خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۶ - در ستایش ممدوح

نظامی
شنیدم که بالای این سبز فرش خروسی سپیداست در زیر عرش
چو او برزند طبل خود را دوال خروسان دیگر بکوبند بال
همانا که آن مرغ عرشی منم که هر بامدادی نوائی زنم
برآواز من جمله مرغان شهر برارند بانگ اینت گویای دهر
نظامی ز گنجینه بگشای بند گرفتاری گنجه تا چند چند
برون آر اگر صیدی افکنده ای روان کن اگر گنجی آکنده ای
چنین نزلی ار بخت روزی بود سزاوار گیتی فروزی بود
چو بر سکه شاه بستی زرش همان خطبه خوان باز بر منبرش
شهی که آنچه در دور ایام اوست بر او خطبه و سکه نام اوست
سر سرفرازان و گردنکشان ملک نصرت الدین سلطان نشان
طرف دار موصل به فرزانگی قدر خان شاهان به مردانگی
چو محمود با فرو فرهنگ و شرم چو داود ازو گشته پولاد نرم
به طغرای دولت ز محمودیان به توقیع نسبت ز داودیان
بهاریست هم میوه هم گل براو سراینده قمری و بلبل بر او
نبینی که در بزم چون نوبهار درم ریزد و در نماید نثار
چو در جام ریزد می سالخورد شبیخون برد لعل بر لاجورد
چو شمشیرش آتش برآرد ز آب میانجی کند ابر بر آفتاب
کجا گشت شاهین او صیدگیر ز شاهین گردون بر آرد نفیر
عقابش چو پر برزند بر سپهر شکارش نباشد مگر ماه و مهر
که باشد کسی تا به دوران او کند دزدی سیرت و سان او
سر و روی آن دزد گردد خراب که خود را رسن سازد از ماهتاب
سراب از سر آب نشناختن کشد تشنه را در تک و تاختن
کلیچه گمان بردن از قرص ماه فکندست بسیار کس را به چاه
دهد دیو عکس فرشته ز دور ولیک آن ز ظلمت بود این زنور
درین مهربان شاه ایزد پرست ز مهر و وفا هر چه خواهند هست
نه من مانده ام خیره در کار او که گفت: آفرینی سزاوار او
چرا بیشکین خواند او را سپهر که هست از چنان خسروان بیش مهر
اگر بیشکین بر نویسنده راست بود کی پشین حرف بروی گواست
سزد گر بود نام او کی پشین که هم کی نشانست و هم کی نشین
به احیای او زنده شد ملک دهر گواه من آن کس که او راست بهر
ازان زلزله کاسمان را درید شد آن شهرها در زمین ناپدید
چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت که گرد از گریبان گردون گذشت
زمین گشته چون آسمان بیقرار معلق زن از بازی روزگار
برآمد یکی صدمه از نفخ سور که ماهی شد از کوهه گاو دور
فلک را سلاسل زهم بر گسست زمین را مفاصل بهم در شکست
در اعضای خاک آب را بسته کرد ز بس کوفتن کوه را خسته کرد
رخ یوسفان را برآمود میل در مصریان را براندود نیل
نمانده یکی دیده بر جای خویش جهان در جهان سرمه ز اندازه بیش
زمین را چنان درهم افشرد سخت کز افشردگی کوه شد لخت لخت
نه یک رشته را مهره بر کار ماند نه یک مهره در هیچ دیوار ماند
ز بس گنج که آنروز بر باد رفت شب شنبه را گنجه از یاد رفت
ز چندان زن و مرد و برنا و پیر برون نامد آوازه ای جز نفیر
چو ماند این یکی رشته گوهر بجای دگر ره شد آن رشته گوهر گرای
به اقبال این گوهر گوهری از آن دایره دور شد داوری
به کم مدت آن مرز ویرانه بوم به فر وی آبادتر شد ز روم
در آن رخنه منگر که از پیچ و تاب شد از مملکت دور اکنون خراب
نگر تا بدین شاه گردون سریر دگر باره چون شد عمارت پذیر
گلین بارویش را زبس برگ و ساز به دیوار زرین بدل کرد باز
برآراست ویرانه ای را به گنج به تیماری از مملکت برد رنج
ز هر گنجی انگیخت صد گونه باغ برافروخت بر خامه ای صد چراغ
چو ز آبادی آن ملک را نور داد خرابی ز درگاه او دور باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ابتدا با بیانی عرفانی و استعاری آغاز می‌شود، جایی که شاعر خود را به «خروسی سپید در زیر عرش» تشبیه می‌کند؛ نمادی از جانِ آگاه و الهام‌بخشی که با بانگِ خود، غافلان را بیدار می‌سازد و رسالت هنری خود را در این جهانِ فانی تبیین می‌کند.

در ادامه، فضای شعر به ستایش‌نامه‌ای (مدح) فاخر از امیر «نصرت‌الدین» تغییر می‌یابد. شاعر ضمن ستایش عدل، بخشندگی و شکوهِ این حاکم، به واقعه‌ی هولناک زلزله‌ی گنجه و ویرانی‌های حاصل از آن اشاره کرده و سپس بازسازی و آبادانیِ دوباره‌ی شهر را به همت و تدبیر این حاکم نسبت می‌دهد.

مضمونِ نهایی شعر، پیوند میان هنر، قدرت سیاسی و مسئولیت اجتماعی است. شاعر نشان می‌دهد که چگونه یک حاکمِ فرزانه می‌تواند پس از یک فاجعه‌ی طبیعی، با تکیه بر همت و تدبیر، ویرانه‌ها را به گلستان بدل کند و نام خود را در تاریخ ماندگار سازد.

معنای روان

شنیدم که بالای این سبز فرش خروسی سپیداست در زیر عرش

شنیده‌ام که بر فراز این آسمانِ فیروزه‌ای، موجودی الهی (مانند خروسی سپید) در ساحتِ قربِ الهی وجود دارد.

نکته ادبی: سبز فرش استعاره از آسمان است که به فرشی سبز تشبیه شده.

چو او برزند طبل خود را دوال خروسان دیگر بکوبند بال

هنگامی که او طبلِ خود را به صدا درمی‌آورد، دیگر خروسان (هم‌نوایانِ او) نیز با بال‌افشانی، او را همراهی می‌کنند.

نکته ادبی: دوال در اینجا به معنای پوست یا تسمه است که بخشی از طبل است.

همانا که آن مرغ عرشی منم که هر بامدادی نوائی زنم

بی‌شک آن مرغِ ملکوتی من هستم که هر صبحگاه با کلام و شعرم، آوایی تازه سر می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ پیام‌برگونه و الهام‌یافته شاعر.

برآواز من جمله مرغان شهر برارند بانگ اینت گویای دهر

با شنیدن بانگ من، تمام اهل شهر به شور می‌آیند و تحسین‌کنان می‌گویند: ببین چه سخنورِ بی‌نظیری در روزگار ظهور کرده است.

نکته ادبی: اینت گویای دهر ترکیب تحسینی است.

نظامی ز گنجینه بگشای بند گرفتاری گنجه تا چند چند

ای نظامی، از گنجینه‌ی سخن خود بند بگشا و از این محبوس بودن در گنجه تا کی می‌خواهی به این وضعیت ادامه دهی؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه گنجه که هم به معنای خزانه و هم شهر گنجه است.

برون آر اگر صیدی افکنده ای روان کن اگر گنجی آکنده ای

اگر صیدی در اندیشه داری آن را آشکار کن و اگر گنجینه‌ای از سخن در دل انباشته‌ای، آن را به جریان بینداز و عرضه کن.

نکته ادبی: صید و گنج استعاره از مضامین و مفاهیم شعری است.

چنین نزلی ار بخت روزی بود سزاوار گیتی فروزی بود

اگر اقبال و بخت با تو یار باشد، این هدیه و اثر ارزشمند، شایسته‌ی آن است که جهان را روشن و منور سازد.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه و تحفه‌ای است که برای مهمان می‌آورند.

چو بر سکه شاه بستی زرش همان خطبه خوان باز بر منبرش

هنگامی که سکه‌ی طلا به نام شاه ضرب کردی و خطبه‌ی او را بر منبر خواندی، وظیفه‌ی تو تمام است.

نکته ادبی: اشاره به دو رسمِ کهن برای به رسمیت شناختن پادشاه.

شهی که آنچه در دور ایام اوست بر او خطبه و سکه نام اوست

پادشاهی که در زمانه‌اش، هر چه هست به نام و سکه و خطبه‌ی او منقوش است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرت مطلق و مشروعیت حاکم.

سر سرفرازان و گردنکشان ملک نصرت الدین سلطان نشان

او سرآمدِ بزرگان و گردن‌کشان است، همان کسی که نشانِ سلطنت بر پیشانی دارد و نامش نصرت‌الدین است.

نکته ادبی: سلطان نشان صفتی برای متمایز کردن حاکم با اصالت و قدرت است.

طرف دار موصل به فرزانگی قدر خان شاهان به مردانگی

او که فرمانروای موصل است، با خردمندی و فرزانگی عمل می‌کند و در مردانگی، همچون بزرگِ شاهان است.

نکته ادبی: فرزانگی و مردانگی دو رکن ستایش حاکم است.

چو محمود با فرو فرهنگ و شرم چو داود ازو گشته پولاد نرم

او در فرهنگ و ادب چون سلطان محمود است و در نرم کردنِ سختی‌ها (مثل آهن)، چون حضرت داوود عمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به معجزه داوود که آهن در دستانش نرم می‌شد.

به طغرای دولت ز محمودیان به توقیع نسبت ز داودیان

او از نظرِ بزرگی و دولت، هم‌ترازِ آل‌محمود است و از نظر نسب و اصالت، به دودمان داودی منسوب است.

نکته ادبی: طغرا و توقیع ابزارهای نگارشِ نامه‌های رسمی پادشاهان است.

بهاریست هم میوه هم گل براو سراینده قمری و بلبل بر او

دولت و وجودِ او بهاری است که هم گل دارد و هم میوه؛ پرندگانِ نغمه‌سرا (بلبل و قمری) بر شاخسارِ وجودش در نغمه‌سرایی‌اند.

نکته ادبی: استعاره از خیر و برکت که وجود حاکم برای رعایا دارد.

نبینی که در بزم چون نوبهار درم ریزد و در نماید نثار

نمی‌بینی که در بزمِ او، همچون فصل بهار، سکه‌های طلا و نقره را در میانِ مهمانان می‌بخشد و نثار می‌کند؟

نکته ادبی: درم و در استعاره از زر و سیم.

چو در جام ریزد می سالخورد شبیخون برد لعل بر لاجورد

وقتی در جام، شرابِ کهن می‌ریزد، سرخیِ شراب بر رنگِ آبیِ لاجوردیِ ظرف غلبه می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ رنگی از شراب در جام لاجورد.

چو شمشیرش آتش برآرد ز آب میانجی کند ابر بر آفتاب

شمشیرش چنان برنده و آتش‌بار است که گویی از آب آتش می‌آفریند و حتی خورشید را میانِ ابرها پنهان می‌کند.

نکته ادبی: پارادوکسِ آتش از آب برای نشان دادنِ قدرت شمشیر.

کجا گشت شاهین او صیدگیر ز شاهین گردون بر آرد نفیر

هرگاه شاهینِ صیدگیرِ او به پرواز درآید، حتی شاهینِ آسمان نیز از ترس فریاد می‌زند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ قدرت نظامی حاکم.

عقابش چو پر برزند بر سپهر شکارش نباشد مگر ماه و مهر

عقابِ او چون در آسمان بال بگشاید، شکاری جز خورشید و ماه (اجرام آسمانی) برای خود برنمی‌گزیند.

نکته ادبی: اوجِ مبالغه در وصف قدرت نظامی و شکوهِ حاکم.

که باشد کسی تا به دوران او کند دزدی سیرت و سان او

چه کسی جرأت دارد که در دورانِ حکومت او، دزدی کند یا روشِ ناپسند داشته باشد؟

نکته ادبی: تاکید بر امنیتِ ایجاد شده توسط حاکم.

سر و روی آن دزد گردد خراب که خود را رسن سازد از ماهتاب

سر و روی آن دزد به باد می‌رود که بخواهد از پرتوِ نور ماه برای خود طناب بسازد (فریب بخورد).

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ فریب‌کاری در برابر چشمِ بینای حاکم.

سراب از سر آب نشناختن کشد تشنه را در تک و تاختن

کسی که سراب را از آب تشخیص ندهد، خود را در تلاشی بیهوده و دویدن‌های بی‌حاصل گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای کسانی که حقیقت را با خیال اشتباه می‌گیرند.

کلیچه گمان بردن از قرص ماه فکندست بسیار کس را به چاه

کسی که نانِ گرد (کلیچه) را با قرصِ ماه اشتباه بگیرد، فریب خورده و در چاهِ هلاکت می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای ساده‌لوحی و عواقبِ آن.

دهد دیو عکس فرشته ز دور ولیک آن ز ظلمت بود این زنور

شیطان از دور خود را شبیه فرشته نشان می‌دهد، اما آن از تاریکی است و این از نورِ حقیقت.

نکته ادبی: تضادِ نور و ظلمت برای تمیزِ حق از باطل.

درین مهربان شاه ایزد پرست ز مهر و وفا هر چه خواهند هست

در وجودِ این پادشاهِ مهربان و خداپرست، هر چه از مهر و وفا بخواهید، یافت می‌شود.

نکته ادبی: ایزدپرست صفت اصلی حاکم ذکر شده.

نه من مانده ام خیره در کار او که گفت: آفرینی سزاوار او

نه تنها من، بلکه هر کس کارِ او را دیده، متحیر مانده و گفته است: او شایسته‌ی تحسین و ستایش است.

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای تحیر و تعجب.

چرا بیشکین خواند او را سپهر که هست از چنان خسروان بیش مهر

چرا آسمان او را «بیشکین» نامیده، در حالی که او نسبت به چنین پادشاهانی، بسیار مهرورزتر است؟

نکته ادبی: بازی با کلماتِ بیشکین و مهر.

اگر بیشکین بر نویسنده راست بود کی پشین حرف بروی گواست

اگر نامِ «بیشکین» برای نویسنده درست باشد، پس حرف «کی‌پشین» نیز گواه بر درستیِ آن است.

نکته ادبی: ایهام در اسامی خاص که شاعر سعی دارد با بازی زبانی، لقبِ حاکم را تفسیر کند.

سزد گر بود نام او کی پشین که هم کی نشانست و هم کی نشین

سزاوار است اگر نامش «کی‌پشین» باشد، چرا که هم نشانه‌ی پادشاهی است و هم جایگاهی بلند دارد.

نکته ادبی: کی به معنای پادشاه در متون کهن است.

به احیای او زنده شد ملک دهر گواه من آن کس که او راست بهر

به دلیلِ تلاشِ او برای آبادانی، ملکِ دنیا زنده شد و هر کس بهره‌ای دارد، گواه بر این ادعای من است.

نکته ادبی: احیا به معنای آباد کردنِ دوباره شهر پس از زلزله است.

ازان زلزله کاسمان را درید شد آن شهرها در زمین ناپدید

از آن زلزله‌ی هولناک که آسمان را شکافت، آن شهرها در دلِ زمین ناپدید شدند.

نکته ادبی: اشاره به فاجعه‌ی تاریخی زلزله گنجه.

چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت که گرد از گریبان گردون گذشت

چنان لرزه‌ای به کوه و دشت افتاد که گرد و غبارِ آن تا گریبانِ آسمان نیز بالا رفت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ عمق فاجعه.

زمین گشته چون آسمان بیقرار معلق زن از بازی روزگار

زمین چنان ناآرام و بی‌قرار شد که گویی بازیچه‌ی روزگار شده و معلق مانده است.

نکته ادبی: تشخیصِ زمین به موجودی بی‌قرار.

برآمد یکی صدمه از نفخ سور که ماهی شد از کوهه گاو دور

از شدتِ صدایِ لرزه، گویی صورِ اسرافیل دمیده شد و کوه بر زمین کوبیده شد.

نکته ادبی: اشاره به نفخِ صور (معاد) برای توصیفِ صدای زلزله.

فلک را سلاسل زهم بر گسست زمین را مفاصل بهم در شکست

اتصالاتِ فلک از هم گسست و استخوان‌بندیِ زمین در هم شکست.

نکته ادبی: استعاره از تخریبِ همه‌جانبه ساختارهای جهان.

در اعضای خاک آب را بسته کرد ز بس کوفتن کوه را خسته کرد

زلزله آب را در اعضایِ زمین حبس کرد و از شدتِ ضربات، کوه‌ها را خسته و فرسوده ساخت.

نکته ادبی: تصویرسازی از تغییر شکلِ عوارض طبیعی.

رخ یوسفان را برآمود میل در مصریان را براندود نیل

چهره‌های زیبا (یوسفی) از شدتِ هراس میل به تغییر یافت و رودها (نیل) بر چهره‌های مصریان جاری شد.

نکته ادبی: اشاره به حوادثی که در آن زمان رخ داده است.

نمانده یکی دیده بر جای خویش جهان در جهان سرمه ز اندازه بیش

دیگر چشمی بر جای خود باقی نماند و جهان چنان پر از خاک و غبار شد که گویی سرمه‌ای بیش از حد در چشم‌ها رفته است.

نکته ادبی: تشبیه خاکِ زلزله به سرمه برای چشم.

زمین را چنان درهم افشرد سخت کز افشردگی کوه شد لخت لخت

زمین را چنان سخت در هم فشرد که از شدتِ فشار، کوه‌ها تکه‌تکه شدند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ تخریبِ زلزله.

نه یک رشته را مهره بر کار ماند نه یک مهره در هیچ دیوار ماند

نه مهره‌ای بر رشته باقی ماند و نه آجری در هیچ دیواری، همه چیز در هم ریخت.

نکته ادبی: نمادِ فروپاشیِ کاملِ نظمِ اشیاء.

ز بس گنج که آنروز بر باد رفت شب شنبه را گنجه از یاد رفت

از بس که ثروت و گنج در آن روز بر باد فنا رفت، شهر گنجه از یادها رفت.

نکته ادبی: اشاره به نابودیِ تمامِ دارایی‌های مردم.

ز چندان زن و مرد و برنا و پیر برون نامد آوازه ای جز نفیر

از میانِ آن همه زن و مرد و جوان و پیر، هیچ صدایی جز ناله‌ی و فریاد شنیده نمی‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ وحشت و سوگواری.

چو ماند این یکی رشته گوهر بجای دگر ره شد آن رشته گوهر گرای

چون این رشته‌ی گوهری (زندگی) باقی ماند، دوباره مردم به سمتِ حیات گرایش یافتند.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به زندگی پس از فاجعه.

به اقبال این گوهر گوهری از آن دایره دور شد داوری

به برکتِ اقبالِ این گوهرِ انسانی، آن دشواری‌ها و داوری‌های تلخ از روزگار دور شد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ شاه در پایان بخشیدن به مصائب.

به کم مدت آن مرز ویرانه بوم به فر وی آبادتر شد ز روم

در مدتِ کوتاهی، آن سرزمینِ ویران، به همتِ او از شهر روم نیز آبادتر شد.

نکته ادبی: مقایسه برای نشان دادنِ سرعتِ بازسازی.

در آن رخنه منگر که از پیچ و تاب شد از مملکت دور اکنون خراب

به آن ویرانی که بر اثرِ حوادث و پیچ‌وتابِ روزگار خراب شده بود، نگاه مکن.

نکته ادبی: دعوت به نگاه کردن به آبادانی‌های فعلی به جای گذشته.

نگر تا بدین شاه گردون سریر دگر باره چون شد عمارت پذیر

ببین که چگونه این شاهِ بزرگ، دوباره شهر را به مرحله‌ی آبادانی و شکوه رساند.

نکته ادبی: گردون سریر صفتی برای شاهِ بلندمرتبه.

گلین بارویش را زبس برگ و ساز به دیوار زرین بدل کرد باز

دیوارهای گلیِ شهر را با امکانات و ثروتی که فراهم کرد، به دیوارهایی زرین بدل ساخت.

نکته ادبی: تمثیل از آبادانیِ خیره‌کننده.

برآراست ویرانه ای را به گنج به تیماری از مملکت برد رنج

آن ویرانه را با گنج‌های خود آراست و با دلسوزی، رنجِ آبادانیِ مملکت را بر خود هموار کرد.

نکته ادبی: تیمار به معنای رسیدگی و مراقبت است.

ز هر گنجی انگیخت صد گونه باغ برافروخت بر خامه ای صد چراغ

از هر گنجینه‌ای، صدها باغ پدید آورد و با قلمِ خود، صدها چراغِ دانش و نور برافروخت.

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی فرهنگی و کشاورزی.

چو ز آبادی آن ملک را نور داد خرابی ز درگاه او دور باد

امید است که ویرانی و تباهی همواره از درگاه و قلمرو او دور بماند.

نکته ادبی: «درگاه» در متون کهن علاوه بر معنای لغوی، به معنای قلمرو و جایگاه حاکم است و «باد» فعل دعایی است که برای بیان آرزو به کار رفته است.