره خاک زمین بوسه داد وزان به دعائی دگر کرد یاد

چوپان دوباره سر بر زمین نهاد و با دعا و نیایش برایِ پادشاه، یادِ خاطره‌ای دیگر کرد.

نکته ادبی: دعایی دیگر کردن، کنایه از یادآوریِ داستانی دیگر است.

چنین گفت کانگه که بودم جوان نکردم بجز خدمت خسروان

چنین گفت: آن زمانی که جوان بودم، کار و پیشه‌ام جز خدمت به پادشاهان نبود.

نکته ادبی: خدمتِ خسروان، اشاره به شغلِ او در دستگاه‌های حکومتی است.

ازان بزم داران که من داشتم وزایشان سر خود برافراشتم

از همان بزم‌آرایان و درباریانی بودم که به واسطه‌یِ آن‌ها، قدر و منزلتم بالا رفته بود.

نکته ادبی: بزم‌داران کسانی هستند که مجالسِ شاهانه را اداره می‌کنند.

ملک زاده ای بود در شهر مرو بهی طلعتی چون خرامنده سرو

شاهزاده‌ای در شهر مرو بود که سیمایی بسیار زیبا و اندامی کشیده مانند سروِ خرامان داشت.

نکته ادبی: بهی‌طلعت به معنای کسی است که چهره‌ای زیبا دارد.

سهی سرو را کرده بالاش پست دماغ گل از خوب روئیش مست

قامتش از زیباییِ هر سروِ بلندی برتر بود و از عطرِ خوشِ چهره‌اش، گل‌ها مست می‌شدند.

نکته ادبی: سهی‌سرو استعاره از قد و بالایِ بلند و موزون است.

عروسی ز پائین پرستان او کزو بود خرم شبستان او

او همسری بود که در شبستانِ آن شاهزاده، خرمی و شادیِ بسیار ایجاد می‌کرد.

نکته ادبی: پایین‌پرستانِ او، اشاره به همسران و همراهانِ حرم‌سرا دارد.

شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند تب آمد شد آن نازنین دردمند

اما ناگهان از نگاهی که همچون زخمِ چشم، بر او نشست، بیمار شد و تب کرد.

نکته ادبی: زخمی نژند، اشاره به چشم‌زخم است.

در آن تب که جز داغ دودی نداشت بسی چاره کردند و سودی نداشت

در آن تب که جز داغ و دودِ آه چیز دیگری نداشت، پزشکان بسیار تلاش کردند اما هیچ سودی نبخشید.

نکته ادبی: داغ دودی کنایه از اندوهِ عمیق و بیماریِ سخت است.

سهی سرو لرزنده چون بید گشت بدان حد کزو خلق نومید گشت

آن سروِ بلند، از شدتِ بیماری و تب مانندِ بید می‌لرزید تا جایی که همه از بهبودش ناامید شدند.

نکته ادبی: لرزنده چون بید کنایه از ضعف و سستیِ شدیدِ بیمار است.

ملک زاده چون دیدگان دلستان به کار اجل گشت هم داستان

شاهزاده وقتی دید که آن محبوبِ دل‌ستان در حالِ جان دادن است، او نیز با مرگ هم‌داستان شد (آماده مرگ شد).

نکته ادبی: هم‌داستان شدن در اینجا به معنای پذیرفتن و تن دادن به مرگ است.

از آن پیش کان زهر باید چشید از آن نوش لب خویشتن درکشید

پیش از آنکه آن محبوب زهرِ مرگ را بچشد، شاهزاده خودش پیش‌دستی کرد و به دنبالِ او رفت.

نکته ادبی: نوش‌لب استعاره از معشوق است.

ز نومیدی او به یکبارگی گرفت از جهان راه آوارگی

شاهزاده از شدتِ ناامیدی، یک‌باره از دنیا کناره گرفت و راهِ آوارگی و بیابان‌نشینی را پیش گرفت.

نکته ادبی: آوارگی نمادِ گریز از تعلقاتِ دنیا و روی آوردن به تنهایی است.

در آن ناحیت بود از اندیشه دور بیابانی از کوه و از بیشه دور

در آن حوالی، بیابانی بود که از هر فکر و خیالی دور بود و هیچ درخت و بیشه‌ای در آن دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: اندیشه دور، اشاره به دوری از تمدن و تعلقات فکری است.

بسی وادی و غار ویران در او کنام پلنگان و شیران در او

بیابانِ ویران و ترسناکی که در آن دره‌ها و غارهایِ مخوفی بود و جایگاهِ درندگان محسوب می‌شد.

نکته ادبی: کنام به معنای لانه و پناهگاهِ حیواناتِ درنده است.

در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ بنام آن بیابان بیابان مرگ

در آن بیابان، هیچ گیاهی نمی‌روئید و به همین دلیل آن را بیابانِ مرگ نامیده بودند.

نکته ادبی: بی‌بیخ و نه برگ، کنایه از خشکی و ناباروریِ کامل است.

کسی کوشدی ناامیدی از جهان در آن محنت آباد گشتی نهان

هر کس در این جهان به دنبال ناامیدی برود و آن را مقصد خود قرار دهد، در آن سرزمینِ محنت‌بار و غم‌افزا، پنهان و نابود می‌شود.

نکته ادبی: «کوشدی» (می‌کوشید) شکلِ کهن فعل است؛ «محنت‌آباد» استعاره از بیابانِ پر از رنج است.

ندیدند کس را کز آن شوره دشت به مأوا گه خویشتن بازگشت

از آن شوره زارِ مرگبار که به آنجا رفت، کسی را ندیدند که به سلامت به خانه و کاشانه خود بازگشته باشد.

نکته ادبی: «شوره دشت» کنایه از مکانی بی‌حاصل، خشک و مرگبار است.

ملک زاده زاندوه آن رنج سخت سوی آن بیابان گرائید رخت

شاهزاده نیز به خاطر اندوهِ سنگین و رنجِ بزرگی که در دل داشت، بارِ سفر بست و به سوی آن بیابانِ خطرناک حرکت کرد.

نکته ادبی: «رخت گرائید» کنایه از عزمِ سفر کردن و حرکت به سوی جایی است.

رفیقی وفادار دیرینه داشت که مهر ملک زاده در سنیه داشت

او رفیقی وفادار و قدیمی داشت که مهر و علاقهٔ فراوانی به شاهزاده در سینه می‌پروراند.

نکته ادبی: «سنیه» (سینه‌) در اینجا با اضافه کردنِ «ه» برای حفظ وزن است.

خبر داشت کان شاه اندوهناک در آن ره کند خویشتن را هلاک

آن دوست خبر داشت که این شاهزادهٔ اندوهگین، در آن مسیر قصد دارد خود را به کشتن دهد.

نکته ادبی: «هلاک» به معنای نابودی و مرگ است.

چو دزدان ره روی را بازبست سوی او خرامید تیغی به دست

چون دزدان و راهزنان که راه را بر مسافران می‌بندند، آن دوست نیز راه را بر شاهزاده بست و با تیغی در دست به سوی او خرامید.

نکته ادبی: «بازبست» به معنای مسدود کردن راه است.

بنشناخت بانگی بر او زد بلند بر او حمله ای برد و او را فکند

شاهزاده او را نشناخت، بنابراین دوست با بانگی بلند او را نهیب زد و سپس به او حمله کرد و او را بر زمین افکند.

نکته ادبی: حملهٔ دوست، نه از سر دشمنی، بلکه برای متوقف کردنِ اقدامِ شاهزاده است.

چو افکنده بودش چو سرو روان فرو هشت برقع بروی جوان

هنگامی که او را مانند سروی روان (کنایه از اندامِ موزون) بر زمین افکند، برقع (نقاب) را از روی آن جوان برداشت.

نکته ادبی: «سرو روان» تشبیهی برای اندامِ زیبا و کشیده است.

سوی خانه خود به یک ترکتاز به چشم فرو بستش آورد باز

با سرعتی بسیار، او را به سمت خانهٔ خود برد و در حالی که چشمانش بسته بود، او را بازگرداند.

نکته ادبی: «ترکتاز» کنایه از سرعت و شتابِ زیاد است.

نهانخانه ای داشت در زیر خاک نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک

دوست، مخفیگاهی در زیرِ زمین داشت و شاهزاده را در آن خانهٔ غم‌زده جای داد.

نکته ادبی: «نهانخانه» به معنای محلِ پنهان و دور از چشم است.

یکی ز استواران بر او برگماشت کزو راز پوشیده پوشیده داشت

یکی از افرادِ مورد اعتمادش را مأمورِ مراقبت از شاهزاده کرد تا رازِ حضورِ او را کاملاً مخفی نگه دارد.

نکته ادبی: «استواران» به معنای افرادِ قابلِ اعتماد و باوفا است.

به آبی و نانی قناعت نمود وزین بیش چیزیش رخصت نبود

او را به آب و نانی اندک قانع کرد و بیش از این اجازه و فرصتی برای او وجود نداشت.

نکته ادبی: «رخصت» به معنای اجازه و امکان است.

ملک زاده زندانی و مستمند دل ودیده و دست هر سه به بند

شاهزاده در آنجا زندانی و نیازمند بود و از همه نظر (دل، دیده و دست) در بند و محدودیت قرار داشت.

نکته ادبی: «مستمند» به معنای نیازمند و بیچاره است.

فروماند سرگشته در کار خویش که نارفته چون آمد آن راه پیش

شاهزاده در کارِ خود سرگشته و حیران مانده بود که چگونه راهی را که قصدِ رفتنش را داشت، این‌گونه به سرانجام (و توقف) رسید.

نکته ادبی: «نارفته چون آمد آن راه پیش» کنایه از تعجبِ او از متوقف شدنِ تصمیمش است.

جوانمرد کو بود غمخوار او کمر بست در چارهٔ کار او

آن جوانمرد که غمخوارِ او بود، کمر همت بست تا راهِ چاره‌ای برای مشکلِ او بیابد.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از آماده شدن و عزمِ راسخ داشتن برای کاری است.

عروس تبش دیده را چاره ساخت دلش را به صد گونه شربت نواخت

برای بیماریِ روحیِ او چاره‌ای اندیشید و با درمان‌ها و تدابیرِ گوناگون، دلِ او را آرام کرد.

نکته ادبی: «عروس تبش» استعاره‌ای برای بیماری و تبِ روحیِ اوست.

طبیبی طلب کرد علت شناس گرانمایه را داشت یک چند پاس

پزشکی کاردان که علتِ بیماری را می‌شناخت، دعوت کرد و مدتی از آن شاهزادهٔ گرانمایه مراقبت کرد.

نکته ادبی: «علت‌شناس» به معنای طبیبِ حاذق و تشخیص‌دهندهٔ ریشهٔ بیماری است.

پری رخ ز درمان آن چیره دست از آن تاب و آن تب به یکباره رست

شاهزاده با درمانِ آن پزشکِ ماهر، از آن تب و التهابِ روحی به یکباره نجات یافت.

نکته ادبی: «چیره‌دست» صفت برای پزشکِ ماهر است.

همان آب و رنگش درآمد که بود تماشا طلب کرد و شادی نمود

شادابی و رنگِ چهره‌اش به حالتِ نخست بازگشت و دوباره به تماشا و شادی تمایل نشان داد.

نکته ادبی: «آب و رنگ» کنایه از طراوت و شادابی است.

چو گشت از دوا یافتن تندرست دوای دل خویش را بازجست

وقتی از بیماری جسمی تندرست شد، به دنبالِ درمانِ اصلی برای دلِ خویش گشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه سلامتی جسم فقط قدم اول بود.

جوانمرد چون دیدگان خوب چهر ملک زاده را جوید از بهر مهر

جوانمرد وقتی دید شاهزاده به دنبالِ معشوق خود است، برای مهر و محبتِ او تصمیم گرفت اقدام کند.

نکته ادبی: «خوب‌چهر» صفتِ معشوق یا شاهزاده است.

شبی خانه از عود پرطیب کرد یکی بزم شاهانه ترتیب کرد

شبی را با عود و بوهای خوش معطر کرد و ضیافتی شاهانه تدارک دید.

نکته ادبی: «عود و طیب» برای ایجاد فضایی مفرح و معنوی است.

چو آراست آن بزم چون نوبهار نشاند آن گل سرخ را بر کنار

وقتی آن مجلس را مانند فصل بهار زیبا آراست، شاهزاده را در کنارِ محبوبش نشاند.

نکته ادبی: «گل سرخ» کنایه از معشوقِ زیباست.

شد آورد شاه نظر بسته را مهی از دم اژدها رسته را

آن محبوبی را که شاهزاده به خاطرش چشمانش بسته شده بود (یا محبوبِ نظرکرده را)، نزد او آورد؛ کسی که از خطرِ بزرگ (دهانِ اژدها) نجات یافته بود.

نکته ادبی: «نظر بسته» می‌تواند به کسی که پنهان شده باشد یا چشمانش در مسیر بسته شده باشد اشاره کند.

ز رخ بند برقع برانداختش در آن بزمگه بر دو بنواختش

نقاب از چهره‌اش برداشت و در آن مجلس، او را با شاهزاده به هم رساند و شاد کرد.

نکته ادبی: «بر دو بنواخت» یعنی آن دو را به هم پیوند داد و شادمان کرد.

ملک زاده چون یک زمان بنگرید می و مجلس و نقل و معشوقه دید

شاهزاده وقتی پس از مدتی نگاه کرد، بزم، شراب، خوراکی‌های خوشمزه و معشوقِ خود را دید.

نکته ادبی: «نقل» در اینجا به معنای خوراکی‌های مجلسِ بزم است.

از آن دوزخ تنگ تاریک زشت همش حور حاصل شده هم بهشت

آن مکان که برای او مانند دوزخِ تاریک و زشت بود، حالا به بهشت و حوری زیبا برایش تبدیل شده بود.

نکته ادبی: تضادِ دوزخ و بهشت برای نشان دادنِ تغییرِ حالِ شاهزاده است.

چه گویم که چون بود ازین خرمی بود شرح از این بیش نامحرمی

چه بگویم که چقدر از این شادی در پوستِ خود نمی‌گنجید؛ شرحِ بیشترِ این حال از توانِ کلام خارج است و نباید نامحرم از آن آگاه شود.

نکته ادبی: تأکید بر غیرقابلِ وصف بودنِ لحظاتِ شادی.

شهنشه چو گفت شبان کرد گوش به مغز رمیده برآورد هوش

شاه، داستانِ آن شبان (دوست) را شنید و هوش و حواسِ پریشانش به جای خود بازگشت.

نکته ادبی: «مغزِ رمیده» کنایه از عقل و هوشی است که از شدتِ اندوه پریشان شده بود.

برآسود از آن رنج و آرام یافت کزان پیر پخته می خام یافت

از آن رنجِ بزرگ آسوده شد و آرامش یافت؛ چرا که از آن پیرِ خردمند و باتجربه، راهِ کمال را آموخت.

نکته ادبی: «پیر پخته» و «میِ خام» تضادی برای نشان دادنِ کمالِ دوست و نادانیِ اولیهٔ شاهزاده است.

درین بود خسرو که از بزم خاص برون آمد آوازه ای بر خلاص

شاه در همین حال بود که از مجلسِ خصوصی، خبر و آوازی از آزادی و رهایی به گوش رسید.

نکته ادبی: «خلاص» به معنای آزادی و رهایی است.

که آن مهربان ماه خسرو پرست به اقبال شه عطسه ای داد و رست

آن ماهِ مهربان که دلدادهٔ شاه بود، به لطفِ اقبالِ بلندِ شاه، عطسه‌ای کرد و از بندِ بیماری رهایی یافت.

نکته ادبی: «عطسه» در فرهنگِ قدیم نشانهٔ بازگشتِ سلامت یا امری مبارک بوده است.

شبان چون به شه نیکخواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند

شبان که نیتِ خیرِ خود را به شاه ثابت کرد، رفتارِ کریمانه و مدارای شاه، او را به مقام و جایگاهِ شاهی رساند.

نکته ادبی: پاداشِ نیکی، نیکی است.

کسی را که پاکی بود در سرشت چنین قصه ها زو توان درنوشت

کسی که از درون پاک و اصیل است، چنین قصه‌هایی را می‌توان در وصفِ کارهای نیکِ او نوشت.

نکته ادبی: «سرشت» به معنای ذات و نهادِ انسان است.

هنر تابد از مردم گوهری چو نور از مه و تابش از مشتری

هنر و بزرگی از انسانِ اصیل آشکار می‌شود؛ همان‌گونه که نور از ماه و تابش از سیارهٔ مشتری پدیدار است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ اینکه اصل و نسبِ پاک، خود را نشان می‌دهد.

شناسنده گر نیست شوریده مغز نه بهره شناسد ز دینار نغز

کسی که آگاه نیست (شوریده مغز)، ارزشِ واقعیِ دینارِ طلا را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: «دینارِ نغز» استعاره از سخنِ ارزشمند یا حقیقتِ ناب است.

کسی کو سخن با تو نغز آورد به دل بشنوش کان ز مغز آورد

اگر کسی با تو سخنی ارزشمند و سنجیده گفت، آن را با جان و دل بشنو، چرا که از خرد و عقلِ او سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: «نغز» به معنای زیبا، ارزشمند و دقیق است.

زبانی که دارد سخن ناصواب به خاموشیش داد باید جواب

به زبانی که سخنِ نادرست و ناپسند می‌گوید، بهترین پاسخ، سکوت و خاموشی است.

نکته ادبی: توصیه‌ای اخلاقی برای برخورد با نادانان.