خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

نظامی
لعل پیوند این علاقه در کز گهر کرد گوش گیتی پر
گفت چون هفت گنبد از می و جام آن صدا باز داد با بهرام
عقل در گنبد دماغ سرش داد از ین گنبد روان خبرش
کز صنم خانه های گنبد خاک دور شو کز تو دور باد هلاک
گنبد مغز شاه جوش گرفت کز فسون و فسانه گوش گرفت
دید کین گنبد بساط نورد از همه گنبدی برآرد گرد
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت اوره گنبد دیگر برداشت
گنبدی کز فنا نگردد پست تا قیامت برو بخفتد مست
هفت موبد بخواند موبد زاد هفت گنبد به هفت موبد داد
در زد آتش به هر یکی ناگاه معنی آن شد که کردش آتشگاه
سرو بن چون به شصت رسید یاسمن بر سر بنفشه دمید
از سر صدق شد خدای پرست داشت از خویشتن پرستی دست
روزی از تخت و تاج کرد کنار رفت با ویژگان خود به شکار
در چنان صید و صید ساختنش بود بر صید خویش تاختنش
لشگر از هر سوئی پراکندند هر یکی گور و آهو افکندند
میل هر یک به گور صحرائی او طلبکار گور تنهائی
گور جست از برای مسکن خویش آهو افکند لیک از تن خویش
گور و آهو مجوی ازین گل شور کاهوش آهوست و گورش گور
عاقبت گوری از کناره دشت آمد و سوی گورخان بگذشت
شاه دانست کان فرشته پناه سوی مینوش می نماید راه
کرد بر گور مرکب انگیزی داد یکران تند را تیزی
از پی صید می نمود شتاب در بیابان و جایهای خراب
پر گرفته نوند چار پرش وز وشاقان یکی دو بر اثرش
بود غاری در آن خرابستان خوشتر از چاه یخ به تابستان
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی هیچکس را نه بر درش راهی
گور در غار شد روان و دلیر شاه دنبال او گرفته چو شیر
اسب در غار ژرف راند سوار گنج کیخسروی رساند به غار
شاه را غار پرده دار شده و او هم آغوش یار غار شده
وان وشاقان به پاسداری شاه بر در غار کرده منزلگاه
نه ره آن که در خزند به غار نه سرباز پس شدن به شکار
دیده بر راه مانده با دم سرد تاز لشگر کجا برآید گرد
چون زمانی بران کشید دراز لشگر از هر سوئی رسید فراز
شاه جستند و غار می دیدند مهره در مغز مار می دیدند
آن وشاقان ز حال شاه جهان باز گفتند آنچه بود نهان
که چو شه بر شکار کرد آهنگ راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ
کس بدین داوری نشد یاور وین سخن را نداشت کس باور
همه گفتند کاین خیال بدست قول نابالغان بی خرد است
خسرو پیلتن به نام خدای کی در این تنگنای گیرد جای
و آگهی نه که پیل آن بستان دید خوابی و شد به هندوستان
بند بر پیلتن زمانه نهاد پیل بند زمانه را که گشاد
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت می زدند آن وشاقگان را سخت
ز آه آن طفلگان دردآلود گردی از غار بردمید چو دود
بانگی آمد که شاه در غارست باز گردید شاه را کارست
خاصگانی که اهل کار شدند شاه جویان درون غار شدند
غار بن بسته بود و کس نه پدید عنکبوتیان بسی مگس نه پدید
صدره از آب دیده شستندش بلکه صد باره باز جستندش
چون ندیدند شاه را در غار بر در غار صف زدند چو مار
دیدها را به آب تر کردند مادر شاه را خبر کردند
مادر آمد چو سوخته جگری وز میان گم شده چنان پسری
جست شه را نه چون کسان دگر کو به جان جست و دیگران به نظر
گل طلب کرد و خار در بریافت تا پسر بیش جست کمتر یافت
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه تا کنند آن زمین گروه گروه
چاه کند و به کنج راه نیافت یوسف خویش را به چاه نیافت
زان زمینها که رخنه کرد عجوز مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز
آن شناسندگان که دانندش غار بهرام گور خوانندش
تا چهل روز خاک می کندند در جهان گورکن چنین چندند
شد زمین کنده تا دهانه آب کسی آن گنج را ندید به خواب
آنکه او را بر آسمان رختست در زمین باز جستنش سخت
در زمین جرم و استخوان باشد و آسمانی بر آسمان باشد
هر جسد را که زیر گردونست مادری خاک و مادری خونست
مادر خون بپرورد در ناز مادر خاک ازو ستاند باز
گرچه بهرام را دو مادر بود مادر خاک ازو ستاند باز
کانچنانش ستد که باز نداد ساز چاره به چاره ساز نداد
مادر خون ز جور مادر خاک کرد خود را به درد و رنج هلاک
چون تبش برزد از دماغش جوش آمد آواز هاتفیش به گوش
کی به غفلت چو دام و دد پویان شیر مرغان غیب را جویان
به تو یزدان ودیعتی بسپرد چونکه وقت آمد آن ودیعت برد
بر وداع ودیعت دگران خویشتن را مکش چو بی خبران
باز پس گرد و کارخویش بساز دست کوتاه کن ز رنج دراز
چون ز هاتف چنین شنید پیام مهر برداشت مادر از بهرام
رفت و آن دل که داشت دربندش کرد مشغول کار فرزندش
تاج و تختش به وارثان بسپرد هر که زو وارثی بماند نمرد
ای ز بهرام گور داده خبر گور بهرام جوی ازین بگذر
نه که بهرام گور باما نیست گور بهرام نیز پیدا نیست
آن چه بینی که وقتی از سر زور نام داغی نهاد بر تن گور
داغ گورش مبین به اول بار گور داغش نگر به آخر کار
گر چه پای هزار گور شکست آخر از پایمال گور نرست
خانه خاکدان دو در دارد تا یکی را برد یکی آرد
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی چار خم در دکان رنگرزی
هر نواله که معده تو پزد خلطی آن را به رنگ خود برزد
از سرو پای تا به گردن و گوش هست ازین چار خلط عاریه پوش
بر چنین رنگهی عاریه ساز چه نهی دل که داد باید باز
غایبانی که روی بسته شدند از چنین رنگ و بوی رسته شدند
تا قیامت قیام ننماید کس رخ بسته باز نگشاید
ره ره خوف و شب شب خطرست شحنه خفتست و دزد بر گذرست
خاکساران به خاک سیر شوند زیر دستان به دست زیر شود
چون تو باری ز دست بالایی زیر هر دست خون چه پالائی
آسمان زیر دست خواهی خیز پای بالا نه از زمین بگریز
میرو و هیچگونه باز مبین تا نیفتی از آسمان به زمین
انجم آسمان حمایل تست چیستند آنهمه وسایل تست
تنگی جمله را مجال توئی تنگلوشای این خیال توئی
هر یک از تو گرفته تمثالی تو چه گیری ز هر یکی فالی
آنچه آنهاکند توئی آن نور وانچه اینها خرد توئی زان دور
جز یکی خط که نقطه پرور تست آن دگر حرفها ز دفتر تست
آفرین را توئی فرشته پاس و آفریننده را دلیل شناس
نیک مردی ببین که بد نشوی با ددانی نگر که دد نشوی
آنچه داری حساب نیک و بدست و آنچه خواهی ولایت خردست
یا دری زن که قحط نان نبود یا چنان شو که کس چنان نبود
دیده کو در حجاب نور افتد ز آسمان و فرشته دور افتد
چاشنی گیر آسمان زمیست میزبان فرشته آدمیست
روی ازین چار سوی غم برتاب چند ازین خاک و باد و آتش و آب
حجره ای با چهار دود آهنگ بر دل و دیده چون نباشد تنگ
دو دری شد چون کوی طراران چار بندی چو بند عیاران
پیش ازان کت برون کنند ز ده رخت بر گاو و بار بر خر نه
ره به جان رو که کالبد کندست بار کم کن که بارکی تندست
مرده ای را که حال بد باشد میل جان سوی کالبد باشد
وانکه داند که اصل جانش چیست جان او بی جسد تواند زیست
تانپنداری ای بهانه بسیچ کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ
طول و عرض وجود بسیارست وانچه در غور ماست این غارست
هست چند آفریده زینها دور کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور
آفرینش بسی است نیست شکی و آفریننده هست لیک یکی
نقش این هفت لوح چار سرشت ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت
گر نه هفت ار چهار صد باشد زیر یک داد و یک ستد باشد
اولین نقطه و آخرین پرگار از یکی و یکی نگردد کار
در دویها مبین و در وصلش در یکی بین و در یکی اصلش
هر دوی اول از یکی شد راست هم یکی ماند چون دوی برخاست
هر که آید درین سپنج سرای بایدش باز رفتن از سرپای
در وی آهسته رو که تیز هشست دیر گیر است لیک زود کشست
گر چه در داوری زبونکش نیست از حسابش کسی فرامش نیست
گر کنی صد هزار باز چست نخوری بیش از آنکه روزی توست
حوضه ای دارد آسمان یخ بند چند ازین یخ فقع گشائی چند
در هوائی کزان فسرده شوی پیش از آن زنده شو که مرده شوی
آنکه چون چرخگرد عالم گشت عاقبت جمله را گذاشت و گذشت
عالم هیچکس به هیچش کشت چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت
از غرضهای این جهانی خویش باز برخور به زندگانی خویش
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج هرچ ازانت برد نداری رنج
از جهان پیش ازانکه در گذری جان ببر تا ز مرگ جان ببری
خانه را خوار کن خورش را خرد از جهان جان چنین توانی برد
در دو چیز است رستگاری مرد آنکه بسیار داد و اندک خورد
هر که در مهتری گذارد گام زین دو نام آوری برارد نام
هیچ بسیار خوار پایه ندید هیج کم ده به پایگه نرسید
دره محتسب که داغ نهست از پی دوغ کم دهان دهست
در چنین ده کسی دها دارد که بهی را به از بها دارد
در جهان خاص و عام هر دو بسیست نه که خاص این جهان ز بهر کسیست
چه توان دل در آن عمل بستن کو به عزل تو باشد آبستن
هر عمارت که زیر افلاکست خاک بر سر کنش که خود خاکست
بگذر از دام اوی و دیر مباش منبرت دار شد دلیر مباش
زنده رفتن به دار بر هوسست زنده بر دار یک مسیح بست
گر زمینی رسد به چرخ برین هم زمینش فرو کشد به زمین
گر کسی بر فلک رساند تاج هفت کشور کشد به زیر خراج
بینیش ناگهان شبی مرده سر فرو برده درد سر برده
خاک بی خسف لاابالی نیست گنج دانش ز مار خالی نیست
رطبی کو که نیستش خاری یا کجا نوش مهره بی ماری
حکم هر نیک و بد که در دهرست زهر در نوش و نوش در زهرست
که خورد؟ نوش پاره ای در پیش کز پی آن نخورد باید نیش
نیش و نوش جهان که پیش و پسست دردم و در دم یکی مگسست
نبود در حجاب ظلمت و نور مهره خر ز مهر عیسی دور
کیست کو بر زمین فرازد تخت کاخرش هم زمین نگیرد سخت
یارب آن ده که آرد آسانی ناورد عاقبت پشیمانی
بر نظامی در کرم بگشای در پناه تو سازش جای
اولش داده ای نکو نامی آخرش ده نکو سرانجامی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

لعل پیوند این علاقه در کز گهر کرد گوش گیتی پر

این پیوندِ عاشقانه با حق، چنان در جانِ او ریشه دواند که گوشِ هستی را از آوازه و شهرتِ او پر کرد.

نکته ادبی: لعل پیوند به معنای ارتباط گرانبها و استعاره از پیوند معنوی است.

گفت چون هفت گنبد از می و جام آن صدا باز داد با بهرام

بهرام با مشاور و موبدِ خود دربارهٔ هفت گنبد (هفت اقلیم و هفت سیاره) و شرابِ روحانی گفتگو کرد.

نکته ادبی: هفت گنبد در نجوم قدیم اشاره به هفت سیاره و در حکایت، اقامتگاه‌های بهرام است.

عقل در گنبد دماغ سرش داد از ین گنبد روان خبرش

عقل در درونِ ذهن و سرِ او جای گرفت و از این گنبدِ (سر) به او آگاهیِ معنوی بخشید.

نکته ادبی: گنبد دماغ استعاره از جمجمه و عقلانیت است.

کز صنم خانه های گنبد خاک دور شو کز تو دور باد هلاک

از بت‌خانه‌هایِ (دلبستگی‌های) این دنیایِ خاکی دوری کن، تا نابودی و هلاکت به تو نزدیک نشود.

نکته ادبی: صنم‌خانه‌های گنبد خاک کنایه از تعلقات دنیوی و جلوه‌های فریبنده است.

گنبد مغز شاه جوش گرفت کز فسون و فسانه گوش گرفت

ذهن و اندیشهٔ شاه به جوش و خروش درآمد، چرا که با افسون‌ها و قصه‌ها، هوش و گوشِ خود را سرگرم کرده بود.

نکته ادبی: گنبد مغز ترکیبی استعاری برای ذهن انسان.

دید کین گنبد بساط نورد از همه گنبدی برآرد گرد

شاه دریافت که این دنیایِ فانی (گنبدِ بساط‌نورد)، همهٔ گنبدها و بناهای دیگر را در هم می‌پیچد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: بساط نورد اشاره به آسمان یا روزگار است که همه چیز را در می‌نوردد.

هفت گنبد بر آسمان بگذاشت اوره گنبد دیگر برداشت

او هفت گنبدِ زمینی را پشت سر گذاشت و گنبدِ دیگری (معنوی یا اخروی) را برگزید.

نکته ادبی: اوره در اینجا به معنای دیگر یا آن یکی است.

گنبدی کز فنا نگردد پست تا قیامت برو بخفتد مست

گنبدِ حقیقتی که با فنا و مرگ از بین نمی‌رود؛ جایی که تا ابد می‌توان در آرامش و مستیِ معنوی خفت.

نکته ادبی: فنا در عرفان به معنای نیستی و رسیدن به بقای حق است.

هفت موبد بخواند موبد زاد هفت گنبد به هفت موبد داد

هفت موبد را فراخواند و هفت گنبدِ خود را به آنان سپرد.

نکته ادبی: موبد زاد به معنای فرزند موبد یا کسی که از تبار روحانیون است.

در زد آتش به هر یکی ناگاه معنی آن شد که کردش آتشگاه

به هر گنبد آتش زد؛ این کار به این معنا بود که آنجا را به آتشگاه (محل عبادت) تبدیل کرد.

نکته ادبی: آتشگاه در فرهنگ ایرانی باستان محل مقدس و پرستش بوده است.

سرو بن چون به شصت رسید یاسمن بر سر بنفشه دمید

هنگامی که قامتِ سروگونهٔ او به میانسالی (شصت سالگی) رسید، گل‌هایِ سفیدِ پیری بر صورتش نمایان شد.

نکته ادبی: سرو بن استعاره از قامت شاه و یاسمن بر سر بنفشه، کنایه از موی سپید بر ریش یا چهره است.

از سر صدق شد خدای پرست داشت از خویشتن پرستی دست

از رویِ راستی و صداقت، به پرستشِ خدا روی آورد و دست از خودپرستی و غرور شست.

نکته ادبی: دست داشتن کنایه از ترک کردن و رها کردن است.

روزی از تخت و تاج کرد کنار رفت با ویژگان خود به شکار

روزی تاج و تخت را رها کرد و با نزدیکان و خاصانِ خود به شکار رفت.

نکته ادبی: ویژگان به معنای خواص، نزدیکان و محرمان دربار است.

در چنان صید و صید ساختنش بود بر صید خویش تاختنش

در چنان شکارگاهی و در چنان حالتی که صید می‌کرد، تمامِ فکر و ذکرش مشغولِ شکار بود.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم بردن برای صید است.

لشگر از هر سوئی پراکندند هر یکی گور و آهو افکندند

لشکریان از هر سو پراکنده شدند و هر کدام گورخر یا آهویی شکار کردند.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکار کردن و بر زمین انداختن حیوان است.

میل هر یک به گور صحرائی او طلبکار گور تنهائی

میلِ همهٔ آن‌ها شکارِ گوری در دشت بود، اما او (بهرام) به دنبالِ رسیدن به مقامِ تنهایی و خلوت بود.

نکته ادبی: ایهام بین گور (حیوان) و گور (مقبره/عزلت) در اینجا آغاز می‌شود.

گور جست از برای مسکن خویش آهو افکند لیک از تن خویش

او به دنبالِ گور (مقبره) برای جایگاهِ خویش بود، در حالی که دیگران تنها آهو شکار می‌کردند.

نکته ادبی: تضاد ظریف میان شکارِ تفننی دیگران و شکارِ سرنوشت توسط شاه.

گور و آهو مجوی ازین گل شور کاهوش آهوست و گورش گور

در این دنیایِ ناپایدار (گلِ شور)، به دنبالِ شکارِ مادی نباش؛ زیرا آرزو، همان گورخر است و سرنوشتِ نهایی، همان گور (مرگ) است.

نکته ادبی: ایهام هنرمندانه کلمه گور که هم به معنای گورخر است و هم قبر.

عاقبت گوری از کناره دشت آمد و سوی گورخان بگذشت

سرانجام، یک گور (گورخر) از کنارهٔ دشت ظاهر شد و به سمتِ گورخانه (محلِ گورها یا غار) حرکت کرد.

نکته ادبی: گورخان در اینجا هم به معنی محلِ گورهاست و هم بازی با نامِ مکان.

شاه دانست کان فرشته پناه سوی مینوش می نماید راه

شاه دانست که آن حیوانِ فرشته‌خو (نمادِ راهنما)، او را به سویِ نوشیدنِ شرابِ بهشتی (مرگ/وصال) هدایت می‌کند.

نکته ادبی: فرشته پناه و مینوش کنایاتی عرفانی برای مرگ و جهان ابدی است.

کرد بر گور مرکب انگیزی داد یکران تند را تیزی

اسب را برانگیخت و به اسبِ تندرو، سرعتِ بیشتری داد تا به دنبالِ گور برود.

نکته ادبی: یکران به معنای اسبِ یک‌رنگ و تندرو است.

از پی صید می نمود شتاب در بیابان و جایهای خراب

برای رسیدن به شکار، با شتاب در بیابان‌ها و مکان‌هایِ ویران می‌تاخت.

نکته ادبی: جای‌های خراب استعاره از دنیا یا مکان‌های ناآباد است.

پر گرفته نوند چار پرش وز وشاقان یکی دو بر اثرش

اسبِ سریع‌السیرش با تمامِ توان می‌دوید و یکی دو نفر از خدمتکارانش پشت سرِ او بودند.

نکته ادبی: نوند به معنای اسبِ تندرو و وشاق به معنای غلام یا خدمتکار جوان است.

بود غاری در آن خرابستان خوشتر از چاه یخ به تابستان

در آن ویرانه‌ها غاری وجود داشت که از چاه‌هایِ خنکِ تابستان، خوش‌تر و خنک‌تر بود.

نکته ادبی: چاه یخ تمثیلی از خنکای مطبوع در گرمای طاقت‌فرساست.

رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی هیچکس را نه بر درش راهی

ورودیِ آن بسیار عمیق بود و راهی به درون نداشت؛ انگار هیچ‌کس نمی‌توانست به آنجا راه یابد.

نکته ادبی: رخنه در اینجا به معنای دهانه و ورودی غار است.

گور در غار شد روان و دلیر شاه دنبال او گرفته چو شیر

گور واردِ غار شد و شاهِ شجاع و دلیر، همچون شیر به دنبالش وارد شد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به شیر نماد دلیری و قدرت اوست.

اسب در غار ژرف راند سوار گنج کیخسروی رساند به غار

شاه اسب را به درونِ غارِ عمیق راند و گویی گنجِ گرانبهای کیخسروی را به آنجا برد.

نکته ادبی: گنج کیخسروی اشاره به افسانه‌های باستان و کنایه از ارزشِ وجودی شاه است.

شاه را غار پرده دار شده و او هم آغوش یار غار شده

غار مانندِ پرده‌داری برای شاه شد و او در آنجا به وصالِ یارِ غار (خدا یا مرگ) رسید.

نکته ادبی: یار غار هم یادآور داستان پیامبر و هم کنایه از تنهایی و مرگ است.

وان وشاقان به پاسداری شاه بر در غار کرده منزلگاه

غلامان برای نگهبانی از شاه، درِ غار را محلِ اقامتِ خود قرار دادند.

نکته ادبی: وشاقان دوباره به معنای غلامان شاه به کار رفته است.

نه ره آن که در خزند به غار نه سرباز پس شدن به شکار

نه راهی بود که بتوان به درونِ غار خزید و نه راهی برای عقب‌نشینی و شکارِ دوباره وجود داشت.

نکته ادبی: استیصال و بن‌بستِ یاران شاه در مواجهه با اتفاقات غیرمنتظره.

دیده بر راه مانده با دم سرد تاز لشگر کجا برآید گرد

آن‌ها در حالی که چشم به راه بودند و نگران، فکر می‌کردند که سپاهیان کجای کار هستند.

نکته ادبی: دم سرد کنایه از آهِ حسرت و نگرانی است.

چون زمانی بران کشید دراز لشگر از هر سوئی رسید فراز

وقتی زمانِ انتظار طولانی شد، لشکریان از هر طرف سر رسیدند.

نکته ادبی: فراز در اینجا به معنی رسیدن و حاضر شدن است.

شاه جستند و غار می دیدند مهره در مغز مار می دیدند

شاه را جستجو می‌کردند و با دیدنِ غار، گویی در سرگردانی بودند، مانند کسی که مهره‌ای را در مغزِ مار جستجو می‌کند (کاری محال).

نکته ادبی: مهره در مغز مار کنایه از جستجوی امرِ محال و بیهوده است.

آن وشاقان ز حال شاه جهان باز گفتند آنچه بود نهان

آن غلامان، آنچه را که پنهان بود و از شاه دیده بودند، برای لشکر بازگو کردند.

نکته ادبی: حالِ شاه جهان کنایه از وضعیت ناپدید شدن اوست.

که چو شه بر شکار کرد آهنگ راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ

گفتند که وقتی شاه قصدِ شکار کرد، اسبش را به این راهِ باریک و تنگ راند.

نکته ادبی: کریچه به معنی راهِ باریک و گلوگاه است.

کس بدین داوری نشد یاور وین سخن را نداشت کس باور

هیچ‌کس در این ادعا یاورشان نشد و هیچ‌کس حرفشان را باور نکرد.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوت یا بحث درباره اتفاق است.

همه گفتند کاین خیال بدست قول نابالغان بی خرد است

همه گفتند این خیالی باطل است و سخنِ افرادِ بی‌خرد و کودک‌صفت است.

نکته ادبی: نابالغان اشاره به افراد بی‌تجربه و سطحی‌نگر است.

خسرو پیلتن به نام خدای کی در این تنگنای گیرد جای

چگونه شاهِ قدرتمندِ ما در این مکانِ تنگ و تاریک جای می‌گیرد؟

نکته ادبی: خسرو پیلتن لقبی برای شاهان مقتدر و پهلوان‌منش.

و آگهی نه که پیل آن بستان دید خوابی و شد به هندوستان

آن‌ها نمی‌دانستند که شاهِ بزرگ، خوابی دیده و به سفری روحانی (هندوستان نمادِ دوری و غربت) رفته است.

نکته ادبی: هندوستان در شعر کهن گاه نمادِ سرزمینِ عجایب و دوردست است.

بند بر پیلتن زمانه نهاد پیل بند زمانه را که گشاد

روزگار بر شاهِ پهلوان، بند (تقدیر) نهاد؛ چه کسی می‌تواند بندِ روزگار را باز کند؟

نکته ادبی: زمانه در اینجا فاعلِ کنشِ هستی و تقدیر است.

بر نشان دادن خلیفهٔ تخت می زدند آن وشاقگان را سخت

به خاطر نشان ندادنِ مکانِ دقیقِ شاه، غلامان را به شدت تنبیه می‌کردند.

نکته ادبی: خلیفهٔ تخت کنایه از جانشینِ شاه یا مقامات دربار است.

ز آه آن طفلگان دردآلود گردی از غار بردمید چو دود

از آه و نالهٔ دردمندانهٔ آن غلامانِ جوان، دودی از غبارِ غار بلند شد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از غبارِ غم که همچون دود برخاسته است.

بانگی آمد که شاه در غارست باز گردید شاه را کارست

صدایی شنیده شد که شاه در غار است؛ بازگردید که کارِ شاه (سرنوشتش) در آنجاست.

نکته ادبی: کار است در اینجا یعنی مقدرات او با آنجا گره خورده است.

خاصگانی که اهل کار شدند شاه جویان درون غار شدند

خواص و نزدیکانِ شاه که کارکشته بودند، برای جستنِ شاه به درونِ غار رفتند.

نکته ادبی: اهل کار به معنای باتجربه‌ها و کاردان‌هاست.

غار بن بسته بود و کس نه پدید عنکبوتیان بسی مگس نه پدید

غار بن‌بست بود و هیچ‌کس در آن نبود؛ حتی عنکبوتی هم که تار تنیده باشد، دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: تعبیر عنکبوتیان اشاره به خالی بودن مکان از مدتها پیش است.

صدره از آب دیده شستندش بلکه صد باره باز جستندش

بارها با اشک‌هایشان غار را شستند و صد بار دیگر هم جستجو کردند.

نکته ادبی: صدره کنایه از صد بار (بسیار زیاد) است.

چون ندیدند شاه را در غار بر در غار صف زدند چو مار

وقتی شاه را در غار ندیدند، بر درِ غار صف کشیدند و مات و مبهوت ماندند.

نکته ادبی: صف زدن همچون مار اشاره به تحیر و سکوتِ سنگین است.

دیدها را به آب تر کردند مادر شاه را خبر کردند

چشمانشان را با اشک تر کردند و خبر را به مادرِ شاه رساندند.

نکته ادبی: آب تر کردن کنایه از گریستن است.

مادر آمد چو سوخته جگری وز میان گم شده چنان پسری

مادر همچون جگرسوخته‌ای آمد، مادری که چنین پسری را در میانِ مردم گم کرده بود.

نکته ادبی: سوخته جگر کنایه از داغدیده و غمگین است.

جست شه را نه چون کسان دگر کو به جان جست و دیگران به نظر

مادر شاه را جستجو کرد، اما نه مانند دیگران؛ او با جان و دل جستجو می‌کرد و دیگران فقط با نگاهِ ظاهری می‌دیدند.

نکته ادبی: تفاوت نگاهِ عاشقانه (مادر) و نگاهِ عادی (مردم) در جستجوی حقیقت.

گل طلب کرد و خار در بریافت تا پسر بیش جست کمتر یافت

هرچه بیشتر در پی دنیا می‌دوی، کمتر به دست می‌آوری؛ زیرا حرص و طمع، راه رسیدن به مقصود را دشوار می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان طلب کردن و یافتن، بیانگر نتیجه معکوس حرص است.

زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه تا کنند آن زمین گروه گروه

او کوهی از طلا و ثروت را بر خاک ریخت تا دیگران را وادار به حفاری و یافتن گنج کند.

نکته ادبی: تشبیه ثروت به کوه برای تأکید بر حجم زیاد آن.

چاه کند و به کنج راه نیافت یوسف خویش را به چاه نیافت

او در چاهی که حفر کرد، به مقصود نرسید؛ حقیقتِ وجودیِ خود را که یوسفِ جان او بود، در تاریکی چاهِ مادیات نیافت.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و نمادپردازی چاه به عنوان عالم مادی.

زان زمینها که رخنه کرد عجوز مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز

آن زمین‌هایی که بهرام برای یافتن گنج سوراخ و زیر و رو کرد، هنوز هم پس از قرن‌ها تکه‌تکه و ویران باقی مانده است.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاری اثرِ اعمالِ بیهوده انسان بر زمین.

آن شناسندگان که دانندش غار بهرام گور خوانندش

کسانی که به تاریخ و اسرار آن آگاهند، آن مکانِ حفر شده را به نام غار یا گودالِ بهرام گور می‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به مکان تاریخی منسوب به بهرام گور.

تا چهل روز خاک می کندند در جهان گورکن چنین چندند

چهل روز زمین را کندند و جست‌وجو کردند؛ آیا در جهان کسی مانند این گورکنان (جست‌وجوگران بیهوده) یافت می‌شود؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بیهودگی کار.

شد زمین کنده تا دهانه آب کسی آن گنج را ندید به خواب

آن‌قدر زمین را کندند تا به آب رسیدند، اما هیچ‌کس حتی در خواب هم آن گنجِ موهوم را ندید.

نکته ادبی: نشان دادن بن‌بست در جست‌وجوی مادیات.

آنکه او را بر آسمان رختست در زمین باز جستنش سخت

آن‌کس که جایگاهش در آسمان و عالم معناست، جست‌وجویِ او در زمین و خاک امری دشوار و بیهوده است.

نکته ادبی: تضاد میان آسمان (عالم روح) و زمین (عالم ماده).

در زمین جرم و استخوان باشد و آسمانی بر آسمان باشد

در زمین فقط جرم و استخوانِ بی‌‌ارزش یافت می‌شود، اما حقیقتِ والایِ انسانی در آسمان است.

نکته ادبی: تفکیک ارزش وجودی انسان از کالبد مادی.

هر جسد را که زیر گردونست مادری خاک و مادری خونست

هر بدنی که زیرِ چرخِ گردون است، حاصلِ ترکیبِ خاک و خون است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه طبایع و خلط‌های چهارگانه در پزشکی قدیم.

مادر خون بپرورد در ناز مادر خاک ازو ستاند باز

مادرِ خون (طبع بدن)، آدمی را با مهر پرورش می‌دهد، اما مادرِ خاک (زمین)، در نهایت او را از او می‌ستاند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خاک و خون به عنوان دو مادر.

گرچه بهرام را دو مادر بود مادر خاک ازو ستاند باز

اگرچه بهرام دو مادر (خاک و خون) داشت، اما در نهایت زمین بود که او را به کام خود کشید و جانش را گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر مرگ به عنوان تسلط نهایی خاک.

کانچنانش ستد که باز نداد ساز چاره به چاره ساز نداد

خاک چنان جانِ او را ستاند که دیگر بازنگرداند؛ کسی نتوانست چاره‌ای بیندیشد و در برابر این تقدیر کاری کند.

نکته ادبی: بازگشت به قدرتِ شکست‌ناپذیرِ مرگ.

مادر خون ز جور مادر خاک کرد خود را به درد و رنج هلاک

طبعِ خونیِ بدن از ستمِ طبیعتِ خاک، در رنج و درد، خود را به نابودی کشاند.

نکته ادبی: توصیفِ فرآیندِ زوالِ بدن در مرگ.

چون تبش برزد از دماغش جوش آمد آواز هاتفیش به گوش

هنگامی که تبِ مرگ و اضطراب بر ذهن او چیره شد، ندایی غیبی به گوش جانش رسید.

نکته ادبی: هاتف به معنای سروش غیبی و ندای وجدان.

کی به غفلت چو دام و دد پویان شیر مرغان غیب را جویان

ای که در غفلت مانند جانوران به این سو و آن سو می‌دوی و در پیِ شکارِ خیالاتِ دنیوی هستی.

نکته ادبی: استعاره دام و دد برای انسانِ غافل.

به تو یزدان ودیعتی بسپرد چونکه وقت آمد آن ودیعت برد

خداوند امانتی (جان) به تو سپرد و اکنون که زمانش رسیده، آن امانت را بازپس می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم امانت الهی در عرفان.

بر وداع ودیعت دگران خویشتن را مکش چو بی خبران

به هنگامِ وداع با این امانتِ الهی، مانند بی‌خبران، خود را به خاطرِ از دست دادنِ دنیا به هلاکت میافکن.

نکته ادبی: پند و اندرز اخلاقی برای پذیرش مرگ.

باز پس گرد و کارخویش بساز دست کوتاه کن ز رنج دراز

به راهِ حق بازگرد و کارِ آخرتِ خود را بساز؛ دست از رنج‌های طولانی و بیهوده دنیوی بشوی.

نکته ادبی: دعوت به توبه و بازگشت به سوی خدا.

چون ز هاتف چنین شنید پیام مهر برداشت مادر از بهرام

چون بهرام این پیام را از ندای غیبی شنید، مهر و دلبستگی‌اش را از دنیا و مادیات برید.

نکته ادبی: تأثیر کلامِ حق بر دلِ سالک.

رفت و آن دل که داشت دربندش کرد مشغول کار فرزندش

به راه افتاد و آن دلی را که دربندِ دنیا بود، به کارهای خیر و فرزندانش مشغول کرد.

نکته ادبی: تغییر مسیرِ زندگی از دنیاخواهی به خدمت و خیر.

تاج و تختش به وارثان بسپرد هر که زو وارثی بماند نمرد

تاج و تختش را به وارثان سپرد؛ زیرا هر که آثارِ نیکی از خود بر جای می‌گذارد، در واقع نمیمیرد.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ عملِ نیک.

ای ز بهرام گور داده خبر گور بهرام جوی ازین بگذر

ای که از گورِ بهرام گور خبر می‌دهی، برو و به دنبالِ گورِ واقعی (محل دفن حقیقت) بگرد و از این ظاهرِ ماجرا بگذر.

نکته ادبی: بازی با کلمه بهرام گور و معنایِ گور (قبر).

نه که بهرام گور باما نیست گور بهرام نیز پیدا نیست

موضوع فقط این نیست که بهرام گور در میان ما نیست، بلکه حقیقتِ گورِ او نیز پیدا و آشکار نیست.

نکته ادبی: ایهام در ناپیداییِ قبرِ بهرام و ناپیدایی حقیقتِ مرگ.

آن چه بینی که وقتی از سر زور نام داغی نهاد بر تن گور

آن‌چه را که در دورانِ قدرت دیدی که داغی بر تنِ گور نهاد، حقیقتِ کار نیست.

نکته ادبی: اشاره به کارهای نمایشیِ بهرام در طول حیات.

داغ گورش مبین به اول بار گور داغش نگر به آخر کار

به داغِ گورِ او در آغاز نگاه نکن، بلکه عاقبتِ کار و گوری که او را در خود گرفت، تماشا کن.

نکته ادبی: دعوت به عاقبت‌اندیشی.

گر چه پای هزار گور شکست آخر از پایمال گور نرست

اگرچه بهرام گورهای بسیاری را در طولِ حکومتِ خود شکست (بر آن‌ها پیروز شد)، اما سرانجام از پایمال شدن در گورِ خویش در امان نماند.

نکته ادبی: تناقضِ قدرتِ انسان در برابر مرگ.

خانه خاکدان دو در دارد تا یکی را برد یکی آرد

این دنیایِ خاکی، دو در دارد؛ از یکی می‌آیند و از دیگری می‌روند (تولد و مرگ).

نکته ادبی: تشبیه دنیا به کاروانسرا.

ای سه گز خاک و پهنی تو گزی چار خم در دکان رنگرزی

ای که وجودت سه وجب خاک و پهنایت یک وجب است، مانند پارچه‌ای در دکانِ رنگرزی، مدام در حال تغییر رنگ هستی.

نکته ادبی: تشبیه انسان به پارچه در دکان رنگرزی که کنایه از تغییرات مزاجی و جسمی است.

هر نواله که معده تو پزد خلطی آن را به رنگ خود برزد

هر غذایی که می‌خوری، معده تو آن را به رنگ و خلطی در می‌آورد که با طبیعت تو سازگار است.

نکته ادبی: اشاره به هضم غذا و تبدیل آن به اخلاط چهارگانه.

از سرو پای تا به گردن و گوش هست ازین چار خلط عاریه پوش

تمامِ بدنِ تو از سر تا پا، پوششی عاریتی از همین چهار خلط است که به زودی فانی می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر عاریتی بودنِ جسم.

بر چنین رنگهی عاریه ساز چه نهی دل که داد باید باز

بر چنین رنگ و جسمِ عاریتی، چرا دل می‌بندی؟ چرا که باید این امانت را بازپس دهی.

نکته ادبی: نکوهشِ دلبستگی به جسم.

غایبانی که روی بسته شدند از چنین رنگ و بوی رسته شدند

کسانی که از دنیا رفتند و چهره پوشیدند، از این رنگ و بویِ فریبنده دنیوی رها شدند.

نکته ادبی: مرگ به مثابه رهایی از قید دنیا.

تا قیامت قیام ننماید کس رخ بسته باز نگشاید

تا روز قیامت که دوباره همه برانگیخته شوند، کسی گره از کارِ این مردگان نخواهد گشود.

نکته ادبی: اشاره به وعده رستاخیز.

ره ره خوف و شب شب خطرست شحنه خفتست و دزد بر گذرست

راهِ زندگی، راهِ ترس و خطر است؛ نگهبان خواب است و دزد (مرگ یا نفس) بر سر راه است.

نکته ادبی: تمثیلِ زندگی به راهی پرمخاطره.

خاکساران به خاک سیر شوند زیر دستان به دست زیر شود

کسانی که متواضع و خاکسارند، در نهایت سیراب از حقیقت می‌شوند، اما زیردستان در برابر قدرتِ زیرِ خاک، خوار می‌شوند.

نکته ادبی: تناسب میان خاکساری (تواضع) و خاک (مرگ).

چون تو باری ز دست بالایی زیر هر دست خون چه پالائی

چون خودت باری بر دوشِ دیگران هستی، چرا خونِ کسی را می‌ریزی و دست به خون‌ریزی می‌زنی؟

نکته ادبی: نقدِ ظلم و خون‌ریزی با توجه به فناپذیری انسان.

آسمان زیر دست خواهی خیز پای بالا نه از زمین بگریز

اگر می‌خواهی آسمان و مقامِ بالا را زیرِ دستِ خود داشته باشی، از زمین (دنیا) فاصله بگیر و به معنویت بپیوند.

نکته ادبی: دعوت به تعالی روح.

میرو و هیچگونه باز مبین تا نیفتی از آسمان به زمین

همچنان به سوی تعالی حرکت کن و به عقب برنگرد، تا از مقامِ آسمانی به حضیضِ زمین سقوط نکنی.

نکته ادبی: هشدار نسبت به سقوطِ معنوی.

انجم آسمان حمایل تست چیستند آنهمه وسایل تست

ستارگانِ آسمان، زیور و همراهِ تو هستند؛ این‌ها در حقیقت ابزارهایِ تکاملِ تو برای رسیدن به حق‌اند.

نکته ادبی: نگاهِ کیهان‌شناختی و پیوند انسان با افلاک.

تنگی جمله را مجال توئی تنگلوشای این خیال توئی

تو مرکزِ تمامِ این تنگناهایی؛ تو خودت اسیرِ این خیالاتِ مادی هستی و از آن رنج می‌بری.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ذهن در ایجادِ محدودیت.

هر یک از تو گرفته تمثالی تو چه گیری ز هر یکی فالی

هر یک از این پدیده‌ها از تو نشان و تمثالی گرفته‌اند؛ تو چرا از هر یک از آن‌ها برای خود طالع و فال می‌گیری؟

نکته ادبی: نقدِ خرافه‌گرایی و فال‌بینی.

آنچه آنهاکند توئی آن نور وانچه اینها خرد توئی زان دور

آنچه ستارگان و افلاک انجام می‌دهند، نوری است که از تو می‌تابد؛ آنچه آن‌ها از تو می‌گیرند، در واقع انعکاسِ وجودِ توست.

نکته ادبی: انسان به عنوان محور و حقیقتِ کائنات.

جز یکی خط که نقطه پرور تست آن دگر حرفها ز دفتر تست

تنها یک خط (حقیقتِ الهی) که منشأِ وجودِ توست، اصیل است؛ سایرِ حرف‌ها و کلمات، تنها نقش‌هایی در دفترِ زندگی تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و اصالتِ روح.

آفرین را توئی فرشته پاس و آفریننده را دلیل شناس

تو هم نگهبانِ زیبایی‌ها هستی و هم دلیلی برای شناختِ آفریننده‌یِ جهان.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ خلیفة‌اللهیِ انسان.

نیک مردی ببین که بد نشوی با ددانی نگر که دد نشوی

با نیکان معاشرت کن تا بد نشوی و به رفتارِ حیواناتِ درنده نگاه کن تا مانند آن‌ها خویِ حیوانی نگیری.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر محیط و همنشین بر اخلاق.

آنچه داری حساب نیک و بدست و آنچه خواهی ولایت خردست

آنچه امروز داری، حسابِ نیک و بدِ توست و آنچه برای آینده می‌خواهی، همان ولایت و حکومتِ خرد است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عقل در سعادتِ ابدی.

یا دری زن که قحط نان نبود یا چنان شو که کس چنان نبود

یا به دری بکوب که در آن قحطیِ حقیقت نیست (درگاهِ الهی)، یا چنان باش که هیچ‌کس مانند تو نباشد (به کمال برس).

نکته ادبی: دعوت به کمال‌جویی.

دیده کو در حجاب نور افتد ز آسمان و فرشته دور افتد

چشمی که در حجابِ نورِ خیره‌کننده بیفتد، از حقیقتِ آسمان و فرشتگان دور می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه غرق شدن در ظواهرِ درخشانِ دنیا، حجابِ حقیقت است.

چاشنی گیر آسمان زمیست میزبان فرشته آدمیست

انسان، چشنده و درک‌کنندهٔ حقایقِ آسمانی است و میزبانِ فرشتگان، در واقع وجودِ پاکِ آدمی است.

نکته ادبی: تجلیل از مقامِ انسان به عنوانِ آینهٔ صفاتِ الهی.

روی ازین چار سوی غم برتاب چند ازین خاک و باد و آتش و آب

از دلبستگی به دنیای مادی که از چهار عنصر (آب و باد و خاک و آتش) تشکیل شده و همواره منشأ غم و اندوه است، روی برگردان و دل بکن.

نکته ادبی: اشاره به عناصر اربعه (چهارگانه) در فلسفه و کیهان‌شناسی قدیم.

حجره ای با چهار دود آهنگ بر دل و دیده چون نباشد تنگ

بدن انسان مانند حجره‌ای است که جان را در میان چهار طبع (اخلاط چهارگانه) اسیر کرده؛ چگونه ممکن است این کالبد برای جانِ حقیقت‌جو، تنگ و محدود نباشد؟

نکته ادبی: دود در اینجا کنایه از بخارات بدن یا اخلاط چهارگانه است که مایه حیات مادی هستند.

دو دری شد چون کوی طراران چار بندی چو بند عیاران

این جهان، همانند جایگاه غارتگران و راهزنان است که دو درِ ورود و خروج (تولد و مرگ) دارد و انسان را مانند عیاران و جوانمردان در بند خود گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: طراران به معنای دزدان و سارقان است که در اینجا استعاره از عواملِ سلبِ آرامش دنیاست.

پیش ازان کت برون کنند ز ده رخت بر گاو و بار بر خر نه

پیش از آنکه مرگ تو را از این خانه (دنیا) بیرون کند، خودت بار سفر را ببند و آماده‌ی رفتن باش.

نکته ادبی: کنایه از آمادگی برای مرگ و تدارکِ توشه‌ی آخرت پیش از اجبار.

ره به جان رو که کالبد کندست بار کم کن که بارکی تندست

به سوی مقصد اصلی (جان) حرکت کن، زیرا جسم، مرکبی سست و ناتوان است. دلبستگی‌های دنیوی را کم کن که مرکبِ زندگی به سرعت در حال حرکت است.

نکته ادبی: بارکی استعاره از جسم یا عمر کوتاه است که تند و سریع می‌گذرد.

مرده ای را که حال بد باشد میل جان سوی کالبد باشد

کسی که از نظر معنوی مرده است و حال و روز خوشی ندارد، تمام میل و رغبتش به کالبد و تن‌پروری است.

نکته ادبی: تقابل میان حیات معنوی و توجهِ صرف به جسمانیات.

وانکه داند که اصل جانش چیست جان او بی جسد تواند زیست

اما کسی که حقیقتِ روح خود را می‌شناسد، می‌داند که جان او برای زیستن وابسته به جسم نیست و می‌تواند مستقل از آن نیز باشد.

نکته ادبی: اشاره به تجرد نفس و برتری روح بر جسم.

تانپنداری ای بهانه بسیچ کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ

ای کسی که به دنبال بهانه و توجیه هستی، گمان مکن که پس از این جهان و آن جهان، دیگر هیچ خبری نیست.

نکته ادبی: اشاره به منکران معاد و جهان‌های فراتر از ادراک حسی.

طول و عرض وجود بسیارست وانچه در غور ماست این غارست

عالم هستی بسیار گسترده است و آنچه ما در ذهن محدود خود می‌بینیم، تنها حفره‌ای کوچک از این عظمت است.

نکته ادبی: غور به معنای عمق و گودی است که در تقابل با وسعت هستی آمده.

هست چند آفریده زینها دور کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور

آفریده‌هایی وجود دارند که فراتر از این دنیای مادی هستند و هیچ آگاهی از مفاهیمِ محدودِ تاریکی و روشنایی ما ندارند.

نکته ادبی: اشاره به موجودات عالم مجردات و فراتر از درک حسی.

آفرینش بسی است نیست شکی و آفریننده هست لیک یکی

شکی نیست که آفرینش بسیار گسترده و متنوع است، اما حقیقت این است که آفریدگارِ همه آن‌ها فقط یکی است.

نکته ادبی: تأکید بر توحید افعالی.

نقش این هفت لوح چار سرشت ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت

نقش‌آفرینی بر این هفت آسمان و چهار طبعِ مادی، از همان ابتدا تنها توسط یک قلم (اراده خداوند) رقم خورده است.

نکته ادبی: اشاره به هفت فلک و چهار عنصر و وحدت خالق آن‌ها.

گر نه هفت ار چهار صد باشد زیر یک داد و یک ستد باشد

اگر فرض کنیم هفت آسمان یا چهارصد عالم وجود داشته باشد، همه آن‌ها تحتِ نظامِ واحدِ الهی در گردش‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر یکپارچگی نظام هستی.

اولین نقطه و آخرین پرگار از یکی و یکی نگردد کار

از نخستین نقطه (آفرینش) تا آخرین گردشِ پرگار (پایان)، کارها همه از «یک» سرچشمه می‌گیرد و به «یک» ختم می‌شود.

نکته ادبی: استعاره پرگار برای دایره هستی و مرکزیت وحدت الهی.

در دویها مبین و در وصلش در یکی بین و در یکی اصلش

در کثرت و دویی‌ها (تعدد ظاهری) نگاه مکن، بلکه به اصلِ آن که یکی است و به وصلِ آن توجه داشته باش.

نکته ادبی: دعوت به رویت وحدت در کثرت.

هر دوی اول از یکی شد راست هم یکی ماند چون دوی برخاست

هر دوگانگی که در ابتدا پدید آمد، از همان «یک»ِ مطلق به وجود آمد و چون آن دوگانگی کنار برود، باز همان حقیقتِ واحد باقی می‌ماند.

نکته ادبی: بیان فلسفی بازگشت کثرت به وحدت.

هر که آید درین سپنج سرای بایدش باز رفتن از سرپای

هر کس که به این جهانِ گذران و ناپایدار قدم می‌گذارد، چاره‌ای جز رفتن و ترک کردن آن ندارد.

نکته ادبی: سپنج سرای استعاره از دنیای موقتی و عاریتی.

در وی آهسته رو که تیز هشست دیر گیر است لیک زود کشست

در این دنیا با احتیاط و آرامش حرکت کن که مرگ بسیار هوشیار و سریع است؛ دیر گرفتار می‌کند اما وقتی بگیرد، رهایی از آن ممکن نیست.

نکته ادبی: تشخیصِ مرگ به عنوان موجودی هوشمند و تیزبین.

گر چه در داوری زبونکش نیست از حسابش کسی فرامش نیست

اگرچه در دنیا به نظر می‌رسد حساب و کتابی نیست و کسی مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد، اما در حقیقت هیچ‌کس از حساب الهی فراموش نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت و حسابرسی دقیق.

گر کنی صد هزار باز چست نخوری بیش از آنکه روزی توست

اگر صد هزار بار هم با چابکی و زرنگی تلاش کنی، بیشتر از آنچه روزیِ مقدر توست، به دست نخواهی آورد.

نکته ادبی: تأکید بر مفهوم رزق مقدر.

حوضه ای دارد آسمان یخ بند چند ازین یخ فقع گشائی چند

این آسمانِ سرد و بی‌روح، جایگاهی ناپایدار است؛ تا کی می‌خواهی برای این حباب‌های توخالی (آرزوهای دنیوی) حرص بزنی؟

نکته ادبی: یخ‌بند کنایه از سردی و بی‌وفایی دنیا؛ فقع کنایه از حباب و چیزهای بی‌ارزش.

در هوائی کزان فسرده شوی پیش از آن زنده شو که مرده شوی

در دنیایی که موجبِ انجماد و مرگِ روحی تو می‌شود، پیش از آنکه جسمت بمیرد، از نظر معنوی زنده شو.

نکته ادبی: دعوت به حیات معنوی پیش از مرگ فیزیکی.

آنکه چون چرخگرد عالم گشت عاقبت جمله را گذاشت و گذشت

کسانی که مانند چرخشِ آسمان، دور دنیا گشتند و به قدرت رسیدند، عاقبت همه چیز را رها کردند و رفتند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ محتومِ قدرتمندان تاریخ.

عالم هیچکس به هیچش کشت چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت

دنیا هیچ‌کس را به هیچ‌انگاشته و نابود کرده است؛ چرخِ روزگار بی‌اعتنا به پیچ‌و‌تاب‌های زندگیِ ما، به کار خود ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: تضاد میان تلاش انسان و بی‌اعتنایی چرخ گردون.

از غرضهای این جهانی خویش باز برخور به زندگانی خویش

از وابستگی به اهداف و خواسته‌های این دنیایی دست بردار تا بتوانی از زندگی واقعی خود بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: مفهوم رهایی از غرض‌های نفسانی.

تا چو شمشیر و تیر جان آهنج هرچ ازانت برد نداری رنج

اگر جانت مانند شمشیر و تیر بُرنده و رها باشد، از دست دادنِ تعلقات دنیوی دیگر باعث رنج و درد تو نخواهد شد.

نکته ادبی: تشبیه جان به سلاح برای نشان دادن استقلال و قدرت نفس.

از جهان پیش ازانکه در گذری جان ببر تا ز مرگ جان ببری

پیش از آنکه مرگ تو را از دنیا بیرون کند، دلبستگی را از جانت جدا کن تا هنگام مرگ، جانت سالم و آزاد باشد.

نکته ادبی: کنایه از آزاد کردن روح از بندهای مادی پیش از رحلت.

خانه را خوار کن خورش را خرد از جهان جان چنین توانی برد

خانه و مسکن را بی‌ارزش بدان و دلبستگی به خوراک و مادیات را کم کن؛ این تنها راهی است که می‌توانی جانت را به سلامت از دنیا ببری.

نکته ادبی: توصیه به زهد عملی.

در دو چیز است رستگاری مرد آنکه بسیار داد و اندک خورد

رستگاری و موفقیتِ انسان در دو کار نهفته است: بخشندگیِ بسیار و خوردن (مصرف کردن) اندک.

نکته ادبی: دستورالعمل اخلاقی برای تعالی.

هر که در مهتری گذارد گام زین دو نام آوری برارد نام

هر کس که قدم در راه بزرگی و کرامت می‌گذارد، با همین دو خصلت (بخشندگی و قناعت) نام خود را نیک می‌گرداند.

نکته ادبی: ارتباط میان کمال اخلاقی و نیک‌نامی.

هیچ بسیار خوار پایه ندید هیج کم ده به پایگه نرسید

هیچ انسانِ پرخور و طماعی به مقام والای انسانی نرسید و هیچ کس با بخل و خساست به درجه کمال راه نیافت.

نکته ادبی: تقابل میان شکم‌پرستی و مقام انسانی.

دره محتسب که داغ نهست از پی دوغ کم دهان دهست

در این دنیایِ محتسب‌زده که به جای عقل و حقیقت، بر پایه دوغ و چیزهای پوچ می‌چرخد، کم‌توقعی پیشه کن.

نکته ادبی: استعاره محتسب برای مأمورِ مرگ یا حوادث سختِ روزگار.

در چنین ده کسی دها دارد که بهی را به از بها دارد

کسی در این دنیای فانی به حقیقت دست می‌یابد که ارزشِ واقعی (انسانیت) را بهتر از بهای مادی می‌شناسد.

نکته ادبی: تضاد میان ارزش معنوی و بهای مادی.

در جهان خاص و عام هر دو بسیست نه که خاص این جهان ز بهر کسیست

در این جهان، خاص و عام بسیارند؛ گمان مکن که این دنیا تنها برای یک نفر ساخته شده و به کامِ او خواهد ماند.

نکته ادبی: تذکر به نوبتِ آمدن و رفتن انسان‌ها.

چه توان دل در آن عمل بستن کو به عزل تو باشد آبستن

چه فایده دارد که دل به کاری ببندی که چون در معرضِ عزل و زوال است، همواره آبستنِ جدایی و ناپایداری است؟

نکته ادبی: استعاره آبستن برای ناپایداریِ وضعیت‌های دنیوی.

هر عمارت که زیر افلاکست خاک بر سر کنش که خود خاکست

هر بنا و ساختمانی که زیر این آسمان ساخته شده، خاک بر سرش کن (آن را بی‌ارزش بشمار)، زیرا عاقبتِ آن خودِ خاک است.

نکته ادبی: استعاره خاک برای ناپایداری همه سازه‌های مادی.

بگذر از دام اوی و دیر مباش منبرت دار شد دلیر مباش

از دامِ دنیا بگذر و در آن ماندگار مباش؛ حتی اگر منبر و قدرتِ تو مانند دار (آویزان و متزلزل) باشد، دلیر و مغرور مباش.

نکته ادبی: استعاره دار برای ناپایداریِ منصب و قدرت.

زنده رفتن به دار بر هوسست زنده بر دار یک مسیح بست

به دار رفتن و زنده ماندنِ تو تنها یک توهم است؛ تنها مسیح بود که بر دار زنده ماند و به آسمان عروج کرد.

نکته ادبی: تلمیح به عروج عیسی مسیح (ع) و تفاوت جایگاه او با انسان‌های معمولی.

گر زمینی رسد به چرخ برین هم زمینش فرو کشد به زمین

اگر کسی (از نظر قدرت و ثروت) تا آسمان بالا برود، سرانجامِ زمینِ خاکی، او را به آغوشِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت جاذبه مرگ و خاک.

گر کسی بر فلک رساند تاج هفت کشور کشد به زیر خراج

اگر کسی بر تمام جهان حکمرانی کند و هفت کشور را خراج‌گزار خود سازد، باز هم عاقبتِ کار او چیزی جز خاک نیست.

نکته ادبی: هفت کشور کنایه از کل جهان است که در برابر مرگ هیچ است.

بینیش ناگهان شبی مرده سر فرو برده درد سر برده

آن‌گاه ناگهان می‌بینی که همان پادشاه یا قدرتمند، شبی از دنیا رفته و سر در خاک فرو برده است.

نکته ادبی: توصیفِ ناگهانی بودنِ مرگ.

خاک بی خسف لاابالی نیست گنج دانش ز مار خالی نیست

خاکِ این دنیا از آسیب خالی نیست؛ همان‌طور که گنج همواره با خطرِ مار همراه است، دانش و ارزش هم با سختی‌ها همراه است.

نکته ادبی: مثلِ معروفِ گنج و مار برای بیانِ همراهیِ خیر و شر.

رطبی کو که نیستش خاری یا کجا نوش مهره بی ماری

کدام شهد و شیرینی است که نیش و سختیِ آن را نداشته باشد؟ کجا می‌توان نوش‌دارویی یافت که بدونِ رنجِ ماری به دست آید؟

نکته ادبی: اشاره به هم‌نشینیِ لذت و رنج در دنیا.

حکم هر نیک و بد که در دهرست زهر در نوش و نوش در زهرست

قانونِ خیر و شر در این جهان چنین است که در هر شهد و شیرینی، زهری نهفته است و در هر زهری، نوشی.

نکته ادبی: اشاره به تضادهای درونیِ حوادث عالم.

که خورد؟ نوش پاره ای در پیش کز پی آن نخورد باید نیش

چه کسی است که شهدِ این دنیا را بچشد و نیشِ آن را تحمل نکند؟ هر لذتی در این جهان، تاوانی دارد.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ اجتناب‌ناپذیریِ رنجِ همراه با لذت.

نیش و نوش جهان که پیش و پسست دردم و در دم یکی مگسست

نیش و نوشِ این دنیا، مانندِ یک مگسِ زودگذر است که در همان لحظه‌یِ آمدن، رفتنی است.

نکته ادبی: تشبیه طولِ عمرِ لذت‌های دنیوی به عمرِ کوتاه مگس.

نبود در حجاب ظلمت و نور مهره خر ز مهر عیسی دور

کسی که در حجابِ نادانی و تاریکی است، از ارزشِ واقعی (مهر عیسی) دور می‌ماند و قدرِ مرواریدِ حقیقت را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: مهره خر استعاره از چیزهای بی‌ارزش و مهر عیسی استعاره از حکمت و ارزش معنوی.

کیست کو بر زمین فرازد تخت کاخرش هم زمین نگیرد سخت

کیست که بر این زمین تختی بنا کند و عاقبت، زمین او را به سختی در کامِ خود نبلعد؟

نکته ادبی: تأکید بر سرنوشتِ مشترکِ تمامِ قدرتمندان.

یارب آن ده که آرد آسانی ناورد عاقبت پشیمانی

پروردگارا، حالتی را به من عطا کن که همواره با آسانی همراه باشد و سرانجامش پشیمانی به بار نیاورد.

نکته ادبی: دعایی در طلبِ عاقبتِ خیر.

بر نظامی در کرم بگشای در پناه تو سازش جای

ای خدا، درِ رحمت و کرم خود را بر نظامی بگشا و او را در پناهگاهِ امنِ خود جای ده.

نکته ادبی: طلبِ عفو و پناه الهی برای شاعر.

اولش داده ای نکو نامی آخرش ده نکو سرانجامی

تو که در ابتدای کار، نامی نیک و اعتباری والا به ما بخشیده‌ای، اکنون در پایان کار نیز عاقبتی نیک و سرانجامی پسندیده نصیبمان گردان.

نکته ادبی: تضاد میان «اول» و «آخر» و تقابل میان «نامی» (اعتبار دنیوی) و «سرانجامی» (عاقبت اخروی)، ساختاری دقیق و معنایی کامل به بیت بخشیده است.