خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند

نظامی
بساز ای مغنی ره دلپسند بر اوتار این ارغنون بلند
رهی کان ز محنت رهائی دهد به تاریک شب روشنائی دهد
سخن را نگارندهٔ چرب دست بنام سکندر چنین نقش بست
که صاحب دوقرنش بدان بود نام که بر مشرق و مغرب آوردگام
به قول دگر آنکه بر جای جم دو دستی زدی تیغ چون صبح دم
به قول دگر کو بسی چیده داشت دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت
همان قول دیگر که در وقت خواب دو قرن فلک بستد از آفتاب
دیگر داستانی زد آموزگار که عمرش دو قرن آمد از روزگار
دگر گونه گوید جهان فیلسوف ابومعشر اندر کتاب الوف
که چون بر سکندر سرآمد زمان بود آن خلل خلق را در گمان
ز مهرش که یونانیان داشتند به کاغذ برش نقش بنگاشتند
چو بر جای خود کلک صورتگرش برآراست آرایشی در خورش
دو نقش دگر بست پیکر نگار یکی بر یمین و یکی بریسار
دو قرن از سر هیکل انگیخته بر او لاجورد و زر آمیخته
لقب کردشان مرد هیئت شناس دو فرخ فرشته ز روی قیاس
که در پیکری کایزد آراستش فرشته بود بر چپ و راستش
چو آن هر سه پیکر بدان دلیری که برد از دو پیکر بهی پیکری
ز یونان به دیگر سواد افتاد حدیث سکندر بدو کرد یاد
ثنا رفت از ایشان به هرمرز و بوم برآرایش دستکاران روم
عرب چون بدان دیده بگماشتند سکندر دگر صورت انگاشتند
گمان بودشان کانچه قرنش دراست نه فرخ فرشته که اسکندر است
از این روی در شبهت افتاده اند که صاحب دو قرنش لقب داده اند
جز این گفت با من خداوند هوش که بیرون از اندازه بودش دو گوش
بر آن گوش چون تاج انگیخته ز زر داشتی طوقی آویخته
ز زر گوش را گنجدان داشتی چو گنجش ز مردم نهان داشتی
بجز سرتراشی که بودش غلام سوی گوش او کس نکردی پیام
مگر کان غلام از جهان درگذشت به دیگر تراشنده محتاج گشت
تراشنده استادی آمد فراز به پوشیدگی موی او کرد باز
چو موی از سر مرزبان باز کرد بدو مرزبان نرمک آواز کرد
که گر راز این گوش پیرایه پوش به گوش آورم کاورد کس به گوش
چنانت دهم گوشمال نفس که نا گفتنی را نگوئی به کس
شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد سخن نی زبان را فراموش کرد
نگفت این سخت با کسی در جهان چو کفرش همی داشت در دل نهان
ز پوشیدن راز شد روی زرد که پوشیده رازی دل آرد به درد
یکی روز پنهان برون شد ز کاخ ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ
به بیغوله ای دید چاهی شگرف فکند آن سخن را در آن چاه ژرف
که شاه جهان را درازست گوش چو گفت این سخن دل تهی شد ز جوش
سوی خانه آمد به آهستگی نگه داشت مهر زبان بستگی
خنیده چنین شد کزان چاه چست برآهنگ آن ناله نالی برست
ز چه سربرآورد و بالا کشید همان دست دزدی به کالا کشید
شبانی بیابانی آمد ز راه نیی دید بر رسته از قعر چاه
به رسم شبانان از او پیشه ساخت نخستش بزد زخم و آنگه نواخت
دل خود در اندیشه نگذاشتی به آن نی دل خویش خوش داشتی
برون رفته بد شاه روزی به دشت در آن دشت بر مرد چوپان گذشت
نیی دید کز دور می زد شبان شد آن مرز شوریده بر مرزبان
چنان بود در ناله نی به راز که دارد سکندر دو گوش دراز
در آن داوری ساعتی پی فشرد برآهنگ سامان او پی نبرد
شبان را به خود خواند و پرسید راز شبان راز آن نی بدو گفت باز
که این نی ز چاهی برآمد بلند که شیرین ترست از نیستان قند
به زخم خودش کردم از زخم پاک نشد زخمه زن تا نشد زخمناک
در او جان نه و عشق جان منست بدین بی زبانی زبان منست
شگفت آمد این داستان شاه را بسر برد سوی وطن راه را
چو بنشست خلوت فرستاد کس تراشنده را سوی خود خواند و بس
بدو گفت کای مرد آهسته رای سخنهای سربسته را سرگشای
که راز مرا با که پرداختی سخن را به گوش که انداختی
اگر گفتی آزادی از تند میغ وگرنه سرت را برد سیل تیغ
تراشنده کاین داستان را شنید به از راست گفتن جوابی ندید
نخستین به نوک مژه راه رفت دعا کرد و با آن دعا کرده گفت
که چون شاه با من چنان کرد عهد که برقع کشم بر عروسان مهد
ازان راز پنهان دلم سفته شد حکایت به چاهی فرو گفته شد
نگفتم جز این با کس ای نیک رای وگر گفته ام باد خصمم خدای
چو شه دید راز جگر سفت او درستی طلب کرد بر گفت او
بفرمود کارد رقیبی شگرف نیی ناله پرورد ازان چاه ژرف
چو در پرده نی نفس یافت راه همان راز پوشیده بشنید شاه
شد آگه که در عرضگاه جهان نهفتیدهٔ کس نماند نهان
به نیکی سرآینده را یاد کرد شد آزاد و از تیغش آزاد کرد
چنان دان که از غنچهٔ لعل و در شکوفه کند هر چه آن گشت پر
بخاری که در سنگ خارا شود سرانجام کار آشکارا شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه‌ روایتی است که با لحنی حماسی و در عین حال حکایت‌گونه، به واکاوی لقب مشهور «اسکندر ذوالقرنین» (صاحب دو قرن) می‌پردازد. شاعر در بخش نخست با نگاهی پژوهشگرانه و با استناد به دیدگاه‌های تاریخی و اسطوره‌ای، سعی می‌کند معنای این لقب را بازخوانی کند؛ اینکه آیا این لقب به فتوحات شرق و غرب باز می‌گردد، یا به تاج و هیبت پادشاهی، یا شاید به نحوه آرایش گیسوان او. این بخش، بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های متنوعی است که در متون کهن درباره جایگاه و هیبت اسکندر وجود داشته است.

در بخش دوم، داستان تغییر لحن می‌دهد و به روایتی افسانه‌ای و نمادین (که در اصل ریشه در اسطوره یونانی میداس دارد) نزدیک می‌شود. در اینجا، اسکندر نه یک فاتح مطلق، بلکه پادشاهی است با رازی شرم‌آور (گوش‌های بلند) که تلاش می‌کند آن را از همگان پنهان نگه دارد. تضاد میان شکوه ظاهری پادشاه و ضعف انسانی او، و همچنین ناتوانی انسان در حبسِ حقیقت که سرانجام از دلِ طبیعت (نی‌زار) سر بر می‌آورد، محور اصلی این بخش را تشکیل می‌دهد.

معنای روان

بساز ای مغنی ره دلپسند بر اوتار این ارغنون بلند

ای موسیقی‌دان، نوایی دلنشین و گوش‌نواز بر تارهای این ساز بزرگ بنواز.

نکته ادبی: مغنی به معنی نوازنده و خواننده است؛ اوتار جمع وتر به معنی سیم‌ها و تارهاست.

رهی کان ز محنت رهائی دهد به تاریک شب روشنائی دهد

آهنگی بنواز که از اندوه رهایی بخشد و در دلِ شب‌های تاریک، همچون نوری امیدبخش باشد.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و اندوه است که در تقابل با روشناییِ رهایی قرار گرفته است.

سخن را نگارندهٔ چرب دست بنام سکندر چنین نقش بست

نویسنده‌ای که در کار سخن‌پردازی استاد و چیره‌دست بود، این داستان را به نام اسکندر این‌گونه به رشته تحریر درآورد.

نکته ادبی: نگارنده در اینجا به معنای نویسنده و راوی داستان است.

که صاحب دوقرنش بدان بود نام که بر مشرق و مغرب آوردگام

او کسی بود که به دلیل دستیابی به شرق و غرب جهان، به او لقب «ذوالقرنین» (صاحب دو قرن یا دو شاخ) دادند.

نکته ادبی: قرن در اینجا علاوه بر معنای شاخ، به معنای بازه زمانی یا دوران نیز به کار رفته که ایهام دارد.

به قول دگر آنکه بر جای جم دو دستی زدی تیغ چون صبح دم

برخی دیگر می‌گویند او مانند جمشید پادشاه بود و با شمشیرش همچون سپیده‌دم، مرزها را درمی‌نوردید.

نکته ادبی: جم اشاره به جمشید پادشاه اساطیری ایران است.

به قول دگر کو بسی چیده داشت دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت

نظری دیگر این است که او موهای بسیاری داشت و آن‌ها را به صورت دو گیسو در جلو و عقب سر خود پیچیده بود.

نکته ادبی: چیده در اینجا به معنای آراسته و جمع‌شده است.

همان قول دیگر که در وقت خواب دو قرن فلک بستد از آفتاب

روایت دیگر می‌گوید که در هنگام خواب، گویی دو شاخه‌ی نور از خورشید بر سر او می‌تابید.

نکته ادبی: قرن فلک استعاره از انوار کیهانی است.

دیگر داستانی زد آموزگار که عمرش دو قرن آمد از روزگار

داستانی دیگر می‌گوید که عمر او دو قرن (دوره زمانی) به طول انجامید.

نکته ادبی: در اینجا قرن به معنای صد سال یا دوره زمانی طولانی است.

دگر گونه گوید جهان فیلسوف ابومعشر اندر کتاب الوف

ابومعشر، فیلسوف مشهور، در کتاب خود «الوف» نظری متفاوت درباره اسکندر دارد.

نکته ادبی: اشاره به ابومعشر بلخی، منجم و فیلسوف نامدار ایرانی است.

که چون بر سکندر سرآمد زمان بود آن خلل خلق را در گمان

او می‌گوید هنگامی که عمر اسکندر به پایان رسید، مردم دچار شک و تردید درباره حقیقتِ وجودی او شدند.

نکته ادبی: خلل در اینجا به معنی نقص یا تردید و آشفتگی فکری است.

ز مهرش که یونانیان داشتند به کاغذ برش نقش بنگاشتند

به خاطر علاقه‌ای که یونانیان به او داشتند، تصویر و هیبت او را بر کاغذ نقاشی کردند.

نکته ادبی: مهر به معنای دوستی و علاقه است.

چو بر جای خود کلک صورتگرش برآراست آرایشی در خورش

وقتی نقاش ماهر بر جایگاهش قرار گرفت، تصویری شایسته از او ترسیم کرد.

نکته ادبی: کلک صورتگر استعاره از قلم نقاش است.

دو نقش دگر بست پیکر نگار یکی بر یمین و یکی بریسار

آن نقاش، دو نقش دیگر نیز در کنار پیکر اسکندر ترسیم کرد؛ یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ.

نکته ادبی: یمین به معنای راست و یسار به معنای چپ است.

دو قرن از سر هیکل انگیخته بر او لاجورد و زر آمیخته

بر سرِ آن پیکر، دو شاخ (یا دو علامت) قرار داد و با رنگ‌های لاجوردی و زر آن را تزئین کرد.

نکته ادبی: هیکل به معنای پیکر و اندام است.

لقب کردشان مرد هیئت شناس دو فرخ فرشته ز روی قیاس

او به تشخیص خود، آن‌ها را دو فرشته زیبا نامید.

نکته ادبی: هیئت‌شناس به معنای کسی است که ظاهر و شکل را می‌شناسد.

که در پیکری کایزد آراستش فرشته بود بر چپ و راستش

این‌گونه نشان داد که در پیکری که خداوند آراسته، فرشتگانی در سمت راست و چپ او قرار دارند.

نکته ادبی: ایزد به معنای خداوند است.

چو آن هر سه پیکر بدان دلیری که برد از دو پیکر بهی پیکری

چون آن سه پیکر (اسکندر و دو فرشته‌اش) با آن شکوه نقاشی شدند، زیبایی‌شان خیره‌کننده شد.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکویی و زیبایی است.

ز یونان به دیگر سواد افتاد حدیث سکندر بدو کرد یاد

وقتی این تصویر از یونان به سرزمین‌های دیگر رسید، داستان اسکندر را با آن تصویر بازگو کردند.

نکته ادبی: سواد در قدیم به معنای منطقه و سرزمین بود.

ثنا رفت از ایشان به هرمرز و بوم برآرایش دستکاران روم

مردم سرزمین‌های مختلف، هنر دست هنرمندان رومی را ستایش کردند.

نکته ادبی: دستکاران روم اشاره به هنرمندان و صنعتگران رومی دارد.

عرب چون بدان دیده بگماشتند سکندر دگر صورت انگاشتند

عرب‌ها وقتی به آن تصاویر نگاه کردند، تصور دیگری از اسکندر پیدا کردند.

نکته ادبی: گماشتن به معنای نگاه کردن و توجه کردن است.

گمان بودشان کانچه قرنش دراست نه فرخ فرشته که اسکندر است

آن‌ها گمان کردند که آنچه بر سر اوست، فرشته نیست، بلکه متعلق به خودِ اسکندر است.

نکته ادبی: صورت به معنای شکل و تصویر است.

از این روی در شبهت افتاده اند که صاحب دو قرنش لقب داده اند

به همین دلیل دچار اشتباه شدند و به او لقب «ذوالقرنین» (صاحب دو شاخ) دادند.

نکته ادبی: شبهت به معنای گمان نادرست و شک است.

جز این گفت با من خداوند هوش که بیرون از اندازه بودش دو گوش

علاوه بر این، فردی دانا به من گفت که اسکندر گوش‌هایی بسیار بزرگ‌تر از حد معمول داشت.

نکته ادبی: خداوند هوش کنایه از شخص خردمند است.

بر آن گوش چون تاج انگیخته ز زر داشتی طوقی آویخته

بر روی آن گوش‌های بزرگ، تاجی قرار می‌داد و طوقی زرین آویزان می‌کرد تا گوش‌هایش دیده نشود.

نکته ادبی: انگیختن در اینجا به معنای قرار دادن و برانگیختن است.

ز زر گوش را گنجدان داشتی چو گنجش ز مردم نهان داشتی

او گوش‌هایش را همچون گنجی در زیرِ زر و زیور پنهان می‌کرد و از نگاه مردم دور نگه می‌داشت.

نکته ادبی: گنجدان کنایه از مکان نگهداری گنج است که در اینجا به تاج اشاره دارد.

بجز سرتراشی که بودش غلام سوی گوش او کس نکردی پیام

به جز سلمانی مخصوصش، هیچ‌کس اجازه نداشت به گوش‌های او توجه کند یا حرفی بزند.

نکته ادبی: سرتراش به معنای سلمانی و کسی است که موی سر را کوتاه می‌کند.

مگر کان غلام از جهان درگذشت به دیگر تراشنده محتاج گشت

تا اینکه آن سلمانی از دنیا رفت و اسکندر مجبور شد سلمانی دیگری انتخاب کند.

نکته ادبی: درگذشتن کنایه از فوت کردن است.

تراشنده استادی آمد فراز به پوشیدگی موی او کرد باز

آرایشگر جدیدی آمد و هنگام کار، رازداری موی او را کنار زد و گوش‌هایش را دید.

نکته ادبی: فراز آمدن به معنای پیش آمدن و حاضر شدن است.

چو موی از سر مرزبان باز کرد بدو مرزبان نرمک آواز کرد

وقتی سلمانی موها را از روی گوش اسکندر کنار زد، اسکندر با صدایی آرام و تهدیدآمیز با او صحبت کرد.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا لقب اسکندر است که حاکم مرزهاست.

که گر راز این گوش پیرایه پوش به گوش آورم کاورد کس به گوش

اسکندر گفت: اگر راز این گوش‌های من را که زیر زینت پنهان است به کسی بگویی...

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و آرایش است.

چنانت دهم گوشمال نفس که نا گفتنی را نگوئی به کس

چنان تنبیهی تو را خواهم کرد که دیگر نتوانی چیزی به کسی بگویی.

نکته ادبی: گوشمالی کنایه از تنبیه و گوش کشیدن است.

شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد سخن نی زبان را فراموش کرد

آن مرد رفت و به این راز پایبند ماند، اما این سنگینیِ راز، زبانش را بند آورد و آرامش را از او گرفت.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از پذیرش فرمان و تسلیم شدن است.

نگفت این سخت با کسی در جهان چو کفرش همی داشت در دل نهان

او این راز را به هیچ‌کس نگفت، چرا که مانند کافری که کفرش را در دل پنهان می‌کند، آن را در سینه نگه داشت.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنای رازی ناخوشایند است که سنگینی می‌کند.

ز پوشیدن راز شد روی زرد که پوشیده رازی دل آرد به درد

از شدت پنهان‌کاری، چهره‌اش زرد شد؛ زیرا پنهان کردن راز، دل را رنجور و بیمار می‌کند.

نکته ادبی: دل آوردن به درد کنایه از رنج و اندوه درونی است.

یکی روز پنهان برون شد ز کاخ ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ

یک روز پنهانی از قصر بیرون رفت و از شدت دل‌تنگی به دشتی وسیع پناه برد.

نکته ادبی: بیغوله به معنای مکان دورافتاده و خلوت است.

به بیغوله ای دید چاهی شگرف فکند آن سخن را در آن چاه ژرف

در گوشه‌ای چاهی عمیق دید و راز خود را درون آن چاه ژرف افکند.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق است.

که شاه جهان را درازست گوش چو گفت این سخن دل تهی شد ز جوش

راز این بود: گوش‌های شاه جهان بلند است. وقتی این جمله را به چاه گفت، دلش از آن التهاب رها شد.

نکته ادبی: تهی شدن از جوش کنایه از آرامش یافتن پس از تخلیه روانی است.

سوی خانه آمد به آهستگی نگه داشت مهر زبان بستگی

به خانه بازگشت و همچنان مهر سکوت بر لب زد و به رازداری پایبند ماند.

نکته ادبی: مهر زبان بستگی کنایه از سکوت کردن است.

خنیده چنین شد کزان چاه چست برآهنگ آن ناله نالی برست

اما آوازه این شد که از آن چاه، صدایی و ناله‌ای برآمد.

نکته ادبی: خنیده به معنای آوازه و شهرت است.

ز چه سربرآورد و بالا کشید همان دست دزدی به کالا کشید

آن راز از چاه سر برآورد و بالا گرفت و دستِ تقدیر، آن را از چاه بیرون کشید.

نکته ادبی: کالا کنایه از چیزی است که در چاه افکنده شده (راز).

شبانی بیابانی آمد ز راه نیی دید بر رسته از قعر چاه

چوپانی از آنجا گذشت و نی‌ای دید که از درون چاه روییده بود.

نکته ادبی: بیابانی به معنای صحرانشین و چوپان است.

به رسم شبانان از او پیشه ساخت نخستش بزد زخم و آنگه نواخت

او آن را برید و به رسم چوپانان، با آن نی ساز ساخت؛ ابتدا آن را تراشید و سپس با آن نواخت.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای موسیقی زدن است.

دل خود در اندیشه نگذاشتی به آن نی دل خویش خوش داشتی

او دیگر دغدغه و اندیشه‌ای نداشت و با آن نیِ خوش‌نوا دلش را شاد می‌کرد.

نکته ادبی: خوش داشتن دل کنایه از آرامش و شادمانی است.

برون رفته بد شاه روزی به دشت در آن دشت بر مرد چوپان گذشت

روزی شاه برای شکار به دشت رفت و در آنجا به چوپان رسید.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا باز هم اسکندر است.

نیی دید کز دور می زد شبان شد آن مرز شوریده بر مرزبان

نی‌ای دید که چوپان از دور می‌نواخت و شاه به سوی آن چوپان آشفته‌حال رفت.

نکته ادبی: مرز شوریده به معنای چوپانی است که حالتی آشفته و عاشقانه دارد.

چنان بود در ناله نی به راز که دارد سکندر دو گوش دراز

صدای آن نی به‌گونه‌ای بود که گویی با راز می‌گفت: اسکندر دو گوش دراز دارد.

نکته ادبی: راز در اینجا به معنای فاش شدن حقیقت است.

در آن داوری ساعتی پی فشرد برآهنگ سامان او پی نبرد

شاه مدتی در آن بحث و گفتگو تأمل کرد اما نتوانست منطق و سرنوشتِ آن صدا را درک کند.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای گفتگو و کلنجار است.

شبان را به خود خواند و پرسید راز شبان راز آن نی بدو گفت باز

شاه چوپان را نزد خود خواند و راز را پرسید؛ چوپان حقیقتِ آن نی را برای او فاش کرد.

نکته ادبی: باز گفتن به معنای تعریف کردن و آشکار کردن است.

که این نی ز چاهی برآمد بلند که شیرین ترست از نیستان قند

چوپان گفت که این نی از چاهی روییده که صدای آن از هر نی‌زار دیگری شیرین‌تر است.

نکته ادبی: نیستان قند استعاره از جایگاه شیرین و خوش‌آوا است.

به زخم خودش کردم از زخم پاک نشد زخمه زن تا نشد زخمناک

من آن را با ضربات چاقو تمیز کردم تا برای نواختن آماده شد.

نکته ادبی: زخمه به معنای ضربه زدن با انگشت یا ابزار بر ساز است.

در او جان نه و عشق جان منست بدین بی زبانی زبان منست

او جانی در کالبد ندارد، اما عشقِ او جانِ من است؛ همین موجودِ خاموش، در واقع زبانِ گویایِ من است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) میان «بی‌زبانی» و «زبانِ من بودن» برای نشان دادنِ عمقِ ارتباط قلبی.

شگفت آمد این داستان شاه را بسر برد سوی وطن راه را

این ماجرا برای پادشاه بسیار شگفت‌انگیز بود و او تصمیم گرفت مسیر خود را به سوی وطن در پیش بگیرد.

نکته ادبی: «بسر برد» در اینجا به معنایِ سپری کردنِ راه یا در پیش گرفتنِ مسیر است.

چو بنشست خلوت فرستاد کس تراشنده را سوی خود خواند و بس

هنگامی که شاه در خلوت نشست، کسی را به دنبالِ آن هنرمندِ تراشنده فرستاد تا او را نزد خود بیاورد.

نکته ادبی: «تراشنده» به معنایِ پیکرتراش یا هنرمندی است که شیء را می‌سازد.

بدو گفت کای مرد آهسته رای سخنهای سربسته را سرگشای

شاه به او گفت: ای کسی که رفتاری سنجیده و آرام داری، این سخنانِ مبهم و سربسته را برایم بازگو کن.

نکته ادبی: «سربسته» کنایه از راز و سخنِ رمزآلود است که گشایشِ آن نیاز به توضیح دارد.

که راز مرا با که پرداختی سخن را به گوش که انداختی

به من بگو رازِ مرا به چه کسی گفتی و این سخن را در گوشِ چه کسی زمزمه کردی؟

نکته ادبی: اشاره به کنجکاوی و بیمِ شاه از فاش شدنِ اسرارِ درونی‌اش.

اگر گفتی آزادی از تند میغ وگرنه سرت را برد سیل تیغ

اگر حقیقت را بگویی و به من خیانت نکرده باشی، در امانی؛ وگرنه شمشیرِ من سرت را از تن جدا خواهد کرد.

نکته ادبی: «سیلِ تیغ» استعاره از هجومِ بی‌رحمانه و برنده شمشیر است.

تراشنده کاین داستان را شنید به از راست گفتن جوابی ندید

هنرمندِ تراشنده وقتی این سخنانِ تهدیدآمیزِ شاه را شنید، دریافت که راهی جز راست‌گویی ندارد.

نکته ادبی: «به از راست گفتن» ساختارِ دستوریِ کهن برای مقایسه است.

نخستین به نوک مژه راه رفت دعا کرد و با آن دعا کرده گفت

ابتدا با تواضع و ادب دعا کرد و سپس ماجرا را توضیح داد.

نکته ادبی: «به نوک مژه راه رفتن» کنایه از نهایتِ ادب و خاکساری و کرنش کردن است.

که چون شاه با من چنان کرد عهد که برقع کشم بر عروسان مهد

او گفت: پادشاها! تو با من عهد کردی که رازم را محفوظ بداری، همان‌طور که پرده بر چهره عروس در حجله می‌کشند.

نکته ادبی: «عروسان مهد» تشبیهی برای حفظِ حرمت و پنهان نگاه داشتنِ چیزی ارزشمند.

ازان راز پنهان دلم سفته شد حکایت به چاهی فرو گفته شد

از شدتِ سنگینیِ آن رازِ پنهان، دلم به درد آمد و چاره‌ای ندیدم جز اینکه آن را در چاهی بازگو کنم.

نکته ادبی: «جگر سفته» کنایه از رنج و اندوهِ ناشی از رازداری است.

نگفتم جز این با کس ای نیک رای وگر گفته ام باد خصمم خدای

ای پادشاهِ خردمند! من جز این کاری نکردم و اگر خلافِ این گفته‌ام، خداوند دشمنِ من باشد.

نکته ادبی: «نیک‌رای» لقبِ احترام‌آمیز برای پادشاه که نشان‌دهنده خرد و اندیشه اوست.

چو شه دید راز جگر سفت او درستی طلب کرد بر گفت او

وقتی شاه صداقتِ او را در بیانِ آن دردِ درونی دید، خواست که از صحتِ حرف‌های او مطمئن شود.

نکته ادبی: «راز جگر سفته» ترکیبی زیبا برای اشاره به رازی که از دلِ پردرد بیرون آمده است.

بفرمود کارد رقیبی شگرف نیی ناله پرورد ازان چاه ژرف

دستور داد تا از آن چاه، نی‌ای ساختند؛ نی‌ای که گویی ناله‌هایی از آن چاهِ عمیق با خود داشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های کهن که نی، همزادِ رازهایِ دفن شده است.

چو در پرده نی نفس یافت راه همان راز پوشیده بشنید شاه

وقتی هوا واردِ پرده‌های نی شد، شاه همان رازِ پنهان را از زبانِ نی شنید.

نکته ادبی: «نفس» در اینجا هم به معنای هوا و هم به معنایِ جان‌بخشی به ساز است.

شد آگه که در عرضگاه جهان نهفتیدهٔ کس نماند نهان

شاه دریافت که در عالمِ هستی، هیچ رازی نمی‌تواند تا ابد مخفی و پوشیده باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ عالم که حقیقت همواره مجالِ ظهور می‌یابد.

به نیکی سرآینده را یاد کرد شد آزاد و از تیغش آزاد کرد

شاه، هنرمند را ستود و او را از بندِ اسارت و خطرِ شمشیر آزاد کرد.

نکته ادبی: «آزاد کرد» در دو معنا به کار رفته: رهایی از بند و رهایی از ترسِ مرگ.

چنان دان که از غنچهٔ لعل و در شکوفه کند هر چه آن گشت پر

بدان که هر آنچه به کمال و بلوغ می‌رسد، مانندِ غنچه که شکوفه می‌دهد، ناگزیر باید آشکار شود.

نکته ادبی: «غنچه لعل و دُر» استعاره از ظرفیتِ کاملِ پدیده‌ها برای بروز و ظهور است.

بخاری که در سنگ خارا شود سرانجام کار آشکارا شود

بخار و دودی که در دلِ سنگِ سخت محبوس است نیز سرانجام راهی برای بیرون آمدن و آشکار شدن پیدا می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلی برای نفوذناپذیریِ حقیقت که حتی سنگ هم نمی‌تواند مانعِ بروزش شود.