خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

نظامی
روز پنجشنبه است روزی خوب وز سعادت به مشتری منسوب
چون دم صبح گفت نافه گشای عود را سوخت خاک صندل سای
بر نمودار خاک صندل فام صندلی کرد شاه جامه و جام
آمد از گنبد کبود برون شد به گنبد سرای صندل گون
باده خورشد ز دست لعبت چین واب کوثر ز دست حورالعین
تا شب از دست حور می می خورد وز می خورده خرمی می کرد
صدف این محیط کحلی رنگ چو برآمود در به کام نهنگ
شاه ازان تنگ چشم چین پرورد خواست کز خاطرش فشاند گرد
بانوی چین ز چهره چین بگشاد وز رطب جوی انگبین بگشاد
گفت کای زنده از تو جان جهان برترین پادشاه پادشهان
بیشتر زانکه ریگ در صحراست سنگ در کوه و آب در دریاست
عمر بادت که هست بختت یار بادی از عمر و بخت برخوردار
ای چو خورشید روشنائی بخش پادشا بلکه پادشائی بخش
من خود اندیشناک پیوسته زین زبان شکسته و بسته
و آنگهی پیش راح ریحانی کرد باید سکاهن افشانی
لیک چون شه نشاط جان خواهد وز پی خنده زعفران خواهد
کژ مژی را خریطه بگشایم خنده ای در نشاطش افزایم
گویم ار زانکه دلپذیر آید در دل شاه جایگیر آید
چون دعا کرد ماه مهر پرست شاه را بوسه داد بر سر دست
گفت وقتی ز شهر خود دو جوان سوی شهری دگر شدند روان
هریکی در جوال گوشه خویش کرده ترتیب راه توشه خویش
نام این خیر و نام آن شر بود فعل هریک به نام درخور بود
چون بریدند روزکی دو سه راه توشه ای را که داشتند نگاه
خیر می خورد و شر نگه می داشت این غله می درود و آن می کاشت
تا رسیدند هر دو دوشادوش به بیابانی از بخار بجوش
کوره ای چون تنور از آتش گرم کاهن از وی چو موم گشتی نرم
گرمسیری ز خشک ساری بوم کرده باد شمال را به سموم
شر خبر داشت کان زمین خراب دوریی درد و ندارد آب
مشکی از آب کرده پنهان پر در خریطه نگاهداشت چو در
خیر فارغ که آب در راهست بی خبر کاب نیست آن چاهست
در بیابان گرم و راه دراز هر دو می تاختند با تک و تاز
چون به گرمی شدند روزی هفت آب شر ماند و آب خیر برفت
شر که آن آبرا ز خیر نهفت با وی از خیر و شر حدیث نگفت
خیر چون دید کو ز گوهر بد دارد آبی در آبگینه خود
وقت وقت از رفیق پنهانی می خورد چون رحیق ریحانی
گرچه در تاب تشنگی می سوخت لب به دندان ز لابه برمی دوخت
تشنه در آب او نظر می کرد آب دندانی از جگر می خورد
تا به حدی که خشک شد جگرش باز ماند از گشادگی نظرش
داشت با خود دو لعل آتش رنگ آب دارنده و آبشان در سنگ
می چکید آب ازان دو لعل نهان آب دیده ولی نه آب دهان
حالی آن لعل آبدار گشاد پیش آن ریگ آبدار نهاد
گفت مردم ز تشنگی دریاب آتشم را بکش به لختی آب
شربتی آب از آن زلال چو نوش یا به همت ببخش یا بفروش
این دو گوهر در آب خویش انداز گوهرم را به آب خود بنواز
شر که خشم خدای باد بر او نام خود را ورق گشاد بر او
گفت کز سنگ چشمه بر متراش فارغم زین فریب فارغ باش
می دهی گوهرم به ویرانی تا به آباد شهر بستانی
چه حریفم که این فریب خورم من ز دیو آدمی فریب ترم
نرسد وقت چاره سازی من مهره تو به حقه بازی من
صد هزاران چنین فسون و فریب کرده ام از مقامری به شکیب
نگذارم که آب من بخوری چون به شهر آیی آب من ببری
آن گهر چون ستانم از تو به راز کز منش عاقبت ستانی باز
گهری بایدم که نتوانی کز منش هیچ گونه بستانی
خبر گفت آن چه گوهر است بگوی تا سپارم به دست گوهرجوی
گفت شر آن دو گوهر بصرست کاین ازان آن از این عزیزترست
چشمها را به من فروش به آب ور نه زین آبخورد روی بتاب
خیر گفت از خدا نداری شرم کاب سردم دهی به آتش گرم
چشمه گیرم که خوشگوار بود چشم کندن بگو چه کار بود
چون من از چشم خود شوم درویش چشمه گر صد شود چه سود از بیش
چشم دادن ز بهر چشمه نوش چون توان؟ آب را به زر بفروش
لعل بستان و آنچه دارم چیز بدهم خط بدانچه دارم نیز
به خدای جهان خورم سوگند که بدین داوری شوم خرسند
چشم بگذار بر من ای سره مرد سرد مهری مکن به آبی سرد
گفت شر کاین سخن فسانه بود تشنه را زین بسی بهانه بود
چشم باید گهر ندارد سود کین گهر بیش از این تواند بود
خیر در کار خویش خیره بماند آب چشمی بر آب چشمه فشاند
دید کز تشنگی بخواهد مرد جان ازان جایگه نخواهد برد
دل گرمش به آب سرد فریفت تشنه ای کو کز آب سرد شکیفت
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار شربتی آب سوی تشنه بیار
دیده آتشین من برکش واتشم را بکش به آبی خوش
ظن چنین برد کز چنان تسلیم یابد امیدواری از پس بیم
شر که آن دید دشنه باز گشاد پیش آن خاک تشنه رفت چو باد
در چراغ دو چشم او زد تیغ نامدش کشتن چراغ دریغ
نرگسی را به تیغ گلگون کرد گوهری را ز تاج بیرون کرد
چشم تشنه چو کرده بود تباه آب ناداده کرد همت راه
جامه و رخت و گوهرش برداشت مرد بی دیده را تهی بگذاشت
خیر چون رفته دید شر ز برش نبد آگاهیی ز خیر و شرش
بر سر خون و خاک می غلتید به که چشمش نبد که خود را دید
بود کردی ز مهتران بزرگ گله ای داشت دور از آفت گرگ
چارپایان خوب نیز بسی کانچنان چارپا نداشت کسی
خانه ای هفت و هشت با او خویش او توانگر بد آن دگر درویش
کرد صحرا نشین کوه نورد چون بیابانیان بیابان گرد
از برای علف به صحرا گشت گله را می چراند دشت به دشت
هر کجا دیدی آبخورد و گیاه کردی آنجا دو هفته منزلگاه
چون علف خورد جای را می ماند گله بر جانب دگر می راند
از قضا را دران دو روز نه دیر پنجه آنجا گشاده بود چو شیر
کرد را بود دختری به جمال لعبتی ترک چشم و هندو خال
سروی آب از رگ جگر خورده نازنینی به ناز پرورده
رسن زلف تا به دامن بیش کرده مه را رسن به گردن خویش
جعد بر جعد چون بنفشه باغ به سیاهی سیه تر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مست بر فریب زمانه یافته دست
خلق از آن سحر بابلی کردن دلنهاده به بابلی خوردن
شب ز خالش سواد یافته بود مه ز تابندگیش تافته بود
تنگی پسته شکر شکنش بوسه را راه بسته بر دهنش
آن خرامنده ماه خرگاهی شد طلبکار آب چون ماهی
خانیی آب بود دور از راه بود ازان خانی آب آن به نگاه
کوزه پر کرد ازاب آن خانی تا برد سوی خانه پنهانی
ناگهان ناله ای شنید از دور کامد از زخم خورده ای رنجور
بر پی ناله شد چو ناله شنید خسته در خاک و خون جوانی دید
دست و پائی ز درد می افشاند در تضرع خدای را می خواند
نازنین را ز سر برون شد ناز پیش آن زخم خورده رفت فراز
گفت ویحک چه کس توانی بود این چنین خاکسار و خون آلود
این ستم بر جوانی تو که کرد وینچنین زینهار بر تو که خورد
خیر گفت ای فرشته فلکی گر پری زاده ای وگر ملکی
کار من طرفه بازیی دارد قصه من درازیی دارد
مردم از تشنگی و بی آبی تشنه را جهد کن که دریابی
آب اگر نیست رو که من مردم ور یکی قطره هست جان بردم
ساقی نوش لب کلید نجات دادش آبی به لطف آب حیات
تشنه گرم دل ز شربت سرد خورد بر قدر آنکه شاید خورد
زنده شد جان پژمریده او شاد گشت آن چراغ دیده او
دیده ای را کنده بود ز جای درهم افکند و بر نام خدای
گر خراشیده شد سپیدی توز مقله در پیه مانده بود هنوز
آنقدر زور دید در پایش که برانگیخت شاید از جایش
پیه در چشم او نهاد و ببست وز سر مردمی گرفتش دست
کرد جهدی تمام تا برخاست قایدش گشت و برد بر ره راست
تا بدانجا که بود بنگه او مرد بی دیده بود همره او
چاکری را که اهل خانه شمرد دست او را به دست او سپرد
گفت آهسته تا نرنجانی بر در ما برش به آسانی
خویشتن رفت پیش مادر زود سرگذشتی که دید باز نمود
گفت مادر چرا رها کردی کامدی با خودش نیاوردی
تا مگر چاره ای نموده شدی کاندکی راحتش فزوده شدی
گفت کاوردم ار به جان برسد چشم دارم که این زمان برسد
چاکری کو به خانه راه آورد خسته را سوی خوابگاه آورد
جای کردند و خوان نهادنش شوربا و کباب دادندش
مرد گرمی رسیده با دم سرد خورد لختی و سر نهاد به درد
کرد کامد شبانگه از صحرا تا خورد آنچه بشکند صفرا
دید چیزی که آن نه عادت بود جوش صفراش ازان زیادت بود
بیهشی خسته دید افتاده چون کسی زخم خورده جان داده
گفت کین شخص ناتوان از کجاست واینچین ناتوان و خسته چراست
آنچه بر وی گذشته بود نخست کس ندانست شرح آن به درست
قصه چشم کندنش گفتند که به الماس جزع او سفتند
کرد چون دیدگان جگر خسته شد ز بی دیده ای نظر بسته
گفت کز شاخ آن درخت بلند باز بایست کرد برگی چند
کوفتن برگ و آب ازو ستدن سودن آنجا وتاب ازو ستدن
گر چنین مرهمی گرفتی ساز یافتی دیده روشنائی باز
رخنه دیده گرچه باشد سخت به شود زاب آن دو برگ درخت
پس نشان داد کاندرخت کجاست گفت از آن آبخورد که خانی ماست
هست رسته کهن درختی نغز کز نسیمش گشاده گردد مغز
ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ دوریی در میان هردو فراخ
برگ یک شاخ ازو چو حله حور دیده رفته را درآرد نور
برگ شاخ دگر چو آب حیات صرعیان را دهد ز صرع نجات
چون ز کرد آن شنید دختر کرد دل به تدبیر آن علاج سپرد
لابه ها کرد و از پدر درخواست تا کند برگ بینوائی راست
کرد چون دید لابه کردن سخت راه برداشت رفت سوی درخت
باز کرد از درخت مشتی برگ نوشداروی خستگان از مرگ
آمد آورد نازنین برداشت کوفت چندانکه مغز باز گذاشت
کرد صافی چنانکه درد نماند در نظرگاه دردمند فشاند
دارو و دیده را بهم دربست خسته از درد ساعتی بنشست
دیده بر بخت کارساز نهاد سر به بالین تخت باز نهاد
بود تا پنج روز بسته سرش و آن طلاها نهاده بر نظرش
روز پنجم خلاص دادندش دارو از دیده برگشادندش
چشم از دست رفته گشت درست شد به عینه چنانکه بود نخست
مرد بی دیده برگشاد نظر چون دو نرگس که بشکفد به سحر
خیر کان خیر دید برد سپاس کز رمد رسته شد چو گاو خراس
اهل خانه ز رنج دل رستند دل گشادند و روی بربستند
از بسی رنجها که بر وی برد مهربان گشته بود دختر کرد
چون دو نرگس گشاد سرو بلند درج گوهر گشاده گشت ز بند
مهربان تر شد آن پریزاده بر جمال جوان آزاده
خیر نیز از لطف رسانی او مهربان شد ز مهربانی او
گرچه رویش ندیده بود تمام دیده بودش به وقت خیز و خرام
لفظ شیرین او شنیده بسی لطف دستش بدو رسیده بسی
دل درو بسته بود و آن دلبند هم درو بسته دل زهی پیوند
خیر با کرد پیر هر سحری بستی از راه چاکری کمری
به شتربانی و گله داری کردی آهستگی و هشیاری
از گله دور کردی آفت گرگ داشتی پاس جمله خرد و بزرگ
کرد صحرا رو بیابانی چون از او یافت آن تن آسانی
به تولای خود عزیزش کرد حاکم خان و مان و چیزش کرد
خیر چون شد به خانه در گستاخ قصه جستجوی گشت فراخ
باز جستند حال دیده او کز که بود آن ستم رسیده او
خیر از ایشان حدیث شر ننهفت هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت
قصه گوهر و خریدن آب کاتش تشنگیش کرد کباب
وانکه از دیده گوهرش برکند به دگر گوهرش رساند گزند
این گهر سفت و آن گهر برداشت واب ناداده تشنه را بگذاشت
کرد کان داستان شنید ز خیر روی بر خاک زد چو راهب دیر
کانچنان تند باد بی اجلی نرساند این شکوفه را خللی
چون شنیدند کان فرشته سرشت چه بلا دید ازان زبانی زشت
خیر از نام گشت نامی تر شد بر ایشان ز جان گرامی تر
داشتندش چنانکه باید داشت نازنین خدمتش به کس نگذاشت
روی بسته پرستشی می کرد آب می داد و آتشی می خورد
خیر یکباره دل بدو بسپرد از وی آن جان که باز یافت نبرد
کرد بر یاد آن گرامی در خدمت گاو و گوسپند و شتر
گفت ممکن نشد که این دلبند با چو من مفلسی کند پیوند
دختری را بدین جمال و کمال نتوان یافت بی خزینه و مال
من که نانشان خورم به درویشی کی نهم چشم خویش بر خویشی
به ازان نیست کز چنین خطری زیرکانه برآورم سفری
چون بر این قصه هفته ای بگذشت شامگاهی به خانه رفت از دشت
دل ز تیمار آن عروس به رنج چون گدائی نشسته بر سر گنج
تشنه و در برابر آب زلال تشنه تر زانکه بود اول حال
آنشب از رخنه ای که داشت دلش ز آب دیده شکوفه کرد گلش
گفت با کرد کای غریب نواز از غریبان بسی کشیدی ناز
نور چشمم بنا نهاده تست دل و جان هر دو باز داده تست
چون به خوان ریزه تو پروردم نعمت از خوان تو بسی خوردم
داغ تو برتر از جبین منست شکر تو بیش از آفرین منست
گر بجوئی درون و بیرونم بوی خوان تو آید از خونم
خوان بر سر بر این ندارم دست سر بر خوان اگر بخواهی هست
بیش از این میهمان نشاید بود نمکی بر جگر نشاید سود
بر قیاس نواله خواری تو ناید از من سپاس داری تو
مگرم هم به فضل خویش خدای دهد آنچه آورم حق تو بجای
گرچه تیمار یابم از دوری خواهم از خدمت تو دستوری
دیرگاهست کز ولایت خویش دورم از کار و از کفایت خویش
عزم دارم که بامداد پگاه سوی خانه کنم عزیمت راه
گر به صورت جدا شوم ز برت نبرد همتم ز خاک درت
چشم دارم به چون تو چشمه نور که ز دوری دلم نداری دور
همتم را گشاده بال کنی وانچه خوردم مرا حلال کنی
چون سخن گو سخن به آخر برد در زد آتش به خیل خانه کرد
گریه کردی از میان برخاست های هائی فتاد در چپ و راست
کرد گریان و کرد زاده بتر مغزها خشک و دیده ها شد تر
از پس گریه سر فرو بردند گوئی آبی بدند کافسردند
سر برآورد کرد روشن رای کرد خالی ز پیشکاران جای
گفت با خیر کای جوان به هوش زیرک و خوب و مهربان و خموش
رفته گیرت به شهر خود باری خورده از همرهی دگر خاری
نعمت و ناز و کامگاری هست بر همه نیک و بد تو داری دست
نیک مردان به بد عنان ندهند دوستان را به دشمنان ندهند
جز یکی دختر عزیز مرا نیست و بسیار هست چیز مرا
دختر مهربان خدمت دوست زشت باشد که گویمش نه نکوست
گرچه در نافه است مشک نهان آشکاراست بوی او به جهان
گر نهی دل به ما و دختر ما هستی از جان عزیزتر بر ما
بر چنین دختری به آزادی اختیارت کنم به دامادی
وانچه دارم ز گوسفند و شتر دهمت تا ز مایه گردی پر
من میان شما به نعمت و ناز می زیم تا رسد رحیل فراز
خیر کین خوشدلی شنید ز کرد سجده ای آنچنانکه شاید برد
چون بدین خرمی سخن گفتند از سر ناز و دلخوشی خفتند
صبح هرون صفت چو بست کمر مرغ نالید چون جلاجل زر
از سر طالع همایون بخت رفت سلطان مشرقی بر تخت
کرد خوشدل ز خوابگه برخاست کرد کار نکاح کردن راست
به نکاحی که اصل پیوندست تخم اولاد ازو برومندست
دختر خویش را سپرد به خیر زهره را داد با عطارد سیر
تشنه مرده آب حیوان یافت نور خورشید بر شکوفه بتافت
ساقی نوش لب به تشنه خویش شربتی داد از آب کوثر بیش
اولش گرچه آب خانی داد آخرش آب زندگانی داد
شادمان زیستند هر دو به هم زآنچه باید نبود چیزی کم
عهد پیشینه یاد می کردند وآنچه شان بود شاد می خوردند
کرد هر مایه ای که با خود داشت بر گرانمایگان خود بگذاشت
تا چنان شد که خان و مان و رمه به سوی خیر بازگشت همه
چون از آن مرغزار آب و درخت برگرفتند سوی صحرا رخت
خیر شد زی درخت صندل بوی که ازو جانش گشت درمان جوی
نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ چید بسیار برگهی فراخ
کرد از آن برگها دو انبان پر تعبیه در میان بار شتر
آن یکی بد علاج صرع تمام وان دگر خود دوای دیده به نام
با کس احوال برگ باز نگفت آن دوا را ز دیده داشت نهفت
تا به شهری شتافتند ز راه که درو صرع داشت دختر شاه
گرچه بسیار چاره می کردند به نمی شد دریغ می خوردند
هر پزشگی که بود دانش بهر آمده بر امید شهر به شهر
تا برند از طریق چاره گری آفت دیو را ز پیش پری
پادشه شرط کرده بود نخست که هرانکو کند علاج درست
دختر او را دهم به آزادی ارجمندش کنم به دامادی
وانکه بیند جمال این دختر نکند چاره سازی درخور
بر وی از تیغ ترکتاز کنم سرش از تن به تیغ باز کنم
بی دوائی که دید آن بیمار کشت چندین پزشک در تیمار
سر بریده شده هزار طبیب چه ز شهری چه مردمان غریب
این سخن گشت در ولایت فاش لیک هر یک به آرزوی معاش
سر خود را به باد برمی داد در پی خون خویش می افتاد
خیر کز مردم این سخن بشنید آن خلل را خلاص با خود دید
کس فرستاد و پادشه را گفت کز ره این خار من توانم رفت
نبرم رنج او به فضل خدای واورم با تو شرط خویش به جای
لیک شرط آن بود به دستوری کز طمع هست بنده را دوری
این دوا را که رای خواهم کرد از برای خدای خواهم کرد
تا خدایم به وقت پیروزی کند اسباب این غرض روزی
چونکه پیغام او رسید به شاه شاه دادش به دست بوسی راه
خیر شد خدمتی به واجب کرد شاه پرسید و گفت کای سره مرد
چیست نام تو؟ گفت نامم خیر کاخترم داد از سعادت سیر
شاه نامش خجسته دید به فال گفت کای خیرمند چاره سگال
در چنین شغل نیک فرجامت عاقبت خیر باد چون نامت
وانگه او را به محرمی بسپرد تا به خلوت سرای دختر برد
پیکری دید خیر چون خورشید سروی ازباد صرع گشته چو بید
گاو چشمی چو شیر آشفته شب نیاسوده روز ناخفته
اندکی برگ ازان خجسته درخت داشت با خود گره برو زده سخت
سود و زان سوده شربتی برساخت سرد و شیرین که تشنه را بنواخت
داد تا شاهزاده شربت خورد وز دماغش فرو نشست آن گرد
رست ازان ولوله که سودا بود خوردن و خفتنش به یک جا بود
خیر چون دید کان شکفته بهار خفت و ایمن شد از نهیب غبار
شد برون زان سرای مینوفش سر سوی خانه کرد با دل خوش
وان پری رخ سه روز خفته بماند با پدر حال خود نگفته بماند
در سیم روز چونکه سر برداشت خورد آن چیزها که درخور داشت
شه که این مژده اش به گوش رسید پای بی کفش در سرای دوید
دختر خویش را به هوش و به رای دید بر تخت در میان سرای
روی بر خاک زد به دختر گفت کی به جز عقل کس نیافته جفت
چونی از خستگی و رنجوری کز برت باد فتنه را دوری
دختر شرمگین ز حشمت شاه بر خود آیین شکر داشت نگاه
شاه رفت از سرای پرده برون اندهش کم شد و نشاط فزون
داد دختر به محرمی پیغام تا بگوید به شاه نیکو نام
که شنیدم که در جریده جهد پادشا را درست باشد عهد
چون به هنگام تیغ تارک سای شرط خویش آورید شاه به جای
با سری کو به تاج شد در خورد عهد خود را درست باید کرد
تا چو عهدش بود به تیغ درست به گه تاج هم نباشد سست
صد سر ازتیغ یافت گزند گو یکی سر به تاج باش بلند
آنکه زو شد مرا علاج پدید وز وی این بند بسته یافت کلید
کار او را به ترک نتوان گفت کز جهانم جز او نباشد جفت
به که ما دل ز عهد نگشاییم وز چنین عهده ای برون آییم
شاه را نیز رای آن برخاست که کند عهد خویشتن را راست
خیر آزاده را به حضرت شاه باز جستند و یافتند به راه
گوهری یافته شمردندش در زمان نزد شاه بردندش
شاه گفت ای بزرگوار جهان رخ چه داری ز بخت خویش نهان
خلعت خاص دادش از تن خویش از یکی مملکت به قیمت بیش
بجز این چند زینت دگرش کمر زر حمایل گهرش
کله بستند گرد شهر و سرای شهریان ساختند شهر آرای
دختر آمد ز طاق گوشه بام دید داماد را چو ماه تمام
چابک و سرو قد و زیبا روی غالیه خط جوان مشگین موی
به رضای عروس و رای پدر خیر داماد شد به کوری شر
بر در گنج یافت سلطان دست مهر آنچش درست بود شکست
عیش ازان پس به کام دل می راند نقش خوبی و خوشدلی می خواند
شاه را محتشم وزیری بود خلق را نیک دستگیری بود
دختری داشت دلربای و شگرف چهره چون خون زاغ بر سر برف
آفت آبله رسیده به ماه ز ابله دیده هاش گشته تباه
خواست دستوریی در آن دستور که دهد خیر چشم مه را نور
هم به شرطی که شاه کرد نخست کرد مه را دوای خیر درست
وان دگر نیز گشت با او جفت گوهری بین که چند گوهر سفت
یافت خیر از نشاط آن سه عروس تاج کسری و تخت کیکاوس
گاه با دختر وزیر نشست بر همه کام خویش یافته دست
چشم روشن گهی به دختر شاه کاین چو خورشید بود و آن چون ماه
شادمانه گهی به دختر کرد به سه نرد ازجهان ندب می برد
تا چنان شد که نیکخواهی بخت برساندش به پادشاهی و تخت
ملک آن شهر در شمار گرفت پادشاهی برو قرار گرفت
از قضا سوی باغ شد روزی تا کند عیش با دل افروزی
شر که همراه بود در سفرش گشت سر دلش قضای سرش
با جهودی معاملت می ساخت خیر دید آن جهود را بشناخت
گفت این شخص را به وقت فراغ از پس من بیاورید به باغ
او سوی باغ رفت و خوش بنشست کرد پیش ایستاده تیغ به دست
شر درآمد فراخ کرده جبین فارغ از خیر بوسه داد زمین
گفت خیرش بگو که نام تو چیست ایکه خواهد سر تو بر تو گریست
گفت نامم مبشر سفری در همه کارنامه هنری
خیر گفتا که نام خویش بگوی روی خود را به خون خویش بشوی
گفت بیرون ازین ندارم نام خواه تیغم نمای و خواهی جام
گفت خیر ای حرامزاده خس هست خونت حلال بر همه کس
شر خلقی که با هزار عذاب چشم آن تشنه کندی از پی آب
وان بتر شد که در چنان تابی بردی آب وندادیش آبی
گوهر چشم و گوهر کمرش هر دو بردی و سوختی جگرش
منم آن تشنه گهر برده بخت من زنده بخت تو مرده
تو مرا کشتی و خدای نکشت مقبل آن کز خدای گیرد پشت
دولتم چون خدا پناهی داد اینکم تاج و تخت شاهی داد
وای بر جان تو که بد گهری جان بری کرده ای و جان نبری
شر که در روی خیر دید شناخت خویشتن زود بر زمین انداخت
گفت زنهار اگرچه بد کردم در بد من مبین که خود کردم
آن نگر کاسمان چابک سیر نام من شر نهاد و نام تو خیر
گر من آن با تو کرده ام ز نخست کاید از نام چون منی به درست
با من آن کن تو در چنین خطری کاید از نام چون تو ناموری
خیرکان نکته رفت بر یادش کرد حالی ز کشتن آزادش
شر چو از تیغ یافت آزادی می شد و می پرید از شادی
کرد خونخواره رفت بر اثرش تیغ زد وز قفا برید سرش
گفت اگرخیر هست خیراندیش تو شری جز شرت نیاید پیش
در تنش جست و یافت آن دو گهر تعبیه کرده در میان کمر
آمد آورد پیش خیر فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز
خیر بوسید و پیش او انداخت گوهری ار به گوهری بنواخت
دست بر چشم خود نهاد و بگفت کز تو دارم من این دو گوهر جفت
این دو گوهر بدان شد ارزانی کاین دو گوهر بدوست نورانی
چونکه شد کارهای خیر به کام خلق ازو دید خیرهای تمام
دولت آنجا که راهبر گردد خار خرما و خاره زر گردد
چون سعادت بدو سپرد سریر آهنش نقره شد پلاس حریر
عدل را استوار کاری داد ملک را بر خود استواری داد
برگهائی کزان درخت آورد راحت رنجهای سخت آورد
وقت وقت از برای دفع گزند تاختی سوی آن درخت بلند
آمدی زیر آن درخت فرود دادی آن بوم را سلام و درود
بر هوای درخت صندل بوی جامه را کرده بود صندل شوی
جز به صندل خری نکوشیدی جامه جز صندلی نپوشیدی
صندل سوده درد سر ببرد تب ز دل تابش از جگر ببرد
ترک چینی چو این حکایت چست به زبان شکسته کرد درست
شاه جای از میان جان کردش یعنی از چشم بد نهان کردش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

روز پنجشنبه است روزی خوب وز سعادت به مشتری منسوب

امروز روز پنجشنبه است، روزی بسیار فرخنده که در اخترشناسی قدیم به ستاره مشتری (نماد نیک‌بختی) منسوب است.

نکته ادبی: مشتری: سیاره برجیس که در طالع‌بینی قدیم نماد سعد و نیک‌بختی است.

چون دم صبح گفت نافه گشای عود را سوخت خاک صندل سای

هنگامی که صبح دمید، عود خوش‌بو در آتش سوخت و خاک صندل (که برای معطر کردن فضا استفاده می‌شد) در فضا پراکنده شد.

نکته ادبی: نافه گشای: استعاره از صبح که چون نافه مشک، عطر پراکنی می‌کند.

بر نمودار خاک صندل فام صندلی کرد شاه جامه و جام

شاه بر روی آن خاکِ معطرِ صندل‌رنگ، جامه و ظرفی به رنگ صندل آماده کرد.

نکته ادبی: نمودار: در اینجا به معنای بستر یا سطحی که رنگ صندل بر آن نقش بسته است.

آمد از گنبد کبود برون شد به گنبد سرای صندل گون

پادشاه از گنبد کبود بیرون آمد و وارد گنبد صندلی‌رنگ شد.

نکته ادبی: گنبد کبود: اشاره به گنبد قبلی که در روز چهارشنبه در آن بود.

باده خورشد ز دست لعبت چین واب کوثر ز دست حورالعین

شراب را از دست آن زیباروی چینی و آبِ گوارا (مانند آب کوثر) را از دست حوریان بهشتی نوشید.

نکته ادبی: لعبت چین: استعاره از معشوق زیباروی چینی.

تا شب از دست حور می می خورد وز می خورده خرمی می کرد

تا شب‌هنگام، از دست آن زیبارویان شراب نوشید و از این میِ نوشیده شده، شادمانی و سرور می‌کرد.

نکته ادبی: می خوری: به معنای شراب‌نوشی و عیش و نوش.

صدف این محیط کحلی رنگ چو برآمود در به کام نهنگ

آن بانوی چینی که همچون مرواریدی در صدفِ این دریایِ کبودرنگ (گنبد) است، مانند کسی که مرواریدی گران‌بها را برای شاه (نهنگ) عرضه می‌کند، حاضر شد.

نکته ادبی: محیط کحلی رنگ: استعاره از گنبد و آسمان، به معنای محیطی آبی‌رنگ.

شاه ازان تنگ چشم چین پرورد خواست کز خاطرش فشاند گرد

شاه از آن بانوی چینی که چشمانی خمار و زیبا داشت، خواست تا قصه‌ای بگوید و غبار غم را از خاطرش بزداید.

نکته ادبی: تنگ چشم چین: کنایه از زیبایی و خمار بودن چشم که ویژگی توصیفی در ادبیات برای چینی‌تباران است.

بانوی چین ز چهره چین بگشاد وز رطب جوی انگبین بگشاد

بانوی چینی از چهره خود غم را کنار زد و با لبخند و گفتاری شیرین (مانند انگبین) لب گشود.

نکته ادبی: چین بگشاد: کنایه از باز شدن چهره و از بین رفتن اخم یا غم.

گفت کای زنده از تو جان جهان برترین پادشاه پادشهان

گفت ای کسی که جانِ جهان به وجود تو زنده و پایدار است، ای برترینِ پادشاهان.

نکته ادبی: پادشهان: تکرار و تاکید بر عظمت شاه.

بیشتر زانکه ریگ در صحراست سنگ در کوه و آب در دریاست

عمرت بیش از تعداد ریگ‌های صحرا، سنگ‌های کوه و قطرات آب دریا باد.

نکته ادبی: اغراق: شاعر برای دعا به جان شاه از کثرت عناصر طبیعت استفاده کرده است.

عمر بادت که هست بختت یار بادی از عمر و بخت برخوردار

عمرت طولانی باشد که بخت همراه توست، امیدوارم همیشه از عمر و اقبال خود بهره‌مند باشی.

نکته ادبی: برخوردار: کنایه از بهره‌مند بودن و کامیاب شدن.

ای چو خورشید روشنائی بخش پادشا بلکه پادشائی بخش

ای کسی که مانند خورشید روشنی‌بخش هستی، تو نه تنها پادشاه، بلکه بخشنده پادشاهی هستی.

نکته ادبی: پادشائی بخش: اشاره به قدرت مطلق شاه در اعطای مقام به دیگران.

من خود اندیشناک پیوسته زین زبان شکسته و بسته

من خود در این اندیشه‌ام که چگونه با این زبانِ ناتوان و الکن، قصه‌ای بگویم.

نکته ادبی: شکسته و بسته: کنایه از تواضع شاعرانه در بیان ناتوانی در سخنوری.

و آنگهی پیش راح ریحانی کرد باید سکاهن افشانی

و آن‌گاه که باید در حضور شاهِ بزرگ، سخنان زیبا و بدیع (مانند سکه زدن) نثار کرد.

نکته ادبی: سکاهن افشانی: استعاره از سخنوری و ایراد کلام نغز و ادیبانه.

لیک چون شه نشاط جان خواهد وز پی خنده زعفران خواهد

اما چون شاه نشاط و شادمانی می‌خواهد و برای خنده و سرور، سخنان دلپذیر می‌طلبد.

نکته ادبی: زعفران: استعاره از خنده و شادی.

کژ مژی را خریطه بگشایم خنده ای در نشاطش افزایم

من کیسه کلمات پراکنده و درهم‌ریخته خود را باز می‌کنم تا با قصه‌ای، بر نشاط شاه بیافزایم.

نکته ادبی: خریطه: کیسه و ظرفی که در قدیم برای نگهداری اشیاء قیمتی یا کلمات استفاده می‌شد.

گویم ار زانکه دلپذیر آید در دل شاه جایگیر آید

سخنی می‌گویم که اگر دلپذیر باشد، در دل شاه جای گیرد و تأثیر کند.

نکته ادبی: جایگیر: به معنای مقبول افتادن و تاثیرگذاری در دل مخاطب.

چون دعا کرد ماه مهر پرست شاه را بوسه داد بر سر دست

هنگامی که بانوی چینی این دعا را کرد، سرِ دستِ شاه را بوسید (به نشانه احترام و خدمت).

نکته ادبی: بوسه بر سر دست: نشان از ادب دربار و تکریم پادشاه.

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان سوی شهری دگر شدند روان

گفت: زمانی دو جوان از شهر خود به قصد سفر به شهری دیگر راهی شدند.

نکته ادبی: روان شدند: راهی شدند و سفر را آغاز کردند.

هریکی در جوال گوشه خویش کرده ترتیب راه توشه خویش

هرکدام در خورجین خود، توشه و لوازم راه را مرتب کرده بودند.

نکته ادبی: جوال: خورجین و کیسه بزرگ برای حمل بار.

نام این خیر و نام آن شر بود فعل هریک به نام درخور بود

نام یکی «خیر» و نام دیگری «شر» بود و کردار هریک نیز با نامش سازگار بود.

نکته ادبی: درخور: متناسب و هماهنگ.

چون بریدند روزکی دو سه راه توشه ای را که داشتند نگاه

چون چند روزی راه پیمودند، شروع کردند به استفاده از توشه‌ای که با خود داشتند.

نکته ادبی: روزکی: روزهای اندک.

خیر می خورد و شر نگه می داشت این غله می درود و آن می کاشت

خیر از توشه خود می‌خورد و شر توشه‌اش را پنهان می‌کرد و نگه می‌داشت؛ یکی غله را درو می‌کرد (مصرف می‌کرد) و دیگری می‌کاشت (ذخیره می‌کرد).

نکته ادبی: می کاشت: کنایه از آینده‌نگریِ منفعت‌طلبانه و ذخیره کردن برای روز مبادا.

تا رسیدند هر دو دوشادوش به بیابانی از بخار بجوش

تا اینکه هر دو با هم به بیابانی رسیدند که بخارِ گرما از آن برمی‌خاست.

نکته ادبی: بخار بجوش: کنایه از گرمای بسیار شدید بیابان.

کوره ای چون تنور از آتش گرم کاهن از وی چو موم گشتی نرم

آن بیابان مانند تنوری پر از آتش بود که هر موجود زنده‌ای را مانند موم نرم و ذوب می‌کرد.

نکته ادبی: کوره: استعاره از گرمای طاقت‌فرسای بیابان.

گرمسیری ز خشک ساری بوم کرده باد شمال را به سموم

منطقه‌ای بسیار گرم و خشک که بادهای سرد شمال در آنجا تبدیل به بادهای سوزان (سموم) می‌شد.

نکته ادبی: سموم: بادهای گرم و کشنده بیابانی.

شر خبر داشت کان زمین خراب دوریی درد و ندارد آب

شر از قبل می‌دانست که آن زمینِ خشک و ویران، راهی طولانی است و آب ندارد.

نکته ادبی: زمین خراب: سرزمین بایر و خالی از سکنه.

مشکی از آب کرده پنهان پر در خریطه نگاهداشت چو در

او پنهانی مشکی را پر از آب کرده بود و در خورجین خود مانند مروارید گران‌بها نگه داشته بود.

نکته ادبی: چون در: تشبیه آب به مروارید که نشان از ارزشمند بودن آن در بیابان است.

خیر فارغ که آب در راهست بی خبر کاب نیست آن چاهست

خیرِ ساده‌دل، غافل از همه جا تصور می‌کرد در راه چشمه‌ای هست، بی‌خبر از آنکه آنجا آب ندارد.

نکته ادبی: فارغ: در اینجا به معنای غافل و بی‌خبر از خطر.

در بیابان گرم و راه دراز هر دو می تاختند با تک و تاز

در آن بیابان گرم و راه طولانی، هر دو با شتاب می‌تاختند.

نکته ادبی: تک و تاز: کنایه از سرعت حرکت و تلاش.

چون به گرمی شدند روزی هفت آب شر ماند و آب خیر برفت

پس از هفت روز گرم و پرمشقت، آبِ «شر» باقی مانده بود اما آب «خیر» تمام شده بود.

نکته ادبی: روز هفت: زمانِ نمادین برای سختی کشیدن و به پایان رسیدن صبر و منابع.

شر که آن آبرا ز خیر نهفت با وی از خیر و شر حدیث نگفت

شر که آب را از خیر پنهان کرده بود، هیچ حرفی درباره آن به خیر نزد.

نکته ادبی: نهفت: پنهان کرد.

خیر چون دید کو ز گوهر بد دارد آبی در آبگینه خود

خیر وقتی دید که شر، طبعی پست دارد و آبی در ظرف خود پنهان کرده است.

نکته ادبی: آبگینه: ظرف شیشه‌ای یا ظرف آب.

وقت وقت از رفیق پنهانی می خورد چون رحیق ریحانی

شر هر از گاهی مخفیانه، آن آبِ گوارا را می‌نوشید.

نکته ادبی: رحیق ریحانی: استعاره از آب پاک و گوارا.

گرچه در تاب تشنگی می سوخت لب به دندان ز لابه برمی دوخت

اگرچه خیر از تشنگی می‌سوخت، اما از شدت حیا و بزرگواری، لب به درخواست نمی‌گشود.

نکته ادبی: لب به دندان دوختن: کنایه از تحملِ خاموش و دم فرو بستن.

تشنه در آب او نظر می کرد آب دندانی از جگر می خورد

خیرِ تشنه به آبی که شر داشت نگاه می‌کرد و از شدت حسرت، دندان بر جگر می‌فشرد.

نکته ادبی: آب دندان از جگر خوردن: کنایه از تحمل رنج عظیم و خودداری از خواهش.

تا به حدی که خشک شد جگرش باز ماند از گشادگی نظرش

تا جایی که از تشنگی جگرش خشک شد و چشمانش از شدت ضعف، خیره ماند.

نکته ادبی: باز ماندن نظر: کنایه از بی‌حال شدن و در آستانه مرگ قرار گرفتن.

داشت با خود دو لعل آتش رنگ آب دارنده و آبشان در سنگ

خیر دو لعلِ سرخ و آتش‌رنگ داشت که مانند سنگ، آبدار و باارزش بودند.

نکته ادبی: لعل آتش رنگ: سنگ‌های قیمتی (یا کنایه از اشکِ چشم که به لعل تشبیه شده).

می چکید آب ازان دو لعل نهان آب دیده ولی نه آب دهان

اشک از چشمانش (لعل‌های پنهان) جاری بود، اما این اشکِ چشم بود، نه آب برای نوشیدن.

نکته ادبی: آب دیده: اشک چشم که تضادی با آب خوردنی ایجاد می‌کند.

حالی آن لعل آبدار گشاد پیش آن ریگ آبدار نهاد

بالاخره آن لعل‌های قیمتی را درآورد و پیشِ پایِ آن بی‌رحمِ سنگدل گذاشت.

نکته ادبی: ریگ آبدار: استعاره از شر (چون مانند ریگ خشک و بی‌فایده است).

گفت مردم ز تشنگی دریاب آتشم را بکش به لختی آب

گفت از تشنگی در حال مرگم، به دادم برس و آتش درونم را با کمی آب خاموش کن.

نکته ادبی: آتشم را بکش: استعاره از رفع تشنگی شدید.

شربتی آب از آن زلال چو نوش یا به همت ببخش یا بفروش

شربتی آب که چون نوشیدنی گواراست، یا از روی جوانمردی به من ببخش یا در ازای این گوهرها به من بفروش.

نکته ادبی: زلال چو نوش: آب صاف و گوارا.

این دو گوهر در آب خویش انداز گوهرم را به آب خود بنواز

این دو گوهر را بگیر و در عوض، از آن آبِ خود به من بده و با بخششِ آب، گوهرم را تحسین کن.

نکته ادبی: بنواز: در اینجا به معنای ارزش نهادن و معامله کردن است.

شر که خشم خدای باد بر او نام خود را ورق گشاد بر او

شر که لعنت و خشم خدا بر او باد، روی واقعی خود را به خیر نشان داد.

نکته ادبی: ورق گشادن: کنایه از برملا کردن ماهیت واقعی و باطن.

گفت کز سنگ چشمه بر متراش فارغم زین فریب فارغ باش

گفت از سنگِ خشک، چشمه آب نتراش! من فریبِ این مهره‌بازی تو را نمی‌خورم، مرا به حال خود بگذار.

نکته ادبی: چشمه تراشیدن از سنگ: کنایه از کار بیهوده و تلاش برای ایجاد آب از سنگ.

می دهی گوهرم به ویرانی تا به آباد شهر بستانی

می‌خواهی گوهرت را در این بیابان ویران به من بدهی تا وقتی به شهر رسیدیم، آن را از من پس بگیری؟

نکته ادبی: ویرانی: اشاره به بیابان خشک که هیچ ارزشی ندارد.

چه حریفم که این فریب خورم من ز دیو آدمی فریب ترم

چه احمقم که فریب تو را بخورم! من در حیله‌گری از دیو هم ماهرترم.

نکته ادبی: دیو: نماد شرارت و مکر در ادبیات کهن.

نرسد وقت چاره سازی من مهره تو به حقه بازی من

زمانِ چاره‌سازی تو نرسیده است؛ مهره‌بازی تو در برابر تردستی و حیله‌گری من ارزشی ندارد.

نکته ادبی: مهره: ابزار بازی (قمار) و استعاره از حیله‌های ساده.

صد هزاران چنین فسون و فریب کرده ام از مقامری به شکیب

صدها هزار از این نوع فسون و فریب را در کار قمار و بازیگری به کار برده‌ام و در این کار استادم.

نکته ادبی: مقامری: به معنای قماربازی و کنایه از نیرنگ‌بازی و مکر.

نگذارم که آب من بخوری چون به شهر آیی آب من ببری

شر گفت: اجازه نمی‌دهم از آب من بنوشی، زیرا اگر به شهر بروی، آبِ مرا از دستم خارج می‌کنی (و برای خودت می‌بری).

آن گهر چون ستانم از تو به راز کز منش عاقبت ستانی باز

آن گوهر و جواهری که قرار است مخفیانه از تو بگیرم، چه ارزشی دارد وقتی در نهایت خودت آن را از من پس می‌گیری؟

گهری بایدم که نتوانی کز منش هیچ گونه بستانی

من به گوهری نیاز دارم که توانایی بازپس‌گیری آن را نداشته باشی و نتوانم آن را از تو بگیرم.

خبر گفت آن چه گوهر است بگوی تا سپارم به دست گوهرجوی

خیر (مرد تشنه) پرسید: بگو آن چه گوهری است تا آن را به دست تو که جویای گوهر هستی، بسپارم.

گفت شر آن دو گوهر بصرست کاین ازان آن از این عزیزترست

شر گفت: آن دو گوهر، چشمان تو هستند؛ که چشمان تو از هر گوهری عزیزتر و ارزشمندتر است.

چشمها را به من فروش به آب ور نه زین آبخورد روی بتاب

چشمانت را در ازای آب به من بفروش، وگرنه از این چشمه و آبِ آن روی برگردان و برو.

خیر گفت از خدا نداری شرم کاب سردم دهی به آتش گرم

خیر گفت: آیا از خدا شرم نمی‌کنی که در ازای دادن کمی آب سرد، تقاضایِ گرمیِ چشمان مرا داری؟

چشمه گیرم که خوشگوار بود چشم کندن بگو چه کار بود

فرض کنیم این چشمه آبِ گوارایی دارد؛ اما کندن چشم چه سودی برای من دارد (و چه فایده‌ای برای تو)؟

چون من از چشم خود شوم درویش چشمه گر صد شود چه سود از بیش

وقتی من از نعمت بینایی محروم شوم، اگر صد چشمه آب هم داشته باشم، چه سودی برایم خواهد داشت؟

چشم دادن ز بهر چشمه نوش چون توان؟ آب را به زر بفروش

آیا عاقلانه است که چشم خود را برای نوشیدن آب بدهم؟ این کار مثل فروختن آب به قیمت طلا (بسیار گران و بی‌معنا) است.

لعل بستان و آنچه دارم چیز بدهم خط بدانچه دارم نیز

من لعل و هر دارایی دیگری که دارم به تو می‌بخشم و حتی تعهد کتبی می‌دهم که همه چیزم را تقدیم کنم.

به خدای جهان خورم سوگند که بدین داوری شوم خرسند

به خدای جهان سوگند می‌خورم که اگر با این شرایط (غیر از چشم) با من کنار بیایی، راضی و خشنود خواهم شد.

چشم بگذار بر من ای سره مرد سرد مهری مکن به آبی سرد

ای مرد بزرگوار، از خیرِ چشمان من بگذر و با دادنِ کمی آبِ سرد، این‌چنین سرد و بی‌رحم با من رفتار نکن.

گفت شر کاین سخن فسانه بود تشنه را زین بسی بهانه بود

شر گفت: این حرف‌ها بیهوده است و این‌ها تنها بهانه‌های یک آدم تشنه برای فرار از معامله است.

چشم باید گهر ندارد سود کین گهر بیش از این تواند بود

فقط چشم است که ارزش دارد و بقیه چیزها بی‌ارزشند؛ چرا که گوهرِ چشم را نمی‌توان با هیچ چیزِ دیگری جایگزین کرد.

خیر در کار خویش خیره بماند آب چشمی بر آب چشمه فشاند

خیر در کار خود حیران ماند و از شدت تشنگی، اشک از چشمانش بر آب چشمه ریخت.

دید کز تشنگی بخواهد مرد جان ازان جایگه نخواهد برد

دید که اگر به این معامله تن ندهد، از تشنگی خواهد مرد و جانش را در این بیابان از دست خواهد داد.

دل گرمش به آب سرد فریفت تشنه ای کو کز آب سرد شکیفت

او را با وعده آبِ سرد فریفت؛ چه کسی می‌تواند تشنه‌ای باشد که از آبِ سرد چشم بپوشد؟

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار شربتی آب سوی تشنه بیار

شر گفت: برخیز و تیغ و دشنه آماده کن و بیا، تا شربتی آب به این تشنه بدهم.

دیده آتشین من برکش واتشم را بکش به آبی خوش

چشمان آتشینِ مرا درآور و با آبِ خوش‌گوار، آتشِ تشنگی مرا خاموش کن.

ظن چنین برد کز چنان تسلیم یابد امیدواری از پس بیم

خیر گمان کرد که با این تسلیم شدنِ محض، پس از این همه ترس و اضطراب، به مقصود و امید خود می‌رسد.

شر که آن دید دشنه باز گشاد پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

وقتی شر دید که او دشنه را برای کور کردنش آورده است، با سرعتی چون باد به سمت آن تشنه‌لبِ خاک‌نشین رفت.

در چراغ دو چشم او زد تیغ نامدش کشتن چراغ دریغ

دشنه را در چراغِ چشمان او فرو کرد و از کوریِ او هیچ دریغ و پشیمانی به خود راه نداد.

نرگسی را به تیغ گلگون کرد گوهری را ز تاج بیرون کرد

چشمانِ نرگس‌مانندِ او را با تیغ، خونین کرد و آن گوهرهای گران‌بها را از تاجِ صورتش بیرون کشید.

چشم تشنه چو کرده بود تباه آب ناداده کرد همت راه

وقتی چشمان تشنه را از بین برد، حتی آب هم به او نداد و راهِ خود را گرفت و رفت.

جامه و رخت و گوهرش برداشت مرد بی دیده را تهی بگذاشت

لباس و دارایی و گوهرهای او را دزدید و آن مرد نابینا را در بیابان بی‌کس و تهی‌دست رها کرد.

خیر چون رفته دید شر ز برش نبد آگاهیی ز خیر و شرش

خیر وقتی دید شر از پیش او رفته است، دیگر از بدی و خوبیِ کارهایی که کرده بود آگاه نبود (چون دیگر چشمی نداشت).

بر سر خون و خاک می غلتید به که چشمش نبد که خود را دید

روی خون و خاک می‌غلتید؛ در آن حال، بهتر بود که چشم نداشت تا فاجعه‌ی صورتِ خود را ببیند.

بود کردی ز مهتران بزرگ گله ای داشت دور از آفت گرگ

مردی کُرد از بزرگانِ طایفه‌اش بود و گله‌ای داشت که آن را از گزند گرگ‌ها در امان نگه داشته بود.

چارپایان خوب نیز بسی کانچنان چارپا نداشت کسی

چارپایانِ بسیار خوب و باارزشی هم داشت که کسی چنان چارپایانی در اختیار نداشت.

خانه ای هفت و هشت با او خویش او توانگر بد آن دگر درویش

هفت یا هشت خانه (خانواده) از بستگان همراهش بودند؛ او ثروتمند بود و دیگران فقیر.

کرد صحرا نشین کوه نورد چون بیابانیان بیابان گرد

او مردی صحرانشین و کوه‌نورد بود و همچون مردمانِ بیابان‌گرد، دائماً در سفر بود.

از برای علف به صحرا گشت گله را می چراند دشت به دشت

برای یافتن چراگاه، در صحرا می‌گشت و گله را از دشتی به دشت دیگر هدایت می‌کرد.

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه کردی آنجا دو هفته منزلگاه

هر جا که آب و گیاه فراوانی می‌دید، دو هفته در آنجا توقف می‌کرد و منزل می‌گزید.

چون علف خورد جای را می ماند گله بر جانب دگر می راند

وقتی علف‌های آن منطقه تمام می‌شد، گله را به سمت جای دیگری حرکت می‌داد.

از قضا را دران دو روز نه دیر پنجه آنجا گشاده بود چو شیر

از قضا، در آن روزها، در همان نزدیکی، (شر) مثل شیری چنگال‌هایش را برای طعمه باز کرده بود.

کرد را بود دختری به جمال لعبتی ترک چشم و هندو خال

آن مرد کُرد دختری بسیار زیبا داشت؛ دختری که چشمان ترک (بادامی) و خالی هندی‌گونه (سیاه) داشت.

سروی آب از رگ جگر خورده نازنینی به ناز پرورده

سروی بود که طراوتش را از شیره‌ی جان (زندگی) می‌گرفت و در ناز و نعمت پرورده شده بود.

رسن زلف تا به دامن بیش کرده مه را رسن به گردن خویش

زلفان بلندش تا به دامن می‌رسید و گویی ماهِ آسمان را با گیسوانش به بند کشیده بود.

جعد بر جعد چون بنفشه باغ به سیاهی سیه تر از پر زاغ

پیچ و خم موهایش همچون باغ بنفشه بود و از سیاهی، از پرِ کلاغ هم سیاه‌تر به نظر می‌رسید.

سحر غمزش که بود از افسون مست بر فریب زمانه یافته دست

جادویِ غمزه و نگاهش که از افسونِ عشق مست بود، بر فریب‌های روزگار چیره شده بود.

خلق از آن سحر بابلی کردن دلنهاده به بابلی خوردن

مردم از آن جادوی بابلیِ (نگاهش) در شگفت بودند و دل خود را به این سحرِ زیبا سپرده بودند.

شب ز خالش سواد یافته بود مه ز تابندگیش تافته بود

شب از سیاهیِ خالِ صورتش رنگ یافته بود و ماه از تابان بودنِ چهره‌اش درخشان گشته بود.

تنگی پسته شکر شکنش بوسه را راه بسته بر دهنش

لب‌های کوچک و خندانش که کلمات شیرین از آن بیرون می‌آمد، راه بوسه را بر دهانش بسته بود (یعنی آن‌قدر زیبا و دست‌نیافتنی بود).

آن خرامنده ماه خرگاهی شد طلبکار آب چون ماهی

آن ماهِ خرامنده که در خیمه زندگی می‌کرد، همچون ماهی برای طلبِ آب راهی شد.

خانیی آب بود دور از راه بود ازان خانی آب آن به نگاه

چشمه‌ای بود که از محلِ سکونتشان دور بود، اما آبِ آن چشمه بسیار گوارا و دیدنی بود.

کوزه پر کرد ازاب آن خانی تا برد سوی خانه پنهانی

کوزه را از آب آن چشمه پر کرد تا پنهانی به خانه ببرد.

ناگهان ناله ای شنید از دور کامد از زخم خورده ای رنجور

ناگهان صدای ناله‌ای از دور شنید که از گلویِ فردی مجروح و رنج‌کشیده برمی‌آمد.

بر پی ناله شد چو ناله شنید خسته در خاک و خون جوانی دید

وقتی صدا را شنید، به دنبال آن رفت و جوانی را دید که زخمی و در خاک و خون افتاده است.

دست و پائی ز درد می افشاند در تضرع خدای را می خواند

آن جوان از شدت درد دست و پا می‌زد و با زاری و تضرع، خدا را به کمک می‌طلبید.

نازنین را ز سر برون شد ناز پیش آن زخم خورده رفت فراز

آن دختر زیباروی، غرورِ خویش را کنار گذاشت و با شتاب به سمت آن مرد مجروح رفت.

نکته ادبی: نازنین در اینجا صفت جانشین اسم است. واژه «فراز» در معنای به سوی بالا یا به سمتِ جلو آمده است.

گفت ویحک چه کس توانی بود این چنین خاکسار و خون آلود

دختر به او گفت: ای وای، تو چه کسی هستی که چنین درمانده و غرق در خون شده‌ای؟

نکته ادبی: ویحک، ندایی است برای ابراز دلسوزی و افسوس. خاکسار استعاره از درماندگی و ذلت ناشی از مصیبت است.

این ستم بر جوانی تو که کرد وینچنین زینهار بر تو که خورد

چه کسی این ستم را در حقِ تو روا داشته و چه کسی این‌چنین بی‌رحمانه تو را مجروح کرده است؟

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان و رهایی از آسیب است که به کنایه از زخمِ عمیق و جراحتِ مهلک استفاده شده است.

خیر گفت ای فرشته فلکی گر پری زاده ای وگر ملکی

آن مردِ تشنه گفت: ای فرشته‌ی آسمانی، اگر پری‌زاد هستی یا فرشته‌ای الهی، گوش کن.

نکته ادبی: خیر در اینجا نام شخص است یا خطاب به معنای نیکی. کاربرد پری و ملک برای تأکید بر زیبایی و نیکوکاریِ دختر است.

کار من طرفه بازیی دارد قصه من درازیی دارد

ماجرای من بسیار عجیب و شگفت‌انگیز است و قصه زندگی‌ام طولانی و مفصل است.

نکته ادبی: طرفه به معنای شگفت و عجیب. ترکیب اضافه «بازیِ طرفه» به معنای سرنوشتی عجیب است.

مردم از تشنگی و بی آبی تشنه را جهد کن که دریابی

از تشنگی در حال مرگم؛ اگر می‌توانی به دادِ این تشنه برس که در معرضِ هلاکت است.

نکته ادبی: جهد کردن به معنای تلاشِ بسیار است.

آب اگر نیست رو که من مردم ور یکی قطره هست جان بردم

اگر آبی نداری، برو که من در حال جان دادن هستم؛ اما اگر قطره‌ای آب داری، جانِ مرا نجات داده‌ای.

نکته ادبی: در اینجا تضاد میان مرگ و حیات به خوبی ترسیم شده است.

ساقی نوش لب کلید نجات دادش آبی به لطف آب حیات

آن دخترِ خوش‌سخن و مهربان، آبی که همچون آبِ حیات شفابخش بود، به او نوشاند.

نکته ادبی: ساقیِ نوش‌لب، استعاره‌ای است از بخشندگی و لطافتِ دختر. آبِ حیات، نمادِ جاودانگی و درمانِ دردهاست.

تشنه گرم دل ز شربت سرد خورد بر قدر آنکه شاید خورد

مردِ تشنه، شربتِ خنک را به اندازه‌ی نیازش نوشید و آرام گرفت.

نکته ادبی: شربتِ سرد در اینجا استعاره از همان آبِ گوارا و حیات‌بخش است.

زنده شد جان پژمریده او شاد گشت آن چراغ دیده او

جانِ پژمرده‌اش جانی دوباره گرفت و چشمانش از شوقِ دوباره زنده شدن، درخشید.

نکته ادبی: چراغِ دیده، استعاره از نورِ چشم و توانِ بینایی است که بازگشتِ حیات را نشان می‌دهد.

دیده ای را کنده بود ز جای درهم افکند و بر نام خدای

آن مرد چشمی نداشت، اما گودیِ چشمش سالم بود و دختر با یادِ نام خدا به او نگاه کرد.

نکته ادبی: کندنِ دیده به معنای کور کردن است. نام خدا بردن، نشانه ترحم و اعتقادِ دینی دختر است.

گر خراشیده شد سپیدی توز مقله در پیه مانده بود هنوز

اگرچه سپیدیِ چشمش خراشیده شده بود، اما گویِ چشم همچنان در کاسه‌ی چشم باقی مانده بود.

نکته ادبی: مقله به معنای گویِ چشم است. در متن قدیم به ساختارِ فیزیکیِ چشم اشاره دارد.

آنقدر زور دید در پایش که برانگیخت شاید از جایش

دختر در پاهای آن مرد چنان توانی دید که گویی می‌توانست از جایش بلند شود.

نکته ادبی: زور در اینجا به معنای نیرو و توانمندیِ فیزیکی است.

پیه در چشم او نهاد و ببست وز سر مردمی گرفتش دست

دختر پمادی در چشم او گذاشت و آن را بست و با دلسوزی دستش را گرفت.

نکته ادبی: پیه در اینجا به معنای مرهمی چرب یا پمادِ دارویی است. مردمی به معنای انسانیت و جوانمردی است.

کرد جهدی تمام تا برخاست قایدش گشت و برد بر ره راست

مرد با تلاش فراوان از جا برخاست و دختر راهنمای او شد و به مسیرِ درست هدایتش کرد.

نکته ادبی: قاید به معنای راهنما و رهبرِ مسیر است.

تا بدانجا که بود بنگه او مرد بی دیده بود همره او

دختر تا محلِ اقامتگاهِ خود، همراهِ آن مردِ نابینا حرکت کرد.

نکته ادبی: بنگه به معنای جایگاه و منزل است.

چاکری را که اهل خانه شمرد دست او را به دست او سپرد

دختر، دستِ آن مرد را به دستِ یکی از خدمتکارانِ مورد اعتمادِ خانه سپرد.

نکته ادبی: اهلِ خانه، استعاره از معتمدان و خانواده است.

گفت آهسته تا نرنجانی بر در ما برش به آسانی

به خدمتکار گفت: آرام حرکت کن تا اذیت نشود و او را با مهربانی به داخلِ خانه بیاور.

نکته ادبی: نرنجانی به معنای آزار ندادن است.

خویشتن رفت پیش مادر زود سرگذشتی که دید باز نمود

دختر فوراً نزدِ مادر رفت و ماجرایی که دیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: خویشتن رفتن، به معنای رفتنِ مستقیم و سریع است.

گفت مادر چرا رها کردی کامدی با خودش نیاوردی

مادر پرسید: چرا او را رها کردی و همراهِ خود به خانه نیاوردی؟

نکته ادبی: توبیخِ مادر از سرِ دلسوزی برای مراقبتِ بیشتر از بیمار است.

تا مگر چاره ای نموده شدی کاندکی راحتش فزوده شدی

تا شاید چاره‌ای برایش بیندیشیم و اندکی از درد و رنجش بکاهیم.

نکته ادبی: فزوده شدنِ راحت، به معنای بیشتر شدنِ آسایش و کاهشِ رنج است.

گفت کاوردم ار به جان برسد چشم دارم که این زمان برسد

دختر گفت: او را آوردم و به زودی خواهد رسید، امیدوارم در همین لحظه به اینجا برسد.

نکته ادبی: امیدِ چشم داشتن، به معنای انتظارِ خیر است.

چاکری کو به خانه راه آورد خسته را سوی خوابگاه آورد

خدمتکاری که او را به خانه آورده بود، مردِ خسته را به محلِ استراحت برد.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح و رنج‌دیده است.

جای کردند و خوان نهادنش شوربا و کباب دادندش

بستری برایش مهیا کردند و برایش خوراک (شوربا و کباب) آوردند.

نکته ادبی: خوان نهادن، کنایه از پذیرایی کردن و سفره انداختن است.

مرد گرمی رسیده با دم سرد خورد لختی و سر نهاد به درد

مرد که حالش اندکی گرم شده بود، کمی غذا خورد و سرش را از درد بر بالین نهاد.

نکته ادبی: دمِ سرد، کنایه از ناامیدی یا دردِ پنهانی است.

کرد کامد شبانگه از صحرا تا خورد آنچه بشکند صفرا

پدرِ دختر هنگام غروب از صحرا بازگشت تا چیزی بخورد و صفرا (تشنگی یا گرمیِ بدن) را فرونشاند.

نکته ادبی: شکستنِ صفرا، اصطلاحی طب سنتی برای رفعِ عطش یا بیماریِ ناشی از گرمی است.

دید چیزی که آن نه عادت بود جوش صفراش ازان زیادت بود

پدر چیزی غیرعادی دید که باعثِ تعجب و هیجانش شد.

نکته ادبی: جوشِ صفرا به کنایه از افزایشِ تعجب و اضطرابِ پدر به کار رفته است.

بیهشی خسته دید افتاده چون کسی زخم خورده جان داده

مردِ مجروح را در حالِ بیهوشی دید، گویی کسی بود که زخم خورده و در حال جان دادن بود.

نکته ادبی: بیهشی به معنای بی‌هوشی یا ضعفِ شدید است.

گفت کین شخص ناتوان از کجاست واینچین ناتوان و خسته چراست

پدر پرسید: این شخصِ ناتوان کیست و چرا این‌چنین زخمی و درمانده شده است؟

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح در متونِ کهن بسیار رایج است.

آنچه بر وی گذشته بود نخست کس ندانست شرح آن به درست

حقیقتِ آنچه بر سرِ آن مرد آمده بود، به درستی برای کسی روشن نبود.

نکته ادبی: شرحِ به درست، به معنای روایتِ دقیق و راستین است.

قصه چشم کندنش گفتند که به الماس جزع او سفتند

ماجرای درآوردنِ چشمش را گفتند که چگونه با ابزاری تیز (الماس) آن را بیرون آورده بودند.

نکته ادبی: الماسِ جزع، اشاره به ابزاری بسیار تیز و برنده‌ برای عملِ جراحی یا جنایت است.

کرد چون دیدگان جگر خسته شد ز بی دیده ای نظر بسته

پدر وقتی دید آن مرد، جگرسوز و نابیناست، دلش به درد آمد و ناراحت شد.

نکته ادبی: دیدگانِ جگرخسته، کنایه از کوریِ ناشی از غم یا جراحت است.

گفت کز شاخ آن درخت بلند باز بایست کرد برگی چند

پدر گفت: باید از شاخه‌ی آن درختِ بلند، چند برگ تهیه کرد.

نکته ادبی: باز بایست کرد به معنای لازم است که جدا کرد.

کوفتن برگ و آب ازو ستدن سودن آنجا وتاب ازو ستدن

باید برگ‌ها را کوبید و آبش را گرفت و آن را به صورت ضماد (دارو) استفاده کرد.

نکته ادبی: سودن به معنای ساییدن و کوبیدن برای ساختنِ دارو است.

گر چنین مرهمی گرفتی ساز یافتی دیده روشنائی باز

اگر این درمان را به درستی انجام دهی، بینایی‌اش باز خواهد گشت.

نکته ادبی: مرهمی گرفتی ساز، به معنای تهیه کردنِ داروی شفابخش است.

رخنه دیده گرچه باشد سخت به شود زاب آن دو برگ درخت

اگرچه آسیبِ چشم جدی است، اما با آبِ برگِ آن درخت، بهبود می‌یابد.

نکته ادبی: رخنه به معنای آسیب و شکاف در اینجا کنایه از جراحتِ عمیقِ چشم است.

پس نشان داد کاندرخت کجاست گفت از آن آبخورد که خانی ماست

پدر محلِ آن درخت را نشان داد و گفت در همان ملکی است که ما داریم.

نکته ادبی: آبخورد، کنایه از ملک یا زمینِ کشاورزی است.

هست رسته کهن درختی نغز کز نسیمش گشاده گردد مغز

درختی کهن و شگفت‌انگیز در آنجا روییده که نسیمش باعثِ باز شدنِ ذهن و سرزندگی می‌شود.

نکته ادبی: نغز به معنای لطیف و شگفت‌انگیز است.

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ دوریی در میان هردو فراخ

تنه آن درخت از ریشه به دو شاخه تقسیم شده که فاصله میانشان زیاد است.

نکته ادبی: بیخ به معنای ریشه است.

برگ یک شاخ ازو چو حله حور دیده رفته را درآرد نور

برگِ یکی از شاخه‌ها مانندِ لباسِ حوریان است و بینایی را به چشم بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: حله‌ حور، استعاره از زیبایی و شفابخشیِ اعجازگونه‌ی برگ‌هاست.

برگ شاخ دگر چو آب حیات صرعیان را دهد ز صرع نجات

برگِ شاخه دیگر مانند آبِ حیات است و بیمارانِ صرعی را شفا می‌دهد.

نکته ادبی: صرعیان، جمعِ مبتلایان به صرع است.

چون ز کرد آن شنید دختر کرد دل به تدبیر آن علاج سپرد

دختر چون این سخنان را از پدر شنید، تمامِ توان و تدبیرِ خود را برای علاجِ او به کار بست.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا به معنای چاره‌جوییِ طبی است.

لابه ها کرد و از پدر درخواست تا کند برگ بینوائی راست

دختر با اصرار و خواهش از پدر خواست تا به او کمک کند که وضعیتِ این مردِ بی‌پناه بهبود یابد.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و خواهشِ بسیار است.

کرد چون دید لابه کردن سخت راه برداشت رفت سوی درخت

پدر وقتی اصرار و دلسوزیِ دختر را دید، راهیِ آن درخت شد.

نکته ادبی: راست کردن در اینجا کنایه از درمان و بهبودی بخشیدن است.

باز کرد از درخت مشتی برگ نوشداروی خستگان از مرگ

پدر مقداری از برگ‌های آن درخت را چید که نوشدارویی برای نجات از مرگ بود.

نکته ادبی: نوشدارو، دارویی افسانه‌ای برای بازگرداندنِ حیات و درمانِ هر دردی است.

آمد آورد نازنین برداشت کوفت چندانکه مغز باز گذاشت

دختر برگ‌ها را گرفت و آن‌قدر کوبید تا کاملاً نرم و آماده شد.

نکته ادبی: نازنین در اینجا اشاره به همان دختر است.

کرد صافی چنانکه درد نماند در نظرگاه دردمند فشاند

آن را به گونه‌ای صاف کرد که هیچ زبری نماند و بر چشمِ دردمند گذاشت.

نکته ادبی: نظرگاه در اینجا به معنای محلِ چشم است.

دارو و دیده را بهم دربست خسته از درد ساعتی بنشست

دارو و چشم را بست و آن مردِ زخمی ساعتی در آرامش نشست.

نکته ادبی: درد در اینجا اشاره به سوزشِ جراحت دارد.

دیده بر بخت کارساز نهاد سر به بالین تخت باز نهاد

مرد امید به بهبودی داشت و دوباره آرامش یافت.

نکته ادبی: بختِ کارساز، کنایه از امید به یاریِ سرنوشت برای شفاست.

بود تا پنج روز بسته سرش و آن طلاها نهاده بر نظرش

پنج روز بر چشمش بسته ماند و مرهم‌ها روی چشمش باقی بود.

نکته ادبی: طلا در اینجا به معنای مرهمی است که بر روی عضوِ بیمار می‌مالند.

روز پنجم خلاص دادندش دارو از دیده برگشادندش

پس از پنج روز، دوره‌ی درمان پایان یافت و چشم‌های او را از بندِ دارو و بسته‌های طبی باز کردند.

نکته ادبی: خلاص دادن به معنای رهایی بخشیدن و پایان دادن به دوره‌ی نقاهت یا درمان است.

چشم از دست رفته گشت درست شد به عینه چنانکه بود نخست

چشمانش که از دست رفته بود، دوباره بینا و سلامت شد و دقیقاً مانند همان ابتدا به حالت طبیعی برگشت.

نکته ادبی: به عینه: به درستی و همان‌گونه که بود.

مرد بی دیده برگشاد نظر چون دو نرگس که بشکفد به سحر

آن مرد که تا پیش از این نابینا بود، چشمانش را گشود؛ چشمان او همچون گل‌های نرگسی بود که در سحرگاهان شکوفا می‌شوند.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات فارسی کنایه از چشم است و به دلیل زیبایی و شکل آن، برای چشمان زیبا به کار می‌رود.

خیر کان خیر دید برد سپاس کز رمد رسته شد چو گاو خراس

آن مرد از دیدنِ دوباره‌ی نعمت بینایی سپاسگزاری کرد، چرا که از بیماریِ رمد (آشوب چشم) نجات یافته و قوی و تندرست شده بود.

نکته ادبی: گاوِ خراس، تمثیلی از حیوانی قوی و تنومند است که استعاره از سلامت کامل جسمانی دارد.

اهل خانه ز رنج دل رستند دل گشادند و روی بربستند

اهالی خانه از اندوهی که بابت رنجِ خیر داشتند رها شدند و گویی دلهایشان باز شد و چهره‌هایشان شاداب گشت.

نکته ادبی: دل گشادن کنایه از شادمان شدن و رفع غم است.

از بسی رنجها که بر وی برد مهربان گشته بود دختر کرد

دخترِ خانواده، به دلیل سختی‌ها و رنج‌های بسیاری که خیر متحمل شده بود، نسبت به او مهربان و دلسوز شد.

نکته ادبی: دخترِ کُرد، فاعلِ این دلسوزی است.

چون دو نرگس گشاد سرو بلند درج گوهر گشاده گشت ز بند

وقتی آن سروِ بلندقامت (دختر) چشمانش را گشود و با خیر نگاه کرد، گویی دهانش که چون جعبه‌ی جواهر بود، باز شد و لبخند زد.

نکته ادبی: درجِ گوهر استعاره از دهانِ زیبا و سخنگوی معشوق است که دندان‌ها در آن همچون گوهر هستند.

مهربان تر شد آن پریزاده بر جمال جوان آزاده

آن دختر پری‌چهره، نسبت به این جوانِ آزاده و بزرگ‌منش، بیش از پیش ابراز مهربانی کرد.

نکته ادبی: پریزاده اشاره به زیبایی فرازمینی و خیره‌کننده‌ی دختر دارد.

خیر نیز از لطف رسانی او مهربان شد ز مهربانی او

خیر نیز که شاهد لطف و مهربانیِ او بود، قلبش به دلیل محبت‌های دختر، سرشار از مهر گشت.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی مهربانی بر بازتاب عاطفی تأکید دارد.

گرچه رویش ندیده بود تمام دیده بودش به وقت خیز و خرام

هرچند خیر هنوز چهره‌ی او را کامل ندیده بود، اما حرکات و رفتار او را هنگام حرکت و راه رفتن حس کرده بود.

نکته ادبی: خیز و خرام اشاره به رفتار و وقارِ حرکتیِ معشوق است.

لفظ شیرین او شنیده بسی لطف دستش بدو رسیده بسی

او بارها صدای شیرین و کلام دلنشین دختر را شنیده و دست‌های یاری‌گر او را حس کرده بود.

نکته ادبی: لطف دست کنایه از کمک و نوازش است.

دل درو بسته بود و آن دلبند هم درو بسته دل زهی پیوند

دلِ او اسیر آن دلبند بود و دختر نیز متقابلاً دلبسته‌ی او شده بود؛ چه پیوند مبارکی بود.

نکته ادبی: زهی: تحسین و شگفتی.

خیر با کرد پیر هر سحری بستی از راه چاکری کمری

خیر هر سحرگاه، برای خدمت به پیرمردِ کُرد، کمر همت می‌بست و اعلام آمادگی می‌کرد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌باش و شروع به کار و خدمت است.

به شتربانی و گله داری کردی آهستگی و هشیاری

او در شتربانی و مراقبت از گله، نهایت دقت و هوشیاری را به کار می‌بست.

نکته ادبی: آهستگی در اینجا به معنای درایت و آرامش در کار است.

از گله دور کردی آفت گرگ داشتی پاس جمله خرد و بزرگ

او گله را از خطر گرگ‌ها دور نگه می‌داشت و از تمام حیوانات، کوچک و بزرگ، مراقبت می‌کرد.

نکته ادبی: پاس داشتن کنایه از محافظت و نگهبانی دادن است.

کرد صحرا رو بیابانی چون از او یافت آن تن آسانی

چون پیرمرد کُرد از زحمات خیر به آسایش رسید، او را به صحرا و بیابان برای کار فرستاد.

نکته ادبی: صحرا رو در اینجا به معنای چوپانی در بیابان است.

به تولای خود عزیزش کرد حاکم خان و مان و چیزش کرد

پیرمرد به خاطر دلسوزی، خیر را عزیز شمرد و او را مسئول اموال و خانه و زندگی خود کرد.

نکته ادبی: تولا به معنای محبت و نزدیکی است.

خیر چون شد به خانه در گستاخ قصه جستجوی گشت فراخ

وقتی خیر در خانه احساس راحتی و صمیمیت کرد، زمینه‌ی پرسش درباره‌ی گذشته‌اش فراهم شد.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنای بی‌تکلف و صمیمی است، نه بی‌ادب.

باز جستند حال دیده او کز که بود آن ستم رسیده او

آنها از خیر پرسیدند که ماجرای چشمانش چه بوده و چه کسی بر او چنین ستمی روا داشته است.

نکته ادبی: ستم‌رسیده صفت خیر است.

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت

خیر حقیقتِ تلخِ گذشته (شر) را از آنها پنهان نکرد و تمامی ماجرای نیکی‌ها و بدی‌هایی که بر او رفته بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: شر ننهفت استعاره از آشکار کردن حقیقت تلخ است.

قصه گوهر و خریدن آب کاتش تشنگیش کرد کباب

او داستانِ آن جواهر و ماجرای خریدنِ آب را تعریف کرد؛ زمانی که تشنگیِ شدید، او را همچون کباب می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشنگی کباب کردن استعاره از شدت نیاز و رنج است.

وانکه از دیده گوهرش برکند به دگر گوهرش رساند گزند

و از آن کسی گفت که جواهر را از چشمانش درآورد و با وارد کردنِ جواهری دیگر (تکه آهن یا سنگ)، به چشمانش آسیب زد.

نکته ادبی: گزند در اینجا به معنای آسیب و نقص عضو است.

این گهر سفت و آن گهر برداشت واب ناداده تشنه را بگذاشت

آن شخص جواهر را گرفت و به جای آن سنگ گذاشت و او را تشنه و بی‌آب رها کرد.

نکته ادبی: گهر سفتن کنایه از گرفتن جواهر به قیمت آسیب زدن به چشم است.

کرد کان داستان شنید ز خیر روی بر خاک زد چو راهب دیر

وقتی پیرمرد کُرد آن داستان را شنید، از شدت اندوه و تأثر، صورت بر خاک گذاشت؛ همچون راهبِ معبد.

نکته ادبی: راهبِ دیر نمادی از زهد و گریه و تضرع است.

کانچنان تند باد بی اجلی نرساند این شکوفه را خللی

او شگفت‌زده بود که چطور طوفانی چنین تند و بی‌رحم، به این گلِ لطیف (خیر) آسیب رسانده است.

نکته ادبی: شکوفه استعاره از جوانی و زیبایی خیر است.

چون شنیدند کان فرشته سرشت چه بلا دید ازان زبانی زشت

وقتی فهمیدند آن جوانِ فرشته‌خوی، چه بلاهایی از دست آن آدمِ بدزبان کشیده، بسیار متأثر شدند.

نکته ادبی: فرشته‌سرشت کنایه از پاکی و طینت نیکوی خیر است.

خیر از نام گشت نامی تر شد بر ایشان ز جان گرامی تر

پس از این ماجرا، جایگاه خیر نزد آن‌ها ارتقا یافت و بیش از پیش عزیز و گرامی شد.

نکته ادبی: نامی‌تر به معنای مشهورتر و محترم‌تر.

داشتندش چنانکه باید داشت نازنین خدمتش به کس نگذاشت

او را چنان که شایسته بود گرامی داشتند و اجازه ندادند هیچ‌کس جز خودشان به او خدمت کند.

نکته ادبی: نازنین خدمت کنایه از خدمتِ توأم با احترام است.

روی بسته پرستشی می کرد آب می داد و آتشی می خورد

دختر که روی خود را پوشیده بود، با احترام به او رسیدگی می‌کرد؛ برایش آب می‌آورد و از دوری و غم او می‌سوخت.

نکته ادبی: آتش خوردن کنایه از رنج کشیدن و سوختن از عشق است.

خیر یکباره دل بدو بسپرد از وی آن جان که باز یافت نبرد

خیر هم یک‌باره دل به او سپرد و آن عشقی را که دوباره یافته بود، هرگز از دست نداد.

نکته ادبی: جان بازیافت کنایه از بازگشت شور زندگی و عشق است.

کرد بر یاد آن گرامی در خدمت گاو و گوسپند و شتر

خیر به یاد آن معشوق گرامی، با جان و دل به کار چوپانی و مراقبت از دام‌ها پرداخت.

نکته ادبی: گرامی در اینجا اشاره به محبوب است.

گفت ممکن نشد که این دلبند با چو من مفلسی کند پیوند

او با خود اندیشید که ممکن نیست این دخترِ ارزشمند، با کسی مثل من که هیچ ثروتی ندارم، پیوند زناشویی ببندد.

نکته ادبی: مفلس کنایه از بی‌پولی و ناداری است.

دختری را بدین جمال و کمال نتوان یافت بی خزینه و مال

دختری با این همه زیبایی و کمالات را نمی‌توان بدون ثروت و دارایی به دست آورد.

نکته ادبی: خزینه و مال به معنای ثروت و اسباب ازدواج است.

من که نانشان خورم به درویشی کی نهم چشم خویش بر خویشی

من که جیره‌خوار آن‌ها هستم و در فقر به سر می‌برم، چطور می‌توانم چشمانم را به وصال او بدوزم؟

نکته ادبی: به خویشی نگریستن کنایه از طمع داشتن به پیوند خانوادگی با آن‌هاست.

به ازان نیست کز چنین خطری زیرکانه برآورم سفری

بهترین راه این است که با درایت، سفری را آغاز کنم و ثروتی به دست آورم.

نکته ادبی: سفری برآوردن کنایه از برنامه‌ریزی برای کسب مال است.

چون بر این قصه هفته ای بگذشت شامگاهی به خانه رفت از دشت

وقتی یک هفته از این ماجرا گذشت، خیر هنگام غروب از صحرا به خانه بازگشت.

نکته ادبی: شامگاه زمان مناسب برای گفتگوی صمیمانه بود.

دل ز تیمار آن عروس به رنج چون گدائی نشسته بر سر گنج

دلش به خاطر عشق آن دختر رنجور بود؛ درست مانند گدایی که بر روی گنج نشسته اما دستش به آن نمی‌رسد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

تشنه و در برابر آب زلال تشنه تر زانکه بود اول حال

تشنه بود و در کنار آب زلال قرار داشت، اما این تشنگی‌اش از گذشته هم بیشتر شده بود.

نکته ادبی: تناقض ظاهری (تشنه کنار آب بودن) برای نشان دادن شدت عشق است.

آنشب از رخنه ای که داشت دلش ز آب دیده شکوفه کرد گلش

آن شب، از روزنه‌ی دلش، اشک‌هایش همچون بارانی که باعث روییدن گل می‌شود، بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: شکوفه کردن گل استعاره از جاری شدن اشک است.

گفت با کرد کای غریب نواز از غریبان بسی کشیدی ناز

خیر به پیرمرد کُرد گفت: ای کسی که با غریبان با مهربانی رفتار می‌کنی، منِ غریب برای تو زحمت‌های زیادی ایجاد کردم.

نکته ادبی: ناز کشیدن کنایه از تحمل زحمات و دردسرهای دیگران است.

نور چشمم بنا نهاده تست دل و جان هر دو باز داده تست

بیناییِ چشمان من مدیون توست و دل و جانم هر دو به تو تعلق دارد.

نکته ادبی: بنا نهاده تو بودن کنایه از وام‌دار بودن است.

چون به خوان ریزه تو پروردم نعمت از خوان تو بسی خوردم

من با نانِ سفره‌ی تو بزرگ شدم و از خوانِ کرم تو بسیار بهره بردم.

نکته ادبی: خوان‌ریزه استعاره از لقمه‌ها و برکاتِ سفره‌ی میزبان است.

داغ تو برتر از جبین منست شکر تو بیش از آفرین منست

مهربانی تو بیش از آن است که بتوانم با قدردانی‌ام جبران کنم؛ سپاس من در برابر لطف تو ناچیز است.

نکته ادبی: داغ در اینجا به معنای مهر و نشانی از محبت است.

گر بجوئی درون و بیرونم بوی خوان تو آید از خونم

اگر وجودم را جستجو کنی، بوی محبت و کرم تو در خونم جاری است.

نکته ادبی: خوان تو در اینجا کنایه از طینت و خوی کریمانه میزبان است.

خوان بر سر بر این ندارم دست سر بر خوان اگر بخواهی هست

من دارایی خاصی ندارم که نثار کنم، اما اگر جان بخواهی، حاضرم آن را تقدیم کنم.

نکته ادبی: سر بر خوان نهادن استعاره از فداکاری و جان‌نثاری است.

بیش از این میهمان نشاید بود نمکی بر جگر نشاید سود

بیش از این دیگر جایز نیست که میهمان باشم؛ نمی‌خواهم بیش از این نمک‌گیر باشم و باری بر دوش تو بگذارم.

نکته ادبی: نمک بر جگر سودن کنایه از سختی کشیدن و شرمساری است.

بر قیاس نواله خواری تو ناید از من سپاس داری تو

با این میزانِ نیکی و پذیراییِ تو، سپاس‌گزاریِ من هرگز به اندازه‌ی کافی نخواهد بود.

نکته ادبی: نواله خواری به معنای خوردن رزق و روزی دیگری است.

مگرم هم به فضل خویش خدای دهد آنچه آورم حق تو بجای

مگر اینکه خداوند با فضل خود به من توفیق دهد تا بتوانم حقِ تو را به جای آورم.

نکته ادبی: حق به جای آوردن کنایه از جبران محبت است.

گرچه تیمار یابم از دوری خواهم از خدمت تو دستوری

اگرچه دوری از تو برایم غم‌انگیز است، اما از تو درخواست می‌کنم که اجازه دهی از خدمتت مرخص شوم.

نکته ادبی: دستوری گرفتن به معنای اجازه گرفتن است.

دیرگاهست کز ولایت خویش دورم از کار و از کفایت خویش

مدت زیادی است که از سرزمین خودم و از کارهای و مسئولیت‌های خودم دور افتاده‌ام.

نکته ادبی: کفایت در اینجا به معنای کاردانی و رسیدگی به امور شخصی است.

عزم دارم که بامداد پگاه سوی خانه کنم عزیمت راه

قصد دارم که صبحگاهان، راهی خانه و دیار خود شوم.

نکته ادبی: پگاه به معنای سپیده‌دم و بامداد است.

گر به صورت جدا شوم ز برت نبرد همتم ز خاک درت

اگرچه از نظر ظاهری از تو جدا شوم، اما اراده و قلبم هرگز از درگاهت دور نخواهد شد.

نکته ادبی: همت در اینجا به معنای اراده، میل و دلبستگی قلبی است.

چشم دارم به چون تو چشمه نور که ز دوری دلم نداری دور

به تو که همچون چشمه‌ی نور و روشنی‌بخش هستی، امید دارم که با دوری‌ات، دلم را از خود دور نکنی.

نکته ادبی: تشبیه کُرد به چشمه نور نشان‌دهنده جایگاه معنوی و هدایتگری اوست.

همتم را گشاده بال کنی وانچه خوردم مرا حلال کنی

امید دارم که روحیه و اراده‌ام را تقویت کنی و آنچه از تو بهره‌مند شدم را بر من حلال بدانی.

نکته ادبی: گشاده‌بال کردن کنایه از تقویت اراده و گشودن گره‌های ذهنی است.

چون سخن گو سخن به آخر برد در زد آتش به خیل خانه کرد

هنگامی که سخن خیر به پایان رسید، آتشِ غم در سراسر خانه شعله‌ور شد.

نکته ادبی: زدن آتش به خیل خانه، کنایه از برانگیختن شور و اندوه در جمع است.

گریه کردی از میان برخاست های هائی فتاد در چپ و راست

گریه آغاز شد و از هر سو صدای هق‌هق و ناله بلند شد.

نکته ادبی: های‌هائی به معنای صدای گریه بلند و فریاد است.

کرد گریان و کرد زاده بتر مغزها خشک و دیده ها شد تر

گریه شدت گرفت و جان‌ها را گداخت؛ چشم‌ها اشک‌بار و درون‌ها خشکیده از غم شد.

نکته ادبی: تضاد میان خشک شدن مغز و تر شدن دیده، شدت اندوه را می‌رساند.

از پس گریه سر فرو بردند گوئی آبی بدند کافسردند

پس از گریستن، همه سر در گریبان بردند و گویی همچون آبی بودند که یخ زده و از حرکت ایستاده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه به آبِ افسرده، استعاره‌ای برای بهت‌زدگی و سکوت پس از گریه است.

سر برآورد کرد روشن رای کرد خالی ز پیشکاران جای

کُردِ روشن‌ضمیر سر بلند کرد و اطرافیان را از اتاق بیرون کرد تا خلوت کند.

نکته ادبی: روشن‌رای به معنای خردمند و دارای بصیرت است.

گفت با خیر کای جوان به هوش زیرک و خوب و مهربان و خموش

با خیر گفت: ای جوان هوشیار، زیرک، مهربان و آرام.

نکته ادبی: خموش در اینجا نه به معنای ساکت، بلکه به معنای متین و باوقار است.

رفته گیرت به شهر خود باری خورده از همرهی دگر خاری

فرض کن که به شهر خود رفته‌ای و از همراهی با من سختی‌هایی کشیده‌ای.

نکته ادبی: رفته‌گیرت به معنای تصور کن که رفته‌ای است.

نعمت و ناز و کامگاری هست بر همه نیک و بد تو داری دست

ثروت و ناز و نعمت فراهم است و تو بر همه امور مسلط هستی.

نکته ادبی: دست داشتن بر چیزی کنایه از اختیار و تسلط بر آن است.

نیک مردان به بد عنان ندهند دوستان را به دشمنان ندهند

مردان نیک‌سرشت، اختیار خود را به دست بدی نمی‌سپارند و دوستان را فدای دشمنان نمی‌کنند.

نکته ادبی: بدعنان دادن کنایه از افسار گسیختگی و بدرفتاری است.

جز یکی دختر عزیز مرا نیست و بسیار هست چیز مرا

من تنها یک دختر عزیز دارم و دارایی‌های دیگری هم دارم که بسیار است.

نکته ادبی: اشاره به تک‌فرزند بودن دختر که ارزش او را نزد پدر دوچندان می‌کند.

دختر مهربان خدمت دوست زشت باشد که گویمش نه نکوست

او دختری مهربان و خدمتگزار است و زشت است که بگویم او خوب نیست (او بسیار خوب است).

نکته ادبی: استفاده از عبارت «زشت باشد که گویمش نه نکوست» نوعی تأکید بر زیبایی و کمال اخلاقی دختر است.

گرچه در نافه است مشک نهان آشکاراست بوی او به جهان

اگرچه مشک در نافه پنهان است، اما بوی خوش آن در جهان آشکار است.

نکته ادبی: تمثیلی برای اینکه کمالات دختر نیازی به توصیف ندارد و خود آشکار است.

گر نهی دل به ما و دختر ما هستی از جان عزیزتر بر ما

اگر دل به ما و دخترمان ببندی، نزد ما از جان هم عزیزتر خواهی بود.

نکته ادبی: مقام و منزلت خیر نزد کُرد را بیان می‌کند.

بر چنین دختری به آزادی اختیارت کنم به دامادی

با کمال میل و آزادی، تو را به دامادی خود برمی‌گزینم.

نکته ادبی: به آزادی به معنای با اختیار کامل و بدون اجبار است.

وانچه دارم ز گوسفند و شتر دهمت تا ز مایه گردی پر

و آنچه ثروت از گوسفند و شتر دارم، به تو می‌بخشم تا بی‌نیاز شوی.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای سرمایه و مال است.

من میان شما به نعمت و ناز می زیم تا رسد رحیل فراز

من در میان شما با ناز و نعمت زندگی می‌کنم تا زمانی که مرگ فرا برسد.

نکته ادبی: رحیل فراز به معنای رسیدن زمان کوچ و مرگ است.

خیر کین خوشدلی شنید ز کرد سجده ای آنچنانکه شاید برد

خیر چون این مژده و خوشدلی را از کُرد شنید، سجده شکر به‌جا آورد.

نکته ادبی: سجده کردن کنایه از نهایت سپاسگزاری و تواضع است.

چون بدین خرمی سخن گفتند از سر ناز و دلخوشی خفتند

وقتی با شادی و خرمی سخن گفتند، از سر رضایت و آرامش به خواب رفتند.

نکته ادبی: خوابیدن در اینجا نشانه پایان تنش و شروع آرامش است.

صبح هرون صفت چو بست کمر مرغ نالید چون جلاجل زر

صبحگاهان که خورشید طلوع کرد، مرغان با صدایی شبیه زنگوله‌های زرین آواز خواندند.

نکته ادبی: جلاجل به معنای زنگوله‌هاست؛ تشبیه صدای مرغ به آن زیبایی موسیقیایی صبح را می‌رساند.

از سر طالع همایون بخت رفت سلطان مشرقی بر تخت

با طالعی خوش و بخت بلند، خورشید در آسمان بر تخت خود نشست.

نکته ادبی: سلطان مشرقی استعاره از خورشید است.

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست کرد کار نکاح کردن راست

خیر با دلی شاد از خواب برخاست و کارهای مربوط به ازدواج را آغاز کرد.

نکته ادبی: راست کردن کار به معنای انجام دادن و سامان دادن به آن است.

به نکاحی که اصل پیوندست تخم اولاد ازو برومندست

ازدواجی که بنیان پیوندهاست و نسل و اولاد از آن پدید می‌آید.

نکته ادبی: تخم اولاد استعاره از فرزندان و نسل است.

دختر خویش را سپرد به خیر زهره را داد با عطارد سیر

دخترش را به خیر سپرد؛ گویی زهره (سیاره عشق) را با عطارد (سیاره دانش) همراه کرد.

نکته ادبی: اشاره نجومی به تناسب و کمال این وصلت دارد.

تشنه مرده آب حیوان یافت نور خورشید بر شکوفه بتافت

تشنه‌ای که در حال مرگ بود به آب زندگانی رسید و خورشید بر شکوفه‌های زندگی‌اش تابید.

نکته ادبی: تشنه و آب حیوان استعاره از رسیدن به آرزوی قلبی و کمال است.

ساقی نوش لب به تشنه خویش شربتی داد از آب کوثر بیش

ساقی لب‌شیرین (معشوق)، به تشنه‌ی خود شرابی گواراتر از آب کوثر نوشاند.

نکته ادبی: آب کوثر تمثیلی از برترین نعمت بهشتی و گوارایی است.

اولش گرچه آب خانی داد آخرش آب زندگانی داد

اگرچه در ابتدا آب معمولی می‌داد، در نهایت به او آب جاودانگی بخشید.

نکته ادبی: تقابل میان آب خانی (آب چاه و معمول) و آب زندگانی (کمال و عشق).

شادمان زیستند هر دو به هم زآنچه باید نبود چیزی کم

هر دو با شادی و خوشبختی با هم زندگی کردند و هیچ کم و کسری نداشتند.

نکته ادبی: تعبیری از رضایت کامل در زندگی مشترک.

عهد پیشینه یاد می کردند وآنچه شان بود شاد می خوردند

عهد و پیمان‌های گذشته را به یاد می‌آوردند و با خوشی از ثروتشان بهره می‌بردند.

نکته ادبی: یادآوری خاطرات پیوند میان آن‌ها را محکم‌تر می‌کند.

کرد هر مایه ای که با خود داشت بر گرانمایگان خود بگذاشت

کُرد هرچه ثروت داشت به خیر و خانواده‌اش واگذار کرد.

نکته ادبی: گرانمایگان در اینجا به معنای عزیزان و خانواده است.

تا چنان شد که خان و مان و رمه به سوی خیر بازگشت همه

تا جایی که تمام خانه، زندگی و گله‌ها به مالکیت خیر درآمد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اعتماد کامل کُرد به خیر.

چون از آن مرغزار آب و درخت برگرفتند سوی صحرا رخت

وقتی از آن چراگاه و آب و درختان دل کندند، راهی بیابان و صحرا شدند.

نکته ادبی: رخت بربستن کنایه از کوچ کردن است.

خیر شد زی درخت صندل بوی که ازو جانش گشت درمان جوی

خیر به سوی درخت صندل خوشبو رفت که جانش در پی درمان از آن بود.

نکته ادبی: درخت صندل به عنوان گیاه دارویی دارای تقدس و اهمیت است.

نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ چید بسیار برگهی فراخ

نه از یک شاخه، بلکه از دو شاخه، برگ‌های فراوانی چید.

نکته ادبی: تأکید بر کمیت و فراوانی گیاه دارویی.

کرد از آن برگها دو انبان پر تعبیه در میان بار شتر

دو خورجین را از آن برگ‌ها پر کرد و در میان بارهای شتر جای داد.

نکته ادبی: انبان کیسه چرمی برای نگهداری آذوقه و اشیاء است.

آن یکی بد علاج صرع تمام وان دگر خود دوای دیده به نام

یکی از آن‌ها درمان کامل صرع بود و دیگری دارویی مشهور برای چشم.

نکته ادبی: تعیین کاربرد دقیق داروهای گیاهی.

با کس احوال برگ باز نگفت آن دوا را ز دیده داشت نهفت

این خاصیتِ برگ‌ها را به کسی نگفت و آن دارو را پنهان کرد.

نکته ادبی: نهفتن دارو نشان از اهمیت و رازی بودن آن دارد.

تا به شهری شتافتند ز راه که درو صرع داشت دختر شاه

تا اینکه به شهری رسیدند که دختر پادشاه آنجا به بیماری صرع مبتلا بود.

نکته ادبی: آغاز گره‌افکنی داستان با بیماری دختر شاه.

گرچه بسیار چاره می کردند به نمی شد دریغ می خوردند

هرچه تلاش می‌کردند او را درمان کنند، موفق نمی‌شدند و حسرت می‌خوردند.

نکته ادبی: دریغ خوردن نشانه ناتوانی و تأسف است.

هر پزشگی که بود دانش بهر آمده بر امید شهر به شهر

هر پزشکی که دانشی داشت، به امید درمان به آن شهر آمده بود.

نکته ادبی: اشاره به شهرت بیماری و تلاش برای درمان.

تا برند از طریق چاره گری آفت دیو را ز پیش پری

تا از راه درمان، دیوِ بیماری را از وجود آن دختر بیرون کنند.

نکته ادبی: دیو استعاره از بیماری و رنجی است که دختر را گرفتار کرده.

پادشه شرط کرده بود نخست که هرانکو کند علاج درست

پادشاه از ابتدا شرط کرده بود که هر کس بتواند او را به درستی درمان کند...

نکته ادبی: شرط کردن پادشاه، فضای ترس و قمار با جان را ایجاد می‌کند.

دختر او را دهم به آزادی ارجمندش کنم به دامادی

دخترش را به او می‌دهد و او را عزیز و داماد خود می‌کند.

نکته ادبی: پاداش بزرگ برای آزمون بزرگ.

وانکه بیند جمال این دختر نکند چاره سازی درخور

و اگر کسی زیبایی دختر را ببیند و در درمان او کوتاهی کند (یا در درمان ناتوان باشد)...

نکته ادبی: بیم از شکست در درمان.

بر وی از تیغ ترکتاز کنم سرش از تن به تیغ باز کنم

او را با شمشیر می‌کشم و سر از تنش جدا می‌کنم.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از تندی و بی‌رحمی پادشاه است.

بی دوائی که دید آن بیمار کشت چندین پزشک در تیمار

به دلیل نبودن داروی مناسب برای آن بیمار، پادشاه پزشکان بسیاری را در غم و اندوه کشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

سر بریده شده هزار طبیب چه ز شهری چه مردمان غریب

هزاران پزشک، چه بومی و چه غریب، سرشان بریده شد.

نکته ادبی: تأکید بر فاجعه‌آمیز بودن وضعیت پزشکان در آن شهر.

این سخن گشت در ولایت فاش لیک هر یک به آرزوی معاش

خبر بیماری دختر در سراسر کشور پیچید، اما هر کس که برای درمان او می‌آمد، تنها به فکر کسب درآمد و ثروت بود.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای سرزمین و کشور است.

سر خود را به باد برمی داد در پی خون خویش می افتاد

آن‌ها برای رسیدن به اهداف خود، جانشان را به خطر می‌انداختند و در واقع با شکست در درمان، آبروی خود را نیز از دست می‌دادند.

نکته ادبی: سر به باد دادن کنایه از نابودی و شکست است.

خیر کز مردم این سخن بشنید آن خلل را خلاص با خود دید

وقتی «خیر» این اخبار را شنید، متوجه شد که راهِ حلِ این مشکل و کلید درمان آن در نزد اوست.

نکته ادبی: خلل در اینجا به معنای نقص و مشکلِ پیش‌آمده برای دختر است.

کس فرستاد و پادشه را گفت کز ره این خار من توانم رفت

او کسی را نزد پادشاه فرستاد و پیام داد که من می‌توانم راهی برای درمان این بیماری سخت بیابم.

نکته ادبی: خار در اینجا استعاره از درد و مشکل دشوار است.

نبرم رنج او به فضل خدای واورم با تو شرط خویش به جای

به یاری خدا در این راه سختی نخواهم کشید و به عهدی که با تو بسته‌ام، وفادار خواهم ماند.

نکته ادبی: فضل خدای به معنای یاری و عنایت الهی است.

لیک شرط آن بود به دستوری کز طمع هست بنده را دوری

اما شرط من این است که به اجازه تو، هیچ‌گونه طمعی در این کار نباشد و بنده (من) به دور از چشم‌داشت مادی باشد.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و رخصت است.

این دوا را که رای خواهم کرد از برای خدای خواهم کرد

این دارویی که قصد دارم برای درمان تجویز کنم، تنها به خاطر رضای خدا خواهد بود.

نکته ادبی: رای کردن به معنای تدبیر و اندیشیدن است.

تا خدایم به وقت پیروزی کند اسباب این غرض روزی

امید دارم که خداوند هنگام به نتیجه رسیدن این کار، وسایل و اسباب این خیر را برایم فراهم کند.

نکته ادبی: غرض به معنای هدف و منظور است.

چونکه پیغام او رسید به شاه شاه دادش به دست بوسی راه

هنگامی که این پیام به گوش شاه رسید، پادشاه با آغوش باز از او استقبال کرد.

نکته ادبی: دست‌بوسی کنایه از پذیرفتن با احترام است.

خیر شد خدمتی به واجب کرد شاه پرسید و گفت کای سره مرد

خیر آمد و وظیفه خود را به جا آورد؛ شاه از او پرسید و گفت: ای مرد بزرگوار!

نکته ادبی: سره مرد به معنای مرد برگزیده و شریف است.

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر کاخترم داد از سعادت سیر

شاه پرسید نامت چیست؟ گفت نامم «خیر» است که بخت و اقبال، مرا از سعادت لبریز کرده است.

نکته ادبی: سیر در اینجا به معنای پر و لبریز است.

شاه نامش خجسته دید به فال گفت کای خیرمند چاره سگال

شاه نام او را به فال نیک گرفت و گفت: ای خیرخواه که راه چاره را می‌شناسی.

نکته ادبی: چاره‌سگال به معنای کسی است که تدبیر و چاره می‌اندیشد.

در چنین شغل نیک فرجامت عاقبت خیر باد چون نامت

در چنین کار شایسته‌ای که پایانش نیکوست، امیدوارم عاقبت کار نیز مانند نامت «خیر» باشد.

نکته ادبی: نیک‌فرجام به معنای دارای پایانِ خوب است.

وانگه او را به محرمی بسپرد تا به خلوت سرای دختر برد

سپس پادشاه او را به محرم اسرار سپرد تا به خلوت‌سرای دختر راهنمایی‌اش کند.

نکته ادبی: خلوت‌سرا مکانی خصوصی و دور از دید عموم است.

پیکری دید خیر چون خورشید سروی ازباد صرع گشته چو بید

خیر دختر را دید که همچون خورشید زیبا بود، اما بر اثر بیماری (صرع یا سودا) همچون بیدی به خود می‌لرزید.

نکته ادبی: باد صرع، استعاره از بیماری و تشنج است.

گاو چشمی چو شیر آشفته شب نیاسوده روز ناخفته

چشمان درشتی داشت و مانند شیری خشمگین آشفته بود؛ شب‌ها آرام نداشت و روزها نیز نمی‌توانست بخوابد.

نکته ادبی: گاوچشم در ادبیات کلاسیک کنایه از زیبایی و داشتن چشمان درشت و زیباست.

اندکی برگ ازان خجسته درخت داشت با خود گره برو زده سخت

او مقدار کمی از برگ آن درختِ مبارک (که همراه خود داشت) را محکم گره زده بود.

نکته ادبی: خجسته درخت نمادی از شفابخشی است.

سود و زان سوده شربتی برساخت سرد و شیرین که تشنه را بنواخت

آن را کوبید و از آن دارویی ساخت، شربتی خنک و شیرین که تشنگی (و عطش بیماری) او را تسکین داد.

نکته ادبی: سوده به معنای کوبیده و نرم‌شده است.

داد تا شاهزاده شربت خورد وز دماغش فرو نشست آن گرد

خیر شربت را به شاهزاده داد تا بنوشد و در نتیجه آن، آشفتگی ذهنش فرو نشست.

نکته ادبی: دماغ در متون قدیم محل اندیشه و عقل است، فرو نشستن گرد کنایه از آرام شدن آشفتگی ذهنی است.

رست ازان ولوله که سودا بود خوردن و خفتنش به یک جا بود

از آن آشفتگی ذهنی (سودا) که مانند طوفانی در سرش بود نجات یافت و خواب و خوراکش به حالت طبیعی برگشت.

نکته ادبی: ولوله کنایه از تلاطم روانی و بیماری است.

خیر چون دید کان شکفته بهار خفت و ایمن شد از نهیب غبار

وقتی خیر دید که آن بهارِ شکفته (دختر) به آرامش رسید، او نیز با اطمینان از رفع خطر، آسوده‌خاطر شد.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

شد برون زان سرای مینوفش سر سوی خانه کرد با دل خوش

از آن قصر زیبا خارج شد و با دلی شاد و خرسند به سوی خانه خود بازگشت.

نکته ادبی: مینوفش به معنای مانند بهشت زیباست.

وان پری رخ سه روز خفته بماند با پدر حال خود نگفته بماند

آن دختر پری‌چهره سه روز در خواب ماند و در این مدت حال خود را برای پدر بازگو نکرد.

نکته ادبی: پری‌رخ استعاره از زیبایی بسیار است.

در سیم روز چونکه سر برداشت خورد آن چیزها که درخور داشت

در روز سوم وقتی از خواب برخاست، غذاهایی که برایش مناسب بود را خورد.

نکته ادبی: سر برداشتن کنایه از بیدار شدن و به هوش آمدن است.

شه که این مژده اش به گوش رسید پای بی کفش در سرای دوید

شاه که این مژده به گوشش رسید، از شدت خوشحالی بدون آنکه کفش به پا کند، به سمت اتاق دختر دوید.

نکته ادبی: پای بی کفش کنایه از شدتِ بی‌قراری و اشتیاق است.

دختر خویش را به هوش و به رای دید بر تخت در میان سرای

دخترش را دید که با هوش و سلامت کامل روی تخت در وسط اتاق نشسته است.

نکته ادبی: هوش و رای به معنای عقل و سلامت فکری است.

روی بر خاک زد به دختر گفت کی به جز عقل کس نیافته جفت

پادشاه چهره بر خاک نهاد (سجده شکر کرد) و به دختر گفت: کسی که جز عقل همسری ندارد (کنایه از کمالِ تو).

نکته ادبی: روی بر خاک زدن نشانه سپاسگزاری و تواضع است.

چونی از خستگی و رنجوری کز برت باد فتنه را دوری

ای دخترم، حالا که از رنجوری و بیماری رها شدی، امیدوارم که دیگر هیچ‌گاه فتنه و آشوبی به تو نزدیک نشود.

نکته ادبی: باد فتنه کنایه از بیماری و رنج‌های ناگهانی است.

دختر شرمگین ز حشمت شاه بر خود آیین شکر داشت نگاه

دختر که از ابهت و بزرگی شاه شرمگین بود، با ادب شکرگزاری می‌کرد.

نکته ادبی: حشمت به معنای شکوه و ابهت است.

شاه رفت از سرای پرده برون اندهش کم شد و نشاط فزون

شاه از آن اتاق بیرون رفت؛ اندوهش کم شده بود و شادی‌اش بسیار فزونی یافته بود.

نکته ادبی: پرده در اینجا اشاره به اتاق خلوت دختر دارد.

داد دختر به محرمی پیغام تا بگوید به شاه نیکو نام

دختر به محرمِ اسرار پیام داد تا این خبر را به پادشاه خوش‌نام برساند.

نکته ادبی: نیکو نام کنایه از پادشاهی است که خوش‌نام است.

که شنیدم که در جریده جهد پادشا را درست باشد عهد

دختر گفت شنیده‌ام که در کتاب‌های قدیمی آمده است که پادشاه باید به عهد خود پایبند باشد.

نکته ادبی: جریده به معنای دفتر و کتاب ثبت است.

چون به هنگام تیغ تارک سای شرط خویش آورید شاه به جای

حال که هنگام آن رسیده که شاه به وعده خود عمل کند، باید شرطش را بجا آورد.

نکته ادبی: تیغ تارک سای استعاره از قدرت و پادشاهی است.

با سری کو به تاج شد در خورد عهد خود را درست باید کرد

پادشاهی که شایسته تاج است، باید به عهد خود وفادار باشد.

نکته ادبی: تاج کنایه از جایگاه پادشاهی است.

تا چو عهدش بود به تیغ درست به گه تاج هم نباشد سست

تا همان‌طور که عهد او در میدان نبرد استوار است، در هنگام پادشاهی نیز سست نباشد.

نکته ادبی: تیغ درست کنایه از قدرت و توانایی است.

صد سر ازتیغ یافت گزند گو یکی سر به تاج باش بلند

صد سر (جان) ممکن است با تیغ نابود شود، اما پادشاه باید بر سرِ عهد خود باقی بماند.

نکته ادبی: این بیت بر اهمیت وفای به عهد در برابر قدرت و جان تاکید دارد.

آنکه زو شد مرا علاج پدید وز وی این بند بسته یافت کلید

آن کسی که به واسطه او علاج بیماری من پدیدار شد و قفلِ این بند (بیماری) را باز کرد.

نکته ادبی: کلید کنایه از درمان و راه‌حل است.

کار او را به ترک نتوان گفت کز جهانم جز او نباشد جفت

نمی‌توان کار او را نادیده گرفت، چرا که در دنیا کسی جز او همسر شایسته من نیست.

نکته ادبی: جفت به معنای همسر و قرین است.

به که ما دل ز عهد نگشاییم وز چنین عهده ای برون آییم

بهتر است که ما از عهد خود رویگردان نشویم و از چنین پیمانی سربلند بیرون آییم.

نکته ادبی: عهد گشودن به معنای شکستن پیمان است.

شاه را نیز رای آن برخاست که کند عهد خویشتن را راست

پادشاه نیز تصمیم گرفت که به عهد خود عمل کند و آن را درست به جا آورد.

نکته ادبی: رای برخاستن کنایه از تصمیم گرفتن است.

خیر آزاده را به حضرت شاه باز جستند و یافتند به راه

به دنبال «خیر» آزاده گشتند و او را در راه پیدا کردند.

نکته ادبی: حضرت شاه به معنای درگاه پادشاه است.

گوهری یافته شمردندش در زمان نزد شاه بردندش

او را مانند گوهری ارزشمند یافتند و بلافاصله نزد شاه بردند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا استعاره از انسان شریف و ارزشمند است.

شاه گفت ای بزرگوار جهان رخ چه داری ز بخت خویش نهان

شاه گفت: ای بزرگوار، چرا خود را از بخت و اقبالی که به تو رو کرده، پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: بخت به معنای اقبال و شانس است.

خلعت خاص دادش از تن خویش از یکی مملکت به قیمت بیش

شاه لباس فاخر مخصوصی به او بخشید که ارزش آن از یک مملکت بیشتر بود.

نکته ادبی: خلعت خاص به معنای لباس تشریفاتی و گران‌بهاست.

بجز این چند زینت دگرش کمر زر حمایل گهرش

علاوه بر آن، جواهرات و کمربند طلا و زیورآلات گران‌بهایی نیز به او هدیه داد.

نکته ادبی: حمایل گهر به معنای حمایل جواهرنشان است.

کله بستند گرد شهر و سرای شهریان ساختند شهر آرای

شهر و خانه را چراغانی کردند و مردم شهر به جشن و تزئین شهر پرداختند.

نکته ادبی: کله بستن کنایه از آذین‌بندی برای جشن است.

دختر آمد ز طاق گوشه بام دید داماد را چو ماه تمام

دختر از بالای بام (طاق) آمد و داماد را دید که مانند ماه کامل می‌درخشید.

نکته ادبی: ماه تمام استعاره از زیبایی و کمال داماد است.

چابک و سرو قد و زیبا روی غالیه خط جوان مشگین موی

او جوانی چابک، بلندقامت، زیبا و خوش‌چهره بود؛ با خط ریشی معطر و موهایی مشکین.

نکته ادبی: غالیه خط به معنای موی صورت سیاه و معطر است.

به رضای عروس و رای پدر خیر داماد شد به کوری شر

با رضایت دختر و تدبیر پدر، «خیر» داماد شد و «شر» (بدی) مغلوب گشت.

نکته ادبی: کوریِ شر کنایه از ناکامی و شکست بدی در برابر نیکی است.

بر در گنج یافت سلطان دست مهر آنچش درست بود شکست

پادشاه به گنج مقصود خود دست یافت و مهر آن چیزی که درست بود (عهد دختر و خیر) را با ازدواج شکست.

نکته ادبی: گنج در اینجا استعاره از دختر و خوشبختی است.

عیش ازان پس به کام دل می راند نقش خوبی و خوشدلی می خواند

او پس از آن رویدادها، با آرامش و به دلخواه خود زندگی می‌کرد و همیشه در حال انجام کارهای نیک و خوش‌دلی بود.

نکته ادبی: عیش راندن کنایه از زندگی کردن با رفاه است.

شاه را محتشم وزیری بود خلق را نیک دستگیری بود

پادشاه، وزیری محترم و بزرگ‌منش داشت که یاور و دستگیر مردم بود.

نکته ادبی: محتشم به معنای صاحب حشمت و جلال است.

دختری داشت دلربای و شگرف چهره چون خون زاغ بر سر برف

او دختری بسیار زیبا و فریبنده داشت که چهره‌اش همچون رنگ سرخی بر روی برف سفید بود.

نکته ادبی: تشبیه چهره به خون زاغ بر سر برف، تصویرسازی کلاسیک برای زیبایی و سفیدی پوست است.

آفت آبله رسیده به ماه ز ابله دیده هاش گشته تباه

بیماری آبله چهره‌ی زیبای دختر را مانند ماه مخدوش کرد و چشمانش در اثر این بیماری آسیب دید و نابینا شد.

نکته ادبی: آفت آبله استعاره از بیماری آبله است که زیبایی را می‌زداید.

خواست دستوریی در آن دستور که دهد خیر چشم مه را نور

خیر از آن وزیر اجازه خواست تا بتواند با درمان خود، نور را به چشمان دختر بازگرداند.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و اجازه است که ایهام دارد.

هم به شرطی که شاه کرد نخست کرد مه را دوای خیر درست

خیر، مطابق با همان شرطی که پیش‌تر با پادشاه بسته بود، موفق شد چشمان دختر را درمان کند.

نکته ادبی: شرط نخست اشاره به ماجرای عهد اولیه خیر و پادشاه دارد.

وان دگر نیز گشت با او جفت گوهری بین که چند گوهر سفت

و آن دختر دیگر (دختر پادشاه) نیز همراه او شد؛ ببین که او چگونه استادانه گوهرِ مشکلات را سفت (حل کرد).

نکته ادبی: گوهر سفتن کنایه از حل کردن مشکلات پیچیده است.

یافت خیر از نشاط آن سه عروس تاج کسری و تخت کیکاوس

خیر از خوشحالی درمان این سه عروس، به مقامی همچون شکوه و قدرت پادشاهان بزرگ ایران دست یافت.

نکته ادبی: کسری و کیکاوس نمادهای پادشاهی و قدرت اسطوره‌ای در ادب فارسی هستند.

گاه با دختر وزیر نشست بر همه کام خویش یافته دست

گاهی با دختر وزیر می‌نشست و به تمام خواسته‌های دل خود رسیده بود.

نکته ادبی: دست یافتن کنایه از کامرانی و کامیابی است.

چشم روشن گهی به دختر شاه کاین چو خورشید بود و آن چون ماه

و گاهی با نگاهی روشن به دختر پادشاه می‌نگریست، چرا که یکی چون خورشید و دیگری چون ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: خورشید و ماه نمادهای عالی زیبایی و درخشش هستند.

شادمانه گهی به دختر کرد به سه نرد ازجهان ندب می برد

گاهی با شادی به دختر دیگر می‌پرداخت و گویی در این بازی زندگی، در سه نوبت پیروزی را از آن خود کرده بود.

نکته ادبی: ندب به معنای بازی یا مسابقه است.

تا چنان شد که نیکخواهی بخت برساندش به پادشاهی و تخت

کار به جایی رسید که نیک‌خواهیِ بخت و اقبال، او را به مقام پادشاهی و تکیه بر تخت سلطنت رساند.

نکته ادبی: نیک‌خواهی بخت استعاره از همراهی سرنوشت است.

ملک آن شهر در شمار گرفت پادشاهی برو قرار گرفت

او بر آن سرزمین مسلط شد و حکومت او بر آنجا استوار و پایدار گشت.

نکته ادبی: در شمار گرفتن کنایه از تصرف و تحت کنترل درآوردن است.

از قضا سوی باغ شد روزی تا کند عیش با دل افروزی

از قضا روزی برای تفریح و خوش‌گذرانی به باغ رفت.

نکته ادبی: دل‌افروز کنایه از معشوق یا عاملی برای شادمانی است.

شر که همراه بود در سفرش گشت سر دلش قضای سرش

شر که همیشه همراه او بود، در آن سفر به عامل نابودی و قضای روزگار او بدل شد.

نکته ادبی: قضای سر به معنای مرگ و تقدیر نهایی است.

با جهودی معاملت می ساخت خیر دید آن جهود را بشناخت

شر با یک جهود پیمان بسته بود و چون خیر را دید، او را بازشناخت.

نکته ادبی: در متون قدیمی، جهود گاهی نماد فریبکاری یا توطئه بوده است.

گفت این شخص را به وقت فراغ از پس من بیاورید به باغ

شر گفت: این شخص را وقتی تنها شد، به باغ بیاورید.

نکته ادبی: فراغ به معنای آسودگی و تنهایی است.

او سوی باغ رفت و خوش بنشست کرد پیش ایستاده تیغ به دست

شر به باغ رفت و آسوده نشست و تیغی در دست گرفت و در کمین ایستاد.

نکته ادبی: تیغ به دست بودن کنایه از آمادگی برای قتل است.

شر درآمد فراخ کرده جبین فارغ از خیر بوسه داد زمین

شر با چهره‌ای گشاده وارد شد و فارغ از خشمِ خیر، زمین را بوسید (اظهار ادب کرد).

نکته ادبی: فراخ کردن جبین کنایه از خوشرویی تظاهرآمیز است.

گفت خیرش بگو که نام تو چیست ایکه خواهد سر تو بر تو گریست

خیر به او گفت: نامت را بگو، ای کسی که سرنوشتت این است که برای کشتن من اینجا باشی.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از خشم و انتقام‌جویی است.

گفت نامم مبشر سفری در همه کارنامه هنری

شر گفت: نام من «مبشر» است و در هر کاری هنرمندم.

نکته ادبی: مبشر به معنای بشارت‌دهنده است که شر به دروغ از آن استفاده می‌کند.

خیر گفتا که نام خویش بگوی روی خود را به خون خویش بشوی

خیر گفت: نام اصلی‌ات را بگو و بیش از این با دروغ خود را آلوده نکن.

نکته ادبی: روی به خون شستن کنایه از رسوا شدن و گناهکار بودن است.

گفت بیرون ازین ندارم نام خواه تیغم نمای و خواهی جام

شر گفت: نامی غیر از این ندارم، حال چه می‌خواهی با شمشیر مرا بزنی یا با جام شراب بکشی، انجام ده.

نکته ادبی: تیغ و جام کنایه از شیوه‌های مختلف مرگ است.

گفت خیر ای حرامزاده خس هست خونت حلال بر همه کس

خیر گفت: ای حرامزاده پست، خون تو بر همگان حلال است.

نکته ادبی: خس به معنای پست و بی‌مقدار است.

شر خلقی که با هزار عذاب چشم آن تشنه کندی از پی آب

شر، تو کسی هستی که با هزاران عذاب، چشمان تشنه مرا از پی آب کندی و از بین بردی.

نکته ادبی: کندن چشم استعاره از گرفتن قدرت دید و بینش است.

وان بتر شد که در چنان تابی بردی آب وندادیش آبی

و بدتر اینکه در آن گرمای شدید که تشنه بودم، آب را از من دریغ کردی و بردی.

نکته ادبی: تاب به معنای گرما و حرارت است.

گوهر چشم و گوهر کمرش هر دو بردی و سوختی جگرش

گوهر چشم و جواهرات کمر مرا بردی و جگرم را سوزاندی.

نکته ادبی: گوهر کمر کنایه از مال و ثروت است.

منم آن تشنه گهر برده بخت من زنده بخت تو مرده

من همان تشنه‌ای هستم که تو گوهرش را بردی؛ بخت من اکنون زنده است و بخت تو مرده است.

نکته ادبی: تقابل زنده و مرده اشاره به پیروزی نهایی خیر دارد.

تو مرا کشتی و خدای نکشت مقبل آن کز خدای گیرد پشت

تو مرا کشتی اما خدا نکشت؛ خوشبخت کسی است که خدا پشتیبان او باشد.

نکته ادبی: گرفتن پشت خدا کنایه از حمایت الهی است.

دولتم چون خدا پناهی داد اینکم تاج و تخت شاهی داد

دولت و اقبال من، به لطف پناه خداوندی، به من تاج و تخت پادشاهی عطا کرد.

نکته ادبی: دولت به معنای بخت و اقبال است.

وای بر جان تو که بد گهری جان بری کرده ای و جان نبری

وای بر جان تو که گوهر وجودت بد است؛ تو جانی را گرفتی و اکنون خود جان سالم به در نخواهی برد.

نکته ادبی: بدگهر کنایه از ذاتی شرور و ناپاک است.

شر که در روی خیر دید شناخت خویشتن زود بر زمین انداخت

شر وقتی خیر را دید، او را شناخت و از ترس خود را بر زمین انداخت.

نکته ادبی: خود بر زمین انداختن نشانه ذلت و التماس است.

گفت زنهار اگرچه بد کردم در بد من مبین که خود کردم

گفت: به من رحم کن، هرچند کار بدی کردم، اما به کار بدم نگاه نکن، چرا که این کار ذات من است.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و بخشش خواستن است.

آن نگر کاسمان چابک سیر نام من شر نهاد و نام تو خیر

آن تقدیر را ببین که آسمانِ تندرو، نام مرا «شر» و نام تو را «خیر» نهاد.

نکته ادبی: آسمان چابک‌سیر استعاره از فلک و سرنوشت سریع و بی رحم است.

گر من آن با تو کرده ام ز نخست کاید از نام چون منی به درست

اگر من آن بدی را در ابتدا با تو کردم، اقتضای نام من بود.

نکته ادبی: درست به معنای آنچه سزاوار است.

با من آن کن تو در چنین خطری کاید از نام چون تو ناموری

حال تو در چنین موقعیتی با من چنان کن که شایسته نام «خیر» و بزرگ‌منشی توست.

نکته ادبی: ناموری کنایه از کسی که نام نیک دارد.

خیرکان نکته رفت بر یادش کرد حالی ز کشتن آزادش

خیر چون این نکته را شنید، از سر لطف، او را از کشته شدن آزاد کرد.

نکته ادبی: از کشتن آزاد کردن کنایه از عفو و گذشت است.

شر چو از تیغ یافت آزادی می شد و می پرید از شادی

شر چون از تیغ رهایی یافت، از شادی پرواز می‌کرد.

نکته ادبی: می‌شد و می‌پرید کنایه از سرعت فرار و خوشحالی کاذب است.

کرد خونخواره رفت بر اثرش تیغ زد وز قفا برید سرش

آن آدم خونخوار (شر) به دنبال او رفت، شمشیر زد و سرش را از پشت برید.

نکته ادبی: از قفا بریدن کنایه از ناجوانمردی و قتل مخفیانه است.

گفت اگرخیر هست خیراندیش تو شری جز شرت نیاید پیش

گفت: اگر خیر، خیراندیش است، برای تو شری جز شرارت خودت پیش نخواهد آمد.

نکته ادبی: این بیت تلنگری است بر اینکه هر کس سزای اعمال خود را می‌بیند.

در تنش جست و یافت آن دو گهر تعبیه کرده در میان کمر

در تن خیر جستجو کرد و آن دو گوهر را که در کمرش پنهان بود، یافت.

نکته ادبی: تعبیه به معنای پنهان کردن و جا دادن است.

آمد آورد پیش خیر فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز

سپس گوهرها را پیش خیر برد و گفت: گوهر به صاحب اصلی‌اش بازگشت.

نکته ادبی: گوهر به گوهر آمدن کنایه از بازگشت حق به حق‌دار است.

خیر بوسید و پیش او انداخت گوهری ار به گوهری بنواخت

خیر گوهر را بوسید و پیش او انداخت؛ گوهری که با گوهر دیگری نوازش شد.

نکته ادبی: در اینجا منظور از گوهر، چشم یا ارزش انسانی است.

دست بر چشم خود نهاد و بگفت کز تو دارم من این دو گوهر جفت

دست بر چشمان خود نهاد و گفت: این دو گوهر را من از تو (به یادگار) دارم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه چشم‌ها مایه بینش هستند.

این دو گوهر بدان شد ارزانی کاین دو گوهر بدوست نورانی

این دو گوهر به این دلیل ارزشمند شدند که با نورِ دوستی، روشن گشته‌اند.

نکته ادبی: نورانی شدن کنایه از پیوند با حقیقت است.

چونکه شد کارهای خیر به کام خلق ازو دید خیرهای تمام

وقتی کارها بر وفق مراد خیر شد، مردم از او خیرهای بسیاری دیدند.

نکته ادبی: به کام بودن کنایه از موفقیت کامل است.

دولت آنجا که راهبر گردد خار خرما و خاره زر گردد

هر جا که دولت و اقبال راهنما شود، خار تبدیل به خرما و سنگ سخت تبدیل به طلا می‌شود.

نکته ادبی: خار و خرما کنایه از تبدیل سختی به آسانی است.

چون سعادت بدو سپرد سریر آهنش نقره شد پلاس حریر

چون سعادت، تخت پادشاهی را به او سپرد، آهن او به نقره و لباس پلاسش به حریر بدل شد.

نکته ادبی: پلاس و حریر استعاره از فقر و ثروت است.

عدل را استوار کاری داد ملک را بر خود استواری داد

او عدالت را به کار گرفت و به ملک و حکومت خود استواری و ثبات بخشید.

نکته ادبی: استوار کاری دادن به معنای نظم بخشیدن است.

برگهائی کزان درخت آورد راحت رنجهای سخت آورد

برگ‌هایی که از این درخت (خیر) به بار نشست، رنج‌های سخت را به آسایش تبدیل کرد.

نکته ادبی: درخت استعاره از شخصیت خیر و آثار وجودی اوست.

وقت وقت از برای دفع گزند تاختی سوی آن درخت بلند

در آن زمان که فرصت برای دوری از آسیب و بلا فراهم بود، به سرعت به سوی آن درخت بلند حرکت کردی.

نکته ادبی: «وقت وقت» در اینجا به معنای غنیمت شمردن فرصت و «تاختن» به معنای شتافتن و حرکت سریع است.

آمدی زیر آن درخت فرود دادی آن بوم را سلام و درود

به زیر آن درخت رسیدی و به آن بوم (جغد) سلام و درود گفتی.

نکته ادبی: «بوم» در ادبیات کلاسیک به معنای جغد است و اشاره به دیدار با این موجود، فضای حکایتی متن را تقویت می‌کند.

بر هوای درخت صندل بوی جامه را کرده بود صندل شوی

به دلیل اشتیاق فراوان به عطر درخت صندل، لباس‌های خود را با عصاره صندل شست‌وشو داده بودی.

نکته ادبی: «صندل شوی» به معنای شسته شده با صندل است که نشان‌دهنده غرق شدن در رایحه و خواص این گیاه است.

جز به صندل خری نکوشیدی جامه جز صندلی نپوشیدی

جز برای تهیه و استفاده از صندل تلاشی نمی‌کردی و لباس‌هایی جز رنگ صندلی به تن نمی‌کردی.

نکته ادبی: این بیت بر مداومت و کمال‌گرایی شخصیت در انتخاب و استفاده از صندل تأکید دارد.

صندل سوده درد سر ببرد تب ز دل تابش از جگر ببرد

پودر صندل می‌تواند سردرد را تسکین دهد و حرارت تب را از دل و سوزش را از جگر برطرف سازد.

نکته ادبی: اشاره به خواص دارویی صندل در طب سنتی قدیم دارد که «سوده» به معنای کوبیده و نرم‌شده است.

ترک چینی چو این حکایت چست به زبان شکسته کرد درست

وقتی آن ترک‌چینی (شخصی از نژاد ترک که در چین است) این داستانِ دقیق و زیبا را شنید، آن را به زبان ساده و شکسته خود بازگو کرد.

نکته ادبی: «چست» به معنای چالاک، دقیق و برازنده است و «ترک چینی» اشاره به تیپ شخصیتی خاصی در داستان‌های کهن دارد.

شاه جای از میان جان کردش یعنی از چشم بد نهان کردش

شاه آن را در مرکز قلب و جان خود جای داد؛ یعنی آن را از دید افراد حسود و چشم بد پنهان کرد.

نکته ادبی: «میان جان کردن» کنایه از حفظ کردن و عزیز داشتن چیزی در نهانخانه دل است.