خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم

نظامی
اولین شخص گفت با بهرام کای شده دشمن تو دشمن کام
راست روشن به زخمهای درشت در شکنجه برادرم را کشت
وانچه بود از معاش و مرکب و چیز همه بستد حیات و حشمت نیز
هرکس از خوبی و جوانی او سوخت بر غبن زندگانی او
چون من انگیختم خروش و نفیر زان جنایت مرا گرفت وزیر
کو هواخواه دشمنان بود است تو چنینی و او چنان بود است
غوریی تند را اشارت کرد تا مرا نیز خانه غارت کرد
بند بر پای من نهاد به زور کرد بر من سرای را چون گور
آن برادر به جور جان برده وین برادر به دست وپا مرده
کرده زندانیم کنون سالیست روی شاهم خجسته تر فالیست
شاه را چون ز گفت آن مظلوم آنچه دستور کرد شد معلوم
هر چه دستور ازو به غارت برد جمله با خونبها بدو بسپرد
کردش آزاد و دلخوشی دادش بر سر شغل خود فرستادش
کرد شخص دوم دعای دراز در زمین بوس شاه بنده نواز
گفت باغیم در کیائی بود کاشنائیش روشنائی بود
چون بساط بهشت سبز و فراخ کله بر کله میوه ها بر شاخ
در خزان داده نوبهار مرا وز پدر مانده یادگار مرا
روزی از راه آتشین داغی سوی باغ من آمد آن باغی
میهمان کردمش به میوه و می میهمانی سزای خدمت وی
هر چه در باغ بود و در خانه پیش او ریختم به شکرانه
خورد و خندید و خفت و آرامید وز شراب آنچه خواست آشامید
چون زمانی به گرد باغ بگشت خواست کز عشق باغ گیرد دشت
گفت بر من فروش باغت را تا دهم روشنی چراغت را
گفتم این باغ را که جان منست چون فروشم که عیشدان منست
هرکسی را در آتشی داغیست من بی چاره را همین باغیست
باغ پندار کان تست مدام من ترا باغبان نه بلکه غلام
هر گهی کافتدت به باغ شتاب میوه خور باده نوش بر لب آب
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی پیشت آرم به دست سیم تنی
گفت ازین در گذر بهانه مساز باغ بفروش و رخت وا پرداز
جهد بسیار شد به شور و به شر باغ نفروختم به زور و به زر
عاقبت چون ز کینه شد سرمست تهمتی از دروغ بر من بست
تا بدان جرم از جنایت خویش باغ را بستد از من درویش
وز پی آن که در تظلم گاه این تظلم نیاورم بر شاه
کرد زندانیم به رنج وبال وین سخن را کمینه رفت دو سال
شه بدو باغ دادو گشت آباد خانه و باغ داد چون بغداد
گفت زندانی سوم با شاه کای ترا سوی هرچه خواهی راه
بنده بازارگان دریا بود روزیم زان سفر مهیا بود
رفتمی گه گهی به دریا بار سودها دیدمی در آن بسیار
چون شناسا شدم به دانائی در بدو نیک در دریائی
لولوئی چندم اوفتاد به چنگ شب چراغ سحر به رونق و رنگ
آمدم سوی شهر حوصله پر چشم روشن بدان علاقه در
خواستم کان علاقه بفروشم وزبها گه خورم گهی پوشم
چون وزیر ملک خبر بشنید کان من بود عقد مروارید
خواند و از من خرید با صد شرم در بها داشتم بسی آزرم
چونکه وقت بها رسید فراز گونه گونه بهانه کرد آغاز
من بها خواستم به غصه و درد او نیاورد جز بهانه سرد
روزکی چندم از سیاه و سپید عشوه بر عشوه داد و من به امید
واخر الامر خواند پنهانم کرد با خونیان به زندانم
بر گناهم یکی بهانه شمرد کان بها را بدان بهانه ببرد
عوض عقد من که برد از دست دست و پایم به عقده ها در بست
او ز من گوهر آوریده به چنگ من ازو در شکنجه مانده چو سنگ
او درآورده در شکنج کلاه من صدف وار مانده در بن چاه
شد سه سال این زمان که در بندم روی شه دیده دید و خرسندم
شه ز گنج وزیر بد گوهر گوهرش باز داد و زر بر سر
چهارمین شخص با هزار هراس گفت کای درخور هزار سپاس
مطربی عاشقم غریب و جوان بربطی خوش زنم چو آب روان
مهربان داشتم نوآیینی چینیی بلکه درد بر چینی
مهرش از ماه روشنی برده روز چون شب برابرش مرده
هیچ را نام کرده کین دهنست نوش در خنده کین شکر شکنست
خوبیش از بهار زیبا روی خانه و باغ برده رویاروی
گله گیلی کشان به دامانش سرو را لوح در دبستانش
در ولایت درم خریده من وز ولینعمتان دیده من
برده رونق به تیز بازاری تار زلفش ز مشک تاتاری
از من آموخته ترنم ساز زدنش دلفریب و روح نواز
هر دو با یکدیگر به یک خانه گرم صحبت چو شمع و پروانه
من بدو زنده دل چو شب به چراغ او به من شادمان چو سبزه به باغ
روشن و راست همچو شمع از نور راست روشن ز بنده کردش دور
شمع را در سرای خویش افروخت دل پروانه را به آتش سوخت
چون بر آشفتم از جدائی او راه جستم به روشنائی او
بند بر من نهاد خنداخند یعنی آشفته را بباید بند
او عروس مرا گرفته به ناز من به زندان به صد هزار نیاز
چار سالست کز ستمگاری داردم بی گنه بدین خواری
شاه حالی بدو سپرد کنیز نه تهی بلکه با فراوان چیز
بر عروسیش داد شیر بها با عروسش ز بند کرد رها
شخص پنجم به شاه انجم گفت کای فلک با چهار طاق تو جفت
من رئیس فلان رصد گاهم کز مطیعان دولت شاهم
شده شغلم به کشور آرائی حلقه در گوش من به مولائی
داده بود ایزدم به دولت شاه نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه
از پی جان درازی شه شرق کردم آفاق را به شادی غرق
از دعا زاد راه می کردم خیری از بهر شاه می کردم
خرم و تازه شهر و کوی به من اهل دانش نهاده روی به من
دادم از مملکت فروزی خویش هر کسی را برات روزی خویش
تنگدستان ز من فراخ درم بیوگان سیر و بیوه زادان هم
هر که زر خواست زرپذیر شدم و آنکه افتاد دستگیر شدم
هیچ درمانده در نماند به بند تا رهائی ندادمش ز گزند
هر چه آمد ز دخل دهقانان صرف می شد به خرج مهمانان
دخل و خرجی چنانکه باید بود خلق راضی ز من خدا خشنود
چون وزیر این سخن به گوش آورد دیگ بیداد را به جوش آورد
کد خدائیم را ز دست گشاد دست بر مال و ملک بنده نهاد
گفت کین مال دست رنج تو نیست بخشش تو به قدر گنج تو نیست
یا به اکسیر کوره تافته ای یا به خروار گنج یافته ای
قسمت من چنانکه باید داد بده ارنه سرت دهم بر باد
هر معیشت که بنده داشت تمام همه بستد بدین بهانهٔ خام
و آخر کار دردمندم کرد بندهٔ خود بدم به بندم کرد
پنج سال است تا در این زندان دورم از خانمان و فرزندان
شاه فرمود تا به نعمت و ناز بر سر ملک خویشتن شد باز
چون به شخص ششم رسید شمار در سر بخت خود شکست خمار
کرد بر شه دعای پیروزی کای ز خلق تو خلق را روزی
من یکی کرد زاده لشگریم کز نیاگان خویش گوهریم
بنده هست از سپاهیان سپاه پدرم بود نیز بنده شاه
خدمت شاه می کنم به درست پدرم نیز کرده بود نخست
از پی دشمنان شه پیوست می دوم جان و تیغ بر کف دست
شاه نان پاره ای به منت خویش بنده را داده بد ز نعمت خویش
بنده آن نان به عافیت می خورد بر در شاه بندگی می کرد
خاص کردش وزیر جافی رای با جفا هیچکس ندارد پای
بنده صاحب عیال و مال نداشت بجز آن مزرعه منال نداشت
چند ره پیش او شدم به نفیر کز برای خدای دستم گیر
تا عیاری به عدل بنماید بر عیالان من ببخشاید
یا چو اطلاقیان بی نانم روزیی نو کند ز دیوانم
بانگ برزد به من که خامش باش رنگ خویش از خدنگ خویش تراش
شاه را نیست با کس آزاری تا کند وحشتی و پیکاری
دشمنی بر درش نیامد تنگ تا به لشگر نیاز باشد و جنگ
پیشهٔ کاهلان مگیر بدست کار گل کن که تندرستی هست
توشه گر نیست بر زیاده مکوش اسب و زین و سلاح را بفروش
گفتم از طبع دیو رای بترس عجز من بین و از خدای بترس
منمای از کمی و کم رختی من سختی رسیده را سختی
تو همه شب کشیده پای به ناز من به شمشیر کرده دست دراز
گر تو در ملک می زنی قلمی من به شمشیر می زنم قدمی
تو قلم می زنی به خون سپاه من زنم تیغ با مخالف شاه
مستان از من آنچه شه فرمود گرنه فتراک شه بگیرم زود
گرم شد کز من این خطاب شنید بر من بی قلم دوات کشید
گفت کز ابلهی و نادانی چون کلوخم به آب ترسانی
گه به زرقم همی کنی تقلید گه به شاهم همی دهی تهدید
شاه را من نشانده ام بر گاه نیست بی خط من سپید و سیاه
سر شاهان به زیر پای منست همه را زندگی برای منست
گر تولا به من نکردندی کرکسان مغزشان بخوردندی
این بگفت و دوات بر من زد اسب و ساز و سلیح من بستد
پس به دژخیم خونیان دادم سوی زندان خود فرستادم
قرب شش سال هست بلکه فزون تا دلم پر غمست و جان پر خون
شاه بنواختش به خلعت و ساز جاودان باد شاه بنده نواز
چون لبش را به لطف خندان کرد رسم اقطاع او دو چندان کرد
هفتمین شخص چون رسید فراز بر لب از شکر شه کشید طراز
گفت منک از جهان کشیدم دست زاهدی رهروم خدای پرست
تنگدستی فراخ دیده چو شمع خویشتن سوخته برابر جمع
عاقبت را جریده بر خوانده دست بر شغل گیتی افشانده
از همه خورد و خواب بی بهرم قائم اللیل و صائم الدهرم
روز ناخورده کاب و نانم نیست شب نخفته که خان و مانم نیست
در پرستش گهی گرفته قرار نیستم جز خداپرستی کار
هر که را بنگرم رضا جویم هر که یاد آرمش دعا گویم
کس فرستاد سوی من دستور خواند و رفتم مرا نشاند از دور
گفت بر تو مرا گمان بدست گر عذابت کنم بجای خودست
گفتم ای سیدی گمان تو چیست تا به ترتیب تو توانم زیست
گفت می ترسم از دعای بدت مرگ می خواهم از خدای خودت
کز سر کین وری و بدخوئی در حق من دعای بد گوئی
زان دعای شبانه شبگیری ترسم افتد بدین هدف تیری
پیشتر زان کز آتش کینت در من افتد شرار نفرینت
دست تو بندم از دعا کردن دست تنها نه دست با گردن
زیر بندم کشید و باک نداشت غم این جان دردناک نداشت
هفت سالم درین خراس افکند در دو پایم کلید و داس افکند
بند بر دست من کمند زده من بر افلاک دست بند زده
او فرو بسته از دعا دستم من بر او دست مملکت بستم
او مرا در حصار کرده به فن من بر ایوان او حصار شکن
چون خدایم به رفق شاه رساند خوشدلی را دگر بهانه نماند
شاه در بر گرفت زاهد را شیر کافر کش مجاهد را
گفت جز نکته ای که ترس خداست راست روشن نگفت چیزی راست
لیک دفع دعا چنان نکنند حکم زاهد چو رهزنان نکنند
آن که آن بد به جای خود می کرد خویشتن را دعای بد می کرد
تا دعای بدش به آخر کار هم سر از تن ربود و هم دستار
از تر و خشک هر چه داشت وزیر گفت با زاهد آن تست بگیر
زاهد آن فرش داده را بنوشت زد یکی چرخ و چرخ وار به گشت
گفت از این نقدها که آزادم بهترم ده که بهترت دادم
رقص برداشت بی مقطع ساز آن چنان شد که کس ندیدش باز
رهروان آنگه آنچنان بودند کز زمین سر بر آسمان سودند
این گروه ار چه آدمی نسبند همه دیوان آدمی لقبند
تا می پخته یافتن در جام دید باید هزار غوره خام
پخته آنست کز چنین خامان برکشد جیب و درکشد دامان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اولین شخص گفت با بهرام کای شده دشمن تو دشمن کام

شخص اول به بهرام گفت: ای کسی که دشمن تو، خود به آرزویش نمی‌رسد و شکست می‌خورد.

نکته ادبی: دشمن‌کام: کسی که به مراد دل می‌رسد. در اینجا کنایه از اقتدار شاه در ناکام گذاشتن دشمنان.

راست روشن به زخمهای درشت در شکنجه برادرم را کشت

با ضربات سنگین و فجیع، برادرم را در میان شکنجه به قتل رساند.

نکته ادبی: زخم‌های درشت: کنایه از آسیب‌های شدید و کاری.

وانچه بود از معاش و مرکب و چیز همه بستد حیات و حشمت نیز

و هرچه مال و دارایی و مرکب داشت، و همچنین جان و شکوه او را گرفت.

نکته ادبی: حشمت: شکوه و شوکت؛ در اینجا به معنای آبرو و مقام اجتماعی است.

هرکس از خوبی و جوانی او سوخت بر غبن زندگانی او

هرکس که او را به خاطر جوانی و شایستگی‌اش می‌شناخت، در حسرتِ از دست رفتن زندگی او سوخت.

نکته ادبی: غبن: حسرت خوردن و افسوس بر از دست دادن سرمایه‌ای ارزشمند.

چون من انگیختم خروش و نفیر زان جنایت مرا گرفت وزیر

هنگامی که من فریاد و اعتراض سر دادم، وزیر به جای رسیدگی، مرا به جرمِ اعتراض دستگیر کرد.

نکته ادبی: خروش و نفیر: دادخواهی و بلند کردن صدای اعتراض.

کو هواخواه دشمنان بود است تو چنینی و او چنان بود است

چون وزیر هوادار دشمنان بود، با من این‌گونه رفتار کرد، همان‌طور که با برادرم چنان کرده بود.

نکته ادبی: هواخواه: طرفدار و حامی؛ اشاره به هم‌دستی وزیر با قاتلان.

غوریی تند را اشارت کرد تا مرا نیز خانه غارت کرد

او به یک فرد تندخو و جنگجوی غوری دستور داد تا به خانه من حمله کند و آن را غارت نماید.

نکته ادبی: غوری: منسوب به غور؛ در بافت تاریخی، اشاره به جنگجویان یا افراد خشن.

بند بر پای من نهاد به زور کرد بر من سرای را چون گور

به زور مرا به زنجیر کشید و خانه‌ام را برایم همچون گور تنگ و تاریک کرد.

نکته ادبی: خانه را چون گور کردن: کنایه از سلب آزادی و آسایش از فرد.

آن برادر به جور جان برده وین برادر به دست وپا مرده

برادرم به ناحق کشته شد و من که برادر دیگر او هستم، در بندِ دست و پا گرفتار شدم.

نکته ادبی: دست و پا مرده: کنایه از اسارت و ناتوانی در حرکت و عمل.

کرده زندانیم کنون سالیست روی شاهم خجسته تر فالیست

اکنون یک سال است که زندانی هستم و دیدن چهره شاه برایم نویدبخشِ بهترین شانس و فال است.

نکته ادبی: خجسته تر فالیست: دیدن شاه را بهترین نشانه و امید برای گشایش کار می‌داند.

شاه را چون ز گفت آن مظلوم آنچه دستور کرد شد معلوم

هنگامی که شاه از زبان آن مرد مظلوم حقیقت را شنید، آنچه وزیر انجام داده بود برایش روشن شد.

نکته ادبی: دستور: در متون کهن به معنای وزیر و مشاور عالی شاه است.

هر چه دستور ازو به غارت برد جمله با خونبها بدو بسپرد

شاه هر آنچه را که وزیر به ناحق از او گرفته بود، همراه با دیه و خون‌بهای برادرش به او بازگرداند.

نکته ادبی: خونبها: غرامتی که در ازای ریختن خونِ به ناحقِ کسی پرداخت می‌شود.

کردش آزاد و دلخوشی دادش بر سر شغل خود فرستادش

او را آزاد کرد و با دلی شاد، به شغل و کار قبلی‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: بر سر شغل خود: به معنای بازگشت به جایگاه و معیشت سابق.

کرد شخص دوم دعای دراز در زمین بوس شاه بنده نواز

شخص دوم دعای طولانی برای شاه کرد و در برابر او سجده شکر به جای آورد.

نکته ادبی: بنده نواز: صفت شاه که حاکی از لطف او به زیردستان است.

گفت باغیم در کیائی بود کاشنائیش روشنائی بود

گفت باغی داشتم که در منطقه‌ای خوش‌آب‌وهوا بود و دیدنش دل را روشن می‌کرد.

نکته ادبی: کیائی: سرزمین یا ناحیه‌ای خاص؛ روشنائی در اینجا استعاره از صفا و زیبایی است.

چون بساط بهشت سبز و فراخ کله بر کله میوه ها بر شاخ

باغی مثل بهشت، سبز و وسیع بود و شاخه‌های درختانش زیر بار میوه‌های فراوان خم شده بود.

نکته ادبی: کله بر کله: ازدحام و انبوهی میوه‌ها بر شاخه‌ها.

در خزان داده نوبهار مرا وز پدر مانده یادگار مرا

در پاییز، طراوت بهار را داشت و یادگاری ارزشمند از پدرم برای من مانده بود.

نکته ادبی: در خزان داده نوبهار: تضاد میان فصل و طراوت باغ برای نشان دادن سرسبزی همیشگی آن.

روزی از راه آتشین داغی سوی باغ من آمد آن باغی

روزی آن فردِ ستمکار و بی‌رحم، از سر طمع و آتشِ خشم، به سمت باغ من آمد.

نکته ادبی: آتشین داغی: کنایه از خشم و طمع سوزان و مخربِ آن فرد.

میهمان کردمش به میوه و می میهمانی سزای خدمت وی

از او با میوه و شراب پذیرایی کردم؛ پذیرایی که در شأنِ مقام او بود.

نکته ادبی: سزای خدمت وی: احترامی که شایسته موقعیت اجتماعی مهمان بود.

هر چه در باغ بود و در خانه پیش او ریختم به شکرانه

هرچه از نعمت‌های باغ و خانه داشتم، به نشانه سپاس و احترام پیش او آوردم.

نکته ادبی: شکرانه: پیشکشی که برای قدردانی آورده می‌شود.

خورد و خندید و خفت و آرامید وز شراب آنچه خواست آشامید

او خورد و خندید و استراحت کرد و هرچه از شراب خواست نوشید.

نکته ادبی: توصیفِ آسایشِ میهمان برای تأکید بر نمک‌نشناسی او در ادامه.

چون زمانی به گرد باغ بگشت خواست کز عشق باغ گیرد دشت

وقتی چرخی در باغ زد، شیفته آن شد و تصمیم گرفت که باغ را به چنگ آورد.

نکته ادبی: گرفتن دشت: کنایه از تصاحب ملک و تصرفِ زمین.

گفت بر من فروش باغت را تا دهم روشنی چراغت را

گفت: باغت را به من بفروش تا به زندگی‌ات سروسامانی بدهم.

نکته ادبی: روشنی چراغ: کنایه از گشایش در کار و رونق بخشیدن به زندگی (نوعی وعده دروغین).

گفتم این باغ را که جان منست چون فروشم که عیشدان منست

گفتم این باغ جانِ من است، چطور آن را بفروشم که مایه آسایش و زندگی من است؟

نکته ادبی: عیشدان: محلِ عیش و آسایش؛ کنایه از تمامِ دارایی که مایه زندگی است.

هرکسی را در آتشی داغیست من بی چاره را همین باغیست

هر کسی در زندگی داغی (غمی) دارد و برای من بیچاره، همین باغ تمام سرمایه است.

نکته ادبی: آتشی داغی: استعاره از رنج‌ها و دردهای زندگی که هرکس بخشی از آن را دارد.

باغ پندار کان تست مدام من ترا باغبان نه بلکه غلام

باغ در اختیار شما باشد، من نه باغبان، بلکه غلام شما خواهم بود.

نکته ادبی: تلاش برای راضی کردن فرد ستمکار با فروتنی.

هر گهی کافتدت به باغ شتاب میوه خور باده نوش بر لب آب

هر زمان که دلت خواست به باغ بیا و میوه بخور و در کنار آب شراب بنوش.

نکته ادبی: پیشنهادِ بهره‌مندی بدون فروش؛ نوعی مصالحه.

و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی پیشت آرم به دست سیم تنی

و هر غذایی که در آشپزخانه امثال من پخته می‌شود، با افتخار برایت می‌آورم.

نکته ادبی: سیم‌تنی: کنایه از خدمت‌گزار خوش‌چهره یا کسی که با جان و دل خدمت می‌کند.

گفت ازین در گذر بهانه مساز باغ بفروش و رخت وا پرداز

گفت از این حرف‌ها بگذر و بهانه نیاور؛ باغ را بفروش و وسایلت را جمع کن و برو.

نکته ادبی: رخت وا پرداز: اسباب‌کشی کن و آنجا را ترک کن.

جهد بسیار شد به شور و به شر باغ نفروختم به زور و به زر

تلاش بسیار کرد و با خشم و شرارت پیش آمد، اما من باغ را نه به زور و نه در برابر پول، نفروختم.

نکته ادبی: شور و شر: کنایه از هیاهو و تهدیدهای بی‌نتیجه.

عاقبت چون ز کینه شد سرمست تهمتی از دروغ بر من بست

سرانجام چون از کینه مست شده بود، تهمتی دروغین به من بست.

نکته ادبی: کینه سرمست: کنایه از خشمِ کور و بی‌منطقی که باعثِ افعالِ زشت می‌شود.

تا بدان جرم از جنایت خویش باغ را بستد از من درویش

تا به آن بهانه واهی، باغ را از منِ درویش و فقیر بگیرد.

نکته ادبی: جنایت خویش: جرمِ ساختگی که خودش تراشیده بود.

وز پی آن که در تظلم گاه این تظلم نیاورم بر شاه

و برای اینکه من نتوانم در دادگاه، این ظلم را به شاه گزارش دهم.

نکته ادبی: تظلم‌گاه: محل دادخواهی و شکایت بردن به عدالت.

کرد زندانیم به رنج وبال وین سخن را کمینه رفت دو سال

مرا به رنج و سختی زندانی کرد و این ماجرا دو سال به طول انجامید.

نکته ادبی: کمینه رفت دو سال: کنایه از گذشتِ طولانیِ زمان در سختی.

شه بدو باغ دادو گشت آباد خانه و باغ داد چون بغداد

شاه به او دو باغ داد و خانه و باغش مثل شهر بغداد آباد و پررونق شد.

نکته ادبی: تشبیه به بغداد برای نشان دادنِ آبادانیِ بسیار زیاد.

گفت زندانی سوم با شاه کای ترا سوی هرچه خواهی راه

زندانی سوم به شاه گفت: ای کسی که به هر مقصدی راهِ رسیدن داری (توانایی مطلق داری).

نکته ادبی: راه: استعاره از قدرت و تسلط شاه بر امور کشور.

بنده بازارگان دریا بود روزیم زان سفر مهیا بود

من تاجر دریا بودم و روزی‌ام از آن سفرها تأمین می‌شد.

نکته ادبی: بازارگان دریا: کسی که با کشتی به تجارت می‌پردازد.

رفتمی گه گهی به دریا بار سودها دیدمی در آن بسیار

گهگاه به دریا سفر می‌کردم و سود فراوانی از آن به دست می‌آوردم.

نکته ادبی: دریا بار: کنایه از تجارت دریایی و سفر با کشتی.

چون شناسا شدم به دانائی در بدو نیک در دریائی

چون در دادوستدِ دریایی و شناخت کالاها ماهر و دانا شدم.

نکته ادبی: شناسا: آگاه و متخصص در کارِ تجارت.

لولوئی چندم اوفتاد به چنگ شب چراغ سحر به رونق و رنگ

چند مروارید بسیار ارزشمند به دست آوردم؛ مرواریدهایی که مثل چراغ شب می‌درخشیدند.

نکته ادبی: شب چراغ: استعاره از مروارید درخشان و گران‌بها.

آمدم سوی شهر حوصله پر چشم روشن بدان علاقه در

با قلبی پر از امید و خیالی آسوده به شهر آمدم و با خوشحالی به آن مرواریدها نگریستم.

نکته ادبی: حوصله پر: کنایه از شادی و سرزندگی و آرامشِ خاطر.

خواستم کان علاقه بفروشم وزبها گه خورم گهی پوشم

تصمیم گرفتم که آن مرواریدها را بفروشم تا با پولش زندگی کنم و خوراک و پوشاک تهیه کنم.

نکته ادبی: بها: پول و ارزشی که در برابر کالا دریافت می‌شود.

چون وزیر ملک خبر بشنید کان من بود عقد مروارید

وقتی وزیر پادشاه خبردار شد که من آن عقد مروارید (گردنبند) را دارم.

نکته ادبی: عقد: رشته یا گردنبند مروارید.

خواند و از من خرید با صد شرم در بها داشتم بسی آزرم

مرا فراخواند و با شرمندگیِ ظاهری از من خرید، اگرچه من در قیمت‌گذاریِ آن بسیار ملاحظه کردم.

نکته ادبی: آزرم: حیا و رعایت احترام؛ در اینجا یعنی رعایتِ انصاف در معامله.

چونکه وقت بها رسید فراز گونه گونه بهانه کرد آغاز

وقتی زمان پرداخت پول رسید، شروع کرد به بهانه‌تراشی‌های گوناگون.

نکته ادبی: گونه گونه بهانه: کنایه از فریب‌کاری برای عدم پرداخت بدهی.

من بها خواستم به غصه و درد او نیاورد جز بهانه سرد

من با غصه و درد درخواست پولم را کردم، اما او جز بهانه‌های سرد و بی‌روح چیزی نیاورد.

نکته ادبی: بهانه سرد: کنایه از سخنانِ بی‌محتوا و فریبنده که نشان‌دهنده عدم تمایل به پرداخت است.

روزکی چندم از سیاه و سپید عشوه بر عشوه داد و من به امید

چند روزی مرا با انواع فریب‌ها معطل کرد و من هم‌چنان امیدوار به دریافت پول بودم.

نکته ادبی: سیاه و سپید: کنایه از تمامِ ترفندها و حرف‌های ظاهری.

واخر الامر خواند پنهانم کرد با خونیان به زندانم

و در نهایت مرا پنهانی دستگیر کرد و به زندانِ مجرمان و قاتلان انداخت.

نکته ادبی: خونیان: قاتلان و جانیان خطرناک.

بر گناهم یکی بهانه شمرد کان بها را بدان بهانه ببرد

تهمتی را به عنوان گناه من مطرح کرد تا به آن بهانه، پولِ مرواریدها را نپردازد.

نکته ادبی: بهانه شمرد: ادعای دروغینِ جرم برای پیشبردِ نقشه شوم.

عوض عقد من که برد از دست دست و پایم به عقده ها در بست

به جای پرداخت بهای مرواریدهایم، دست و پای مرا در زنجیر کرد.

نکته ادبی: عقده‌ها: گره‌ها، کنایه از بند و زنجیرِ زندان.

او ز من گوهر آوریده به چنگ من ازو در شکنجه مانده چو سنگ

وزیر محبوبم را از من ربود و من در این شکنجه، مانند سنگی بی‌حرکت و افسرده بر جای ماندم.

نکته ادبی: گوهر استعاره از محبوب است و تشبیه به سنگ بیانگر ناچاری و سکون در غم است.

او درآورده در شکنج کلاه من صدف وار مانده در بن چاه

او محبوبم را در نقاب و حجاب پنهان کرد و من مانند صدفی که در قعر چاه افتاده باشد، تنها و فراموش‌شده ماندم.

نکته ادبی: تشبیه صدف به خود، نمادی از غریب‌افتادگی و دوری از نور و اجتماع است.

شد سه سال این زمان که در بندم روی شه دیده دید و خرسندم

سه سال است که در بند و اسارت هستم و تنها دلخوشی‌ام در این مدت، دیدارِ روی پادشاه بوده است.

نکته ادبی: شه در اینجا به معنای پادشاه است و دیدن روی او مایه امیدواری در ناامیدی است.

شه ز گنج وزیر بد گوهر گوهرش باز داد و زر بر سر

پادشاه از گنجینه‌ی آن وزیرِ بدذات، دارایی و محبوبِ این شخص را بازپس گرفت و به او بخشید.

نکته ادبی: بدگوهر صفتِ جانشین برای فردی با ذاتِ ناپاک است.

چهارمین شخص با هزار هراس گفت کای درخور هزار سپاس

چهارمین نفر با حالتی مضطرب و هراسان، زبان به سخن گشود و شاه را شایسته‌ی هزاران سپاس دانست.

نکته ادبی: تعداد چهارمین شخص برای نظمِ رواییِ داستان ذکر شده است.

مطربی عاشقم غریب و جوان بربطی خوش زنم چو آب روان

من نوازنده‌ای عاشق‌پیشه، جوان و غریب هستم که بربط را چنان خوش می‌نوازم که صدای آن مانند جریان آب روان است.

نکته ادبی: تشبیه نواختن به آب روان، کنایه از گوش‌نوازی و روانیِ موسیقی است.

مهربان داشتم نوآیینی چینیی بلکه درد بر چینی

محبوبی زیبا و تازه‌یافته داشتم که اهل چین بود و زیبایی‌اش چنان بود که گویی دردی بر درد دیگر چینیان می‌افزود.

نکته ادبی: اشاره به زیبارویان چین در ادبیات کلاسیک کنایه از نهایت زیبایی است.

مهرش از ماه روشنی برده روز چون شب برابرش مرده

درخششِ چهره‌اش از ماه بیشتر بود و در کنارِ او، روزِ روشن در برابر زیبایی‌اش رنگ می‌باخت و گویی مرده بود.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی جهت القای کمالِ جمالِ محبوب.

هیچ را نام کرده کین دهنست نوش در خنده کین شکر شکنست

هیچ‌کس نمی‌توانست وصفش کند، نامش را دهان‌شکن می‌نامیدند و خنده‌هایش لبریز از شیرینی و شکر بود.

نکته ادبی: شکر‌شکن استعاره از شیرین‌سخنی و خنده‌های دلبرانه است.

خوبیش از بهار زیبا روی خانه و باغ برده رویاروی

زیبایی‌اش چنان بود که خانه‌ها و باغ‌ها را تحت‌الشعاع قرار داده و برتریِ او بر تمامِ جلوه‌های طبیعی آشکار بود.

نکته ادبی: برتریِ مطلقِ زیباییِ محبوب بر طبیعت.

گله گیلی کشان به دامانش سرو را لوح در دبستانش

مویِ بلند و پیچ‌درپیچش را به دامن می‌کشید و قدِ موزونش چنان بود که سرو در برابرش همچون لوحی ساده در دبستان بود.

نکته ادبی: تشبیه قد به سرو که نشانه‌ی بلندی و موزون بودن است.

در ولایت درم خریده من وز ولینعمتان دیده من

او را با پول خود خریده بودم و همواره زیر نظرِ ولی‌نعمتانِ خود بود.

نکته ادبی: اشاره به مناسباتِ طبقاتی و مالکیتیِ آن زمان.

برده رونق به تیز بازاری تار زلفش ز مشک تاتاری

زیبایی‌اش بازاری را که در آن بود رونق داده بود و تارهای زلفش از مشکِ تاتار نیز سیاه‌تر و خوش‌بوتر بود.

نکته ادبی: مشک تاتاری نماد نهایتِ خوش‌بویی و تیرگیِ مو است.

از من آموخته ترنم ساز زدنش دلفریب و روح نواز

او موسیقی را از من آموخته بود و نواختنش به قدری دل‌انگیز و روحی‌بخش بود که شنونده را مجذوب می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر مهارتِ معشوق در هنر موسیقی.

هر دو با یکدیگر به یک خانه گرم صحبت چو شمع و پروانه

ما هر دو در یک خانه و در کنار هم بودیم و معاشرت‌مان مانند شمع و پروانه، پرشور و گرم بود.

نکته ادبی: تمثیل شمع و پروانه نمادِ پیوندِ عاشقانه و سوختن و ساختن است.

من بدو زنده دل چو شب به چراغ او به من شادمان چو سبزه به باغ

من با وجودِ او زنده بودم، همچون شب که با چراغ روشن می‌شود و او در کنار من شادمان بود، همچون سبزه که در باغ نشاط می‌یابد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ متقابل برای نشان دادنِ وابستگیِ وجودیِ عاشق و معشوق.

روشن و راست همچو شمع از نور راست روشن ز بنده کردش دور

او مانند شمع، روشن و راست‌کردار بود، اما همین درخشش باعث شد که از من دورش کنند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه زیبایی و کمالِ معشوق، علتِ حسادتِ وزیر و جداییِ آن‌ها شد.

شمع را در سرای خویش افروخت دل پروانه را به آتش سوخت

وزیر، این شمعِ زندگیِ مرا در خانه‌اش افروخت و دلِ مرا که پروانه‌وار بی‌قرار بود، با آتشِ حسادت سوزاند.

نکته ادبی: استعاره‌ی سوختنِ دل به آتشِ دوری و حسرت.

چون بر آشفتم از جدائی او راه جستم به روشنائی او

وقتی از دوریِ او برآشفتم، سعی کردم راهی برای رسیدن به او و روشناییِ وجودش پیدا کنم.

نکته ادبی: تلاش برای بازپس‌گیریِ معشوق که مایه‌ی روشناییِ زندگی است.

بند بر من نهاد خنداخند یعنی آشفته را بباید بند

او مرا به زنجیر کشید و در حالی که می‌خندید گفت: کسی که این‌گونه آشفته است، باید در بند باشد.

نکته ادبی: خنداخند اشاره به ستمِ ظالمانه‌ای است که با تمسخر همراه است.

او عروس مرا گرفته به ناز من به زندان به صد هزار نیاز

او محبوبِ مرا به تصرف درآورد و من در زندان با هزاران آرزو و نیاز در حسرت ماندم.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ خوشِ وزیر با وضعیتِ اسفناکِ عاشق.

چار سالست کز ستمگاری داردم بی گنه بدین خواری

چهار سال است که این ستمگر، مرا بی‌گناه در این وضعیتِ خوار و ذلیل نگه داشته است.

نکته ادبی: گلایه از استمرارِ ظلم و بی‌گناهیِ شاکی.

شاه حالی بدو سپرد کنیز نه تهی بلکه با فراوان چیز

شاه بلافاصله آن کنیز را به او بازگرداند و نه تنها او را، بلکه دارایی‌های فراوانش را نیز به او بخشید.

نکته ادبی: اقدامِ فوریِ شاه برای رفعِ ظلم.

بر عروسیش داد شیر بها با عروسش ز بند کرد رها

پادشاه نه تنها شیربهای ازدواجش را پرداخت، بلکه او را به همراهِ آن زن از بندِ وزیر رها کرد.

نکته ادبی: شیربها در اینجا به معنای هزینه‌ای است که برای پیوندِ دوباره‌ی آن‌ها پرداخت شد.

شخص پنجم به شاه انجم گفت کای فلک با چهار طاق تو جفت

شخص پنجم به شاه گفت: ای کسی که قدرتت با چهار جهتِ فلک هم‌تراز است.

نکته ادبی: چهار طاق اشاره به چهار جهتِ اصلی و آسمان است که استعاره از قلمروِ پادشاه است.

من رئیس فلان رصد گاهم کز مطیعان دولت شاهم

من مسئولِ فلان رصدخانه هستم و از خدمتگزارانِ وفادارِ دولتِ شما محسوب می‌شوم.

نکته ادبی: رصدگاه به معنای مکانِ رصدِ ستارگان یا جایگاهِ نظارتی است.

شده شغلم به کشور آرائی حلقه در گوش من به مولائی

کارِ من ساماندهیِ کشور بود و همگان به فرمانِ من گردن می‌نهادند.

نکته ادبی: حلقه در گوش بودن کنایه از اطاعت و بندگیِ محض است.

داده بود ایزدم به دولت شاه نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه

خداوند به برکتِ دولتِ شاه، به من ثروت و مکنتِ فراوانی عطا کرده بود.

نکته ادبی: نعمت و حشمت به معنای دارایی و جاه و جلال است.

از پی جان درازی شه شرق کردم آفاق را به شادی غرق

برای طول عمرِ پادشاهِ شرق، تمامِ کشور را غرق در شادی کردم.

نکته ادبی: دعایِ جان‌درازی، نشان‌دهنده‌ی وفاداریِ رعیت به شاه است.

از دعا زاد راه می کردم خیری از بهر شاه می کردم

با دعا کردن و کارهای خیر، برای پادشاه توشه‌ای معنوی می‌اندوختم.

نکته ادبی: زاد راه، استعاره از کارِ نیک برای آخرت یا سعادتِ دنیوی است.

خرم و تازه شهر و کوی به من اهل دانش نهاده روی به من

شهر و محله‌ها به واسطه‌ی مدیریتِ من آباد و شاد بود و دانشمندان به سوی من می‌آمدند.

نکته ادبی: روی نهادن، کنایه از توجه و پناه آوردن به فردِ لایق است.

دادم از مملکت فروزی خویش هر کسی را برات روزی خویش

از طریقِ رونقِ مملکت، روزیِ هر کس را تأمین کردم.

نکته ادبی: براتِ روزی کنایه از تضمینِ معیشتِ مردم است.

تنگدستان ز من فراخ درم بیوگان سیر و بیوه زادان هم

فقرا را بی‌نیاز کردم و بیوه‌زنان و فرزندانشان را سیر و تأمین نمودم.

نکته ادبی: فراخ درم کنایه از وسعتِ مالی و ثروت است.

هر که زر خواست زرپذیر شدم و آنکه افتاد دستگیر شدم

هر کس به پول نیاز داشت به او کمک کردم و هر کس درمانده بود، دستش را گرفتم.

نکته ادبی: دستگیر بودن صفتِ بخشندگی و یاری‌گری است.

هیچ درمانده در نماند به بند تا رهائی ندادمش ز گزند

هیچ نیازمندی را در بندِ مشکلات نگذاشتم، مگر آنکه او را از آسیب نجات دادم.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و بلا است.

هر چه آمد ز دخل دهقانان صرف می شد به خرج مهمانان

تمامِ درآمدِ کشاورزان صرفِ پذیرایی از مهمانان می‌شد.

نکته ادبی: دخل دهقانان به درآمدهای کشاورزی و مالیاتی اشاره دارد.

دخل و خرجی چنانکه باید بود خلق راضی ز من خدا خشنود

درآمد و خرج به اندازه‌ی شایسته بود و مردم از من راضی و خدا از من خشنود بود.

نکته ادبی: اشاره به تعادلِ اقتصادی و رضایتِ الهی و خلقی.

چون وزیر این سخن به گوش آورد دیگ بیداد را به جوش آورد

وقتی وزیر از این رفاه و محبوبیت باخبر شد، دیگِ حسادت و بیدادش به جوش آمد.

نکته ادبی: دیگِ بیداد استعاره از طغیانِ خشم و ستم‌گری است.

کد خدائیم را ز دست گشاد دست بر مال و ملک بنده نهاد

مدیریتِ مرا از دستم گرفت و دست‌اندازی به اموال و دارایی‌های من کرد.

نکته ادبی: کدخدایی در اینجا به معنای مدیریت و اداره‌ی املاک است.

گفت کین مال دست رنج تو نیست بخشش تو به قدر گنج تو نیست

وزیر گفت که این ثروت دستاوردِ تو نیست و بخشش‌های تو متناسب با ثروتت نیست.

نکته ادبی: بهانه‌جوییِ وزیر برای غصبِ اموال.

یا به اکسیر کوره تافته ای یا به خروار گنج یافته ای

یا کیمیایی داری که مس را طلا کرده‌ای، یا گنجی یافته‌ای.

نکته ادبی: اکسیر کوره کنایه از علمِ کیمیاگری و ثروتِ بادآورده است.

قسمت من چنانکه باید داد بده ارنه سرت دهم بر باد

سهمِ مرا از این اموال بده، وگرنه جانت را می‌گیرم.

نکته ادبی: سر بر باد دادن کنایه از کشتن است.

هر معیشت که بنده داشت تمام همه بستد بدین بهانهٔ خام

هرچه داشتم را به این بهانه‌های واهی و دروغین از من گرفت.

نکته ادبی: بهانه‌ی خام به معنای بهانه‌ی بی‌اساس و سست است.

و آخر کار دردمندم کرد بندهٔ خود بدم به بندم کرد

در نهایت مرا دردمند کرد و کسی که صاحبِ ثروت بود را در بند و اسارت افکند.

نکته ادبی: تناقضِ وضعیتِ قبل و بعد برای تأکید بر ظلمِ وزیر.

پنج سال است تا در این زندان دورم از خانمان و فرزندان

پنج سال است که در این زندان از خانواده و فرزندانم دور هستم.

نکته ادبی: اشاره به طولِ زمانِ رنج و سختی.

شاه فرمود تا به نعمت و ناز بر سر ملک خویشتن شد باز

شاه دستور داد تا او دوباره با عزت و ثروت به املاک و کارِ خود بازگردد.

نکته ادبی: اعاده‌ی حیثیت و بازگرداندنِ حق به صاحبِ حق.

چون به شخص ششم رسید شمار در سر بخت خود شکست خمار

وقتی نوبت به نفر ششم رسید، او برای رفعِ گرفتاری و بختِ بدِ خود اقدام کرد.

نکته ادبی: شکستنِ خمار در اینجا کنایه از پایان دادن به دورانِ سختی و غم است.

کرد بر شه دعای پیروزی کای ز خلق تو خلق را روزی

او برای پادشاه دعای پیروزی کرد که وجودش مایه‌ی روزی و برکت برای خلق است.

نکته ادبی: خلق را روزی بودن صفتِ شاهِ عادل و بخشنده است.

من یکی کرد زاده لشگریم کز نیاگان خویش گوهریم

من یکی از اعضایِ سپاهیان هستم که از تبارِ جنگجویانِ اصیل و با‌نجابت می‌باشم.

نکته ادبی: کردزاده بودن اشاره به اصالتِ ایلی و جنگاوریِ تاریخیِ این قوم دارد.

بنده هست از سپاهیان سپاه پدرم بود نیز بنده شاه

من خود از سپاهیان هستم و پدرم نیز از خدمتگزاران و سربازانِ پادشاه بود.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ موروثی به شاه.

خدمت شاه می کنم به درست پدرم نیز کرده بود نخست

من همان‌طور که پدرم در گذشته به شاه خدمت می‌کرد، اکنون با درستی و صداقت به خدمت‌گزاری مشغولم.

نکته ادبی: واژه نخست در اینجا به معنای پیشتر و قبل‌تر است.

از پی دشمنان شه پیوست می دوم جان و تیغ بر کف دست

به دنبال دشمنان شاه می‌روم و جان بر کف و شمشیر به دست، در پیِ مقابله با آنان هستم.

نکته ادبی: جان بر کف دست کنایه از شجاعت و آمادگی برای فدا کردن جان است.

شاه نان پاره ای به منت خویش بنده را داده بد ز نعمت خویش

شاه به لطف و بخشش خودش، تکه نانی به عنوان مواجب به این بنده داده بود.

نکته ادبی: نان پاره کنایه از حقوق یا مقرری ناچیز است.

بنده آن نان به عافیت می خورد بر در شاه بندگی می کرد

بنده نیز آن نان را با قناعت و در آرامش می‌خوردم و در درگاه شاه به خدمت مشغول بودم.

نکته ادبی: عافیت در اینجا به معنای سلامت و قناعت است.

خاص کردش وزیر جافی رای با جفا هیچکس ندارد پای

اما آن وزیر که بداندیش و ظالم بود، کار را بر من تنگ کرد؛ زیرا هیچ‌کس توان مقابله با ستم او را ندارد.

نکته ادبی: جافی رای به معنای کسی است که رأی و نظرش بر پایه جفا و ظلم است.

بنده صاحب عیال و مال نداشت بجز آن مزرعه منال نداشت

من نه ثروت و نه خانواده‌ای داشتم و به جز آن مزرعه کوچک، هیچ دارایی دیگری نداشتم.

نکته ادبی: منال به معنای دارایی و مال است.

چند ره پیش او شدم به نفیر کز برای خدای دستم گیر

چندین بار با فریاد و زاری نزد او رفتم و التماس کردم که برای رضای خدا، دست مرا بگیر و یاری‌ام کن.

نکته ادبی: نفیر به معنای دادخواهی و فریاد است.

تا عیاری به عدل بنماید بر عیالان من ببخشاید

تا شاید با جوانمردی و عدالت، به خانواده و عیال من رسیدگی کنی و از وضعیت ما گره‌گشایی کنی.

نکته ادبی: عیاری به معنای جوانمردی و فتوت است.

یا چو اطلاقیان بی نانم روزیی نو کند ز دیوانم

یا اگر مثل بی‌نویان و فقیران، نانی ندارم، راهی برای روزی‌رسانیِ دوباره من از طریق دیوانِ شاه پیدا کنی.

نکته ادبی: اطلاقیان به معنای مستمندان و بی‌نوایان است که از دیوان مقرری می‌گیرند.

بانگ برزد به من که خامش باش رنگ خویش از خدنگ خویش تراش

او بر سر من فریاد زد که ساکت باش و برو با تلاش و نیروی بازوی خودت، روزی‌ات را به دست بیاور.

نکته ادبی: خدنگ در اینجا استعاره از تیر و نیروی بازو است؛ رنگ از خدنگ تراشیدن کنایه از خودساختگی است.

شاه را نیست با کس آزاری تا کند وحشتی و پیکاری

شاه با هیچ‌کس دشمنی و آزاری ندارد که بخواهد وحشت و جنگی ایجاد کند.

نکته ادبی: وحشت در اینجا به معنای هراس و ناامنی است.

دشمنی بر درش نیامد تنگ تا به لشگر نیاز باشد و جنگ

دشمنی بر دربار شاه راه ندارد، مگر زمانی که نیاز به لشکرکشی و جنگ باشد.

نکته ادبی: تنگ آمدن کنایه از فشار دشمن به دروازه‌ها است.

پیشهٔ کاهلان مگیر بدست کار گل کن که تندرستی هست

پیشه‌ی تنبلی و بیکاری را رها کن و به کار کشاورزی بپرداز که تندرستی در آن است.

نکته ادبی: کار گل کنایه از کشاورزی و کارهای جسمانی است.

توشه گر نیست بر زیاده مکوش اسب و زین و سلاح را بفروش

اگر ذخیره و توشه‌ای نداری، به فکرِ مال زیاد نباش، بلکه اسب و زین و سلاحت را بفروش و سرمایه‌ای برای خود دست و پا کن.

نکته ادبی: زیاده در اینجا به معنای تجملات و مالِ اضافی است.

گفتم از طبع دیو رای بترس عجز من بین و از خدای بترس

به او گفتم از خویِ دیوسیرت و بداندیشت بترس و ناتوانی مرا ببین و از خدا شرم کن.

نکته ادبی: دیو رای به معنای کسی است که اندیشه‌های شیطانی دارد.

منمای از کمی و کم رختی من سختی رسیده را سختی

از ناتوانی و فقرِ من سوءاستفاده نکن؛ من کسی هستم که سختی‌های بسیاری کشیده‌ام.

نکته ادبی: کم‌رختی به معنای نداشتن لباس و مال و اسباب است.

تو همه شب کشیده پای به ناز من به شمشیر کرده دست دراز

تو همه شب را در ناز و نعمت گذرانده‌ای، در حالی که من با شمشیرزنی، دستم را به همه جا رسانده‌ام.

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از تلاش و کسب روزی با سختی است.

گر تو در ملک می زنی قلمی من به شمشیر می زنم قدمی

اگر تو در این کشور با قلمت حکم می‌رانی، من با شمشیرم در میدان جنگ قدم می‌زنم و تلاش می‌کنم.

نکته ادبی: قلم زدن نماد قدرت اداری و دفتری است.

تو قلم می زنی به خون سپاه من زنم تیغ با مخالف شاه

تو با قلمت خونِ سپاهیان را می‌ریزی و احکام صادر می‌کنی، در حالی که من با شمشیرم با مخالفان شاه می‌جنگم.

نکته ادبی: تضاد میان قلم و تیغ، هسته مرکزی این بیت است.

مستان از من آنچه شه فرمود گرنه فتراک شه بگیرم زود

اگر من نبودم و آنچه شاه فرمود انجام نمی‌دادم، تو خیلی زود آواره و بی‌نوا می‌شدی.

نکته ادبی: فتراک گرفتن کنایه از همراهی و دنباله‌روی در سفر است.

گرم شد کز من این خطاب شنید بر من بی قلم دوات کشید

وقتی این حرف‌ها را از من شنید، خشمگین شد و با کینه و عصبانیت، تصمیم گرفت مرا تنبیه کند.

نکته ادبی: دوات کشیدن کنایه از نوشتن حکم مجازات و خشم است.

گفت کز ابلهی و نادانی چون کلوخم به آب ترسانی

او گفت: از روی حماقت و نادانی، مانند کلوخی هستی که با آبِ قدرت من، می‌خواهی مرا بترسانی؟

نکته ادبی: تشبیه کلوخ به آب، نشان‌دهنده بی‌ارزش بودن تهدیدات بنده در برابر وزیر است.

گه به زرقم همی کنی تقلید گه به شاهم همی دهی تهدید

گاهی ادایِ ثروتمندان را در می‌آوری و گاهی شاه را به رخ من می‌کشی و تهدید می‌کنی.

نکته ادبی: زرق به معنای تزویر و ریاکاری است.

شاه را من نشانده ام بر گاه نیست بی خط من سپید و سیاه

این من هستم که شاه را به این مقام رسانده‌ام و بدون امضای من، هیچ اتفاقی در این مملکت نمی‌افتد.

نکته ادبی: سپید و سیاه نماد تمام امور و جزئیات است.

سر شاهان به زیر پای منست همه را زندگی برای منست

سلطنت تمام پادشاهان زیر دست و در کنترل من است و زندگی همه به اراده من وابسته است.

نکته ادبی: مبالغه‌ای است برای نشان دادن غرور وزیر.

گر تولا به من نکردندی کرکسان مغزشان بخوردندی

اگر من به آن‌ها توجه و حمایت نمی‌کردم، کرکسان مغزشان را می‌خوردند (یعنی نابود می‌شدند).

نکته ادبی: تولا کردن به معنای دوستی و حمایت کردن است.

این بگفت و دوات بر من زد اسب و ساز و سلیح من بستد

این را گفت و با خشم دواتش را بر سر من کوبید و اسب و سلاح و وسایلم را مصادره کرد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح است.

پس به دژخیم خونیان دادم سوی زندان خود فرستادم

سپس مرا به دست جلادِ خونخوار داد و به زندان فرستاد.

نکته ادبی: دژخیم به معنای جلاد و زندان‌بان خشن است.

قرب شش سال هست بلکه فزون تا دلم پر غمست و جان پر خون

نزدیک به شش سال یا شاید بیشتر است که دلم از غم پر است و با رنج زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: جان پرخون کنایه از نهایت رنج و سختی است.

شاه بنواختش به خلعت و ساز جاودان باد شاه بنده نواز

شاه آن وزیر را با خلعت و هدایا نوازش کرد؛ خدا همیشه شاهِ بنده نواز را در پناه خود حفظ کند.

نکته ادبی: بنواختن به معنای مورد لطف و عنایت قرار دادن است.

چون لبش را به لطف خندان کرد رسم اقطاع او دو چندان کرد

چون وزیر با تملق و چاپلوسی شاه را خشنود کرد، درآمد و املاک او دوبرابر شد.

نکته ادبی: اقطاع به معنای زمین‌ها یا حقوقی است که به وزیر واگذار می‌شود.

هفتمین شخص چون رسید فراز بر لب از شکر شه کشید طراز

وقتی نفر هفتم (شخص جدید) وارد شد، با لحنی چاپلوسانه و شیرین‌زبانی از شاه تعریف و تمجید کرد.

نکته ادبی: طراز کشیدن کنایه از آراستن سخن و ستایش کردن است.

گفت منک از جهان کشیدم دست زاهدی رهروم خدای پرست

او گفت: من از دنیا کناره‌گیری کرده‌ام و زاهدی هستم که در راهِ اطاعت از خدا قدم برمی‌دارم.

نکته ادبی: رهرو به معنای سالک و پوینده راه حق است.

تنگدستی فراخ دیده چو شمع خویشتن سوخته برابر جمع

او مانند شمعی که در عینِ تنگ‌دستی، فضای اطراف را روشن می‌کند، خود را برای جمعِ مردم فدا کرده بود.

نکته ادبی: تنگ‌دستی فراخ دیده کنایه از عزت‌نفس و مناعت طبع است.

عاقبت را جریده بر خوانده دست بر شغل گیتی افشانده

او سرانجامِ کار را به خوبی شناخته و دست از کارهای بیهوده دنیا شسته بود.

نکته ادبی: جریده خواندن کنایه از آگاهی و بصیرت یافتن است.

از همه خورد و خواب بی بهرم قائم اللیل و صائم الدهرم

از همه لذت‌های خواب و خوراک دست کشیده بودم و تمام شب را به عبادت و تمام روز را به روزه‌داری می‌گذراندم.

نکته ادبی: قائم اللیل و صائم الدهر اصطلاحی است برای عبادت‌کنندگانِ دائم.

روز ناخورده کاب و نانم نیست شب نخفته که خان و مانم نیست

روزها از خوردنِ آب و نان بی‌نصیب بودم و شب‌ها که خانه‌ای نداشتم، از بی‌خوابی رنج می‌بردم.

نکته ادبی: خان و مان به معنای خانه و زندگی است.

در پرستش گهی گرفته قرار نیستم جز خداپرستی کار

در عبادت‌گاهی سکونت گزیده و جز پرستشِ خدا، کار دیگری ندارم.

نکته ادبی: پرستش‌گه به معنای صومعه یا عبادت‌گاه است.

هر که را بنگرم رضا جویم هر که یاد آرمش دعا گویم

هر که را می‌بینم سعی می‌کنم رضایتش را جلب کنم و هر که را به یاد می‌آورم، برایش دعا می‌کنم.

نکته ادبی: دعای خیر برای دیگران نشان‌دهنده خلوص نیت اوست.

کس فرستاد سوی من دستور خواند و رفتم مرا نشاند از دور

وزیر کسی را به دنبال من فرستاد؛ او مرا دعوت کرد و وقتی رفتم، با بی‌احترامی مرا از دور نشاند.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر است.

گفت بر تو مرا گمان بدست گر عذابت کنم بجای خودست

او گفت: من به تو بدگمان هستم و اگر تو را مجازات کنم، سزاوارِ آن هستی.

نکته ادبی: گمان بد داشتن کنایه از سوءظن سیاسی است.

گفتم ای سیدی گمان تو چیست تا به ترتیب تو توانم زیست

گفتم ای آقا، سوءظن تو از چه بابت است تا بتوانم طبق خواست تو رفتار کنم؟

نکته ادبی: ترتیب در اینجا به معنای تدبیر و خواستِ وزیر است.

گفت می ترسم از دعای بدت مرگ می خواهم از خدای خودت

او گفت: من از دعاهای بدِ تو می‌ترسم و از خدایت می‌خواهم که تو برای مرگِ من دعا نکنی.

نکته ادبی: اشاره به هراسِ ظالم از دعایِ مظلوم است.

کز سر کین وری و بدخوئی در حق من دعای بد گوئی

چون از روی کینه و بدخویی، در حقِ من دعای بد می‌کنی.

نکته ادبی: کین‌وری به معنای کینه‌توزی است.

زان دعای شبانه شبگیری ترسم افتد بدین هدف تیری

من از آن دعاهایی که نیمه‌شب می‌کنی، می‌ترسم که تیری از هدفِ اجابت به سویم بیاید.

نکته ادبی: شبگیری کنایه از نیایشِ وقتِ سحر است که بسیار کارساز است.

پیشتر زان کز آتش کینت در من افتد شرار نفرینت

پیش از آنکه آتشِ کینه‌ات شعله‌ور شود و نفرینت به من اصابت کند.

نکته ادبی: شرار به معنای جرقه و آتش است.

دست تو بندم از دعا کردن دست تنها نه دست با گردن

دست تو را از دعا کردن می‌بندم؛ نه فقط دستِ فیزیکی‌ات را، بلکه کلاً راهِ دعا کردن را بر تو می‌بندم.

نکته ادبی: دست با گردن بستن، کنایه از اسارتِ کامل و قطعِ اختیار است.

زیر بندم کشید و باک نداشت غم این جان دردناک نداشت

او مرا به بند کشید و هیچ ترسی نداشت و به دردِ این جانِ رنجور اهمیتی نمی‌داد.

نکته ادبی: زیر بند کشیدن به معنای زندانی و اسیر کردن است.

هفت سالم درین خراس افکند در دو پایم کلید و داس افکند

هفت سال مرا در این زنجیر و شکنجه انداخت و پاهایم را در غل و زنجیر قرار داد.

نکته ادبی: خراس در اینجا به معنای محلِ سختی و رنج یا زندان است.

بند بر دست من کمند زده من بر افلاک دست بند زده

بند بر دستانِ من که به سوی آسمان برای دعا بلند می‌شد، زد؛ در حالی که دستانِ من در طلبِ رحمت به سوی افلاک بود.

نکته ادبی: دست بند زدن به دستانی که افلاک را لمس می‌کردند، اوجِ استبداد و نادانیِ وزیر را نشان می‌دهد.

او فرو بسته از دعا دستم من بر او دست مملکت بستم

او (وزیر) سعی داشت دست مرا از دعا کردن و توسل ببندد، اما من با قدرتِ معنوی، دست و پای حکومت و قدرت او را در هم پیچیدم و سست کردم.

نکته ادبی: دست بستن کنایه از سلبِ قدرت و ناتوان کردن است.

او مرا در حصار کرده به فن من بر ایوان او حصار شکن

او با مکر و حیله‌هایش مرا در تنگنا قرار داد، اما من با یاریِ حق، حصارِ قدرت او را درهم شکستم.

نکته ادبی: حصار شکن در اینجا نمادِ پیروزیِ معنویت بر دیوارهایِ مادی است.

چون خدایم به رفق شاه رساند خوشدلی را دگر بهانه نماند

از آنجا که خداوند مرا با لطف و نرمی به حضور پادشاه رساند، دیگر هیچ بهانه‌ای برای ناخوش‌احوالی و اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: رفق به معنای مدارا و نرمی است که در اینجا به معنای راهگشایی الهی آمده است.

شاه در بر گرفت زاهد را شیر کافر کش مجاهد را

پادشاه با دیدن زاهد، او را در آغوش گرفت؛ زاهدی که همچون شیری دلاور، به جنگِ کفر و ناپاکی می‌رفت.

نکته ادبی: شیر کافرکش استعاره از مجاهدتِ در راه حق و مبارزه با پلیدی است.

گفت جز نکته ای که ترس خداست راست روشن نگفت چیزی راست

پادشاه گفت: او جز سخنی که نشان از ترس و پرهیزگاری از خدا داشت، چیز دیگری نگفت و همواره بر مدارِ حقیقت بود.

نکته ادبی: ترس خدا در متون عرفانی اشاره به مقامِ تقوا دارد.

لیک دفع دعا چنان نکنند حکم زاهد چو رهزنان نکنند

اما با اهل دعا چنین برخوردی نمی‌کنند و نباید با یک عارف و زاهد، همچون راهزنان برخورد کرد.

نکته ادبی: دفع دعا کنایه از نادیده گرفتن یا ستیز با دعاگو است.

آن که آن بد به جای خود می کرد خویشتن را دعای بد می کرد

آن کس که آن بدی را در حق زاهد روا می‌داشت، در حقیقت داشت برای خودش نفرین می‌کرد و سرنوشت شومی برای خویش رقم می‌زد.

نکته ادبی: تضاد میانِ بد کردن به دیگران و بد کردن به خود.

تا دعای بدش به آخر کار هم سر از تن ربود و هم دستار

تا اینکه سرانجام، آن نفرین و دعای بد (که گریبان‌گیر خودش شد) هم جانش را گرفت و هم آبرو و مقامش را بر باد داد.

نکته ادبی: دستار کنایه از بزرگی، عزت و مقام است.

از تر و خشک هر چه داشت وزیر گفت با زاهد آن تست بگیر

پادشاه تمام دارایی وزیر، اعم از تر و خشکِ آن را به زاهد بخشید و گفت: همه این‌ها از آنِ توست، تصاحبش کن.

نکته ادبی: تر و خشک کنایه از تمامیِ دارایی و اموال است.

زاهد آن فرش داده را بنوشت زد یکی چرخ و چرخ وار به گشت

زاهد فهرستِ آن اموال را نوشت و با بی‌اعتنایی، چرخشی کرد و به وجد آمد.

نکته ادبی: چرخ زدن کنایه از آغازِ رقصِ سماع و بی‌رغبتی به دنیاست.

گفت از این نقدها که آزادم بهترم ده که بهترت دادم

زاهد گفت: من از این ثروت‌های ناچیزِ دنیوی آزادم؛ اگر بخشش بهتری داری به من بده، چرا که من برای تو هدایای معنویِ ارزشمندتری آورده‌ام.

نکته ادبی: نقد در اینجا استعاره از مال دنیا در برابرِ ارزش‌های معنوی است.

رقص برداشت بی مقطع ساز آن چنان شد که کس ندیدش باز

او بدون هیچ ساز و آوازی شروع به رقصیدن کرد و چنان حالی یافت که نظیر آن را کسی ندیده بود.

نکته ادبی: بی‌مقطع ساز اشاره به رقصِ درونی و بدونِ نیاز به آلاتِ موسیقی ظاهری است.

رهروان آنگه آنچنان بودند کز زمین سر بر آسمان سودند

راهروانِ طریقت در آن زمان چنان مقامی داشتند که با گام نهادن بر زمین، سرشان به آسمان می‌رسید.

نکته ادبی: کنایه از کمالِ معنوی و اوج گرفتن از عالم خاکی.

این گروه ار چه آدمی نسبند همه دیوان آدمی لقبند

این گروه اگرچه از نظر ظاهری انسان به نظر می‌رسند، اما به دلیلِ تعالیِ روح، همه دیوهایی با صورتِ آدمی هستند (یعنی دارای قدرت‌های خارق‌العاده و غیرمتعارف‌اند).

نکته ادبی: دیو آدمی لقب کنایه از انسان‌های کامل و دارای قدرت‌های غیربشری است.

تا می پخته یافتن در جام دید باید هزار غوره خام

برای اینکه بتوان یک انسانِ پخته و به کمال رسیده را پیدا کرد، باید هزاران انسانِ خام و بی‌تجربه را دید و آزمود.

نکته ادبی: خام و پخته استعاره مشهور عرفانی برای انسانِ نادان در برابر انسانِ کامل است.

پخته آنست کز چنین خامان برکشد جیب و درکشد دامان

انسانِ پخته کسی است که در برخورد با چنین افرادِ خام‌طبعی، دستِ خود را عقب می‌کشد و دامانِ پاکِ خویش را از آلودگی‌های آنان حفظ می‌کند.

نکته ادبی: کشیدنِ جیب و دامان، کنایه از پرهیز و دوری جستن از اهلِ غفلت است.