خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

نظامی
روز آدینه کاین مقرنس بید خانه را کرد از آفتاب سپید
شاه با زیور سپید به ناز شد سوی گنبد سپید فراز
زهره بر برج پنجم اقلیمش پنج نوبت زنان به تسلیمش
تا نزد بر ختن طلایه زنگ شه ز شادی نکرد میدان تنگ
چون شب از سرمه فلک پرورد چشم ماه و ستاره روشن کرد
شاه ازان جان نواز دل داده شب نشین سپیده دم زاده
خواست تا از صدای گنبد خویش آرد آواز ارغنونش پیش
پس ازان کافرینی آن دلبند خواند بر تاج و بر سریر بلند
وان دعاها که دولت افزاید وانچنان تاج و تخت را شاید
گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست آنچه از طبیعت من آید راست
مادرم گفت و او زنی سره بود پیره زن گرگ باشد او بره بود
کاشنائی مرا ز همزادان برد مهمان که خانش آبادان
خوانی آراسته نهاد به پیش خوردهائی چه گویم از حد بیش
بره و مرغ و زیربای عراق گردها و کلیچها و رقاق
چند حلوا که آن نبودش نام برخی از پسته برخی از بادام
میوه های لطیف طبع فریب از ری انگور و از سپاهان سیب
بگذر از نار نقل مستان بود خود همه خانه نار پستان بود
چون به اندازه زان خورش خوردیم به می آهنگ پرورش کردیم
درهم آمیختیم خنداخند من و چون من فسانه گوئی چند
هرکسی سرگذشتی از خود گفت یکی از طاق و دیگری از جفت
آمد افسانه تا به سیمبری شهد در شیر و شیر در شکری
دلفریبی که چون سخن گفتی مرغ و ماهی بران سخن خفتی
برگشاد از عقیق چشمه نوش عاشقانه برآورید خروش
گفت شیرین سخن جوانی بود کز ظریفی شکرستانی بود
عیسیی گاه دانش آموزی یوسفی وقت مجلس افروزی
آگه از علم و از کفایت نیز پارسائیش بهتر از همه چیز
داشت باغی به شکل باغ ارم باغها گرد باغ او چو حرم
خاکش از بوی خوش عبیر سرشت میوه هایش چو میوه های بهشت
همه دل بود چون میانه نار همه گل بود بی میانجی خار
تیز خاری که در گلستان بود از پی چشم زخم بستان بود
آب در زیر سروهای جوان سبزه در گرد آبهای روان
مرغ در مرغ برکشیده نوا ارغنون بسته در میان هوا
سرو بن چون زمردین کاخی قمریی بر سریر هر شاخی
زیر سروش که پای در گل بود به نوا داده هرکه را دل بود
برکشیده ز خط پرگارش چار مهره به چار دیوارش
از بناهای برکشیده به ماه چشم بد را نبود در وی راه
در تمنای آنچنان باغی بر دل هر توانگری داغی
مرد هر هفته ای ز راه فراغ به تماشا شدی به دیدن باغ
سرو پیراستی سمن کشتی مشک سودی و عنبر آغشتی
تازه کردی به دست نرگس جام سبزه را دادی از بنفشه پیام
ساعتی گرد باغ برگشتی باز بگذاشتی و بگذشتی
رفت روزی به وقت پیشین گاه تا دران باغ روضه یابد راه
باغ را بسته دید در چون سنگ باغبان خفته بر نوازش چنگ
باغ پر شور ازان خوش آوازی جان نوازان درو به جان بازی
رقص بر هر درختی افتاده میوه دل برده بلکه جان داده
خواجه کاواز عاشقانه شنید جانش حاضر نبود و جامه درید
نه شکیبی که برگراید سر نه کلیدی که برگشاید در
در بسی کوفت کس نداد جواب سرو در رقص بود و گل در خواب
گرد بر گرد باغ برگردید در همه باغ هیچ راه ندید
بر در خویشتن چو بار نیافت رکن دیوار خویشتن بشکافت
شد درون تا کند تماشائی صوفیانه برآورد پائی
گوش بر نغمه ترانه نهد دیدن باغ را بهانه نهد
شورش باغ بنگرد که ز کیست باغ چونست و باغبان را چیست
زان گلی چند بوستان افروز که در آن بوستان بدند آنروز
دو سمن سینه بلکه سیمین ساق بر در باغ داشتند یتاق
تا بران حور پیکران چو ماه چشم نامحرمی نیابد راه
چون درون رفت خواجه از سوراخ یافتندش کنیزکان گستاخ
زخم برداشتند و خستندش دزد پنداشتند و بستندش
خواجه در داده تن بدان خواری از چه از تهمت گنه کاری
بعد از آزردنش به چنگ و به مشت بانگهائی برو زدند درشت
کای ز داغ تو باغ ناخشنود نیست اینجا نقیب باغ چه سود
چون به باغ کسان دراید دزد زدنش هست باغبان را مزد
ما که لختی به چوب خستیمت شاید ار دست و پای بستیمت
تا تو ای نقب زن درین پرگار درگذاری درایی از دیوار
مرد گفتا که باغ باغ منست بر من این دود از چراغ منست
با دری چون دهان شیر فراخ چون درایم چو روبه از سوراخ
هرکه در ملک خود چنین آید ملک ازو زود بر زمین آید
چون کنیزان نشان او دیدند وز نشانهای باغ پرسیدند
یافتندش دران گواهی راست مهر بنشست و داوری برخاست
صاحب باغ چون شناخته شد هر دو را دل به مهر آخته شد
آشتی کردنش روا دیدند زانکه با طبعش آشنا دیدند
شاد گشتند از آشنائی او سعی کردند در رهایی او
دست و پایش ز بند بگشادند بوسه بر دست و پای او دادند
عذرها خواستند بسیارش هر دو یکدل شدند در کارش
پس به عذری که خصم یار شود رخنه باغ استوار شود
خار بردند و رخنه را بستند وز شبیخون رهزنان رستند
بنشستند پیش خواجه به ناز باز گفتند قصه ها دراز
که درین باغ چون شکفته بهار که ازو خواجه باد برخوردار
میهمانیست دلستانان را ماهرویان و مهربانان را
هر زن خوبرو که در شهرست دیده را از جمال او بهرست
همه جمع آمده درین باغند شمع بی دود و نقش بی داغند
عذر آنرا که با تو بد کردیم خاک در آبخورد خود کردیم
خیز و با ما یکی زمان به خرام تا براری ز هرکه خواهی کام
روی درکش به کنج پنهانی شادمان بین دران گل افشانی
هر بتی را که دل درو بندی مهر بروی نهی و بپسندی
آوریمش به کنج خانه تو تا نهد سر بر آستانه تو
خواجه ارکان سخن به گوش آمد شهوت خفته در خروش آمد
گرچه در طبع پارسائی داشت طبع با شهوت آشنائی داشت
مردیش مردمیش را بفریفت مرد بود از دم زنان نشکیفت
با سمن سینگان سیم اندام پای برداشت بر امید تمام
تا به جائی رسیدشان ناورد که بدانجای دل قرار آورد
پیش آن شاهدان قصر بهشت غرفه ای بود برکشیده ز خشت
خواجه بر غرفه رفت و بست درش بازگشتند رهبران ز برش
بود در ناف غرفه سوراخی روشنی تافته درو شاخی
چشم خواجه ز چشمه سوراخ چشمه تنگ دید و آب فراخ
کرده بر هر طرف گل افشانی سیم ساقی و نار پستانی
روشنانی چراغ دیده همه خوشتر از میوه رسیده همه
هر عروس از ره دل انگیزی کرده بر سور خود شکر ریزی
اژدهائی نشسته بر گنجش به ترنجی رسیده نارنجش
نار پستان بدید و سیب زنخ نام آن سیب بر نبشته به یخ
بود در روضه گاه آن بستان چمنی بر کنار سروستان
حوضه ای ساخته ز سنگ رخام حوض کوثر بدو نوشته غلام
می شد آبی چو آب دیده در او ماهیانی ستم ندیده در او
گرد آن آبدان رو شسته سوسن و نرگس و سمن رسته
آمدند آن بتان خرگاهی حوض دیدند و ماه با ماهی
گرمی آفتاب تافته شان واب چون آفتاب یافته شان
سوی حوض آمدند ناز کنان گره از بند فوطه باز کنان
صدره کندند و بی نقاب شدند وز لطافت چو در در آب شدند
می زدند آب را به سیم مراد می نهفتند سیم را به سواد
ماه و ماهی روانه هردو در آب ماه تا ماهی اوفتاده به تاب
ماه در آب چون درم ریزد هر کجا ماهیی است برخیزد
ماه ایشان در آن درم ریزی خواجه را کرد ماهی انگیزی
ساعتی دست بند می کردند پر سمن ریشخند می کردند
ساعتی بر ببر در افشردند ناز و نارنج را کرو کردند
این شد آن را به مار می ترساند مار می گفت و زلف می افشاند
بیستون همه ستون انگیز کشته فرهاد را به تیشه تیز
جوی شیری که قصر شیرین داشت سر بدان حوضهای شیرین داشت
خواجه کان دید جای صبر نبود یاری و یارگی نداشت چه سود
بود چون تشنه ای که باشد مست آب بیند بر او نیابد دست
یا چو صرعی که ماه نو بیند برجهد گاه و گاه بنشیند
سوی هر سرو قامتی می دید قامتی نی قیامتی می دید
رگ به رگ خونش از گرفتن جوش از هر اندام برکشید خروش
ایستاده چو دزد پنهانی وانچه دانی چنانکه می دانی
خواست تا در میان جهد گستاخ مرغش از رخنه مارش از سوراخ
لیک مارش نکرد گستاخی از چه از راه تنگ سوراخی
شسته رویان چو روی گل شستند چون سمن بر پرند گل رستند
آسمان گون پرند پوشیدند بر مه آسمان خروشیدند
در میان بود لعبتی چنگی پیش رومی رخش همه زنگی
آفتابی هلال غبغب او رطبی ناگزیده کس لب او
غمزش از غمزه تیز پیکان تر خندش از خنده شکر افشان تر
اوفتاده ز سرو پر بارش نار در آب و آب در نارش
به فریبی هزار دل برده هرکه دیده برابرش مرده
چون به دستان زدن گشادی دست عشق هشیار و عقل گشتی مست
خواجه بر فتنه ای چنان از دو فتنه ترزانکه هندوان بر نور
زاهد از راه رفت پنهانی کافری بین زهی مسلمانی
بعد یک ساعت آن دو آهو چشم کاتش برق بودشان در پشم
واهوانگیز آن ختن بودند آهوان را به یوز بنمودند
آمدند از ره شکر باری کرده زیر قصب گله داری
خواجه را در خجابگه دیدند حاجبانه و کار پرسیدند
کز همه لعبتان حور نژاد میل تو بر کدام حور افتاد
خواجه نقشی که در پسند آورد در میان دو نقشبند آورد
این نگفته هنوز برجستند گفتی آهو نه شیر سرمستند
آن پریزاده را به تنبل و رنگ آوریدند با نوازش چنگ
به طریقی که کس گمان نبرد ور برد زان دو شحنه جان نبرد
طرفه را چون به غرفه پیوستند غرفه را طرفه بین که دربستند
خواجه زان بی خبر که او اهلست یار او اهل و کار او سهلست
وان بت چنگزن که تاخته بود کار او را چو چنگ ساخته بود
گفته بودندش آن دو مایه ناز قصه خواجه کنیز نواز
وان پری پیکر پسندیده دل درو بسته بود نادیده
چون درو دید ازان بهی تر بود آهنش سیم و سیم او زر بود
خواجه کز مهر ناشکیب آمد با سهی سرو در عتیب آمد
گفت نام تو چیست گفتا بخت گفت جایت کجاست گفتا تخت
گفت اصل تو چیست گفتا نور گفت چشم بد از تو گفتا دور
گفت پردت چه پرده گفتا ساز گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز
گفت بوسه دهیم گفتا شصت گفت هان وقت هست گفتا هست
گفت آیی به دست گفتا زود گفت باد این مراد گفتا بود
خواجه را جوش از استخوان برخاست شرم و رعنائی از میان برخاست
زلف دلبر گرفت چون چنگش در بر آورد چون دل تنگش
بوسه و گاز بر شکر می زد از یکی تا ده و ز ده تا صد
گرم شد بوسه در دل انگیزی داد گرمی نشاط را تیزی
خاست تا نوش چشمه را خارد مهر از آب حیات بردارد
چون درامد سیاه شیر به گور زیر چنگ خودش کشید به زور
جایگه سست بود سختی یافت خشت بر خشت رخنه ها بشکافت
غرفه دیرینه بد فرود آمد کار نیکان به بد نینجامد
این ز مویی و آن به مویی رست این ازین سو شد آن ازان سو جست
تا نبینندشان بران سر راه دور گشتند ازان فراخیگاه
خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد رفت در گوشه ای و غم می خورد
شد کنیزک نشست با یاران بر دو ابرو گره چو غمخواران
رنجهای گذشته پیش نهاد چنگ را بر کنار خویش نهاد
ناله چنگ را چو پیدا کرد عاشقان را ز ناله شیدا کرد
گفت کز چنگ من به ناله رود باد بر خستگان عشق درود
عاشق آن شد که خستگی دارد به درستی شکستگی دارد
عشق پوشیده چند دارم چند عاشقم عاشقم به بانگ بلند
مستی و عاشقیم برد ز دست صبر ناید ز هیچ عاشق مست
گرچه بر جان عاشقان خواریست توبه در عاشقی گنه کاریست
عشق با توبه آشنا نبود توبه در عاشقی روا نبود
عاشق آن به که جان کند تسلیم عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم
ترک چنگی چو درز لعل افشاند حسب حالی بدین صفت برخواند
آن دو گوهر که رشته کش بودند در نشاط و سماع خوش بودند
در دل افتادشان که درد و چراغ تند بادی رسیده است به باغ
یوسف یاوه گشته را جستند چون زلیخا ز دامنش رستند
باز جستندش از حقیقت کار داد شرحی که گریه آرد بار
هر دو تشویر کار او خوردند باز تدبیر کار او کردند
کامشب این جایگه وطن سازیم از تو با کار کس نپردازیم
نگذاریم بر بهانه خویش که کس امشب رود به خانه خویش
مگر آن ماه را که دلبر تست امشب اندر کنارگیری چست
روز روشن سپید کار بود شب تاریک پرده دار بود
کاین سخن گفته شد روانه شدند با بتان بر سر فسانه شدند
شب چو زیر سمور انقاسی کرد پنهان دواج بر طاسی
تیغ یک میخ آفتاب گذشت جوشن شب هزار میخی گشت
آمدند آن بتان وفا کردند وان صنم را بدو رها کردند
سرو تشنه به جوی آب رسید آفتابی به ماهتاب رسید
جای خالی و آنچنان یاری که کند صبر در چنان کاری
خواجه را در عروق هفت اندام خون به جوش آمده به جستن کام
وانچه گفتن نشایدش با کس با تو گفتم نعوذبالله و بس
خواست تا در به لعل سفته شود طوق با طاق هر دو جفته شود
گربه وحشی از سر شاخی دید مرغی به کنج سوراخی
جست بر مرغ و بر زمین افتاد صدمه ای بر دو نازنین افتاد
هر دو جستند دل رمیده ز جای تاب در دل فتاده تک در پای
دور گشتند نا رسیده به کام تابه پخته بین که چون شد خام
نوش لب رفت پیش نوش لبان چنگ را برگرفت نیم شبان
چنگ می زد به چنگ در می گفت کارغوان آمد و بهار شکفت
سرو بن برکشید قد بلند خنده گل گشاد حقه قند
بلبل آمد نشست بر سر شاخ روز بازار عیش گشت فراخ
باغبان باغ را مطرا کرد شاهی آمد درو تماشا کرد
جام می دید و برگرفت به دست سنگی افتاد و جام را بشکست
ای به تاراج برده هرچه مراست جز به تو کار من نگردد راست
گرچه با تو ز کار خود خجلم بی توی نیست در حساب دلم
راز داران پرده سازش آگهی یافتند از رازش
باز رفتند و غصه می خوردند خواجه را جستجوی می کردند
باز رفتند و غصه می خوردند خواجه را جستجوی می کردند
خواجه چون بندگان روغن دزد در رهش حجره ای گرفته به مزد
در خزیده به جویباری تنگ زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ
خیره گشته ز خام تدبیری بر دمیده ز سوسنش خیری
باز جستند از آنچه داشت نهفت یک به یک با دو رازدار بگفت
فرض گشت آن نهفته کاران را که به یاری رسند یاران را
بازگشتند و راه بگشادند آب گل را به گل فرستادند
آمد آن دستگیر دستان ساز مهر نوکرده مهربان را باز
خواجه دستش گرفت و رفت از پیش تا به جائی که دید لایق خویش
تاک بر تاک شاخهای درخت بسته بر اوج کله تخت به تخت
زیر آن تخت پادشاهی تاخت به فراغت نشستنگاهی ساخت
دلستان را به مهر پیش کشید چون دل اندر کنار خویش کشید
زاد سروی بدان خرامانی چون سمن بر بساط سامانی
در کنارش کشید و شادی کرد سرو باگل قران بادی کرد
خواجه را مه درآمده به کنار دست بر کار و پای رفته ز کار
مهره خواجه خانه گیر شده همبساطش گرو پذیر شده
چون بران شد که قلعه بستاند آتشی را به آب بنشاند
موش دشتی مگر ز تاک بلند دیده بد آخته کدوئی چند
کرد چون مرغ بر رسن پرواز از کدوها رسن برید به گاز
بر زمین آمد آنچنان حبلی هر کدوئی به شکل چون طبلی
بانگ آن طبل رفت میل به میل طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل
باز بانگ اندر اوفتاد به هوز آهو آزاد شد ز پنجه یوز
خواجه پنداشت کامدست به جنگ شحنه با کوس و محتسب با سنگ
کفش بگذاشت و راه پیش گرفت باز دنبال کار خویش گرفت
وان صنم رفت با هزار هراس پیش آن همدمان پرده شناس
چون زمانی بران نمود درنگ پرده در گشت و ساخت پرده چنگ
گفت گفتند عاشقان باری رفت یاری به دیدن یاری
خواست کز راه آرزومندی یابد از وصل او برومندی
در کنارش کشد چنانکه هواست سرخ گل در کنار سرو رواست
از ره سینه و زنخدانش سیب و ناری خورد ز بستانش
دست بر گنج در دراز کند تا در گنج خانه باز کند
به طبرزد شکر برامیزد به طبرخون ز لاله خون ریزد
ناگه آورد فتنه غوغایی تا غلط شد چنان تمنایی
ماند پروانه را در انده نور تشنه ای گشت از آب حیوان دور
ای همه ضرب تو به کج بازی ضربه ای زن به راست اندازی
تو مرا پرده کج دهی و رواست نگذرم با تو من ز پرده راست
کاین غزل گفته شد چو دمسازان زو خبر یافتند همرازان
سوی خواجه شدند پوزش ساز یافتندش کشیده پای دراز
شرم زد گشته دل رمیده شده بر سر خاک آرمیده شده
به نوازش گری و دلداری برکشیدندش از چنان خواری
حال پرسیده شد حکایت کرد آنچه در دوزخ آورد دم سرد
چاره سازان به چارهای خودش دور کردند از خیال بدش
بر دل بسته بند بگشادند بی دلی را به وعده دل دادند
که درین کار کاردان تر باش مهربانی و مهربان تر باش
وقت کار آشیانه جائی ساز کافت آنجا نیاورد پرواز
ما خود از دور پی نگهداریم پاس دارانه پاس ره داریم
آمدند آنگهی پذیره کار پیش آن سرو قد گل رخسار
تا دگر باره ترکتازی کرد خواجه را یافت دلنوازی کرد
آمد از خواجه بار غم برداشت خواجه کان دید خواجگی بگذاشت
سر زلفش گرفت چون مستان جست بیغوله ای در آن بستان
بود در کنج باغ جائی دور یاسمن خرمنی چو گنبد نور
برکشیده علم به دیواری بر سرش بیشه در بنش غاری
خواجه به زان نیافت بارگهی ساخت اندر میانه کارگهی
یاسمن را ز هم درید بساز نازنین را درو کشید به ناز
بند صدرش گشاد و شرم نهفت بند صدری دگر که نتوان گفت
خرمن گل درآورید به بر مغز بادام در میان شکر
میل در سرمه دان نرفته هنوز بازیی باز کرد گنبد کوز
روبهی چند بود در بن غار به هم افتاده از برای شکار
گرگی آورده راه بر سرشان تا کند دور سر ز پیکرشان
روبهان از حرام خواری گرگ کافتی بود سهمناک و بزرگ
به هزیمت شدند و گرگ از پس راهشان بر بساط خواجه و بس
بر دویدند بر دو چاره سگال روبهان پیش و گرگ در دنبال
خواجه را بارگه فتاد از پای دید لشگرگهی و جست از جای
خود ندانست کان چه واقعه بود سو به سو می دوید خاک آلود
دل پر اندیشه و جگر پر خون تا چگونه رود ز باغ برون
آن دو سروش برابر افتادند کان همه نار و نرگسش دادند
دامن دلبرش گرفته به چنگ چون دری در میانه دو نهنگ
بانگ بر وی زدند کاین چه فنست در خصال تو این چه اهرمنست
چند برهم زنی جوانی را کشتی از کینه مهربانی را
با غریبی ز روی دمسازی نکند هیچکس چنین بازی
چند بار امشبش رها کردی چند نیرنگ و کیمیا کردی
او به سوگند عذرها می خواست نشنیدند ازو حکایت راست
تا ز بنگه رسید خواجه فراز شمع را دید در میان دو گاز
در خجالت ز سرزنش کردن زخم این و قفای آن خوردن
گفت زنهار دست ازو دارید یار آزرده را میازارید
گوهر او ز هر گنه پاکست هر گناهی که هست ازین خاکست
چابکان جهان و چالاکان همه هستند بنده پاکان
کار ما را عنایت ازلی از خطا داده بود بی خللی
وان خللها که کرد ما را خرد آفتی را به آفتی می برد
بخت ما را چو پارسائی داد از چنان کار بد رهائی داد
آنکه دیوش به کام خود نکند نیک شد هیچ نیک بد نکند
بر حرام آنکه دل نهاده بود دور اینجا حرام زاده بود
با عروسی بدین پریچهری نکند هیچ مرد بدمهری
خاصه آن کو جوانیی دارد مردی و مهربانیی دارد
لیک چون عصمتی بود در راه نتوان رفت باز پیش گناه
کس ازان میوه دار برنخورد که یکی چشم بد درو نگرد
چشم صد گونه دام و دد بر ما حال ازینجا شدست بد بر ما
آنچه شد شد حدیث آن نکنم و آنچه دارم بدو زیان نکنم
توبه کردم به آشکار و نهان در پذیرفتم از خدای جهان
که اگر در اجل بود تأخیر وین شکاری بود شکار پذیر
به حلالش عروس خویش کنم خدمتش ز آنچه بود بیش کنم
کار بینان که کار او دیدند از خدا ترسیش بترسیدند
سر نهادند پیش او بر خاک کافرین بر چنان عقیدت پاک
که درو تخم نیکوئی کارند وز سرشت بدش نگه دارند
ای بسا رنجها که رنج نمود رنج پنداشتند و راحت بود
و ای بسا دردها که بر مردست همه جاندارویی دران دردست
چون برآمد ز کوه چشمه نور کرد از آفاق چشم بد را دور
صبج چون عنکبوت اصطرلاب بر عمود زمین تنید لعاب
بادی آمد به کف گرفته چراغ باغبان را به شهر برد ز باغ
خواجه برزد علم به سلطانی رست ازان بند و بنده فرمانی
ز آتش عشقبازی شب دوش آمده خاطرش چو دیگ به جوش
چون به شهر آمد از وفاداری کرد مقصود را طلبکاری
ماه دوشینه را رساند به مهد بست کابین چنانکه باشد عهد
در ناسفته را به مرجان سفت مرغ بیدار گشت و ماهی خفت
گر بینی ز مرغ تا ماهی همه را باشد این هواخواهی
دولتی بین که یافت آب زلال وانگهی خورد ازو که بود حلال
چشمه ای یافت پاک چون خورشید چون سمن صافی و چو سیم سپید
در سپیدیست روشنائی روز وز سپیدیست مه جهان افروز
همه رنگی تکلف اندودست جز سپیدی که او نیالودست
هرچ از آلودگی شود نومید پاکیش را لقب کنند سپید
در پرستش به وقت کوشیدن سنت آمد سپید پوشیدن
چون سمن سینه زین سخن پرداخت شه در آغوش خویش جایش ساخت
وین چنین شب بسی به ناز و نشاط سوی هر گنبدی کشید بساط
به روی این آسمان گنبدساز کرده درهای هفت گنبد باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

روز آدینه کاین مقرنس بید خانه را کرد از آفتاب سپید

در روز آدینه که سقف‌های تزیین‌شده (مقرنس) مانند بید لرزان بودند، نور خورشید خانه را به رنگی سپید و درخشان درآورد.

نکته ادبی: مقرنس در معماری به تزیینات پله‌کان و مشبک سقف گفته می‌شود.

شاه با زیور سپید به ناز شد سوی گنبد سپید فراز

شاه با لباس‌ها و زیورآلات سفید، با ناز و خرامان به سمت گنبد سفید حرکت کرد.

نکته ادبی: گنبد سپید در نجومِ این منظومه، جایگاه زهره است.

زهره بر برج پنجم اقلیمش پنج نوبت زنان به تسلیمش

سیاره زهره در برج پنجمِ قلمروِ او قرار داشت و پنج نوبت (پنج وعده نماز یا نواختن طبل) به نشانه فرمان‌برداری برایش نواخته شد.

نکته ادبی: پنج نوبت اشاره به رسمِ درباری یا آیینی دارد.

تا نزد بر ختن طلایه زنگ شه ز شادی نکرد میدان تنگ

تا زمانی که طلایه‌دارِ سیاره زحل (زنگ) در منطقه ختن ظاهر نشد، شاه از شادیِ بسیار، میدانِ دلش را برای اندوه تنگ نکرد (شادمان ماند).

نکته ادبی: اشاره به نجوم کهن و تاثیر سیارات بر احوالات انسانی.

چون شب از سرمه فلک پرورد چشم ماه و ستاره روشن کرد

زمانی که شب با سرمه، فلک را سیاه کرد، ستارگان و ماه در آسمان درخشیدند.

نکته ادبی: تشبیه شب به سرمه‌کشی بر چشمِ آسمان.

شاه ازان جان نواز دل داده شب نشین سپیده دم زاده

شاه از آن فضای دل‌نواز و جان‌بخش که در شب، سپیده‌دمی (روشنایی) در آن زاییده می‌شد، لذت می‌برد.

نکته ادبی: تضاد شب‌نشین و سپیده‌دم‌زاده برای توصیف فضای گنبد.

خواست تا از صدای گنبد خویش آرد آواز ارغنونش پیش

شاه خواست تا از صدای طنین‌انداز در گنبد، نوای موسیقیِ ارغنون را هماهنگ و جاری کند.

نکته ادبی: ارغنون از سازهای مشهور موسیقی کلاسیک ایران.

پس ازان کافرینی آن دلبند خواند بر تاج و بر سریر بلند

پس از آنکه آن محبوب (دلبند) را ستود، بر تاج و تختِ بلند خود خواند.

نکته ادبی: آفرین گفتن به معنای تحسین و ستایش است.

وان دعاها که دولت افزاید وانچنان تاج و تخت را شاید

و آن دعاهایی را که باعث فزونی دولت می‌شود و شایسته چنین تاج و تختی است، بر زبان آورد.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای اقبال و خوشبختی است.

گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست آنچه از طبیعت من آید راست

شاه گفت: چون بر اساس طبیعت و سرشت خود خواستارم، آنچه از عمقِ ذات من برمی‌آید، حقیقی و درست است.

نکته ادبی: اشاره به انگیزه درونی برای شنیدن حکایت.

مادرم گفت و او زنی سره بود پیره زن گرگ باشد او بره بود

مادرم که زنی خردمند و برجسته بود، به من گفت: پیرزنی که برای دیگران گرگ است، برای تو همچون بره نرم‌خو بود.

نکته ادبی: پارادوکس گرگ و بره نشان از تفاوت جایگاه و نگاه مادر نسبت به شاه.

کاشنائی مرا ز همزادان برد مهمان که خانش آبادان

مرا با آشنایی از هم‌زادانم به مهمانی برد که خانه‌اش آبادان باد.

نکته ادبی: همزادان به معنای دوستان هم‌سن یا هم‌رده.

خوانی آراسته نهاد به پیش خوردهائی چه گویم از حد بیش

سفره‌ای آراسته پهن کرد که خوراکی‌هایی فراتر از حد تصور در آن بود.

نکته ادبی: اشاره به غنای ضیافت.

بره و مرغ و زیربای عراق گردها و کلیچها و رقاق

انواع غذاها مثل بره، مرغ، زیربا (خورش عراقی)، شیرینی‌های گرد و نان‌های نازک در آن بود.

نکته ادبی: رقاق نوعی نان نازک است.

چند حلوا که آن نبودش نام برخی از پسته برخی از بادام

حلواهایی که نام خاصی نداشتند و برخی با مغز پسته و برخی با بادام تهیه شده بودند.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ جزییاتِ سفره.

میوه های لطیف طبع فریب از ری انگور و از سپاهان سیب

میوه‌هایی لذیذ و دلربا، مانند انگورِ ری و سیبِ اصفهان (سپاهان) در سفره بود.

نکته ادبی: اشاره به محصولاتِ شهرهای ایران.

بگذر از نار نقل مستان بود خود همه خانه نار پستان بود

از انار هم بگذر که نقلِ مستان بود و خانه خودش مملو از انارهای خوش‌طعم بود.

نکته ادبی: نار پستان نوعی انار است که سر آن برآمدگی دارد.

چون به اندازه زان خورش خوردیم به می آهنگ پرورش کردیم

وقتی به اندازه کافی از غذاها خوردیم، تصمیم گرفتیم به شراب‌خواری و شادی بپردازیم.

نکته ادبی: پرورش در اینجا به معنایِ پروردنِ شادی و مستی است.

درهم آمیختیم خنداخند من و چون من فسانه گوئی چند

من و چند تن دیگر که مثل من اهل قصه‌گویی بودیم، با خنده و شوخی دور هم جمع شدیم.

نکته ادبی: خنداخند نشان از فضای صمیمانه مجلس دارد.

هرکسی سرگذشتی از خود گفت یکی از طاق و دیگری از جفت

هر کسی سرگذشتی از خود تعریف کرد؛ یکی از مشکلات و دیگری از خوشی‌ها گفت.

نکته ادبی: طاق و جفت استعاره از سختی و آسانی یا تضادهای زندگی.

آمد افسانه تا به سیمبری شهد در شیر و شیر در شکری

قصه به زنی سیمین‌تن رسید که شیرینی‌اش همچون شهد در شیر بود.

نکته ادبی: سیمبری کنایه از زیبایی و پوست سفید.

دلفریبی که چون سخن گفتی مرغ و ماهی بران سخن خفتی

محبوبی که وقتی سخن می‌گفت، از تأثیر کلامش پرنده و ماهی هم به خواب می‌رفتند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ جادوی کلامِ آن زن.

برگشاد از عقیق چشمه نوش عاشقانه برآورید خروش

او لب‌های عقیق‌گون خود را گشود و با صدایی عاشقانه شروع به آواز کرد.

نکته ادبی: چشمه نوش استعاره از لب‌های محبوب.

گفت شیرین سخن جوانی بود کز ظریفی شکرستانی بود

او گفت: جوانی خوش‌سخن بود که از فرط ظرافت و شیرینی، گویی معدن شکر بود.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از انسانِ شیرین‌سخن.

عیسیی گاه دانش آموزی یوسفی وقت مجلس افروزی

او هنگام دانش‌آموزی همچون عیسی بود و هنگامِ درخشش در مجلس، همچون یوسف زیبا بود.

نکته ادبی: تلمیح به عیسی (علم و حکمت) و یوسف (زیبایی).

آگه از علم و از کفایت نیز پارسائیش بهتر از همه چیز

او علاوه بر دانش و کاردانی، پارسا و پرهیزکار بود که این ویژگی‌اش از همه چیز برتر بود.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ معنوی در کنارِ دانش.

داشت باغی به شکل باغ ارم باغها گرد باغ او چو حرم

او باغی داشت که شبیه باغ ارم بود و باغ‌های دیگر پیرامونِ باغ او همچون حرم (مقدس) بودند.

نکته ادبی: باغ ارم نماد باغ بهشتی و بی‌همتاست.

خاکش از بوی خوش عبیر سرشت میوه هایش چو میوه های بهشت

خاک باغش از بوی خوشِ عبیر سرشته شده بود و میوه‌هایش درست مثل میوه‌های بهشتی بودند.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطر خوش‌بو است.

همه دل بود چون میانه نار همه گل بود بی میانجی خار

درونش پر از دل‌ربایی بود مثل انار، و همه گل بود بدونِ آنکه خاری در کار باشد.

نکته ادبی: استعاره از کمال و بی‌عیب بودن باغ.

تیز خاری که در گلستان بود از پی چشم زخم بستان بود

خارِ تیزی که در آن گلستان بود، تنها برای دفع چشم‌زخمِ آن باغِ زیبا آنجا کاشته شده بود.

نکته ادبی: باور کهن که برای دفع چشم زخم باید نقص یا خاری در زیبایی‌هایِ مطلق وجود داشته باشد.

آب در زیر سروهای جوان سبزه در گرد آبهای روان

آب روان در زیر درختان سرو جوان بود و سبزه‌ها گرداگردِ آن آب‌های روان روییده بودند.

نکته ادبی: توصیف تصویریِ دقیق.

مرغ در مرغ برکشیده نوا ارغنون بسته در میان هوا

پرندگان بر رویِ هم آواز می‌خواندند و گویی در میانِ هوا ارغنون (ساز) نواخته می‌شد.

نکته ادبی: صداهای طبیعت به موسیقی تشبیه شده است.

سرو بن چون زمردین کاخی قمریی بر سریر هر شاخی

هر درخت سرو همچون کاخی زمردین بود و روی هر شاخ، پرنده قمری جای گرفته بود.

نکته ادبی: سرو به دلیل قامت بلند به کاخ تشبیه شده است.

زیر سروش که پای در گل بود به نوا داده هرکه را دل بود

زیر سروی که پایش در گل بود، هر کس که دلی داشت، با آن نواها سرشار از حال می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به اثرِ روحیِ موسیقی طبیعت بر دل‌ها.

برکشیده ز خط پرگارش چار مهره به چار دیوارش

با پرگارِ دقیق، چهار مهره (نشان) بر چهار دیوارِ باغ ترسیم شده بود.

نکته ادبی: اشاره به معماری هندسی و دقیق.

از بناهای برکشیده به ماه چشم بد را نبود در وی راه

ساختمان‌هایی که تا ماه قد کشیده بودند و چشم بد نمی‌توانست به آن راه پیدا کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ عظمت و امنیتِ باغ.

در تمنای آنچنان باغی بر دل هر توانگری داغی

در تمنایِ چنین باغی، بر دل هر توانگری داغ حسرت بود.

نکته ادبی: داغ به معنای اثرِ اشتیاقِ شدید.

مرد هر هفته ای ز راه فراغ به تماشا شدی به دیدن باغ

آن مرد جوان هر هفته با آسودگیِ خیال، برای تماشای باغ می‌رفت.

نکته ادبی: فراغ به معنای آسودگی و فارغ‌بالی.

سرو پیراستی سمن کشتی مشک سودی و عنبر آغشتی

او سروها را پیراست، گل یاسمن کاشت و عطرِ مشک و عنبر در فضا پخش کرد.

نکته ادبی: توصیفِ کارهای باغبانی با نگاهِ شاعرانه.

تازه کردی به دست نرگس جام سبزه را دادی از بنفشه پیام

او با دستِ نرگس، جام را تازه کرد و به سبزه‌ها از جانبِ بنفشه‌ها پیامِ دوستی داد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گل‌ها.

ساعتی گرد باغ برگشتی باز بگذاشتی و بگذشتی

ساعتی در باغ می‌گشت و بعد باغ را رها می‌کرد و می‌رفت.

نکته ادبی: توصیفِ گذرانِ وقت.

رفت روزی به وقت پیشین گاه تا دران باغ روضه یابد راه

روزی هنگامِ ظهر رفت تا به آن باغِ بهشتی وارد شود.

نکته ادبی: پیشین‌گاه به معنای وقتِ نیمروز.

باغ را بسته دید در چون سنگ باغبان خفته بر نوازش چنگ

دید که درِ باغ مثل سنگ بسته است و باغبان در آنجا خوابیده و صدای چنگ شنیده می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان بسته بودنِ در و شنیدنِ صدایِ موسیقی.

باغ پر شور ازان خوش آوازی جان نوازان درو به جان بازی

باغ به خاطرِ آن صدایِ خوش، پر از شور بود و در آن، جان‌نوازان (موجوداتِ لطیف) با جان بازی می‌کردند.

نکته ادبی: فضای سورئال و خیالیِ درونِ باغ.

رقص بر هر درختی افتاده میوه دل برده بلکه جان داده

همه درختان در حال رقص بودند و میوه‌ها گویی جان می‌بخشیدند و دل می‌بردند.

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به درختان.

خواجه کاواز عاشقانه شنید جانش حاضر نبود و جامه درید

وقتی صاحب باغ آن آوازِ عاشقانه را شنید، از خود بی‌خود شد و لباس بر تن درید.

نکته ادبی: گریبان دریدن نشان از بی‌تابی و شیدایی دارد.

نه شکیبی که برگراید سر نه کلیدی که برگشاید در

نه آرام و قراری داشت که برگردد و نه کلیدی که در را باز کند.

نکته ادبی: توصیفِ بن‌بستِ روحی و عاطفی.

در بسی کوفت کس نداد جواب سرو در رقص بود و گل در خواب

بسیار در زد اما کسی جواب نداد؛ سرو در حال رقص بود و گل‌ها در خواب بودند.

نکته ادبی: تناقض و فضایِ وهم‌آلود.

گرد بر گرد باغ برگردید در همه باغ هیچ راه ندید

گرداگردِ باغ گشت و در هیچ جای آن راهی برای ورود پیدا نکرد.

نکته ادبی: تلاش بیهوده برای وصال.

بر در خویشتن چو بار نیافت رکن دیوار خویشتن بشکافت

وقتی دید که راهی به خانه خودش پیدا نمی‌کند، از شدت اضطراب دیوارِ خانه‌اش را شکافت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده درماندگیِ شدید و شکستنِ حریمِ مادی برایِ رسیدن به حقیقتِ معنوی.

شد درون تا کند تماشائی صوفیانه برآورد پائی

خواجه در حالی که قصد تماشا داشت وارد شد و با احتیاط و شیوه ای صوفیانه (آرام و متین) گام برمی داشت.

نکته ادبی: صوفیانه برآوردن پای کنایه از آهسته و با تأمل قدم برداشتن است.

گوش بر نغمه ترانه نهد دیدن باغ را بهانه نهد

او گوش خود را به نوای موسیقی سپرد و دیدن باغ را دستاویزی برای این کار قرار داد.

نکته ادبی: بهانه نهادن در اینجا به معنی دستاویزی برای توجیه عمل است.

شورش باغ بنگرد که ز کیست باغ چونست و باغبان را چیست

او با کنجکاوی به دنبال این بود که بداند این شور و حال باغ از کجاست و صاحب این باغ کیست و اوضاع چگونه است.

نکته ادبی: شورش در اینجا به معنای غوغا و شور و حالِ فضای باغ است.

زان گلی چند بوستان افروز که در آن بوستان بدند آنروز

او به دنبال گل‌هایی گشت که بوستان را روشن و زیبا می‌کردند؛ همان‌هایی که در آن روز خاص در آن باغ حضور داشتند.

نکته ادبی: بوستان‌افروز استعاره از گل‌های بسیار زیباست.

دو سمن سینه بلکه سیمین ساق بر در باغ داشتند یتاق

دو زن زیبا با سینه‌های سفید و ساق‌های بلورین، در ورودی باغ به عنوان نگهبان ایستاده بودند.

نکته ادبی: یتاق اصطلاحی ترکی به معنای نگهبان و کشیک‌چی است.

تا بران حور پیکران چو ماه چشم نامحرمی نیابد راه

آنان آنجا بودند تا هیچ فرد بیگانه و نامحرمی نتواند چشمش به این زیبارویانِ ماه پیکر بیفتد.

نکته ادبی: حور پیکر استعاره از زیباییِ فرابشری و خیره‌کننده است.

چون درون رفت خواجه از سوراخ یافتندش کنیزکان گستاخ

وقتی خواجه از سوراخ دیوار وارد شد، کنیزکان با گستاخی و بدون ترس او را پیدا کردند.

نکته ادبی: گستاخ در متون کهن گاه به معنای جسور و بی‌پروایی در مواجهه است.

زخم برداشتند و خستندش دزد پنداشتند و بستندش

او را دزد پنداشتند، پس به او حمله کردند، زخمی‌اش کردند و دستگیرش کردند.

نکته ادبی: خستن به معنای مجروح کردن است.

خواجه در داده تن بدان خواری از چه از تهمت گنه کاری

خواجه در حالی که به خاطر تهمتِ دزدی تحقیر می‌شد، تن به این خواری داد.

نکته ادبی: گنه کاری در اینجا به معنای متهم شدن به خطاست.

بعد از آزردنش به چنگ و به مشت بانگهائی برو زدند درشت

آن‌ها پس از اینکه او را با مشت و چنگ آزرده کردند، با لحنی خشن او را مورد خطاب قرار دادند.

نکته ادبی: بانگ درشت کنایه از لحنِ تند و عتاب‌آلود است.

کای ز داغ تو باغ ناخشنود نیست اینجا نقیب باغ چه سود

به او گفتند: ای کسی که وجودت باعث ناخشنودی باغ شده، اینجا که نقیب و بزرگِ باغ حضور ندارد، تو چرا وارد شدی؟

نکته ادبی: نقیب به معنای سرپرست و نگهبانِ اصلی است.

چون به باغ کسان دراید دزد زدنش هست باغبان را مزد

وقتی دزدی به باغ دیگران وارد می‌شود، پاداش و پاسخِ او جز کتک خوردن نیست.

نکته ادبی: مزد در اینجا به کنایه به معنایِ سزایِ عمل آمده است.

ما که لختی به چوب خستیمت شاید ار دست و پای بستیمت

ما که تو را با چوب زدیم، شاید لازم باشد که دست و پایت را هم ببندیم.

نکته ادبی: خستیمت به معنایِ مجروح کردیمت است.

تا تو ای نقب زن درین پرگار درگذاری درایی از دیوار

ای کسی که با سوراخ کردن دیوار به باغ می‌آیی، باید تنبیه شوی.

نکته ادبی: نقب‌زن کسی است که دیوار را سوراخ می‌کند.

مرد گفتا که باغ باغ منست بر من این دود از چراغ منست

خواجه گفت: این باغ متعلق به من است و این گرفتاری که برایم پیش آمده، نتیجه‌یِ رفتارِ نادرستِ خودم (چراغِ خودم) است.

نکته ادبی: دود از چراغ برخاستن ضرب‌المثلی است که به معنایِ دیدنِ نتیجه‌یِ کارِ خود است.

با دری چون دهان شیر فراخ چون درایم چو روبه از سوراخ

حالا که باغ دری به فراخی دهان شیر دارد، چرا باید مثل روباه از سوراخ وارد شوم؟

نکته ادبی: تمثیل برای توبیخِ خود به خاطرِ روشِ نادرستِ ورود.

هرکه در ملک خود چنین آید ملک ازو زود بر زمین آید

هر کس به ملک خود چنین دزدانه وارد شود، دارایی‌اش به زودی از دست می‌رود و نابود می‌شود.

نکته ادبی: بر زمین آمدن کنایه از سقوط و تباهیِ دارایی است.

چون کنیزان نشان او دیدند وز نشانهای باغ پرسیدند

وقتی کنیزان نشانه‌ها و دلایلِ او را دیدند و درباره باغ از او پرسیدند.

نکته ادبی: نشانِ او دیدند یعنی به صحتِ ادعای او پی بردند.

یافتندش دران گواهی راست مهر بنشست و داوری برخاست

وقتی راستیِ سخنانش ثابت شد، کینه‌ها از میان رفت و مهر و دوستی جایگزین شد.

نکته ادبی: داوری برخاستن به معنای پایانِ اختلاف و کشمکش است.

صاحب باغ چون شناخته شد هر دو را دل به مهر آخته شد

وقتی معلوم شد که او صاحبِ باغ است، هر دو طرف به او علاقه‌مند شدند.

نکته ادبی: مهر آخته شد یعنی محبت در دل‌ها کشیده و ظاهر شد.

آشتی کردنش روا دیدند زانکه با طبعش آشنا دیدند

آشتی کردن با او را شایسته دانستند، زیرا دیدند که با طبع و مرام آن‌ها هم‌سو است.

نکته ادبی: آشنا دیدن به معنای پی بردن به هم‌سنخی و شباهتِ طبع است.

شاد گشتند از آشنائی او سعی کردند در رهایی او

آن‌ها از این آشنایی خوشحال شدند و در آزاد کردنِ او کوشیدند.

نکته ادبی: سعی کردند در رهاییِ او یعنی تمامِ تلاششان را برای خلاص کردنِ او از بند به کار بستند.

دست و پایش ز بند بگشادند بوسه بر دست و پای او دادند

دست و پای او را از بند باز کردند و به نشانه احترام و پشیمانی، دست و پای او را بوسیدند.

نکته ادبی: بوسه دادن نشان از نهایتِ تکریم و عذرخواهی است.

عذرها خواستند بسیارش هر دو یکدل شدند در کارش

بسیار از او عذرخواهی کردند و هر دو (نگهبانان و خواجه) در کارِ او متحد شدند.

نکته ادبی: یکدل شدن کنایه از اتحاد و همدلی است.

پس به عذری که خصم یار شود رخنه باغ استوار شود

عذری که باعث شود دشمن به دوست تبدیل شود، باعثِ استحکامِ بیشترِ حریمِ باغ می‌شود.

نکته ادبی: رخنه باغ استعاره از شکاف و نفاق است.

خار بردند و رخنه را بستند وز شبیخون رهزنان رستند

دیوار را ترمیم کردند و راهِ ورودِ راهزنان را بستند و از شرّ آن‌ها ایمن شدند.

نکته ادبی: شبیخون استعاره از حملاتِ ناگهانی و آسیب‌هایِ مخفی است.

بنشستند پیش خواجه به ناز باز گفتند قصه ها دراز

با ناز و عشوه در کنارِ خواجه نشستند و داستان‌های طولانی تعریف کردند.

نکته ادبی: قصه ها دراز گفتن کنایه از گرم گرفتن و گفتگوهایِ طولانی است.

که درین باغ چون شکفته بهار که ازو خواجه باد برخوردار

گفتند که در این باغ، مانندِ بهاری شکفته که صاحبش بهره‌مند می‌شود.

نکته ادبی: بهار استعاره از زیبایی و شادابیِ زنانِ باغ است.

میهمانیست دلستانان را ماهرویان و مهربانان را

اینجا میهمان‌خانه‌یِ دلربایان و زیبارویانِ مهربان است.

نکته ادبی: دلستانان و ماهرویان نمادهایِ وسوسه‌گری و زیباییِ دنیوی هستند.

هر زن خوبرو که در شهرست دیده را از جمال او بهرست

هر زن زیبایی که در شهر است، بهره‌ای از زیبایی و کمال دارد.

نکته ادبی: دیده را بهره بودن یعنی دیدنِ جمالِ او لذت‌بخش است.

همه جمع آمده درین باغند شمع بی دود و نقش بی داغند

همه این زیباها در اینجا جمع شده‌اند؛ شمع‌هایی که دود ندارند و تصاویری که هیچ عیب و نقصی در آن‌ها نیست.

نکته ادبی: شمع بی دود نمادِ زیباییِ خالص و بی‌دردسر است.

عذر آنرا که با تو بد کردیم خاک در آبخورد خود کردیم

عذرِ اشتباهی که با تو کردیم را بپذیر؛ ما آن کینه را از بین بردیم.

نکته ادبی: خاک در آبخورد خود کردن کنایه از شستن و پاک کردنِ کدورت‌هاست.

خیز و با ما یکی زمان به خرام تا براری ز هرکه خواهی کام

برخیز و با ما قدم بزن تا به هر کام و آرزویی که داری برسی.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای راه رفتن با وقار و ناز است.

روی درکش به کنج پنهانی شادمان بین دران گل افشانی

به کنجِ خلوتی برو و آنجا از تماشایِ این زیبایی‌ها شادمان شو.

نکته ادبی: گل‌افشانی استعاره از جلوه‌گریِ زنان است.

هر بتی را که دل درو بندی مهر بروی نهی و بپسندی

هر زیبارویی را که دلت بخواهد می‌توانی انتخاب کنی و به او مهر بورزی.

نکته ادبی: بت در ادبیات فارسی نمادِ معشوقِ زیباست.

آوریمش به کنج خانه تو تا نهد سر بر آستانه تو

ما او را به خلوتگاهِ تو می‌آوریم تا سر به آستانه‌یِ تو بگذارد.

نکته ادبی: آستانه نمادِ حریمِ خصوصی است.

خواجه ارکان سخن به گوش آمد شهوت خفته در خروش آمد

وقتی سخنان آن‌ها به گوش خواجه رسید، میلِ خفته‌یِ شهوانیِ او دوباره برانگیخته شد.

نکته ادبی: شهوت خفته استعاره از تمایلاتِ نفسانیِ سرکوب‌شده است.

گرچه در طبع پارسائی داشت طبع با شهوت آشنائی داشت

اگرچه او در ظاهر و سرشت خود پارسا بود، اما طبعِ انسانی‌اش با شهوت بیگانه نبود.

نکته ادبی: طبعِ پارسایی داشتن یعنی خود را عابد نشان دادن.

مردیش مردمیش را بفریفت مرد بود از دم زنان نشکیفت

مردانگیِ ظاهری‌اش، انسانیتِ باطنی‌اش را فریب داد؛ او مرد بود و در برابر وسوسه‌یِ زنان تاب نیاورد.

نکته ادبی: مردی و مردمی در اینجا تقابلِ ظاهری و باطنی دارند.

با سمن سینگان سیم اندام پای برداشت بر امید تمام

او به سویِ آن زیبارویانِ سیمین‌تن گام برداشت و به کامیابیِ کامل امیدوار شد.

نکته ادبی: سیم‌اندام کنایه از تنِ سفید و زیباست.

تا به جائی رسیدشان ناورد که بدانجای دل قرار آورد

آن‌ها او را به جایی بردند که دلش آرام گرفت.

نکته ادبی: دل قرار آوردن کنایه از غلبه‌یِ لذت بر ذهن است.

پیش آن شاهدان قصر بهشت غرفه ای بود برکشیده ز خشت

در مقابلِ آن زیبارویانِ قصر، غرفه‌ای (اتاقی) از خشت ساخته شده بود.

نکته ادبی: شاهدان نمادِ معشوقانِ زیباست.

خواجه بر غرفه رفت و بست درش بازگشتند رهبران ز برش

خواجه به آن غرفه رفت و در را بست و راهنمایان از کنار او رفتند.

نکته ادبی: بستنِ در کنایه از خلوت کردن برای عیاشی است.

بود در ناف غرفه سوراخی روشنی تافته درو شاخی

در وسطِ آن اتاق سوراخی بود که نور از آن به داخل می‌تابید.

نکته ادبی: سوراخ در اینجا ابزارِ جاسوسی و تماشاگری است.

چشم خواجه ز چشمه سوراخ چشمه تنگ دید و آب فراخ

چشم خواجه از سوراخ به بیرون نگاه کرد و فضای وسیعی را دید.

نکته ادبی: تضادِ سوراخِ تنگ و دیدنِ فضایِ فراخ برای تأکید بر منظره‌یِ جذاب است.

کرده بر هر طرف گل افشانی سیم ساقی و نار پستانی

او زیبارویانی را دید که در حال جلوه‌گری بودند.

نکته ادبی: نار پستان کنایه از برجستگیِ اندامِ زنان است.

روشنانی چراغ دیده همه خوشتر از میوه رسیده همه

آن‌ها برای دیدگانش مثل چراغی روشن و از میوه‌های رسیده خوش‌تر بودند.

نکته ادبی: تشبیه به میوه رسیده کنایه از تازگی و جوانی است.

هر عروس از ره دل انگیزی کرده بر سور خود شکر ریزی

هر عروسی با دلبری و زیبایی، شیرینیِ وجودش را به نمایش می‌گذاشت.

نکته ادبی: شکر ریزی کنایه از شیرین‌زبانی و عشوه است.

اژدهائی نشسته بر گنجش به ترنجی رسیده نارنجش

در کنارِ گنجِ زیباییِ آن‌ها، اژدهایی (پدیده ای عجیب یا نگهبانی) نشسته بود که زیبایی‌اش به اوج رسیده بود.

نکته ادبی: اژدها در اینجا استعاره از زیباییِ فریبنده و خطرناک است.

نار پستان بدید و سیب زنخ نام آن سیب بر نبشته به یخ

او اندامِ زیبایِ آن‌ها را دید و نامِ آن زیبایی‌ها را بر رویِ یخی نوشت (کنایه از ماندگاری یا شفافیت آن).

نکته ادبی: سیبِ زنخ استعاره از چانه زیبا و برجسته است.

بود در روضه گاه آن بستان چمنی بر کنار سروستان

در گوشه‌ای از آن باغ باشکوه و بهشت‌مانند، چمنزاری در کنار ردیفی از درختان سرو قرار داشت.

نکته ادبی: روضه‌گاه اشاره به محل باغ یا فضای بهشتی است.

حوضه ای ساخته ز سنگ رخام حوض کوثر بدو نوشته غلام

حوضی از سنگ مرمر ساخته شده بود که بر کتیبه‌اش نامی یا وصفی نگاشته بودند، گویی آبِ آن حوض، بنده و مطیع آن بود.

نکته ادبی: رخام به معنای سنگ مرمر است.

می شد آبی چو آب دیده در او ماهیانی ستم ندیده در او

آبِ آن حوض چنان زلال بود که به اشک چشم می‌ماند و ماهیانی در آن شنا می‌کردند که گویی هیچ گزند و آسیبی ندیده بودند.

نکته ادبی: آب دیده کنایه از شفافیت و زلالی اشک است.

گرد آن آبدان رو شسته سوسن و نرگس و سمن رسته

در اطرافِ آن حوض، گل‌های سوسن، نرگس و سمن روئیده بودند و گویی حوض را شستشو داده بودند.

نکته ادبی: ترکیب سوسن و نرگس و سمن از عناصر پرکاربرد در توصیفات گلستان است.

آمدند آن بتان خرگاهی حوض دیدند و ماه با ماهی

آن زنانِ زیباروی که در چادرهای خود بودند، به حوض رسیدند و همزمان ماه (زیبارویان) و ماهی (ماهی‌های حوض) را در کنار هم دیدند.

نکته ادبی: بتان خرگاهی استعاره از زنان زیبا و پرده‌نشین است.

گرمی آفتاب تافته شان واب چون آفتاب یافته شان

گرمای آفتاب بر تنشان تابیده بود و در نتیجه، آبِ خنک را نعمتی بزرگ همچون آفتاب (که به آن محتاج بودند) یافته بودند.

نکته ادبی: تشبیه آب به آفتاب در مقام نیاز و اشتیاق.

سوی حوض آمدند ناز کنان گره از بند فوطه باز کنان

با ناز و کرشمه به سوی حوض آمدند و گرهِ بندِ لباس‌های خود را باز کردند.

نکته ادبی: فوطه به معنای لنگ یا پارچه‌ای است که هنگام حمام بستن به کار می‌رفته.

صدره کندند و بی نقاب شدند وز لطافت چو در در آب شدند

لباس‌ها را از تن درآوردند، بی نقاب شدند و از بس لطیف بودند، همچون مرواریدی در آب درخشیدند.

نکته ادبی: صدره (سِدره) به معنای پیراهن است.

می زدند آب را به سیم مراد می نهفتند سیم را به سواد

دست بر آب می‌زدند تا لذت ببرند و تنِ سیمین و سفید خود را در سیاهیِ آب پنهان می‌کردند.

نکته ادبی: سیم مراد استعاره از لذت و مقصود است؛ سواد به معنای سیاهی.

ماه و ماهی روانه هردو در آب ماه تا ماهی اوفتاده به تاب

ماه (صورتِ زیبارویان) و ماهی (جانوران آبزی) هر دو در آب بودند و از تابش ماه، ماهی‌ها نیز به حرکت و تلاطم افتاده بودند.

نکته ادبی: ایهام در واژه ماه (هم به معنای قمر و هم به معنای یار زیبا).

ماه در آب چون درم ریزد هر کجا ماهیی است برخیزد

وقتی تصویر ماه در آب می‌افتد (همچون سکه‌های نقره در آب)، ماهی‌ها از ترس یا حیرت از جای خود می‌جهند.

نکته ادبی: درم ریزد کنایه از درخشش انعکاس ماه در آب است.

ماه ایشان در آن درم ریزی خواجه را کرد ماهی انگیزی

درخششِ این ماهِ زیبا در میانِ آب، باعث شد تا خواجه (ناظر) نیز مانند ماهی، بی‌قرار و متلاطم شود.

نکته ادبی: ماهی‌انگیزی به معنای ایجاد تلاطم در جانِ ناظر است.

ساعتی دست بند می کردند پر سمن ریشخند می کردند

لحظاتی به شوخی و بازی پرداختند و با خنده‌هایی که همچون گلِ یاسمن بود، یکدیگر را مسخره می‌کردند.

نکته ادبی: سمن نماد سپیدی و لطافت است.

ساعتی بر ببر در افشردند ناز و نارنج را کرو کردند

لحظاتی بر تنِ یکدیگر آب می‌پاشیدند و بازیگوشی می‌کردند.

نکته ادبی: ببر (شیر) در اینجا می‌تواند استعاره از تنومندی یا قدرتِ ناز و کرشمه باشد.

این شد آن را به مار می ترساند مار می گفت و زلف می افشاند

یکی آن دیگری را به مار (کنایه از گیسوان پیچ‌خورده یا خطر) می‌ترساند و دیگری در حالی که گیسو می‌افشاند، آن را مار می‌نامید.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی غالباً به مار تشبیه می‌شود.

بیستون همه ستون انگیز کشته فرهاد را به تیشه تیز

همچون بیستون که پر از سختی و رنج بود، این زیبایی‌ها نیز چون تیشه فرهاد، جانِ بیننده را می‌گرفت.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان خسرو و شیرین و رنج فرهاد.

جوی شیری که قصر شیرین داشت سر بدان حوضهای شیرین داشت

آن جوی شیری که در قصر شیرین بود، گویی به این حوض‌های شیرین و دلپذیر ختم می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به جوی شیر افسانه‌ای قصر شیرین.

خواجه کان دید جای صبر نبود یاری و یارگی نداشت چه سود

وقتی خواجه آن صحنه را دید، دیگر طاقت نیاورد و فهمید که بدون یار و یاور، صبر کردن بی‌فایده است.

نکته ادبی: خواجه در اینجا شخصیتِ نظاره‌گر داستان است.

بود چون تشنه ای که باشد مست آب بیند بر او نیابد دست

او مانند تشنه‌ای بود که مست است؛ آب را می‌بیند اما نمی‌تواند به آن دست یابد.

نکته ادبی: پارادوکسِ تشنه و مست بودن، وضعیتِ بی‌قراری او را نشان می‌دهد.

یا چو صرعی که ماه نو بیند برجهد گاه و گاه بنشیند

یا مانند کسی که بیماری صرع دارد و با دیدن ماه نو، دچار تشنج و حرکات غیرارادی می‌شود.

نکته ادبی: صرعی به معنای مبتلا به صرع است؛ در طب قدیم باور بر تأثیر ماه بر صرع بود.

سوی هر سرو قامتی می دید قامتی نی قیامتی می دید

به هر سروقامتی (زن زیبا) که نگاه می‌کرد، نه تنها یک قامت، بلکه قیامتی (هنگامه‌ای) در برابر خود می‌دید.

نکته ادبی: جناس میان قامت و قیامت.

رگ به رگ خونش از گرفتن جوش از هر اندام برکشید خروش

خون در رگ‌هایش به جوش آمد و از تمام وجودش فریاد و ناله برمی‌خاست.

نکته ادبی: استعاره از غلیانِ شهوت و شورِ عشق.

ایستاده چو دزد پنهانی وانچه دانی چنانکه می دانی

مانند دزدی پنهانی ایستاده بود و آنچه را که خودش می‌دانست (اشتیاقش را) پنهان می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ شرم و پنهان‌کاریِ خواجه.

خواست تا در میان جهد گستاخ مرغش از رخنه مارش از سوراخ

می‌خواست گستاخانه به میان آن‌ها بپرد؛ مرغِ جانش از رخنه و مارِ وجودش (میلش) از سوراخِ دیوار به پرواز درآمده بود.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای اشتیاقِ شدید.

لیک مارش نکرد گستاخی از چه از راه تنگ سوراخی

اما میلی که در وجودش بود، اجازه گستاخی نمی‌داد؛ چرا؟ چون راهِ انجام این کار بسیار تنگ و دشوار بود.

نکته ادبی: استعاره از سختیِ وصال.

شسته رویان چو روی گل شستند چون سمن بر پرند گل رستند

آن زیبارویان چون صورت خود را شستند، مانند گل‌های یاسمن بر پارچه‌ای از ابریشم نمایان شدند.

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه ابریشمی نفیس است.

آسمان گون پرند پوشیدند بر مه آسمان خروشیدند

لباس‌هایی به رنگ آسمان پوشیدند و بر زیباییِ آسمانی‌شان افزودند.

نکته ادبی: آسمان‌گون کنایه از رنگ آبی یا نیلی است.

در میان بود لعبتی چنگی پیش رومی رخش همه زنگی

در میان آن‌ها دختری چنگ‌نواز بود که چهره‌اش در برابر رومیان (سپیدرویان)، همچون زنگیان تیره می‌نمود (شاید به خاطر سبزه بودن چهره یا تضاد جمال).

نکته ادبی: بازی با تضادِ رنگ‌ها برای توصیف زیبایی.

آفتابی هلال غبغب او رطبی ناگزیده کس لب او

چهره‌اش چون آفتاب می‌درخشید، غبغبش همچون هلال ماه بود و لبانش چون میوه‌ای تازه بود که هیچ‌کس هنوز از آن نچشیده است.

نکته ادبی: توصیفِ بکارت و طراوتِ دختر.

غمزش از غمزه تیز پیکان تر خندش از خنده شکر افشان تر

غمزه‌ها و عشوه هایش از تیرهای تیز، نافذتر و خنده‌هایش از شکر، شیرین‌تر بود.

نکته ادبی: استعاره غمز به پیکان.

اوفتاده ز سرو پر بارش نار در آب و آب در نارش

از قامتِ چون سروِ او، هم آب در نار (چهره) و هم نار در آب (لطافت) دیده می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از درخشش و شادابی چهره.

به فریبی هزار دل برده هرکه دیده برابرش مرده

با فریبندگی‌اش هزاران دل را برده بود و هرکس به او نگاه می‌کرد، از عشقش می‌مرد.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر زیبایی.

چون به دستان زدن گشادی دست عشق هشیار و عقل گشتی مست

وقتی شروع به نواختنِ چنگ کرد، عشق در وجودِ فرد هشیار بیدار شد و عقلِ او را مست کرد.

نکته ادبی: تضادِ عشق و عقل.

خواجه بر فتنه ای چنان از دو فتنه ترزانکه هندوان بر نور

خواجه چنان گرفتارِ فتنه‌ای شد که حتی فتنه‌انگیزیِ هندیان در برابر آن هیچ بود.

نکته ادبی: اشاره به سحر و فریبندگی هندیان.

زاهد از راه رفت پنهانی کافری بین زهی مسلمانی

زاهد از دین و راهِ خود به صورت پنهانی منحرف شد؛ این چه مسلمانی است که چنین کافرانه به عشق مبتلا شده است!

نکته ادبی: تضاد زاهد و کافر در تمثیلِ عشق.

بعد یک ساعت آن دو آهو چشم کاتش برق بودشان در پشم

بعد از یک ساعت، آن دو زنِ آهوچشم که برقِ نگاهشان مانند آتش در جان می‌نشست.

نکته ادبی: آهوچشم کنایه از زیبایی و تیزی نگاه.

واهوانگیز آن ختن بودند آهوان را به یوز بنمودند

آن دو که ختنی (زیباروی) بودند، آهوان را به یوز (شکارچی) نشان دادند.

نکته ادبی: استعاره از شکارِ دل‌ها.

آمدند از ره شکر باری کرده زیر قصب گله داری

از راهی که سرشار از لطف و زیبایی بود آمدند و زیر لباس‌های نازک خود، اندامشان نمایان بود.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه بسیار نازک و شفاف است.

خواجه را در خجابگه دیدند حاجبانه و کار پرسیدند

خواجه را در مخفیگاهش دیدند و با جسارت، کارِ او را پرسیدند.

نکته ادبی: حاجبانه یعنی جسورانه و رسمی.

کز همه لعبتان حور نژاد میل تو بر کدام حور افتاد

پرسیدند که از میان تمام این زیبارویانِ حورنژاد، دلت به کدام‌یک متمایل شده است؟

نکته ادبی: حورنژاد کنایه از زیباییِ آسمانی و فرازمینی.

خواجه نقشی که در پسند آورد در میان دو نقشبند آورد

خواجه، آن کسی که پسندیده بود را به میانِ آن دو نقاشِ زیبایی (زنان) آورد.

نکته ادبی: نقشبند استعاره از خالق یا آرایش‌دهنده زیبایی.

این نگفته هنوز برجستند گفتی آهو نه شیر سرمستند

هنوز حرفش تمام نشده بود که پریدند؛ گویی نه آهو، بلکه شیری مست بودند.

نکته ادبی: استعاره از چابکی و قدرت.

آن پریزاده را به تنبل و رنگ آوریدند با نوازش چنگ

آن دخترِ پری‌چهره را با ناز و نوازش و آهنگِ چنگ به نزد او آوردند.

نکته ادبی: تنبل و رنگ به معنای نواختنِ موسیقی است.

به طریقی که کس گمان نبرد ور برد زان دو شحنه جان نبرد

چنان با ظرافت این کار را کردند که کسی گمان نمی‌برد و اگر کسی هم می‌برد، جانش به خطر می‌افتاد.

نکته ادبی: شحنه در اینجا به معنای محافظ یا سخت‌گیر است.

طرفه را چون به غرفه پیوستند غرفه را طرفه بین که دربستند

آن اتفاقِ شگفت را به خلوتگاه بردند و ببین که چه عجب‌دار، درب را بستند.

نکته ادبی: غرفه به معنای اتاق یا خلوتگاه است.

خواجه زان بی خبر که او اهلست یار او اهل و کار او سهلست

خواجه بی‌خبر بود که آن دختر اهلِ عشق است؛ یارِ او اهلِ کار و مسیرِ وصال آسان شده بود.

نکته ادبی: اهل بودن در اینجا به معنای همراه بودن با عشق است.

وان بت چنگزن که تاخته بود کار او را چو چنگ ساخته بود

آن بتِ چنگ‌نواز که دلربایی کرده بود، کارِ خواجه را مانند چنگی که کوک می‌کنند، به راه آورده بود.

نکته ادبی: تشبیه کارسازی به کوک کردن چنگ.

گفته بودندش آن دو مایه ناز قصه خواجه کنیز نواز

آن دو زنِ نازدار، داستانِ خواجه‌یِ کنیز‌نواز را برای او گفته بودند.

نکته ادبی: کنیز‌نواز صفتی برای خواجه که به زنان و کنیزان اهمیت می‌دهد.

وان پری پیکر پسندیده دل درو بسته بود نادیده

و آن دخترِ پری‌چهره نیز، پیش از اینکه خواجه را ببیند، دلش را به او باخته بود.

نکته ادبی: عشقِ پیش از دیدار.

چون درو دید ازان بهی تر بود آهنش سیم و سیم او زر بود

چون خواجه را دید، او را بهتر از تصوراتش یافت؛ ارزشِ وجودیِ او در نظرش بالاتر رفت.

نکته ادبی: آهن به سیم و سیم به زر (استعاره از ارزشمندتر شدنِ معشوق در نظر عاشق).

خواجه کز مهر ناشکیب آمد با سهی سرو در عتیب آمد

مردِ بزرگوار از شدت عشق بی‌قرار شد و نزد معشوق که قامتی چون سرو بلند و زیبا داشت رفت.

نکته ادبی: سهی سرو: استعاره از معشوق خوش‌قد و قامت. خواجه: در اینجا به معنای مرد بزرگوار یا صاحب‌منصب است.

گفت نام تو چیست گفتا بخت گفت جایت کجاست گفتا تخت

پرسید نامت چیست؟ گفت: بخت و اقبال هستم. پرسید جایگاهت کجاست؟ گفت: بر تخت پادشاهی نشسته‌ام.

نکته ادبی: پرسش و پاسخ در اینجا نوعی ایهام دارد که معشوق خود را برتر و جایگاه خود را رفیع نشان می‌دهد.

گفت اصل تو چیست گفتا نور گفت چشم بد از تو گفتا دور

پرسید اصالت و تبارت از چیست؟ گفت از نور هستم. گفت خداوند چشم‌زخم و بدخواهان را از تو دور نگه دارد.

نکته ادبی: اشاره به موجودات نورانی و کنایه از زیبایی بی‌نظیر معشوق.

گفت پردت چه پرده گفتا ساز گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز

پرسید پرده‌دار و محافظت کیست؟ گفت: ساز (موسیقی). پرسید شیوه‌ی تو چیست؟ گفت: ناز و عشوه است.

نکته ادبی: ساز در اینجا نماد طرب و ابزارِ دلربایی معشوق است.

گفت بوسه دهیم گفتا شصت گفت هان وقت هست گفتا هست

گفت اجازه بده بوسه‌ای بدهم، گفت شصت (به معنای کناییِ رد کردن یا شرطی سخت گذاشتن). گفت: زمانش رسیده است؟ گفت: بله.

نکته ادبی: شصت در اینجا می‌تواند کنایه از مانع یا اشاره به بازی‌های کلامی عاشقانه باشد.

گفت آیی به دست گفتا زود گفت باد این مراد گفتا بود

گفت آیا به دست می‌آیی؟ گفت: زود باش. گفت: امیدوارم این خواسته محقق شود، گفت: واقع شد.

نکته ادبی: تکیه بر سرعت در وصال که نشان از اشتیاق طرفین دارد.

خواجه را جوش از استخوان برخاست شرم و رعنائی از میان برخاست

جوشش و هیجانِ عاشق در وجودش زبانه کشید، در نتیجه شرم و حیای معمول از میان رفت.

نکته ادبی: رعنایی در اینجا به معنای وقار و خودداری است که با غلبه شور از بین رفته است.

زلف دلبر گرفت چون چنگش در بر آورد چون دل تنگش

زلف معشوق را مانند چنگ (ساز موسیقی) در دست گرفت و او را به آغوش کشید.

نکته ادبی: تشبیه مو به چنگ، هم تصویری است و هم به هنر موسیقی‌دانی معشوق اشاره دارد.

بوسه و گاز بر شکر می زد از یکی تا ده و ز ده تا صد

بوسه‌ها بر لبان شیرین معشوق می‌نشاند و تعداد آن از ده به صد رسید.

نکته ادبی: شکر: استعاره از لب شیرین و سرخ معشوق.

گرم شد بوسه در دل انگیزی داد گرمی نشاط را تیزی

گرمای بوسه‌ها در دل افزایش یافت و این گرمی بر لذت و نشاطِ لحظه افزود.

نکته ادبی: تیزی دادن به نشاط، کنایه از شدت بخشیدن به لذت است.

خاست تا نوش چشمه را خارد مهر از آب حیات بردارد

قصد کرد که از آب حیات (دهان معشوق) جرعه‌ای بنوشد و لذت ببرد.

نکته ادبی: آب حیات: استعاره از بوسه و وصال معشوق که به آدمی جان تازه می‌دهد.

چون درامد سیاه شیر به گور زیر چنگ خودش کشید به زور

ناگهان مانند شیری که در کمین شکار است، او را به زور در آغوش کشید.

نکته ادبی: سیاه شیر: استعاره از قدرت و هیبت عاشق.

جایگه سست بود سختی یافت خشت بر خشت رخنه ها بشکافت

جایگاه آن‌ها محکم نبود و تحت فشارِ این برخورد، دیوارها ترک خورد و سقف شکافت.

نکته ادبی: اشاره به حادثه فرو ریختن مکان که مانع وصال شد.

غرفه دیرینه بد فرود آمد کار نیکان به بد نینجامد

آن اتاق قدیمی فروریخت. البته کار نیکان به عاقبت بد ختم نمی‌شود (شاید اشاره به اینکه این حادثه دلیلی داشته است).

نکته ادبی: غرفه: اتاق یا فضای مرتفع. این بیت لحنی تعلیلی و پندآموز دارد.

این ز مویی و آن به مویی رست این ازین سو شد آن ازان سو جست

هر کدام به سختی و با کمترین فاصله نجات یافتند و هر یک به سویی فرار کردند.

نکته ادبی: به مویی رستن: کنایه از نجات یافتن در لحظه آخر و بسیار نزدیک.

تا نبینندشان بران سر راه دور گشتند ازان فراخیگاه

برای اینکه کسی آن‌ها را در آن وضعیت نبیند، از آن فضای وسیع دور شدند.

نکته ادبی: فراخیگاه: مکانی وسیع و باز.

خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد رفت در گوشه ای و غم می خورد

خواجه از غم و اندوهِ نرسیدن به وصال، کناره گرفت و در گوشه‌ای غم خورد.

نکته ادبی: گوشه گرفتن: کنایه از عزلت و اندوه.

شد کنیزک نشست با یاران بر دو ابرو گره چو غمخواران

کنیزک میان دوستان نشست و از شدت اندوه بر ابروانش گره افتاد.

نکته ادبی: گره بر ابرو: کنایه از اخم و ناراحتی.

رنجهای گذشته پیش نهاد چنگ را بر کنار خویش نهاد

تمام دردهای گذشته را در ذهن مرور کرد و ساز چنگ را کنار خود قرار داد.

نکته ادبی: رنج‌های گذشته: اشاره به ناکامی‌های پی‌درپی در زندگی یا عشق.

ناله چنگ را چو پیدا کرد عاشقان را ز ناله شیدا کرد

ناله ساز چنگ را برانگیخت و با آن صدا، عاشقان را شیدا و بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: شیدا کردن: به معنای دیوانه‌وار عاشق کردن.

گفت کز چنگ من به ناله رود باد بر خستگان عشق درود

گفت صدای ناله چنگ من، درود و سلامی است بر تمام کسانی که از عشق خسته و رنجورند.

نکته ادبی: خستگان عشق: کسانی که در راه عشق زخم خورده‌اند.

عاشق آن شد که خستگی دارد به درستی شکستگی دارد

عاشق واقعی کسی است که رنج و شکستگی در کارش باشد، نه کسی که همیشه در رفاه است.

نکته ادبی: شکستگی: استعاره از فروتنی و رنج عشق.

عشق پوشیده چند دارم چند عاشقم عاشقم به بانگ بلند

تا کی عشق را پنهان کنم؟ من عاشق هستم و این را با صدای بلند فریاد می‌زنم.

نکته ادبی: عشق پوشیده: اشاره به رازداری که سرانجام به فریاد کشیده می‌شود.

مستی و عاشقیم برد ز دست صبر ناید ز هیچ عاشق مست

مستی و عاشقی اختیار را از من گرفت؛ از عاشق مست، صبر و شکیبایی توقع نمی‌رود.

نکته ادبی: مستی: استعاره از بی‌خودی ناشی از عشق.

گرچه بر جان عاشقان خواریست توبه در عاشقی گنه کاریست

اگرچه در نظر دیگران، عاشقی خوارکننده و مایه ذلت است، اما در مذهب عشق، توبه کردن گناه است.

نکته ادبی: خواری: در ادبیات کلاسیک، عشق باعث شکستن نفس و تواضع است که گاه به اشتباه خوار انگاشته می‌شود.

عشق با توبه آشنا نبود توبه در عاشقی روا نبود

عشق با توبه میانه ندارد و توبه کردن از عشق در این راه پسندیده نیست.

نکته ادبی: تناقض ظاهری در توبه که با ماهیت عشق همخوانی ندارد.

عاشق آن به که جان کند تسلیم عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

عاشق باید جانش را در راه معشوق فدا کند؛ عاشقان از شمشیر مرگ نمی‌هراسند.

نکته ادبی: تیغ تیز: نماد سختی‌ها و مرگ.

ترک چنگی چو درز لعل افشاند حسب حالی بدین صفت برخواند

نوازنده چنگ، وقتی این کلمات را با لبان سرخ خود می‌خواند، احوال خود را نیز بیان کرد.

نکته ادبی: لعل: استعاره از لب سرخ.

آن دو گوهر که رشته کش بودند در نشاط و سماع خوش بودند

آن دو گوهر (عاشق و معشوق) که به هم پیوسته بودند، در شادی و شنیدن موسیقی غرق بودند.

نکته ادبی: رشته کش: کسانی که با هم پیوند دارند.

در دل افتادشان که درد و چراغ تند بادی رسیده است به باغ

به دلهایشان افتاد که ای وای، طوفانی تند به باغِ آرامش ما وزیده است.

نکته ادبی: تندباد: استعاره از حادثه ناگوار.

یوسف یاوه گشته را جستند چون زلیخا ز دامنش رستند

آن دو مانند زلیخا که دامنش از عشق یوسف آلوده نشد، از این عشقِ ناپایدار فاصله گرفتند.

نکته ادبی: یوسف یاوه گشته: اشاره به یوسفِ گم‌شده و دوری از گناه.

باز جستندش از حقیقت کار داد شرحی که گریه آرد بار

دوباره حقیقت ماجرا را بررسی کردند و شرحی دادند که هر شنونده‌ای را به گریه می‌انداخت.

نکته ادبی: حقیقت کار: واقعیتِ ماجرا.

هر دو تشویر کار او خوردند باز تدبیر کار او کردند

هر دو از این پیشامد غصه خوردند و دوباره برای ادامه کار خود تدبیری اندیشیدند.

نکته ادبی: تشویر: شرمندگی و اندوه.

کامشب این جایگه وطن سازیم از تو با کار کس نپردازیم

گفتند امشب همین‌جا می‌مانیم و با هیچ‌کس غیر از خودمان مشغول نمی‌شویم.

نکته ادبی: وطن سازیم: اقامت گزیدن.

نگذاریم بر بهانه خویش که کس امشب رود به خانه خویش

اجازه نمی‌دهیم کسی به بهانه‌ای امشب به خانه خود برگردد.

نکته ادبی: اشاره به عزم راسخ برای کنار هم ماندن.

مگر آن ماه را که دلبر تست امشب اندر کنارگیری چست

مگر آن دلبری که یار توست، تا بتوانی او را امشب به چابکی در آغوش بگیری.

نکته ادبی: چست: چابک و با مهارت.

روز روشن سپید کار بود شب تاریک پرده دار بود

روزِ روشن کارها را آشکار می‌کند، اما شب تاریک، پرده‌ای برای پنهان کردن کارهاست.

نکته ادبی: پرده‌دار: محافظ و پوشاننده راز.

کاین سخن گفته شد روانه شدند با بتان بر سر فسانه شدند

وقتی این سخن گفته شد، به راه افتادند و نزد زیبارویان رفتند تا قصه عشق را پیش ببرند.

نکته ادبی: بتان: زیبارویان.

شب چو زیر سمور انقاسی کرد پنهان دواج بر طاسی

شب وقتی با سیاهی‌اش همه جا را گرفت، بستر را بر زمین پنهان کرد.

نکته ادبی: سمور انقاسی: نوعی سیاهی مطلق و مرغوب در پوست سمور.

تیغ یک میخ آفتاب گذشت جوشن شب هزار میخی گشت

وقتی ستاره‌ها در شب درخشیدند، آسمان شب مانند زره‌ای پر از میخ به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: جوشن شب: تشبیه آسمان شب به زرهِ پر از میخ.

آمدند آن بتان وفا کردند وان صنم را بدو رها کردند

آن زیبارویان آمدند و به عهد خود وفا کردند و آن معشوق را به عاشق سپردند.

نکته ادبی: صنم: بت، استعاره از معشوق زیبارو.

سرو تشنه به جوی آب رسید آفتابی به ماهتاب رسید

سرو (معشوق) تشنه به آب (عاشق) رسید؛ خورشید به ماهتاب رسید.

نکته ادبی: مراعات نظیرِ سرو/آب و خورشید/ماهتاب.

جای خالی و آنچنان یاری که کند صبر در چنان کاری

جای خالی و چنان یاری که در آن موقعیت حساس، کسی نمی‌توانست صبر پیشه کند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراری عاشق و معشوق.

خواجه را در عروق هفت اندام خون به جوش آمده به جستن کام

در رگ‌های تمام وجودِ خواجه، خون به جوش آمده بود و در پی رسیدن به خواسته بود.

نکته ادبی: هفت اندام: کنایه از تمام اعضای بدن.

وانچه گفتن نشایدش با کس با تو گفتم نعوذبالله و بس

آنچه را که نباید به کسی گفت، به تو گفتم؛ پناه بر خدا و بس.

نکته ادبی: اشاره به رازی مگو که شاعر بیان کرده است.

خواست تا در به لعل سفته شود طوق با طاق هر دو جفته شود

خواست که لب را به بوسه (یا دندان گرفتن) سوراخ کند و پیوند برقرار شود.

نکته ادبی: لعل سفته: بوسه زدن که لب را سوراخ/جریحه‌دار می‌کند.

گربه وحشی از سر شاخی دید مرغی به کنج سوراخی

گربه وحشی از بالای شاخه‌ای، پرنده‌ای را در گوشه سوراخی دید.

نکته ادبی: تمثیل برای وقوع یک حادثه ناگهانی و حیوانی که مانع‌تراشی می‌کند.

جست بر مرغ و بر زمین افتاد صدمه ای بر دو نازنین افتاد

به سمت پرنده پرید و به زمین افتاد؛ این حادثه ضربه‌ای به آن دو دلداده زد.

نکته ادبی: اشاره به حادثه‌ای که باعث ترس و پریشانی آن‌ها شد.

هر دو جستند دل رمیده ز جای تاب در دل فتاده تک در پای

هر دو به شدت ترسیدند؛ دلشان رمید و با سرعت و اضطراب فرار کردند.

نکته ادبی: دل رمیده: استعاره از ترس و دلهره.

دور گشتند نا رسیده به کام تابه پخته بین که چون شد خام

بدون اینکه به مقصود برسند از هم دور شدند؛ ببین که چطور غذای پخته شده دوباره خام شد (کنایه از شکست کامل).

نکته ادبی: تا به پخته بین که چون شد خام: ضرب‌المثلی کنایه از تباه شدن کاری که در آستانه اتمام بود.

نوش لب رفت پیش نوش لبان چنگ را برگرفت نیم شبان

عاشق با اشتیاق به سوی محبوبِ شیرین‌سخن رفت و در دل شب، ساز چنگ را در آغوش گرفت و شروع به نواختن کرد.

نکته ادبی: «نوش لبان» استعاره از معشوقی است که سخنان و بوسه‌هایش شیرین است.

چنگ می زد به چنگ در می گفت کارغوان آمد و بهار شکفت

در حالی که چنگ می‌نواخت، از رسیدن کاروانِ بهار و شکوفایی گل‌ها سخن می‌گفت.

نکته ادبی: اشاره به فضای بهاری که نمادِ شادی و آغازِ تازگی در ادبیات کلاسیک است.

سرو بن برکشید قد بلند خنده گل گشاد حقه قند

محبوب مانند درخت سرو، قد بلند و موزون خود را نمایان کرد و با خنده‌اش، دهانش که مانند جعبه‌ای پر از قند بود، گشوده شد.

نکته ادبی: «حقه قند» استعاره از دهان و دندان‌های سفید و شیرین معشوق است.

بلبل آمد نشست بر سر شاخ روز بازار عیش گشت فراخ

بلبل بر شاخه نشست و بازارِ عشرت و شادی رونق گرفت.

نکته ادبی: «بازار عیش» کنایه از فراهم شدن بساط شادی و کامروایی است.

باغبان باغ را مطرا کرد شاهی آمد درو تماشا کرد

باغبان فضای باغ را آراست و دلپذیر کرد و پادشاه (یا همان عاشق) برای تماشا وارد آن شد.

نکته ادبی: «شاهی» در اینجا استعاره از عاشقِ والامقام است که در قلمروِ عشقِ خود فرمانرواست.

جام می دید و برگرفت به دست سنگی افتاد و جام را بشکست

جام می‌را به دست گرفت، اما ناگهان سنگی (حادثه‌ای) به جام خورد و آن را شکست.

نکته ادبی: شکستن جام نمادِ برهم‌خوردنِ ناگهانیِ بساطِ نشاط است.

ای به تاراج برده هرچه مراست جز به تو کار من نگردد راست

ای کسی که تمام هستی‌ام را به تاراج برده‌ای، بدان که کارهای من جز با توجه تو سامان نمی‌یابد.

نکته ادبی: تضرع و نیازِ عاشق به معشوق در اوجِ شیفتگی.

گرچه با تو ز کار خود خجلم بی توی نیست در حساب دلم

اگرچه از رفتار گذشته‌ام در برابر تو شرمگینم، اما بدون تو، زندگی من هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اقرار به بی‌ارزشیِ هستی بدون حضور محبوب.

راز داران پرده سازش آگهی یافتند از رازش

رازداران و محرمانِ او، از رازِ دلش آگاه شدند.

نکته ادبی: «رازداران» اشاره به گروهی دارد که در جریانِ احوالِ عاشق هستند.

باز رفتند و غصه می خوردند خواجه را جستجوی می کردند

آن‌ها به جستجو رفتند و در اندوهِ وضعیتِ او بودند تا خواجه (عاشق) را بیابند.

نکته ادبی: تکرار این بیت در متن اصلی حاکی از تاکید بر جستجوی آنان است.

باز رفتند و غصه می خوردند خواجه را جستجوی می کردند

آن‌ها همچنان به جستجوی خواجه می‌پرداختند و غصه‌دار بودند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت در متن، بازتاب‌دهنده حالتِ اضطرابِ جستجوگران است.

خواجه چون بندگان روغن دزد در رهش حجره ای گرفته به مزد

خواجه مانند کسی که کار خلاف کرده باشد، در گوشه‌ای پنهان شده و حجره‌ای کوچک اجاره کرده بود.

نکته ادبی: «روغن دزد» استعاره از کسی است که مرتکب خطایی شده و پنهان‌کاری می‌کند.

در خزیده به جویباری تنگ زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ

او در میان جویباری تنگ و در پناهِ درختان شمشاد و بید و خدنگ پنهان شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ مکانِ خلوت‌گزینی که نمادِ دوری از انظار است.

خیره گشته ز خام تدبیری بر دمیده ز سوسنش خیری

به خاطر تدبیرِ اشتباهش گیج و حیران بود و در اطرافش گل‌های سوسن و خیری روییده بود.

نکته ادبی: «خام تدبیری» نشانه نپختگی و تصمیمِ عجولانه عاشق است.

باز جستند از آنچه داشت نهفت یک به یک با دو رازدار بگفت

آن‌ها آنچه را که پنهان کرده بود پرسیدند و او یک به یک ماجرا را برای آن دو رازدار گفت.

نکته ادبی: اشاره به اعترافِ عاشق نزد محرمانِ اسرار.

فرض گشت آن نهفته کاران را که به یاری رسند یاران را

برای آن محرمان وظیفه شد که به یاریِ آن عاشقِ سرگشته بشتابند.

نکته ادبی: «فرض گشتن» به معنای واجب شدنِ اخلاقیِ یاری‌رسانی است.

بازگشتند و راه بگشادند آب گل را به گل فرستادند

بازگشتند و راه را گشودند و آبِ گل‌آلود را به سوی اصلی‌اش (گل) فرستادند.

نکته ادبی: «آب گل را به گل فرستادن» کنایه از بازگرداندنِ اوضاع به حالت طبیعی و مساعد است.

آمد آن دستگیر دستان ساز مهر نوکرده مهربان را باز

آن یاری‌گرِ کاربلد آمد و دوباره پیوندِ میان عاشق و معشوق را برقرار کرد.

نکته ادبی: «مهر نو کردن» به معنای احیای دوستی و ارتباط است.

خواجه دستش گرفت و رفت از پیش تا به جائی که دید لایق خویش

خواجه دستش را گرفت و به جایی رفتند که برایشان مناسب بود.

نکته ادبی: شروعِ دوباره خلوتِ عاشقانه.

تاک بر تاک شاخهای درخت بسته بر اوج کله تخت به تخت

در جایی که تاک‌ها بر درختان پیچیده بودند و سکویی بلند و تخت‌مانند مهیا بود.

نکته ادبی: توصیفِ یک جایگاهِ رفیع و سرسبز برای استراحت.

زیر آن تخت پادشاهی تاخت به فراغت نشستنگاهی ساخت

زیر آن تخت شاهانه مستقر شد و جایگاهی راحت برای نشستن ساخت.

نکته ادبی: حسِ آسودگی و فرمانرواییِ عاشق در قلمروِ خویش.

دلستان را به مهر پیش کشید چون دل اندر کنار خویش کشید

دلبر را با مهربانی پیش کشید و او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: «دلستان» نامی است که به معشوق داده شده؛ کسی که دل را می‌رباید.

زاد سروی بدان خرامانی چون سمن بر بساط سامانی

او سروی بود که با ناز و خرامانی راه می‌رفت و در آن بساط مانند گل سمن زیبا بود.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به سرو (قد بلند) و سمن (سفیدی و لطافت).

در کنارش کشید و شادی کرد سرو باگل قران بادی کرد

او را در کنار خود گرفت و شادمانی کرد؛ پیوندی میانِ سرو (معشوق) و گل (عاشق) ایجاد شد.

نکته ادبی: «قران» در نجوم به معنای همنشینی دو ستاره است که اینجا به پیوند عاشق و معشوق تعبیر شده.

خواجه را مه درآمده به کنار دست بر کار و پای رفته ز کار

خواجه در حالی که محبوب در کنارش بود، غرق در کارِ عشق‌ورزی شد و از خود بی‌خود گشت.

نکته ادبی: «دست بر کار و پای رفته ز کار» کنایه از غرق شدن در لذت و فراموشیِ دنیاست.

مهره خواجه خانه گیر شده همبساطش گرو پذیر شده

محبوب (مهره) در خانه خواجه جای گرفت و با او هم‌بساط شد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات بازی تخته‌نرد یا شطرنج به عنوان استعاره‌ای برای وصال.

چون بران شد که قلعه بستاند آتشی را به آب بنشاند

همین که خواست به هدف نهایی (وصال کامل) برسد، حادثه‌ای مانند خاموش کردن آتش با آب رخ داد.

نکته ادبی: تشبیه طنزآمیزِ وقفه در عشق‌بازی به خاموش شدن آتش.

موش دشتی مگر ز تاک بلند دیده بد آخته کدوئی چند

موشی دشتی از روی تاکِ بلند، چشمش به کدوهایی که آویزان بودند افتاد.

نکته ادبی: شروعِ حادثه‌ای که منجر به فرار می‌شود.

کرد چون مرغ بر رسن پرواز از کدوها رسن برید به گاز

موش مانند پرنده بر طناب پرید و با دندان‌هایش طنابِ نگهدارنده کدوها را برید.

نکته ادبی: توصیفِ عاملی که باعث سقوطِ کدوها شد.

بر زمین آمد آنچنان حبلی هر کدوئی به شکل چون طبلی

کدوها که به شکل طبل بودند، یکی پس از دیگری به زمین افتادند.

نکته ادبی: تشبیه کدو به طبل به دلیل صدای برخوردشان با زمین.

بانگ آن طبل رفت میل به میل طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل

صدای آن برخوردها مانند طبلِ کوچ و رفتن پیچید.

نکته ادبی: «طبل رحیل» صدای رفتن و کوچیدن کاروان است که در اینجا نمادِ پایانِ شادی است.

باز بانگ اندر اوفتاد به هوز آهو آزاد شد ز پنجه یوز

آن صدا در هیاهو پیچید و محبوب (آهو) از چنگِ عاشق (یوز) گریخت.

نکته ادبی: «یوز» نمادِ عاشقِ شکارچی و «آهو» نمادِ معشوقِ گریزان است.

خواجه پنداشت کامدست به جنگ شحنه با کوس و محتسب با سنگ

خواجه خیال کرد که دشمن حمله کرده و فکر کرد که کلانتر و محتسب با طبل و سنگ به سراغش آمده‌اند.

نکته ادبی: توهمِ عاشق از صدای محیط که ریشه در ترسِ او دارد.

کفش بگذاشت و راه پیش گرفت باز دنبال کار خویش گرفت

کفش‌هایش را گذاشت و فرار کرد و به دنبالِ کارِ خودش رفت.

نکته ادبی: فرارِ عجولانه که مایه‌ی طنزِ داستان است.

وان صنم رفت با هزار هراس پیش آن همدمان پرده شناس

و آن محبوب زیبا با ترس و هراس به نزد همان همدمانِ رازدار بازگشت.

نکته ادبی: «صنم» استعاره از معشوقِ زیبا و بی‌وفا (در اینجا رهاکننده) است.

چون زمانی بران نمود درنگ پرده در گشت و ساخت پرده چنگ

وقتی مدتی گذشت، پرده را درید و ماجرا را همانند نواختنِ چنگ، برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: «پرده در گشتن» به معنای افشای راز است.

گفت گفتند عاشقان باری رفت یاری به دیدن یاری

گفت: عاشقان آمدند، کسی برای دیدنِ دیگری رفته بود.

نکته ادبی: آغازِ نقل‌قولِ غیرمستقیمِ معشوق از ماجرای شبِ قبل.

خواست کز راه آرزومندی یابد از وصل او برومندی

خواست که از راهِ آرزومندی، به وصلِ او برسد و کامیاب شود.

نکته ادبی: هدفِ عاشق، رسیدن به وصال بود.

در کنارش کشد چنانکه هواست سرخ گل در کنار سرو رواست

او را در کنارش بکشد آن‌گونه که خواستِ دل است، همان‌طور که نشستنِ گلِ سرخ در کنارِ سرو شایسته است.

نکته ادبی: تشبیه رایجِ پیوندِ عاشق و معشوق به گل و سرو.

از ره سینه و زنخدانش سیب و ناری خورد ز بستانش

از راهِ سینه و چانه‌اش، از زیبایی‌هایش بهره ببرد.

نکته ادبی: «سیب و نار» استعاره از برآمدگی‌های اندامِ معشوق است.

دست بر گنج در دراز کند تا در گنج خانه باز کند

دست به سوی گنجِ گرانبها دراز کند تا قفلِ آن خانه را باز کند.

نکته ادبی: «گنج» استعاره از وصال و آغوشِ معشوق است.

به طبرزد شکر برامیزد به طبرخون ز لاله خون ریزد

با شکرِ لب‌هایش شهد بیامیزد و از لبانش خونِ اشتیاق (یا قرمزیِ لب) بریزد.

نکته ادبی: «طبرزد» قندِ ممتاز و «طبرخون» نوعی سنگِ قرمز است که تشبیهی برای لب‌های سرخ است.

ناگه آورد فتنه غوغایی تا غلط شد چنان تمنایی

ناگهان فتنه و غوغایی برپا شد که آن تمنای زیبا را باطل کرد.

نکته ادبی: «فتنه» اشاره به حادثه سقوطِ کدوهاست.

ماند پروانه را در انده نور تشنه ای گشت از آب حیوان دور

مانند پروانه‌ای که در غمِ نور می‌سوزد، تشنه‌ای از آبِ حیات دور ماند.

نکته ادبی: استعاره از ناکامی در رسیدن به مقصود.

ای همه ضرب تو به کج بازی ضربه ای زن به راست اندازی

ای کسی که تمامِ کارت با کج‌روی و اشتباه همراه است، لااقل یک بار کار را درست انجام بده.

نکته ادبی: گلایه‌ی طنزآلودِ معشوق از بی‌عرضگیِ عاشق.

تو مرا پرده کج دهی و رواست نگذرم با تو من ز پرده راست

تو پرده‌ی کج برایم می‌نوازی (اشتباه می‌کنی) و اگر هم درست باشد، من از پرده‌ی راستِ تو رد نمی‌شوم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «پرده» که هم به موسیقی اشاره دارد و هم به حریم.

کاین غزل گفته شد چو دمسازان زو خبر یافتند همرازان

چون این غزل (داستان) گفته شد، محرمان و همرازان از آن خبر یافتند.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ نقلِ قولِ معشوق.

سوی خواجه شدند پوزش ساز یافتندش کشیده پای دراز

به سوی خواجه رفتند تا از او دلجویی کنند و او را در حالی یافتند که پاهایش را دراز کرده (و ناامید بود).

نکته ادبی: تصویرِ شکست و افسردگیِ عاشق.

شرم زد گشته دل رمیده شده بر سر خاک آرمیده شده

دلش از شرم رمیده و درهم شکسته بود و بر روی خاک آرمیده بود.

نکته ادبی: «شرم‌زده» نشانه پشیمانیِ عمیق از فرارِ بزدلانه.

به نوازش گری و دلداری برکشیدندش از چنان خواری

آن‌ها با نوازش و دلداری، او را از آن حالتِ خواری و اندوه بیرون کشیدند.

نکته ادبی: تلاشِ اطرافیان برای بازگرداندنِ امید به عاشق.

حال پرسیده شد حکایت کرد آنچه در دوزخ آورد دم سرد

پرسیدند که چه گذشت، و او شرح داد که در آن وضعیتِ سخت و عذاب‌آور (دوزخ‌گونه) چه بر سرش آمده است.

نکته ادبی: دم سرد کنایه از اندوه و ناامیدی و فضای جهنمی شرایطی است که در آن آرزوها برآورده نمی‌شوند.

چاره سازان به چارهای خودش دور کردند از خیال بدش

کسانی که اهل چاره‌جویی بودند، با تدبیر، او را از آن افکار ناپسند و خیالاتِ پریشان دور کردند.

نکته ادبی: چاره‌سازان در اینجا می‌تواند استعاره از عقل یا همراهانِ خردمند باشد.

بر دل بسته بند بگشادند بی دلی را به وعده دل دادند

گره‌هایی که بر دلش بسته شده بود را باز کردند و به این دلِ بی‌قرار، با وعده و امید، آرامش بخشیدند.

نکته ادبی: بند گشادن کنایه از رفعِ گرفتاری و اضطراب است.

که درین کار کاردان تر باش مهربانی و مهربان تر باش

به او نصیحت کردند که در این کارها پخته‌تر و کارکشته‌تر عمل کن و نسبت به معشوق، مهربان‌تر و بامحبت‌تر باش.

نکته ادبی: کاردان در اینجا به معنای کسی است که رسمِ عاشقی و عاقبت‌اندیشی را می‌داند.

وقت کار آشیانه جائی ساز کافت آنجا نیاورد پرواز

هنگام کار، پناهگاهی امن بساز که هیچ آفت و خطری نتواند در آنجا پرواز کند (و به تو دسترسی پیدا کند).

نکته ادبی: کنایه از لزومِ تدبیر و پنهان‌کاری در امورِ مهم.

ما خود از دور پی نگهداریم پاس دارانه پاس ره داریم

ما خودمان از دور مراقبِ تو هستیم و پاسداری از راه را بر عهده داریم.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی پاس، تأکید بر محافظت و مراقبتِ دقیق است.

آمدند آنگهی پذیره کار پیش آن سرو قد گل رخسار

سپس آن همراهان برای کارِ نهایی، پیشِ آن محبوبِ بلندقامت و زیبا چهره رفتند.

نکته ادبی: سرو قد و گل رخسار تعابیری کلاسیک برای زیبایی معشوق است.

تا دگر باره ترکتازی کرد خواجه را یافت دلنوازی کرد

تا وقتی که دوباره فرصتِ عاشقی و گستاخی پیش آمد، خواجه (عاشق) به معشوق رسید و دلداری‌اش داد.

نکته ادبی: ترکتازی استعاره از تندی و پیشروی در راهِ رسیدن به مقصود است.

آمد از خواجه بار غم برداشت خواجه کان دید خواجگی بگذاشت

آمد و غم را از دلِ خواجه بیرون برد؛ خواجه وقتی این لطف را دید، تکبر و آدابِ رسمی را کنار گذاشت.

نکته ادبی: خواجگی گذاشتن یعنی از موضعِ قدرت و غرور پایین آمدن و تسلیمِ عشق شدن.

سر زلفش گرفت چون مستان جست بیغوله ای در آن بستان

مانند مستی که سر از پا نمی‌شناسد، زلفِ معشوق را گرفت و در آن باغ، گوشه‌ای دنج و پنهانی پیدا کرد.

نکته ادبی: بیغوله مکانِ خلوت و دور از چشمِ اغیار.

بود در کنج باغ جائی دور یاسمن خرمنی چو گنبد نور

در گوشه‌ای از باغ، جایی دورافتاده بود؛ توده‌ای از گل‌های یاسمن که مانند گنبدی نورانی می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه یاسمن به گنبدِ نور، تصویری از زیبایی و درخششِ آن مکان است.

برکشیده علم به دیواری بر سرش بیشه در بنش غاری

دیواری بلند داشت، بر بالای آن بیشه‌زاری بود و در پای دیوار غاری قرار داشت.

نکته ادبی: ترسیمِ دقیقِ محیط برای نشان دادنِ خلوتگاه.

خواجه به زان نیافت بارگهی ساخت اندر میانه کارگهی

خواجه جایی بهتر از آن پیدا نکرد و همان‌جا را بساطِ کارِ خویش ساخت.

نکته ادبی: بارگه کنایه از مکانِ نشست و برخاست و عیش.

یاسمن را ز هم درید بساز نازنین را درو کشید به ناز

با ملایمت و با ناز، آن یارِ زیبا را در آغوش کشید و به خلوت برد.

نکته ادبی: دریدن در اینجا به معنای خشونت نیست، بلکه گشودنِ گره‌های لباس یا حجاب در سیاقِ عاشقانه است.

بند صدرش گشاد و شرم نهفت بند صدری دگر که نتوان گفت

بندِ لباسِ معشوق را گشود و شرم از میان رفت، و بندهای دیگری گشود که توصیفِ آن در کلام نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به وصال و هم‌بستری.

خرمن گل درآورید به بر مغز بادام در میان شکر

مانند مغزِ بادام در میانِ شکر، آن دو در آغوش هم جای گرفتند.

نکته ادبی: تشبیه لطیف برای نشان دادنِ درهم‌تنیدگی و شیرینیِ وصال.

میل در سرمه دان نرفته هنوز بازیی باز کرد گنبد کوز

هنوز لذتِ اصلی آغاز نشده بود که این بازیِ سرنوشت، ماجرای عجیبی پیش آورد.

نکته ادبی: گنبدِ کوز استعاره از گردشِ روزگار و اتفاقاتِ پیش‌بینی‌نشده است.

روبهی چند بود در بن غار به هم افتاده از برای شکار

چند روباه در انتهای غار بودند که بر سرِ شکار با هم درگیر شده بودند.

نکته ادبی: روباهان در اینجا نمادِ وسوسه‌های حقیر و پست هستند.

گرگی آورده راه بر سرشان تا کند دور سر ز پیکرشان

گرگی سر راهشان ظاهر شد تا آن‌ها را از پای درآورد.

نکته ادبی: گرگ نمادِ یک نیروی قوی‌تر و خطرناک‌تر است که نظمِ امور را به هم می‌زند.

روبهان از حرام خواری گرگ کافتی بود سهمناک و بزرگ

روباه‌ها از ترسِ گرگ که آفتی بزرگ و سهمگین بود، پا به فرار گذاشتند.

نکته ادبی: حرام‌خواری در اینجا صفتِ رذیلانه‌ی روباهان است.

به هزیمت شدند و گرگ از پس راهشان بر بساط خواجه و بس

روباه‌ها گریختند و گرگ به دنبالشان، و راهشان دقیقاً به همان بساطِ خلوتِ خواجه ختم شد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرارِ دسته‌جمعی است.

بر دویدند بر دو چاره سگال روبهان پیش و گرگ در دنبال

روباه‌ها پیش می‌دویدند و گرگ در تعقیبشان، به محلِ خلوتِ خواجه رسیدند.

نکته ادبی: چاره‌سگال در اینجا کنایه از روباهانی است که مدام به فکرِ حیله هستند.

خواجه را بارگه فتاد از پای دید لشگرگهی و جست از جای

خلوتگاهِ خواجه برهم خورد و او ناگهان با دیدنِ این هجومِ لشکر مانند (روباه و گرگ)، سراسیمه از جای پرید.

نکته ادبی: جستن از جای کنایه از ترس و وحشت ناگهانی است.

خود ندانست کان چه واقعه بود سو به سو می دوید خاک آلود

اصلاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، با چهره‌ای خاک‌آلود و سراسیمه به هر سو می‌دوید.

نکته ادبی: خاک‌آلود نشان‌دهنده‌ی نهایتِ اضطراب و آشفتگی است.

دل پر اندیشه و جگر پر خون تا چگونه رود ز باغ برون

دلی پر از اندیشه و جگری پر از خون (غمگین) داشت و فقط می‌خواست به هر طریقی از آن باغ خارج شود.

نکته ادبی: جگر پر خون کنایه از اندوه و فشار روانی شدید است.

آن دو سروش برابر افتادند کان همه نار و نرگسش دادند

ناگهان آن دو نفر (نگهبانان یا سرزنش‌کنندگان) مقابلش ظاهر شدند؛ همان‌هایی که پیش‌تر، زیبایی‌های معشوق را به او یادآوری کرده بودند.

نکته ادبی: سروش در اینجا به معنای پیام‌آور یا کسی که هشدار می‌دهد است.

دامن دلبرش گرفته به چنگ چون دری در میانه دو نهنگ

دامنِ معشوقش را گرفته بودند و او در میانِ این دو، مانند مرواریدی میانِ دو نهنگ گیر افتاده بود.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ بحرانی و ترسناک.

بانگ بر وی زدند کاین چه فنست در خصال تو این چه اهرمنست

بر او بانگ زدند که این چه ترفند و رفتارِ زشتی است؟ این خوی اهریمنی در تو از کجا آمده است؟

نکته ادبی: اهرمن نمادِ بدی و خباثت است.

چند برهم زنی جوانی را کشتی از کینه مهربانی را

چرا اینگونه جوانی را تباه می‌کنی؟ چرا با این کینه و رفتارِ زشت، مهربانی را می‌کشی؟

نکته ادبی: کشتنِ مهربانی استعاره از نابودیِ عشق به دلیلِ بی‌احتیاطی است.

با غریبی ز روی دمسازی نکند هیچکس چنین بازی

هیچ‌کس با یک غریبه، آن هم از سرِ دمسازی، چنین رفتارِ ناپسندی انجام نمی‌دهد.

نکته ادبی: دمسازی کنایه از دوستی و هم‌نفسی است.

چند بار امشبش رها کردی چند نیرنگ و کیمیا کردی

چند بار امشب او را رها کردی؟ این همه نیرنگ و فریب‌کاری برای چیست؟

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از فریب و ترفندهای ظاهری است.

او به سوگند عذرها می خواست نشنیدند ازو حکایت راست

او با سوگند خوردن می‌خواست عذرخواهی کند، اما آن‌ها حرفِ راستِ او را باور نکردند.

نکته ادبی: عذر خواستن کنایه از پوزش‌طلبی و توجیهِ ماجراست.

تا ز بنگه رسید خواجه فراز شمع را دید در میان دو گاز

تا اینکه خواجه به محلِ اصلی رسید و دید که معشوقِ او (شمع) در میانِ دو گاز (گاز گرفتن یا کنایه از فشار و تهدید) گیر کرده است.

نکته ادبی: شمع استعاره‌ای درخشان برای معشوق است.

در خجالت ز سرزنش کردن زخم این و قفای آن خوردن

از سرزنش‌های آن دو و از شرمندگی، در وضعیتِ بدی گرفتار شده بود.

نکته ادبی: زخم و قفا خوردن کنایه از تحملِ سختی و سرزنش است.

گفت زنهار دست ازو دارید یار آزرده را میازارید

گفت که دست از او بردارید و این یارِ آزرده‌خاطر را بیشتر از این نیازارید.

نکته ادبی: زنهار خواستن برای توقفِ خشونت.

گوهر او ز هر گنه پاکست هر گناهی که هست ازین خاکست

گوهرِ وجودِ او از هر گناهی پاک است؛ اگر گناهی هم باشد، به این دنیای خاکی (و شرایطِ آن) مربوط می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به فطرتِ پاکِ معشوق.

چابکان جهان و چالاکان همه هستند بنده پاکان

همه افرادِ زرنگ و توانای عالم، خودشان بنده و خادمِ پاک‌دلان هستند.

نکته ادبی: چابکان و چالاکان کنایه از مردمِ زیرک است.

کار ما را عنایت ازلی از خطا داده بود بی خللی

کارِ ما بر اساسِ لطفِ ازلی بود و بدونِ هیچ نقصی پیش می‌رفت.

نکته ادبی: عنایتِ ازلی اشاره به تقدیرِ الهی دارد.

وان خللها که کرد ما را خرد آفتی را به آفتی می برد

و آن نقص‌هایی که عقلِ ما پدید آورد، باعث شد تا آفتی، آفتی دیگر را با خود بیاورد.

نکته ادبی: اشاره به خطاهای بشری که سلسله‌وار مشکلات ایجاد می‌کند.

بخت ما را چو پارسائی داد از چنان کار بد رهائی داد

خداوند سرنوشتِ ما را به پارسایی پیوند داد و از آن کارِ زشت نجاتمان داد.

نکته ادبی: پارسایی عاملِ رستگاری است.

آنکه دیوش به کام خود نکند نیک شد هیچ نیک بد نکند

کسی که دیوِ نفسش را رام نکند، هر چه هم کارِ نیک بکند، با یک رفتارِ بد خرابش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیرِ ناقص با شرّ بزرگ ضایع می‌شود.

بر حرام آنکه دل نهاده بود دور اینجا حرام زاده بود

آن کسی که دلش را به حرام بسته بود، در واقع خودش از ابتدا (ذاتاً) ناپاک و حرام‌زاده بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گناه ناشی از ذاتِ آلوده است.

با عروسی بدین پریچهری نکند هیچ مرد بدمهری

با عروسی به این زیبایی، هیچ مردی رفتارِ زشت و نامهربانی نمی‌کند.

نکته ادبی: بدمهری کنایه از ناسپاسی و بدرفتاری است.

خاصه آن کو جوانیی دارد مردی و مهربانیی دارد

مخصوصاً کسی که جوانی دارد و از مردانگی و مهربانی بهره‌مند است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ قدردانی در دورانِ جوانی.

لیک چون عصمتی بود در راه نتوان رفت باز پیش گناه

اما چون عصمت و پاکدامنی در میان بود، دیگر نمی‌توان به سمتِ گناه رفت.

نکته ادبی: عصمت مانعِ گناهِ دوباره است.

کس ازان میوه دار برنخورد که یکی چشم بد درو نگرد

هیچ‌کس از آن میوه‌ی زیبا (معشوق) بهره نبرد، چون چشمِ بدی به آن نگریست.

نکته ادبی: چشمِ بد نمادِ حسادت و انرژی‌های منفی است.

چشم صد گونه دام و دد بر ما حال ازینجا شدست بد بر ما

این چشمِ بد که مانندِ صدها دام و درنده بر ما هجوم آورد، باعث شد تا حال و روزمان بد شود.

نکته ادبی: دام و دد استعاره از مشکلات و وسوسه‌هاست.

آنچه شد شد حدیث آن نکنم و آنچه دارم بدو زیان نکنم

آنچه گذشت، گذشت؛ دیگر درباره‌اش حرف نمی‌زنم و به آن چیزی که دارم، ضرر نمی‌رسانم.

نکته ادبی: پذیرشِ گذشته و تمرکز بر اصلاحِ آینده.

توبه کردم به آشکار و نهان در پذیرفتم از خدای جهان

به‌طور آشکار و پنهان توبه کردم و خداوندِ جهان هم توبه‌ام را پذیرفت.

نکته ادبی: توبه نقطه پایانی بر گناهانِ گذشته.

که اگر در اجل بود تأخیر وین شکاری بود شکار پذیر

که اگر در عمرم فرصتی باقی باشد، این شکارِ دل، شکارِ پاکی و ایمان خواهد بود.

نکته ادبی: شکارِ پذیر به معنای شکارِ هدایت‌شده و درست است.

به حلالش عروس خویش کنم خدمتش ز آنچه بود بیش کنم

تصمیم گرفت با او به روشی شرعی و قانونی ازدواج کند و بیش از گذشته، حرمت و احترام او را نگاه دارد.

نکته ادبی: حلالش عروس خویش کردن کنایه از ازدواج شرعی است.

کار بینان که کار او دیدند از خدا ترسیش بترسیدند

آگاهان که حقیقتِ کارِ او را دیدند، از این حد از تقوا و خداترسیِ او به شگفتی و تحسین افتادند.

نکته ادبی: کار بینان ترکیبی از کار و بینا به معنای اهل بصیرت و آگاهان است.

سر نهادند پیش او بر خاک کافرین بر چنان عقیدت پاک

در برابر او سر بر خاک نهادند و فروتنی کردند، چرا که بر چنین باورِ پاک و استواری آفرین گفتند.

نکته ادبی: سر نهادن بر خاک کنایه از تعظیم و فروتنی است.

که درو تخم نیکوئی کارند وز سرشت بدش نگه دارند

کسانی که در درونِ او بذر نیکی کاشتند و او را از آلودگی‌های سرشتی و بدخویی حفظ کردند.

نکته ادبی: تخم نیکویی کاشتن استعاره از پرورش فضایل اخلاقی است.

ای بسا رنجها که رنج نمود رنج پنداشتند و راحت بود

چه بسیار رنج‌هایی که در ظاهر رنج و سختی به نظر می‌آمدند، اما در باطن، مایه آسایش و آرامش بودند.

نکته ادبی: تضاد میان رنج و راحت در این بیت، پارادوکس ظریف عرفانی است.

و ای بسا دردها که بر مردست همه جاندارویی دران دردست

و چه بسیار دردها و مصیبت‌هایی که بر آدمی وارد می‌شود، که در دلِ همان درد، داروی شفا و درمان نهفته است.

نکته ادبی: جاندارو به معنای دارویی است که به روح جان می‌بخشد و حیات‌آفرین است.

چون برآمد ز کوه چشمه نور کرد از آفاق چشم بد را دور

وقتی خورشید از پسِ کوه طلوع کرد، تابشِ نورش چشمِ حسودان و بدخواهان را کور کرد و اثراتِ بد را از بین برد.

نکته ادبی: چشمه نور استعاره‌ای درخشان از خورشید است.

صبج چون عنکبوت اصطرلاب بر عمود زمین تنید لعاب

هنگام صبح، پرتوهای خورشید مانند تارهای عنکبوت بر روی دستگاهِ اخترشناسی (اسطرلاب)، بر پهنه زمین گسترده شد.

نکته ادبی: تشبیه شعاع‌های نور به تارهای عنکبوت در ابزار اسطرلاب تصویری بسیار نوآورانه و بدیع است.

بادی آمد به کف گرفته چراغ باغبان را به شهر برد ز باغ

نسیمِ صبحگاهی وزید و با روشناییِ خود (همچون چراغ به دست)، باغبانِ دل را از باغِ دنیای مادی به شهرِ مقصود راهنمایی کرد.

نکته ادبی: بادی که چراغ به کف دارد، استعاره از طلوع صبح است که تیرگی را می‌زداید.

خواجه برزد علم به سلطانی رست ازان بند و بنده فرمانی

آن خواهر (مخاطب) به مرتبه والای سلطنت و عزت رسید و از قیدِ بندگیِ دیگران و دستور شنیدن از غیر، رهایی یافت.

نکته ادبی: علم زدن کنایه از قدرت گرفتن و استقلال یافتن است.

ز آتش عشقبازی شب دوش آمده خاطرش چو دیگ به جوش

از شدتِ حرارتِ عشقی که شبِ گذشته تجربه کرده بود، درونش مانند دیگی در حال جوشش بود.

نکته ادبی: تشبیه خاطر به دیگِ جوشان برای نشان دادن التهاب درونی بسیار متداول در شعر کلاسیک است.

چون به شهر آمد از وفاداری کرد مقصود را طلبکاری

هنگامی که به شهر رسید، به خاطر وفاداری و پایبندی‌اش، به دنبالِ رسیدن به مقصود و خواسته قلبی‌اش رفت.

نکته ادبی: طلبکاری در اینجا به معنای جست‌وجو و تلاش برای دست‌یابی است.

ماه دوشینه را رساند به مهد بست کابین چنانکه باشد عهد

آن ماهِ شب‌گذشته (محبوب) را به جایگاهِ وصال رساند و طبقِ پیمان، خطبه عقد و نکاح را جاری کرد.

نکته ادبی: ماه دوشینه کنایه از معشوق و ماه شب گذشته است.

در ناسفته را به مرجان سفت مرغ بیدار گشت و ماهی خفت

آن گوهرِ بکر و دست‌نخورده را با مرواریدِ گرانبها پیوند داد (ازدواج کرد)؛ در این هنگام، مرغِ بیدارِ دل به آرامش رسید و ماهیِ سرگشته نیز به خواب رفت.

نکته ادبی: استعاره‌ای بسیار پیچیده برای توصیف شبِ وصال و کامیابی.

گر بینی ز مرغ تا ماهی همه را باشد این هواخواهی

اگر نگاه کنی، از پرندگانِ آسمان تا ماهیانِ دریا، همه خواهانِ این عشق و وصال هستند.

نکته ادبی: مرغ تا ماهی عبارتی است برای شمولِ تمام موجودات عالم.

دولتی بین که یافت آب زلال وانگهی خورد ازو که بود حلال

چه خوشبختی و نعمتی بالاتر از این که آبِ گوارایی بیابی و آنگاه از آن بنوشی که حلال است.

نکته ادبی: اشاره به حلال بودنِ لذت و وصال.

چشمه ای یافت پاک چون خورشید چون سمن صافی و چو سیم سپید

چشمه‌ای پاک و درخشان همچون خورشید یافت که در سپیدی و صافی به گلِ سمن و نقره‌ی سفید می‌ماند.

نکته ادبی: سمن و سیم نماد سپیدی و پاکی هستند.

در سپیدیست روشنائی روز وز سپیدیست مه جهان افروز

روشناییِ روز در گروِ سپیدی است و ماهِ جهان‌افروز نیز به سببِ سپیدی‌اش می‌درخشد.

نکته ادبی: تعلیل ادبی برای ستایشِ رنگ سپید.

همه رنگی تکلف اندودست جز سپیدی که او نیالودست

همه رنگ‌ها آمیخته به تکلف و رنگ‌بندی‌های ظاهری هستند، جز سپیدی که از هیچ رنگِ دیگری آلوده نشده است.

نکته ادبی: شاعر سپیدی را نمادِ بی‌آلایشی و حقیقتِ محض می‌داند.

هرچ از آلودگی شود نومید پاکیش را لقب کنند سپید

هر چیزی که از ناپاکی و آلودگی ناامید و مبرا شود، آن را سپید می‌نامند.

نکته ادبی: تعریف شاعرانه از سپیدی به مثابه تبلورِ پاکی.

در پرستش به وقت کوشیدن سنت آمد سپید پوشیدن

به هنگامِ نیایش و پرستش، سنت بر این است که لباسِ سپید بر تن کنند.

نکته ادبی: اشاره به آداب آیینیِ پوشیدن لباس سفید.

چون سمن سینه زین سخن پرداخت شه در آغوش خویش جایش ساخت

وقتی آن محبوبِ سپیدسینه از این سخنان فارغ شد، پادشاه او را در آغوشِ گرمِ خود جای داد.

نکته ادبی: سمن سینه کنایه از معشوقی است که سینه‌ای سپید و لطیف دارد.

وین چنین شب بسی به ناز و نشاط سوی هر گنبدی کشید بساط

و این‌چنین شب‌ها را با ناز و نشاط، در هر گنبدی (قصر و مکان وصال) بساطِ عشق را پهن کرد.

نکته ادبی: گنبد اشاره به هفت گنبد هفت اقلیم دارد که در داستانِ هفت پیکر مطرح است.

به روی این آسمان گنبدساز کرده درهای هفت گنبد باز

و بر روی این آسمانِ گنبدشکلِ فلکی، درهای هفت اقلیم (هفت گنبد) را به روی خود گشود.

نکته ادبی: گنبدساز صفت برای آسمان است.