خمسه - خردنامه

نظامی

بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان

نظامی
به هر مدتی گردش روزگار ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پیشینه کج رو کند نوائی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری ز پرده برون آورد پیکری
بدان پیکر از راه افسونگری کند مدتی خلق را دلبری
چو پیری در آن پیکر آرد شکست جوان پیکری دیگر آرد بدست
بدینگونه بر نو خطان سخن کند تازه پیرایه های کهن
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند سر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ دگر گوهری سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پیش پیکر شناس همین تازه روئی بس است از قیاس
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس سخن گفتن تازه بودی فسوس
من آن توسنم کز ریاضت گری رسیدم ز تندی به فرمانبری
چه گنج است کان ارمغانیم نیست دریغا جوانی جوانیم نیست
جوان را چو گل نعل برابر شست چو پیری رسد نعل بر آتشست
در آن کوره کایینه روشن کنند چو بشکست از آیینه جوشن کنند
دل هرکرا کو سخن گستر است سروشی سراینده یارگیر است
از این پیشتر کان سخنهای نغز برآوردی اندیشه از خون مغز
سراینده ای داشتم در نهفت که با من سخنهای پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشت مرا نیز گفتن فراموش گشت
نیوشنده ای نیز کان می شنید هم از شقهٔ کار شد ناپدید
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت سخن چون توان در چنین حال گفت
مگر دولت شه کند یاریی درآرد به من تازه گفتاریی
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ هم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه را هم گرفت شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبی از دل تنگ تاریک تر رهی از سر موی باریکتر
در آن شب چگونه توان کرد راه درین ره چگونه توان دید چاه
فلک پاسگه را براندوده نیل سر پاسبان مانده در پای پیل
بر این سبزهٔ آهو انگیخته ز ناف زمین نافه ها ریخته
نه شمعی که باشد ز پروانه دور نه پروانه ای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگ سیه تر ز سودای آن شب به رنگ
به غواصی بحر در ساختن گه اندوختن گاهی انداختن
چو پاسی گذشت از شب دیر باز دو پاس دگر ماند هر یک دراز
شتاب فلک را تک آهسته شد خروسان شب را زبان بسته شد
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ همی بافتم حلهٔ هفت رنگ
مسیحا صفت زین خم لاجورد گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا کاول این پرورش کاربود ولینعمتی در دهش یار بود
عماد خوئی خواجه ارجمند که شد قد قاید بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا کرده پر ز درج سخن بر سخا بسته در
ندیدم کسی در سرای کهن که دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتری بدین مهر بردارد انگشتری
بود مدبری کان جنان را جهان به نیرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته کاری پیاپی غمی نه کس غمگساری نه کس همدمی
ز یک قابله چند زاید سخن چه خرما گشاید ز یک نخل بن
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد شناور درین برکهٔ لاجورد
شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه فتاده درو رخت خورشید و ماه
شبی کز سیاهی بدان پایه بود کزو نور در تهمت سایه بود
من از دولت شه کمندی به دست گرفته بسی آهوی شیر مست
درافکنده طرحی به دریای ژرف به طرح اندرون ماهیان شگرف
رصد بسته بر طالع شهریار سخن کرده با ساعت نیک بار
بدان تا کنم شاه را پیشکش برآمیخته خیل چین با حبش
به منزل رسانده ره انجام را گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت آباد فترت پذیر شده دولت شه مرا دستگیر
گوهر جوی را تیشه بر کان رسید جگر خوردن دل به پایان رسید
چو زرین سراپردهٔ آفتاب به خر پشتهٔ کوه برزد طناب
من شب نیاسوده برخاستم به آسودگی بزمی آراستم
سریری به آیین سلطانیان زدم بر سر کوی روحانیان
بساطی کشیدم به ترتیب نو براو کردم اندیشه را پیش رو
می و نقل و ریحان مرا همنفس زبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تاب مستی گرفت سخن با سخاهم نشستی گرفت
در آمد به غریدن ابر بلند فرو ریخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شیر بود زبانم در آن شغل شمشیر بود
دو جا مرد را بود باید دلیر یکی نزد آتش یکی نزد شیر
مگر آتش و شیر هم گوهرند که از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختری دف زهره و دفتر مشتری
گه از لطف بر ساختم زیوری گه از گنج حکمت گشادم دری
جهانی به گوهر برانباشتم که چون شاه گوهر خری داشتم
دگر باره برکان گشادم کمین برانداختم مغز گنج از زمین
به دعوی دروغی نباید نمود زر و آتش اینک توان آزمود
شرفنامه را تازه کردم نورد سپیداب را ساختم لاجورد
دگر باره این نظم چینی طراز ببین تا کجا می کند ترکتاز
به اول چه کشتم به آخر چه رست شکسته چنین کرد باید درست
بسی سالها شد که گوهر پرست نیاورد از اینگونه گوهر به دست
فروشندهٔ گوهر آمد پدید متاع از فروشنده باید خرید
چه فرمود شه باغی آراستن سمن کشتن و سرو پیراستن
به سرسبزی شاه روشن ضمیر به نیروی فرهنگ فرمان پذیر
یکی سرو پیراستم در چمن که بر یاد او می خورد انجمن
سخن زین نمط هر چه دارد نوی بدین شیوهٔ نو کند پیروی
دلی باید اندیشه را تیز و تند برش بر نیاید ز شمشیر کند
سخن گفتن آسان بر آن کس برد که نظم تهیش از سخن بس بود
کسی کو جواهر برآرد ز سنگ به دشواری آرد سخن را به چنگ
غلط کاری این خیالات نغز برآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمی سرم را پر از دود کرد ز خشگی تنم را نمک سود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریب مرا صابری باد و شه را شکیب
سخن بین کجا بارگه می زند چه می گویم او خود چه ره می زند
ندانم که این جادوئیهای چست چگونه درین بابلی چاه رست
که آموخت این زهره را زیر زند که سازد نواهای هاروت بند
بدین سحر کو آب زردشت برد بسا زند را کاتش زنده مرد
کجا قطره تا در به دریا برد خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد
من آن ابرم این طرف شش طاق را که آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعه خواران من ز من سبز و تشنه به باران من
چو سایه که هنجار دارد ز نور وزو دارد آمیزش خویش دور
ز من گر چه شوریده شد خوابشان هم از فیض جوی منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند قباله نویسان حرف منند
من ادرار این فیض از آن یافتم که روی از دگر چشمه ها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
چو من کردم آیینه را تابناک پذیرندهٔ پاک شد جای پاک
نخواندی که از صقل چینی حصار چگونه ستد رومیان را نگار
چو خواهی که بر گنج یابی کلید نباید عنان از ریاضت کشید
مثل زد در این آنکه فرزانه بود که برناید از هیچ ویرانه دود
بسا خواب کاول بود هولناک نشاط آورد چون شود روز پاک
بسا چیز کو دردل آرد هراس سرانجام از آن کرد باید سپاس
جهان پر شد از دعوی انگیختن برین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموز هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آب نسوزاند آن چرک را آفتاب
چو بر عادت خود درآید خریف هوا دور باشد ز باد لطیف
وبا خیزد از تری آب و ابر که باشد نفس را گذرگه سطبر
بباید یکی آتش افروختن برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاه ندارم جز این یک وثیقت نگاه
خدای از پی بندگیم آفرید بجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگار نپیچد سر از گردش روزگار
بهرچش رسد سازگاری کند فلک برستیزنده خواری کند
ندارد جهان خوی سازندگان نسازد نوا با نوازندگان
چو ابریشمی بسته بیند بساز کند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشم کشی کند دعوی آبی و آتشی
یکی کارگاه بریشم تند یکی کاروان بریشم زند
دو باشد مگس انگبین خانه را فریبنده چون شمع پروانه را
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت به دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبین گر بود به از صد مگس که انگبین خور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتاب چو دراج در ده صلای کباب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام که گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوش گیری بسوزی ز درد و گر بر نجوشی شوی خام و سرد
سپهر اژدهائیست با هفت سر به زخمی کی اندازد از مه سپر
درین طشت غربالی آبگون تو غربال خاکی فلک طشت خون
گر او با تو چون طشت شد آبریز تو با او چو غربال شو خاک بیز
کجا خاکدان باشد و آبگیر ز غربال و طشتی بود ناگزیر
فسونگر خم است این خم نیلگون که صد گونه رنگ آید از وی برون
اگر جادوئی بر خمی شد سوار خمی بین برو جادوان صد هزار
حساب فلک را رها کن ز دست که پستی بلند و بلندیست پست
گهی زیر ماگاه بالای ماست اگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیست که این پرده با کس هماهنگ نیست
چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ نبازد در این چار دیوار تنگ
کسی را که گردن برآرد بلند همش باز در گردن آرد کمند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد بخورد سگان سپاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای شکم چارسو کرده چون چارپای
سرآنگاه بر چار بالش نهیم کزین کنده چاربالش رهیم
رباطی دو در دارد این دیر خاک دری در گریوه دری در مغاک
نیامد کسی زان در اینجا فراز کزین در برونش نکردند باز
فسرده کسی کو درین چاه بست چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کوجان به گرمی سپرد به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت شبی چند جان کند و آنگاه سوخت
کسیرا که کشتی نباشد درست شناور شدن واجب آید نخست
نبینی که ماهی به دریای ژرف نیندیشد از هیچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام یرق داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فن گه آب تو ریزد گهی خون من
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد گه از رق کند رنگ ما گاه زرد
درین ره کسی پرده داند نواخت که هنجار این ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر سر راه دارم کجا راهبر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش که امید بردارم از عمر خویش
دگر باره غفلت سپاه آورد سرم بر سر خوابگاه آورد
خیالی به خوابی به در می برم به افسانه عمری به سر می برم
به این پر کجا بر توانم پرید به پائی چنین در چه دانم رسید
بدین چار سوی مخالف روان نیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کار جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنین تن جوانی کنم به جان کسان زندگانی کنم
همان به که با هر کهن تازه ای نمایم بقدر وی اندازه ای
مگر تارها کردن این بند را نیازارم این همرهی چند را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به هر مدتی گردش روزگار ز طرزی دگر خواهد آموزگار

در هر دوره‌ای، گردش روزگار و طبیعتِ هستی، استادِ جدیدی می‌طلبد و شیوه‌ای تازه برای یادگیری پیش روی انسان می‌گذارد.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا نه به معنای معلم انسانی، بلکه به معنای عاملِ تعلیمِ جبرِ زمانه و تغییراتِ تقدیر است.

سرآهنگ پیشینه کج رو کند نوائی دگر در جهان نو کند

آن نغمه‌پردازِ (گردش روزگار) روش‌های کهن و ناکارآمد را کنار می‌گذارد و در جهان، نوایی تازه و مسیری نو بنیاد می‌کند.

نکته ادبی: سرآهنگ در اینجا به معنای رهبرِ جریان‌ها یا همان گردش روزگار است که پیشینه‌ها را درمی‌نوردد.

به بازی درآید چو بازیگری ز پرده برون آورد پیکری

هستی مانند بازیگری ماهر به صحنه می‌آید و از پشت پرده غیب، پیکری نو (ایده یا صورتی جدید) را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: استعاره پرده به معنای عالم غیب و حجابِ هستی که حقایق از آن به عالم شهود می‌آیند.

بدان پیکر از راه افسونگری کند مدتی خلق را دلبری

آن پیکر تازه، با افسون و سحرِ کلام یا هنر، مدتی طولانی مردم را شیفته و مجذوب خود می‌کند.

نکته ادبی: افسونگری در اینجا استعاره از تواناییِ تأثیرگذاریِ کلام یا هنر در تسخیر دل‌هاست.

چو پیری در آن پیکر آرد شکست جوان پیکری دیگر آرد بدست

زمانی که پیری و فرسودگی، آن پیکر یا سبک قبلی را درهم می‌شکند، زمانه پیکری جوان و تازه به دست می‌آورد.

نکته ادبی: تقابل پیری و جوانی در اینجا نمادِ کهنگیِ سنت‌های ادبی و طلوعِ سبک‌های جدید است.

بدینگونه بر نو خطان سخن کند تازه پیرایه های کهن

بدین‌سان است که گردشِ روزگار بر آن کسانی که سخن‌سنج هستند، پیرایه‌ها و تزییناتِ کهن را جانی تازه می‌بخشد.

نکته ادبی: نو خطان در اینجا می‌تواند کنایه از شاعران یا نویسندگانِ تازه‌کار یا پیروانِ سبک جدید باشد.

زمان تا زمان خامهٔ نخل بند سر نخل دیگر برآرد بلند

همچون باغبانی که نخل‌ها را تربیت می‌کند، زمان نیز پیوسته سرِ نخلِ اندیشه‌ای جدید را برافراشته می‌کند.

نکته ادبی: خامهٔ نخل‌بند استعاره از قلمِ خلاقِ طبیعت یا ذهنِ شاعر است که مدام در حالِ پرورشِ معانی است.

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

هنگامی که جواهری ارزش و درخشش خود را از دست می‌دهد، جواهری دیگر (ایده‌ای نو) از دلِ سنگِ سختی بیرون می‌آید.

نکته ادبی: آب و رنگ در اینجا به معنای طراوت و تازگیِ معانی در آثار ادبی است.

عروس مرا پیش پیکر شناس همین تازه روئی بس است از قیاس

برای شناختِ عروسِ کلامِ من، همین تازگی و طراوتِ چهره (محتوا) در مقایسه با آثارِ پیشینیان کافی است.

نکته ادبی: عروس استعاره از کلام و منظومه شاعر است که در اینجا به دوشیزه‌ای تشبیه شده که جمالش در تازه بودن است.

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس سخن گفتن تازه بودی فسوس

حتی اگر در این نامه و کتاب، سخنی از سرِ تفنن یا بوسه و عشق نرفته باشد، سخن گفتنِ به شیوه تازه، خود ارزشمند است و فسوس (افسوس/بیهودگی) نیست.

نکته ادبی: فسوس در متون کهن به معنای مسخره، هزل یا امری بیهوده است.

من آن توسنم کز ریاضت گری رسیدم ز تندی به فرمانبری

من آن اسبِ سرکشی بودم که در اثر سختی‌ها و ریاضت‌های زندگی، از تندی و چموشی به مقام فرمان‌بری و رام بودن رسیدم.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش است که کنایه از طبعِ ناآرام و بلندپروازِ شاعر در جوانی است.

چه گنج است کان ارمغانیم نیست دریغا جوانی جوانیم نیست

چه گنجی است که من از آن بی‌بهره‌ام؟ افسوس که آن موهبتِ بزرگ یعنی جوانی را دیگر ندارم.

نکته ادبی: این بیت تداعی‌گرِ حسرتِ کلاسیکِ شاعران بر از دست رفتن دورانِ خلاقیتِ پرشور است.

جوان را چو گل نعل برابر شست چو پیری رسد نعل بر آتشست

جوان مانند اسبی است که نعلش تازه و سالم است، اما وقتی پیری می‌رسد، نعل بر آتش است (کنایه از سوختن و فرسودگی).

نکته ادبی: نعل بر آتش بودن کنایه از بی‌تابی، سوختن و رسیدن به دورانِ اوجِ پیری و استیصال است.

در آن کوره کایینه روشن کنند چو بشکست از آیینه جوشن کنند

در آن کوره‌ای که برای شفاف کردنِ آینه (جان) تلاش می‌کنند، وقتی آینه شکست (و نتوانست شفاف بماند)، از آن جوشن و زره می‌سازند (دفاع در برابر ناملایمات).

نکته ادبی: اشاره به تغییر کارکردِ ابزار؛ همان‌طور که آینه شکسته دیگر تصویر نمی‌نماید، انسانِ پیر نیز قدرتِ درکِ جوانی را ندارد و باید به فکرِ محافظت از خود باشد.

دل هرکرا کو سخن گستر است سروشی سراینده یارگیر است

دلِ کسی که در کارِ گسترشِ سخن است، همواره توسط یک سروش (فرشته الهام‌بخش) حمایت و همراهی می‌شود.

نکته ادبی: سروش در ادبیات فارسی نمادِ الهامِ غیبی و پیکِ آسمانی است که به شاعر یاری می‌رساند.

از این پیشتر کان سخنهای نغز برآوردی اندیشه از خون مغز

پیش از این، وقتی اندیشه‌ام از عصاره‌ی جانم، سخن‌های ناب و نغز بیرون می‌کشید،

نکته ادبی: خونِ مغز استعاره از نهایتِ تلاشِ ذهنی و جان‌مایه گذاشتن برای آفرینشِ ادبی است.

سراینده ای داشتم در نهفت که با من سخنهای پوشیده گفت

سراینده‌ای (صدایی درونی) در پنهانِ وجودم داشتم که سخنانِ رازآلود و پوشیده را برایم بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به منبعِ الهامِ درونی که شاعر آن را شخصیتی جداگانه در نهادِ خود می‌بیند.

کنون آن سراینده خاموش گشت مرا نیز گفتن فراموش گشت

اکنون آن صدای درونی خاموش شده و در نتیجه، سخن گفتن و سرودن نیز از یادِ من رفته است.

نکته ادبی: تأکید بر رابطه مستقیمِ میانِ الهامِ غیبی و تواناییِ بیانِ هنری.

نیوشنده ای نیز کان می شنید هم از شقهٔ کار شد ناپدید

شنونده‌ی آگاه و هوشمندی هم که آن سخنان را درک می‌کرد، از دست رفته و ناپدید شده است.

نکته ادبی: شقه به معنای بخش یا جریانی از کار یا روزگار است که در اینجا به فقدانِ مخاطبِ فهیم اشاره دارد.

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت سخن چون توان در چنین حال گفت

وقتی شاه ارسلان از دنیا رفت و در خاک آرمید، در چنین شرایطِ غم‌باری چگونه می‌توان شعر گفت؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده وابستگیِ تاریخیِ ادبیاتِ کهن به حمایتِ پادشاهان و ممدوحان است.

مگر دولت شه کند یاریی درآرد به من تازه گفتاریی

مگر اینکه دولت و حمایتِ شاهِ کنونی یاری کند تا دوباره گفتاری تازه در وجودم جان بگیرد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت، اقبال و حمایتِ حاکم است.

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ هم از تن توان شد هم از روی رنگ

در این مسیرِ دشوار و تنگ، انسان هم از نظر جسمی تحلیل می‌رود و هم رنگ و روی خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: گذرهای تنگ استعاره از بحران‌های زندگی و دورانِ پیری است.

چو طوفان اندیشه را هم گرفت شب آمد در خوابگاهم گرفت

هنگامی که طوفانِ اندیشه وجودم را فرا گرفت، شب در خوابگاهم مرا در برگرفت و به فکر فرو برد.

نکته ادبی: تشبیه افکارِ پریشان به طوفان، نشان‌دهنده‌ی آشفتگیِ ذهنیِ شاعر است.

شبی از دل تنگ تاریک تر رهی از سر موی باریکتر

شبی که از دلِ تنگ و غمزده‌ام تاریک‌تر بود و گذشتن از آن دشوارتر از عبور از یک تار مو بود.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ تیرگیِ شب و غمِ درونی.

در آن شب چگونه توان کرد راه درین ره چگونه توان دید چاه

در آن شبِ سیاه چگونه می‌توان راه پیدا کرد؟ و در چنین مسیری چگونه می‌توان چاهِ عمیق (خطر) را دید؟

نکته ادبی: چاه استعاره از خطراتِ مهلک و لغزشگاه‌های زندگی است.

فلک پاسگه را براندوده نیل سر پاسبان مانده در پای پیل

آسمان (فلک) که نگهبان است، با رنگِ نیلگون پوشیده شده و ستارگان که پاسبانانِ آسمان‌اند، در پایِ پیلِ سیاهیِ شب پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: پیل استعاره از بزرگی و سنگینیِ سیاهیِ شب است که نگهبانانِ ستارگان را مغلوب کرده.

بر این سبزهٔ آهو انگیخته ز ناف زمین نافه ها ریخته

بر روی این زمین که مانند سبزه به نظر می‌رسد، از نافِ زمین نافه (مشک) ریخته شده (تاریکیِ شب همه جا را پوشانده).

نکته ادبی: تشبیه زمینِ تیره در شب به مشک و نافه، تصویری برای نمایشِ غلظتِ سیاهی است.

نه شمعی که باشد ز پروانه دور نه پروانه ای داشت پروای نور

نه شمعی بود که از پروانه دور بماند و نه پروانه‌ای بود که اشتیاقی به نور داشته باشد (همه چیز در سیاهی غرق بود).

نکته ادبی: پارادوکسِ نبودِ نور و پروانه، بیانگرِ سکونِ مطلق و تاریکیِ عمیق است.

من آن شب نشسته سوادی به چنگ سیه تر ز سودای آن شب به رنگ

من آن شب با سیاهی‌ای که در چنگ داشتم نشسته بودم که رنگش از سودای (غمِ) آن شب هم تیره‌تر بود.

نکته ادبی: سودا در قدیم به معنای اندیشه، غم و همچنین رنگِ سیاه است که در اینجا ایهام زیبایی دارد.

به غواصی بحر در ساختن گه اندوختن گاهی انداختن

مشغول غواصی در دریایِ (تخیل و) شعر برای ساختنِ اثری بودم؛ گاهی معانی را گرد می‌آوردم و گاهی چیزهایی را حذف می‌کردم.

نکته ادبی: غواصی در بحرِ شعر، استعاره‌ای کلاسیک برای فرایندِ دشوارِ سرایش و گزینشِ کلمات است.

چو پاسی گذشت از شب دیر باز دو پاس دگر ماند هر یک دراز

وقتی پاسی از شبِ طولانی گذشت، دو پاسِ دیگر باقی مانده بود که هر کدام بسیار طولانی به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: پاس، تقسیماتِ چهارگانه شب در قدیم است که بر طولانی بودنِ شبِ اندوه تأکید دارد.

شتاب فلک را تک آهسته شد خروسان شب را زبان بسته شد

حرکتِ آسمان آرام گرفت و خروس‌های شب (ستارگان یا علائمِ صبح‌خیز) هم ساکت شدند.

نکته ادبی: خروسانِ شب، استعاره از ستارگانِ صبح‌دم یا نشانه‌هایی است که خبر از پایانِ شب می‌دهند.

من از کلهٔ شب در این دیر تنگ همی بافتم حلهٔ هفت رنگ

من در تاریکیِ این شبِ طولانی، مشغول بافتنِ حلّه‌ای (لباسی) هفت‌رنگ (شعرِ متنوع) بودم.

نکته ادبی: حله هفت‌رنگ، کنایه از زیبایی و تنوعِ صنایعِ ادبی در شعرِ شاعر است.

مسیحا صفت زین خم لاجورد گه ازرق برآوردم و گاه زرد

همانند حضرت عیسی، از این خمِ لاجوردِ (آسمانِ) تاریک، گاهی رنگِ آبی و گاهی رنگِ زرد (نور و معنا) بیرون می‌آوردم.

نکته ادبی: مسیحا صفت، اشاره به معجزه مسیح در دمیدنِ روح در کالبدِ بی‌جان دارد که شاعر با خلقِ شعر، آن را بازسازی می‌کند.

مرا کاول این پرورش کاربود ولینعمتی در دهش یار بود

اولین کسی که این پرورشِ کار (هنری) را برای من ممکن ساخت، کسی بود که در بخشش، یاوری دلسوز بود.

نکته ادبی: ولینعمت اشاره به حامیِ مالی و معنویِ شاعر دارد که بی حضورِ او آفرینش میسر نبوده است.

عماد خوئی خواجه ارجمند که شد قد قاید بدو سربلند

عماد خوئی، آن خواجه‌ی ارجمند که به خاطرِ او مقام و جایگاهِ من سرافراز شد.

نکته ادبی: عماد خوئی، نامِ خاصِ ممدوح است که شاعر او را دلیلِ سربلندیِ خود می‌داند.

جهان را ز گنج سخا کرده پر ز درج سخن بر سخا بسته در

او جهان را با گنجینه‌ی بخشندگی‌اش پر کرد و درِ گنجینه‌ی سخن را بر روی سخاوت بست (هیچ‌کس مانند او سخاوتمند نیست).

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری در بستنِ درِ گنجینه، بیانگرِ انحصارِ صفتِ سخاوت در وجودِ اوست.

ندیدم کسی در سرای کهن که دارد جز او هم سخا هم سخن

در این دنیا، کسی را ندیدم که همزمان هم اهلِ بخشش باشد و هم اهلِ سخنِ سنجیده (بلاغت).

نکته ادبی: اشاره به جامعیتِ ممدوح در هنر و مروت.

عطارد که بیند در او مشتری بدین مهر بردارد انگشتری

سیاره‌ی عطارد که مظهرِ نوشتن است، اگر مشتری (بختِ بلند) را در او ببیند، انگشتریِ افتخار را به او می‌دهد.

نکته ادبی: عطارد و مشتری در نجومِ کهن نمادِ نویسندگی و بختِ بلند هستند که در اینجا برای مدح استفاده شده‌اند.

بود مدبری کان جنان را جهان به نیرنگ خود دارد از من نهان

او مدیر و مدبری بود که جهانِ آن جنان (بهشت/دنیا) را با نیرنگ و ترفندهایش از چشمِ من پنهان داشت.

نکته ادبی: نیرنگ در اینجا به معنای تدبیر و هنر است، نه فریب.

فرو بسته کاری پیاپی غمی نه کس غمگساری نه کس همدمی

کارهایم پی‌درپی با غم گره خورده بود و نه غمگساری داشتم و نه همدمی.

نکته ادبی: اشاره به انزوایِ شاعر در زمانِ فقدانِ حامی.

ز یک قابله چند زاید سخن چه خرما گشاید ز یک نخل بن

از یک قابله (ریشه) چقدر سخن می‌تواند متولد شود؟ مگر از یک درختِ نخل چه مقدار خرما می‌توان برداشت کرد؟

نکته ادبی: تشبیه سخن به میوه و نخل، نشان‌دهنده‌ی محدودیتِ توانِ بیانیِ یک انسان در برابرِ ابدیتِ سخن است.

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد شناور درین برکهٔ لاجورد

من آن شب را بدون خواب و خوراک گذراندم و در این برکه‌ی لاجوردیِ (شب) شناور بودم.

نکته ادبی: برکه‌ی لاجورد استعاره از آسمانِ شب است.

شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه فتاده درو رخت خورشید و ماه

شبی که چون چاهی عمیق بود و خورشید و ماه (نمادهای روشنی) در آن سقوط کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به تاریکیِ مطلق که حتی نورِ ماه و خورشید هم در آن گم شده است.

شبی کز سیاهی بدان پایه بود کزو نور در تهمت سایه بود

شبی که سیاهی‌اش به حدی بود که نور، در برابرِ سایه متهم (و ناتوان) به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تعبیرِ بدیعِ اتهامِ نور در برابرِ سایه برای نمایشِ غلبه‌ی مطلقِ تاریکی.

من از دولت شه کمندی به دست گرفته بسی آهوی شیر مست

من با کمکِ حمایت‌های آن پادشاه، کمندی (وسیله‌ای) در دست داشتم که با آن آهوانِ شیرمست (ایده‌های دشوار) را شکار می‌کردم.

نکته ادبی: آهوی شیرمست استعاره از معانیِ بلند و استعاراتِ دشوارِ ادبی است.

درافکنده طرحی به دریای ژرف به طرح اندرون ماهیان شگرف

طرحی را به دریایِ عمیق (ذهن) انداختم که در آن، ماهی‌های شگرفی (ایده‌های نایاب) وجود داشت.

نکته ادبی: ماهیان شگرف استعاره از مضامینِ بکرِ شعری است.

رصد بسته بر طالع شهریار سخن کرده با ساعت نیک بار

ساعتِ سعد (نیک) را برای شاه رصد کردم و با آن ساعتِ نیک‌سرانجام، سخن گفتم.

نکته ادبی: اشاره به اعتقادِ قدما به انتخابِ زمانِ مناسب برای کارهای بزرگ (نجوم).

بدان تا کنم شاه را پیشکش برآمیخته خیل چین با حبش

برای اینکه آن را به شاه پیشکش کنم، سپاهیانِ چین (زیبایی) را با حبش (سیاهی/ابهت) درآمیختم.

نکته ادبی: ترکیبِ چین و حبش برای نشان دادنِ آمیختگیِ زیبایی و شکوه در اثرِ هنری.

به منزل رسانده ره انجام را گرو برده هم صبح و هم شام را

ره‌انجام (هدف) را به سرانجام رساندم و هم صبح و هم شام (تمامِ زمان) را برای خود تسخیر کردم.

نکته ادبی: گرو بردن کنایه از پیروزی و موفقیت در کامل کردنِ اثر است.

در آن وحشت آباد فترت پذیر شده دولت شه مرا دستگیر

در آن دورانِ پر از هراس و بلاتکلیفی، لطف و عنایتِ پادشاه یاری‌رسانِ من شد.

نکته ادبی: فترت‌پذیر: به معنای دورانِ سستی و وقفه و بی‌ثباتی است.

گوهر جوی را تیشه بر کان رسید جگر خوردن دل به پایان رسید

نوبت به استخراجِ گوهر از معدنِ اندیشه رسید و رنج‌های مداومِ دل به پایانِ خود نزدیک شد.

نکته ادبی: تلمیح به سختیِ استخراجِ معدن که استعاره از دشواریِ سرودنِ شعر ناب است.

چو زرین سراپردهٔ آفتاب به خر پشتهٔ کوه برزد طناب

هنگامی که خورشیدِ تابان همچون سراپرده‌ای زرین بر فرازِ کوهستان طلوع کرد.

نکته ادبی: سراپرده‌ی آفتاب: کنایه از لحظه‌ی طلوعِ خورشید با شکوه و جلال.

من شب نیاسوده برخاستم به آسودگی بزمی آراستم

من تمامِ شب را بیدار ماندم و برخاستم تا با آرامش، بزمی از کلام و اندیشه برپا کنم.

نکته ادبی: نیاسودن در شب، نشان از مجاهدتِ شاعر برای خلقِ اثر است.

سریری به آیین سلطانیان زدم بر سر کوی روحانیان

جایگاهی درخورِ بزرگان و پادشاهان، در میانِ اهلِ معنا و روحانیون برای خود بنا کردم.

نکته ادبی: سریر: تختِ پادشاهی که اینجا به معنای جایگاهِ برترِ شاعر در هنر است.

بساطی کشیدم به ترتیب نو براو کردم اندیشه را پیش رو

بساطی تازه و بدیع گستردم و اندیشه‌ام را در پیشگاهِ آن حاضر کردم.

نکته ادبی: ترتیبِ نو: کنایه از سبکِ جدید و نویِ شاعر در سرایش.

می و نقل و ریحان مرا همنفس زبان و ضمیر و سخن بود و بس

شراب و نقل و ریحانِ من، همدمی جز زبان و قلب و سخنِ من نبود.

نکته ادبی: ریحان: در اینجا استعاره از طراوتِ کلام است.

سرم چون ز می تاب مستی گرفت سخن با سخاهم نشستی گرفت

وقتی از مستیِ سخن سرم گرم شد، کلام با هم‌نشینانم به گفت‌وشنود نشست.

نکته ادبی: سخا: به معنای سخن‌گویِ توانا و حاضر‌جواب.

در آمد به غریدن ابر بلند فرو ریخت گوهر به گوهرپسند

ابرهایِ باران‌زا به خروش درآمدند و بارانی که همچون گوهر بود، بر زمینِ آماده‌ برای پذیرشِ آن، فرو ریخت.

نکته ادبی: گوهرپسند: زمینی که شایستگیِ پذیرشِ باران (کلام) را دارد.

دلم آتش و طالعم شیر بود زبانم در آن شغل شمشیر بود

دلم پر از آتشِ عشق و طالعم بلند بود و زبانم در این مسیرِ سخت، مانندِ شمشیری بُرنده عمل می‌کرد.

نکته ادبی: طالع شیر: کنایه از بختِ بلند و شجاعانه.

دو جا مرد را بود باید دلیر یکی نزد آتش یکی نزد شیر

انسان باید در دو جا دلی نترس و شجاع داشته باشد؛ یکی در برابرِ آتش و دیگری در برابرِ شیر.

نکته ادبی: حکمتی اخلاقی درباره‌ی شجاعت در مواجهه با خطر.

مگر آتش و شیر هم گوهرند که از دام و دد هر چه باشد خورند

مگر آتش و شیر هم از یک گوهرند که هر چه در برابرشان باشد، از درنده و وحشی، از بین می‌برند و می‌خورند؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری درباره‌ی قدرتِ ویرانگرِ آتش و شیر.

چو بر دست من داد نیک اختری دف زهره و دفتر مشتری

وقتی اقبالِ بلند، دفِ زهره (موسیقی) و دفترِ مشتری (دانش) را به دستم داد.

نکته ادبی: زهره و مشتری: تلمیح به سیاراتی که نمادِ هنر و حکمت هستند.

گه از لطف بر ساختم زیوری گه از گنج حکمت گشادم دری

گاهی با لطافت، آرایه‌ای زیبا ساختم و گاهی گنجینه‌ی حکمت را گشودم.

نکته ادبی: استعاره از تنوعِ سبکِ شاعر در تغزل و حکمت.

جهانی به گوهر برانباشتم که چون شاه گوهر خری داشتم

گنجینه‌ای از جواهراتِ سخن فراهم کردم، چرا که پادشاهی داشتم که خریدارِ این گوهرها بود.

نکته ادبی: شاهِ گوهر‌خری: کنایه از حامیِ هنر‌شناس.

دگر باره برکان گشادم کمین برانداختم مغز گنج از زمین

دوباره برای استخراجِ گنجینه‌ی سخن، کمین کردم و مغزِ گنج را از دلِ زمین (خاکِ کلمات) بیرون کشیدم.

نکته ادبی: استعاره از دوباره‌نویسی یا عمیق‌تر شدن در سرایش.

به دعوی دروغی نباید نمود زر و آتش اینک توان آزمود

نباید به ادعایِ دروغین بسنده کرد؛ زر را باید در آتش آزمایش کرد (و سخن را در بوته‌ی نقد).

نکته ادبی: اشاره به روشِ محک زدنِ طلا که تمثیلی برای نقدِ شعر است.

شرفنامه را تازه کردم نورد سپیداب را ساختم لاجورد

شرف‌نامه (نامِ اثر) را دوباره نوسازی کردم و نوشته‌هایِ ساده‌ام را به لاجوردی گران‌بها تبدیل نمودم.

نکته ادبی: نورد کردن: کنایه از اصلاح و بازبینیِ اثر.

دگر باره این نظم چینی طراز ببین تا کجا می کند ترکتاز

ببین که این شعرِ چینی‌طراز (ظریف و نفیس) چگونه در جهان تاخت و تاز می‌کند.

نکته ادبی: چینی‌طراز: صفتِ چیزی که بسیار زیبا، دقیق و هنرمندانه است.

به اول چه کشتم به آخر چه رست شکسته چنین کرد باید درست

ببین که در ابتدا چه کاشتم و در پایان چه برداشت کردم؛ شکستگی و نقص را این‌گونه باید به کمال و درستی تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به اصلاحِ عیوبِ شعر.

بسی سالها شد که گوهر پرست نیاورد از اینگونه گوهر به دست

سال‌های بسیاری گذشته است و هیچ گوهر‌شناسی نتوانسته گوهری (شعری) به این ارزشمندی به دست آورد.

نکته ادبی: فخرفروشیِ هنرمندانه به غنایِ کلامِ خود.

فروشندهٔ گوهر آمد پدید متاع از فروشنده باید خرید

فروشنده‌ی اصلیِ این گوهر (شاعر) پدیدار شد؛ پس کالایِ ناب را باید از این فروشنده خرید.

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ ذاتیِ کلامِ شاعر.

چه فرمود شه باغی آراستن سمن کشتن و سرو پیراستن

وقتی پادشاه دستور داد که باغی بیارایم، گل‌های سمن کاشتم و سرو را پیرایش کردم.

نکته ادبی: تمثیلِ باغ‌بانی برای سرودنِ شعر.

به سرسبزی شاه روشن ضمیر به نیروی فرهنگ فرمان پذیر

با تکیه بر ذهنِ روشنِ پادشاه و به کمکِ فرهنگ و دانش، فرمانش را اجرا کردم.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ حمایتِ پادشاه در شکوفاییِ شعر.

یکی سرو پیراستم در چمن که بر یاد او می خورد انجمن

سروِ بلندی در چمنزارِ سخن کاشتم که نامِ او (پادشاه) باعثِ گردهماییِ انجمن‌ها می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از سرودنِ منظومه‌ای در مدحِ پادشاه.

سخن زین نمط هر چه دارد نوی بدین شیوهٔ نو کند پیروی

سخنی که نوآوری دارد، باید از این شیوه‌ی تازه پیروی کند.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و سبکِ خاصِ شاعر.

دلی باید اندیشه را تیز و تند برش بر نیاید ز شمشیر کند

برای درکِ این اندیشه‌ها، دلی تیز و هوشمند لازم است؛ این معانی با ذهن‌هایِ کند و بی‌فروغ درک نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ هوشِ مخاطب برای درکِ کلامِ عمیق.

سخن گفتن آسان بر آن کس برد که نظم تهیش از سخن بس بود

سخن گفتن برای کسی که در ذهنش چیزی ندارد، دشوار است، اما برای آن که کلامش پربار است، ساده است.

نکته ادبی: نکته‌ای درباره‌ی زایشِ کلام از ذهنِ پُر.

کسی کو جواهر برآرد ز سنگ به دشواری آرد سخن را به چنگ

کسی که جواهر را از دلِ سنگِ سخت استخراج می‌کند، می‌داند که به دست آوردنِ سخنِ ناب چه رنجی دارد.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به معدن‌چیِ جواهر.

غلط کاری این خیالات نغز برآورد جوش دلم را به مغز

غلط‌کاری و پیچیدگیِ این خیالاتِ زیبا، خونِ دلم را به جوش آورده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی درگیریِ عمیقِ ذهنیِ شاعر حینِ خلقِ اثر.

ز گرمی سرم را پر از دود کرد ز خشگی تنم را نمک سود کرد

این گرمایِ فکر، سرم را پر از دود (سودا) کرد و خشکیِ کار، تنم را ضعیف و رنجور نمود.

نکته ادبی: اشاره به رنجِ طاقت‌فرسایِ شاعری.

به ترتیب این بکر شوهر فریب مرا صابری باد و شه را شکیب

برای نظم دادن به این اثر که همچون عروسی زیبا دلبری می‌کند، من به صبوری نیاز دارم و شاه به شکیبایی.

نکته ادبی: بکرِ شوهر‌فریب: استعاره از شعرِ تازه و جذاب.

سخن بین کجا بارگه می زند چه می گویم او خود چه ره می زند

بنگر که این سخن کجا جایگاهی برای خود می‌سازد؛ ببین چه می‌گویم و او چه شیوه‌ای در پیش گرفته است.

نکته ادبی: تأکید بر عمق و غنایِ کلام.

ندانم که این جادوئیهای چست چگونه درین بابلی چاه رست

نمی‌دانم این جادوهایِ زیرکانه چگونه در این چاهِ بابلی (استعاره از ذهنِ شاعر یا جهان) پدیدار شدند.

نکته ادبی: تلمیح به چاهِ بابل که جایگاهِ جادو و سحر است.

که آموخت این زهره را زیر زند که سازد نواهای هاروت بند

چه کسی به زهره (نمادِ زیبایی) آموخت که این‌گونه زیر و بم بزند و نواهایِ هاروت (جادوگرِ اساطیری) را بسازد؟

نکته ادبی: تلمیح به هاروت و ماروت، فرشتگانی که جادو می‌دانستند.

بدین سحر کو آب زردشت برد بسا زند را کاتش زنده مرد

این جادو آن‌چنان قدرتمند است که آبِ زرتشت را به آتش تبدیل کرد و زنده را میراند.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌های کهنِ ایران در بابِ جادو و آتش.

کجا قطره تا در به دریا برد خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد

چگونه قطره‌ای ناچیز می‌تواند به دریا برسد؟ مگر آنکه خرد داشته باشد و از این بصره‌ی خرما (سرزمینِ پربرکتِ کلام)، توشه‌ای برگیرد.

نکته ادبی: استعاره از رسیدنِ کلامِ کوچک به عظمتِ دریا.

من آن ابرم این طرف شش طاق را که آب از جگر بخشم آفاق را

من آن ابرِ باران‌زایم که در این جهانِ شش‌جهت، از جگرِ خویش به آفاق، حیات و آب می‌بخشم.

نکته ادبی: خودستاییِ هنری: شاعر خود را بخشنده‌ی حیاتِ معنوی می‌داند.

همه چون گیا جرعه خواران من ز من سبز و تشنه به باران من

همه در این جهان همچون گیاهانی تشنه، جرعه‌نوشِ بارانِ کلامِ من هستند و به واسطه‌ی من سبز می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه مردم به گیاهانِ نیازمند به بارانِ معرفتِ شاعر.

چو سایه که هنجار دارد ز نور وزو دارد آمیزش خویش دور

مانندِ سایه که نظم و هنجارِ خود را از نور می‌گیرد و خودش را از نور جدا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ای فلسفی در بابِ رابطه‌ی هنرمند و الهام.

ز من گر چه شوریده شد خوابشان هم از فیض جوی منست آبشان

اگرچه آرامشِ خوابِ آنان را با کلامم برهم زدم، اما تمامِ طراوتشان از فیضِ کلامِ من است.

نکته ادبی: کنایه از تأثیرگذاریِ عمیق و بیدارگرِ شعر.

همه صرف خواران صرف منند قباله نویسان حرف منند

همه‌ی نویسندگان و شاعران مصرف‌کننده‌ی سخنِ من هستند و مفاهیمِ خود را از حرف‌هایِ من می‌گیرند.

نکته ادبی: ادعایِ مرجعیتِ ادبی در عصرِ خود.

من ادرار این فیض از آن یافتم که روی از دگر چشمه ها تافتم

من این فیض و برکت را از آن‌جا یافتم که رو از چشمه‌هایِ دیگر (دیگران) برگرداندم و به سرچشمه‌ی اصلی (دل) رو کردم.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ اصالت و خلاقیتِ شخصی.

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

در خلوت، زنگار را از آیینه‌ی جانم زدودم تا بتواند رنگِ یاقوت (زیباییِ حق) را بپذیرد.

نکته ادبی: تمثیلِ عارفانه از صیقل دادنِ روح برای پذیرشِ حقیقت.

چو من کردم آیینه را تابناک پذیرندهٔ پاک شد جای پاک

وقتی آیینه‌ی جانم را صیقلی و روشن کردم، شایستگیِ پذیرشِ انوارِ پاک را یافت.

نکته ادبی: ادامه‌ی تمثیلِ آینه.

نخواندی که از صقل چینی حصار چگونه ستد رومیان را نگار

نشنیده‌ای که چگونه در دژِ چینیان، هنرمندان با صیقل دادنِ دیوار، تصویرِ رومیان را بر آن نقش کردند؟

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ رقابتِ هنریِ نقاشانِ چین و روم.

چو خواهی که بر گنج یابی کلید نباید عنان از ریاضت کشید

اگر می‌خواهی کلیدِ گنجینه‌ی معرفت را به دست آوری، نباید از ریاضت و سختی کشیدن دست بکشی.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تلاش و ریاضت در رسیدن به حکمت.

مثل زد در این آنکه فرزانه بود که برناید از هیچ ویرانه دود

فرزانه‌ای مثل زد که از هیچ ویرانه‌ای، دودی برنمی‌خیزد (پس هر اثرِ ماندگاری، نشانه‌ای از زنده بودنِ صاحبِ آن است).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در بابِ نشانه‌هایِ حیات.

بسا خواب کاول بود هولناک نشاط آورد چون شود روز پاک

بسیار خواب‌های هولناکی که در آغاز دیده‌ایم، وقتی روز روشن شد، تبدیل به شادی و آرامش شدند.

نکته ادبی: امید به پایانِ خوشِ رنج‌ها.

بسا چیز کو دردل آرد هراس سرانجام از آن کرد باید سپاس

بسیاری از چیزها که در دل هراس می‌افکنند، اگر عاقبتشان را بنگری، مایه‌ی سپاس و شکر هستند.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی درباره‌ی حسنِ عاقبت.

جهان پر شد از دعوی انگیختن برین نطع ترسم ز خون ریختن

دنیا پر از ادعاهای پوچ و درگیری شده است؛ می‌ترسم در این صفحه شطرنجِ روزگار، خون‌های بسیاری ریخته شود.

نکته ادبی: نطع: صفحه شطرنج یا سفره‌ای چرمی که در قدیم برای اعدام یا بازی استفاده می‌شد.

چو باران فراوان بود در تموز هوا سرد گردد چو بردالعجوز

اگر در فصل تابستان (تموز) باران ببارد، هوا سرد می‌شود، درست مانند سرمای مشهورِ «بردالعجوز» که در پایان زمستان رخ می‌دهد.

نکته ادبی: بردالعجوز: اصطلاحی در تقویم‌های قدیم برای روزهای سرد و ناگهانی در پایان زمستان.

چو باران هوا تر نماید ز آب نسوزاند آن چرک را آفتاب

وقتی باران هوا را مرطوب کند، آفتاب قدرت کافی برای خشک کردن آلودگی‌ها و بیماری‌ها را نخواهد داشت.

نکته ادبی: چرک در اینجا استعاره از بیماری و آلودگی‌های محیطی است.

چو بر عادت خود درآید خریف هوا دور باشد ز باد لطیف

هنگامی که فصل پاییز طبق عادتِ همیشگی‌اش فرا می‌رسد، بادِ ملایم و مطبوع از هوا رخت می‌بندد.

نکته ادبی: خریف: به معنای فصل پاییز که معمولاً با وزش بادهای تند همراه است.

وبا خیزد از تری آب و ابر که باشد نفس را گذرگه سطبر

از رطوبتِ باران و ابر، بیماری و وبا برمی‌خیزد، چرا که این رطوبت مسیر تنفس انسان را می‌بندد و راه نفس را سنگین می‌کند.

نکته ادبی: سطبر: به معنای کلفت، سنگین و مانع‌تراش.

بباید یکی آتش افروختن برو صندل و عود و گل سوختن

باید آتشی روشن کرد و بر آن مواد خوشبویی مانند صندل و عود و گل ریخت تا هوا ضدعفونی شود.

نکته ادبی: اشاره به آداب قدیم برای دفع بیماری‌های واگیر با دود کردن مواد معطر.

من آن عود سوزم که در بزم شاه ندارم جز این یک وثیقت نگاه

من همچون آن چوبِ عود هستم که در بزمِ شاه می‌سوزد؛ تنها تکیه‌گاه و دلخوشی من همین خدمت و سوختن برای اوست.

نکته ادبی: وثیقت: استوارترین تکیه‌گاه یا پیمانِ محکم.

خدای از پی بندگیم آفرید بجز بندگی ناید از من پدید

خداوند مرا تنها برای بندگی آفرید؛ بنابراین از وجود من جز کارِ بندگی و اطاعت چیزی سر نمی‌زند.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیر و غایتِ خلقت انسان در نگاه عرفانی.

به نیک و به بد مرد آموزگار نپیچد سر از گردش روزگار

انسانِ دانا و آزموده، در برابر نیکی و بدی‌های دنیا تسلیم است و در برابر چرخش روزگار سرکشی نمی‌کند.

نکته ادبی: مرد آموزگار: انسانِ تجربه‌آموخته و خردمند.

بهرچش رسد سازگاری کند فلک برستیزنده خواری کند

انسانِ دانا با هر چه برایش پیش بیاید، سازگاری می‌کند؛ چرا که فلک با کسانی که در برابرش می‌ستیزند، با خواری رفتار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از جبر روزگار که سرکشان را به زمین می‌زند.

ندارد جهان خوی سازندگان نسازد نوا با نوازندگان

دنیا با هیچ نوازنده‌ای همراه نمی‌شود و سازش با کسی کوک نیست (عالمِ ناپایدار هم‌نوا نمی‌شود).

نکته ادبی: ایهام در واژگان «ساز» و «نوازنده» که به موسیقی و هم‌سویی اشاره دارد.

چو ابریشمی بسته بیند بساز کند دست خود بر بریدن دراز

وقتی روزگار ببیند که چیزی آماده و مهیاست، بلافاصله دست به کار می‌شود تا آن را نابود کند یا از بین ببرد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): فلک مانند موجودی حسود ترسیم شده است.

دو کرم است کان در بریشم کشی کند دعوی آبی و آتشی

دو کرم هستند که وقتی در پیله ابریشم می‌تنی، یکی ادعای آتش دارد و دیگری ادعای آب (تضاد در ذات وجودی).

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی‌های درونی که منشأ درگیری هستند.

یکی کارگاه بریشم تند یکی کاروان بریشم زند

یکی کارگاهی است که ابریشم می‌بافد و دیگری کاروانی است که همان ابریشم را به غارت می‌برد.

نکته ادبی: تضاد میان آفرینش و ویرانی.

دو باشد مگس انگبین خانه را فریبنده چون شمع پروانه را

برای خانه وجود، دو مگس (وسوسه) وجود دارد که مانند شمع، پروانه (جانِ انسان) را به خود جذب و فریب می‌دهند.

نکته ادبی: تمثیل پروانه و شمع برای بیان فریب‌خوردگی.

کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت به دزدی خورد دیگری در نهفت

یک مگس به دنبال قوت و آرامش خود است، اما دیگری در پنهانی به دزدی و فساد مشغول است.

نکته ادبی: تمثیل تضادِ رفتارِ نیک و بد.

یکی زان مگس که انگبین گر بود به از صد مگس که انگبین خور بود

یک زنبور که عسل می‌سازد، بسیار بهتر از صد مگسی است که تنها به فکر خوردنِ عسلِ دیگران هستند.

نکته ادبی: تفاوت میان تولیدکننده و مصرف‌کننده (انگل) در زندگی اجتماعی.

از آن پیش کارد شبیخون شتاب چو دراج در ده صلای کباب

پیش از آنکه بلا و مصیبتِ ناگهانی فرا برسد، همچون کبکی که با صدای خود، شکارچی را به سوی خویش می‌کشد، طعمه را صدا می‌زند.

نکته ادبی: تمثیل دراج: پرنده‌ای که صدای خاصی دارد و صیاد را به لانه خود راهنمایی می‌کند.

ز حرصی چه باید طلب کرد کام که گه سوخته داردت گاه خام

از روی حرص و آز چه چیزی می‌خواهی به دست آوری؟ این حرص تو را یا می‌سوزاند (افراط) یا خام نگه می‌دارد (تفریط).

نکته ادبی: مفهوم حد وسط و تعادل.

اگر جوش گیری بسوزی ز درد و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

اگر در کارها بیش از حد بجوشی، از درد می‌سوزی و اگر نجوشی، خام و بی‌خاصیت می‌مانی.

نکته ادبی: تمثیل پختن غذا برای کمالِ روح و تجربه.

سپهر اژدهائیست با هفت سر به زخمی کی اندازد از مه سپر

آسمانِ گردنده، اژدهایی هفت‌سر است که با یک ضربه، سپرِ دفاعی انسان را از میان برمی‌دارد.

نکته ادبی: هفت‌سر: اشاره به هفت سیاره در نجوم قدیم که بر سرنوشت اثرگذار بودند.

درین طشت غربالی آبگون تو غربال خاکی فلک طشت خون

در این دنیا که همچون طشتی پر از آب است، تو غربالی هستی که خاک را می‌پالاید؛ فلک طشتی از خون است.

نکته ادبی: تمثیل‌های تقابلی برای ترسیم سختی‌های دنیا.

گر او با تو چون طشت شد آبریز تو با او چو غربال شو خاک بیز

اگر آسمان مانند طشتی آب بر سرت می‌ریزد، تو باید مانند غربالی خاک را از آن جدا کنی (مقاومت و پالایش).

نکته ادبی: استعاره از پذیرش رنج و تلاش برای کسب خرد.

کجا خاکدان باشد و آبگیر ز غربال و طشتی بود ناگزیر

جایی که آب و خاک در هم آمیخته‌اند، وجود غربال و طشت (اسبابِ جداسازی) اجتناب‌ناپذیر است.

نکته ادبی: اشاره به عالم عناصر چهارگانه.

فسونگر خم است این خم نیلگون که صد گونه رنگ آید از وی برون

این آسمانِ نیلگون، خمِ رنگرزیِ جادوگری است که صدها رنگ (رخداد) از آن بیرون می‌آید.

نکته ادبی: خمِ نیلگون: آسمان که به رنگ‌های مختلف درمی‌آید.

اگر جادوئی بر خمی شد سوار خمی بین برو جادوان صد هزار

اگر جادوگری بر این خم سوار شود، می‌بینی که صدها جادوگر از آن خارج می‌شوند (تکثیر فریب).

نکته ادبی: استعاره از فریب‌های تودرتوی روزگار.

حساب فلک را رها کن ز دست که پستی بلند و بلندیست پست

محاسبات و منطقِ فلک را رها کن؛ چرا که اینجا پستی، بلندی است و بلندی، پستی.

نکته ادبی: اشاره به نسبی‌گرایی و دگرگونی احوال.

گهی زیر ماگاه بالای ماست اگر زیر و بالاش خوانی رواست

گاهی آنچه در پایین است، در بالای ما قرار می‌گیرد؛ پس اگر جای زیر و بالا را عوض کنی، بی‌راه نگفته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری مقام‌ها و جایگاه‌ها.

درین پرده با آسمان جنگ نیست که این پرده با کس هماهنگ نیست

در این نمایشِ پنهان، جنگی با آسمان در کار نیست، چرا که این صحنه با هیچ‌کس سرِ سازگاری ندارد.

نکته ادبی: پرده: کنایه از حجابِ هستی و تقدیر.

چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ نبازد در این چار دیوار تنگ

این روزگارِ بازیچه‌رنگ، حتی درون این چهاردیواریِ تنگِ دنیا نیز با کسی بازیِ جوانمردانه نمی‌کند.

نکته ادبی: چهار دیوار: کنایه از دنیا و عناصر چهارگانه.

کسی را که گردن برآرد بلند همش باز در گردن آرد کمند

کسی که از سرِ غرور گردن‌کشی کند، فلک دوباره او را با کمندِ گرفتاری به پایین می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیل شکار و صید برای بیان شکستِ متکبران.

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد بخورد سگان سپاهش دهد

اگر به او کلاهی (مقام) ببخشد، مانند روباهی سرخ است که او را به دست سگ‌های سپاهش می‌سپارد (طمع‌کاری و سرانجام بد).

نکته ادبی: کلاه: نماد مقام و قدرت که زوال‌پذیر است.

درین چار سو چند سازیم جای شکم چارسو کرده چون چارپای

در این دنیای چهارگوشه، چرا این‌همه برای خود جای و مقام می‌سازیم؟ این شکمِ ما مانند حیوانی چهارپا، دنیا را چهارسو کرده است.

نکته ادبی: اشاره به نیازهای مادی (شکم) که انسان را در بند دنیا نگه می‌دارد.

سرآنگاه بر چار بالش نهیم کزین کنده چاربالش رهیم

آن زمان می‌توانیم با آسودگی بر تخت تکیه بزنیم (سر بر بالش نهیم) که از این کالبدِ چهارگانه رها شویم.

نکته ادبی: کنده: کنایه از بدن مادی و سنگین.

رباطی دو در دارد این دیر خاک دری در گریوه دری در مغاک

این دنیای خاکی، کاروان‌سرایی است که دو در دارد؛ یکی به سوی گردنه (تولد) و دیگری به سوی گور (مرگ).

نکته ادبی: رباط: کاروان‌سرا؛ استعاره از اقامت کوتاه انسان در دنیا.

نیامد کسی زان در اینجا فراز کزین در برونش نکردند باز

هیچ‌کس از درِ اول وارد نشد که در نهایت از درِ دیگر (مرگ) او را بیرون نبرده باشند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ ناگزیریِ مرگ.

فسرده کسی کو درین چاه بست چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

آن کسی که در این چاه (دنیا) دلبسته و گرفتار شده، یخ‌زده و فسرده است؛ درست مانند برفی که تبدیل به یخ می‌شود.

نکته ادبی: فسرده: یخ‌زده و بی‌اندیشه.

خنک برق کوجان به گرمی سپرد به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

خوشا به حالِ برق که جانش را با گرمی در یک لحظه فدا می‌کند؛ در همان لحظه که زاده شد، می‌میرد.

نکته ادبی: تحسینِ پایانِ سریع و رهایی‌بخش.

نه افسرده شمعی که چون برفروخت شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

نه مانند آن شمعی که وقتی روشن می‌شود، شب‌ها جان می‌کند و ذره‌ذره در رنج می‌سوزد.

نکته ادبی: تقابل میان مرگِ آنی و رنجِ تدریجی.

کسیرا که کشتی نباشد درست شناور شدن واجب آید نخست

کسی که کشتیِ ایمان یا عملش محکم نیست، واجب است که شنا کردن (تلاش و مهارت) را بیاموزد.

نکته ادبی: تمثیل کشتی و شنا برای ابزار نجات در طوفان زندگی.

نبینی که ماهی به دریای ژرف نیندیشد از هیچ باران و برف

مگر نمی‌بینی که ماهی در دریای عمیق، از هیچ باران و برفی نمی‌هراسد؟ (کسی که در حقیقت غرق است، از حوادثِ ظاهری نمی‌ترسد).

نکته ادبی: ماهی: نماد عارف یا کسی که با اصلِ هستی یکی شده.

شتابنده را اسب صحرا خرام یرق داده به زآن که باشد جمام

برای کسی که می‌خواهد به مقصد برسد، اسبی تیزرو (که برق از زیر پایش می‌جهد) بهتر از اسبی تنبل و خسته است.

نکته ادبی: جمام: اسبِ تنبل و دیرپا.

جهان آن جهان شد که از مکر و فن گه آب تو ریزد گهی خون من

دنیا به جایگاهی تبدیل شده که با نیرنگ، گاهی آبِ تو را می‌ریزد و گاهی خونِ مرا.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی و قساوتِ روزگار.

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد گه از رق کند رنگ ما گاه زرد

آسمان همان است که با داغ و دردی که بر دل می‌نشاند، رنگِ ما را گاهی قرمز (از خشم یا شوق) و گاهی زرد (از بیماری یا غم) می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ ستارگان بر احوالِ ظاهری و درونی انسان.

درین ره کسی پرده داند نواخت که هنجار این ره تواند شناخت

در این راهِ زندگی، کسی می‌تواند پرده‌خوانی و نواختن کند که قواعدِ این مسیر را به درستی بشناسد.

نکته ادبی: نواختن پرده: کنایه از هنرِ زندگی کردن.

به رهبر توان راه بردن بسر سر راه دارم کجا راهبر

با وجودِ راهنما می‌توان راه را به پایان برد؛ من راه را می‌دانم، اما راهنمایی ندارم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی در پیمودنِ مسیرِ معرفت بدون پیر یا مرشد.

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش که امید بردارم از عمر خویش

مرگ آن‌چنان ناگهانی و وقت و بی‌وقت به سراغم می‌آید که دیگر امیدی به باقی‌مانده عمرم ندارم.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیت و ناگهانی بودن مرگ.

دگر باره غفلت سپاه آورد سرم بر سر خوابگاه آورد

دوباره غفلت مانند لشکری هجوم آورد و سرم را بر بالین خواب (بی‌خبری) گذاشت.

نکته ادبی: خوابگاه: استعاره از عالم غفلت و دنیا.

خیالی به خوابی به در می برم به افسانه عمری به سر می برم

عمری را با خیالات و رویاهای پوچ و افسانه‌ها سپری می‌کنم.

نکته ادبی: افسانه: کنایه از داستان‌های خیالی و بی‌اساس.

به این پر کجا بر توانم پرید به پائی چنین در چه دانم رسید

با این بال‌های ضعیف کجا می‌توانم پرواز کنم؟ و با این پاهای ناتوان چگونه به سرمنزلِ مقصود می‌رسم؟

نکته ادبی: اشاره به عجزِ انسان در برابرِ بزرگیِ حقیقت.

بدین چار سوی مخالف روان نیم رسته گر پیرم و گر جوان

در میان این جهان که از چهار جهتِ آن، نیروهای متضاد و متفاوت بر من هجوم می‌آورند، من آرامش و رهایی ندارم؛ چه در جوانی باشم و چه در پیری، این گرفتاری‌های دنیوی همواره با من است.

نکته ادبی: چار سوی مخالف استعاره از جهات گوناگون زندگی و هیاهوی دنیاست که انسان را در هر سنی به چالش می‌کشد.

اگر وقع پیران درآرم به کار جدا مانم از مردم روزگار

اگر بخواهم تنها با منش و رفتارهای سنگین و جدیِ پیران زندگی کنم، از همراهی و معاشرت با مردمِ روزگار جدا می‌مانم و منزوی خواهم شد.

نکته ادبی: وقع در اینجا به معنای اعتبار، وقار و سنگینی است که لازمه‌ی دوران پیری تلقی می‌شود.

وگر با چنین تن جوانی کنم به جان کسان زندگانی کنم

و اگر بخواهم با این تنی که دیگر توان جوانی ندارد، ادای جوانان را درآورم و مانند آن‌ها زندگی کنم، در حقیقت بارِ خود را بر دوش دیگران انداخته‌ام و به بهای زندگی آنان، عمر می‌گذرانم.

نکته ادبی: به جان کسان زندگانی کردن کنایه از تحمیل خود بر دیگران یا زیستن بدون استقلال و با تکیه بر نیروی دیگران است.

همان به که با هر کهن تازه ای نمایم بقدر وی اندازه ای

بهترین روش این است که با هرکس، چه پیر و چه جوان، متناسب با شخصیت و جایگاهش رفتار کنم و در هر ارتباط، اندازه‌ی نگاه و کلام خود را رعایت نمایم.

نکته ادبی: تتازه ای استعاره از جوان است و کهن استعاره از پیر؛ شاعر با این تضاد، ضرورت تعادل در رفتار را گوشزد می‌کند.

مگر تارها کردن این بند را نیازارم این همرهی چند را

شاید با هنرمندی در بافتن و پیوند دادنِ این رشته‌های ارتباطی میان خود و دیگران، بتوانم از رنجیده خاطر شدنِ این چند همراهی که در کنارم هستند، جلوگیری کنم.

نکته ادبی: تارها کردن استعاره از تدبیر و مدیریت روابط انسانی است که مانند بافتن پارچه نیازمند ظرافت و دقت است.