خمسه - خردنامه
بخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند
نظامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این قطعه روایتی است که با لحنی حماسی و در عین حال حکایتگونه، به واکاوی لقب مشهور «اسکندر ذوالقرنین» (صاحب دو قرن) میپردازد. شاعر در بخش نخست با نگاهی پژوهشگرانه و با استناد به دیدگاههای تاریخی و اسطورهای، سعی میکند معنای این لقب را بازخوانی کند؛ اینکه آیا این لقب به فتوحات شرق و غرب باز میگردد، یا به تاج و هیبت پادشاهی، یا شاید به نحوه آرایش گیسوان او. این بخش، بازتابدهنده دیدگاههای متنوعی است که در متون کهن درباره جایگاه و هیبت اسکندر وجود داشته است.
در بخش دوم، داستان تغییر لحن میدهد و به روایتی افسانهای و نمادین (که در اصل ریشه در اسطوره یونانی میداس دارد) نزدیک میشود. در اینجا، اسکندر نه یک فاتح مطلق، بلکه پادشاهی است با رازی شرمآور (گوشهای بلند) که تلاش میکند آن را از همگان پنهان نگه دارد. تضاد میان شکوه ظاهری پادشاه و ضعف انسانی او، و همچنین ناتوانی انسان در حبسِ حقیقت که سرانجام از دلِ طبیعت (نیزار) سر بر میآورد، محور اصلی این بخش را تشکیل میدهد.
معنای روان
ای موسیقیدان، نوایی دلنشین و گوشنواز بر تارهای این ساز بزرگ بنواز.
نکته ادبی: مغنی به معنی نوازنده و خواننده است؛ اوتار جمع وتر به معنی سیمها و تارهاست.
آهنگی بنواز که از اندوه رهایی بخشد و در دلِ شبهای تاریک، همچون نوری امیدبخش باشد.
نکته ادبی: محنت به معنای رنج و اندوه است که در تقابل با روشناییِ رهایی قرار گرفته است.
نویسندهای که در کار سخنپردازی استاد و چیرهدست بود، این داستان را به نام اسکندر اینگونه به رشته تحریر درآورد.
نکته ادبی: نگارنده در اینجا به معنای نویسنده و راوی داستان است.
او کسی بود که به دلیل دستیابی به شرق و غرب جهان، به او لقب «ذوالقرنین» (صاحب دو قرن یا دو شاخ) دادند.
نکته ادبی: قرن در اینجا علاوه بر معنای شاخ، به معنای بازه زمانی یا دوران نیز به کار رفته که ایهام دارد.
برخی دیگر میگویند او مانند جمشید پادشاه بود و با شمشیرش همچون سپیدهدم، مرزها را درمینوردید.
نکته ادبی: جم اشاره به جمشید پادشاه اساطیری ایران است.
نظری دیگر این است که او موهای بسیاری داشت و آنها را به صورت دو گیسو در جلو و عقب سر خود پیچیده بود.
نکته ادبی: چیده در اینجا به معنای آراسته و جمعشده است.
روایت دیگر میگوید که در هنگام خواب، گویی دو شاخهی نور از خورشید بر سر او میتابید.
نکته ادبی: قرن فلک استعاره از انوار کیهانی است.
داستانی دیگر میگوید که عمر او دو قرن (دوره زمانی) به طول انجامید.
نکته ادبی: در اینجا قرن به معنای صد سال یا دوره زمانی طولانی است.
ابومعشر، فیلسوف مشهور، در کتاب خود «الوف» نظری متفاوت درباره اسکندر دارد.
نکته ادبی: اشاره به ابومعشر بلخی، منجم و فیلسوف نامدار ایرانی است.
او میگوید هنگامی که عمر اسکندر به پایان رسید، مردم دچار شک و تردید درباره حقیقتِ وجودی او شدند.
نکته ادبی: خلل در اینجا به معنی نقص یا تردید و آشفتگی فکری است.
به خاطر علاقهای که یونانیان به او داشتند، تصویر و هیبت او را بر کاغذ نقاشی کردند.
نکته ادبی: مهر به معنای دوستی و علاقه است.
وقتی نقاش ماهر بر جایگاهش قرار گرفت، تصویری شایسته از او ترسیم کرد.
نکته ادبی: کلک صورتگر استعاره از قلم نقاش است.
آن نقاش، دو نقش دیگر نیز در کنار پیکر اسکندر ترسیم کرد؛ یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ.
نکته ادبی: یمین به معنای راست و یسار به معنای چپ است.
بر سرِ آن پیکر، دو شاخ (یا دو علامت) قرار داد و با رنگهای لاجوردی و زر آن را تزئین کرد.
نکته ادبی: هیکل به معنای پیکر و اندام است.
او به تشخیص خود، آنها را دو فرشته زیبا نامید.
نکته ادبی: هیئتشناس به معنای کسی است که ظاهر و شکل را میشناسد.
اینگونه نشان داد که در پیکری که خداوند آراسته، فرشتگانی در سمت راست و چپ او قرار دارند.
نکته ادبی: ایزد به معنای خداوند است.
چون آن سه پیکر (اسکندر و دو فرشتهاش) با آن شکوه نقاشی شدند، زیباییشان خیرهکننده شد.
نکته ادبی: بهی به معنای نیکویی و زیبایی است.
وقتی این تصویر از یونان به سرزمینهای دیگر رسید، داستان اسکندر را با آن تصویر بازگو کردند.
نکته ادبی: سواد در قدیم به معنای منطقه و سرزمین بود.
مردم سرزمینهای مختلف، هنر دست هنرمندان رومی را ستایش کردند.
نکته ادبی: دستکاران روم اشاره به هنرمندان و صنعتگران رومی دارد.
عربها وقتی به آن تصاویر نگاه کردند، تصور دیگری از اسکندر پیدا کردند.
نکته ادبی: گماشتن به معنای نگاه کردن و توجه کردن است.
آنها گمان کردند که آنچه بر سر اوست، فرشته نیست، بلکه متعلق به خودِ اسکندر است.
نکته ادبی: صورت به معنای شکل و تصویر است.
به همین دلیل دچار اشتباه شدند و به او لقب «ذوالقرنین» (صاحب دو شاخ) دادند.
نکته ادبی: شبهت به معنای گمان نادرست و شک است.
علاوه بر این، فردی دانا به من گفت که اسکندر گوشهایی بسیار بزرگتر از حد معمول داشت.
نکته ادبی: خداوند هوش کنایه از شخص خردمند است.
بر روی آن گوشهای بزرگ، تاجی قرار میداد و طوقی زرین آویزان میکرد تا گوشهایش دیده نشود.
نکته ادبی: انگیختن در اینجا به معنای قرار دادن و برانگیختن است.
او گوشهایش را همچون گنجی در زیرِ زر و زیور پنهان میکرد و از نگاه مردم دور نگه میداشت.
نکته ادبی: گنجدان کنایه از مکان نگهداری گنج است که در اینجا به تاج اشاره دارد.
به جز سلمانی مخصوصش، هیچکس اجازه نداشت به گوشهای او توجه کند یا حرفی بزند.
نکته ادبی: سرتراش به معنای سلمانی و کسی است که موی سر را کوتاه میکند.
تا اینکه آن سلمانی از دنیا رفت و اسکندر مجبور شد سلمانی دیگری انتخاب کند.
نکته ادبی: درگذشتن کنایه از فوت کردن است.
آرایشگر جدیدی آمد و هنگام کار، رازداری موی او را کنار زد و گوشهایش را دید.
نکته ادبی: فراز آمدن به معنای پیش آمدن و حاضر شدن است.
وقتی سلمانی موها را از روی گوش اسکندر کنار زد، اسکندر با صدایی آرام و تهدیدآمیز با او صحبت کرد.
نکته ادبی: مرزبان در اینجا لقب اسکندر است که حاکم مرزهاست.
اسکندر گفت: اگر راز این گوشهای من را که زیر زینت پنهان است به کسی بگویی...
نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و آرایش است.
چنان تنبیهی تو را خواهم کرد که دیگر نتوانی چیزی به کسی بگویی.
نکته ادبی: گوشمالی کنایه از تنبیه و گوش کشیدن است.
آن مرد رفت و به این راز پایبند ماند، اما این سنگینیِ راز، زبانش را بند آورد و آرامش را از او گرفت.
نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از پذیرش فرمان و تسلیم شدن است.
او این راز را به هیچکس نگفت، چرا که مانند کافری که کفرش را در دل پنهان میکند، آن را در سینه نگه داشت.
نکته ادبی: کفر در اینجا به معنای رازی ناخوشایند است که سنگینی میکند.
از شدت پنهانکاری، چهرهاش زرد شد؛ زیرا پنهان کردن راز، دل را رنجور و بیمار میکند.
نکته ادبی: دل آوردن به درد کنایه از رنج و اندوه درونی است.
یک روز پنهانی از قصر بیرون رفت و از شدت دلتنگی به دشتی وسیع پناه برد.
نکته ادبی: بیغوله به معنای مکان دورافتاده و خلوت است.
در گوشهای چاهی عمیق دید و راز خود را درون آن چاه ژرف افکند.
نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق است.
راز این بود: گوشهای شاه جهان بلند است. وقتی این جمله را به چاه گفت، دلش از آن التهاب رها شد.
نکته ادبی: تهی شدن از جوش کنایه از آرامش یافتن پس از تخلیه روانی است.
به خانه بازگشت و همچنان مهر سکوت بر لب زد و به رازداری پایبند ماند.
نکته ادبی: مهر زبان بستگی کنایه از سکوت کردن است.
اما آوازه این شد که از آن چاه، صدایی و نالهای برآمد.
نکته ادبی: خنیده به معنای آوازه و شهرت است.
آن راز از چاه سر برآورد و بالا گرفت و دستِ تقدیر، آن را از چاه بیرون کشید.
نکته ادبی: کالا کنایه از چیزی است که در چاه افکنده شده (راز).
چوپانی از آنجا گذشت و نیای دید که از درون چاه روییده بود.
نکته ادبی: بیابانی به معنای صحرانشین و چوپان است.
او آن را برید و به رسم چوپانان، با آن نی ساز ساخت؛ ابتدا آن را تراشید و سپس با آن نواخت.
نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای موسیقی زدن است.
او دیگر دغدغه و اندیشهای نداشت و با آن نیِ خوشنوا دلش را شاد میکرد.
نکته ادبی: خوش داشتن دل کنایه از آرامش و شادمانی است.
روزی شاه برای شکار به دشت رفت و در آنجا به چوپان رسید.
نکته ادبی: مرزبان در اینجا باز هم اسکندر است.
نیای دید که چوپان از دور مینواخت و شاه به سوی آن چوپان آشفتهحال رفت.
نکته ادبی: مرز شوریده به معنای چوپانی است که حالتی آشفته و عاشقانه دارد.
صدای آن نی بهگونهای بود که گویی با راز میگفت: اسکندر دو گوش دراز دارد.
نکته ادبی: راز در اینجا به معنای فاش شدن حقیقت است.
شاه مدتی در آن بحث و گفتگو تأمل کرد اما نتوانست منطق و سرنوشتِ آن صدا را درک کند.
نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای گفتگو و کلنجار است.
شاه چوپان را نزد خود خواند و راز را پرسید؛ چوپان حقیقتِ آن نی را برای او فاش کرد.
نکته ادبی: باز گفتن به معنای تعریف کردن و آشکار کردن است.
چوپان گفت که این نی از چاهی روییده که صدای آن از هر نیزار دیگری شیرینتر است.
نکته ادبی: نیستان قند استعاره از جایگاه شیرین و خوشآوا است.
من آن را با ضربات چاقو تمیز کردم تا برای نواختن آماده شد.
نکته ادبی: زخمه به معنای ضربه زدن با انگشت یا ابزار بر ساز است.
او جانی در کالبد ندارد، اما عشقِ او جانِ من است؛ همین موجودِ خاموش، در واقع زبانِ گویایِ من است.
نکته ادبی: پارادوکس (متناقضنما) میان «بیزبانی» و «زبانِ من بودن» برای نشان دادنِ عمقِ ارتباط قلبی.
این ماجرا برای پادشاه بسیار شگفتانگیز بود و او تصمیم گرفت مسیر خود را به سوی وطن در پیش بگیرد.
نکته ادبی: «بسر برد» در اینجا به معنایِ سپری کردنِ راه یا در پیش گرفتنِ مسیر است.
هنگامی که شاه در خلوت نشست، کسی را به دنبالِ آن هنرمندِ تراشنده فرستاد تا او را نزد خود بیاورد.
نکته ادبی: «تراشنده» به معنایِ پیکرتراش یا هنرمندی است که شیء را میسازد.
شاه به او گفت: ای کسی که رفتاری سنجیده و آرام داری، این سخنانِ مبهم و سربسته را برایم بازگو کن.
نکته ادبی: «سربسته» کنایه از راز و سخنِ رمزآلود است که گشایشِ آن نیاز به توضیح دارد.
به من بگو رازِ مرا به چه کسی گفتی و این سخن را در گوشِ چه کسی زمزمه کردی؟
نکته ادبی: اشاره به کنجکاوی و بیمِ شاه از فاش شدنِ اسرارِ درونیاش.
اگر حقیقت را بگویی و به من خیانت نکرده باشی، در امانی؛ وگرنه شمشیرِ من سرت را از تن جدا خواهد کرد.
نکته ادبی: «سیلِ تیغ» استعاره از هجومِ بیرحمانه و برنده شمشیر است.
هنرمندِ تراشنده وقتی این سخنانِ تهدیدآمیزِ شاه را شنید، دریافت که راهی جز راستگویی ندارد.
نکته ادبی: «به از راست گفتن» ساختارِ دستوریِ کهن برای مقایسه است.
ابتدا با تواضع و ادب دعا کرد و سپس ماجرا را توضیح داد.
نکته ادبی: «به نوک مژه راه رفتن» کنایه از نهایتِ ادب و خاکساری و کرنش کردن است.
او گفت: پادشاها! تو با من عهد کردی که رازم را محفوظ بداری، همانطور که پرده بر چهره عروس در حجله میکشند.
نکته ادبی: «عروسان مهد» تشبیهی برای حفظِ حرمت و پنهان نگاه داشتنِ چیزی ارزشمند.
از شدتِ سنگینیِ آن رازِ پنهان، دلم به درد آمد و چارهای ندیدم جز اینکه آن را در چاهی بازگو کنم.
نکته ادبی: «جگر سفته» کنایه از رنج و اندوهِ ناشی از رازداری است.
ای پادشاهِ خردمند! من جز این کاری نکردم و اگر خلافِ این گفتهام، خداوند دشمنِ من باشد.
نکته ادبی: «نیکرای» لقبِ احترامآمیز برای پادشاه که نشاندهنده خرد و اندیشه اوست.
وقتی شاه صداقتِ او را در بیانِ آن دردِ درونی دید، خواست که از صحتِ حرفهای او مطمئن شود.
نکته ادبی: «راز جگر سفته» ترکیبی زیبا برای اشاره به رازی که از دلِ پردرد بیرون آمده است.
دستور داد تا از آن چاه، نیای ساختند؛ نیای که گویی نالههایی از آن چاهِ عمیق با خود داشت.
نکته ادبی: اشاره به داستانهای کهن که نی، همزادِ رازهایِ دفن شده است.
وقتی هوا واردِ پردههای نی شد، شاه همان رازِ پنهان را از زبانِ نی شنید.
نکته ادبی: «نفس» در اینجا هم به معنای هوا و هم به معنایِ جانبخشی به ساز است.
شاه دریافت که در عالمِ هستی، هیچ رازی نمیتواند تا ابد مخفی و پوشیده باقی بماند.
نکته ادبی: اشاره به جبرِ عالم که حقیقت همواره مجالِ ظهور مییابد.
شاه، هنرمند را ستود و او را از بندِ اسارت و خطرِ شمشیر آزاد کرد.
نکته ادبی: «آزاد کرد» در دو معنا به کار رفته: رهایی از بند و رهایی از ترسِ مرگ.
بدان که هر آنچه به کمال و بلوغ میرسد، مانندِ غنچه که شکوفه میدهد، ناگزیر باید آشکار شود.
نکته ادبی: «غنچه لعل و دُر» استعاره از ظرفیتِ کاملِ پدیدهها برای بروز و ظهور است.
بخار و دودی که در دلِ سنگِ سخت محبوس است نیز سرانجام راهی برای بیرون آمدن و آشکار شدن پیدا میکند.
نکته ادبی: تمثیلی برای نفوذناپذیریِ حقیقت که حتی سنگ هم نمیتواند مانعِ بروزش شود.