خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

نظامی
چارشنبه که از شکوفه مهر گشت پیروزه گون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزی جامه پیروزه گون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر ناز روز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بست شه ز نقابی نقیبان رست
خواست تا بانوی فسانه سرای آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او داستانی به دلنوازی او
غنچه گل گشاد سرو بلند بست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانت واختر فرخ آفرین خوانت
من و بهتر ز من هزار کنیز از زمین بوسی تو گشته عزیز
زشت باشد که پیش چشمه نوش درگشاید دکان سرکه فروش
چون ز فرمان شاه نیست گزیر گویم ار شه بود صداع پذیر
بود مردی به مصر ماهان نام منظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیبائی هندوی او هزار یغمائی
جمعی از دوستان و همزادان گشته هریک به روی او شادان
روزکی چند زیر چرخ کبود دل نهادند بر سماع و سرود
هریک از بهر آن خجسته چراغ کرده مهمانیی به خانه و باغ
روزی آزاده ای بزرگ نه خرد آمد او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرین کار دوستان زو لطیف تر صدبار
تا شب آنجا نشاط می کردند گاه می گاه میوه می خوردند
هر زمان از نشاط پرورشی هردم از گونه دگر خورشی
شب چو از مشک برکشید علم نقره را قیر درکشید قلم
عیش خوش بودشان در آن بستان باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردند خرمی تازه عیش نو کردند
بود مهتابی آسمان افروز شبی الحق به روشنائی روز
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب تابش ماه دید و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستان تا رسید از چمن به نخلستان
دید شخصی ز دور کامد پیش خبرش داد از آشنائی خویش
چون که بشناختش همالش بود در تجارت شریک مالش بود
گفت چون آمدی بدین هنگام نه رفیق و نه چاکر و نه غلام
گفت کامشب رسیدم از ره دور دلم از دیدنت نبود صبور
سودی آورده ام برون ز قیاس زان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر بیگه بود شهر در بسته خانه بیره بود
هم در آن کاروانسرای برون بر دم آن بار مهر کرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمانست آمدم باز رفتن آسانست
گر تو آیی به شهر به باشد داور ده صلاح ده باشد
نیز ممکن بود که در شب داج نیمه سودی نهان کنیم از باج
دل ماهان ز شادمانی مال برگرفت آن شریک را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفت چون کسی شان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرام تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
پیش می شد شریک راه نورد او به دنبال می دوید چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشت تیر اندیشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل دوری راه نیست جز یک میل
چار فرسنگ ره فزون رفتیم از خط دایره برون رفتیم
باز گفتا مگر که من مستم بر نظر صورتی غلط بستم
او که در رهبری مرا یارست راه دانست و نیز هشیارست
همچنان می شدند در تک و تاب پس رو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پس رو ز پیش رو می ماند پیش رو باز مانده را می خواند
کم نکردند هردو زان پرواز تا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهی شد دماغ شب از خیال تهی
دیده مردم خیال پرست از فریب خیال بازی رست
شد ز ماهان شریک ناپیدا ماند ماهان ز گمرهی شیدا
مستی و ماندگی دماغش سفت مانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیم سوز فشاند خفته تا وقت نیم روز بماند
چون ز گرمای آفتاب سرش گرمتر گشت از آتش جگرش
دیده بگشاد بر نظاره راه گرد بر گرد خویش کرد نگاه
باغ گل جست و گل به باغ ندید جز دلی با هزار داغ ندید
غار بر غار دید منزل خویش مار هر غار از اژدهائی بیش
گرچه طاقت نماند در پایش هم به رفتن پذیره شد رایش
پویه می کرد و زور پایش نه راه می رفت و رهنمایش نه
تا نزد شاه شب سه پایه خویش بود ترسان دلش ز سایه خویش
شب چو نقش سیاه کاری بست روزگار از سپیدکاری رست
بی خود افتاد بر در غاری هر گیاهی به چشم او ماری
او در آن دیوخانه رفته ز هوش کامد آواز آدمیش به گوش
چون نظر برگشاد دید دوتن زو یکی مرد بود و دیگر زن
هردو بر دوش پشتها بسته می شدند از گرانی آهسته
مرد کو را بدید بر ره خویش ماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی با که داری چو باد هم نفسی
گفت مردی غریب و کارم خام هست ماهان گوشیارم نام
گفت کاینجا چگونه افتادی کین خرابی ندارد آبادی
این بر و بوم جای دیوانست شیر از آشوبشان غریوانست
گفت لله و فی الله ای سره مرد آن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادم دیو بگذار کادمیزادم
دوش بودم به ناز و آسانی بر بساط ارم به مهمانی
مردی آمد که من همال توام از شریکان ملک و مال توام
زان بهشتم بدین خراب افکند گم شد از من چو روح گشت بلند
با من آن یار فارغ از یاری یا غلط کرد یا غلط کاری
مردمی کم تو از برای خدای راه گم کرده را به من بنمای
مرد گفت ای جوان زیباروی به یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانی نام او هایل بیابانی
چون تو صد آدمی زره بر دست هریکی بر گریوه مردست
من و این زن رفیق و یار توایم هردو امشب نگاهدار توایم
دل قوی کن میان ما به خرام پی ز پی بر مگیرد و گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیل راه را می نوشت میل به میل
تا دم صبح هیچ دم نزدند جز پی یکدگر قدم نزدند
چون دهل بر کشید بانگ خروس صبح بر ناقه بست زرین کوس
آندو زندان که بی کلید شدند هردو از دیده ناپدید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پای چون فرو ماندگان بماند به جای
روز چون عکس روشنائی داد خاک بر خون شب گوائی داد
گشت ماهان در آن گریوه تنگ کوه بر کوه دید جای پلنگ
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود خورشی جز دریغ و درد نبود
بیخ و تخم گیا طلب می کرد اندک اندک به جای نان می خورد
باز ماندن ز راه روی نداشت ره نه و رهروی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوه آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاه راهرو نیز باز ماند ز راه
در مغاکی خزید و لختی خفت روی خویش از روند کان نهفت
ناگه آواز پای اسب شنید بر سر راه شد سواری دید
مرکب خویش گرم کرده سوار در دگر دست مرکبی رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگ پیکری دید در خزیده به سنگ
گفت کای ره نشین زرق نمای چه کسی و چه جای تست اینجای
گر خبر باز دادی از رازم ور نه حالی سرت بیندازم
گشت ماهان ز بیم او لرزان تخمی افشاند چون کشاورزان
گفت کای ره نورد خوب خرام گوش کن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشکار و نهفت چون نیوشنده گوش کرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنید در عجب ماند و پشت دست گزید
گفت بردم به خویشتن لاحول که شدی ایمن از هلاک دو هول
نر و ماده و غول چاره گرند کادمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزند چون شود بانگ مرغ بگریزند
ماده هیلا و نام نر غیلاست کارشان کردن بدی و بلاست
شکر کن کز هلاکشان رستی هان سبک باش اگر کسی هستی
بر جنیبت نشین عنان درکش وز همه نیک و بد زبان درکش
بر پیم باد پای را میران در دل خود خدای را می خوان
عاجز و یاوه گشت زان در غار بر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پیش فرس می راند که ازو باد باز پس می ماند
چون قدر مایه راه بنوشتند وز خطرگاه کوه بگذشتند
گشت پیدا ز کوه پایه پست ساده دشتی چگونه چون کف دست
آمد از هر طرف نوازش رود ناله بربط و نوای سرود
بانگ از آن سو که سوی ما به خرام نعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گل غول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه کوه صحرا گرفته صحرا کوه
بر نشسته هزار دیو به دیو از در و دشت برکشید غریو
همه چون دیو باد خاک انداز بلکه چون دیو چه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راست های و هوئی بر آسمان برخاست
صفق و رقص برکشیده خروش مغز را در سر آوریده به جوش
هر زمان آن خروش می افزود لحظه تا لحظه بیشتر می بود
چون برین ساعتی گذشت ز دور گشت پیدا هزار مشعل نور
ناگه آمد پدید شخصی چند کالبدهای سهمناک و بلند
لفچهائی چو زنگیان سیاه همه قطران قبا و قیر کلاه
همه خرطوم دار و شاخ گرای گاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دست منکر و زشت چون زبانی مست
آتش از حلقشان زبانه زنان بیت گویان و شاخشانه زنان
زان جلاجل که دردم آوردند رقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظر تا ز پایش چرا برآمد پر
زیر خود محنت و بلائی دید خویشتن را بر اژدهائی دید
اژدهائی چهارپای و دو پر وین عجبتر که هفت بودش سر
فلکی کو به گرد ما کمرست چه عجب کاژدهای هفت سرست
او بران اژدهای دوزخ وش کرده بر گردنش دو پای بکش
وآن ستمگاره دیو بازی گر هر زمانی بازیی نمود دگر
پای می کوفت با هزار شکن پیچ در پیچ تر ز تاب رسن
او چو خاشاک سایه پرورده سیلش از کوه پیش در کرده
سو به سو می فکند و می بردش کرد یکباره خسته و خردش
می دواندش ز راه سرمستی می زدش بر بلندی و پستی
گه برانگیختش چو گوی از جای گه به گردن درآوریدش پای
کرد بر وی هزار گونه فسوس تا به هنگام صبج و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شیر حالی از گردنش فکند به زیر
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش دیگهای سیه نشست ز جوش
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار رفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بی خود در آن ره افتاده چون کسی خسته بلکه جان داده
تا نتفسید از آفتاب سرش نه ز خود بود و نز جهان خبرش
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش در تن هوش رفته آمد هوش
چشم مالید و از زمین برخاست ساعتی نیک دید در چپ و راست
دید بر گرد خود بیابانی کز درازی نداشت پایانی
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تیغ چون بر سری فراز کشند ریگ ریزند و نطع باز کشند
آن بیابان علم به خون افراخت ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
مرد محنت کشیده شب دوش چون تنومند شد به طاقت و هوش
یافت از دامگاه آن ددگان کوچه راهی به کوی غمزدگان
راه برداشت می دوید چو دود سهم زد زان هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتاب باز ماند از تکش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سیاهی شام آن بیابان نوشته بود تمام
زمی سبز دید و آب روان دل پیرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خویشتن را شست وز پی خواب جایگاهی جست
گفت به گر به شب برآسایم کز شب آشفته می شود رایم
من خود اندر مزاج سودائی وین هوا خشک و راه تنهائی
چون نباشد خیالهای درشت؟ خاطرم را خیال بازی کشت
خسبم امشب ز راه دمسازی تا نبینم خیال شب بازی
پس ز هر منزلی و هر راهی باز می جست عافیت گاهی
تا به بیغوله ای رسید فراز دید نقیبی درو کشیده دراز
چاهساری هزار پایه درو ناشده کس مگر که سایه درو
شد در آن چاهخانه یوسف وار چون رسن پایش اوفتاده ز کار
چون به پایان چاهخانه رسید مرغ گفتی به آشیانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفت بر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون درامد ز خواب نوشین باز کرد بالین خوابگه را ساز
دیده بگشاد بر حوالی چاه نقش می بست بر حریر سیاه
یک درم وار دید نور سپید چون سمن بر سواد سایه بید
گرد آن روشنائی از چپ و راست دید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنه ای دید داده چرخ بلند نور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نور تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ تنگیش را به چاره کرد فراخ
تا چنان شد که فرق تا گردن می توانست ازو برون کردن
سر برون کرد و باغ و گلشن دید جایگاهی لطیف و روشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسون خویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشت به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهی چو صد نگار درو سرو و شمشاد بی شمار درو
میوه دارانش از برومندی کرده با خاک سجده پیوندی
میوه هائی برون ز اندازه جان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جام های رحیق نار بر شکل درجهای عقیق
به چه گوئی بر آگنیده به مشک پسته با خنده تر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخ کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
موز با لقمه خلیفه به راز رطبش را سه بوسه برده به گاز
شکر امرود در شکر خندی عقد عناب در گهر بندی
شهد انجیر و مغز بادامش صحن پالوده کرده در جامش
تاک انگور کج نهاده کلاه دیده در حکم خود سپید و سیاه
ز آب انگور و نار آتش گون همچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج نخلبندی نشانده بر هر کنج
بوستان چون مشعبد از نیرنگ خربزه حقه های رنگارنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار چون طبرخون ولی طبرزد وار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او دران میوه ها عجب مانده خورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعره ای برخاست که بگیرید دزد را چپ و راست
پیری آمد ز خشم و کیه به جوش چوبدستی بر آوریده به دوش
گفت کای دیومیوه دزد کئی شب به باغ آمده ز بهر چئی
چند سالست تا در این باغم از شبیخون دزد پی داغم
تو چه خلقی چه اصل دانندت چونی و کیستی که خوانندت
چون به ماهان بر این حدیث شمرد مرد مسکین به دست و پای بمرد
گفت مردی غریبم از خانه دور مانده به جای بیگانه
با غریبان رنج دیده به ساز تا فلک خواندت غریب نواز
پیر چون دید عذر سازی او کرد رغبت به دلنوازی او
چوبدستی نهاد زود ز دست فارغش کرد و پیش او بنشست
گفت برگوی سرگذشته خویش تا چه دیدی ترا چه آمد پیش
چه ستم دیده ای ز بی خردان چه بدی کرده اند با تو بدان
چونکه ماهان ز روی دلداری دید در پیر نرم گفتاری
کردش آگه ز سرگذشته خویش وز بلاها که آمد او را پیش
آن ز محنت به محنت افتادن هر شبی دل به محنتی دادن
وان سرانجام ناامید شدن گه سیاه و گهی سپید شدن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ که ز تاریکیش رساند به باغ
قصه خود یکان یکان برگفت کرد پیدا بر او حدیث نهفت
پیرمرد از شگفتی کارش خیره شد چون شنید گفتارش
گفت بر ما فریضه گشت سپاس کایمنی یافتی ز رنج و هراس
زان فرومایه گوهران رستی به چنین گنج خانه پیوستی
چونکه ماهان ز رفق و یاری او دید بر خود سپاس داری او
باز پرسید کان نشیمن شوم چه زمین است وز کدامین بوم
کان قیامت نمود دوش به من کافرینش نداشت گوش به من
آتشی برزد از دماغم دود کانهمه شور یک شراره نمود
دیو دیدم ز خود شدم خالی دیو دیده چنان شود حالی
پیشم آمد هزار دیو کده در یکی صد هزار دیو و دده
این کشید آن فکند و آنم زد دده و دیو هر دو بد در بد
تیرگی را ز روشنی است کلید در سیاهی سپید شاید دید
من سیه در سیه چنان دیدم کز سیاهی دیده ترسیدم
ماندم از کار خویش سرگشته دهنم خشک و دیده تر گشته
گاهی از دست دیده نالیدم گاه بر دیده دست مالیدم
می زدم گام و می بریدم راه این به لاحول و آن بسم الله
تا ز رنجم خدای داد نجات ظلمتم شد بدل به آب حیات
یافتم باغی از ارم خوشتر باغبانی ز باغ دلکش تر
ترس دوشینم از کجا برخاست وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟
پیر گفت ای ز بند غم رسته به حریم نجات پیوسته
آن بیابان که گرد این طرفست دیو لاخی مهول و بی علفست
وان بیابانیان زنگی سار دیو مردم شدند و مردم خوار
بفریبند مرد را ز نخست بشکنندش شکستنی به درست
راست خوانی کنند و کج بازند دست گیرند و در چه اندازند
مهرشان رهنمای کین باشد دیو را عادت این چنین باشد
آدمی کو فریب ناک بود هم ز دیوان آن مغاک بود
وین چنین دیو در جهان چندند کابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغی به راستی پوشند گاه زهری در انگبین جوشند
در خیال دروغ بی مددیست راستی حکم نامه ابدیست
راستی را بقا کلید آمد معجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو کین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازیی کریه و کلان ننمایند جز به ساده دلان
ترس تو بر تو ترکتازی کرد با خیالت خیال بازی کرد
آن همه بر تو اشتلم کردن بود تشویش راه گم کردن
گر دلت بودی آن زمان بر جای نشدی خاطرت خیال نمای
چون از آن غولخانه جان بردی صافی آشام تا کی از دردی
مادر انگار امشب زادست و ایزدت زان جهان به ما دادست
این گرانمایه باغ مینو رنگ که به خون دل آمدست به چنگ
ملک من شد دران خلافی نیست در گلی نیست کاعترافی نیست
میوه هائیست مهر پرورده هر درختی ز باغی آورده
دخل او آنگهی که کم باشد زو یکی شهر محتشم باشد
بجز اینم سرا و انبارست زر به خرمن گهر به خروارست
این همه هست و نیست فرزندم که دل خویشتن درو بندم
چون ترا دیدم از هنرمندی در تو دل بسته ام به فرزندی
گر بدین شادی ای غلام تو من کنم این جمله را به نام تو من
تا درین باغ تازه می تازی نعمتی می خوری و می نازی
خواهمت آنچنان که رای بود نو عروسی که دلربای بود
دل نهم بر شما و خوش باشم هرچه خواهید نازکش باشم
گر وفا می کنی بدین فرمان دست عهدی بده بدین پیمان
گفت ماهان چه جای این سخنست خار بن کی سزای سرو بنست
چون پذیرفتم به فرزندی بنده گشتم بدین خداوندی
شاد بادی که کردیم شادان ای به تو خان و مانم آبادان
دست او بسه داد شاد بدو وآنگهی دست خویش داد بدو
پیر دستش گرفت زود به دست عهد و میثاق کرد و پیمان بست
گفت برخیز میهمان برخاست بردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهی بدو نمود بلند گسترش های بارگاه پرند
صفحه ای تا فلک سر آورده گیلویی طاق او برآورده
همه دیوار و صحن او ز رخام به فروزندگی چو نقره خام
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
درگهی بسته بر جناح درش کاسمان بوسه داد بر کمرش
پیش آن صفه کیانی کاخ رسته صندل بنی بلند و فراخ
شاخ در شاخ زیور افکنده زیورش در زمین سر افکنده
کرده بر وی نشستگاهی چست تخت بسته به تخته های درست
فرشهائی کشیده بر سر تخت نرم و خوش بو چو برگهای درخت
پیر گفتش برین درخت خرام ور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرود پر زنان سپید و آب کبود
من روم تا کنم ز بهر تو ساز خانه ای خوش کنم ز بهر تو باز
تا نیایم صبور باش به جای هیچ ازین خوابگه فرود میای
هرکه پرسد ترا به گردان گوش در جوابش سخن مگوی و خموش
به مدارای هیچکس مفریب از مراعات هر کسی به شکیب
گر من آیم ز من درستی خواه آنگهی ده مرا به پیشت راه
چون میان من وتو از سر عهد صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانه تست آشیان من آشیانه تست
امشب از چشم بد هراسان باش همه شبهای دیگر آسان باش
پیر چون داد یک به یک پندش داد با پند نیز سوگندش
نردبان پایه دوالین بود کز پی آن بلند بالین بود
گفت بر شو دوال سائی کن یکی امشب دوال پائی کن
وز زمین برکش آن دوال دراز تا نگردد کسی دوالک باز
امشب از مار کن کمر سازی بامدادان به گنج کن بازی
گرچه حلوای ما شبانه رسید زعفرانش به روز باید دید
پیر گفت این و رفت سوی سرای تا بسازد ز بهر مهمان جای
رفت ماهان بران درخت بلند برکشید از زمین دوال کمند
بر سریر بلند پایه نشست زیر پایش همه بلندان پست
در چنان خانه معنبر پوش شد چو باد شمال خانه فروش
سفره نان گشاد و لختی خورد از رقاق سپید و گرده زرد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال پرورش یافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومی آرایش یافت از فرش چینی آسایش
شاخ صندل شمامه کافور از دلش کرد رنج سودا دور
تکیه زد گرد باغ می نگریست ناگه از دور تافت شمعی بیست
نو عروسان گرفته شمع به دست شاه نو تخت شد عروس پرست
هفده سلطان درآمدند ز راه هفده خصل تمام برده ز ماه
هر یک آرایشی دگر کرده قصبی بر گل و شکر کرده
چون رسیدند پیش صفه باغ شمع بردست و خویشتن چو چراغ
بزمه ای خسروانه بنهادند پیشگاه بساط بگشادند
شمع بر شمع گشت روی بساط روی در روی شد سرور و نشاط
آن پریرخ که بود مهترشان دره التاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست دیگران را نشاند هم بر دست
برکشیدند مرغ وار نوا درکشیدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فریب هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمه گری ضرب در دستشان به خانه بری
بادی آمد نمود دستانها درگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشای مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چاره ای سازد خویشتن زان درخت اندازد
با چنان لعبتان حور سرشت بی قیامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پیرش آمد یار بند بر صرعیان طبع نهاد
وان بتان همچنان دران بازی می نمودند شعبده سازی
چون زمانی نشاط بنمودند خوان نهادند و خورد را بودند
خوردهائی ندیده آتش و آب کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
زیربائی به زعفران و شکر ناربائی ز زیربا خوشتر
بره شیر مست بلغاری ماهی تازه مرغ پرواری
گردهای سپید چون کافور نرم و نازک چو پشت و سینه حور
صحن حلوای پروریده به قند بیشتر زانکه گفت شاید چند
وز کلیچه هزار جنس غریب پرورش یافته به روغن و طیب
چون بدین گونه خوانی آوردند خوان مخوان بل جهانی آوردند
شاه خوبان به نازنینی گفت طاق ما زود گشت خواهد جفت
بوی عود آیدم ز صندل خام سوی آن عود صندلی به خرام
عود بوئی بر اوست عودی پوش صندل آمیز و صندلی بر دوش
شب چو عود سیاه و صندل زرد عود ما را به صندلش پرورد
مغز ما را ز طیب هست نصیب طیبتی نیز خوش بود با طیب
می نماید که آشنا نفسی بر درختست و می پزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازی تا کند با خیال ما بازی
گر نیاید بگو که خوان پیشست مهر آن مهربان ازان بیشست
که بخوان دست خویش بگشاید مگر آنگه که میهمان آید
خیز تا برخوری ز پیوندش خوان نهاده مدار در بندش
نازنین رفت سوی صندل شاخ دهنی تنگ و لابهای فراخ
بلبل آسا بر او درود آورد وز درختش چو گل فرود آورد
میهمان خود که جای کش بودش بر چنان رقص پای خوش بودش
شد به دنبال آن میانجی چست گو بدان کار خود میانجی جست
زان جوانی که در سر افتادش نامد از پند پیر خود یادش
چون جوان جوش در نهاد آرد پند پیران کجا به یاد آرد
عشق چون برگرفت شرم از راه رفت ماهان به میهمانی ماه
ماه چون دید روی ماهان را سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند این شکر ریخت وان گلاب افشاند
کرد با او به خورد هم خوانی کاین چنین است شرط مهمانی
وز سر دوستی و اخلاصش دادهر دم نواله خاصش
چون فراغت رسیدشان از خوان جام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردند شرم را از میانه پی کردند
چون ز مستی درید پرده شرم گشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتی دید چون شکفته بهار نازنینی چو صد هزار نگار
نرم و نازک بری چو لور و پنیر چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بود در میان گلاب و قند بود
تن چو سیماب کاوری در مشت از لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آن چنان که گل در باغ در میان آن چنان که شمع و چراغ
زیور مه نثار گشته بر او مهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزیدش چو قند را مخمور گه مزیدش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچید ماه چهره ز شرم سر پیچید
در برآورد لعبت چین را گل صد برگ و سرو سیمین را
لب بران چشمه رحیق نهاد مهر یاقوت بر عقیق نهاد
چون دران نور چشم و چشمه قند کرد نیکو نظر به چشم پسند
دید عفریتی از دهن تا پای آفریده ز خشمهای خدای
گاو میشی گراز دندانی کاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها در گذر که اهرمنی از زمین تا به آسمان دهنی
چفته پشتی نغوذ بالله کوز چون کمانی که برکشند به توز
پشت قوسی و روی خرچنگی بوی گندش هزار فرسنگی
بینیی چون تنور خشت پزان دهنی چون لوید رنگرزان
باز کرده لبی چو کام نهنگ در برآورده میهمان را تنگ
بر سر و رویش آشکار و نهفت بوسه می داد و این سخن می گفت
کای به چنگ من اوفتاده سرت وی به دندان من دریده برت
چنگ در من زدی و دندان هم تا لبم بوسی و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان چنگ و دندان چنین بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست وین زمان رغبتت چرا شد سست
لب همان لب شدست بوسه بخواه رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقیی مستان کاورد سیکیی به صد دستان
خانه در کوچه ای مگیر به مزد که دران کوچه شحنه باشد دزد
ای چان این چنین همی شاید تا کنم آنچه با تو می باید
گر نسازم چنانکه درخور تست پس چنانم که دیده ای ز نخست
هر دم آشوبی این چنین می کرد اشتلمهای آتشین می کرد
چونکه ماهان بینوا گشته دید ماهی به اژدها گشته
سیم ساقی شده گراز سمی گاو چشمی شده به گاو دمی
زیر آن اژدهای همچون قیر می شد از زیرش آب معنی گیر
نعره ای زد چو طفل زهره شکاف یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سیه چو دیو سپید می زد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمید آمد آواز مرغ و دیو رمید
پرده ظلمت از جهان برخاست وان خیالات از میان برخاست
آن خزف گوهران لعل نمای همه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاخ تا بدانگه که روز گشت فراخ
چون ز ریحان روز تابنده شد دگر بار هوش یابنده
دیده بگشاد دید جائی زشت دوزخی تافته به جای بهشت
نالشی چند مانده نال شده خاک در دیده خیال شده
زان بنا کاصل او خیالی بود طرفش آمد که طرفه حالی بود
باغ را دید جمله خارستان صفه را صفری از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خار میوه ها مور و میوه داران مار
سینه مرغ و پشت بزغاله همه مردارهای ده ساله
نای و چنگ و رباب کارگران استخوانهای گور و جانوران
وان تتق های گوهر آموده چرمهای دباغت آلوده
حوضهای چو آب در دیده پارگینهای آب گندیده
وانچه او خورده بود و باقی ماند وانچه از جرعه ریز ساقی ماند
بود حاشا ز جنس راحتها همه پالایش جراحتها
وانچه ریحان و راح بود همه ریزش مستراح بود همه
بازماهان به کار خود درماند بر خود استغفراللهی برخواند
پای آن نی که رهگذار شود روی آن نی که پایدار شود
گفت با خویشتن عجب کاریست این چه پیوند و این چه پرگاریست
دوش دیدن شکفته بستانی دیدن امروز محنتستانی
گل نمودن به ما و خار چه بود حاصل باغ روزگار چه بود
واگهی نه که هرچه ما داریم در نقاب مه اژدها داریم
بینی ار پرده را براندازند کابلهان عشق باچه می بازند
این رقمهای رومی و چینی زنگی زشت شد که می بینی
پوستی برکشیده بر سر خون راح بیرون و مستراح درون
گر ز گرمابه برکشند آن پوست گلخنی را کسی ندارد دوست
بس مبصر که مار مهره خرید مهره پنداشت مار در سله دید
بس مغفل در این خریطه خشک گره عود یافت نافه مشک
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان رست چون من ز قصه ماهان
نیت کار خیر پیش گرفت توبه ها کرد و نذرها پذرفت
از دل پاک در خدای گریخت راه می رفت و خون ز رخ می ریخت
تا به آبی رسید روشن و پاک شست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفت با کس بیکسان به زاری گفت
کای گشاینده کار من بگشای وی نماینده راه من بنمای
تو گشائیم کار بسته و بس تو نمائیم ره نه دیگر کس
نه مرا رهنمای تنهائی کیست کورا تو راه ننمائی
ساعتی در خدای خود نالید روی در سجده گاه خود مالید
چونکه سر برگفت در بر خویش دید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانی سرخ روئی چو صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست قیمتی گوهرا که گوهر تست
گفت من خضرم ای خدای پرست آمدم تا ترا بگیرم دست
نیت نیک تست کامد پیش می رساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پای دیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید تشنه بود آب زندگانی دید
دست خود را سبک به دستش داد دیده در بست و در زمان بگشاد
دید خود را دران سلامتگاه کاولش دیو برده بود ز راه
باغ را درگشاد و کرد شتاب سوی مصر آمد از دیار خراب
دید یاران خویش را خاموش هریک از سوگواری ازرق پوش
هرچه ز آغاز دید تا فرجام گفت با دوستان خویش تمام
با وی آن دوستان که خو کردند دید کازرق ز بهر او کردند
با همه در موافقت کوشید ازرقی راست کرد و در پوشید
رنگ ازرق برو قرار گرفت چون فلک رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست کاسمان بلند خوشتر از رنگ او نیافت پرند
هر که همرنگ آسمان گردد آفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق که آن حساب کند قرصه از قرص آفتاب کند
هر سوئی کافتاب سر دارد گل ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلی که ازرق هست خواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زیبا چهر در کنارش گرفت شاه به مهر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چارشنبه که از شکوفه مهر گشت پیروزه گون سواد سپهر

روز چهارشنبه که خورشیدِ مهر از میان شکوفه‌ها طلوع کرد، آسمان به رنگ فیروزه‌ای درآمد.

نکته ادبی: سواد سپهر به معنای سیاهی یا گستره آسمان است که در اینجا به رنگ فیروزه‌ای توصیف شده.

شاه را شد ز عالم افروزی جامه پیروزه گون ز پیروزی

شاه از شدتِ خوشحالی و سرزندگی، جامه‌ای به رنگ فیروزه‌ای پوشید.

نکته ادبی: پیروزه گون نماد خوش‌یمنی در روز چهارشنبه نزد ایرانیان باستان بوده است.

شد به پیروزه گنبد از سر ناز روز کوتاه بود و قصه دراز

شاه با وقارِ تمام به گنبد فیروزه‌ای وارد شد؛ روز کوتاه بود و ماجرای داستان طولانی.

نکته ادبی: گنبد فیروزه‌ای به اقامتگاه چهارشنبه اشاره دارد.

زلف شب چون نقاب مشکین بست شه ز نقابی نقیبان رست

همین که شب مانند نقابی سیاه بر آسمان کشیده شد، شاه از دغدغه‌های روزانه رها شد.

نکته ادبی: نقیبان در اینجا به معنای بزرگان و محافظان است که کنایه از رهایی از تشریفات دارد.

خواست تا بانوی فسانه سرای آرد آیین بانوانه به جای

بانوی قصه‌گو (پرنسس) خواست تا طبق آداب و رسومِ راویان، داستان را آغاز کند.

نکته ادبی: فسانه سرای به معنای قصه‌گو است.

گوید از راه عشقبازی او داستانی به دلنوازی او

قصد داشت داستانی عاشقانه و دلنشین برای پادشاه روایت کند.

نکته ادبی: دلنوازی اشاره به کیفیتِ تاثیرگذاری داستان دارد.

غنچه گل گشاد سرو بلند بست بر برگ گل شمامه قند

گل‌ها و سروهای باغ شکوفا شدند و در میان آن‌ها، لذت و شیرینی عیان بود.

نکته ادبی: شمامه به معنای بوی خوش و در اینجا استعاره از بهره‌مندی از لذت است.

گفت کای چرخ بنده فرمانت واختر فرخ آفرین خوانت

بانو رو به آسمان کرد و گفت: ای آسمان که بنده فرمانِ توست و ستارگان تو را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

من و بهتر ز من هزار کنیز از زمین بوسی تو گشته عزیز

من و هزاران کنیزِ بهتر از من، همگی به واسطه خدمت و تواضع در برابر تو عزیز شده‌ایم.

نکته ادبی: زمین بوسی کنایه از فروتنی و تسلیم است.

زشت باشد که پیش چشمه نوش درگشاید دکان سرکه فروش

زشت است که در مقابل چشمه نوش (سخن‌سنجی)، فردِ نادان (سرکه فروش) دکان باز کند.

نکته ادبی: چشمه نوش استعاره از سخنِ حق و زیباست.

چون ز فرمان شاه نیست گزیر گویم ار شه بود صداع پذیر

از آنجا که چاره‌ای جز اطاعت از شاه نیست، اگر پادشاه پذیرای این قصه‌ی غمناک باشد، آن را می‌گویم.

نکته ادبی: صداع به معنای سردرد و در اینجا استعاره از رنجِ شنیدن است.

بود مردی به مصر ماهان نام منظری خوبتر ز ماه تمام

مردی در مصرِ ماهان (نام شهر یا منطقه) زندگی می‌کرد که صورتی زیباتر از ماه کامل داشت.

نکته ادبی: مصرِ ماهان اشاره به نام مکان است که در ادبیات کهن جایگاه زیبارویان بوده است.

یوسف مصریان به زیبائی هندوی او هزار یغمائی

اگر یوسفِ پیامبر زیباترینِ مصریان بود، این مرد چنان بود که هزاران چون او را شیفته خود می‌کرد.

نکته ادبی: هندو به معنای برده و در اینجا استعاره از اسیرِ جمال شدن است.

جمعی از دوستان و همزادان گشته هریک به روی او شادان

گروهی از دوستان و هم‌سالانش در کنار او روزگار می‌گذراندند و از دیدن چهره او شادمان بودند.

نکته ادبی: همزاد در اینجا به معنای هم‌سن و سال است.

روزکی چند زیر چرخ کبود دل نهادند بر سماع و سرود

چند روزی در زیر این آسمانِ کبود، وقت خود را به خوشی و شنیدن موسیقی گذراندند.

نکته ادبی: چرخ کبود نماد آسمانِ گردان است.

هریک از بهر آن خجسته چراغ کرده مهمانیی به خانه و باغ

هریک از دوستان به خاطرِ آن وجودِ عزیز و درخشان، مهمانی‌هایی در خانه و باغ ترتیب دادند.

نکته ادبی: خجسته چراغ استعاره از ماهان است که مایه روشنایی جمع بود.

روزی آزاده ای بزرگ نه خرد آمد او را به باغ مهمان برد

روزی، مرد آزاده و بزرگی (غیر از دوستانِ معمولی) آمد و او را برای مهمانی به باغ برد.

نکته ادبی: بزرگ نه خرد اشاره به شخصیت والا دارد.

بوستانی لطیف و شیرین کار دوستان زو لطیف تر صدبار

باغی بسیار لطیف و زیبا بود، اما دوستانِ او از آن باغ صد برابر زیباتر و دلنوازتر بودند.

نکته ادبی: شیرین کار در توصیف باغ به معنای دلفریب و پرگل بودن است.

تا شب آنجا نشاط می کردند گاه می گاه میوه می خوردند

تا شب در آنجا به تفریح و خوشگذرانی مشغول بودند و می و میوه می‌خوردند.

نکته ادبی: نشاط کردن کنایه از عیش و طرب است.

هر زمان از نشاط پرورشی هردم از گونه دگر خورشی

هر لحظه با شادی و سرگرمی تازه‌ای، گونه‌ای از نعمت‌ها و خوراکی‌ها فراهم بود.

نکته ادبی: پرورش در اینجا به معنای وسیله عیش است.

شب چو از مشک برکشید علم نقره را قیر درکشید قلم

وقتی شب فرا رسید، سیاهیِ شب بر روشناییِ روز غلبه کرد.

نکته ادبی: نقره استعاره از روشنایی روز و قیر استعاره از سیاهی شب است.

عیش خوش بودشان در آن بستان باده در دست و نغمه در دستان

در آن باغ بسیار خوش‌گذراندند؛ باده در دست و آواز در گوششان بود.

نکته ادبی: دستان به معنای نغمه و آواز است.

هم در آن باغ دل گرو کردند خرمی تازه عیش نو کردند

همان‌جا دل به هم بستند و دوستی خود را با شادی‌های تازه، تجدید کردند.

نکته ادبی: دل گرو کردن کنایه از عاشق شدن یا دوستی عمیق است.

بود مهتابی آسمان افروز شبی الحق به روشنائی روز

مهتابی چنان درخشان بود که شب به روشنیِ روز درآمده بود.

نکته ادبی: آسمان افروز صفت ماهتاب است که جهان را روشن کرده.

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب تابش ماه دید و گردش آب

وقتی مغزِ ماهان از شراب گرم شد، انعکاسِ ماه را در آبِ جاری دید.

نکته ادبی: گردش آب استعاره از تکاپوی ماه در آب است.

گرد آن باغ گشت چون مستان تا رسید از چمن به نخلستان

مانند افراد مست در اطراف باغ چرخید تا از چمن به نخلستان رسید.

نکته ادبی: مستان به معنای حالتی از بی‌خبری و نشاط است.

دید شخصی ز دور کامد پیش خبرش داد از آشنائی خویش

شخصی را از دور دید که به سویش می‌آمد و با او از آشناییِ قدیمی سخن گفت.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا نشانه اعتماد است.

چون که بشناختش همالش بود در تجارت شریک مالش بود

وقتی ماهان او را شناخت، دانست که هم‌تراز اوست و در تجارت شریکش بوده است.

نکته ادبی: همال به معنای هم‌شأن و هم‌رتبه است.

گفت چون آمدی بدین هنگام نه رفیق و نه چاکر و نه غلام

ماهان پرسید: چرا در این وقتِ شب به اینجا آمدی؟ نه همراهی داری و نه خدمتکاری؟

نکته ادبی: هنگام در اینجا به معنای زمان نامناسب است.

گفت کامشب رسیدم از ره دور دلم از دیدنت نبود صبور

آن مرد گفت: امشب از سفری طولانی رسیدم و دلم طاقتِ ندیدن تو را نداشت.

نکته ادبی: صبور نبودن کنایه از اشتیاقِ شدید است.

سودی آورده ام برون ز قیاس زان چنان سود هست جای سپاس

سودِ فراوانی از این سفر آورده‌ام که قابلِ شمارش نیست و جای سپاس دارد.

نکته ادبی: بی‌قیاس به معنای بی‌اندازه و بسیار است.

چون رسیدم به شهر بیگه بود شهر در بسته خانه بیره بود

وقتی به شهر رسیدم، وقتِ دیر بود و دروازه‌های شهر بسته بود و خانه کسی باز نبود.

نکته ادبی: بیگه به معنای دیرهنگام است.

هم در آن کاروانسرای برون بر دم آن بار مهر کرده درون

در همان کاروانسرای بیرونِ شهر، بارِ کالاها را گذاشتم و بر آن مهر زدم تا امن بماند.

نکته ادبی: کاروانسرا مکانی برای اقامت بازرگانان بوده است.

چون شنیدم که خواجه مهمانست آمدم باز رفتن آسانست

وقتی شنیدم که تو در این باغ مهمان هستی، آمدم تا تو را ببینم و بازگشتن برایم آسان است.

نکته ادبی: خواجه در اینجا عنوانِ احترام برای ماهان است.

گر تو آیی به شهر به باشد داور ده صلاح ده باشد

اگر تو به شهر بیایی بهتر است؛ چرا که تو بهترین داور و مصلحت‌بین هستی.

نکته ادبی: داور به معنای قضاوت‌کننده است.

نیز ممکن بود که در شب داج نیمه سودی نهان کنیم از باج

شاید بتوانیم در این شبِ تاریک، بخشی از سودِ تجاری را پنهانی تقسیم کنیم تا مالیات نپردازیم.

نکته ادبی: داج به معنای تاریک و باج مالیات است.

دل ماهان ز شادمانی مال برگرفت آن شریک را دنبال

دلِ ماهان از خوشحالی لبریز شد و بدون تأمل، به دنبالِ آن شریک راه افتاد.

نکته ادبی: مال به معنای لبریز شدن است.

در گشادند باغ را ز نهفت چون کسی شان ندید هیچ نگفت

درب باغ را مخفیانه باز کردند و چون کسی آن‌ها را ندید، کسی هم مانعشان نشد.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی است.

هردو در پویه گشته باد خرام تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

هر دو با سرعتِ تمام راه را پیمودند تا دو پاس از شب گذشت.

نکته ادبی: پویه به معنای دوندگی و سرعت است.

پیش می شد شریک راه نورد او به دنبال می دوید چو گرد

آن شریک پیشاپیش می‌رفت و ماهان مانند گرد و غبار به دنبالش می‌دوید.

نکته ادبی: چو گرد تشبیه به سرعت و سبکی است.

راه چون از حساب خانه گذشت تیر اندیشه از نشانه گذشت

وقتی از محدوده خانه و شهر فاصله گرفتند، ماهان احساس کرد از حد و مرزِ عقل خارج شده است.

نکته ادبی: تیر اندیشه از نشانه گذشت کنایه از خروج از مدار تفکر و منطق است.

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل دوری راه نیست جز یک میل

ماهان گفت: ما از مقصد (نیل) عبور کردیم و دوریِ راه بیش از یک میل است.

نکته ادبی: فرضه به معنای گذرگاه و مقصد است.

چار فرسنگ ره فزون رفتیم از خط دایره برون رفتیم

چهار فرسنگ از راه دور شدیم و از مسیرِ اصلی و دایره درست خارج گشتیم.

نکته ادبی: خط دایره استعاره از مسیر درست است.

باز گفتا مگر که من مستم بر نظر صورتی غلط بستم

دوباره با خود گفت: مگر من مستم؟ یا اینکه اشتباه دیده‌ام و تصویری غلط در ذهنم نقش بسته است؟

نکته ادبی: صورتی غلط بستم اشاره به خیال‌بافی و اشتباه در ادراک دارد.

او که در رهبری مرا یارست راه دانست و نیز هشیارست

او که در راهبریِ تجارت یارِ من است، راه را می‌شناسد و هشیار است.

نکته ادبی: رهبری در اینجا استعاره از اعتماد است.

همچنان می شدند در تک و تاب پس رو آهسته پیشرو به شتاب

همچنان با سرعت حرکت می‌کردند؛ یکی عقب بود و به سختی می‌دوید و دیگری با شتاب جلو می‌رفت.

نکته ادبی: تک و تاب کنایه از دویدن و تلاش است.

گرچه پس رو ز پیش رو می ماند پیش رو باز مانده را می خواند

هرچند عقب‌مانده از پیش‌رو عقب می‌ماند، اما آن پیش‌رو او را به دنبال خود می‌خواند.

نکته ادبی: پس رو اشاره به ماهان است.

کم نکردند هردو زان پرواز تا بدان گه که مرغ کرد آواز

هر دو از شتابِ خود نکاستند تا زمانی که پرنده سحر آواز سر داد.

نکته ادبی: مرغ به معنای مرغ سحر است که آوازش نشانه طلوع است.

چون پر افشاند مرغ صبحگهی شد دماغ شب از خیال تهی

وقتی پرنده صبح پر افشاند، تاریکیِ شب و خیال‌پردازی‌های آن از ذهن بیرون رفت.

نکته ادبی: دماغِ شب کنایه از فضای فکری شبانه است.

دیده مردم خیال پرست از فریب خیال بازی رست

چشمِ حقیقت‌بینِ انسان که از خیال رها شده بود، از فریبِ بازی‌های خیالی نجات یافت.

نکته ادبی: خیال پرست استعاره از انسانِ ناآگاه و فریب‌خورده است.

شد ز ماهان شریک ناپیدا ماند ماهان ز گمرهی شیدا

آن همنشینِ مرموز از کنار ماهان رفت و او به دلیلِ سرگردانی و گم کردن راه، حیران و پریشان ماند.

نکته ادبی: تضاد میانِ یافتن و ناپیدا شدن، برای نشان دادنِ عمقِ غفلتِ ماهان به کار رفته است.

مستی و ماندگی دماغش سفت مانده و مست بود بر جا خفت

ماهان که از شدتِ سرگشتگی و خستگی، سرش سنگین شده بود، در همان حالتِ گیجی و مستی همان‌جا بر زمین افتاد و خوابید.

نکته ادبی: مستی و ماندگی کنایه از استیصال و ناتوانی جسمی و روحی است.

اشک چون شمع نیم سوز فشاند خفته تا وقت نیم روز بماند

او در خواب اشک ریخت، اشک‌هایی که چون شمعِ نیم‌سوز می‌چکید، و تا نیم‌روز در همان حالت خوابیده باقی ماند.

نکته ادبی: تشبیه اشک به شمعِ نیم‌سوز، نشان‌دهنده تداوم و رنجِ پنهان است.

چون ز گرمای آفتاب سرش گرمتر گشت از آتش جگرش

وقتی گرمای آفتاب به سرش تابید، گرمای درونش از حرارتِ جگرش که ناشی از اضطراب و تشنگی بود، بیشتر شد.

نکته ادبی: درون‌مایه غناییِ سوزِ درون و گرمای بیرون برای تشدیدِ بحران.

دیده بگشاد بر نظاره راه گرد بر گرد خویش کرد نگاه

چشمانش را باز کرد تا راه را ببیند و به هر طرف که نگاه کرد، فقط بیابان و ویرانی بود.

نکته ادبی: استفاده از مصراع دوم برای نشان دادنِ تنهاییِ مطلق قهرمان.

باغ گل جست و گل به باغ ندید جز دلی با هزار داغ ندید

به دنبال باغی سرسبز گشت اما چیزی ندید، تنها در دلِ خودش هزاران داغ و اندوه یافت.

نکته ادبی: تضاد میانِ باغِ خیالی و داغِ واقعیِ دل.

غار بر غار دید منزل خویش مار هر غار از اژدهائی بیش

هرچه دید غارهای پیاپی بود که پناهگاه خودش شده بود و در هر غار، خطراتی به بزرگیِ اژدها نهفته بود.

نکته ادبی: اژدها نمادِ خطراتِ بزرگ و موانعِ مهلک در مسیرِ سلوک است.

گرچه طاقت نماند در پایش هم به رفتن پذیره شد رایش

اگرچه توان و قدرتی در پاهایش نمانده بود، اما تصمیم گرفت که همچنان به راه رفتن ادامه دهد.

نکته ادبی: پذیره شدن در اینجا به معنایِ پیشواز رفتن و استقبال از مشقت است.

پویه می کرد و زور پایش نه راه می رفت و رهنمایش نه

تلاش می‌کرد و قدم برمی‌داشت اما توانی نداشت؛ راه می‌رفت بدون آنکه راهنمایی در کنارش باشد.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ حرکت و فقدانِ نتیجه.

تا نزد شاه شب سه پایه خویش بود ترسان دلش ز سایه خویش

تا اینکه شب فرارسید، او همچنان از سایه خودش نیز می‌ترسید.

نکته ادبی: سایه در اینجا نمادِ ترس‌های درونیِ انسان است.

شب چو نقش سیاه کاری بست روزگار از سپیدکاری رست

وقتی شبِ تاریک سایه انداخت، روزگار از روشنیِ خود فاصله گرفت و تاریک شد.

نکته ادبی: سیاه‌کاری کنایه از ظلمتِ شب و مکرِ روزگار است.

بی خود افتاد بر در غاری هر گیاهی به چشم او ماری

با حالتی بیخود و سرگردان به درِ غاری افتاد؛ به طوری که هر گیاهی در چشمانِ وحشت‌زده‌اش شبیه مار به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ ترس، نشان‌دهنده فروپاشیِ روانیِ قهرمان است.

او در آن دیوخانه رفته ز هوش کامد آواز آدمیش به گوش

او که در آن مکانِ اهریمنی از هوش رفته بود، ناگهان صدای انسانی را شنید.

نکته ادبی: دیوخانه استعاره‌ای برای مکانِ دورافتاده و وهم‌آلود است.

چون نظر برگشاد دید دوتن زو یکی مرد بود و دیگر زن

وقتی چشمانش را باز کرد، دو نفر را دید که یکی مرد بود و دیگری زن.

نکته ادبی: ورودِ شخصیت‌های جدید، گره‌گشاییِ موقتِ داستان است.

هردو بر دوش پشتها بسته می شدند از گرانی آهسته

آن دو نفر بارهای سنگینی بر دوش داشتند و با سختی و آهستگی حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: سنگینی بار کنایه از مشقتِ زندگیِ آن دو نفر است.

مرد کو را بدید بر ره خویش ماند زن را به جای و آمد پیش

مرد چون ماهان را بر سرِ راه دید، زن را همان‌جا گذاشت و به سوی ماهان آمد.

نکته ادبی: حفظِ انسجام داستان در تغییرِ مکانِ شخصیت‌ها.

بانگ بر زد برو که هان چه کسی با که داری چو باد هم نفسی

مرد با فریاد از او پرسید: ای کسی که با چنین شتابی در حالِ حرکت هستی، تو کیستی؟

نکته ادبی: پرسشِ استفهامی برای ایجادِ تعلیق.

گفت مردی غریب و کارم خام هست ماهان گوشیارم نام

ماهان گفت: من مردی غریب هستم که بی‌تجربه‌ام و نامم ماهان است.

نکته ادبی: خام بودن کنایه از بی‌تجربگی در مواجهه با امورِ غیبی است.

گفت کاینجا چگونه افتادی کین خرابی ندارد آبادی

مرد گفت: چطور به اینجا افتادی؟ چرا که این سرزمین ویران است و هیچ آبادی در آن نیست.

نکته ادبی: تضاد میانِ خرابی و آبادی.

این بر و بوم جای دیوانست شیر از آشوبشان غریوانست

اینجا سرزمین دیوان و ارواح خبیثه است و حتی شیرها از آشوب و هیاهوی آن‌ها در هراس و فریادند.

نکته ادبی: شیر نمادِ قدرت و شجاعت است که در برابر دیوانِ این سرزمین ناتوان است.

گفت لله و فی الله ای سره مرد آن کن از مردمی که شاید کرد

ماهان گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که ای مردِ بزرگوار، از روی جوانمردی، کمکی که از دستت برمی‌آید را برای من انجام ده.

نکته ادبی: لله و فی‌الله دعایی است برای درخواستِ کمکِ خیرخواهانه.

که من اینجا به خود نیفتادم دیو بگذار کادمیزادم

من با اختیارِ خودم به اینجا نیامدم؛ دیوها مرا به این حال انداختند، من آدم‌زاده‌ام و از جنس آن‌ها نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهیتِ انسان و دیو.

دوش بودم به ناز و آسانی بر بساط ارم به مهمانی

دیشب در اوجِ خوشی و راحتی، در بهشتِ ارم مهمان بودم.

نکته ادبی: ارم نمادِ باغِ زیبا و رویایی است.

مردی آمد که من همال توام از شریکان ملک و مال توام

مردی نزد من آمد و ادعا کرد که همکار و شریکِ اموال و داراییِ من است.

نکته ادبی: همال به معنی همتا و شریک است.

زان بهشتم بدین خراب افکند گم شد از من چو روح گشت بلند

او مرا از آن بهشت به این ویرانه کشاند و سپس ناپدید شد.

نکته ادبی: ناپدید شدن نمادِ مکرِ شیطان و دیوان است.

با من آن یار فارغ از یاری یا غلط کرد یا غلط کاری

آن یاری که با من بود، یا راه را اشتباه رفت یا در کارش فریبکاری کرد.

نکته ادبی: غلط‌کاری کنایه از حیله‌گری است.

مردمی کم تو از برای خدای راه گم کرده را به من بنمای

تو را به خدا قسم، ای مرد جوانمرد، راهِ گم‌گشته را به من نشان بده.

نکته ادبی: درخواستِ هدایت که درونمایه‌ی اصلی بسیاری از داستان‌های عرفانی است.

مرد گفت ای جوان زیباروی به یکی موی رستی از یک موی

مرد گفت: ای جوانِ زیباروی، تو به مویی بند بودی و به سختی از چنگِ آن دیو رهایی یافتی.

نکته ادبی: رستن از مویی، کنایه از نجاتِ بسیار نزدیک به مرگ است.

دیو بود آنکه مردمش خوانی نام او هایل بیابانی

آن کسی که فکر می‌کردی آدم است، در واقع دیو بود؛ نام او «هایل بیابانی» است.

نکته ادبی: هایل یعنی ترسناک و مهیب.

چون تو صد آدمی زره بر دست هریکی بر گریوه مردست

صد نفر مثل تو هم اگر باشند، به دستِ او اسیر می‌شوند و هر کدام در این بیابان سرگردان می‌مانند.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راهِ دشوار است.

من و این زن رفیق و یار توایم هردو امشب نگاهدار توایم

من و این زن، رفیق و همراهِ تو هستیم و امشب مراقبِ تو خواهیم بود.

نکته ادبی: اطمینان‌بخشی در شرایطِ بحرانی.

دل قوی کن میان ما به خرام پی ز پی بر مگیرد و گام از گام

دلگرم باش و با ما همراه شو، قدم به قدم و آهسته راه بیا.

نکته ادبی: توصیه به همراهی برای امنیت.

رفت ماهان میان آن دو دلیل راه را می نوشت میل به میل

ماهان میانِ آن زن و مرد حرکت کرد و آن‌ها راه را برای او ترسیم می‌کردند.

نکته ادبی: دلیل به معنای راهنما است.

تا دم صبح هیچ دم نزدند جز پی یکدگر قدم نزدند

تا دمِ صبح هیچ حرفی نزدند و فقط در پیِ یکدیگر حرکت کردند.

نکته ادبی: سکوت نمادِ رازآلودگی و احتیاط در شب است.

چون دهل بر کشید بانگ خروس صبح بر ناقه بست زرین کوس

وقتی خروس بانگ برآورد و صبح طلوع کرد، گویی خورشید زرین بر آسمان سوار شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگ است که در اینجا نمادِ آغازِ روز است.

آندو زندان که بی کلید شدند هردو از دیده ناپدید شدند

آن دو راهنما که مانندِ زندانبان بودند، ناگهان از دیده‌ها پنهان شدند.

نکته ادبی: تشبیه گم شدن به باز شدنِ درِ زندان.

باز ماهان در اوفتاد ز پای چون فرو ماندگان بماند به جای

ماهان دوباره از پا افتاد و مانندِ کسی که راه را گم کرده، همان‌جا ماند.

نکته ادبی: تکرارِ وضعیتِ درماندگی پس از یک دوره آرامش.

روز چون عکس روشنائی داد خاک بر خون شب گوائی داد

وقتی روز روشن شد، خاکِ بیابان گواهی بر رنج‌های شبانه او داد.

نکته ادبی: خاک به عنوانِ شاهدِ رنج‌های قهرمان.

گشت ماهان در آن گریوه تنگ کوه بر کوه دید جای پلنگ

ماهان در آن راهِ باریک گشت و کوه بر کوه دید که جایگاهِ پلنگ بود.

نکته ادبی: پلنگ نمادِ وحشت و خطر در کوهستان است.

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود خورشی جز دریغ و درد نبود

طاقتش طاق شد چرا که غذایی نداشت و خوراکش فقط غم و اندوه بود.

نکته ادبی: خوراکِ غم استعاره از گرسنگیِ شدید و فشارِ روانی است.

بیخ و تخم گیا طلب می کرد اندک اندک به جای نان می خورد

ریشه و تخم گیاهان را پیدا می‌کرد و ذره‌ذره به جای نان می‌خورد تا زنده بماند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نهایتِ فقر و گرسنگیِ جسمانی.

باز ماندن ز راه روی نداشت ره نه و رهروی فرو نگذاشت

او که راهی نداشت، همچنان به حرکت ادامه می‌داد و هیچ فرصتی را برای پیدا کردنِ راه از دست نمی‌داد.

نکته ادبی: تضادِ فقدانِ راه با اصرار بر راهروی.

تا شب آن روز رفت کوه به کوه آمد از جان و از جهان به ستوه

تا شبِ آن روز، کوه به کوه رفت و از جان و زندگی بیزار و درمانده شد.

نکته ادبی: به ستوه آمدن کنایه از نهایتِ خستگی و ناامیدی است.

چون جهان سپید گشت سیاه راهرو نیز باز ماند ز راه

وقتی شبِ سیاه دوباره فرا رسید، ماهان که راهرو بود، دوباره از حرکت بازماند.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ سپیدیِ روز و سیاهیِ شب برای نشان دادنِ گذشتِ زمان.

در مغاکی خزید و لختی خفت روی خویش از روند کان نهفت

در گودالی پنهان شد و کمی خوابید تا از چشمِ رهگذران پنهان بماند.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و جای عمیق است.

ناگه آواز پای اسب شنید بر سر راه شد سواری دید

ناگهان صدای پای اسبی را شنید و در سرِ راه سواری را دید.

نکته ادبی: ورودِ عنصرِ جدید (سوار) برای ایجادِ تحول در داستان.

مرکب خویش گرم کرده سوار در دگر دست مرکبی رهوار

سوار، مرکبِ خود را به جلو می‌راند و در دستِ دیگرش اسبی راهوار داشت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه برای القایِ واقع‌گرایی.

چون درآمد به نزد ماهان تنگ پیکری دید در خزیده به سنگ

وقتی به ماهان نزدیک شد، او را دید که در میانِ سنگ‌ها خزیده است.

نکته ادبی: خزیدن نشان‌دهنده ضعف و وضعیتِ غیرانسانیِ قهرمان است.

گفت کای ره نشین زرق نمای چه کسی و چه جای تست اینجای

سوار گفت: ای کسی که در راه نشسته‌ای و ظاهرِ فریبنده داری، تو کیستی و چرا این مکانِ خطرناک جایگاهِ تو شده است؟

نکته ادبی: زرق‌نمای اشاره به ظاهرِ فریبنده یا نامرتبِ ماهان است.

گر خبر باز دادی از رازم ور نه حالی سرت بیندازم

اگر حقیقت را به من نگویی، همین حالا تو را از بین می‌برم.

نکته ادبی: تهدیدِ مستقیم برای پیشبردِ گفتگو.

گشت ماهان ز بیم او لرزان تخمی افشاند چون کشاورزان

ماهان از ترسِ آن موجود به لرزه افتاد و مانند کشاورزی که دانه می‌کارد، با احتیاط و تأمل گام برداشت.

نکته ادبی: تخمی افشاند استعاره از دقت و سنجیدگی در پیشبرد کار است.

گفت کای ره نورد خوب خرام گوش کن سرگذشت بنده تمام

موجود به ماهان گفت: ای مسافر خوش‌سفر، اکنون با دقت به سرگذشت من گوش فرا ده.

نکته ادبی: ره‌نورد به معنای مسافر و راهپیما است که در متون کهن به کثرت به کار رفته.

وآنچه دانست از آشکار و نهفت چون نیوشنده گوش کرد بگفت

و هر آنچه را از وقایع آشکار و پنهان می‌دانست، هنگامی که دید ماهان با اشتیاق گوش می‌دهد، برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است که امروزه کمتر در زبان معیار به کار می‌رود.

چون سوار آن فسانه زو بشنید در عجب ماند و پشت دست گزید

هنگامی که سوار (ماهان) آن داستانِ شگفت را از او شنید، در حیرت فرو رفت و از شدت تعجب پشت دست گزید.

نکته ادبی: پشت دست گزیدن کنایه از پشیمانی یا حیرت و حسرت شدید است.

گفت بردم به خویشتن لاحول که شدی ایمن از هلاک دو هول

ماهان گفت: پناه بر خدا می‌برم، زیرا از دو خطر بزرگ جان سالم به در بردی.

نکته ادبی: لا حول اشاره به ذکر لا حول و لا قوة الا بالله است که برای دفع شر به کار می‌رود.

نر و ماده و غول چاره گرند کادمی را ز راه خود ببرند

موجود گفت: دیوهای نر و ماده بسیار فریبکارند و قصدشان منحرف کردن انسان از مسیر اصلی است.

نکته ادبی: چاره‌گر در اینجا به معنای مکار و حیله‌گر است نه لزوماً چاره‌جوییِ مثبت.

در مغاک افکنند و خون ریزند چون شود بانگ مرغ بگریزند

آن‌ها انسان را در گودال‌های عمیق می‌اندازند و خونش را می‌ریزند، اما به محض شنیدن صدای مرغ (بانگ صبح)، فرار می‌کنند.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال عمیق و پرتگاه است.

ماده هیلا و نام نر غیلاست کارشان کردن بدی و بلاست

نامِ دیو ماده «هیلا» و نامِ دیو نر «غیلاست» و کار اصلی‌شان انجام بدی و ایجاد بلاست.

نکته ادبی: معرفی اسامی خاص که در متون کهن برای موجودات خیالی به کار می‌رود.

شکر کن کز هلاکشان رستی هان سبک باش اگر کسی هستی

خدا را شکر کن که از چنگال آن‌ها رستی؛ اکنون اگر می‌خواهی زنده بمانی، سریع حرکت کن.

نکته ادبی: سبک بودن کنایه از تندی و چابکی در گریز از خطر است.

بر جنیبت نشین عنان درکش وز همه نیک و بد زبان درکش

بر مرکب سوار شو و عنان را بکش و در برابر هر امر نیک و بدی، زبان به شکایت یا اعتراض مگشا.

نکته ادبی: زبان درکشیدن کنایه از سکوت کردن و دم فروبستن است.

بر پیم باد پای را میران در دل خود خدای را می خوان

بر آن مرکبِ تندرو (که مانند باد است) بران و در دل خود پیوسته خدا را یاد کن.

نکته ادبی: پیم بادپا کنایه از مرکبی است که سرعتش با باد برابری می‌کند.

عاجز و یاوه گشت زان در غار بر پر آن پرنده گشت سوار

ماهان در آن غار سردرگم و ناتوان شد و سرانجام بر پشت آن موجود پرنده سوار گشت.

نکته ادبی: یاوه شدن به معنای سرگردان و بی‌هدف شدن است.

آنچنان بر پیش فرس می راند که ازو باد باز پس می ماند

آن موجود چنان با سرعت اسب را می‌راند که باد از حرکت باز می‌ماند و از او عقب می‌افتاد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن سرعت بسیار بالای حرکت.

چون قدر مایه راه بنوشتند وز خطرگاه کوه بگذشتند

زمانی که به اندازه کافی از آن راه گذشتند و از خطرگاه کوه عبور کردند.

نکته ادبی: قدر مایه به معنای مقدار کافی و اندازه لازم است.

گشت پیدا ز کوه پایه پست ساده دشتی چگونه چون کف دست

دشتی ساده و صاف و هموار مانند کف دست از پشت کوه نمایان شد.

نکته ادبی: کف دست استعاره از نهایت صافی و همواری زمین است.

آمد از هر طرف نوازش رود ناله بربط و نوای سرود

از هر طرف صدای موسیقی و نوای رود و بربط و آواز به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: نوازش رود در اینجا استعاره از آوای دل‌انگیز موسیقی است.

بانگ از آن سو که سوی ما به خرام نعره زین سو که نوش بادت جام

از یک سو صدایی می‌آمد که می‌گفت به اینجا بیا و از سوی دیگر صدایی می‌آمد که می‌گفت نوش جانت باد.

نکته ادبی: تقابل در اصوات برای نشان دادن فضای وهم‌آلود.

همه صحرا به جای سبزه و گل غول در غول بود و غل در غل

تمام صحرا به جای گل و سبزه، پر از دیو و غوغا و هیاهو بود.

نکته ادبی: غول در غول بودن کنایه از انبوهی و تراکم دیوان است.

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه کوه صحرا گرفته صحرا کوه

کوه و صحرا از شدت حضور دیوان پر و خسته شده بود و گویی کوه و دشت در هم آمیخته بودند.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن و خسته شدن است.

بر نشسته هزار دیو به دیو از در و دشت برکشید غریو

هزاران دیو بر روی هم نشسته بودند و از تمام دشت و بیابان فریاد و غریو برمی‌خواست.

نکته ادبی: بر دیو نشستن کنایه از کثرت و ازدحام دیوان است.

همه چون دیو باد خاک انداز بلکه چون دیو چه سیاه و دراز

آن‌ها همه مثل باد، سریع و خاک‌به‌سر بودند، بلکه از دیو هم سیاه و درازتر و وحشتناک‌تر بودند.

نکته ادبی: خاک‌انداز در اینجا به معنای غبارآلود و ناپاک است.

تا بدانجا رسید کز چپ و راست های و هوئی بر آسمان برخاست

تا آنجا پیش رفت که از چپ و راست، صدای هیاهو و فریاد به آسمان می‌رسید.

نکته ادبی: های و هو کنایه از غوغای بسیار است.

صفق و رقص برکشیده خروش مغز را در سر آوریده به جوش

رقص و دست‌افشانی آن‌ها فریادی برپا کرده بود که مغز انسان را در سر به جوش می‌آورد.

نکته ادبی: صفق به معنای دست زدن است.

هر زمان آن خروش می افزود لحظه تا لحظه بیشتر می بود

هر لحظه بر این هیاهو و فریاد افزوده می‌شد و از لحظه قبل بیشتر می‌گشت.

نکته ادبی: تاکید بر تداوم و تشدید اضطراب.

چون برین ساعتی گذشت ز دور گشت پیدا هزار مشعل نور

پس از مدتی که گذشت، هزاران مشعل نور در آن تاریکی پدیدار گشت.

نکته ادبی: نور در اینجا برای تضاد با سیاهی دیوان به کار رفته است.

ناگه آمد پدید شخصی چند کالبدهای سهمناک و بلند

ناگهان چند موجود با هیکل‌های ترسناک و بلندقامت پدیدار شدند.

نکته ادبی: سهمناک به معنای ترسناک و خوف‌انگیز است.

لفچهائی چو زنگیان سیاه همه قطران قبا و قیر کلاه

لب‌هایشان همچون زنگیان سیاه بود و همگی لباس و کلاهی سیاه (مانند قیر) داشتند.

نکته ادبی: تشبیه برای القای زشتی و تیرگی چهره دیوان.

همه خرطوم دار و شاخ گرای گاو و پیلی نموده در یکجای

همگی خرطوم داشتند و شاخ‌های کج و معوج؛ گویی گاو و فیل در یک موجود جمع شده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ موجودات مسخ‌شده یا خیالی.

هریکی آتشی گرفته به دست منکر و زشت چون زبانی مست

هر کدام آتشی در دست داشتند و مانند دیوانه‌ای مست، زشت و منکر بودند.

نکته ادبی: منکر به معنای زشت و نامطبوع است.

آتش از حلقشان زبانه زنان بیت گویان و شاخشانه زنان

از گلوی آن‌ها زبانه‌های آتش بیرون می‌زد و همزمان اشعاری می‌خواندند و با شاخ‌هایشان به هم می‌زدند.

نکته ادبی: زبانه زدن آتش کنایه از خشم و دوزخی بودن آن‌هاست.

زان جلاجل که دردم آوردند رقص در جمله عالم آوردند

از آن صدای زنگ‌هایی که به راه انداخته بودند، رقص و شوری در تمام عالم برپا شد.

نکته ادبی: جلاجل به معنای زنگ‌ها و زنگوله‌هاست.

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

با همان آهنگ و صدای زنگ سیاهان، اسبی که ماهان بر آن سوار بود نیز شروع به رقصیدن کرد.

نکته ادبی: تغییر رفتار اسب که نشانه مسحور شدن است.

کرد ماهان در اسب خویش نظر تا ز پایش چرا برآمد پر

ماهان به اسب خود نگاه کرد تا بداند چرا از پاهایش بال درآمده است.

نکته ادبی: شگفتی ماهان از تغییرِ ماهیت مرکب.

زیر خود محنت و بلائی دید خویشتن را بر اژدهائی دید

او زیر پای خود درد و رنجی دید و دریافت که بر پشت یک اژدها سوار است.

نکته ادبی: تجلی حقیقت و افشای فریب.

اژدهائی چهارپای و دو پر وین عجبتر که هفت بودش سر

اژدهایی چهارپا و بالدار، و از آن عجیب‌تر اینکه هفت سر داشت.

نکته ادبی: هفت‌سر بودن نمادِ هیولاهای اساطیری و دوزخی است.

فلکی کو به گرد ما کمرست چه عجب کاژدهای هفت سرست

گردون (آسمان) که پیرامون ما می‌چرخد، خود اژدهایی هفت‌سر است (استعاره از گردش روزگار)، پس عجیب نیست که مرکب ماهان نیز چنین باشد.

نکته ادبی: اشاره فلسفی به عالم خاکی که مانند اژدها مردم را می‌بلعد.

او بران اژدهای دوزخ وش کرده بر گردنش دو پای بکش

او بر آن اژدهای دوزخی‌شکل سوار بود و پاهایش را محکم دور گردنش پیچیده بود.

نکته ادبی: بکش در اینجا به معنای کشیدن و سفت کردن است.

وآن ستمگاره دیو بازی گر هر زمانی بازیی نمود دگر

و آن دیو ستمکارِ بازیگر، هر لحظه بازی و فریب جدیدی نشان می‌داد.

نکته ادبی: دیو بازیگر استعاره از فریب‌های روزگار است.

پای می کوفت با هزار شکن پیچ در پیچ تر ز تاب رسن

پا می‌کوبید و هزار گره در بدن ایجاد می‌کرد، پیچیده‌تر از تابِ یک طناب.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن پیچیدگی و حرکات هیولا.

او چو خاشاک سایه پرورده سیلش از کوه پیش در کرده

آن هیولا ماهان را که در سایه پرورش یافته بود (نازپرورده)، مانند خاشاک در میان سیل کوهستان به بازی گرفته بود.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی انسان در برابر قدرت‌های اهریمنی.

سو به سو می فکند و می بردش کرد یکباره خسته و خردش

او را به هر طرف می‌کوبید و می‌برد و یکباره او را مجروح و خرد کرد.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح و زخمی است.

می دواندش ز راه سرمستی می زدش بر بلندی و پستی

از روی سرمستی او را می‌دواند و بر بلندی‌ها و پستی‌ها می‌کوبید.

نکته ادبی: توجه به واژه سرمستی که نشان از جنون دیو دارد.

گه برانگیختش چو گوی از جای گه به گردن درآوریدش پای

گاهی او را مانند گوی به هوا پرتاب می‌کرد و گاه پای خود را دور گردنش می‌پیچید.

نکته ادبی: تمثیل بازی کردن با انسان به مثابه توپ.

کرد بر وی هزار گونه فسوس تا به هنگام صبج و بانگ خروس

هزاران نوع فریب و بازی بر سر او آورد تا زمان صبح و بانگ خروس رسید.

نکته ادبی: بانگ خروس نماد پایان شب و تاریکی و ظهور صبح است.

صبح چون زد دم از دهانه شیر حالی از گردنش فکند به زیر

صبح هنگامی که دمید (شیرِ صبح استعاره از خورشید)، دیو بلافاصله او را از پشت خود به پایین انداخت.

نکته ادبی: دم زدن صبح کنایه از طلوع و شکستن تاریکی است.

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش دیگهای سیه نشست ز جوش

فریادها و هیاهوها از جهان رخت بربست و دیگ‌های جوشان (هیاهوی دیوان) از جوش افتاد.

نکته ادبی: آرامش پس از طوفان و زوالِ شر.

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار رفت چون دیو دیدگان از کار

وقتی دیو سوار بر زمین افتاد، دیدگانش از کار افتاد و بیهوش شد.

نکته ادبی: دیو سوار اشاره به ماهان است که مقهور دیو شده بود.

ماند بی خود در آن ره افتاده چون کسی خسته بلکه جان داده

او در آن راه، بیخود و از حال رفته افتاده بود؛ گویی مجروح یا مرده است.

نکته ادبی: توصیفِ غش و از هوش رفتن بر اثر وحشت.

تا نتفسید از آفتاب سرش نه ز خود بود و نز جهان خبرش

تا زمانی که گرمای آفتاب بر سرش نتابید، نه از خود خبر داشت و نه از عالم.

نکته ادبی: آفتاب به عنوان عامل بیدارکننده و بازگرداننده حواس.

چون ز گرمی گرفت مغزش جوش در تن هوش رفته آمد هوش

وقتی گرمای آفتاب مغزش را به جوش آورد، هوشی که از تنش رفته بود، بازگشت.

نکته ادبی: بازگشت به عالم ماده و هوشیاری.

چشم مالید و از زمین برخاست ساعتی نیک دید در چپ و راست

او چشمانش را مالید و از زمین بلند شد و نگاهی به اطراف خود انداخت تا اوضاع را بسنجد.

نکته ادبی: «ساعتی نیک دید» در اینجا به معنایِ تأمل و بررسیِ موقعیت است، نه لزوماً دیدنِ یک ساعتِ زمانی.

دید بر گرد خود بیابانی کز درازی نداشت پایانی

دید که در میان بیابانی قرار دارد که بسیار وسیع است و هیچ پایانی برای آن تصور نمی‌شود.

نکته ادبی: «بیابان» در اینجا نمادِ تنهایی و فقدانِ راه است.

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

شن‌های رنگارنگِ آن بیابان، چنان گرم و سرخ‌رنگ بود که گویی دوزخی شعله‌ور است.

نکته ادبی: توصیفِ شن به «گرم چون دوزخ» استعاره‌ای برای شدت گرما و رنجِ محیط است.

تیغ چون بر سری فراز کشند ریگ ریزند و نطع باز کشند

بیابان چنان خطرناک بود که گویی مانند بساطِ اعدامیان، آماده است تا جانِ انسان را بگیرد.

نکته ادبی: «نطع» به معنای سفره‌ای چرمی است که در قدیم زیرِ پای محکومان به اعدام می‌گستردند.

آن بیابان علم به خون افراخت ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

آن بیابان مانند میدانِ اعدام، با ریختنِ شن‌ها، صحنه را برای جان‌ستانی آماده کرده بود.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تشبیه، بیابان را به صحنه‌یِ یک جنایت یا اعدام تشبیه کرده است.

مرد محنت کشیده شب دوش چون تنومند شد به طاقت و هوش

مرد که شبِ گذشته سختی‌های بسیاری کشیده بود، حالا دوباره قوای جسمانی و هوشیاری خود را بازیافته بود.

نکته ادبی: «تنومند شدن» در اینجا استعاره از بازیابیِ توان و قدرتِ روحی است.

یافت از دامگاه آن ددگان کوچه راهی به کوی غمزدگان

در آن جایگاهِ هولناک که پر از دد و جانور بود، راهی به سوی جایی که محلِ زندگیِ دیگران (غمزدگان) بود، یافت.

نکته ادبی: «ددگان» جمع دد، به معنای جانورانِ درنده است.

راه برداشت می دوید چو دود سهم زد زان هوای زهرآلود

با سرعتِ تمام و ترسان راه افتاد، در حالی که هوای مسمومِ آن بیابانِ هولناک، او را آزار می‌داد.

نکته ادبی: «سهم زد» به معنای ترس و وحشتِ شدید است.

آنچنان شد که تیر در پرتاب باز ماند از تکش به گاه شتاب

او چنان با شتاب و سرعت می‌دوید که گویی تیری از کمان رها شده باشد و حتی در حرکتِ سریعش نیز تردید نکرد.

نکته ادبی: تشبیه به تیر، نشان‌دهنده نهایتِ سرعت است.

چون درآمد به شب سیاهی شام آن بیابان نوشته بود تمام

وقتی شب فرا رسید، دید که مسیرِ بیابان به پایان رسیده است.

نکته ادبی: «نوشته بود تمام» کنایه از تمام شدنِ سختیِ راه است.

زمی سبز دید و آب روان دل پیرش چو بخت گشت جوان

زمینی سرسبز با آبِ جاری دید و جانِ پیر و فرسوده‌اش، دوباره مانند بختِ جوان، تازه و باطراوت شد.

نکته ادبی: «دل پیرش» کنایه از ناامیدی و کهنسالیِ روح است.

خورد از آن آب و خویشتن را شست وز پی خواب جایگاهی جست

از آن آب نوشید و خود را شست و به دنبالِ جایی برای خوابیدن گشت.

نکته ادبی: اشاره به طهارت و آرامشِ موقت.

گفت به گر به شب برآسایم کز شب آشفته می شود رایم

با خود گفت که بهتر است امشب را استراحت کنم، چرا که شب‌هنگام افکارِ آشفته ذهنم را درگیر می‌کند.

نکته ادبی: «رای» به معنای نظر، اندیشه و تصمیم است.

من خود اندر مزاج سودائی وین هوا خشک و راه تنهائی

من به طور طبیعی مزاجی سودایی دارم (مستعدِ خیالات و غم) و این هوای خشک و تنهاییِ محیط، این وضعیت را تشدید می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به طب سنتیِ قدیم که در آن مزاجِ سودایی، مستعدِ خیال‌بافی و افسردگی است.

چون نباشد خیالهای درشت؟ خاطرم را خیال بازی کشت

مگر می‌شود در چنین شرایطی افکارِ پریشان و ناخوشایند به سراغم نیاید؟ خیالاتِ ذهنی‌ام مرا از پا در می‌آورد.

نکته ادبی: «خیال بازی» اشاره به هجومِ توهمات و افکارِ مزاحم است.

خسبم امشب ز راه دمسازی تا نبینم خیال شب بازی

امشب را با آرامش می‌خوابم تا گرفتارِ خیالاتِ شبانه نشوم.

نکته ادبی: «دمسازی» به معنای همدمی و آرامش است.

پس ز هر منزلی و هر راهی باز می جست عافیت گاهی

پس از طی کردنِ هر منزل و راه، به دنبالِ جایی برای آسایش می‌گشت.

نکته ادبی: «عافیت‌گاه» به معنای محلِ سلامت و آرامش است.

تا به بیغوله ای رسید فراز دید نقیبی درو کشیده دراز

تا اینکه به بیغوله و خرابه ای رسید و دید نگهبانی در آنجا دراز کشیده است.

نکته ادبی: «نقیب» در اینجا به معنای نگهبان یا راهنماست.

چاهساری هزار پایه درو ناشده کس مگر که سایه درو

چاهی بسیار عمیق در آنجا بود که جز سایه‌ها، کسی در آنجا نبود.

نکته ادبی: «هزار پایه» کنایه از عمقِ بسیار زیاد است.

شد در آن چاهخانه یوسف وار چون رسن پایش اوفتاده ز کار

مانند حضرت یوسف (ع) به درونِ آن چاه رفت، در حالی که دیگر توانِ حرکت در پاهایش باقی نمانده بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف که در چاه افکنده شد.

چون به پایان چاهخانه رسید مرغ گفتی به آشیانه رسید

وقتی به تهِ چاه رسید، گویی پرنده‌ای به آشیانه‌ی خود بازگشته باشد، احساس آرامش کرد.

نکته ادبی: تشبیه به پرنده، نشان‌دهنده حسِ امنیت و پناه گرفتن است.

بی خطر شد از آن حجاب نهفت بر زمین سر نهاد و لختی خفت

از آن پوششِ نهان و تاریک، احساس امنیت کرد و سر بر زمین گذاشت و به خواب رفت.

نکته ادبی: «حجابِ نهفت» یعنی جایی که از دیدِ دیگران پنهان است.

چون درامد ز خواب نوشین باز کرد بالین خوابگه را ساز

وقتی از خوابِ شیرین بیدار شد، آماده شد تا دوباره به راه بیفتد.

نکته ادبی: «خوابِ نوشین» استعاره از خوابِ گوارا.

دیده بگشاد بر حوالی چاه نقش می بست بر حریر سیاه

چشمانش را به اطرافِ چاه دوخت و دید که بر روی دیوارِ تیره، نقشی افتاده است.

نکته ادبی: «حریرِ سیاه» استعاره از تاریکیِ دیواره‌یِ چاه است.

یک درم وار دید نور سپید چون سمن بر سواد سایه بید

نوری سفید مانند یک سکه (درهم) بر دیوارِ تاریکِ چاه دید.

نکته ادبی: تشبیه نورِ ماه به درهم (سکه نقره).

گرد آن روشنائی از چپ و راست دید تا اصل روشنی ز کجاست

به دنبالِ منبعِ آن روشنایی گشت تا ببیند از کجا می‌تابد.

نکته ادبی: «اصلِ روشنی» یعنی منبعِ نور.

رخنه ای دید داده چرخ بلند نور مهتاب را بدو پیوند

شکافی در سقفِ چاه دید که نورِ ماه از طریقِ آن به درون می‌تابید.

نکته ادبی: «چرخ بلند» در اینجا استعاره از سقفِ چاه است.

چون شد آگه که آن فواره نور تابد از ماه و ماه از آنجا دور

وقتی فهمید این نورِ فواره‌مانند از ماه است، دریافت که ماه در فاصله‌ای دور قرار دارد.

نکته ادبی: تعبیرِ «فواره‌ی نور» برای نوری که از شکافِ سقف می‌تابد.

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ تنگیش را به چاره کرد فراخ

با چنگ و ناخن به جانِ سوراخ افتاد و با تلاش، آن را گشاد کرد.

نکته ادبی: تلاشِ فیزیکی برای رهایی.

تا چنان شد که فرق تا گردن می توانست ازو برون کردن

تا جایی که توانست سر و گردنش را از آن سوراخ بیرون ببرد.

نکته ادبی: «فرق» به معنای بالای سر.

سر برون کرد و باغ و گلشن دید جایگاهی لطیف و روشن دید

سرش را بیرون برد و باغ و گلستانی سرسبز و زیبا را مشاهده کرد.

نکته ادبی: کشفِ ناگهانیِ زیبایی پس از تاریکیِ چاه.

رخنه کاوید تا به جهد و فسون خویشتن را ز رخنه کرد برون

آن‌قدر آن شکاف را گشاد کرد تا توانست با زحمت و ترفند، خود را از آن بیرون بکشد.

نکته ادبی: «جهد و فسون» به معنای تلاش و ترفند است.

دید باغی نه باغ بلکه بهشت به ز باغ ارم به طبع و سرشت

باغی را دید که نه تنها باغ، بلکه بهشتی بود که از نظرِ زیبایی، از باغِ افسانه‌ای «ارم» نیز برتر بود.

نکته ادبی: تلمیح به «باغ ارم» که در ادبیات نمادِ زیباترین باغ است.

روضه گاهی چو صد نگار درو سرو و شمشاد بی شمار درو

باغی بود که مانند صدها نگارِ زیبا، پر از درختانِ سرو و شمشاد بود.

نکته ادبی: «روضه‌گاه» به معنای محلِ باغ و گلستان.

میوه دارانش از برومندی کرده با خاک سجده پیوندی

میوه‌های درختان چنان پربار و سنگین بودند که شاخه‌ها تا زمین خم شده بودند و گویی به خاک سجده می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه خم شدنِ شاخه به سجده.

میوه هائی برون ز اندازه جان ازو تازه او چو جان تازه

میوه‌هایی که از حد و اندازه بیرون بودند، میوه‌هایی که روح و جان را تازه می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به فراوانی و کیفیتِ عالیِ نعمت‌ها.

سیب چون لعل جام های رحیق نار بر شکل درجهای عقیق

سیب‌ها مانند لعل و یاقوتِ سرخ بودند و انارها مانند جعبه‌های جواهر و عقیق به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ رنگی برای توصیفِ میوه‌ها.

به چه گوئی بر آگنیده به مشک پسته با خنده تر از لب خشک

میوه‌ها چنان خوش‌بو بودند که گویی با مشک آمیخته شده‌اند و پسته با خنده‌اش، شیرین‌تر از لب بود.

نکته ادبی: اشاره به خنده‌یِ پسته (باز شدنِ پوسته).

رنگ شفتالو از شمایل شاخ کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

رنگِ شفتالو روی شاخه‌ها، مانند یاقوتِ سرخ و زرد خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از رنگِ میوه به جواهر.

موز با لقمه خلیفه به راز رطبش را سه بوسه برده به گاز

موز که گویی با حاکم (خلیفه) در حالِ نجوا بود و خرماهایی که شیرینی‌اش چنان بود که گویی سه‌بار بوسیده شده است.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای طعم و کیفیتِ میوه.

شکر امرود در شکر خندی عقد عناب در گهر بندی

گلابیِ شیرین و خوش‌طعم، و عناب‌هایی که مانند گردنبندِ جواهر چیده شده بودند.

نکته ادبی: «عقد عناب» کنایه از چیدمانِ منظمِ میوه‌ها.

شهد انجیر و مغز بادامش صحن پالوده کرده در جامش

شهدِ انجیر و مغزِ بادام، گویی در ظرفی به صورتِ پالوده (دسر) آماده شده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از ترکیبِ میوه‌ها به صورتِ یک غذای لذیذ.

تاک انگور کج نهاده کلاه دیده در حکم خود سپید و سیاه

تاکِ انگور چنان پربار بود که کلاهش را کج گذاشته بود و هر نوع انگورِ سفید و سیاهی را در اختیار داشت.

نکته ادبی: تشبیه درختِ انگور به فردی سرافراز و مغرور.

ز آب انگور و نار آتش گون همچو انگور بسته محضر خون

از آبِ انگور و انارِ آتش‌گون (قرمز)، گویی نوشیدنی‌هایی به سرخیِ خون آماده شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ رنگِ میوه‌ها به رنگِ آتش و خون.

شاخ نارنج و برگ تاره ترنج نخلبندی نشانده بر هر کنج

شاخه‌های نارنج و برگ‌های ترنج، به زیبایی در هر گوشه‌ی باغ چیده شده بودند.

نکته ادبی: «نخل‌بندی» اشاره به هنرِ چیدمانِ درختان.

بوستان چون مشعبد از نیرنگ خربزه حقه های رنگارنگ

بوستان مانندِ یک شعبده‌باز، با ترفندهایش خیره‌کننده بود و خربزه‌ها مانند جعبه‌هایی رنگارنگ در آن خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: «مشعبد» به معنای شعبده‌باز و کسی که چشم‌بندی می‌کند.

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار چون طبرخون ولی طبرزد وار

میوه‌های فراوان از سیب و سنجد و انار که طعم‌شان اگرچه متفاوت بود، اما همگی مانندِ قندِ پاک (طبرزد) شیرین بودند.

نکته ادبی: «طبرخون» و «طبرزد» کنایه از شیرینی و پاکیِ میوه است.

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

هنگامی که ماهان (نامِ قهرمان) چنین بهشتِ زیبایی را یافت، دلش از یادِ آن بیابانِ دوزخی که دیشب در آن بود، کنده شد و آن را فراموش کرد.

نکته ادبی: «تافتن» در اینجا به معنای روی گرداندن و تغییرِ جهتِ توجه است.

او دران میوه ها عجب مانده خورده برخی و برخی افشانده

او در میانِ آن میوه‌ها حیران مانده بود، برخی را خورد و برخی دیگر را به زمین افشاند.

نکته ادبی: «عجب مانده» یعنی حیرت‌زده شد.

ناگه از گوشه نعره ای برخاست که بگیرید دزد را چپ و راست

ناگهان از گوشه‌ای فریادی برخاست که «ای مردم، دزد را بگیرید!»

نکته ادبی: این بیت نقطه عطفِ داستان و پایانِ آرامشِ موقت است.

پیری آمد ز خشم و کیه به جوش چوبدستی بر آوریده به دوش

پیرمردی با خشم و غیظ، در حالی که چوبی بر دوش داشت، به سوی او آمد.

گفت کای دیومیوه دزد کئی شب به باغ آمده ز بهر چئی

پرسید ای کسی که مانند دیوان، میوه می‌دزدی، چرا در این وقت شب به باغ آمدی؟

چند سالست تا در این باغم از شبیخون دزد پی داغم

چند سالی است که من در این باغ هستم و همواره از دست دزدانی که شبانه به باغ هجوم می‌آورند، در رنجم.

تو چه خلقی چه اصل دانندت چونی و کیستی که خوانندت

بگو چه کاره‌ای، از چه قبیله‌ای هستی و تو را به چه نامی می‌خوانند؟

چون به ماهان بر این حدیث شمرد مرد مسکین به دست و پای بمرد

وقتی این حرف‌ها را به ماهان گفت، او از ترس و اضطراب زمین‌گیر شد و توان حرکت نداشت.

گفت مردی غریبم از خانه دور مانده به جای بیگانه

ماهان گفت من غریبی هستم که از خانه و کاشانه‌ام دور افتاده و در سرزمینی بیگانه سرگردان شده‌ام.

با غریبان رنج دیده به ساز تا فلک خواندت غریب نواز

با غریبان رنج‌دیده مهربان باش تا روزگار نیز با تو که در سرنوشت غریب‌نوازی، مهربان باشد.

پیر چون دید عذر سازی او کرد رغبت به دلنوازی او

پیرمرد وقتی عذرخواهی و بی‌پناهی او را دید، دلش نرم شد و به دلجویی از او پرداخت.

چوبدستی نهاد زود ز دست فارغش کرد و پیش او بنشست

چوب‌دستی‌اش را کنار گذاشت، او را از نگرانی رهانید و کنارش نشست.

گفت برگوی سرگذشته خویش تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

گفت داستان زندگی‌ات را بگو و تعریف کن چه سختی‌هایی کشیدی.

چه ستم دیده ای ز بی خردان چه بدی کرده اند با تو بدان

بگو چه ستم‌هایی از افراد نادان دیدی و چه بدی‌هایی در حق تو روا داشتند.

چونکه ماهان ز روی دلداری دید در پیر نرم گفتاری

وقتی ماهان مهربانی پیرمرد را دید، با دلی آرام‌تر با او سخن گفت.

کردش آگه ز سرگذشته خویش وز بلاها که آمد او را پیش

ماجرای زندگی‌اش و مصیبت‌هایی که بر او گذشته بود را تعریف کرد.

آن ز محنت به محنت افتادن هر شبی دل به محنتی دادن

از رنج‌های پی‌درپی و سختی‌هایی که هر شب با آن مواجه می‌شد، گفت.

وان سرانجام ناامید شدن گه سیاه و گهی سپید شدن

و از ناامیدی‌هایش در پایان کار و دگرگونی‌های روزگار که گاهی سیاه و گاهی روشن بود.

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ که ز تاریکیش رساند به باغ

تا به آن چاه و نوری رسید که او را از دل تاریکی به این باغ رساند.

قصه خود یکان یکان برگفت کرد پیدا بر او حدیث نهفت

قصه‌اش را تک‌تک تعریف کرد و اسرار نهانش را آشکار ساخت.

پیرمرد از شگفتی کارش خیره شد چون شنید گفتارش

پیرمرد از شگفتی ماجراهای او، مبهوت شد.

گفت بر ما فریضه گشت سپاس کایمنی یافتی ز رنج و هراس

گفت سپاسگزاری بر ما واجب است که از آن همه رنج و هراس به سلامت گذشتی.

زان فرومایه گوهران رستی به چنین گنج خانه پیوستی

از دست آن افراد پست نجات پیدا کردی و به چنین آرامشی رسیدی.

چونکه ماهان ز رفق و یاری او دید بر خود سپاس داری او

وقتی ماهان مهربانی و همراهی او را دید، متوجه شد که پیرمرد قدردان اوست.

باز پرسید کان نشیمن شوم چه زمین است وز کدامین بوم

از پیرمرد پرسید آن جایگاه شوم و ترسناک که در آن بودم، کجاست؟

کان قیامت نمود دوش به من کافرینش نداشت گوش به من

جایی که دیشب انگار روز قیامت بود و هیچ‌کس به حرف من گوش نمی‌داد.

آتشی برزد از دماغم دود کانهمه شور یک شراره نمود

آتشی که در ذهنم دود می‌کرد و هر شراره‌اش همچون طوفانی به نظر می‌رسید.

دیو دیدم ز خود شدم خالی دیو دیده چنان شود حالی

وقتی دیوان را دیدم، از خود بی‌خود شدم؛ دیو دیده چنین آشفته‌حال می‌شود.

پیشم آمد هزار دیو کده در یکی صد هزار دیو و دده

هزاران مکان دیوزده در برابرم ظاهر شد که در هر کدام صدها هزار دیو و درنده بود.

این کشید آن فکند و آنم زد دده و دیو هر دو بد در بد

یکی مرا می‌کشید و دیگری می‌زد؛ آن دیوها و درندگان همگی پلید بودند.

تیرگی را ز روشنی است کلید در سیاهی سپید شاید دید

تاریکی با روشنی برطرف می‌شود؛ در سیاهی هم می‌توان امید به روشنایی داشت.

من سیه در سیه چنان دیدم کز سیاهی دیده ترسیدم

من در آن تاریکی غلیظ، چنان ترسی به دلم افتاد که از دیدن آن همه سیاهی وحشت‌زده شدم.

ماندم از کار خویش سرگشته دهنم خشک و دیده تر گشته

از سرنوشت خود حیران ماندم؛ دهانم خشک شده بود و چشمانم گریان.

گاهی از دست دیده نالیدم گاه بر دیده دست مالیدم

گاهی از ترس دستانم را به چشمانم می‌کشیدم و گاهی ناله‌های بلند سر می‌دادم.

می زدم گام و می بریدم راه این به لاحول و آن بسم الله

راه می‌رفتم و با خواندن «لا حول ولا قوه الا بالله» و «بسم‌الله» به خود دلداری می‌دادم.

تا ز رنجم خدای داد نجات ظلمتم شد بدل به آب حیات

تا اینکه خداوند مرا از آن رنج نجات داد و تاریکی‌هایم به روشنایی حیات‌بخش بدل شد.

یافتم باغی از ارم خوشتر باغبانی ز باغ دلکش تر

اکنون باغی زیباتر از بهشت (ارم) و باغبانی دل‌انگیزتر یافته‌ام.

ترس دوشینم از کجا برخاست وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

ترس دیشبم از کجا بود و آرامش امشبم از چیست؟

پیر گفت ای ز بند غم رسته به حریم نجات پیوسته

پیرمرد گفت ای کسی که از بند غم رها شده و به ساحل نجات رسیده‌ای.

آن بیابان که گرد این طرفست دیو لاخی مهول و بی علفست

آن بیابانی که در این نزدیکی است، مکانی متروک و جایگاه دیوان است.

وان بیابانیان زنگی سار دیو مردم شدند و مردم خوار

ساکنان آنجا شبیه زنگیان و مردم‌خوار هستند.

بفریبند مرد را ز نخست بشکنندش شکستنی به درست

ابتدا با فریب و نیرنگ جلو می‌آیند و بعد انسان را از پای در می‌آورند.

راست خوانی کنند و کج بازند دست گیرند و در چه اندازند

ظاهری صادقانه اما رفتاری مکارانه دارند؛ دست‌گیرند اما هدفشان به چاه انداختن است.

مهرشان رهنمای کین باشد دیو را عادت این چنین باشد

دوستی‌شان سرآغاز دشمنی است و این عادت دیرینه دیوان است.

آدمی کو فریب ناک بود هم ز دیوان آن مغاک بود

آدمی که فریب‌خورده است، گویی خود نیز از همان جنس دیوان و تاریکی است.

وین چنین دیو در جهان چندند کابلهند و بر ابلهان خندند

در این جهان دیوانی هستند که خود نادانند و بر نادانان دیگر می‌خندند.

گه دروغی به راستی پوشند گاه زهری در انگبین جوشند

گاهی دروغ را به جای راست قالب می‌کنند و گاهی زهر را در عسل می‌آمیزند.

در خیال دروغ بی مددیست راستی حکم نامه ابدیست

دروغ پایه و اساسی ندارد و ناپایدار است؛ اما حقیقت، حکمی جاودانه دارد.

راستی را بقا کلید آمد معجز از سحر از آن پدید آمد

حقیقت باعث بقا می‌شود؛ به همین دلیل است که معجزه بر سحر پیروز است.

ساده دل شد در اصل و گوهر تو کین خیال اوفتاد در سر تو

ذات و گوهر تو پاک و ساده است که این خیال‌پردازی‌ها به ذهنت خطور کرد.

اینچنین بازیی کریه و کلان ننمایند جز به ساده دلان

این بازی‌های ترسناک و بزرگ را جز برای افراد ساده‌دل نمایش نمی‌دهند.

ترس تو بر تو ترکتازی کرد با خیالت خیال بازی کرد

ترسِ درون تو بر تو غلبه کرد و خیالاتت با خودت بازی کردند.

آن همه بر تو اشتلم کردن بود تشویش راه گم کردن

آن همه ترساندن و تهدید کردن، فقط برای گمراه کردن و منحرف کردن تو از مسیر اصلی بود.

گر دلت بودی آن زمان بر جای نشدی خاطرت خیال نمای

اگر در آن هنگام دلت آرام و استوار بود، خاطر و ذهنت درگیر خیالاتِ پریشان و ناپایدار نمی‌شد.

نکته ادبی: «بر جای بودنِ دل» کنایه از استواری و آرامشِ روانی است.

چون از آن غولخانه جان بردی صافی آشام تا کی از دردی

اکنون که از آن مکانِ وحشت‌زا و پر از بلا جانِ سالم به در برده‌ای، چرا باید همچنان به دنبالِ لذت‌های ناچیز و پسمانده‌هایِ بی‌ارزش باشی؟

نکته ادبی: «غولخانه» استعاره از مکانی ترسناک و پر از رنج است. «صافی آشام» کسی است که شرابِ خالص (بهترین‌ها) می‌نوشد و «دردی» به معنای دُردِ شراب (پسمانده و ناخالصی) است.

مادر انگار امشب زادست و ایزدت زان جهان به ما دادست

گویی مادر تو را همین امشب به دنیا آورده است و خداوند تو را از آن عالمِ دیگر به ما بخشیده است.

نکته ادبی: اشاره به تولدی دوباره و رهایی از گذشته دارد.

این گرانمایه باغ مینو رنگ که به خون دل آمدست به چنگ

این باغِ ارزشمند که رنگ و بوی بهشت دارد، با سختی و رنجِ فراوان به دست آمده است.

نکته ادبی: «مینو» به معنای بهشت است و «خونِ دل خوردن» کنایه از رنج و تلاشِ بسیار است.

ملک من شد دران خلافی نیست در گلی نیست کاعترافی نیست

تردیدی نیست که این ملک و املاک متعلق به من است و در هیچ‌کدام از گل‌های این باغ، نشانی از انکار یا تردید دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «اعتراف» در اینجا به معنای پذیرش و گواهی دادن است.

میوه هائیست مهر پرورده هر درختی ز باغی آورده

در این باغ، میوه‌هایی پرورش‌یافته از عشق وجود دارد و هر درختی از باغی متفاوت به اینجا آورده شده است.

نکته ادبی: «مهر پرورده» یعنی میوه‌هایی که با محبت و دقت رشد یافته‌اند.

دخل او آنگهی که کم باشد زو یکی شهر محتشم باشد

درآمدِ این باغ آن‌قدر زیاد است که اگر بخشی از آن کم شود، باز هم برای ثروتمند کردنِ یک شهرِ بزرگ کفایت می‌کند.

نکته ادبی: «محتشم» به معنای با‌شکوه و ثروتمند است.

بجز اینم سرا و انبارست زر به خرمن گهر به خروارست

علاوه بر این‌ها، خانه و انبارهای پر از طلا و جواهرات نیز دارم.

نکته ادبی: «خروار» واحد سنجش وزنِ زیاد است و نشانه وفورِ ثروت است.

این همه هست و نیست فرزندم که دل خویشتن درو بندم

فرزندم، تمامِ داراییِ من همین‌هاست که دلم را به آن خوش کرده‌ام.

نکته ادبی: در اینجا پیرمرد با خطابِ «فرزندم» سعی در جلبِ اعتمادِ ماهان دارد.

چون ترا دیدم از هنرمندی در تو دل بسته ام به فرزندی

وقتی هنر و تواناییِ تو را دیدم، دلم به تو به چشمِ فرزندی بسته شد.

نکته ادبی: فرزندی در اینجا به معنایِ پذیرشِ او به عنوانِ وارث است.

گر بدین شادی ای غلام تو من کنم این جمله را به نام تو من

اگر تو با این شادی که به من می‌دهی، غلامِ من باشی، من تمامِ این ثروت را به نامِ تو می‌کنم.

نکته ادبی: واژه غلام در اینجا برای ابرازِ نهایتِ صمیمیت و واگذاریِ ثروت است.

تا درین باغ تازه می تازی نعمتی می خوری و می نازی

تا زمانی که در این باغِ تازه و باطراوت زندگی می‌کنی، از نعمت‌ها بهره‌مند باش و با افتخار زندگی کن.

نکته ادبی: «تازگی» استعاره از طراوت و جوانیِ محیط است.

خواهمت آنچنان که رای بود نو عروسی که دلربای بود

تو را همان‌گونه که شایسته است، همچون عروسی که دلربا باشد، می‌خواهم.

نکته ادبی: تشبیه ماهان به عروس، نشان از اهمیت و تزیینِ ظاهریِ او توسط پیرمرد دارد.

دل نهم بر شما و خوش باشم هرچه خواهید نازکش باشم

دلم را به تو می‌سپارم و خوشحال می‌شوم، و هر آنچه بخواهی برایت فراهم می‌کنم.

نکته ادبی: «نازکش بودن» کنایه از تسلیم و برآورده کردنِ خواسته‌های معشوق یا عزیز است.

گر وفا می کنی بدین فرمان دست عهدی بده بدین پیمان

اگر به این عهد وفادار می‌مانی، دستت را برای بستنِ پیمان به من بده.

نکته ادبی: «دستِ عهد» رسمی قدیمی برای استحکامِ پیمان است.

گفت ماهان چه جای این سخنست خار بن کی سزای سرو بنست

ماهان در پاسخ گفت: این چه جایگاهی برای سخن گفتن است؟ مگر درختِ خار، شایستگیِ درختِ سرو را دارد؟

نکته ادبی: تواضعِ ماهان در برابرِ پیرمرد؛ خود را به خار و پیرمرد یا جایگاهِ او را به سرو تشبیه می‌کند.

چون پذیرفتم به فرزندی بنده گشتم بدین خداوندی

وقتی تو مرا به فرزندی پذیرفتی، من در برابرِ بزرگی و آقاییِ تو، بنده‌ای مطیع شدم.

نکته ادبی: «خداوندی» در اینجا به معنای آقایی و سروری است.

شاد بادی که کردیم شادان ای به تو خان و مانم آبادان

خوشا به حالت که ما را شاد کردی؛ ای کسی که به وجودِ تو، خانه و زندگیِ من آبادان شده است.

نکته ادبی: تکرارِ «شاد» برای تأکید بر تغییرِ وضعیتِ روحیِ هر دو نفر است.

دست او بسه داد شاد بدو وآنگهی دست خویش داد بدو

پیرمرد دستِ او را با شادی گرفت و سپس دستِ خود را در دستِ او گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ فیزیکی برای مهرِ نهاییِ پیمان.

پیر دستش گرفت زود به دست عهد و میثاق کرد و پیمان بست

پیر فوراً دستش را گرفت و عهد و پیمانِ محکمی میانشان بسته شد.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت و قاطعیت در بستنِ قرارداد.

گفت برخیز میهمان برخاست بردش از دست چپ به جانب راست

گفت برخیز؛ میهمان بلند شد و پیر او را از سمتِ چپ به جانبِ راست هدایت کرد.

نکته ادبی: حرکت از چپ به راست، تمثیلی از تغییرِ حال و مسیرِ زندگی است.

بارگاهی بدو نمود بلند گسترش های بارگاه پرند

قصری بلند و باشکوه را به او نشان داد که پرده‌هایِ بارگاهش از جنسِ حریر بود.

نکته ادبی: «پرند» نوعی پارچه گران‌بها (حریر) است.

صفحه ای تا فلک سر آورده گیلویی طاق او برآورده

دیواری که تا آسمان بالا رفته بود و طاقی باشکوه برای آن ساخته بودند.

نکته ادبی: «گیلویی طاق» اشاره به معماریِ قوس‌دار و مرتفع دارد.

همه دیوار و صحن او ز رخام به فروزندگی چو نقره خام

تمامِ دیوارها و صحنِ آن از سنگِ مرمر بود و چنان می‌درخشید که گویی نقره‌ی ناب است.

نکته ادبی: «رخام» همان سنگِ مرمر است که نشانه تجمل است.

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

پیش‌گاهی وسیع و مکانی بلند داشت که پر از درختانِ سرو، بید و خدنگ بود.

نکته ادبی: «خدنگ» علاوه بر معنایِ درخت، نام نوعی تیرِ چوبی نیز هست که استعاره از راست‌قامتی است.

درگهی بسته بر جناح درش کاسمان بوسه داد بر کمرش

دریچه‌ای در کنارِ درگاهش بود که چنان بلند بود که گویی آسمان آن را بوسه می‌زد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ ارتفاعِ قصر.

پیش آن صفه کیانی کاخ رسته صندل بنی بلند و فراخ

در مقابلِ آن صفه (ایوانِ) شاهانه، درختانِ صندلِ بلند و گسترده‌ای روییده بود.

نکته ادبی: «کیانی» یعنی منسوب به کیان و پادشاهان، نشان‌دهنده شکوهِ مکان.

شاخ در شاخ زیور افکنده زیورش در زمین سر افکنده

شاخه‌های درخت در هم پیچیده و آراسته بود و زیورهای آن به سوی زمین آویزان شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ طبیعیِ باغ.

کرده بر وی نشستگاهی چست تخت بسته به تخته های درست

نشیمنگاهی محکم در آنجا ساخته بود که تختش با تخته‌هایی بادوام بنا شده بود.

نکته ادبی: «چست» به معنای محکم، دقیق و چابک است.

فرشهائی کشیده بر سر تخت نرم و خوش بو چو برگهای درخت

فرش‌هایی بر روی تخت کشیده بود که نرم و خوش‌بو، همچون برگ‌های درختان بودند.

نکته ادبی: تشبیه لطافتِ فرش به طبیعت.

پیر گفتش برین درخت خرام ور نیاز آیدت به آب و طعام

پیرمرد به او گفت: روی این درخت استراحت کن و اگر نیاز به آب و غذا داشتی...

نکته ادبی: دستورِ پیرمرد برای ماندن در ارتفاع (بالای درخت) نشان‌دهنده نوعی محدودیت است.

سفره آویخته است و کوزه فرود پر زنان سپید و آب کبود

سفره‌ای آویزان است و کوزه‌ای در پایین قرار دارد که پر از نوشیدنی‌های گوارا و آبِ زلال است.

نکته ادبی: اشاره به امکاناتِ زندگی در آن مکان.

من روم تا کنم ز بهر تو ساز خانه ای خوش کنم ز بهر تو باز

من می‌روم تا برای تو مقدماتِ کار را فراهم کنم و خانه‌ای مناسب برایت آماده سازم.

نکته ادبی: وعده‌ی پیرمرد برای جلبِ بیشترِ اطمینانِ ماهان.

تا نیایم صبور باش به جای هیچ ازین خوابگه فرود میای

تا زمانی که برنگشته‌ام، صبور باش و همین‌جا بمان و هرگز از این محلِ خواب پایین نیا.

نکته ادبی: دستورِ اکید برای محدود شدنِ ماهان در مکانِ خاص.

هرکه پرسد ترا به گردان گوش در جوابش سخن مگوی و خموش

هر کس تو را صدا زد، به آن اعتنا نکن و در پاسخ دادن، سکوت پیشه کن.

نکته ادبی: تأکید بر انزوا و عدمِ ارتباط با دنیایِ بیرون.

به مدارای هیچکس مفریب از مراعات هر کسی به شکیب

با هیچ‌کس طرحِ دوستی نریز و فریبِ کسی را نخور؛ از معاشرت با دیگران پرهیز کن.

نکته ادبی: «مدارا» در اینجا به معنایِ سازش و دوستیِ ظاهری است.

گر من آیم ز من درستی خواه آنگهی ده مرا به پیشت راه

تنها اگر من آمدم و نشانه‌ای از درستی دیدی، آنگاه به من راه بده.

نکته ادبی: شرط‌گذاریِ دقیق برای امنیتِ پیرمرد.

چون میان من وتو از سر عهد صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

چون میانِ من و تو از روی عهد و پیمان، رابطه‌ای تازه و شیرین مانندِ شیر و عسل شکل گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه «شیر و شهد» برای نشان دادنِ پیوندِ صمیمانه و شیرین.

باغ باغ تو خانه خانه تست آشیان من آشیانه تست

این باغ، باغِ تو و این خانه، خانه‌ی توست؛ اینجا آشیانه‌ی من، آشیانه‌ی توست.

نکته ادبی: تکرار برای القای حسِ مالکیتِ کاذب به ماهان.

امشب از چشم بد هراسان باش همه شبهای دیگر آسان باش

فقط امشب را از چشمِ بد بترس و مراقب باش، اما شب‌هایِ دیگر با آرامشِ خیال زندگی کن.

نکته ادبی: ایجادِ حسِ اضطرار برای شبِ اول.

پیر چون داد یک به یک پندش داد با پند نیز سوگندش

پیرمرد پس از آنکه یک‌به‌یک پندها را به او گفت، سوگندهایِ لازم را نیز ضمیمه کرد.

نکته ادبی: «سوگند» نشان از تأکید بر اهمیتِ دستورات دارد.

نردبان پایه دوالین بود کز پی آن بلند بالین بود

نردبانی از جنسِ دوال (چرم) بود که برای بالا رفتن به آن جایگاهِ مرتفع استفاده می‌شد.

نکته ادبی: «دوالین» از دوال (تسمه چرمی) گرفته شده است.

گفت بر شو دوال سائی کن یکی امشب دوال پائی کن

گفت: بالا برو و تسمه‌ها را تنظیم کن و امشب یک بار از آن استفاده کن.

نکته ادبی: دستوری برایِ ایزوله کردنِ خود توسط ماهان.

وز زمین برکش آن دوال دراز تا نگردد کسی دوالک باز

آن دوالِ (نردبانِ) دراز را از زمین بالا بکش تا کسی نتواند به سراغِ تو بیاید.

نکته ادبی: ایجادِ مانع برای ارتباط با محیطِ پایین.

امشب از مار کن کمر سازی بامدادان به گنج کن بازی

امشب از این مار (تسمه چرمی) کمر‌بندی بساز و صبح‌هنگام به دنبالِ گنج و ثروت برو.

نکته ادبی: «مار» استعاره از تسمه‌ی چرمی است که به دلیلِ شکل و کارکردش، خطرساز یا ابزاری حیاتی تلقی می‌شود.

گرچه حلوای ما شبانه رسید زعفرانش به روز باید دید

اگرچه حلوایِ ما شبانه به دستت رسید، اما ارزشِ واقعیِ آن را باید در روز دید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه پاداشِ واقعی در آینده و با صبر حاصل می‌شود.

پیر گفت این و رفت سوی سرای تا بسازد ز بهر مهمان جای

پیر این را گفت و به سمتِ خانه رفت تا برایِ پذیرایی از مهمان آماده شود.

نکته ادبی: طراحیِ پیرمرد برای رها کردنِ ماهان در تنهایی.

رفت ماهان بران درخت بلند برکشید از زمین دوال کمند

ماهان بر آن درختِ بلند بالا رفت و نردبانِ چرمی را از زمین بالا کشید.

نکته ادبی: انجامِ دستوراتِ پیرمرد توسط ماهان.

بر سریر بلند پایه نشست زیر پایش همه بلندان پست

بر جایگاهِ مرتفع نشست؛ به‌طوری که همه چیزِ روی زمین در نگاهِ او کوچک و پست به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تضاد میان «سریر بلند» و «بلندانِ پست» برای نشان دادنِ تفاوتِ جایگاه.

در چنان خانه معنبر پوش شد چو باد شمال خانه فروش

در آن خانه که بوی خوش می‌داد، ماهان همچون بادِ شمال (که عطرها را پخش می‌کند) در آن خانه به گشت‌وگذار پرداخت.

نکته ادبی: «معنبر پوش» یعنی مکانی که با عطر پوشیده شده است. «بادِ شمال» نمادِ جریان و تازگی است.

سفره نان گشاد و لختی خورد از رقاق سپید و گرده زرد

سفره نان را پهن کرد و از غذاهای ساده‌ای مثل نان و خوراکی‌های مرسوم آن زمان تناول نمود.

نکته ادبی: رقاق به معنای نان نازک است.

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال پرورش یافته به باد شمال

از آن کوزه سرد که آبش با باد شمال خنک شده بود، نوشید.

نکته ادبی: اشاره به خنکای طبیعی و مطبوع باد شمال.

چون بر آن تخت رومی آرایش یافت از فرش چینی آسایش

وقتی روی آن تخت رومی آراسته تکیه زد، با نشستن روی فرش چینی احساس راحتی و آرامش کرد.

نکته ادبی: تخت رومی نماد اشرافیت و تجمل است.

شاخ صندل شمامه کافور از دلش کرد رنج سودا دور

بوی خوش چوب صندل و کافور که در فضا پیچیده بود، اندوه و پریشانی خاطر را از دلش بیرون کرد.

نکته ادبی: سودا در طب قدیم به معنای اندوه و افسردگی است.

تکیه زد گرد باغ می نگریست ناگه از دور تافت شمعی بیست

در همان حال که به باغ نگاه می‌کرد، ناگهان از دور نوری شبیه شمع درخشید.

نکته ادبی: شمع در اینجا نماد حضور و درخشش است.

نو عروسان گرفته شمع به دست شاه نو تخت شد عروس پرست

نو عروسانی پیدا شدند که شمع در دست داشتند و پادشاه که تا آن لحظه تنها بود، شیفته این پری‌رویان شد.

نکته ادبی: عروس‌پرست استعاره از کسی است که مجذوب زیبایی می‌شود.

هفده سلطان درآمدند ز راه هفده خصل تمام برده ز ماه

هفده سلطان‌زاده از راه رسیدند، هفده موجود زیبا که زیبایی‌شان ماه را خجالت‌زده کرده بود.

نکته ادبی: خصل یا خصلت در اینجا به معنای زیبا و دارای خصلت‌های نیک است.

هر یک آرایشی دگر کرده قصبی بر گل و شکر کرده

هر کدام به گونه‌ای خود را آراسته بودند و با زیبایی‌های چهره و شیرینی گفتار، دلبری می‌کردند.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه نازک است.

چون رسیدند پیش صفه باغ شمع بردست و خویشتن چو چراغ

وقتی به سکوی باغ رسیدند، چنان زیبا بودند که گویی شمع‌های در دستشان در برابر درخشش وجود خودشان کم‌فروغ بود.

نکته ادبی: تشبیه خودِ افراد به چراغ.

بزمه ای خسروانه بنهادند پیشگاه بساط بگشادند

مجلس مهمانی شاهانه‌ای ترتیب دادند و بساط عیش و شادی را پهن کردند.

نکته ادبی: پیشگاه بساط کنایه از مکان برپایی جشن است.

شمع بر شمع گشت روی بساط روی در روی شد سرور و نشاط

شمع‌ها در کنار یکدیگر روشن شدند و با جمع شدن آن زیبارویان، بساط شادی و نشاط فراهم گشت.

نکته ادبی: تکرار شمع برای تاکید بر نورانیت جمع است.

آن پریرخ که بود مهترشان دره التاج عقد گوهرشان

آن پری‌چهره‌ای که از همه بزرگ‌تر بود و همچون نگین انگشتر در میان بقیه می‌درخشد، پیش‌قدم شد.

نکته ادبی: دره التاج کنایه از برترین و زیباترین فرد است.

رفت و بر بزمگاه خاص نشست دیگران را نشاند هم بر دست

او رفت و در جایگاه مخصوص نشست و دیگران را نیز در اطراف خود جای داد.

نکته ادبی: بر دست نشستن کنایه از در کنار هم قرار گرفتن است.

برکشیدند مرغ وار نوا درکشیدند مرغ را ز هوا

مانند پرندگان آواز خوشی سر دادند و با نوای خود، گویی مرغ از آسمان شکار می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر نافذ و مسحورکننده موسیقی.

برد آوازشان ز راه فریب هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

صدای آوازشان هم از ماه‌رویان و هم از انسان‌های شکیبا، عقل و هوش را می‌ربود.

نکته ادبی: ماهان در اینجا اسم خاص شخصیت داستان است.

رقص در پایشان به زخمه گری ضرب در دستشان به خانه بری

رقص آن‌ها با زخمه ساز همراه بود و ضرب گرفتن دستانشان خانه را پر از شور می‌کرد.

نکته ادبی: زخمه به معنای مضراب ساز است.

بادی آمد نمود دستانها درگشاد از ترنج پستانها

بادی وزید و لباس‌هایشان را کنار زد و زیبایی اندامشان را آشکار ساخت.

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ برای نشان دادن است.

در غم آن ترنج طبع گشای مانده ماهان ز دور صندل سای

ماهان در حسرت تماشای آن زیبایی‌ها، در کنار درخت صندل که بوی خوش می‌پراکند، حیران مانده بود.

نکته ادبی: طبع‌گشای به معنای گشاینده گره‌های روحی است.

کرد صد ره که چاره ای سازد خویشتن زان درخت اندازد

صد بار تصمیم گرفت که راهی پیدا کند تا خود را از آن درخت به پایین بیندازد و به آن‌ها نزدیک شود.

نکته ادبی: اشاره به اشتیاق شدید و بی‌تابی قهرمان.

با چنان لعبتان حور سرشت بی قیامت در اوفتد به بهشت

با وجود چنین زیبارویانی که گویی از حوریان بهشت هستند، حتی در بهشت هم چنین صحنه قیامت‌گونه و شگفت‌انگیزی رخ نمی‌دهد.

نکته ادبی: لعبتان به معنای زیبارویان است.

باز گفتار پیرش آمد یار بند بر صرعیان طبع نهاد

سخنان پیر دانا به یادش آمد که او را از این وسوسه‌ها برحذر داشته بود.

نکته ادبی: صرعیان جمع صرعی و به معنای گرفتاران عشق و جنون است.

وان بتان همچنان دران بازی می نمودند شعبده سازی

اما آن زیبارویان همچنان در حال بازی و شعبده‌بازی و دلبری بودند.

نکته ادبی: شعبده‌بازی به معنای کارهای عجیب و فریبنده است.

چون زمانی نشاط بنمودند خوان نهادند و خورد را بودند

وقتی مدتی به شادی و بازی پرداختند، سفره غذا را پهن کردند و آماده پذیرایی شدند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ است.

خوردهائی ندیده آتش و آب کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

غذاهایی که نه با آتش پخته شده بودند و نه با آب، بلکه با عطر مشک و عود و گلاب معطر شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به غذاهای فرازمینی و لطیف.

زیربائی به زعفران و شکر ناربائی ز زیربا خوشتر

خوراک‌های زعفرانی و شیرین و غذاهای دیگر که از آن‌ها هم لذیذتر بود، چیده شده بود.

نکته ادبی: زیربا نوعی خورش است که در آن گوشت و شیرینی و ادویه ترکیب می‌شود.

بره شیر مست بلغاری ماهی تازه مرغ پرواری

گوشت بره مست و بلغاری، ماهی تازه و مرغ‌های پرواری مهیا بود.

نکته ادبی: بره مست کنایه از لطافت و طعم عالی گوشت است.

گردهای سپید چون کافور نرم و نازک چو پشت و سینه حور

نان‌های سفید و نازک مانند کافور که نرمی‌اش یادآور لطافت اندام حوریان بود.

نکته ادبی: تشبیه برای اغراق در لطافت نان.

صحن حلوای پروریده به قند بیشتر زانکه گفت شاید چند

انواع حلواهایی که با قند فراوان تهیه شده بود، بیش از آن بود که بتوان توصیف کرد.

نکته ادبی: پروریده به قند کنایه از غلظت و شیرینی فوق‌العاده است.

وز کلیچه هزار جنس غریب پرورش یافته به روغن و طیب

و همچنین شیرینی‌ها و نان‌های روغنیِ عجیب و غریب که با روغن و عطرهای گران‌بها تهیه شده بود.

نکته ادبی: طیب به معنای عطر و ماده خوشبو است.

چون بدین گونه خوانی آوردند خوان مخوان بل جهانی آوردند

وقتی چنین سفره‌ای گستردند، دیگر نباید آن را سفره خواند، بلکه جهانی از نعمت‌ها بود.

نکته ادبی: اغراق در وصف فراوانی سفره.

شاه خوبان به نازنینی گفت طاق ما زود گشت خواهد جفت

آن زیباروی سردسته به مهربانی گفت: طاقِ تنهایی ما به زودی جفت می‌شود (یعنی کسی به جمع ما اضافه می‌شود).

نکته ادبی: طاق و جفت استعاره از تنهایی و همراهی است.

بوی عود آیدم ز صندل خام سوی آن عود صندلی به خرام

بوی عود از درخت صندل به مشامم می‌رسد، به سوی آن عودِ خوش‌بو برو.

نکته ادبی: اشاره به درختی که قهرمان پشت آن پنهان شده است.

عود بوئی بر اوست عودی پوش صندل آمیز و صندلی بر دوش

آن کسی که بوی عود می‌دهد، عود پوشیده است و صندل در کنار دارد.

نکته ادبی: ایهام در مورد شخصی که پشت درخت است.

شب چو عود سیاه و صندل زرد عود ما را به صندلش پرورد

شب سیاه مانند عود است و صندل زرد، عود ما را پرورش داده است.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌ها برای توصیف فضا.

مغز ما را ز طیب هست نصیب طیبتی نیز خوش بود با طیب

ما از این عطریات بهره‌مندیم، خوب است که با این عطر، همنشینی هم داشته باشیم.

نکته ادبی: طیبت به معنای سخن خوش و عطرآگین است.

می نماید که آشنا نفسی بر درختست و می پزد هوسی

به نظر می‌رسد که یک نفر آشنا پشت درخت پنهان شده و هوس همراهی با ما را دارد.

نکته ادبی: پختن هوس کنایه از در فکر چیزی بودن است.

زیر خوانش ز روی دمسازی تا کند با خیال ما بازی

بگذار به زیرِ این سفره بیاید تا با خیال و توهم ما بازی کند.

نکته ادبی: اشاره به دعوت از فرد برای ورود به دنیای خیالی آنان.

گر نیاید بگو که خوان پیشست مهر آن مهربان ازان بیشست

اگر هم نیامد، بگو که سفره پهن است و مهر و محبت ما از این حرف‌ها بیشتر است.

نکته ادبی: دعوت برای کشاندن قهرمان به دام.

که بخوان دست خویش بگشاید مگر آنگه که میهمان آید

مگر اینکه میهمانی بیاید و دست خود را به سوی این سفره دراز کند.

نکته ادبی: دعوت غیرمستقیم برای مشارکت.

خیز تا برخوری ز پیوندش خوان نهاده مدار در بندش

برخیز تا از این دوستی و پیوند بهره‌مند شوی، سفره را پهن نگه دار و او را در بندِ عشق خود اسیر کن.

نکته ادبی: بند کنایه از دام عشق و هوس است.

نازنین رفت سوی صندل شاخ دهنی تنگ و لابهای فراخ

آن زیبارو به سمت درخت صندل رفت، دهانی کوچک و سخنانی دلربا داشت.

نکته ادبی: لاب به معنای تملق و سخن دلبرانه است.

بلبل آسا بر او درود آورد وز درختش چو گل فرود آورد

مانند بلبل بر آن درخت درود فرستاد و قهرمان را مانند گل از شاخه به پایین فراخواند.

نکته ادبی: تشبیه قهرمان به گل و دعوت‌کننده به بلبل.

میهمان خود که جای کش بودش بر چنان رقص پای خوش بودش

میهمانی که جایگاهش بر درخت بود، چه رقص و پایکوبی دلنشینی داشت.

نکته ادبی: کنایه از لذت بردن از لحظه حضور در آن ضیافت.

شد به دنبال آن میانجی چست گو بدان کار خود میانجی جست

آن شخص با چابکی به دنبال آن واسطه رفت و او هم در این کار زیرکانه عمل کرد.

نکته ادبی: میانجی به معنای واسطه دعوت است.

زان جوانی که در سر افتادش نامد از پند پیر خود یادش

آن جوان چنان تحت تأثیر قرار گرفت که نصیحت‌های پیر خود را کاملاً فراموش کرد.

نکته ادبی: در سر افتادن کنایه از غلبه هوس است.

چون جوان جوش در نهاد آرد پند پیران کجا به یاد آرد

زمانی که جوانی در وجود انسان می‌جوشد، پند بزرگان چگونه می‌تواند به یادش بماند؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌پروایی دوران جوانی.

عشق چون برگرفت شرم از راه رفت ماهان به میهمانی ماه

عشق وقتی شرم و حیا را از میان برد، ماهان به مهمانی آن زیبارویان رفت.

نکته ادبی: استعاره از شکستن حریم‌های عقلانی.

ماه چون دید روی ماهان را سجده بردش چو تخت شاهان را

وقتی آن زیبارو، ماهان را دید، چنان از او استقبال کرد که گویی پادشاهی به نزد او آمده است.

نکته ادبی: سجده بردن در اینجا به معنای تواضع و تعظیم بسیار است.

با خودش بر بساط خاص نشاند این شکر ریخت وان گلاب افشاند

او را در جایگاه مخصوص کنار خود نشاند و با شیرینی کلام و عطرهای خوش، از او پذیرایی کرد.

نکته ادبی: شکر و گلاب استعاره از سخن شیرین و برخورد مهربانانه.

کرد با او به خورد هم خوانی کاین چنین است شرط مهمانی

او را در خوردن غذا با خود شریک کرد، چرا که این رسم و آیین میهمانی است.

نکته ادبی: هم‌خوانی کنایه از مشارکت در عیش و ضیافت است.

وز سر دوستی و اخلاصش دادهر دم نواله خاصش

آن‌ها با صمیمیت و دوستی با یکدیگر برخورد کرده و هر لحظه سهم ویژه‌ای از محبت و عشق خود را به یکدیگر نثار می‌کردند.

نکته ادبی: نواله در اینجا استعاره از بهره و نصیب است.

چون فراغت رسیدشان از خوان جام یاقوت گشت قوت روان

هنگامی که از خوردن و آشامیدن فارغ شدند، شرابِ قرمز و گوارا (جام یاقوت) مایه‌ی آرامش و نشاط روحشان شد.

نکته ادبی: یاقوت کنایه از شراب سرخ رنگ است.

ساغری چند چون ز می خوردند شرم را از میانه پی کردند

پس از آنکه چند جام از شراب نوشیدند، شرم و حیا را به کناری نهادند.

نکته ادبی: پی کردن در اینجا به معنای دور انداختن یا از میان بردن است.

چون ز مستی درید پرده شرم گشت بر ماه مهر ماهان گرم

به دلیل مستی، پرده‌های شرم کنار رفت و آن زنِ زیبا، اشتیاق و حرارت شدیدی به ماهان نشان داد.

نکته ادبی: مهر ماهان اشاره به علاقه و توجه آن زن به ماهان است.

لعبتی دید چون شکفته بهار نازنینی چو صد هزار نگار

ماهان زنی بسیار زیبا دید که مانند بهار شکوفا و پرطراوت بود و مانند صدها نگارِ نقاشی‌شده، دلربایی می‌کرد.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زیبایی بی‌نقص است.

نرم و نازک بری چو لور و پنیر چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر

او بسیار لطیف و نرم بود، انگار از شیرینی و نرمی ساخته شده باشد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر خوراکی برای توصیف لطافت معشوق.

رخ چو سیبی که دلپسند بود در میان گلاب و قند بود

صورتش مانند سیبی دلپسند بود که میان بوی خوش گلاب و شیرینی قند قرار داشت.

نکته ادبی: توصیف با حواس بویایی و چشایی.

تن چو سیماب کاوری در مشت از لطافت برون رود ز انگشت

بدنش چنان لطیف و نرم بود که گویی اگر آن را در مشت بگیری، از لای انگشتانت لیز می‌خورد.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که کنایه از لطافت و روانی بدن دارد.

در کنار آن چنان که گل در باغ در میان آن چنان که شمع و چراغ

او در کنار ماهان، همچون گلی در باغ و همچون شمعی در شب، درخشندگی داشت.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن زیبایی و جلوه‌گری.

زیور مه نثار گشته بر او مهر ماهان هزار گشته بر او

زیبایی و زینت‌های ماه (آسمان) در برابر او ناچیز و بی‌ارزش بود و او به هزاران گونه بر ماهان جلوه‌گری می‌کرد.

نکته ادبی: نثار گشتن کنایه از بی‌ارزش شدن در برابر زیبایی اوست.

گه گزیدش چو قند را مخمور گه مزیدش چو شهد را زنبور

گاهی از روی مستی و عشق، مانند کسی که قند را می‌مکد، او را می‌بوسید و گاه مانند زنبوری که به شهد گل می‌رسد، از او کام می‌گرفت.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن لذت‌جویی عاشقانه.

چونکه ماهان به ماه در پیچید ماه چهره ز شرم سر پیچید

زمانی که ماهان با اشتیاق به آن زن نزدیک شد، آن زن از روی شرم یا ناز، خود را عقب کشید.

نکته ادبی: ماه چهره کنایه از آن زن زیبارو است.

در برآورد لعبت چین را گل صد برگ و سرو سیمین را

آن زنِ زیبا که چون گل صدبرگ و سروی سیمین‌تن بود، خود را به آغوش ماهان سپرد.

نکته ادبی: سرو سیمین استعاره از اندام کشیده و سفید است.

لب بران چشمه رحیق نهاد مهر یاقوت بر عقیق نهاد

لب‌هایش را بر آن لب‌های یاقوتی و شیرین گذاشت.

نکته ادبی: رحیق به معنای شراب خالص است.

چون دران نور چشم و چشمه قند کرد نیکو نظر به چشم پسند

ماهان وقتی به آن چشم‌های زیبا و دهان شیرین به دقت نگاه کرد...

نکته ادبی: چشمه قند کنایه از دهان شیرین است.

دید عفریتی از دهن تا پای آفریده ز خشمهای خدای

ناگهان دیوی زشت‌سیرت را از سر تا پا مشاهده کرد؛ موجودی که گویی خدای قهر و غضب او را آفریده بود.

نکته ادبی: عفریت در ادبیات کهن به معنای دیو و موجود شرور است.

گاو میشی گراز دندانی کاژدها کس ندید چندانی

موجودی شبیه گاو میش با دندان‌های گرازی شکل، که هیچ‌کس اژدهایی به آن بزرگی ندیده بود.

نکته ادبی: توصیفات برای ایجاد رعب و وحشت است.

ز اژدها در گذر که اهرمنی از زمین تا به آسمان دهنی

فراتر از یک اژدها، او دیوی بود که دهانش از زمین تا آسمان باز می‌شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن بزرگی و ترسناک بودن دهان دیو.

چفته پشتی نغوذ بالله کوز چون کمانی که برکشند به توز

گوژپشت بود و پشتش چنان خمیده که گویی کمانی است که زه آن را کشیده‌اند.

نکته ادبی: توز نوعی چوب برای ساخت کمان است.

پشت قوسی و روی خرچنگی بوی گندش هزار فرسنگی

پشتی خمیده و چهره‌ای شبیه خرچنگ داشت و بوی گندش تا فرسنگ‌ها می‌رسید.

نکته ادبی: توصیف حسی برای ایجاد انزجار.

بینیی چون تنور خشت پزان دهنی چون لوید رنگرزان

بینی‌اش مانند تنور خشت‌‌پزان بزرگ بود و دهانش مانند حوضچه‌های رنگرزی گشاد و کثیف بود.

نکته ادبی: لوید به معنای حوض یا گودال است.

باز کرده لبی چو کام نهنگ در برآورده میهمان را تنگ

دهانش را مانند کام نهنگ باز کرده بود و به زور می‌خواست میهمان (ماهان) را به درون خود بکشد.

نکته ادبی: کام نهنگ استعاره از بلعیده شدن و نابودی است.

بر سر و رویش آشکار و نهفت بوسه می داد و این سخن می گفت

آن دیو، بر سر و صورت ماهان بوسه می‌زد و این سخن را بر زبان می‌راند:

نکته ادبی: آشکار و نهفت قید حالت است.

کای به چنگ من اوفتاده سرت وی به دندان من دریده برت

ای که سرت به چنگ من افتاده و بدنت با دندان‌های من دریده شده است.

نکته ادبی: تغییر لحن از معشوق به صیاد و دشمن.

چنگ در من زدی و دندان هم تا لبم بوسی و زنخدان هم

تو خودت به من چنگ زدی و دندان نشان دادی تا لب و چانه‌ام را ببوسی.

نکته ادبی: سرزنش و شماتت توسط دیو به ماهان.

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان چنگ و دندان چنین بود نه چنان

به این چنگ و دندان‌های من نگاه کن که مثل تیغ و نیزه تیز هستند؛ چنگ و دندان واقعی این است نه آن زیبایی خیالی که می‌دیدی.

نکته ادبی: تقابل واقعیتِ خشونت‌آمیز با خیالِ زیبا.

آن همه رغبتت چه بود نخست وین زمان رغبتت چرا شد سست

آن همه اشتیاق اولیه‌ات چه شد و چرا اکنون رغبتت به من کم شده است؟

نکته ادبی: طنز تلخ دیو در مواجهه با وحشتِ ماهان.

لب همان لب شدست بوسه بخواه رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

لب همان لب است، پس بوسه بخواه و رخ همان رخ است، پس از تماشای آن دست نکش.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ماهان در وهم خود هنوز گیر کرده است.

باده از دست ساقیی مستان کاورد سیکیی به صد دستان

شراب از دست کسی بگیر که با حیله و مکر آن را به تو می‌دهد.

نکته ادبی: سیکی به معنای حیله و نیرنگ است.

خانه در کوچه ای مگیر به مزد که دران کوچه شحنه باشد دزد

خانه‌ای در کوچه‌ای اجاره نکن که در آن کوچه، نگهبان (شحنه) خودش دزد باشد.

نکته ادبی: ضرب‌المثل و کنایه از فریب خوردن.

ای چان این چنین همی شاید تا کنم آنچه با تو می باید

ای جان، همین‌طور که هست باید بسازی تا آنچه لازم است با تو انجام دهم.

نکته ادبی: تهدید صریح دیو.

گر نسازم چنانکه درخور تست پس چنانم که دیده ای ز نخست

اگر طبق میل تو نباشم، پس همان‌گونه‌ام که از ابتدا دیدی (یعنی همان دیو واقعی).

نکته ادبی: تاکید بر هویت واقعی دیو.

هر دم آشوبی این چنین می کرد اشتلمهای آتشین می کرد

آن موجود هر لحظه چنین آشوب و هیاهویی به پا می‌کرد و با خشم و آتش‌افروزی تهدید می‌کرد.

نکته ادبی: اشتلم به معنای پرخاشگری و داد و فریاد است.

چونکه ماهان بینوا گشته دید ماهی به اژدها گشته

وقتی ماهان بیچاره و درمانده شد، دید که آن معشوق زیبا به اژدها تبدیل شده است.

نکته ادبی: واپس‌گرایی از وهم به واقعیت.

سیم ساقی شده گراز سمی گاو چشمی شده به گاو دمی

آن پیکر سیمینِ زیبا، اکنون به موجودی شبیه گراز با دم و چشمانی گاوگونه تبدیل شده است.

نکته ادبی: تضاد آشکار بین سیم و گراز.

زیر آن اژدهای همچون قیر می شد از زیرش آب معنی گیر

از زیر آن هیولای سیاه و قیرگون، آب‌ریزِ ترس و دهشت جاری می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از وحشت و بیچارگی ماهان.

نعره ای زد چو طفل زهره شکاف یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

دیو نعره‌ای زد که گویی صدای طفلی است که از ترس زهر می‌ترکاند، یا زنی که فرزندش مرده باشد.

نکته ادبی: توصیف صدای گوش‌خراش دیو.

وان گراز سیه چو دیو سپید می زد از بوسه آتش اندر بید

آن گراز سیاه که گویی دیوی سپید بود، با بوسه‌هایش آتش در وجود ماهان می‌انداخت.

نکته ادبی: تضاد دیو سیاه و سپید برای نمایش غیرعادی بودن موجود.

تا بدانگه که نور صبح دمید آمد آواز مرغ و دیو رمید

تا اینکه نور صبح دمید، صدای پرندگان آمد و آن دیو از ترس فرار کرد.

نکته ادبی: طلوع خورشید نماد حقیقت و زوال وهم است.

پرده ظلمت از جهان برخاست وان خیالات از میان برخاست

تاریکی از جهان رخت بربست و تمام آن خیالات و اوهام از میان رفت.

نکته ادبی: ظلمت نماد جهل و وهم است.

آن خزف گوهران لعل نمای همه رفتند و کس نماند به جای

آن لعل‌های دروغین و بی‌ارزش که شبیه جواهر به نظر می‌رسیدند، همه ناپدید شدند و چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: خزف به معنای سفال و مهره بی‌ارزش است.

ماند ماهان فتاده بر در کاخ تا بدانگه که روز گشت فراخ

ماهان بر درِ آن کاخ افتاده بود تا زمانی که روز کامل شد.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ شوکه و مستأصل ماهان.

چون ز ریحان روز تابنده شد دگر بار هوش یابنده

وقتی با روشناییِ کامل روز، هوش و حواسش به او بازگشت...

نکته ادبی: اشاره به بیداری کامل از حالت مستی و وهم.

دیده بگشاد دید جائی زشت دوزخی تافته به جای بهشت

چشمانش را باز کرد و دید که در جای زشتی است؛ دوزخی که به جای بهشت نمایان شده بود.

نکته ادبی: تضاد میان بهشت خیالی و دوزخ واقعی.

نالشی چند مانده نال شده خاک در دیده خیال شده

چند ناله باقی مانده بود و خاکِ ویرانه در چشمانش رفته و او را به خیال‌بافی واداشته بود.

نکته ادبی: اشاره به اثرات وهم در درک واقعیت.

زان بنا کاصل او خیالی بود طرفش آمد که طرفه حالی بود

آن بنا که اصلش بر خیال بود، اکنون به ویرانه‌ای تبدیل شده بود که حال و هوای عجیبی داشت.

نکته ادبی: تاکید بر سست بودن بنیانِ خیالی.

باغ را دید جمله خارستان صفه را صفری از بخارستان

باغ را دید که خارستانی بیش نیست و ایوانش از بخارات بدبو خالی شده است.

نکته ادبی: صفه به معنای ایوان است.

سرو و شمشادها همه خس و خار میوه ها مور و میوه داران مار

سرو و شمشادها همگی خس و خار بودند و میوه‌ها، مورچه و میوه‌داران، مار بودند.

نکته ادبی: استعاره از زشتی و فساد در واقعیت.

سینه مرغ و پشت بزغاله همه مردارهای ده ساله

سینه مرغ و پشت بزغاله، همه لاشه‌های ده سال مانده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ تهوع‌آور از واقعیتِ پیش‌رو.

نای و چنگ و رباب کارگران استخوانهای گور و جانوران

سازهایی مثل نای و چنگ و رباب همگی استخوان‌های پوسیده گورها و جانوران مرده بودند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ تلخ و واقع‌گرایانه، نمادِ پوچی.

وان تتق های گوهر آموده چرمهای دباغت آلوده

آن پرده‌های نفیس و آراسته به جواهر، در حقیقت چرم‌های دباغی‌شده و کثیفی بیش نبودند.

نکته ادبی: تتق: پرده یا خیمه. آموده: آراسته و زینت‌یافته.

حوضهای چو آب در دیده پارگینهای آب گندیده

حوض‌هایی که در نظرش مانند آب زلال دیده می‌شد، در واقع گنداب‌هایی متعفن بودند.

نکته ادبی: پارگین: گودالی که آب‌های آلوده و فاضلاب در آن جمع می‌شود.

وانچه او خورده بود و باقی ماند وانچه از جرعه ریز ساقی ماند

آنچه دیو به عنوان غذا خورده بود و باقی مانده بود، و آنچه از نوشیدنی ساقی بر جای مانده بود، همه ناپاکی بود.

نکته ادبی: اشاره به بازمانده‌های غذای ناپاک دیوان که ماهان با چشم حقیقت‌بین دیده است.

بود حاشا ز جنس راحتها همه پالایش جراحتها

این‌ها به هیچ وجه مایه آسایش نبودند، بلکه سراسرِ آن محیط، التیام‌بخش جراحت‌ها بود (کنایه از فساد و آلودگی).

نکته ادبی: حاشا: دور باد (تأکید بر نفی).

وانچه ریحان و راح بود همه ریزش مستراح بود همه

آنچه به نظرش ریحان و عطر دل‌انگیز می‌آمد، همه ریزش‌های مستراح و فضولات بود.

نکته ادبی: راح و ریحان: نماد عطر و خوشبویی که در اینجا به طنز و تلخی به نجاست تعبیر شده است.

بازماهان به کار خود درماند بر خود استغفراللهی برخواند

ماهان که در کار خود درمانده بود، با دیدن این حقیقتِ تلخ، پیوسته از خداوند طلب آمرزش می‌کرد.

نکته ادبی: بازماهان: در اینجا منظور خودِ قهرمان داستان یعنی ماهان است.

پای آن نی که رهگذار شود روی آن نی که پایدار شود

نه پایی برای ماندن در آن مسیر داشت و نه چهره‌ای برای پایدار ماندن در آن مکان هولناک.

نکته ادبی: پایدار: به معنای ماندگار و ثابت قدم.

گفت با خویشتن عجب کاریست این چه پیوند و این چه پرگاریست

با خود گفت که این چه سحر و جادوی عجیبی است و این چه پیوند و نقشه شومی است که در کار است.

نکته ادبی: پرگار: در اینجا به معنای نقشه، دام و نیرنگ است.

دوش دیدن شکفته بستانی دیدن امروز محنتستانی

دیروز باغی سرسبز و خرم می‌دیدم و امروز در این مکان جز رنج و بلا چیزی نمی‌بینم.

نکته ادبی: محنت‌ستان: مکانی که سرای رنج و سختی است.

گل نمودن به ما و خار چه بود حاصل باغ روزگار چه بود

آن گل‌هایی که به ما نشان دادند و آن خارها چه بودند؟ سرانجام این باغ روزگار و عمر، جز حسرت چه بود؟

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری لذات دنیوی.

واگهی نه که هرچه ما داریم در نقاب مه اژدها داریم

آگاه نیستی که هر چه از ثروت و دارایی داریم، در واقع در نقاب و پوششی از اژدها (خطر و هلاکت) پنهان شده است.

نکته ادبی: اژدها: نماد خطر پنهان در پسِ ظواهر فریبنده.

بینی ار پرده را براندازند کابلهان عشق باچه می بازند

اگر پرده از حقیقت این دنیا براندازند، خواهی دید که انسان‌های ساده‌لوح (کابلهان)، عشق خود را با چه چیز بیهوده‌ای معاوضه کرده‌اند.

نکته ادبی: کابلهان: سست‌عنصران و نادانان.

این رقمهای رومی و چینی زنگی زشت شد که می بینی

این نقش و نگارهای زیبا (مانند نقاشی‌های رومی و چینی)، در واقع همان زنگیِ زشتی است که اکنون مشاهده می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت واقعی زیبایی‌های ظاهری که در پس آن زشتی نهفته است.

پوستی برکشیده بر سر خون راح بیرون و مستراح درون

پوستی بر روی خون کشیده‌اند؛ ظاهر آن عطر و راحتی است، اما درونش کثافت و فضولات است.

نکته ادبی: توصیفِ کناییِ انسانِ فریبکار یا دنیایِ فریبنده.

گر ز گرمابه برکشند آن پوست گلخنی را کسی ندارد دوست

اگر آن پوستِ ظاهری را از این تنِ گرمابه کنار بزنند، هیچ‌کس دیگر دلبسته آن نخواهد بود.

نکته ادبی: گلخن: آتشخانه حمام، استعاره از جایگاه ناپاک.

بس مبصر که مار مهره خرید مهره پنداشت مار در سله دید

بسیاری از بینندگانِ ظاهربین، به جای گوهر، «مهره مار» خریدند و گمان کردند که حقیقت را در سبد یافته‌اند.

نکته ادبی: مهره مار: شیئی که در فرهنگ عامه به عنوان طلسم خوشبختی شناخته می‌شود اما شاعر آن را فریب می‌داند.

بس مغفل در این خریطه خشک گره عود یافت نافه مشک

بسیاری از نادانان در این کیسه خشک، به جای نافه مشکِ خوشبو، تنها گره‌ای بی‌ارزش یافتند.

نکته ادبی: خریطه: کیسه.

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان رست چون من ز قصه ماهان

همان‌طور که ماهان از چنگال دشمنان (دیوان) رهایی یافت، من نیز از داستان ماهان چنین رها شدم.

نکته ادبی: شاعر از قصه بیرون می‌آید و به خود ارجاع می‌دهد.

نیت کار خیر پیش گرفت توبه ها کرد و نذرها پذرفت

تصمیم به کار نیک گرفت و توبه‌ها کرد و نذرهایی پذیرفت.

نکته ادبی: اشاره به توبه و بازگشت به سوی خداوند.

از دل پاک در خدای گریخت راه می رفت و خون ز رخ می ریخت

با دلی پاک به سوی خدا پناه برد، در حالی که راه می‌رفت، اشک از چشمانش سرازیر بود.

نکته ادبی: خون ریختن از رخ: کنایه از گریه شدید و سوزناک.

تا به آبی رسید روشن و پاک شست خود را و رخ نهاد به خاک

تا اینکه به آبی پاک و روشن رسید، تن خود را شست و صورت بر خاک نهاد.

نکته ادبی: آب روشن: نماد طهارت و معنویت.

سجده کرد و زمین به خواری رفت با کس بیکسان به زاری گفت

سجده کرد و با خواری و تضرع به درگاه خداوند، با کسی (خداوند) به زاری سخن گفت.

نکته ادبی: کسِ بی‌کسان: صفتی برای خداوند که پناهِ بی‌‌پناهان است.

کای گشاینده کار من بگشای وی نماینده راه من بنمای

گفت: ای خدایی که گره از کار فرو بسته‌ام باز می‌کنی، راه درست را به من نشان ده.

نکته ادبی: مناجات و دعا.

تو گشائیم کار بسته و بس تو نمائیم ره نه دیگر کس

تنها تویی که می‌توانی کار بسته مرا بگشایی و راه را به من نشان دهی، نه هیچ کس دیگر.

نکته ادبی: تأکید بر توحید افعالی.

نه مرا رهنمای تنهائی کیست کورا تو راه ننمائی

من که راهنمایی در تنهایی ندارم، چه کسی است که تو او را راهنمایی نکنی؟ (همه محتاج تو هستند).

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر نیازِ مطلق به هدایت الهی.

ساعتی در خدای خود نالید روی در سجده گاه خود مالید

زمانی طولانی در برابر خدای خود ناله کرد و صورت بر سجده‌گاهش سایید.

نکته ادبی: ساعتی: در اینجا به معنای مدتی است، نه لزوماً ۶۰ دقیقه.

چونکه سر برگفت در بر خویش دید شخصی به شکل و پیکر خویش

وقتی سر از سجده برداشت، شخصی را با همان شکل و ظاهرِ خود در برابرش دید.

نکته ادبی: شخص: در اینجا به معنای هیکل و پیکر است.

سبز پوشی چو فصل نیسانی سرخ روئی چو صبح نورانی

مردی سبزپوش مانند فصل بهار و سرخ‌رویی مانند صبح روشن و نورانی.

نکته ادبی: توصیفِ نمادینِ خضر نبی با رنگ‌های مقدس.

گفت کای خواجه کیستی به درست قیمتی گوهرا که گوهر تست

گفت: ای مرد، به راستی تو کیستی؟ تو گوهری ارزشمندی که گوهری (اصلی) از آنِ توست.

نکته ادبی: گوهر: اشاره به ذات و اصل و نسب والا.

گفت من خضرم ای خدای پرست آمدم تا ترا بگیرم دست

پاسخ داد: ای پرستنده خدا، من خضرم، آمده‌ام تا دست تو را بگیرم (یاری‌ات کنم).

نکته ادبی: ظهورِ خضر برای نجاتِ قهرمان.

نیت نیک تست کامد پیش می رساند ترا به خانه خویش

نیت نیکوی توست که باعث شد من به پیش تو بیایم و تو را به خانه و مقصود خود برسانم.

نکته ادبی: نیت نیک عاملِ جذبِ هدایت.

دست خود را به من ده از سر پای دیده برهم ببند و باز گشای

دست خود را به دست من بده، چشمانت را ببند و وقتی باز کردی (در جای امن خواهی بود).

نکته ادبی: توصیه خضر برای انتقال معنوی/آنی.

چونکه ماهان سلام خضر شنید تشنه بود آب زندگانی دید

هنگامی که ماهان سخن خضر را شنید، گویی تشنه‌ای بود که به آب زندگانی رسیده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان آب حیات که خضر بر آن دست یافته است.

دست خود را سبک به دستش داد دیده در بست و در زمان بگشاد

دست خود را با سرعت به دست او داد، چشمانش را بست و در لحظه‌ای (چشمانش را) گشود.

نکته ادبی: سبک: سریع و بی‌درنگ.

دید خود را دران سلامتگاه کاولش دیو برده بود ز راه

دید که در همان مکان امنی است که در ابتدا دیو او را از آنجا گمراه کرده و ربوده بود.

نکته ادبی: سلامتگاه: مکانِ امن.

باغ را درگشاد و کرد شتاب سوی مصر آمد از دیار خراب

درِ باغ را باز کرد و با شتاب به سمت مصر (شهر خود) از آن دیار خراب و ویران حرکت کرد.

نکته ادبی: مصر در اینجا می‌تواند شهر یا اقامتگاه او باشد.

دید یاران خویش را خاموش هریک از سوگواری ازرق پوش

دوستان خود را خاموش و ساکت دید، در حالی که هر یک از آن‌ها به خاطر سوگواری برای او، لباس کبود (آبی تیره) پوشیده بودند.

نکته ادبی: ازرق‌پوش: نماد سوگواری و غم در آن فرهنگ.

هرچه ز آغاز دید تا فرجام گفت با دوستان خویش تمام

هر چه از آغاز تا پایان دیده بود، برای دوستان خود تمام و کمال تعریف کرد.

نکته ادبی: فرجام: پایان.

با وی آن دوستان که خو کردند دید کازرق ز بهر او کردند

دوستانی که با او خو و الفت داشتند، دید که به خاطر او لباس کبود (ازرق) بر تن کرده‌اند.

نکته ادبی: خو کردن: عادت کردن و انس گرفتن.

با همه در موافقت کوشید ازرقی راست کرد و در پوشید

او نیز در این سوگواری با همه آنان همدلی کرد و لباس کبودی آماده کرد و پوشید.

نکته ادبی: موافقت: در اینجا به معنای همراهی و همدلی است.

رنگ ازرق برو قرار گرفت چون فلک رنگ روزگار گرفت

رنگ آبی (ازرق) بر او نشست، درست همان‌طور که فلک (آسمان) رنگ روزگار را به خود می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه رنگ لباس به رنگ آسمان.

ازرق آنست کاسمان بلند خوشتر از رنگ او نیافت پرند

رنگ کبود همان رنگ آسمان بلند است که پارچه‌ای زیباتر از رنگ او وجود ندارد.

نکته ادبی: پرند: نوعی پارچه ابریشمی.

هر که همرنگ آسمان گردد آفتابش به قرص خوان گردد

هر کس که همرنگ آسمان شود، خورشید مانند قرص نان در سفره او خواهد بود (کنایه از بهره‌مندی از نور و هدایت).

نکته ادبی: خوان: سفره.

گل ازرق که آن حساب کند قرصه از قرص آفتاب کند

گل آبی (نیلوفر) که این خاصیت را دارد، قرصِ خود را از قرص خورشید می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به گل نیلوفر آبی که با خورشید پیوند دارد.

هر سوئی کافتاب سر دارد گل ازرق در او نظر دارد

هر سویی که خورشید حرکت می‌کند، گل آبی نیز نگاهش به همان سوست.

نکته ادبی: گل‌گردانی (هلیوتروپیسم).

لاجرم هر گلی که ازرق هست خواندش هندو آفتاب پرست

ناچار هر گلی که آبی است، هندو (استعاره از ناظر یا شخص) آن را آفتاب‌پرست می‌نامد.

نکته ادبی: آفتاب‌پرست: گلی که به دنبال خورشید می‌گردد.

قصه چون گفت ماه زیبا چهر در کنارش گرفت شاه به مهر

چون ماهانِ زیبا چهره این قصه را بازگفت، پادشاه با مهر و محبت او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: پایانِ داستان و تجلیل از قهرمان.