خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرگشی خاقان چین بار دوم

نظامی
چون به تثلیث مشتری و زحل شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جوانی یافت چشمهٔ آب زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد هر سبیلی به سلسبیلی شد
مشک برگشت خاک عودی پوش نافه خر گشت باد نافه فروش
اعتدال هوای نوروزی راست رو شد به عالم افروزی
باد نوروزی از قباله نو با ریاحین نهاد جان به گرو
رستنی سر برون زد از دل خاک زنگ خورشید گشت از آینه پاک
شبنم از دامن اثیر نشست گرمی اندام زمهریر شکست
برف کافوری از گریوه کوه رود را زاب دیده داد شکوه
سبزه گوهر زدود بینش را داد سرسبزی آفرینش را
نرگس تر به چشم خواب آلود هر کرا چشم بود خواب ربود
باد صبح از نسیم نافه گشای بر سواد بنفشه غالیه سای
سرو کز سایه بادبانه زده جعد شمشاد را به شانه زده
چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب جان در انداخته به قلعهٔ آب
غنچه های نو از شکوفه شاخ کرده لولوا چو برگ لاله فراخ
سوسن از بهر تاج نرگس مست شوشه زر نهاده بر کف دست
از شمایل شمامه های بهار بی قیامت ستاره کرده نثار
شنبلید سرشک در دیده زعفران خورده باز خندیده
کاتب الوحی گل به آب حیات بر شقایق به خون نوشته برات
برگ نسرین به گوهر آمودن شاخ سوسن به توتیا سودن
جعد بر جعد بسته مرزنگوش دیلم آسا فکنده بر سر دوش
گشته هم برگ و هم گیا راضی این به مقراضه آن به مقراضی
سنبل از خوشهای مشگ انگیز برقرنفل گشاده عطسهٔ تیز
داده خیری به شرط هم عهدی یاسمن را خط ولیعهدی
بوی سیسنبر از حرارت خویش عقرب چرخ را گداخته نیش
غنچه با چشم گاو چشم به ناز مرغ با گوش پیلگوش به راز
گل کافور بوی مشک نسیم چون بناگوش یار در زر و سیم
مشک بید از درخت عود نشان گاه کافور و گاه مشک فشان
ارغوان و سمن برابر دید رایتی برکشیده سرخ و سپید
ز آفت بید برگ بادخزان شاخ پر برگ بید دست گزان
گل کمر بسته در شهنشاهی خاک چون باد در هوا خواهی
بلبل آواز برکشیده چو کوس همه شب تا به وقت بانگ خروس
سرخ گل را به سبز میدانی پنج نوبت زنان به سلطانی
برسر سرو بانگ فاختگان چون طرب رود دلنواختگان
نای قمری به ناله سحری خنده برده ز کام کبک دری
بانگ دراج بر حوالی کشت کرده تقطیع بیتهای بهشت
زند باف از بهشت نامه زند در شب آورد و خواند حرفی چند
عندلیب از نوای تیز آهنگ گشته باریک چون بریشم چنگ
باغ چون لوح نقشبند شده مرغ و ماهی نشاط مند شده
شاه بهرام در چنین روزی کرد شاهانه مجلس افروزی
از نمودار هفت گنبد خویش گنبدی ز آسمان فراخته بیش
چاربندی رسید پیکی چست راه شش طاق هفت گنبد جست
چون درآمد در آن بهشتی کاخ شد دلش چون در بهشت فراخ
کرد بر خسروآفرین دراز کافرین کرده بود برد نماز
گفت باز از نگارخانه چین جوش لشگر گرفت روی زمین
ماند پیمان شاه را فغفور شد دگر ره ز نیک عهدی دور
چینیان را وفا نباشد و عهد زهرناک اندرون و بیرون شهد
لشگری تیغ برکشیده به اوج تا به جیحون رسیده موج به موج
سیلی آمد گرفت صحرائی هر نهنگی درو چو دریائی
گر شه این شغل را بدارد پاس چینیان خون ما خورند به طاس
شه چو از فتنه یافت آگاهی در بلا دید عافیت خواهی
پیشتر زانکه در سرآید دام دامن از می کشید و دست از جام
رای آن زد که از کفایت و رای خصم را چون به سر درارد پای
جز به گنج و سپه ندید پناه کالت نصرت است گنج و سپاه
چون سپه باز جست پنج ندید چون به گنجینه رفت گنج ندید
هم تهی دید گنج آکنده هم سلیح و سپه پراکنده
ماند عاجز چو شیر بی دندان طوق زنجیر و مملکت زندان
شه شنیدم که داشت دستوری ناخدا ترسی از خدا دوری
نام خود کرده زان جریده که خواست راست روشن ولی نه روشن و راست
روشن و راستیش بس باریک راستی کوژ و روشنی تاریک
داده شه را به نام نیک غرور واو ز تعلیق نیکنامی دور
تا وزارت به حکم نرسی بود در وزارت خدای ترسی بود
راست روشن چو زو وزارت برد راستی ها و روشنی ها مرد
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز او به بیداد کرد دست دراز
فتنه می ساخت مصلحت می سوخت ملک می جست و مال می اندوخت
نایب شاه را به زر و به زیب داد بر کیمیای فتنه فریب
گفت خلق آرزو طلب شده اند شوخ و گستاخ و بی ادب شده اند
نعمت ما ز راه سیریشان داده در کار ما دلیریشان
گر نمالیمشان به رأی و به هوش ملک را چشم بد بمالد گوش
مردمانی بدند و بد گهرند یوسفانی ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند باید کرد رقص روباه چند باید کرد
خاکیانی که زاده ز میند ددگانی به صورت آدمیند
ددگان بر وفا نظر ننهند حکم را جز به تیغ سرننهند
خوانده باشی ز درس غمزدگان که سیاوش چه دید از ددگان
جاه جمشید خوار چون کردند سر دارا به دار چون کردند
مالشان حوضه است و ایشان سیر گندد آب را به حوض ماند دیر
آب کز خاک تیره فش گردد هم به تدبیر خاک خوش گردد
شاه اگر مست خصم هشیارست شحنه گر خفته دزد بیدارست
چون سیاست زیاد شاه شود پادشاهی برو تباه شود
از شهی کو سیاست انگیزد دشمن و دیو هر دو بگریزد
دیو باشد رعیت گستاخ چون گذاری نهند پای فراخ
جهد آن کن که از سیاست خویش نشکنی رونق ریاست خویش
نفریبی به آشنائی کس کس خود تیغ خودشناسی و بس
شه به امید ماست باده پرست من قلم دارم و تو تیغ به دست
از تو قهر آید و زمن تدبیر هر که گویم گرفتنی است بگیر
محتشم را به مال مالش کن بیدرم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال از بدان جان ستان ز نیکان مال
خوار کن خلق را به جاه و به چیز تا بمانی به چشم خلق عزیز
چون رعیت زبون و خوار بود ملک پیوسته برقرار بود
نایب شه ز روی سرمستی کرد با او به جور همدستی
به جفائی که او نمودش راه جور می کرد بر رعیت شاه
تا به حدی که خواری از حد برد هیچکس را به هیچ کس نشمرد
در ستمکارگی پی افشردند می گرفتند و خانه می بردند
در ده و شهر جز نفیر نبود سخنی جز گرفت و گیر نبود
تا در آن مملک به اندک سال هیچکس را نه ملک ماند و نه مال
همه را راست روشن از کم و بیش راست و روشن ستد به رشوت خویش
از زر و گوهر و غلام و کنیز در ولایت نماند کس را چیز
اوفتاد از کمی نه از بیشی محتشم تر کسی به درویشی
خانه داران ز جور خانه بران خانه خویش مانده بر دگران
شهری و لشگری ز جان بستوه همه آواره گشته کوه به کوه
در نواحی نه گاو ماند و نه کشت دخل را کس فذالکی ننوشت
چون ولایت خراب شد حالی دخل شاه از خزانه شد خالی
جز وزیری که خانه بودش و گنج حاصل کس نبود جز غم و رنج
شاه را چون به ساز کردن جنگ گنج و لشگر نبود شد دلتنگ
منهیان را یکان یکان به درست یک به یک حال آن خرابی جست
کس ز بیم وزیر عالم سوز آنچه شب رفت و انگفت به روز
هرکسی عذری از دروغ انگیخت کاین تهی دست گشت و آن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بی مکسبی و بی مالی ملک شه از مودیان خالی
شه چو شفقت برد فراز آیند بر عملهای خویش باز آیند
شاه را آن بهانه سیر نکرد لیک بی وقت جنگ شیر نکرد
از بد گنبد جفا پیشه کرد چندانکه باید اندیشه
ره به سامان کار خویش نبرد جهد خود با زمانه پیش نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چون به تثلیث مشتری و زحل شاه انجم ز حوت شد به حمل

هنگامی که خورشید (شاه ستارگان) از برج حوت خارج شد و به برج حمل وارد گشت، این اتفاق با تقارن نحوی مشتری و زحل همراه بود که نشانه رسیدن بهار است.

نکته ادبی: تثلیث در اخترشناسی به معنای زاویه ۱۲۰ درجه میان دو سیاره است که از نظر قدما سعد و خوش‌یمن محسوب می‌شد.

سبزه خضر وش جوانی یافت چشمهٔ آب زندگانی یافت

زمین سبزی و طراوت جوانی را بازیافت و همچون چشمه آب زندگانی، حیاتی دوباره گرفت.

نکته ادبی: خضر وش: به رنگ خضر (سبز)، کنایه از سبزی و شادابی که به واسطه خضر نبی با جاودانگی پیوند دارد.

ناف هر چشمه رود نیلی شد هر سبیلی به سلسبیلی شد

هر چشمه‌ای دارای رودی آبی‌رنگ شد و هر گیاه و سبزه، همچون آب گوارای سلسبیل در بهشت، پاک و زلال به نظر رسید.

نکته ادبی: سبیل: در اینجا استعاره از راه یا مسیری است که گیاه طی کرده یا به معنای ساقه گیاه به کار رفته است.

مشک برگشت خاک عودی پوش نافه خر گشت باد نافه فروش

خاکِ خشک و تیره‌رنگ، عطری خوشبو به خود گرفت و باد که حامل بوی خوش است، همچون آهوی ختن، عطر نافه را در فضا پراکند.

نکته ادبی: نافه: کیسه مشک آهو که نماد خوش‌بویی است.

اعتدال هوای نوروزی راست رو شد به عالم افروزی

هوای معتدل نوروزی به شکلی موزون و هماهنگ، جهان را روشن و دل‌انگیز کرد.

نکته ادبی: عالم‌افروزی: کنایه از زیبایی و درخشش عالم به واسطه نور بهار.

باد نوروزی از قباله نو با ریاحین نهاد جان به گرو

باد نوروزی با عهد و پیمانی تازه، جانِ گیاهان و گل‌ها را اسیر زیبایی خود کرد.

نکته ادبی: قباله نو: استعاره از قرار جدید طبیعت برای زنده شدن.

رستنی سر برون زد از دل خاک زنگ خورشید گشت از آینه پاک

گیاهان از دل خاک بیرون زدند و خورشید با تابش خود، زنگار تیرگی را از آینه زمین پاک کرد.

نکته ادبی: زنگ خورشید: استعاره از تیرگی و سردی زمستان که با نور خورشید محو شده است.

شبنم از دامن اثیر نشست گرمی اندام زمهریر شکست

شبنم بر زمین نشست و گرمای بهار، سرمای سخت و کشنده زمستان را از میان برد.

نکته ادبی: زمهریر: در ادبیات کلاسیک به معنای سرمای بسیار شدید و جهنمی است.

برف کافوری از گریوه کوه رود را زاب دیده داد شکوه

برف‌های کوهستان ذوب شدند و آب شدن آن‌ها، رودی خروشان و پرشکوه پدید آورد.

نکته ادبی: برف کافوری: تشبیه برف به کافور به دلیل سفیدی و سردی.

سبزه گوهر زدود بینش را داد سرسبزی آفرینش را

سبزه‌ها و گیاهان، تیرگی چشم را زدودند و جلوه‌ای تازه از قدرت آفرینش را به نمایش گذاشتند.

نکته ادبی: گوهر زدودن: پاک کردن و جلا دادن به بینایی.

نرگس تر به چشم خواب آلود هر کرا چشم بود خواب ربود

گل نرگسِ تر و تازه با چشم‌های خواب‌آلودش، باعث شد هرکس که آن را می‌بیند، از زیبایی‌اش مدهوش شود.

نکته ادبی: نرگس به دلیل شکلش به چشم تشبیه می‌شود.

باد صبح از نسیم نافه گشای بر سواد بنفشه غالیه سای

باد صبا با بوی خوش خود، بر گل‌های بنفشه که رنگی تیره دارند، عطری خوش (غالیه) پاشید.

نکته ادبی: غالیه: ترکیبی از مشک و عنبر که سیاه رنگ و خوشبو است.

سرو کز سایه بادبانه زده جعد شمشاد را به شانه زده

درخت سرو که سایه‌اش همچون بادبان کشیده شده بود، گویی شاخه‌های شمشاد را آراسته و شانه می‌زد.

نکته ادبی: جعد شمشاد: شاخ و برگ‌های پیچ‌خورده شمشاد.

چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب جان در انداخته به قلعهٔ آب

گل نیلوفر در آب، گویی از سنگینی خواب در قلعه‌ای از آب اسیر شده است.

نکته ادبی: نیلوفر به دلیل رویش در آب و بسته بودن غنچه‌اش، به خواب‌زدگی تشبیه شده است.

غنچه های نو از شکوفه شاخ کرده لولوا چو برگ لاله فراخ

غنچه‌های تازه بر شاخه‌ها، همچون مرواریدی در میان برگ‌های لاله نمایان شدند.

نکته ادبی: لولو: مروارید، استعاره برای لطافت و درخشش غنچه.

سوسن از بهر تاج نرگس مست شوشه زر نهاده بر کف دست

گل سوسن برای هدیه دادن به نرگسِ مست، قطعات طلا (گرده‌های گل) بر کف دست خود نهاده است.

نکته ادبی: شوشه زر: تکه‌های طلا، استعاره برای گرده‌های زرد رنگ گل.

از شمایل شمامه های بهار بی قیامت ستاره کرده نثار

از عطر و بوی بهار، چنان بوی خوشی به پا شد که گویی ستارگان آسمان را نثار زمین کرده است.

نکته ادبی: بی‌قیامت: در اینجا کنایه از عظمت و شکوهی است که از حد گذشته است.

شنبلید سرشک در دیده زعفران خورده باز خندیده

گل شنبلید با قطرات شبنم در چشم، انگار که گریسته باشد و سپس با دیدن شکوفایی، دوباره خندیده است.

نکته ادبی: زعفران خورده: کنایه از زردی و در عین حال خنده (شادی).

کاتب الوحی گل به آب حیات بر شقایق به خون نوشته برات

گل سرخ که همچون کاتب وحی است، با شبنمِ آبِ حیات، بر روی گل شقایق، حکم و پیمان خونین زیبایی را نوشته است.

نکته ادبی: برات: سند یا حکمِ پرداخت.

برگ نسرین به گوهر آمودن شاخ سوسن به توتیا سودن

برگ گل نسرین به جواهر آراسته شد و شاخه سوسن به نرمی با توتیا (گرد سفید) صیقل یافت.

نکته ادبی: توتیا: گردی معدنی که برای جلا دادن استفاده می‌شد.

جعد بر جعد بسته مرزنگوش دیلم آسا فکنده بر سر دوش

برگ‌های گیاه مرزنگوش پیچ در پیچ روی هم قرار گرفته‌اند، گویی موهای تیره و مجعدی است که بر شانه‌ها ریخته است.

نکته ادبی: دیلم آسا: شبیه به موهای مردم دیلم که پرپشت و تیره توصیف می‌شد.

گشته هم برگ و هم گیا راضی این به مقراضه آن به مقراضی

گیاهان و گل‌ها چنان زیبا و مرتب شدند که گویی یکی با قیچی آراسته شده و دیگری با ابزار پیرایش سر و سامان یافته است.

نکته ادبی: مقراضه و مقراض: ابزارهای برش و قیچی که نماد نظم و آرایش هستند.

سنبل از خوشهای مشگ انگیز برقرنفل گشاده عطسهٔ تیز

سنبل با خوشه‌های معطرش، بر گل قرنفل (میخک) عطسه‌ای تند و تیز زد.

نکته ادبی: عطسه تیز: کنایه از پراکنده شدن عطر تند گل.

داده خیری به شرط هم عهدی یاسمن را خط ولیعهدی

گل خیری به گل یاسمن عهد وفاداری بست و او را به عنوان جانشین و ولیعهدِ زیبایی برگزید.

نکته ادبی: خط ولیعهدی: استعاره از برتری و جانشینی در زیبایی.

بوی سیسنبر از حرارت خویش عقرب چرخ را گداخته نیش

بوی گیاه سیسنبر چنان تند و آتشین بود که نیش عقرب (صورت فلکی) را در آسمان گداخت.

نکته ادبی: عقرب چرخ: کنایه از صورت فلکی عقرب.

غنچه با چشم گاو چشم به ناز مرغ با گوش پیلگوش به راز

غنچه با گل گاوچشم به ناز و کرشمه سخن می‌گوید و پرندگان با گوش‌های پیل‌گوش (نوعی گیاه) راز دل در میان می‌گذارند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گل‌ها و گیاهان.

گل کافور بوی مشک نسیم چون بناگوش یار در زر و سیم

گل سفید (کافوری) با بوی مشک، همچون بناگوشِ یار می‌درخشد که با طلا و نقره زینت شده است.

نکته ادبی: بناگوش: بخش ظریف کنار گوش که در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی است.

مشک بید از درخت عود نشان گاه کافور و گاه مشک فشان

درخت بیدمشک، گاه عطر کافور (خنک و سفید) و گاه عطر مشک (تیره و گرم) پراکنده می‌کند.

نکته ادبی: مشک‌بید: درختی که بیدمشک است.

ارغوان و سمن برابر دید رایتی برکشیده سرخ و سپید

گل‌های ارغوانی (قرمز) و سمن (سفید) در کنار هم، پرچمی از رنگ‌های سرخ و سفید را برافراشتند.

نکته ادبی: رایت: پرچم، نماد برافراشته شدن و شکوه.

ز آفت بید برگ بادخزان شاخ پر برگ بید دست گزان

شاخه‌های بید که در پاییز آسیب دیده بودند، اکنون دوباره زنده شدند.

نکته ادبی: دست گزان: کنایه از آسیب دیدن و رنجور شدن در اثر سرما.

گل کمر بسته در شهنشاهی خاک چون باد در هوا خواهی

گل سرخ در باغ پادشاهی می‌کند و خاک در این هوای بهاری، به دنبال جلب توجه و رضایت گل است.

نکته ادبی: هواخواهی: دو معنا دارد؛ یکی عشق و عاشقی، دیگری خواهشِ هوا و نسیم.

بلبل آواز برکشیده چو کوس همه شب تا به وقت بانگ خروس

بلبل از شب تا صبح با صدایی بلند همچون صدای طبل، آواز می‌خواند.

نکته ادبی: کوس: طبل بزرگ جنگی که در جشن‌ها هم نواخته می‌شد.

سرخ گل را به سبز میدانی پنج نوبت زنان به سلطانی

گل سرخ بر بستری از سبزه قرار دارد و گویی همچون پادشاه، پنج نوبت در روز به نشان سلطنت نقاره می‌زند.

نکته ادبی: پنج نوبت: اشاره به نقاره‌زنی در دربار پادشاهان قدیم.

برسر سرو بانگ فاختگان چون طرب رود دلنواختگان

آوای فاخته‌ها بر سر شاخه‌های سرو، همچون صدای موسیقی دلنواز برای عاشقان است.

نکته ادبی: دل‌نواختگان: عاشقان و کسانی که دلشان با موسیقی انس دارد.

نای قمری به ناله سحری خنده برده ز کام کبک دری

صدای ناله نایِ قمری در سحرگاهان، کبک دری را به خنده و شادمانی واداشته است.

نکته ادبی: نای قمری: استعاره از گلوی پرنده که همچون ساز نای صدا می‌دهد.

بانگ دراج بر حوالی کشت کرده تقطیع بیتهای بهشت

صدای پرنده دراج در کشتزار، گویی کلمات و آیات بهشت را با ترتیل می‌خواند.

نکته ادبی: تقطیع: جدا کردن هجاها یا ابیات که کنایه از خواندن دقیق و موزون است.

زند باف از بهشت نامه زند در شب آورد و خواند حرفی چند

پرنده (باف) در شب، نامه بهشت را می‌خواند و حروفی چند از آن را تلاوت می‌کند.

نکته ادبی: زندباف: پرنده‌ای که لانه می‌بافد (شاید بافنده).

عندلیب از نوای تیز آهنگ گشته باریک چون بریشم چنگ

بلبل با نغمه‌های تند و ظریفش، چنان صدایی دارد که گویی همچون تارهای ابریشمی چنگ، باریک و دلکش است.

نکته ادبی: بریشم چنگ: تشبیه صدای بلبل به صدای لطیف چنگ.

باغ چون لوح نقشبند شده مرغ و ماهی نشاط مند شده

باغ چنان زیباست که گویی لوح نقاشی است و همه موجودات (پرنده و ماهی) در آن به نشاط آمده‌اند.

نکته ادبی: نقشبند: نقاش و صورتگر، اینجا استعاره از طبیعت یا خداوند.

شاه بهرام در چنین روزی کرد شاهانه مجلس افروزی

شاه بهرام در چنین روز بهاری، مجلسی باشکوه و شاهانه برپا کرد.

نکته ادبی: مجلس افروزی: برپایی جشن و محفل.

از نمودار هفت گنبد خویش گنبدی ز آسمان فراخته بیش

بهرام در آن روز، گنبدی عظیم‌تر از گنبدهای آسمانی برپا کرد.

نکته ادبی: اشاره به هفت گنبد بهرام گور که در داستان‌های نظامی مطرح است.

چاربندی رسید پیکی چست راه شش طاق هفت گنبد جست

در این میان، پیکی چابک و سریع رسید و راهِ کاخِ هفت‌گنبدِ بهرام را در پیش گرفت.

نکته ادبی: شش طاق هفت گنبد: استعاره از ساختار معماری عجیب و پیچیده کاخ.

چون درآمد در آن بهشتی کاخ شد دلش چون در بهشت فراخ

وقتی پیک وارد آن کاخ بهشتی شد، دلش از مشاهده آن شکوه، باز و گشاده شد.

نکته ادبی: بهشتی کاخ: اضافه تشبیهی، کاخی که به بهشت می‌ماند.

کرد بر خسروآفرین دراز کافرین کرده بود برد نماز

پیک، طولانی به ستایش خسرو پرداخت و پس از آنکه ادای احترام کرد، نماز و نیایش خود را به جای آورد.

نکته ادبی: آفرین دراز: مدح و ثنای طولانی.

گفت باز از نگارخانه چین جوش لشگر گرفت روی زمین

پیک گفت: از سرزمین چین، لشکری انبوه همچون تصاویر نگارخانه، روی زمین را پوشانده است.

نکته ادبی: نگارخانه چین: در ادبیات فارسی، چین مهد نقاشی و زیبایی‌های ظاهری بود.

ماند پیمان شاه را فغفور شد دگر ره ز نیک عهدی دور

پادشاه چین (فغفور) پیمانی که با شاه بسته بود را فراموش کرده و دوباره از راه وفا و دوستی دور شده است.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین.

چینیان را وفا نباشد و عهد زهرناک اندرون و بیرون شهد

چینیان اهل وفا و عهد نیستند؛ باطنی سمی و خطرناک دارند، اگرچه ظاهری شیرین و فریبنده نشان می‌دهند.

نکته ادبی: تضاد میان زهر و شهد برای بیان ریاکاری.

لشگری تیغ برکشیده به اوج تا به جیحون رسیده موج به موج

لشکری عظیم با شمشیرهای آخته به سوی ایران روانه شده و موج‌وار تا رود جیحون پیش آمده‌اند.

نکته ادبی: جیحون: مرز جغرافیایی میان ایران و توران/سرزمین‌های شرقی.

سیلی آمد گرفت صحرائی هر نهنگی درو چو دریائی

سیلی از لشکر دشمن جاری شد و تمام صحرا را گرفت؛ هر سرباز دشمن همچون نهنگی در این دریای انسانی است.

نکته ادبی: تشبیه کثرت لشکر به سیل و افراد به نهنگ.

گر شه این شغل را بدارد پاس چینیان خون ما خورند به طاس

اگر شاه این مسئله را جدی نگیرد و از کشورش محافظت نکند، چینیان ما را به سادگی نابود خواهند کرد.

نکته ادبی: خون خوردن به طاس: کنایه از غلبه کردن و نابود کردن بی‌دردسر.

شه چو از فتنه یافت آگاهی در بلا دید عافیت خواهی

پادشاه وقتی از فتنه و آشوب باخبر شد، دریافت که در زمانه خطر، به دنبال آسایش و عافیت بودن، خود نوعی گرفتاری و حماقت است.

نکته ادبی: عافیت‌خواهی در این بیت به معنای کناره‌گیری از مسئولیت در هنگام بحران است.

پیشتر زانکه در سرآید دام دامن از می کشید و دست از جام

پیش از آنکه دام گرفتاری بر سرش بیفتد، از می و جامِ نوشیدن دست کشید تا هشیار شود.

نکته ادبی: می و جام استعاره از خوش‌گذرانی و غفلت است.

رای آن زد که از کفایت و رای خصم را چون به سر درارد پای

او تصمیم گرفت که با تدبیر و کاردانی، دشمن را به زیر بکشد و مغلوب کند.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر سیاسی است.

جز به گنج و سپه ندید پناه کالت نصرت است گنج و سپاه

او جز در داشتن گنج و سپاه، هیچ پناهی برای دفع دشمن نیافت؛ چرا که ابزار پیروزی، همین دو هستند.

نکته ادبی: آلت نصرت ترکیب اضافه به معنای ابزار یاری و پیروزی است.

چون سپه باز جست پنج ندید چون به گنجینه رفت گنج ندید

هنگامی که به جستجوی سپاه پرداخت، اثری از آن ندید و وقتی به خزانه رفت، گنجی نیافت.

نکته ادبی: باز جستن به معنای تفحص و بررسی کردن است.

هم تهی دید گنج آکنده هم سلیح و سپه پراکنده

دید که هم خزانه خالی است و هم سلاح و سپاه پراکنده و نابود شده‌اند.

نکته ادبی: آکنده در اینجا کنایه از پر بودن است که در تقابل با تهی بودن قرار گرفته.

ماند عاجز چو شیر بی دندان طوق زنجیر و مملکت زندان

پادشاه مانند شیری که دندان‌هایش ریخته، عاجز ماند؛ مملکتش برای او به زندانی بدل شد که در آن گرفتار زنجیرِ مشکلات بود.

نکته ادبی: شیر بی‌دندان استعاره از قدرتِ پوشالی و بی‌اثر است.

شه شنیدم که داشت دستوری ناخدا ترسی از خدا دوری

شنیدم که پادشاه وزیری داشت به نام «نرسی» که از خدا دوری می‌جست و ترس و واهمه‌ای از پروردگار نداشت.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و نرسی نام خاص است.

نام خود کرده زان جریده که خواست راست روشن ولی نه روشن و راست

او نام خود را در جرگه و فهرستی قرار داد که می‌خواست، اما این کارش نه از سر راستی و روشنی، بلکه با حیله همراه بود.

نکته ادبی: جریده به معنای دفتر و دیوان است.

روشن و راستیش بس باریک راستی کوژ و روشنی تاریک

صداقت و شفافیت او بسیار باریک و ناپایدار بود؛ در واقع راستی‌اش کج و روشنی‌اش تاریک بود (تضاد درونی داشت).

نکته ادبی: آرایه تضاد در کلمات راست/کوژ و روشن/تاریک مشهود است.

داده شه را به نام نیک غرور واو ز تعلیق نیکنامی دور

او با تظاهر به نیکنامی، پادشاه را مغرور کرد، در حالی که خودش از هرگونه نیکی و خوش‌نامی فرسنگ‌ها دور بود.

نکته ادبی: تعلیق در اینجا به معنای آویزان بودن یا در تعلیق قرار داشتنِ نیکنامی است.

تا وزارت به حکم نرسی بود در وزارت خدای ترسی بود

تا زمانی که وزارت زیر نظر «نرسی» بود، وزارت با بی‌خدایی و دوری از عدل همراه بود.

نکته ادبی: تکرارِ «خدای ترسی» در تقابل با فضای فساد در بیت‌های پیشین است.

راست روشن چو زو وزارت برد راستی ها و روشنی ها مرد

وقتی این شخصِ کج‌رفتار قدرت را در دست گرفت، راستی و شفافیت در امور مملکت از میان رفت.

نکته ادبی: مرگ در اینجا استعاره از نابودی مفاهیم اخلاقی است.

شه چو مشغول شد به نوش و به ناز او به بیداد کرد دست دراز

پادشاه که غرق در عیش و نوش شد، وزیر به ستمگری دست گشود.

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از تعدی و تجاوز است.

فتنه می ساخت مصلحت می سوخت ملک می جست و مال می اندوخت

وزیر فتنه به پا می‌کرد و مصلحت‌های درست را از بین می‌برد، تا ثروت بیاندوزد و قدرت را قبضه کند.

نکته ادبی: سوزاندن مصلحت استعاره از نابود کردن خیر و صلاح عمومی است.

نایب شاه را به زر و به زیب داد بر کیمیای فتنه فریب

او با پول و ظواهر فریبنده، نایب شاه را به بازی گرفت و با کیمیای فریب، او را به فتنه آلود.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از حیله و نیرنگ است که ماهیت‌ها را تغییر می‌دهد.

گفت خلق آرزو طلب شده اند شوخ و گستاخ و بی ادب شده اند

وزیر به شاه گفت: مردم پرتوقع شده‌اند و گستاخی و بی‌ادبی پیشه کرده‌اند.

نکته ادبی: شوخ در اینجا به معنای گستاخ و ناپاک است.

نعمت ما ز راه سیریشان داده در کار ما دلیریشان

ثروت و نعمت ما باعث شده که آن‌ها سیر شوند و در برابر ما گستاخ گردند.

نکته ادبی: دلیری به معنای گستاخی و پررویی است.

گر نمالیمشان به رأی و به هوش ملک را چشم بد بمالد گوش

اگر با فکر و تدبیر، آن‌ها را سر جایشان ننشینیم، خودِ مملکت گرفتار چشم زخم و نابودی خواهد شد.

نکته ادبی: مالیدن گوش کنایه از تنبیه کردن و هشدار دادن است.

مردمانی بدند و بد گهرند یوسفانی ز گرگ و سگ بترند

این مردم ذاتاً بدگوهرند؛ هرچند ظاهرشان مثل یوسف است، اما از گرگ و سگ بدترند.

نکته ادبی: استفاده از نام یوسف به عنوان نماد زیبایی ظاهری برای نقدِ باطنِ زشت استفاده شده است.

گرگ را گرگ بند باید کرد رقص روباه چند باید کرد

گرگ را باید با روش‌های گرگ‌وار کنترل کرد؛ چرا باید با روباه‌بازی و نرمی با آن‌ها رفتار کرد؟

نکته ادبی: گرگ‌بند، ابزار یا راهکار مهار گرگ است.

خاکیانی که زاده ز میند ددگانی به صورت آدمیند

آن‌ها خاکیانی هستند که فقط از نظر صورت آدمیزادند، اما در باطن دد و حیوان‌اند.

نکته ادبی: دد به معنای حیوان وحشی است.

ددگان بر وفا نظر ننهند حکم را جز به تیغ سرننهند

این حیوان‌صفتان وفا نمی‌فهمند و تنها زبان زور و تیغ را می‌شناسند.

نکته ادبی: سر نهادن به حکم کنایه از اطاعت کردن است.

خوانده باشی ز درس غمزدگان که سیاوش چه دید از ددگان

در تاریخ غم‌زدگان خوانده‌ای که سیاوش از دست چنین مردمانِ پست‌صفتی چه کشید؟

نکته ادبی: اشاره اساطیری به سرنوشت سیاوش.

جاه جمشید خوار چون کردند سر دارا به دار چون کردند

چگونه بزرگیِ جمشید را خوار کردند و سرِ دارا را بر دار بردند (کنایه از بی‌وفایی مردم به بزرگان).

نکته ادبی: اشارات تاریخی به جمشید و دارا.

مالشان حوضه است و ایشان سیر گندد آب را به حوض ماند دیر

ثروت آن‌ها مثل آب در حوض است؛ اگر در حوض بماند و جریان نداشته باشد، می‌گندد.

نکته ادبی: تمثیل آب حوض برای ضرورتِ بخشش یا گردش ثروت.

آب کز خاک تیره فش گردد هم به تدبیر خاک خوش گردد

آبی که از خاک تیره گل‌آلود شده، با تدبیر دوباره خوش‌گوار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه جامعه را می‌توان با تدبیر اصلاح کرد.

شاه اگر مست خصم هشیارست شحنه گر خفته دزد بیدارست

اگر شاه مست باشد و دشمن هشیار، یا اگر نگهبان بخوابد و دزد بیدار باشد، حکومت از دست می‌رود.

نکته ادبی: شحنه به معنای نگهبان و داروغه است.

چون سیاست زیاد شاه شود پادشاهی برو تباه شود

وقتی سیاستِ پادشاه بیش از حد (خشن) شود، اصل پادشاهی نابود می‌گردد.

نکته ادبی: سیاست در قدیم به معنای تنبیه و مجازات شدید بود.

از شهی کو سیاست انگیزد دشمن و دیو هر دو بگریزد

پادشاهی که با سیاستِ درست و مقتدرانه برخورد کند، دشمن و دیو هر دو از او می‌گریزند.

نکته ادبی: در اینجا سیاست به معنای تدبیرِ درست است (تضاد معنایی با بیت قبل).

دیو باشد رعیت گستاخ چون گذاری نهند پای فراخ

رعیتِ گستاخ مثل دیو است؛ اگر به او میدان دهی، زیاده‌روی می‌کند.

نکته ادبی: پا فراخ نهادن کنایه از زیاده‌خواهی است.

جهد آن کن که از سیاست خویش نشکنی رونق ریاست خویش

تلاش کن با سیاست و مدیریت درست، رونقِ حکومت خود را نشکنی.

نکته ادبی: ریاست در اینجا به معنای جایگاه پادشاهی است.

نفریبی به آشنائی کس کس خود تیغ خودشناسی و بس

به خاطر آشنایی و دوستی، کسی را فریب نده؛ تنها کسی که باید به او اعتماد کنی، شمشیرِ خودشناسی و تدبیر خودت است.

نکته ادبی: تیغ خودشناسی استعاره از آگاهی و درایت است.

شه به امید ماست باده پرست من قلم دارم و تو تیغ به دست

پادشاه به امیدِ ما باده‌نوشی می‌کند؛ من قلم در دست دارم (برای برنامه‌ریزی) و تو شمشیر به دست بگیر (برای اجرا).

نکته ادبی: تعبیر قلم و تیغ، نمادِ قدرتِ اجرایی و دیوانی است.

از تو قهر آید و زمن تدبیر هر که گویم گرفتنی است بگیر

از تو قهر و زور می‌آید و از من تدبیر و نقشه؛ هرکس را که می‌گویم بگیری، بگیر.

نکته ادبی: اشاره به تقسیم کارِ ستمکارانه بین شاه و وزیر.

محتشم را به مال مالش کن بیدرم را به خون سگالش کن

بزرگان و ثروتمندان را با گرفتن اموالشان خوار کن، و آن کس را که دارایی ندارد، با ریختن خونش (کشتن) از میان بردار.

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشیدن و در اینجا پی‌ریزیِ قتل است.

نیک و بد هر دو هست بر تو حلال از بدان جان ستان ز نیکان مال

نیک و بد بر تو حلال است؛ از بدان جان بگیر و از نیکان اموالشان را مصادره کن.

نکته ادبی: این بیت اوجِ تفکر استبدادیِ وزیر را نشان می‌دهد.

خوار کن خلق را به جاه و به چیز تا بمانی به چشم خلق عزیز

مردم را با جایگاه و ثروت خوار کن تا تو در چشمشان عزیز و مقتدر بمانی.

نکته ادبی: اشاره به استراتژیِ حفظ قدرت از طریق تحقیر ملت.

چون رعیت زبون و خوار بود ملک پیوسته برقرار بود

وقتی مردم ضعیف و خوار باشند، ملک برای تو برقرار می‌ماند.

نکته ادبی: نقدِ این دیدگاه که پایه قدرت را بر ضعفِ مردم می‌داند.

نایب شه ز روی سرمستی کرد با او به جور همدستی

نایبِ شاه از روی غرور، با وزیر در ظلم و جور همراهی کرد.

نکته ادبی: همدستی در اینجا به معنای اتحاد در بیدادگری است.

به جفائی که او نمودش راه جور می کرد بر رعیت شاه

با راهنمایی‌هایی که وزیر به نایب کرد، شاه نیز به مردم ظلم کرد.

نکته ادبی: اشاره به زنجیره انتقالِ ظلم از وزیر به شاه و سپس به جامعه.

تا به حدی که خواری از حد برد هیچکس را به هیچ کس نشمرد

تا جایی که خواری و ستم به حد افراط رسید و هیچ‌کس برای دیگری ارزشی قائل نبود.

نکته ادبی: شمرده نشدن کنایه از بی‌ارزش شدنِ جان و مال انسان‌هاست.

در ستمکارگی پی افشردند می گرفتند و خانه می بردند

در ستمگری زیاده‌روی کردند؛ اموال را مصادره می‌کردند و خانه‌ها را ویران می‌ساختند.

نکته ادبی: پی افشردن کنایه از پافشاری و استمرار بر کار است.

در ده و شهر جز نفیر نبود سخنی جز گرفت و گیر نبود

در شهر و روستا جز فریادِ تظلم‌خواهی صدایی نبود و حرفی جز بگیر و ببند شنیده نمی‌شد.

نکته ادبی: نفیر به معنای داد و فریاد از سرِ استیصال است.

تا در آن مملک به اندک سال هیچکس را نه ملک ماند و نه مال

در مدت کوتاهی در آن مملکت، چیزی از مال و ملک برای مردم باقی نماند.

نکته ادبی: اندک‌سال قید زمان برای نشان دادن سرعتِ فروپاشی است.

همه را راست روشن از کم و بیش راست و روشن ستد به رشوت خویش

آن‌ها تمام داراییِ مردم را با رشوه و زور به نام خود ثبت و ضبط کردند.

نکته ادبی: راست و روشن در اینجا طنزی تلخ است که به معنای گرفتنِ علنی و آشکارِ اموال است.

از زر و گوهر و غلام و کنیز در ولایت نماند کس را چیز

از طلا و جواهر تا غلام و کنیز، دیگر چیزی برای مردم باقی نماند.

نکته ادبی: لیست کردن دارایی‌ها برای نشان دادن فقر مطلق.

اوفتاد از کمی نه از بیشی محتشم تر کسی به درویشی

وضعیت چنان شد که از فقر و بی‌پولی، ثروتمندترین افراد هم به درویشی افتادند.

نکته ادبی: تضاد محتشم (ثروتمند) و درویشی برای ترسیم عمق فاجعه.

خانه داران ز جور خانه بران خانه خویش مانده بر دگران

صاحب‌خانه‌ها از جورِ ظالمان رانده شدند و خانه‌های خود را در اختیار دیگران (غاصبان) دیدند.

نکته ادبی: خانه بران به معنای آوارگان است.

شهری و لشگری ز جان بستوه همه آواره گشته کوه به کوه

اهالی شهر و لشگریان همگی از جان بیزار شدند و به کوه و بیابان آواره گشتند.

نکته ادبی: بستوه آمدن کنایه از به تنگ آمدن و ناامیدی مطلق است.

در نواحی نه گاو ماند و نه کشت دخل را کس فذالکی ننوشت

در آن سرزمین، نه گاو و دامی برای پرورش باقی ماند و نه زراعتی در کار بود؛ کار به جایی رسید که دیگر کسی در دفاتر دولتی، نامی از خراج و مالیات ثبت نمی‌کرد.

نکته ادبی: واژه «فذالکی» به معنای صورت‌جلسه یا فهرست حساب‌ها است و «دخل» در اینجا به معنای درآمد مالیاتی است.

چون ولایت خراب شد حالی دخل شاه از خزانه شد خالی

وقتی کشور دچار ویرانی شد، به سرعت و در همان لحظه، درآمد شاه از خزانه نیز رو به اتمام نهاد.

نکته ادبی: «حالی» قیدی است به معنای فی‌الحال و در دم.

جز وزیری که خانه بودش و گنج حاصل کس نبود جز غم و رنج

جز وزیر که صاحب ثروت و املاک بود، هیچ‌کس در آن سرزمین سهمی جز اندوه و رنج نداشت.

نکته ادبی: تضادِ آشکار میان غنای وزیر و فقر عمومی جامعه نشانگر فساد ساختاری است.

شاه را چون به ساز کردن جنگ گنج و لشگر نبود شد دلتنگ

شاه که قصد جنگیدن داشت، به دلیل نداشتن ثروت و سپاه، دچار نگرانی و دلتنگی شد.

نکته ادبی: «به ساز کردن جنگ» کنایه از تدارک دیدن برای نبرد است.

منهیان را یکان یکان به درست یک به یک حال آن خرابی جست

شاه جاسوسان و خبرچینان را یکی‌یکی به درستی مأمور کرد تا علت دقیق آن ویرانی را پیدا کنند.

نکته ادبی: «منهیان» جمع منهی به معنای جاسوس یا بازرسان گزارش‌گر است.

کس ز بیم وزیر عالم سوز آنچه شب رفت و انگفت به روز

اما هیچ‌کس از ترسِ وزیرِ ستمگر و عالم‌سوز، جرئت نکرد آنچه را که در تاریکی شب (خفا) رخ داده بود، در روشنایی روز بازگو کند.

نکته ادبی: استعاره «وزیر عالم سوز» به ظلم و ویرانگری وزیر اشاره دارد.

هرکسی عذری از دروغ انگیخت کاین تهی دست گشت و آن بگریخت

هرکسی برای خود عذری دروغین ساخت؛ یکی گفت دیگری دستش خالی شده و دیگری گفت فلان کس گریخته است تا تقصیر را از گردن خود باز کنند.

نکته ادبی: «انگیختن» در اینجا به معنای تراشیدن و ساختن بهانه است.

بر زمین هیچ دخل و دانه نماند لاجرم گنج در خزانه نماند

وقتی بر روی زمین زراعتی نماند، طبعاً محصولی هم نبود و در نتیجه، در خزانه هم مالی باقی نماند.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان کشاورزی و خزانه به زیبایی تبیین شده است.

شد ز بی مکسبی و بی مالی ملک شه از مودیان خالی

سرزمین به دلیل بی‌کاری و فقرِ مردم، از وجودِ پرداخت‌کنندگانِ مالیات خالی شد.

نکته ادبی: «مودیان» به معنای مالیات‌دهندگان است که ریشه در نظام دیوانی قدیم دارد.

شه چو شفقت برد فراز آیند بر عملهای خویش باز آیند

شاه با خود اندیشید که اگر شفقت و مهربانی نشان دهد، شاید مردم دوباره به کار و کسب خود بازگردند.

نکته ادبی: تلاش برای اصلاح از طریق سیاست تشویقی، نه تنبیهی.

شاه را آن بهانه سیر نکرد لیک بی وقت جنگ شیر نکرد

این بهانه‌تراشی‌ها شاه را قانع نکرد، اما واقعیت این بود که بدون ثروت، امکان جنگیدن وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بست سیاسی شاه که می‌داند دروغ می‌شنود اما دستش بسته است.

از بد گنبد جفا پیشه کرد چندانکه باید اندیشه

شاه درباره این تقدیرِ شوم و ستم‌پیشه (که مانند گنبدی بر سر مردم آوار شده) بسیار اندیشید.

نکته ادبی: «بد گنبد» استعاره از آسمانِ بی‌مهر یا سرنوشت تلخ است.

ره به سامان کار خویش نبرد جهد خود با زمانه پیش نبرد

اما شاه نتوانست راهی برای سامان دادن به اوضاع بیابد؛ چرا که تلاش او حریفِ بازیِ زمانه و سرنوشت نشد.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی انسان در برابر تقدیر و تغییرات اجتماعی کلان.