خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۴ - اندرز گرفتن بهرام از شبان

نظامی
شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یک سواره برون شدی به شکار
صید کردی و شادمانه شدی چون شدی شاد سوی خانه شدی
چون شد آن روز غم عنان گیرش رغبت آمد به سوی نخجیرش
یک تنه سوی صید رفت برون تا ز دل هم به خون بشوید خون
کرد صیدی چنانکه بودش رای غصه را دست بست و غم را پای
چون ز صید پلنگ و شیر و گراز خواست تا سوی خانه گردد باز
در تک و تاب زانکه تاخته بود مغزش از تشنگی گداخته بود
گرد برگرد آن زمین بشتافت آب تا بیش جست کمتر یافت
دید دودی چو اژدهای سیاه سر برآورده در گرفتن ماه
کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان برصعود فلک بسیچ کنان
گفت آن دود گرچه زاتش خاست از فروزندش آب باید خواست
چون بر آن دود رفت گامی چند خرگهی دید برکشیده بلند
گلهٔ گوسفند سم تا گوش گشته در آفتاب یخنی جوش
سگی آویخته ز شاخ درخت بسته چون سنگ دست و پایش سخت
سوی خرگاه راند مرکب تیز دید پیری چو صبح مهرانگیز
پیر چون دید میهمان برجست به پرستشگری میان دربست
چون زمین میهمان پذیری کرد و آسمان را لگام گیری کرد
اولش پیشکش درود آورد وانگه از مرکبش فرود آورد
هر چه در خانه داشت ما حضری پیشش آورد و کرد لابه گری
گفت شک نیست کاین چنین خوانی نیست درخورد چون تو مهمانی
لیک از آبادی اینطرف دورست خوان اگر بینواست معذورست
شه چو نان پاره شبان را دید شربتی آب خورد و دست کشید
گفت نان آنگهی خورم که نخست زانچه پرسم خبردهی به درست
کین سگ بسته مستمند چراست شیرخانه است گرگ بند چراست
پیر گفت ای جوان زیبا روی گویمت آنچه رفت موی به موی
این سگی بود پاسبان گله من بدو کرده کار خویش یله
از وفاداری و امینی او شاد بودم به همنشینی او
گر کله دور داشتی همه سال دزد را چنگ و گرگ را چنگال
من بدو داده حرز خانه خویش خوانده او را نه سگ شبانهٔ خویش
و او به دندان و چنگ دشمن سوز بازوی آهنین من شب و روز
گر من از دشت رفتمی سوی شهر گله از پاس او گرفتی بهر
ور شدی شغل من به شهر دراز گله را او به خانه بردی باز
چند سالم یتاق داری کرد راست بازی و راست کاری کرد
تا یکی روز بر صحیفهٔ کار گله را نقش بر زدم به شمار
هفت سر گوسفند کم دیدم غلطم در حساب ترسیدم
بعد یک هفته چون شمردم باز هم کم آمد به کس نگفتم راز
پاس می داشتم به رای و به هوش در خطای کسم نیامد گوش
گر چه می داشتم به شبها پاس نشدم هیچ شب حریف شناس
وانک آگاه تر به کار از من پاسبان تر هزار بار از من
باز چون کردم آن شمار درست هم کم آمد چنانکه روز نخست
همه شب خاطرم به غم می بود کز گله گوسفند کم می بود
ده ده و پنج پنچ می پرداخت چون یخی کو به آفتاب گداخت
تا به حدی که عامل صدقات آنچه ماند از منش ستد به زکات
اوفتادم من بیابانی از گله صاحبی به چوپانی
نرم کرد آن غم درشت مرا در جگر کار کرد و کشت مرا
گفتم این رخنه گر ز چشم بدست دستکار کدام دام و ددست
با سگی این چنین که شیری کرد کیست کاین آشنا دلیری کرد
تا یکی روز بر کناره آب خفته بودم درآمدم از خواب
همچنان سرنهاده بر سر چوب دست و پائی کشیده بی آشوب
ماده گرگی ز دور دیدم چست کامد و شد سگش برابر سست
خواند سگ را به سگ زبانی خویش سگ دویدش به مهربانی پیش
گرد او گشت و گرد می افشاند گه دم و گه دبوس می جنباند
عاقبت بر سرین گرگ نشست کام دل راند و رفت کار از دست
آمد و خفت و آرمید تنش مهر حق السکوت بر دهنش
گرگ چون رشوه داده بود ز پیش جست حق القدوم خدمت خویش
گوسفندی قوی که سر گله بود پایش از بار دنبه آبله بود
برد و خوردش به کمترین نفسی وین چنین رشوه خورده بود بسی
سگ ملعون به شهوتی که براند گله ای را به دست گرگ بماند
گله ای را که کارسازی کرد در سر کار عشقبازی کرد
چند نوبت معاف داشتمش او خطا کرد و من گذاشتمش
تا هم آخر گرفتمش با گرگ بستمش بر چنین خطای بزرگ
کردمش در شکنجه زندانی تاکند بنده بنده فرمانی
سگ من گرگ راه بند منست بلکه قصاب گوسفند منست
بر امانت خیانتی بردوخت وان امینی به خائنی بفروخت
رخصت آن شد که تا نخواهد مرد از چنین بند جان نخواهد برد
هر که با مجرمان چنین نکند هیچکس بر وی آفرین نکند
شاه بهرام ازان سخندانی عبرتی برگرفت پنهانی
این سخن رمز بود چون دریافت خورد چیزی و سوی شهر شتافت
گفت با خود کزین شبانهٔ پیر شاهی آموختم زهی تدبیر
در نمودار آدمیت من من شبانم گله رعیت من
این که دستور تیزبین منست در حفاظ گله امین منست
چون نماند اساس کار درست از امین رخنه باز باید جست
تا بگوید که این خرابی چیست اصل و بنیاد این خرابی کیست
چون به شهر آمد از گماشتگان خواست مشروح بازداشتگان
چون در آن روزنامه کرد نگاه روز بر وی چو نامه گشت سیاه
دید سرگشته یک جهان مجروح نام هر یک نبشته در مشروح
گفته در شرح های ماتم و سور کشتن از شه شفاعت از دستور
نام شه را به جور بد کرده نیکنامی به نام خود کرده
شاه دانست کان چه شیوه گریست دزد خانه به قصد خانه بریست
چون سگی کو گله به گرگ سپرد شیون انگیخت با شبانه کرد
خود سگان در سگی چنین باشند بخروشند چونکه بخراشند
مصلحت دید بازداشتنش روز کی ده فرو گذاشتنش
گفت اگر مانمش به منصب خویش کس به رفعش قلم نیارد پیش
چون ز حشمت کنم درش را دور در شب تیره به نماید نور
بامدادان که روز روشن گشت شب تاریک فرش خود بنوشت
صبح یک زخمی دو شمشیری داد مه را ز خون خود سیری
بارگه بر سپهر زد بهرام بار خود کرد بر خلایق عام
مهتران آمدند از پس و پیش صف کشیدند بر مراتب خویش
راست روشن درآمد از در کاخ رفت بر صدرگاه خود گستاخ
شه در او دید خشمناک و درشت بانگ برزد چنانکه او را کشت
کای همه ملک من خراب از تو رفته رونق ز ملک و آب از تو
گنج خود را به گوهر آکندی گوهر و گنج من پراکندی
ساز و برگ از سپه گرفتی باز تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز
خانهٔ بندگان من بردی پای در خون هرکس افشردی
از رعیت بجای رسم و خراج گه کمر خواستی و گاهی تاج
حق نعمت گذاشتی از یاد نیست شرمت ز من که شرمت باد
هست بر هر کسی به ملت خویش کفر نعمت ز کفر ملت پیش
حق نعمت شناختن در کار نعمت افزون دهد به نعمت خوار
از تو بر من چه راست روشن گشت راستی رفت و روشنی بگذشت
لشگر و گنج را رساندی رنج تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج
چه گمان برده ای که وقت شراب غافلانه مرا رباید خواب
رخنه سازی تو دست مستان را بشکنی پای زیردستان را
بهر من باد خاک اگر بهرام تیغ فرمش کند چون گیرد جام
گر ز خود غافلم به باده و رود نیستم غافل از سپهر کبود
زین سخن صد هزار چنبر ساخت همه در گردن وزیر انداخت
پس بفرمود تا زبانی زشت سوی دوزخ دواندش ز بهشت
از عمامه کمند کردنش در کشیدند و بند کردنش
پای در کنده دست در زنجیر این چنین کس وزر بود نه وزیر
چون بدان قهرمان در آمد قهر شه منادی روانه کرد به شهر
تا ستمدیدگان در آن فریاد داد خواهند و شه دهدشان داد
چون شنیدند جمله خیل و سپاه سرنهادند سوی حضرت شاه
شه به زندانیان چنین فرمود کز دل دردناک خون آلود
هرکسی جرم خود پدید کند بند خود را بدان کلید کند
بندیان ز بند جسته برون آمدند از هزار شخص فزون
شاه از آن جمله هفت شخص گزید هر یکی را ز حال خود پرسید
گفت با هر یکی گناه تو چیست از کجائی و دودمان تو کیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یک سواره برون شدی به شکار

هرگاه شاه از سختیِ کارهای حکومتی دچار تنگنا می‌شد، تنها و بدون همراه به شکار می‌رفت.

نکته ادبی: شه: مخفف شاه. تنگ آمدی: دچار تنگی و فشار شدن.

صید کردی و شادمانه شدی چون شدی شاد سوی خانه شدی

شکار می‌کرد و با این کار شاد می‌شد و با خوشحالی به خانه بازمی‌گشت.

نکته ادبی: تکرارِ شادی در این بیت برای تأکید بر کارکردِ روانیِ شکار برای شاه است.

چون شد آن روز غم عنان گیرش رغبت آمد به سوی نخجیرش

آن روز که غم و اندوه بر وجودش مسلط شد، میل به شکار در او زنده شد.

نکته ادبی: عنان‌گیر: کنایه از مسلط شدن و کنترل کردن.

یک تنه سوی صید رفت برون تا ز دل هم به خون بشوید خون

یک‌تنه به شکار رفت تا با خون ریختنِ شکار، خونِ دل و اندوه خود را بشوید و التیام بخشد.

نکته ادبی: جناس میان خون و خون؛ تکرار برای تأکید بر تأثیر درمانی شکار.

کرد صیدی چنانکه بودش رای غصه را دست بست و غم را پای

شکاری کرد که دلخواهش بود و با این کار، دست و پای غم و غصه را در بند کشید.

نکته ادبی: مراعات نظیر: دست، پا، بستن.

چون ز صید پلنگ و شیر و گراز خواست تا سوی خانه گردد باز

چون از شکار پلنگ و شیر و گراز فارغ شد، تصمیم گرفت به خانه بازگردد.

نکته ادبی: گراز و شیر و پلنگ نمادهای شکارِ دشوار و قهرمانانه هستند.

در تک و تاب زانکه تاخته بود مغزش از تشنگی گداخته بود

به دلیلِ تلاشِ زیادی که در شکار کرده بود، از شدت تشنگی، مغز و توانش تحلیل رفته بود.

نکته ادبی: تک و تاب: تلاش و جست‌وجوی بسیار.

گرد برگرد آن زمین بشتافت آب تا بیش جست کمتر یافت

اطرافِ آن زمین را جست‌وجو کرد، اما هرچه بیشتر برای یافتن آب تلاش کرد، کمتر به نتیجه رسید.

نکته ادبی: تضادِ جستن و یافتن برای نشان دادن ناامیدی.

دید دودی چو اژدهای سیاه سر برآورده در گرفتن ماه

دودی شبیه به اژدهای سیاه دید که بالا رفته بود و گویی می‌خواست ماه را بگیرد.

نکته ادبی: اژدهای سیاه: استعاره از دود غلیظ.

کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان برصعود فلک بسیچ کنان

دود که پیچ‌درپیچ بود، کوه بر کوه می‌افزود و گویی قصد صعود به آسمان را داشت.

نکته ادبی: بسیچ کنان: آماده شدن برای حرکت.

گفت آن دود گرچه زاتش خاست از فروزندش آب باید خواست

گفت هرچند این دود از آتش برخاسته است، اما حتماً از کسی که آتش را افروخته باید آب طلب کرد.

نکته ادبی: فروزنده: کسی که آتش را می‌افروزد.

چون بر آن دود رفت گامی چند خرگهی دید برکشیده بلند

با رفتن به سوی دود، پس از چند قدم، خیمه‌ای بلند و برپاشده دید.

نکته ادبی: خرگه: خیمه و چادر بزرگ.

گلهٔ گوسفند سم تا گوش گشته در آفتاب یخنی جوش

گله‌ای از گوسفندان که از شدت گرمای آفتاب، گویی در حال پختن بودند.

نکته ادبی: یخنی جوش: اغراق در بیان شدت گرما.

سگی آویخته ز شاخ درخت بسته چون سنگ دست و پایش سخت

سگی را دید که از شاخه درختی آویزان بود و دست و پایش را محکم بسته بودند.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ غیرعادیِ سگ برای ایجاد تعلیق.

سوی خرگاه راند مرکب تیز دید پیری چو صبح مهرانگیز

شاه اسبش را به سمت خیمه راند و پیری را دید که چهره‌اش مثل صبح دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: تشبیه پیر به صبح، نمادِ نورانیت و آرامش.

پیر چون دید میهمان برجست به پرستشگری میان دربست

پیرمرد به محض دیدن مهمان از جا برخاست و برای خدمت‌گزاری آماده شد.

نکته ادبی: میان دربستن: کنایه از آماده خدمت شدن.

چون زمین میهمان پذیری کرد و آسمان را لگام گیری کرد

او حقِ مهمان‌نوازی را چنان ادا کرد که گویی زمین و آسمان برای پذیرایی از مهمان مسخرِ او بودند.

نکته ادبی: لگام‌گیری آسمان: استعاره از تسلط و مهار کردن.

اولش پیشکش درود آورد وانگه از مرکبش فرود آورد

ابتدا سلام و خوش‌آمد گفت و سپس مهمان را از اسب پیاده کرد.

نکته ادبی: پیشکش درود: تعبیر ادبی برای سلام گفتن.

هر چه در خانه داشت ما حضری پیشش آورد و کرد لابه گری

هرچه در خانه داشت (محضری) پیشِ رو گذاشت و با تواضع و اصرار از او پذیرایی کرد.

نکته ادبی: محضری: آنچه در لحظه حاضر و موجود است.

گفت شک نیست کاین چنین خوانی نیست درخورد چون تو مهمانی

گفت شکی نیست که این سفره، لایق و درخورِ مهمانی چون تو نیست.

نکته ادبی: خوانی: سفره غذا.

لیک از آبادی اینطرف دورست خوان اگر بینواست معذورست

اما چون اینجا از آبادی دور است، اگر این سفره ساده و بی‌بضاعت است، مرا ببخش.

نکته ادبی: بینوا: تهی‌دست و فقیر (در اینجا برای سفره به کار رفته).

شه چو نان پاره شبان را دید شربتی آب خورد و دست کشید

شاه وقتی تکه نانِ شبان را دید، کمی آب نوشید و از غذا دست کشید.

نکته ادبی: اشاره به قناعت و در عین حال توجه به ماجرای عجیب سگ.

گفت نان آنگهی خورم که نخست زانچه پرسم خبردهی به درست

شاه گفت نان نمی‌خورم مگر اینکه ابتدا حقیقت را درباره آنچه می‌پرسم به من بگویی.

نکته ادبی: به درست: به راستی و درستی.

کین سگ بسته مستمند چراست شیرخانه است گرگ بند چراست

این سگِ بیچاره چرا بسته است؟ اینجا خانه شیر است که گرگ در آن بند شده است؟

نکته ادبی: استعاره از شجاعت سگ (شیرخانه).

پیر گفت ای جوان زیبا روی گویمت آنچه رفت موی به موی

پیرمرد گفت ای جوانِ زیباچهره، آنچه بر من گذشت را مو به مو برایت می‌گویم.

نکته ادبی: موی به مو: کنایه از بیان با جزئیات کامل.

این سگی بود پاسبان گله من بدو کرده کار خویش یله

این سگ، پاسبانِ گله من بود و من کارهایم را به او سپرده بودم.

نکته ادبی: یله کردن: رها کردن و سپردن به کسی.

از وفاداری و امینی او شاد بودم به همنشینی او

از وفاداری و امانت‌داری او، از همنشینی با او لذت می‌بردم.

نکته ادبی: همنشینی: دوستی و مصاحبت.

گر کله دور داشتی همه سال دزد را چنگ و گرگ را چنگال

اگر تمام سال، دزد یا گرگ به گله نزدیک می‌شدند، او مانع می‌شد.

نکته ادبی: چنگال گرگ: کنایه از آسیب و حمله.

من بدو داده حرز خانه خویش خوانده او را نه سگ شبانهٔ خویش

من او را حافظ خانه خود کرده بودم و او را نه به عنوان سگ، بلکه به عنوان نگهبان شب خود می‌خواندم.

نکته ادبی: حرز: دعا و تعویذ برای حفظ کردن؛ اینجا استعاره از نگهبان.

و او به دندان و چنگ دشمن سوز بازوی آهنین من شب و روز

او با دندان و چنگ خود، دشمن را از بین می‌برد و شب و روز، بازوی آهنین من بود.

نکته ادبی: بازوی آهنین: کنایه از قوت و تکیه‌گاه بودن.

گر من از دشت رفتمی سوی شهر گله از پاس او گرفتی بهر

اگر من از صحرا به شهر می‌رفتم، او به خوبی از گله مراقبت می‌کرد.

نکته ادبی: بهر: اینجا به معنایِ کامل و به‌نحو احسن.

ور شدی شغل من به شهر دراز گله را او به خانه بردی باز

و اگر کار من در شهر طول می‌کشید، او گله را به سلامت به خانه بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: شغل: کار و پیشه.

چند سالم یتاق داری کرد راست بازی و راست کاری کرد

چند سال برایم نگهبانی (یتاق) داد و بسیار راست‌کردار بود.

نکته ادبی: یتاق: واژه ترکی به معنای نگهبانی و قراول.

تا یکی روز بر صحیفهٔ کار گله را نقش بر زدم به شمار

تا اینکه یک روز در دفترِ کارم، گوسفندان را شمارش کردم.

نکته ادبی: صحیفه کار: دفتر یا سندِ حساب و کتاب.

هفت سر گوسفند کم دیدم غلطم در حساب ترسیدم

هفت گوسفند کمتر دیدم و گمان کردم که در حساب اشتباه کرده‌ام و ترسیدم.

نکته ادبی: غلط در حساب: شکِ ابتداییِ چوپان.

بعد یک هفته چون شمردم باز هم کم آمد به کس نگفتم راز

بعد از یک هفته دوباره شمردم و باز هم کم بود، اما این راز را به کسی نگفتم.

نکته ادبی: راز: کتمان کردنِ مشکل.

پاس می داشتم به رای و به هوش در خطای کسم نیامد گوش

با دقت و هوشیاری مراقب بودم، ولی هیچ نشانه‌ای از خطای کسی ندیدم.

نکته ادبی: به رای و به هوش: با فکر و درایت.

گر چه می داشتم به شبها پاس نشدم هیچ شب حریف شناس

با اینکه شب‌ها نگهبانی می‌دادم، هیچ‌گاه نتوانستم دزد را شناسایی کنم.

نکته ادبی: حریف شناس: کسی که بتواند رقیب یا دزد را شناسایی کند.

وانک آگاه تر به کار از من پاسبان تر هزار بار از من

و آنکه دزد بود، بسیار از من باهوش‌تر و در پنهان‌کاری استادتر بود.

نکته ادبی: آگاه‌تر به کار: کنایه از زرنگی دزد.

باز چون کردم آن شمار درست هم کم آمد چنانکه روز نخست

باز که شمارش کردم، دیدم باز هم مثل روز اول گوسفندان کم هستند.

نکته ادبی: شمار درست: حساب‌کشی دقیق.

همه شب خاطرم به غم می بود کز گله گوسفند کم می بود

تمام شب فکرم درگیر غم بود که چرا گوسفندان گله کم می‌شوند.

نکته ادبی: خاطرم به غم بود: کنایه از اندوهگین بودن.

ده ده و پنج پنچ می پرداخت چون یخی کو به آفتاب گداخت

گوسفندان ده تا ده تا و پنج تا پنج تا کم می‌شدند، مثل یخی که در آفتاب ذوب شود.

نکته ادبی: تشبیه به یخ: برای نشان دادنِ ناپدید شدنِ سریع و غیرقابل‌توجیه.

تا به حدی که عامل صدقات آنچه ماند از منش ستد به زکات

تا حدی که مأمورِ گرفتنِ زکات، هرچه باقی مانده بود را هم به عنوان مالیات برد.

نکته ادبی: عامل صدقات: مأمور حکومتی برای جمع‌آوری مالیات یا زکات.

اوفتادم من بیابانی از گله صاحبی به چوپانی

به‌خاطر کم شدنِ گله، از چوپانیِ گوسفندانِ خودم به بیچارگی و فقر افتادم.

نکته ادبی: بیابانی: کنایه از آوارگی و بدبختی.

نرم کرد آن غم درشت مرا در جگر کار کرد و کشت مرا

آن غمِ سنگین، وجود مرا نرم و ضعیف کرد و در دلم نفوذ کرد و مرا کشت.

نکته ادبی: در جگر کار کرد: کنایه از عمیق شدنِ غم در جانِ آدمی.

گفتم این رخنه گر ز چشم بدست دستکار کدام دام و ددست

با خود گفتم این نقص و خرابی، اگر از چشم‌زخم نیست، پس کارِ کدام دزد و حیوان درنده‌ای است؟

نکته ادبی: دستکار: کار و عملِ کسی.

با سگی این چنین که شیری کرد کیست کاین آشنا دلیری کرد

با وجودِ سگی که مثل شیر شجاع است، کیست که این‌چنین جسارت کرده و گله را می‌برد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تعجب از قدرتِ دزدِ ناشناس.

تا یکی روز بر کناره آب خفته بودم درآمدم از خواب

تا اینکه یک روز کنار آب بودم، خوابیده بودم و از خواب بیدار شدم.

نکته ادبی: درآمدن از خواب: بیدار شدن.

همچنان سرنهاده بر سر چوب دست و پائی کشیده بی آشوب

همان‌طور که سرم روی چوب بود و دست و پایم آرام بود، نظاره می‌کردم.

نکته ادبی: بی‌آنکه متوجهِ خطری باشم.

ماده گرگی ز دور دیدم چست کامد و شد سگش برابر سست

ماده‌گرگی را از دور دیدم که به‌سرعت آمد و سگِ من در برابرش بی‌حرکت ماند.

نکته ادبی: چست: چابک و سریع.

خواند سگ را به سگ زبانی خویش سگ دویدش به مهربانی پیش

چوپان سگ را صدا کرد و سگ با مهربانی نزد او آمد.

نکته ادبی: سگ زبانی: زبانِ مخصوصی که چوپان برای ارتباط با سگِ خود دارد.

گرد او گشت و گرد می افشاند گه دم و گه دبوس می جنباند

سگ به دور او می‌چرخید و دُمش را از سر تملق یا خوشحالی تکان می‌داد.

نکته ادبی: دبوس: در اینجا به معنای دُم یا وسیله‌ای برای حرکت دادنِ دُم به کار رفته است.

عاقبت بر سرین گرگ نشست کام دل راند و رفت کار از دست

سگ سرانجام بر پشت گرگ سوار شد و به دنبال هوس‌های خود رفت و کار از دست رفت.

نکته ادبی: سرین: نشیمن‌گاه یا پشتِ حیوان. کامِ دل راندن: به دنبالِ مرادِ خود رفتن.

آمد و خفت و آرمید تنش مهر حق السکوت بر دهنش

بازگشت و خوابید و با رشوه گرفتن، دهانش را بست (ساکت ماند).

نکته ادبی: حق‌السکوت: باجی که برای ساکت ماندن گرفته می‌شود.

گرگ چون رشوه داده بود ز پیش جست حق القدوم خدمت خویش

گرگ که از قبل رشوه را داده بود، حالا سگ به دنبال دستمزدِ آمدنِ خود بود.

نکته ادبی: حق‌القدوم: حقِ قدم یا پاداشِ ورود به جایی.

گوسفندی قوی که سر گله بود پایش از بار دنبه آبله بود

گوسفندِ قوی‌جثه‌ای که پیش‌رو بود و پاهایش به خاطر بارِ پی و دنبه سنگین و زخم شده بود.

نکته ادبی: دنبه: چربیِ دمِ گوسفند. آبله بودن: کنایه از زخم شدنِ پاها از شدتِ سنگینی.

برد و خوردش به کمترین نفسی وین چنین رشوه خورده بود بسی

سگ او را در کمترین زمان خورد و این کار، عادتِ همیشگی‌اش بود.

نکته ادبی: کمترین نفسی: در کوتاه‌ترین زمان.

سگ ملعون به شهوتی که براند گله ای را به دست گرگ بماند

آن سگِ ملعون به خاطر شهوت و هوسی که داشت، گله را به دستِ گرگ سپرد.

نکته ادبی: شهوت: در اینجا به معنای میلِ نفسانی و طمع است.

گله ای را که کارسازی کرد در سر کار عشقبازی کرد

گله‌ای را که باید محافظت می‌کرد، در راهِ هوس‌رانی و عشقِ بیجا تباه کرد.

نکته ادبی: کارسازی: مدیریت کردن و سامان دادن به امور.

چند نوبت معاف داشتمش او خطا کرد و من گذاشتمش

چند بار او را بخشیدم و از خطایش گذشتم، اما او باز هم اشتباه کرد.

نکته ادبی: معاف داشتم: نادیده گرفتم و عفو کردم.

تا هم آخر گرفتمش با گرگ بستمش بر چنین خطای بزرگ

تا اینکه عاقبت او را در حال همکاری با گرگ گرفتم و به خاطر این خیانتِ بزرگ، مجازاتش کردم.

نکته ادبی: گرفتن: در اینجا به معنای دستگیر کردن و مچ‌گیری است.

کردمش در شکنجه زندانی تاکند بنده بنده فرمانی

او را زندانی و شکنجه کردم تا بندگی و اطاعت را بیاموزد.

نکته ادبی: شکنجه زندانی: در ادبیات کلاسیک به معنای حبس و تنبیه بدنی است.

سگ من گرگ راه بند منست بلکه قصاب گوسفند منست

سگِ من، اکنون برای من تبدیل به گرگ شده و بلکه قصابِ گوسفندانِ من است.

نکته ادبی: قصاب: استعاره از کسی که به جای نگهداری، نابود می‌کند.

بر امانت خیانتی بردوخت وان امینی به خائنی بفروخت

به امانتی که نزدش بود خیانت کرد و آن امانت‌داری را به خائن بودن فروخت.

نکته ادبی: بردوختن: به کار بردنِ کنایی به معنای مرتکب شدنِ خیانت.

رخصت آن شد که تا نخواهد مرد از چنین بند جان نخواهد برد

اجازه دادم که تا لحظه مرگش، از این بند و زنجیر آزاد نشود.

نکته ادبی: رخصت: اجازه و حکم.

هر که با مجرمان چنین نکند هیچکس بر وی آفرین نکند

هر کس با مجرمان چنین رفتارِ قاطعی نداشته باشد، شایسته تحسین نیست.

نکته ادبی: آفرین: ستایش و تحسین.

شاه بهرام ازان سخندانی عبرتی برگرفت پنهانی

شاه بهرام از آن سخن‌دانی و داستان، درس عبرتی پنهانی گرفت.

نکته ادبی: عبرت: پند و آموزه.

این سخن رمز بود چون دریافت خورد چیزی و سوی شهر شتافت

این حرف برای او رمزگونه بود؛ وقتی آن را فهمید، چیزی خورد و به سمت شهر شتافت.

نکته ادبی: رمز: اشاره‌ای که به عمقِ موضوع دلالت دارد.

گفت با خود کزین شبانهٔ پیر شاهی آموختم زهی تدبیر

به خود گفت از این حکایت چوپان، درسِ پادشاهی گرفتم که چه تدبیرِ درستی است.

نکته ادبی: شبانه: منسوب به چوپان (شبانی).

در نمودار آدمیت من من شبانم گله رعیت من

در نمودارِ انسانیت، من چوپان هستم و گله، رعیتِ من هستند.

نکته ادبی: نمودار: تصویر و نمونه‌یِ کلی.

این که دستور تیزبین منست در حفاظ گله امین منست

این وزیری که تیزبینِ من است، همان نگهبان و امینِ گله من است.

نکته ادبی: دستور: در زبان فارسی کهن به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است.

چون نماند اساس کار درست از امین رخنه باز باید جست

وقتی اساسِ کار از راهِ درست منحرف شد، باید در میانِ امین‌ها به دنبال شکاف و فساد گشت.

نکته ادبی: رخنه: شکاف و آسیب.

تا بگوید که این خرابی چیست اصل و بنیاد این خرابی کیست

تا مشخص شود که این خرابی چیست و ریشه و بنیادِ این ویرانی کیست.

نکته ادبی: اصل و بنیاد: ریشه و عاملِ اصلی.

چون به شهر آمد از گماشتگان خواست مشروح بازداشتگان

وقتی به شهر آمد، لیستِ کاملِ بازداشت‌شدگان را از مسئولان خواست.

نکته ادبی: گماشتگان: ماموران و مسئولان.

چون در آن روزنامه کرد نگاه روز بر وی چو نامه گشت سیاه

وقتی به آن لیست نگاه کرد، روزگارش سیاه شد (از شدتِ غم و خشم).

نکته ادبی: روزنامه: در اینجا به معنای دفترِ وقایع و گزارش‌ها است. روز بر وی سیاه گشت: کنایه از اندوهِ شدید.

دید سرگشته یک جهان مجروح نام هر یک نبشته در مشروح

یک جهان آدمِ آسیب‌دیده و مجروح را دید که نام هر کدامشان در گزارش ثبت شده بود.

نکته ادبی: سرگشته: در اینجا به معنای حیرت‌زده یا پراکنده و آسیب‌دیده است.

گفته در شرح های ماتم و سور کشتن از شه شفاعت از دستور

در گزارش‌ها نوشته بود: کشتن از طرفِ شاه است و شفاعت و رحم از طرفِ وزیر.

نکته ادبی: ماتم و سور: کنایه از وقایعِ ناگوار و وقایعِ خوشایند.

نام شه را به جور بد کرده نیکنامی به نام خود کرده

نامِ شاه را به ظلم بدنام کرده بود و خودش را نیکنام جلوه می‌داد.

نکته ادبی: جور: ستم و بیداد.

شاه دانست کان چه شیوه گریست دزد خانه به قصد خانه بریست

شاه دانست که این چه حیله‌گری‌ است؛ دزدِ خانه، خودش قصدِ غارتِ خانه را کرده است.

نکته ادبی: شیوه گری: حیله‌گری و ترفند.

چون سگی کو گله به گرگ سپرد شیون انگیخت با شبانه کرد

مثل همان سگی که گله را به گرگ سپرد، با پادشاه (چوپان) چنین کرد.

نکته ادبی: شیون: ناله و فریاد.

خود سگان در سگی چنین باشند بخروشند چونکه بخراشند

سگان وقتی به چنین خوی و خصلتی دچار شوند، هرگاه بازخواست شوند، فریاد می‌کشند.

نکته ادبی: بخروشند: فریاد زدن.

مصلحت دید بازداشتنش روز کی ده فرو گذاشتنش

مصلحت دید که او را در بازداشت نگه دارد و رهایش نکند.

نکته ادبی: فرونگذاشتن: رها نکردن.

گفت اگر مانمش به منصب خویش کس به رفعش قلم نیارد پیش

گفت اگر او را در جایگاهش باقی بگذارم، کسی جرئت نمی‌کند از او بازخواست کند.

نکته ادبی: رفع: برکناری و بازخواست.

چون ز حشمت کنم درش را دور در شب تیره به نماید نور

وقتی او را از قدرت (حشمت) دور کنم، در شبِ تاریک هم نور دیده می‌شود.

نکته ادبی: حشمت: شکوه و قدرت و جاه.

بامدادان که روز روشن گشت شب تاریک فرش خود بنوشت

صبح که روز روشن شد، شبِ تاریک فرشِ خود را جمع کرد.

نکته ادبی: فرشِ خود را نوشتن: کنایه از جمع شدن و رفتنِ شب.

صبح یک زخمی دو شمشیری داد مه را ز خون خود سیری

صبحگاه، وزیری که دو چهره داشت، خونش ریخته شد.

نکته ادبی: دو شمشیر: کنایه از دو رویی و نفاق. مه: ماه (در اینجا استعاره از مجازات یا تقدیر).

بارگه بر سپهر زد بهرام بار خود کرد بر خلایق عام

بهرام در دیوان نشست و عدل و داد را میان مردم گسترد.

نکته ادبی: بارگه: درگاه و مجلسِ شاهی.

مهتران آمدند از پس و پیش صف کشیدند بر مراتب خویش

بزرگان و مسئولان آمدند و در جایگاهِ مخصوصِ خود ایستادند.

نکته ادبی: مراتب: درجات و جایگاه‌هایِ اداری.

راست روشن درآمد از در کاخ رفت بر صدرگاه خود گستاخ

شاه با هیبت و اقتدار وارد شد و بر جایگاهِ مخصوصِ خود نشست.

نکته ادبی: صدرگاه: جایگاهِ والا و اصلی در مجلس.

شه در او دید خشمناک و درشت بانگ برزد چنانکه او را کشت

شاه با خشم به او نگاه کرد و چنان فریادی زد که او را (از ترس) کشت.

نکته ادبی: درشت: تند و خشن.

کای همه ملک من خراب از تو رفته رونق ز ملک و آب از تو

گفت: ای کسی که به خاطر تو کشورم خراب شده و رونق از آن رفته است.

نکته ادبی: آب: در اینجا به معنای آبرو و رونق است.

گنج خود را به گوهر آکندی گوهر و گنج من پراکندی

گنج مرا به طمعِ گوهر آلوده کردی و ثروتِ مرا پراکنده ساختی.

نکته ادبی: آکندی: انباشتی و آلوده کردی.

ساز و برگ از سپه گرفتی باز تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز

تدارکات و تجهیزاتِ سپاه را گرفتی تا لشکری نماند.

نکته ادبی: ساز و برگ: تجهیزات و آمادگیِ نظامی.

خانهٔ بندگان من بردی پای در خون هرکس افشردی

خانه زیردستانِ مرا ویران کردی و خونِ مردم را ریختی.

نکته ادبی: پای در خون افشردن: کنایه از ستمگری و قتل.

از رعیت بجای رسم و خراج گه کمر خواستی و گاهی تاج

از مردم به جایِ رسم و خراجِ معمول، فراتر از حد طلب کردی.

نکته ادبی: رسم: مالیاتِ متعارف.

حق نعمت گذاشتی از یاد نیست شرمت ز من که شرمت باد

حق نعمت را فراموش کردی؛ شرم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: کفر نعمت: ناسپاسی و نادیده گرفتنِ خوبی‌ها.

هست بر هر کسی به ملت خویش کفر نعمت ز کفر ملت پیش

ناسپاسیِ نعمت، از کفر هم بدتر و مقدم‌تر است.

نکته ادبی: کفرِ ملت: کفرِ دینی.

حق نعمت شناختن در کار نعمت افزون دهد به نعمت خوار

شناختنِ حقِ نعمت باعث می‌شود خدا نعمتِ بیشتری بدهد.

نکته ادبی: نعمت‌خوار: کسی که از نعمت استفاده می‌کند.

از تو بر من چه راست روشن گشت راستی رفت و روشنی بگذشت

از دستِ تو راستی و روشنی از بین رفت.

نکته ادبی: راستی و روشنی: نمادِ عدل و حقیقت.

لشگر و گنج را رساندی رنج تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج

به لشکر و گنج آسیب رساندی تا دیگر هیچ‌کدام باقی نمانند.

نکته ادبی: رنج رساندن: آسیب و زحمتِ بیجا وارد کردن.

چه گمان برده ای که وقت شراب غافلانه مرا رباید خواب

چه گمانی برده‌ای که تصور کردی من هنگامِ شراب‌خواری، از هوشیاری غافل می‌شوم و خواب مرا می‌رباید؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیانِ هوشیاریِ شاه در اوجِ بزم.

رخنه سازی تو دست مستان را بشکنی پای زیردستان را

تو هستی که با رفتارت، دستِ مستان و بی‌خبران را به بند می‌کشی و پایِ زیردستان و ضعیفان را می‌شکنی (به آنان ظلم می‌کنی).

نکته ادبی: رخنه سازی به معنای ایجادِ شکاف و مانع تراشی است.

بهر من باد خاک اگر بهرام تیغ فرمش کند چون گیرد جام

اگر بهرام (قهرمانِ اساطیری) هم در برابرِ من بایستد، خاکِ راهِ من خواهد شد و اگر در بزم باشد، من چنان با او برخورد می‌کنم که تیغش را به نشانه تسلیم زمین بگذارد.

نکته ادبی: بهرام نماد قدرت و جنگاوری است؛ شاعر می‌گوید اقتدارِ شاه برتر از این اسطوره‌هاست.

گر ز خود غافلم به باده و رود نیستم غافل از سپهر کبود

اگرچه در ظاهر با می و موسیقی از خود بی‌خود می‌شوم، اما هرگز از گردشِ روزگار و اتفاقاتِ جهان غافل نیستم.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ 'سپهرِ کبود' به معنای آسمان و تقدیرِ الهی.

زین سخن صد هزار چنبر ساخت همه در گردن وزیر انداخت

شاه از این سخنانِ وزیر، هزاران دام و چنبره ساخت و همه را به گردنِ خودِ وزیر انداخت (نقشه‌های او را علیه خودش به کار بست).

نکته ادبی: چنبر ساختن کنایه از تدارکِ دام و گرفتاری است.

پس بفرمود تا زبانی زشت سوی دوزخ دواندش ز بهشت

پس شاه فرمان داد تا این زبانِ زشت و فتنه‌انگیز را از درگاهش برانند و از بهشتِ مِهرِ خود به دوزخِ خواری تبعید کنند.

نکته ادبی: استعاره از اخراج از دربار.

از عمامه کمند کردنش در کشیدند و بند کردنش

با همان عمامه‌ای که نشانِ شخصیتِ او بود، کمندی ساختند و او را کشان‌کشان به بند کشیدند.

نکته ادبی: عمامه نمادِ جایگاهِ اجتماعیِ وزیر است که به بندِ اسارت تبدیل شده.

پای در کنده دست در زنجیر این چنین کس وزر بود نه وزیر

کسی که پای در کنده‌ی چوبین و دست در زنجیر دارد، دیگر وزیر نیست، بلکه یک گناهکارِ خوار شده است.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ واژگانِ 'وزیر' و 'وزر' برای نشان دادنِ سقوطِ جایگاه.

چون بدان قهرمان در آمد قهر شه منادی روانه کرد به شهر

هنگامی که خشمِ شاه بر آن قهرمان (وزیر) فرود آمد، شاه پیک‌هایی را برای اعلامِ عدالت به سطحِ شهر فرستاد.

نکته ادبی: قهرمان در اینجا به معنای پهلوانِ خودخواه است که شاه او را سرکوب کرده.

تا ستمدیدگان در آن فریاد داد خواهند و شه دهدشان داد

تا ستمدیدگان در آن دادخواهی، فریادِ خود را به گوشِ شاه برسانند و شاه نیز به آنان دادگری کند.

نکته ادبی: تکرارِ مشتقاتِ واژه داد، بر فضای عدالت‌محورِ داستان تأکید دارد.

چون شنیدند جمله خیل و سپاه سرنهادند سوی حضرت شاه

هنگامی که لشکر و مردم این پیام را شنیدند، همگی رو به سوی درگاهِ شاه نهادند.

نکته ادبی: سر نهادن کنایه از تسلیم و با اشتیاق حرکت کردن است.

شه به زندانیان چنین فرمود کز دل دردناک خون آلود

شاه به زندانیان فرمود که از دلی که پر از درد و رنج است، حقیقت را بیان کنند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ درد و رنج در صداقتِ کلام.

هرکسی جرم خود پدید کند بند خود را بدان کلید کند

هرکس جرم (یا رنج) خود را آشکار کند، این اعتراف کلیدی خواهد بود که بندِ او را بگشاید و او را آزاد کند.

نکته ادبی: تمثیلِ کلید برای گشودنِ گره‌هایِ پرونده‌هایِ قضایی.

بندیان ز بند جسته برون آمدند از هزار شخص فزون

زندانیان با شنیدنِ این مژده، از بند رهایی یافتند و تعدادشان از هزار نفر هم گذشت.

نکته ادبی: عبارت 'از هزار شخص فزون' اغراق برای نشان دادنِ عمقِ ستمِ وزیر است.

شاه از آن جمله هفت شخص گزید هر یکی را ز حال خود پرسید

شاه از میانِ آن جمعیت، هفت تن را برگزید تا به طورِ خصوصی از حال و سرگذشتِ هرکدام بپرسد.

نکته ادبی: عدد هفت در ادبیاتِ کهن اغلب عددی نمادین و مقدس است.

گفت با هر یکی گناه تو چیست از کجائی و دودمان تو کیست

شاه از هرکدام پرسید که گناهِ تو چه بوده است؟ اهلِ کجایی و خانواده و تبارِ تو چه کسانی هستند؟

نکته ادبی: استفاده از 'دودمان' برای پرس‌وجویِ هویت و جایگاهِ اجتماعیِ افراد.