خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

نظامی
روزی از روزهای دیماهی چون شب تیر مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بود ناف هفته مگر سه شنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامی شاه با هردو کرده هم نامی
سرخ در سرخ زیوری بر ساخت صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت
بانوی سرخ روی سقلابی آن به رنگ آتشی به لطف آبی
به پرستاریش میان در بست خوش بود ماه آفتاب پرست
شب چو منجوق برکشید بلند طاق خورشید را درید پرند
شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز خواست افسانه ای نشاط انگیز
نازنین سر نتافت از رایش در فشاند از عقیق در پایش
کای فلک آستان درگه تو قرص خورشید ماه خرگه تو
برتر از هر دری که بتوان سفت بهتر از هر سخن که بتوان گفت
کس به گردت رسید نتواند کور باد آنکه دید نتواند
چون دعائی چنین به پایان برد لعل کان را به کان لعل سپرد
گفت کز جمله ولایت روس بود شهری به نیکوی چو عروس
پادشاهی درو عمارت ساز دختری داشت پروریده به ناز
دلفریبی به غمزه جادو بند گلرخی قامتش چو سرو بلند
رخ به خوبی ز ماه دلکش تر لب به شیرینی از شکر خوشتر
زهره ای دل ز مشتری برده شکر و شمع پیش او مرده
تنگ شکر ز تنگی شکرش تنگدل تر ز حلقه کمرش
مشک با زلف او جگرخواری گل ز ریحان باغ او خاری
قدی افراخته چو سرو به باغ روئی افروخته چو شمع و چراغ
تازه روئیش تازه تر ز بهار خوب رنگیش خوبتر ز نگار
خواب نرگس خمار دیده او ناز نسرین درم خریده او
آب گل خاک ره پرستانش گل کمر بند زیر دستانش
به جز از خوبی و شکر خندی داشت پیرایه هنرمندی
دانش آموخته ز هر نسقی در نبشته ز هر فنی ورقی
خوانده نیرنگ نامهای جهان جادوئیها و چیزهای نهان
درکشیده نقاب زلف بروی سرکشیده ز بارنامه شوی
آنکه در دور خویش طاق بود سوی جفتش کی اتفاق بود
چون شد آوازه در جهان مشهور کامداست از بهشت رضوان حور
ماه و خورشید بچه ای زادست زهره شیر عطاردش دادست
رغبت هرکسی بدو شد گرم آمد از هر سوئی شفاعت نرم
این به زور آن به زر همی کوشید و او زر خود به زور می پوشید
پدر از جستجوی ناموران کان صنم را رضا ندید در آن
گشت عاجز که چاره چون سازد نرد با صد حریف چون بازد
دختر خوبروی خلوت ساز دست خواهندگان چو دید دراز
جست کوهی در آن دیار بلند دور چون دور آسمان ز گزند
داد کردن بر او حصاری چست گفتی از مغز کوه کوهی رست
پوزش انگیخت وز پدر درخواست تا کند برگ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوری گرچه رنجید داد دستوری
تا چو شهدش ز خانه گردد دور در نیاید ز بام و در زنبور
نیز چون در حصار باشد گنج پاسبان را ز دزد ناید رنج
وان عروس حصاری از سر ناز کرد کار حصار خویش بساز
چون بدان محکمی حصاری بست رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواری شد نام او بانوی حصاری شد
دزد گنج از حصار او عاجز کاهنین قلعه بد چو رویین دز
او در آن دز چو بانوی سقلاب هیچ دز بانو آن ندیده به خواب
راه بربسته راه داران را دوخته کام کامگاران را
در همه کاری آن هنر پیشه چاره گر بود و چابک اندیشه
انجم چرخ را مزاج شناس طبعها را بهم گرفته قیاس
بر طبایع تمام یافته دست راز روحانی آوریده به شست
که ز هر خشک و تر چه شاید کرد چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه می کند مردم وانجمن را چه می دهد انجم
هرچه فرهنگ را به کار آید وآدیمزاد را بیاراید
همه آورده بود زیر نورد آن بصورت زن و به معنی مرد
چون شکیبنده شد در آن باره دل ز مردم برید یکباره
کرد در راه آن حصار بلند از سر زیرکی طلسمی چند
پیکر هر طلسم از آهن و سنگ هر یکی دهره ای گرفته به چنگ
هرکه رفتی بدان گذرگه بیم گشتی از زخم تیغها به دو نیم
جز یکی کو رقیب آن دز بود هرکه آن راه رفت عاجز بود
و آن رقیبی که بود محرم کار ره نرفتی مگر به گام شمار
گر یکی پی غلط شدی ز صدش اوفتادی سرش ز کالبدش
از طلسمی بدو رسیدی تیغ ماه عمرش نهان شدی در میغ
در آن باره کاسمانی بود چون در آسمان نهانی بود
گر دویدی مهندسی یک ماه بر درش چون فلک نبردی راه
آن پری پیکر حصارنشین بود نقاش کارخانه چین
چون قلم را به نقش پیوستی آب را چون صدف گره بستی
از سواد قلم چو طره حور سایه را نقش برزدی بر نور
چون در آن برج شهربندی یافت برج از آن ماه بهره مندی یافت
خامه برداشت پای تا سر خویش بر پرندی نگاشت پیکر خویش
بر سر صورت پرند سرشت به خطی هرچه خوب تر بنوشت
کز جهان هر کرا هوای منست با چنین قلعه ای که جای منست
گو چو پروانه در نظاره نور پای در نه سخن مگوی از دور
بر چنین قلعه مرد باید بار نیست نامرد را درین دز کار
هرکرا این نگار می باید نه یکی جان هزار می باید
همتش سوی راه باید داشت چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشوئی نیکنامی شدست و نیکوئی
دومین شرط آن که از سر رای گردد این راه را طلسم گشای
سومین شرس آنکه از پیوند چون گشاید طلسمها را بند
در ین در نشان دهد که کدام تا ز در جفت من شود نه ز بام
چارمین شرط اگر به جای آرد ره سوی شهر زیرپای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر پرسم از وی حدیثهای هنر
گر جوابم دهد چنانکه سزاست خواهم او را چنانکه شرط وفاست
شوی من باشد آن گرامی مرد کانچه گفتم تمام داند کرد
وانکه زین شرط بگذرد تن او خون بی شرط او به گردن او
هرکه این شرط را نکو دارد کیمیای سعادت او دارد
وانکه پی بر سخن نداند برد گر بزرگست زود گردد خرد
چون ز ترتیب این ورق پرداخت پیش آنکس که اهل بود انداخت
گفت برخیز و این ورق بردار وین طبق پوش ازین طبق بردار
بر در شهر شو به جای بلند این ورق را به تاج در دربند
تا ز شهری و لشگری هرکس کافتدش بر چو من عروس هوس
به چنین شرط راه برگیرد یا شود میر قلعه یا میرد
شد پرستنده وان ورق برداشت پیچ بر پیچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پیکر ماه تا درو عاشقان کنند نگاه
هرکه را رغبت اوفتد خیزد خون خود را به دست خود ریزد
چون به هر تخت گیر و تاجوری زین حکایت رسیده شد خبری
بر تمنای آن حدیث گزاف سر نهادند مرم از اطراف
هرکس از گرمی جوانی خویش داد بر باد زندگانی خویش
هرکه در راه او نهادی گام گشتی از زخم تیغ دشمن کام
هیچ کوشنده ای به چاره و رای نشد آن قلعه را طلسم گشای
وانکه لختی نمود چاره گری هم فسونش ز چاره شد سپری
گرچه بگشاد از آن طلسمی چند بر دگرها نگشت نیرومند
از سر بی خودی و بیرائی در سر کار شد به رسوائی
بی مرادی کزو میسر شد چند برنای خوب در سر شد
کس از آن ره خلاص دیده نبود همه ره جز سر بریده نبود
هر سری کز سران بریدندی به در شهر برکشیدندی
تا ز بس سر که شد بریده به قهر کله بر کله بسته شد در شهر
گرد گیتی چو بنگری همه جای نبود جز به سور شهر آرای
وان پریرخ که شد ستیزه حور شهری آراسته به سر نه به سور
نارسیده به سایه در او ای بسا سر که رفت در سر او
از بزرگان پادشا زاده بود زیبا جوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیر صید شمشیر او چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکار تا شکفته شود چو تازه بهار
دید یک نوش نامه بر در شهر گرد او صد هزار شیشه زهر
پیکری بسته بر سواد پرند پیکری دلفریب و دیده پسند
صورتی کز جمال و زیبائی برد ازو در زمان شکیبائی
آفرین گفت بر چنان قلمی کاید از نوکش آنچنان رقمی
گرد آن صورت جهان آرای صد سر آویخته ز سر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگ آویز چون گریزم که نیست جای گریز
زین هوسنامه گر به دارم دست آورد در تنم شکیب شکست
گر دلم زین هوس به در نشود سر شود وین هوس ز سر نشود
بر پرند ارچه صورتی زیباست مار در حلقه خار در دیباست
این همه سر بریده شد باری هیچکس را به سر نشد کاری
سر من نیز رفته گیر چه سود خاکیی کشته گیر خاک آلود
گر نه زین رشته باز دارم دست سر برین رشته باز باید بست
گر دلیری کنم به جان سفتن چون توانم به ترک جان گفتن
باز گفت این پرند را پریان بسته اند از برای مشتریان
پیش افسون آنچنان پریی نتوان رفت بی فسون گریی
تا زبان بند آن پری نکنم سر درین کار سرسری نکنم
چاره ای بایدم نه خرد بزرگ تا رهد گوسفندم از دم گرگ
هرکه در کار سخت گیر شود نظم کارش خلل پذیر شود
در تصرف مباش خرداندیش تازیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پرده جهان می ساز سست می گیر و سخت می انداز
دلم از خاطرم خراب ترست جگرم از دلم کباب ترست
به چنین دل چگونه باشم شاد وز چنین خاطری چه آرم یاد
این سخن گفت و لختی انده خورد وز نفس برکشید بادی سرد
آب در دیده زآن نظاره گذشت نطع با تیغ دید و سر با طشت
این هوس را چنانکه بود نهفت با کس اندیشه ای که داشت نگفت
روز و شب بود با دلی پر سوز نه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوی تمام تا در شهر برگرفتی گام
دید آن پیکر نوآیین را گور فرهاد و قصر شیرین را
آن گره را به صد هزار کلید جست و سررشته ای نگشت پدید
رشته ای دید صدهزارش سر وز سر رشته کس نداد خبر
گرچه بسیار تاخت از پس و پیش نگشاد آن گره ز رشته خویش
کبر ازآن کار بر کناره نهاد روی در جستجوی چاره نهاد
چاره سازی هر طرف می جست که ازو بند سخت گردد سست
تا خبر یافت از خردمندی دیو بندی فرشته پیوندی
در همه توسنی کشیده لگام به همه دانشی رسیده تمام
همه همدستی اوفتاده او همه در بسته ای گشاده او
چون جوانمرد ازان جهان هنر از جهان دیدگان شنید خبر
پیش سیمرغ آفتاب شکوه شد چو مرغ پرنده کوه به کوه
یافتش چون شکفته گلزاری در کجا؟ در خرابتر غاری
زد به فتراک او چو سوسن دست خدمتش را چو گل میان در بست
از سر فرخی و فیروزی کرد از آن خضر دانش آموزی
چون از آن چشمه بهره یافت بسی برزد از راز خویشتن نفسی
زان پریروی و آن حصار بلند وانکه زو خلق را رسید گزند
وان طلسمی که بست بر ره خویش وان فکندن هزار سر در پیش
جمله در پیش فیلسوف کهن گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حسابهای نهفت هرچه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چاره جوی چاره شناس باز پس گشت با هزار سپاس
روزکی چند چون گرفت قرار کرد با خویشتن سگالش کار
زالت راه آن گریوه تنگ هرچه بایستش آورید به چنگ
نسبتی باز جست روحانی کارد از سختیش به آسانی
آنچنان کز قیاس او برخاست کرد ترتیب هر طلسمی راست
اول از بهر آن طلبکاری خواست از تیز همتان یاری
جامه را سرخ کرد کاین خونست وین تظلم ز جور گردونست
چون به دریای خون درآمد زود جامه چون دیده کرد خون آلود
آرزوی خود از میان برداشت بانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرم بلکه خونخواه صدهزار سرم
یا ز سرها گشایم این چنبر یا سر خویشتن کنم در سر
چون بدین شغل جامه در خون زد تیغ برداشت خیمه بیرون زد
هرکه زین شغل یافت آگاهی کامد آن شیردل به خون خواهی
همت کارگر دران در بست کو بدان کار زود یابد دست
همت خلق ورای روشن او درع پولاد گشت بر تن او
وانگهی بر طریق معذوری خواست از شاه شهر دستوری
پس ره آن حصار پیش گرفت پی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسید رخنه ای کرد و رقیه ای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکند برگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راه همه را چنبر او فکند به چاه
چون ز کوه آن طلسمها برداشت تیغ ها را به تیغ کوه گذاشت
بر در حصار شد در حال دهلی را کشید زیر دوال
وان صدا را به گرد بارو جست کند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمد از سر رخنه در پدید آمد
زین حکایت چو یافت آگاهی کس فرستاد ماه خرگاهی
گفت کای رخنه بنده راه گشای دولتت بر مراد راهنمای
چون گشادی طلسم را ز نخست در گنجینه یافتی به درست
سر سوی شهر کن چو آب روان صابری کن دو روز اگر بتوان
تا من آیم به بارگاه پدر آزمایش کنم ترا به هنر
پرسم از تو چهار چیز نهفت گر نهفته جواب دانی گفت
با توام دوستی یگانه شود شغل و پیوند بی بهانه شود
مرد چون دید کامگاری خویش روی پس کرد و ره گرفت به پیش
چون به شهر آمد از حصار بلند از در شهر برکشید پرند
در نوشت و به چاکری بسپرد آفرین زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها که بود بر در شهر از رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وی آفرین کردند با تن کشتگان دفین کردند
شد سوی خانه با هزار درود مطرب آورد و برکشید سرود
شهریان بر سرش نثار افشان همه بام و درش نگار افشان
همه خوردند یک به یک سوگند که اگر شه نخواهد این پیوند
شاه را در زمان تباه کنیم بر خود او را امیر و شاه کنیم
کان سرما برید و سردی کرد وین سرما رهاند و مردی کرد
وز دگر سو عروس زیباروی شادمان شد به خواستاری شوی
چون شب از نافه های مشک سیاه غالیه سود بر عماری ماه
در عماری نشست با دل خوش ماه در موکبش عماری کش
سوی کاخ آمد ز گریوه کوه کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
پدر از دیدنش چو گل به شکفت دختر احوال خویش ازو ننهفت
هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد کرد با او همه حکایت خود
زان سواران کزو پیاده شدند چاه کندند و درفتاده شدند
زان هزبران که نام او بردند وز سر عجز پیش او مردند
تا بدانجا که آن ملک زاده بود یکباره دل بدو داده
وانکه آمد چو کوه پای فشرد کرد یک یک طلسمها را خرد
وانکه بر قلعه کامگاری یافت وز سر شرط رفته روی نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا که شرط چارم چیست پرسم از وی به رهنمونی بخت
گر بدو مشکلم گشاده شود تاج بر تارکش نهاده شود
ور درین ره خرش فروماند خرگه آنجا زند که او داند
واجب آن شد که بامداد پگاه بر سر تخت خود نشیند شاه
خواند او را به شرط مهمانی من شوم زیر پرده پنهانی
پرسم او را سوال سربسته تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنین کنیم رواست هرچه آن کرده ای تو کرده ماست
بیشتر زین سخن نیفزودند در شبستان شدند و آسودند
بامدادان که چرخ مینا رنگ گرد یاقوت بردمید به سنگ
مجلس آراست شه به رسم کیان بست بر بندگیش بخت میان
انجمن ساخت نامداران را راستگویان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهمانی بر سرش کرد گوهرافشانی
خوان زرین نهاده شد در کاخ تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسی آرزو که بر خوان بود آن نه خوان بود کارزودان بود
از خورشها که بود بر چپ و راست هرکس آب خورد کارزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه شد طبیعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص بر محکها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جای خوش بماند میهمان را به جای خویش نشاند
پیش دختر نشست روی به روی تا چه بازیگری کند با شوی
بازی آموز لعبتان طراز از پس پرده گشت لعبت باز
از بناگوش خود دو لولوی خرد برگشاد و به خازنی بسپرد
کین به مهمان ما رسان به شتاب چون رسانیده شد به یار جواب
شد فرستاده پیش مهمان زود وآنچه آورده بد بدو بنمود
مرد لولوی خرد بر سنجید عیره کردش چنانکه در گنجید
زان جوهر که بود در خور آن سه دیگر نهاد بر سر آن
هم بدان پیک نامه ور دادش سوی آن نامور فرستادش
سنگدل چون که دید لولو پنج سنگ برداشت گشت لولو سنج
چون کم و بیش دیدشان به عیار هم برآن سنگ سودشان چو غبار
قبضه واری شکر بران افزود آن در و آن شکر به یکجا سود
داد تا نزد میهمان بشتافت میهمان باز نکته را دریافت
از پرستنده خواست جامی شیر هردو دروی فشاند و گفت بگیر
شد پرستنده سوی بانوی خویش وان ره آورد را نهاد به پیش
بانو آن شیر بر گرفت و بخورد وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد
برکشیدش به وزن اول بار یک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دست داد تا برد پیک راه پرست
مرد بخرد ستد ز دست کنیز پس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دری جهان افروز شب چراغی به روشنائی روز
باز پس شد کنیز حور نژاد در یکتا به لعل یکتا داد
بانو آن در نهاد بر کف دست عقد خود را ز یک دگر بگسست
تا دری یافت هم طویله آن شبچراغی هم از قبیله آن
هردو در رشته ای کشید بهم این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا داد بلکه خورشید را ثریا داد
چون که بخرد نظر بران انداخت آن دو هم عقد را ز هم نشناخت
جز دوئی در میان آن در خوشاب هیچ فرقی نبد به رونق و آب
مهره ای ازرق از غلامان خواست کان دویم را سوم نیامد راست
بر سر در نهاد مهره خرد داد تا آنکه آورید ببرد
مهربانش چو مهره با در دید مهر بر لب نهاد وخوش خندید
ستد آن مهره و در از سر هوش مهره در دست بست و در در گوش
با پدر گفت خیز و کار بساز بس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار منست کاین چنین یاری اختیار منست
همسری یافتم که همسر او نیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانا دوست دانش ما به زیر دانش اوست
پدر از لطف آن حکایت خوش با پری گفت کای فریشته وش
آنچه من دیدم از سئوال و جواب روی پوشیده بود زیر نقاب
هرچه رفت از حدیثهای نهفت یک به یک با منت بیاید گفت
نازپرورده هزار نیاز پرده رمز بر گرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوش عقد لولو گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لولو ناب عمر گفتم دو روزه شد دریاب
او که بر دو سه دیگر بفزود گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که شکر به در درافزودم وآن در و آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوت آلوده چون در و چون شکر بهم سوده
به فسون و به کیمیا کردن که تواند ز هم جدا کردن
او که شیری در آن میان انداخت تا یکی ماند و دیگری بگداخت
گفت شکر که با در آمیزد به یکی قطره شیر برخیزد
من که خوردم شکر ز ساغر او شیر خواری بدم برابر او
وانکه انگشتری فرستادم به نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر نهانی گفت که چو گوهر مرا نیابی جفت
من که هم عقد گوهرش بستم وا نمودم که جفت او هستم
او که در جستجوی آن دو گهر سومی در جهان ندید دگر
مهره ازرق آورید به دست وز پی چشم بد در ایشان بست
من که مهره به خود برآمودم سر به مهر رضای او بودم
مهره مهر او به سینه من مهر گنج است بر خزینه من
بروی از پنچ راز پنهانی پنج نوبت زدم به سلطانی
شاه چون دید توسنی را رام رفته خامی به تازیانه خام
کرد بر سنت زناشوئی هرچه باید ز شرط نیکوئی
در شکر ریز سور او بنشست زهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشت بزمگه را به مشک و عود سرشت
کرد پیرایه عروسی راست سرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبک روح را به هم بسپرد خویشتن زان میان گرانی برد
کان کن لعل چون رسید به کان جان کنی را مدد رسید از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش گاه نارش گزید و گه رطبش
آخر الماس یافت بر در دست باز بر سینه تذرو نشست
مهره خویش دید در دستش مهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشت مهر گوهر ز گنج او برداشت
زیست با او به ناز و کامه خویش چون رخش سرخ کرد جامه خویش
کاولین روز بر سپیدی حال سرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رست زیور سرخ داشتی پیوست
چون به سرخی برات راندندش ملک سرخ جامه خواندندش
سرخی آرایشی نو آیینست گوهر سرخ را بها زاینست
زر که گوگرد سرخ شد لقبش سرخی آمد نکوترین سلبش
خون که آمیزش روان دارد سرخ ازآن شد که لطف جان دارد
در کسانیکه نیکوئی جوئی سرخ روئیست اصل نیکوئی
سرخ گل شاه بوستان نبود گر ز سرخی درو نشان نبود
چون به پایان شد این حکایت نغز گشت پر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گل افشانی سرخ شد چون رحیق ریحانی
دست بر سرخ گل کشد دراز در کنارش گرفت و خفت به ناز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

روزی از روزهای دیماهی چون شب تیر مه به کوتاهی

در یکی از روزهای سرد ماه دی که شب‌هایش به خاطر تیرگی و سرما، بسیار طولانی و روزهایش کوتاه است.

نکته ادبی: تیرگی در اینجا هم به معنای رنگ تیره است و هم به معنای سختیِ سرما.

از دگر روز هفته آن به بود ناف هفته مگر سه شنبه بود

در میان روزهای هفته، روز سه‌شنبه برای این کار مناسب‌تر بود، چرا که سه‌شنبه به نوعی قلب و میانه‌ی هفته محسوب می‌شود.

نکته ادبی: ناف هفته به معنی مرکز یا میانه هفته است.

روز بهرام و رنگ بهرامی شاه با هردو کرده هم نامی

این روز، روزِ بهرام است و رنگ آن نیز رنگِ سرخِ بهرامی است؛ به همین جهت شاه نیز با پوشیدن لباس سرخ، با نامِ سیاره و نامِ روز هماهنگ شد.

نکته ادبی: روز بهرام معادل سه‌شنبه در اخترشناسی قدیم است.

سرخ در سرخ زیوری بر ساخت صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت

شاه جامه سرخ و تزیینات سرخ‌رنگ بر تن کرد و صبحگاهان به سمت گنبد سرخ حرکت کرد.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای آماده کردن و آراستن است.

بانوی سرخ روی سقلابی آن به رنگ آتشی به لطف آبی

در آنجا بانوی زیبارویِ نژاد سقلاب (روس) حضور داشت که چهره‌اش به سرخیِ آتش و لطافتِ پوستش به زلالیِ آب بود.

نکته ادبی: سقلاب اشاره به نژاد اسلاو است که در قدیم به زیبایی و سپیدی پوست معروف بودند.

به پرستاریش میان در بست خوش بود ماه آفتاب پرست

خدمتکاران و پرستاران کمر به خدمت او بسته بودند؛ او چنان زیبا بود که گویی خورشید نیز او را ستایش می‌کرد.

نکته ادبی: آفتاب‌پرست در اینجا کنایه از شیفتگی و توجه است.

شب چو منجوق برکشید بلند طاق خورشید را درید پرند

هنگامی که شب با تمام قدرت فرا رسید و آسمان را تیره کرد، گویی پارچه‌ی سیاهی بر روی تلالو خورشید کشیده شد.

نکته ادبی: منجوق استعاره از ستاره‌ها و سیاهی شب است.

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز خواست افسانه ای نشاط انگیز

شاه از آن بانوی زیبا که چون سیبِ سرخی شیرین و دلپذیر بود، داستانی نشاط‌انگیز درخواست کرد.

نکته ادبی: سیب شهدآمیز کنایه از سرخی چهره و شیرینی کلام است.

نازنین سر نتافت از رایش در فشاند از عقیق در پایش

آن بانوی نازنین، درخواست شاه را پذیرفت و با سخنان دلنشینش که چون مروارید گران‌بها بود، او را مسحور کرد.

نکته ادبی: در فشاندن کنایه از سخن گفتنِ شیوا و ارزشمند است.

کای فلک آستان درگه تو قرص خورشید ماه خرگه تو

آن بانو در ستایش شاه گفت: ای کسی که آستانه درگاهت به بلندی آسمان است و خورشید، همچون ماهی در خیمه توست.

نکته ادبی: خرگه استعاره از قلمرو حکومتی شاه است.

برتر از هر دری که بتوان سفت بهتر از هر سخن که بتوان گفت

مقام تو برتر از هر نعمتی است که بتوان به دست آورد و شکوه تو فراتر از هر سخنی است که بتوان در وصفش گفت.

نکته ادبی: سفتن در (مروارید) کنایه از سخن گفتنِ ارزشمند و یافتن گنجینه است.

کس به گردت رسید نتواند کور باد آنکه دید نتواند

هیچ‌کس نمی‌تواند به جایگاه تو برسد و هر آن‌کس که شکوه تو را ببیند و انکار کند، در جهل و کوری به سر می‌برد.

نکته ادبی: کنایه از عظمت بی‌پایان پادشاه.

چون دعائی چنین به پایان برد لعل کان را به کان لعل سپرد

وقتی بانو دعا و ستایش را به پایان رساند، گویی لعلِ گران‌بهایی را به معدن اصلی خود بازگرداند (سخن را به شاه سپرد).

نکته ادبی: لعل کان استعاره از کلامِ پخته و ارزشمند است.

گفت کز جمله ولایت روس بود شهری به نیکوی چو عروس

او گفت: در سرزمین روس، شهری بود که به اندازه یک عروس تازه و زیبا، دلفریب و بی‌نقص بود.

نکته ادبی: تشبیه شهر به عروس برای نشان دادن زیبایی و بکر بودن آن است.

پادشاهی درو عمارت ساز دختری داشت پروریده به ناز

در آن شهر پادشاهی عمارت‌سازی می‌کرد و دختری داشت که او را با ناز و نعمت فراوان پروریده بود.

نکته ادبی: عمارت ساز کنایه از آبادگر و حاکم مقتدر است.

دلفریبی به غمزه جادو بند گلرخی قامتش چو سرو بلند

دختری زیبا که با یک نگاهِ دلفریب و جادویی، دل می‌برد و قامتش همچون سروی بلند و موزون بود.

نکته ادبی: غمزه جادوبند اشاره به قدرتِ نگاه در تسخیر دل‌ها دارد.

رخ به خوبی ز ماه دلکش تر لب به شیرینی از شکر خوشتر

چهره‌اش از ماه زیباتر و لب‌هایش از شکر شیرین‌تر بود.

نکته ادبی: مقایسه اغراق‌آمیز برای نشان دادن کمال زیبایی.

زهره ای دل ز مشتری برده شکر و شمع پیش او مرده

او چنان زیبا بود که سیاره زهره را شرمنده می‌کرد و شمع و شکر در برابر او بی‌ارزش و بی‌فروغ بودند.

نکته ادبی: مردگی شمع و شکر کنایه از برتری او در زیبایی و شیرینی است.

تنگ شکر ز تنگی شکرش تنگدل تر ز حلقه کمرش

از شدتِ تنگ و کوچک بودن لب‌هایش، شکر در برابر آن حقیر است و کمرش از شدت باریکی، تنگ‌تر از یک حلقه است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه تنگ که هم به معنی کوچک است و هم به معنی اندوهگین.

مشک با زلف او جگرخواری گل ز ریحان باغ او خاری

عطرِ زلف او مشک را به حسادت وا می‌داشت و گل‌های باغ در برابر او چون خارِ بی‌ارزشی بودند.

نکته ادبی: جگرخواری مشک کنایه از شدتِ بوی خوشِ زلف است.

قدی افراخته چو سرو به باغ روئی افروخته چو شمع و چراغ

قدش همچون سروِ باغ افراشته و چهره‌اش مانند شمع و چراغ تابان بود.

نکته ادبی: تشبیهات کلاسیک ادب فارسی برای توصیف زیبایی.

تازه روئیش تازه تر ز بهار خوب رنگیش خوبتر ز نگار

تازگیِ چهره‌اش از بهار نوتر و رنگ و لعابش از هر نقاشیِ زیبایی، زیباتر بود.

نکته ادبی: نگار به معنای نقاشی و تصویر زیبا است.

خواب نرگس خمار دیده او ناز نسرین درم خریده او

چشمانش که حالتی خمار و خواب‌آلود داشت، نرگس را به تحیر وامی‌داشت و لطافتِ پوستش، نسرین را به ناتوانی می‌کشاند.

نکته ادبی: خواب نرگس کنایه از حالت چشمان خمار و نیمه‌باز است.

آب گل خاک ره پرستانش گل کمر بند زیر دستانش

طراوت گل و شادابی چمن در برابر زیبایی او چون خاک راه است و گل‌های کمر و زیورآلات او در برابر زیبایی‌اش حقیرند.

نکته ادبی: استعاره از حقیر بودن طبیعت در برابر جمال آن بانو.

به جز از خوبی و شکر خندی داشت پیرایه هنرمندی

او علاوه بر زیبایی ظاهری و لبخندهای شیرین، به زیورِ دانش و هنر نیز آراسته بود.

نکته ادبی: پیرایه هنرمندی کنایه از فضایل اخلاقی و علمی است.

دانش آموخته ز هر نسقی در نبشته ز هر فنی ورقی

از هر دانش و علمی چیزی آموخته بود و در هر زمینه‌ای، دانش‌نامه‌ای یا نوشته‌ای داشت.

نکته ادبی: نسق به معنای روش و شیوه است.

خوانده نیرنگ نامهای جهان جادوئیها و چیزهای نهان

او علوم غریبه و طلسمات جهان و اسرار پنهانیِ هستی را مطالعه کرده و می‌دانست.

نکته ادبی: نیرنگ به معنای سحر و علوم خفیه است.

درکشیده نقاب زلف بروی سرکشیده ز بارنامه شوی

او همیشه نقاب بر چهره داشت و از هیاهوی خواستگاران و شوهر کردن دوری می‌گزید.

نکته ادبی: بارنامه شوی کنایه از مسئولیت‌ها و پیوندهای زناشویی است.

آنکه در دور خویش طاق بود سوی جفتش کی اتفاق بود

او که در زمان خود یگانه و بی‌همتا بود، با هیچ‌کس به ازدواج و همسری تن نمی‌داد.

نکته ادبی: طاق بودن کنایه از فرد بودن و بی‌همتا بودن است.

چون شد آوازه در جهان مشهور کامداست از بهشت رضوان حور

چون آوازه‌ی زیبایی و دانش او در جهان پیچید، همه می‌گفتند که گویی حوری از بهشت رضوان به زمین آمده است.

نکته ادبی: تشبیه به حور برای تاکید بر قدسی بودن زیبایی اوست.

ماه و خورشید بچه ای زادست زهره شیر عطاردش دادست

همه می‌گفتند او ترکیبی از ماه و خورشید است و زهره و عطارد (سیارات زیبایی و دانش) او را پرورش داده‌اند.

نکته ادبی: زهره نماد زیبایی و عطارد نماد دانش است که کنایه از کمالات اوست.

رغبت هرکسی بدو شد گرم آمد از هر سوئی شفاعت نرم

علاقه مردم به او هر روز بیشتر می‌شد و از هر سو کسانی با واسطه‌گری و درخواست‌های نرم به خواستگاری‌اش می‌آمدند.

نکته ادبی: شفاعت نرم کنایه از وساطت‌های محترمانه است.

این به زور آن به زر همی کوشید و او زر خود به زور می پوشید

برخی با زور و قدرت و برخی با ثروت و زر تلاش می‌کردند، اما او با خرد و درایت، همه را رد می‌کرد.

نکته ادبی: زر و زور استعاره از ابزارهای معمول قدرت برای رسیدن به خواسته است.

پدر از جستجوی ناموران کان صنم را رضا ندید در آن

پدر به دنبال مردان نامدار گشت، اما دختر به هیچ‌یک از آن‌ها رضایت نمی‌داد.

نکته ادبی: صنم استعاره از دختر زیبا و بت‌مانند است.

گشت عاجز که چاره چون سازد نرد با صد حریف چون بازد

پدر درمانده شده بود که چگونه مشکل را حل کند و این بازیِ خواستگاری را با صدها حریف چگونه مدیریت کند.

نکته ادبی: نرد بازی کردن کنایه از تدبیر و چاره‌جویی است.

دختر خوبروی خلوت ساز دست خواهندگان چو دید دراز

دخترِ خوبرو که اهل خلوت بود، وقتی دست‌های دراز و طمعِ خواستگاران را دید (متوجه شد).

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از طمع ورزیدن و خواستگاری کردن است.

جست کوهی در آن دیار بلند دور چون دور آسمان ز گزند

در آن سرزمین، کوهی بلند و دوردست یافت که از هرگونه گزند و دست‌اندازیِ افراد، به دور بود.

نکته ادبی: دور بودنِ کوه از آسمان کنایه از ارتفاع بسیار زیاد و غیرقابل دسترسی بودن است.

داد کردن بر او حصاری چست گفتی از مغز کوه کوهی رست

بر روی آن کوه قلعه‌ای مستحکم بنا کرد، گویی که آن قلعه از دلِ کوه روییده باشد.

نکته ادبی: حصاری چست کنایه از قلعه‌ای بسیار محکم و نفوذناپذیر است.

پوزش انگیخت وز پدر درخواست تا کند برگ راه رفتن راست

او بهانه‌ای تراشید و از پدر اجازه خواست تا بتواند مقدمات سفر و اقامتش را در آنجا فراهم کند.

نکته ادبی: پوزش انگیخت کنایه از بهانه تراشیدن یا دلیل آوردن برای رفتن است.

پدر مهربان از آن دوری گرچه رنجید داد دستوری

پدر اگرچه از دوریِ فرزند ناراحت بود، اما با این حال از روی مهربانی به او اجازه رفتن داد.

نکته ادبی: دادن دستوری به معنای موافقت کردن است.

تا چو شهدش ز خانه گردد دور در نیاید ز بام و در زنبور

دختر می‌خواست همان‌طور که عسل از زنبور دور می‌ماند، خود را از آسیبِ خواستگارانِ نادان (زنبور صفت) دور نگه دارد.

نکته ادبی: تشبیه خواستگاران مزاحم به زنبور و دختر به شهد.

نیز چون در حصار باشد گنج پاسبان را ز دزد ناید رنج

همچنین وقتی گنج در حصار باشد، نگهبانان از ترس دزد دغدغه‌ای نخواهند داشت.

نکته ادبی: گنج استعاره از خودِ دختر است.

وان عروس حصاری از سر ناز کرد کار حصار خویش بساز

آن عروسِ حصارنشین، با ناز و غرور، کارِ ایمنی و ساخت و ساز قلعه خویش را به کمال رساند.

نکته ادبی: عروس حصاری کنایه از زنی است که خود را در حریم خصوصی محصور کرده است.

چون بدان محکمی حصاری بست رفت و چون گنج در حصار نشست

وقتی قلعه را با آن استحکام ساخت، همچون گنجی گران‌بها به درون آن رفت و در آنجا سکونت گزید.

نکته ادبی: گنج در حصار نشستن کنایه از خلوت‌گزینی و حفظ عفت است.

گنج او چون در استواری شد نام او بانوی حصاری شد

چون گنجِ وجودش در جایی امن جای گرفت، به او لقب «بانوی حصاری» دادند.

نکته ادبی: نامیدنِ او نشان‌دهنده شهرتِ جدید او به عنوان زنی مستقل است.

دزد گنج از حصار او عاجز کاهنین قلعه بد چو رویین دز

دزدانِ (خواستگاران) گنج در برابر دژِ او عاجز بودند؛ زیرا قلعه‌اش مانند دژی رویین‌تن (نفوذناپذیر) بود.

نکته ادبی: رویین دز اشاره به دژِ افسانه‌ای اسفندیار دارد که نفوذناپذیر بود.

او در آن دز چو بانوی سقلاب هیچ دز بانو آن ندیده به خواب

او در آن قلعه همچون بانویی مقتدر بود که هیچ‌کس حتی در خواب هم چنین بانویی را در چنین موقعیتی ندیده بود.

نکته ادبی: بانوی سقلاب اشاره به اصالت و شکوه اوست.

راه بربسته راه داران را دوخته کام کامگاران را

او راه را بر همه رهگذران و خواستگاران بسته بود و دهانِ همه کام‌جویان را دوخته بود (اجازه حرف زدن نداد).

نکته ادبی: دوختن کام کنایه از ناامید کردن و ساکت کردن است.

در همه کاری آن هنر پیشه چاره گر بود و چابک اندیشه

او در هر کاری، بسیار هنرمند، چاره‌گر و دارای ذهنی تیز و چابک بود.

نکته ادبی: چابک اندیشه به معنای هوشمندی و سرعت در تصمیم‌گیری است.

انجم چرخ را مزاج شناس طبعها را بهم گرفته قیاس

او مزاجِ ستارگان آسمان را می‌شناخت و می‌توانست طبع‌های گوناگون را با هم مقایسه و تحلیل کند.

نکته ادبی: مزاج‌شناس بودن کنایه از تسلط بر علم نجوم و احکام ستارگان است.

بر طبایع تمام یافته دست راز روحانی آوریده به شست

او بر تمام عناصر و نیروهای طبیعت تسلط یافت و اسرار نهان و روحانی هستی را به چنگ آورد.

نکته ادبی: شست به معنای انگشت شست است و کنایه از تسلط کامل بر چیزی دارد.

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد چون شود آب گرم و آتش سرد

او می‌دانست چگونه از هر عنصر مادی (خشک و تر) استفاده کند و تغییرات بنیادین در خواص طبیعت، مانند گرم کردن آب یا سرد کردن آتش ایجاد کند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و توانایی دگرگون‌سازی خواص مواد است.

مردمان را چه می کند مردم وانجمن را چه می دهد انجم

او می‌دانست که چه چیزی انسان را به معنای واقعی انسان می‌کند و چگونه می‌توان به جمع و جامعه، نظم و درخشش بخشید.

نکته ادبی: انجم به معنی ستارگان است و در اینجا استعاره از نظم‌بخشی و روشنگری در جمع است.

هرچه فرهنگ را به کار آید وآدیمزاد را بیاراید

او هر آنچه را که برای تمدن و فرهنگ لازم بود و مایه زینت و آراستگیِ آدمی می‌شد، فرا گرفته بود.

نکته ادبی: آدیمزاد به معنی فرزند آدم یا انسان است.

همه آورده بود زیر نورد آن بصورت زن و به معنی مرد

او تمام این دانسته‌ها را به دقتِ کامل تحلیل و طبقه‌بندی کرد؛ دختری که در ظاهر لطیف و زنانه، اما در اندیشه و خرد، مردانه و استوار بود.

نکته ادبی: زن و مرد در اینجا تقابل میان لطافت ظاهری و قوتِ خرد است.

چون شکیبنده شد در آن باره دل ز مردم برید یکباره

چون به صبوری و آرامش در این مسیر دست یافت، از معاشرت با مردم عادی دست کشید و به خلوت گرایید.

نکته ادبی: شکیبنده به معنای صبور و خویشتن‌دار است.

کرد در راه آن حصار بلند از سر زیرکی طلسمی چند

او برای حفظِ آن قلعه بلند، با تکیه بر هوش سرشار خود، طلسم‌ها و موانعِ جادویی بسیاری طراحی کرد.

نکته ادبی: طلسم در اینجا نماد امنیت و حفاظت پیچیده است.

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ هر یکی دهره ای گرفته به چنگ

هر یک از این محافظانِ طلسم‌شده از آهن و سنگ ساخته شده بودند و هر کدام شمشیری برنده در دست داشتند.

نکته ادبی: دهره نوعی سلاح بُرنده یا داس‌مانند است.

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم گشتی از زخم تیغها به دو نیم

هرکس که قصد عبور از آن گذرگاه خطرناک را داشت، با ضربه تیغ‌های این محافظان به دو نیم می‌شد.

نکته ادبی: بیم در اینجا به معنای خطر و مهلکه است.

جز یکی کو رقیب آن دز بود هرکه آن راه رفت عاجز بود

جز یک نفر که با سازندگانِ دژ هم‌سو و آگاه بود، هرکس دیگری وارد این راه می‌شد، درمانده و ناکام می‌ماند.

نکته ادبی: رقیب در اینجا به معنای مراقب و نگهبان است.

و آن رقیبی که بود محرم کار ره نرفتی مگر به گام شمار

آن نگهبانِ آگاه و محرمِ اسرار، تنها با گام‌های حساب‌شده و دقیق می‌توانست از میان موانع عبور کند.

نکته ادبی: گام شمار کنایه از دقت و نظم در عمل است.

گر یکی پی غلط شدی ز صدش اوفتادی سرش ز کالبدش

اگر کسی در میان صد قدم، حتی یک گام اشتباه برمی‌داشت، سرش از بدنش جدا می‌شد.

نکته ادبی: پی غلط در اینجا به معنای اشتباه در مسیر یا خطا در عمل است.

از طلسمی بدو رسیدی تیغ ماه عمرش نهان شدی در میغ

به محضِ برخورد با طلسم، شمشیر او را می‌کشت و ماهِ عمرش در ابرِ تیره‌ی مرگ پنهان می‌شد.

نکته ادبی: ماه و میغ استعاره از عمر و مرگ است.

در آن باره کاسمانی بود چون در آسمان نهانی بود

آن قلعه که در بلندای آسمان بود، چنان محصور بود که گویی در میانِ آسمان‌ها پنهان گشته است.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار و حصار است.

گر دویدی مهندسی یک ماه بر درش چون فلک نبردی راه

اگر مهندسیِ کارآزموده برای یک ماه هم تلاش می‌کرد، باز هم راهی به داخل آن قلعه نمی‌یافت.

نکته ادبی: مهندس در اینجا به معنای معمار و طراح است.

آن پری پیکر حصارنشین بود نقاش کارخانه چین

آن پری‌چهره‌ای که در قلعه نشسته بود، همان نقاشِ چیره‌دست و هنرمندِ بی‌همتا بود.

نکته ادبی: کارخانه چین کنایه از هنر نقاشیِ دقیق و ظریف است.

چون قلم را به نقش پیوستی آب را چون صدف گره بستی

وقتی قلم به دست می‌گرفت، با نقش‌پردازی‌اش چنان مهارت داشت که گویی آبِ روان را به سختیِ صدف منجمد می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تخیل و تجسمِ شاعرانه است.

از سواد قلم چو طره حور سایه را نقش برزدی بر نور

او با سیاهیِ قلم، چنان نقش‌هایی می‌زد که سایه را بر نور مسلط می‌کرد، همچون گیسوانِ سیاهِ زیبارویان که بر چهره درخشان می‌افتد.

نکته ادبی: طره حور کنایه از موی زیبا و سیاهی است که بر چهره‌ای نورانی افتاده است.

چون در آن برج شهربندی یافت برج از آن ماه بهره مندی یافت

وقتی این نقاش در آن برج مستقر شد، خودِ برج نیز به خاطرِ وجودِ او، از زیبایی و ارزش بهره‌مند گشت.

نکته ادبی: شهربندی در اینجا به معنای اقامت یا محصور شدن است.

خامه برداشت پای تا سر خویش بر پرندی نگاشت پیکر خویش

او قلم به دست گرفت و تصویرِ خود را بر پرده‌ای از ابریشم ترسیم کرد.

نکته ادبی: خامه به معنای قلم و پرند نوعی پارچه ابریشمی است.

بر سر صورت پرند سرشت به خطی هرچه خوب تر بنوشت

بر آن تصویری که بر پارچه کشیده بود، با زیباترین خط، پیامی نوشت.

نکته ادبی: پرند سرشت یعنی بافتِ ابریشمین.

کز جهان هر کرا هوای منست با چنین قلعه ای که جای منست

که هرکس در جهان آرزوی وصالِ مرا دارد و به دنبالِ قلعه‌ای است که جایگاه من است.

نکته ادبی: هوای کسی را داشتن به معنای عاشقِ کسی بودن یا آرزوی او را داشتن است.

گو چو پروانه در نظاره نور پای در نه سخن مگوی از دور

باید همچون پروانه که بی‌پروا به سوی نور می‌رود، به اینجا بیاید و از دور حرف نزند، بلکه گام در عمل بگذارد.

نکته ادبی: نظاره نور استعاره از عشقِ سوزان و خطرپذیر است.

بر چنین قلعه مرد باید بار نیست نامرد را درین دز کار

برای چنین قلعه‌ای، مردی شجاع لازم است و انسانِ ترسو و ضعیف، هیچ جایگاهی در این ماجرا ندارد.

نکته ادبی: بار دادن به معنی اجازه ورود و شایستگی داشتن است.

هرکرا این نگار می باید نه یکی جان هزار می باید

هرکس که خواهانِ این نگار و تصویر است، باید هزاران جان در گرو بگذارد (و آماده مرگ باشد).

نکته ادبی: هزار جان در اینجا اغراق برای تأکید بر سختی راه است.

همتش سوی راه باید داشت چار شرطش نگاه باید داشت

همت او باید در این راه باشد و باید چهار شرط اصلی را مد نظر داشته باشد.

نکته ادبی: چار شرط در اینجا ساختار رواییِ معماگونه ایجاد می‌کند.

شرط اول درین زناشوئی نیکنامی شدست و نیکوئی

شرط اول برای این ازدواج، داشتنِ خوش‌نامی و نیک‌رفتاری است.

نکته ادبی: زناشوئی در اینجا به معنای پیمانِ همسری است.

دومین شرط آن که از سر رای گردد این راه را طلسم گشای

شرط دوم این است که از روی عقل و تدبیر، بتواند طلسم‌های این راه را بگشاید.

نکته ادبی: طلسم‌گشای به معنای دارندهِ کلیدِ حلِ مشکلات است.

سومین شرس آنکه از پیوند چون گشاید طلسمها را بند

شرط سوم آن است که پس از شکستن طلسم‌ها، راه درست را بشناسد.

نکته ادبی: پیوند به معنای اتصال یا ارتباط میانِ اجزای کار است.

در ین در نشان دهد که کدام تا ز در جفت من شود نه ز بام

او باید نشان دهد که کدام مسیر درست است تا از دروازه اصلی به وصال من برسد، نه از راه پشت‌بام (از طریق تقلب).

نکته ادبی: از در وارد شدن کنایه از روشِ اصولی و از بام آمدن کنایه از راهِ نادرست است.

چارمین شرط اگر به جای آرد ره سوی شهر زیرپای آرد

اگر شرط چهارم را نیز به‌جا آورد، مسیرِ رسیدن به شهر و وصال را هموار کرده است.

نکته ادبی: زیر پای آوردن کنایه از تسلط و دسترسی آسان است.

تا من آیم به بارگاه پدر پرسم از وی حدیثهای هنر

تا من نزد پدرم بروم و از او درباره هنر و داناییِ این مرد پرس‌وجو کنم.

نکته ادبی: حدیث هنر به معنای گفتگو درباره دانش و کفایت است.

گر جوابم دهد چنانکه سزاست خواهم او را چنانکه شرط وفاست

اگر پاسخ‌های او چنان بود که سزاوار است، طبق پیمانِ وفا، او را به همسری می‌پذیرم.

نکته ادبی: شرط وفا به معنای عهد و پیمان عاشقانه است.

شوی من باشد آن گرامی مرد کانچه گفتم تمام داند کرد

آن مردِ گرامی همسر من خواهد بود که آنچه گفتم (شرایط) را تمام و کمال انجام دهد.

نکته ادبی: تمام داند کرد یعنی از پسِ کارها برآید.

وانکه زین شرط بگذرد تن او خون بی شرط او به گردن او

و کسی که از این شروط تخطی کند، مسئولیت مرگش بر عهده خود اوست.

نکته ادبی: خون به گردن کسی بودن، مسئولیت مرگ را بر عهده کسی گذاشتن است.

هرکه این شرط را نکو دارد کیمیای سعادت او دارد

هرکس این شرط را به‌خوبی رعایت کند، به کیمیای سعادت و خوشبختی دست یافته است.

نکته ادبی: کیمیای سعادت اشاره به دستاوردِ بزرگ و کمیاب دارد.

وانکه پی بر سخن نداند برد گر بزرگست زود گردد خرد

و کسی که عمقِ سخن را درک نکند، حتی اگر بزرگ‌زاده باشد، زود حقیر و خوار خواهد شد.

نکته ادبی: خرد در مقابل بزرگ برای تحقیرِ نادانی است.

چون ز ترتیب این ورق پرداخت پیش آنکس که اهل بود انداخت

وقتی متنِ این پیمان‌نامه را نوشت، آن را به دستِ کسی سپرد که اهل کار بود.

نکته ادبی: ورق در اینجا همان پیمان‌نامه یا شروطِ ازدواج است.

گفت برخیز و این ورق بردار وین طبق پوش ازین طبق بردار

گفت برخیز و این ورق را بگیر و پوششِ این طبق را بردار (و شرایط را علنی کن).

نکته ادبی: طبق پوش کنایه از پرده‌برداری و اعلانِ عمومی است.

بر در شهر شو به جای بلند این ورق را به تاج در دربند

به دروازه شهر برو و در جایی بلند، این ورق را به تاجِ دروازه بیاویز.

نکته ادبی: تاج در اینجا به معنای سردر یا بخشِ اصلی دروازه است.

تا ز شهری و لشگری هرکس کافتدش بر چو من عروس هوس

تا هرکس از شهر و سپاه که آرزوی رسیدن به عروسی چون من را دارد، آن را ببیند.

نکته ادبی: عروس هوس اشاره به مطلوب بودن و زیباییِ شاهزاده دارد.

به چنین شرط راه برگیرد یا شود میر قلعه یا میرد

اگر با این شرایط راه را بپذیرد، یا حاکمِ این قلعه می‌شود یا در این راه جان می‌بازد.

نکته ادبی: میر قلعه به معنای فرمانروا و صاحبِ اختیار است.

شد پرستنده وان ورق برداشت پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

آن خدمتگزار برخاست و ورق را برداشت و در پیچ‌ و خم‌های راهِ قلعه پیش رفت.

نکته ادبی: پرستنده به معنی غلام یا خدمتگزار است.

بر در شهر بست پیکر ماه تا درو عاشقان کنند نگاه

پیکرِ نقاشی‌شده‌ی ماه را بر دروازه شهر نصب کرد تا عاشقان به آن نگاه کنند.

نکته ادبی: پیکر ماه استعاره از تصویرِ زیبای شاهزاده است.

هرکه را رغبت اوفتد خیزد خون خود را به دست خود ریزد

هرکس که با دیدنِ آن تصویر، اشتیاقش برانگیخته شود، در واقع با دستِ خود زمینه مرگش را فراهم کرده است.

نکته ادبی: خون خود ریزد کنایه از خودکشی و فدا کردنِ جان است.

چون به هر تخت گیر و تاجوری زین حکایت رسیده شد خبری

وقتی خبرِ این ماجرا به هر حاکم و پادشاهی رسید، آگاه شدند.

نکته ادبی: تخت‌گیر کنایه از پادشاه و صاحب قدرت است.

بر تمنای آن حدیث گزاف سر نهادند مرم از اطراف

مردانِ بسیاری از گوشه و کنار، با آرزوی رسیدن به این معشوقِ دور از دسترس، به سوی او هجوم آوردند.

نکته ادبی: حدیث گزاف به معنای ماجرایی بزرگ و شاید غیرممکن است.

هرکس از گرمی جوانی خویش داد بر باد زندگانی خویش

هرکسی که از گرمی و هیجانِ جوانی برخوردار بود، زندگیِ خود را در این راه به باد داد.

نکته ادبی: بر باد دادن کنایه از تباه کردنِ عمر است.

هرکه در راه او نهادی گام گشتی از زخم تیغ دشمن کام

هرکس که در آن راه قدم گذاشت، به خاطرِ ضرباتِ شمشیر، به کامِ مرگ فرستاده شد.

نکته ادبی: دشمن‌کام شدن کنایه از شکست خوردن در برابرِ دشمن است.

هیچ کوشنده ای به چاره و رای نشد آن قلعه را طلسم گشای

هیچ‌کس با هیچ تدبیر و هوشی نتوانست طلسم‌های آن قلعه را بگشاید.

نکته ادبی: طلسم‌گشای به معنای پیروز در آزمون است.

وانکه لختی نمود چاره گری هم فسونش ز چاره شد سپری

کسی هم که اندکی برای گشودن این گره تلاش کرد، افسون و توانایی‌اش در برابر آن طلسم به پایان رسید و کاری از پیش نبرد.

نکته ادبی: لختی به معنای اندکی و زمان کوتاه است. سپری شدن در اینجا به معنای به اتمام رسیدن و تمام شدن است.

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند بر دگرها نگشت نیرومند

اگرچه توانست چند قفل یا گره از آن طلسم را بگشاید، اما در برابر باقیِ گره‌ها و سختی‌ها نتوانست پیروز شود.

نکته ادبی: طلسم در ادبیات عرفانی و داستانی به معنای سحر و نیروی جادویی یا مانعی سخت و پیچیده است.

از سر بی خودی و بیرائی در سر کار شد به رسوائی

آن شخص به خاطر بی‌خردی و نادانی، در انجام کار دچار رسوایی و شکست شد.

نکته ادبی: بی‌رایی در اینجا به معنای نداشتن نظر درست و تدبیر است.

بی مرادی کزو میسر شد چند برنای خوب در سر شد

در نتیجه این شکست و بی‌حاصلی، بسیاری از جوانان رعنا و خوش‌سیما جان خود را از دست دادند.

نکته ادبی: در سر شدن کنایه از نابود شدن و کشته شدن است. برنا به معنای جوان است.

کس از آن ره خلاص دیده نبود همه ره جز سر بریده نبود

هیچ‌کس از آن راه و مسیر به سلامت عبور نکرد؛ چرا که عاقبتِ آن راه، چیزی جز مرگ و سربریدن نبود.

نکته ادبی: خلاص دیدن به معنای نجات یافتن و رستگار شدن است.

هر سری کز سران بریدندی به در شهر برکشیدندی

هر سری را که از تنِ بزرگان و سرآمدان جدا می‌کردند، برای عبرت دیگران بر دروازه شهر می‌آویختند.

نکته ادبی: سران در اینجا به معنای بزرگان و اشخاص سرشناس است.

تا ز بس سر که شد بریده به قهر کله بر کله بسته شد در شهر

آن‌قدر سر بریده با قهر و خشونت بر دروازه آویخته شد که سرهای بریده روی هم تلمبار شدند.

نکته ادبی: کله بر کله بستن استعاره از انبوه شدن سرهای بریده است.

گرد گیتی چو بنگری همه جای نبود جز به سور شهر آرای

اگر در سراسر دنیا جست‌وجو کنی، جایی را مانند این شهر نمی‌یابی که تنها هنر و کارش جشن گرفتن با سرهای بریده باشد.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و شادی است؛ کاربرد آن در اینجا نوعی طعنه و استعاره از نمایش سرهای بریده است.

وان پریرخ که شد ستیزه حور شهری آراسته به سر نه به سور

آن چهره زیبا که از حور بهشتی هم زیباتر و در عین حال ستیزه‌جو بود، شهر را با سرهای بریده آراسته بود، نه با وسایل جشن و شادی.

نکته ادبی: ستیزه حور یعنی کسی که در زیبایی با حور بهشتی در ستیز و رقابت است.

نارسیده به سایه در او ای بسا سر که رفت در سر او

هنوز کسی به سایه آن تصویر یا آن مکان نرسیده، جان بسیاری از افراد در راهِ رسیدن به آن فدا شد.

نکته ادبی: در سر رفتن کنایه از جان باختن و کشته شدن در راه یک آرزوست.

از بزرگان پادشا زاده بود زیبا جوانی آزاده

از میان خانواده‌های اصیل پادشاهی، جوانی آزاده و زیبا حضور داشت.

نکته ادبی: آزاده در متون کهن به معنای اصیل‌زاده و جوانمرد است.

زیرک و زورمند و خوب و دلیر صید شمشیر او چه گور و چه شیر

او بسیار باهوش، قدرتمند، زیبا و شجاع بود و در شکار، قدرت شمشیرش میان شیر و گورخر تفاوتی نمی‌گذاشت.

نکته ادبی: صید کردن شیر و گور کنایه از توانایی فوق‌العاده در شکارگری و جنگاوری است.

روزی از شهر شد به سوی شکار تا شکفته شود چو تازه بهار

روزی آن جوان برای شکار از شهر بیرون رفت تا همچون بهارِ نوخاسته، شاداب و باطراوت شود.

نکته ادبی: شکفته شدن کنایه از نشاط و سرزندگی است.

دید یک نوش نامه بر در شهر گرد او صد هزار شیشه زهر

او بر دروازه شهر، تصویری دلربا دید که صدها زهرِ کشنده گرداگردش بود.

نکته ادبی: نوش‌نامه به معنای نامه یا تصویری است که مایه حیات یا فریبندگی است؛ در اینجا استعاره از تصویری فریبنده است.

پیکری بسته بر سواد پرند پیکری دلفریب و دیده پسند

نقشی که بر پارچه‌ای ابریشمی کشیده شده بود؛ تصویری که بسیار دلفریب و دلنشین بود.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و در اینجا به معنای پارچه و زمینه تیره است.

صورتی کز جمال و زیبائی برد ازو در زمان شکیبائی

تصویری که به محض دیدن آن، زیبایی‌اش صبر و شکیبایی را از آدمی می‌ربود.

نکته ادبی: برد ازو... شکیبایی کنایه از مدهوش شدن و از دست دادن اراده در برابر زیبایی است.

آفرین گفت بر چنان قلمی کاید از نوکش آنچنان رقمی

جوان بر هنرمندیِ نقاش آن تصویر آفرین گفت که از قلمش چنین اثری پدید آمده است.

نکته ادبی: نوک قلم استعاره از ابزار خلق هنر و نقاشی است.

گرد آن صورت جهان آرای صد سر آویخته ز سر تا پای

گرد آن تصویرِ زیبا، سرهای بسیاری از بالا تا پایین آویخته شده بود.

نکته ادبی: جهان‌آرای صفتِ معشوق یا تصویر زیبایی است که جلوه‌ای جهانی دارد.

گفت ازین گوهر نهنگ آویز چون گریزم که نیست جای گریز

جوان با خود گفت: از این گوهری که همچون نهنگِ خطرناک شکار می‌کند، چگونه می‌توان گریخت وقتی راه فراری نیست؟

نکته ادبی: نهنگ‌اویز استعاره از دامی است که همچون نهنگِ شکارچی، صیدِ خود را می‌گیرد.

زین هوسنامه گر به دارم دست آورد در تنم شکیب شکست

اگر دستم به این هوس آلوده شود، آرامش و شکیبایی از تنم رخت برمی‌بندد و نابود می‌شوم.

نکته ادبی: هوس‌نامه به معنای تصویری است که مایه هوس و فتنه است.

گر دلم زین هوس به در نشود سر شود وین هوس ز سر نشود

اگر دلم از این هوس دور نشود، قطعاً جانم را از دست می‌دهم و این هوس همچنان در سرم باقی می‌ماند.

نکته ادبی: سر شدن کنایه از مرگ و از دست دادن جان است.

بر پرند ارچه صورتی زیباست مار در حلقه خار در دیباست

اگرچه بر آن پارچه، نقشی زیباست، اما حقیقتش همچون ماری در میان حلقه و خاری در دیباست؛ زیباست اما خطرناک.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی گران‌بهاست. این بیت آرایه تضاد بین ظاهر زیبا و باطن خطرناک را نشان می‌دهد.

این همه سر بریده شد باری هیچکس را به سر نشد کاری

همه این سرها که بریده شد، هیچ‌کس به مقصود و کار اصلی‌اش نرسید.

نکته ادبی: به سر نشد کاری کنایه از به نتیجه نرسیدن و شکست خوردن است.

سر من نیز رفته گیر چه سود خاکیی کشته گیر خاک آلود

فرض کن سر من هم برود، چه سودی دارد؟ خاکی که در راه هوس کشته شود، همان بهتر که خاک‌آلود بماند.

نکته ادبی: خاکی کنایه از انسان فانی و ناچیز است.

گر نه زین رشته باز دارم دست سر برین رشته باز باید بست

اگر از این رشته (هوس) دست نکشم، ناچارم سر بر این رشته ببازم و فدای آن کنم.

نکته ادبی: رشته در اینجا نمادِ پیوندِ عاشقانه یا دامی است که بر سرِ راهِ جوان است.

گر دلیری کنم به جان سفتن چون توانم به ترک جان گفتن

اگر دلیری کنم و جانم را به خطر بیندازم، چگونه می‌توانم به راحتی از جانم بگذرم؟

نکته ادبی: جان سفتن کنایه از به خطر انداختن جان و سرسختی کردن در راه رسیدن به هدف است.

باز گفت این پرند را پریان بسته اند از برای مشتریان

سپس گفت: این تصویر را پریان برای فریبِ مشتریان و مشتاقان آراسته‌اند.

نکته ادبی: مشتریان در اینجا به معنای خریدارانِ هوس و عاشقانِ ناآگاه است.

پیش افسون آنچنان پریی نتوان رفت بی فسون گریی

در برابر افسونِ چنان پریِ زیبایی، نمی‌توان بدون داشتنِ افسونی دیگر و خرد، قدم پیش گذاشت.

نکته ادبی: افسون به معنای سحر و جادو و در اینجا کنایه از ترفند و چاره‌جویی است.

تا زبان بند آن پری نکنم سر درین کار سرسری نکنم

تا زمانی که زبانِ آن پری (طلسم) را نبندم و باطلش نکنم، بی‌گدار به آب نمی‌زنم و کار را سرسری نمی‌گیرم.

نکته ادبی: زبان‌بند کنایه از باطل کردن سحر و از کار انداختنِ طلسم است.

چاره ای بایدم نه خرد بزرگ تا رهد گوسفندم از دم گرگ

به چاره‌ای نیاز دارم، نه به زور بازو؛ تا گوسفندِ جانم از چنگالِ این گرگِ هوس رها شود.

نکته ادبی: گوسفند و گرگ استعاره از جانِ ضعیفِ عاشق و هوسِ خطرناک است.

هرکه در کار سخت گیر شود نظم کارش خلل پذیر شود

هر کس در کارِ دشوار، بیش از حد سرسختی و خشونت نشان دهد، نظمِ کارش از هم می‌پاشد و دچار شکست می‌شود.

نکته ادبی: سخت‌گیر شدن در اینجا به معنای تندی و شتاب‌زدگی بی‌مورد است.

در تصرف مباش خرداندیش تازیانی بزرگ ناید پیش

در انجام این کار، عجولانه و بدون خرد عمل نکن تا دچار مصیبت‌های بزرگ نشوی.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای تازیانه و استعاره از بلا و مصیبت است.

ساز بر پرده جهان می ساز سست می گیر و سخت می انداز

با دنیا و حوادث آن مدارا کن؛ در برخورد با مسائل، ملایم باش اما در تصمیم نهایی قاطع و محکم عمل کن.

نکته ادبی: ساز بر پرده جهان می‌ساز کنایه از هماهنگ شدن با مقتضیات زمانه و مدارا کردن است.

دلم از خاطرم خراب ترست جگرم از دلم کباب ترست

دلم از خاطرم ویران‌تر است و جگرم از دلم سوخته‌تر؛ یعنی در اوجِ اندوه و پریشانی هستم.

نکته ادبی: خراب و کباب در اینجا استعاره از شدتِ رنج و غمِ درونی است.

به چنین دل چگونه باشم شاد وز چنین خاطری چه آرم یاد

با چنین دلی که پر از غم است، چگونه می‌توانم شاد باشم و با چنین خاطری، چه چیزی را به یاد بیاورم؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری است که نشان‌دهنده ناامیدی و غصه عمیق است.

این سخن گفت و لختی انده خورد وز نفس برکشید بادی سرد

این سخنان را گفت و لحظه‌ای غم خورد و آهی سرد از سرِ ناامیدی کشید.

نکته ادبی: نفس برکشیدن کنایه از آه سرد کشیدن و اندوه عمیق است.

آب در دیده زآن نظاره گذشت نطع با تیغ دید و سر با طشت

اشک از چشمانش سرازیر شد؛ چرا که میدانِ نبرد (نطع) و شمشیر و سر بریده را دیده بود.

نکته ادبی: نطع سفره‌ای چرمی است که در قدیم زیرِ گردنِ محکوم به اعدام می‌انداختند؛ استعاره از محلِ اعدام.

این هوس را چنانکه بود نهفت با کس اندیشه ای که داشت نگفت

این اشتیاق و اندیشه را در دل پنهان کرد و با هیچ‌کس در میان نگذاشت.

نکته ادبی: نهفتن به معنای پنهان کردن است.

روز و شب بود با دلی پر سوز نه شبش شب بد و نه روزش روز

شب و روزش را با دلی پر از سوز و گداز می‌گذراند؛ چنان‌که نه شبش شب بود و نه روزش روز (دائماً در اضطراب بود).

نکته ادبی: تضاد شب و روز برای نشان دادنِ پریشانیِ دائمی است.

هر سحرگه به آرزوی تمام تا در شهر برگرفتی گام

هر سحرگاه با اشتیاقِ فراوان به سوی شهر می‌رفت تا گام در آن راه بگذارد.

نکته ادبی: سحرگاه زمانِ خلوت و تفکر است.

دید آن پیکر نوآیین را گور فرهاد و قصر شیرین را

آن تصویرِ شگفت‌انگیز را می‌دید؛ تصویری که گویی آرامگاهِ فرهاد و قصرِ شیرین بود (عبرت‌گاهِ عشق بود).

نکته ادبی: اشاره به داستان خسرو و شیرین و فرهاد دارد که نمادِ عشق‌های نافرجام است.

آن گره را به صد هزار کلید جست و سررشته ای نگشت پدید

آن گرهِ پیچیده را با صدها کلید (راهکار) جست‌وجو کرد، اما راهِ چاره‌ای برایش پیدا نشد.

نکته ادبی: سررشته به معنای سرنخ و راهِ حلِ کار است.

رشته ای دید صدهزارش سر وز سر رشته کس نداد خبر

رشته‌ای دید که صدها سر و پیچ‌وپم داشت و هیچ‌کس از سر و تهِ آن خبر نداشت.

نکته ادبی: ایهام دارد؛ هم به معنی ریسمان و هم به معنیِ گره‌های ذهنی و مشکلات است.

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش نگشاد آن گره ز رشته خویش

اگرچه بسیار تلاش کرد و فکر کرد، اما نتوانست آن گره را بگشاید.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای تلاش و تکاپوی ذهنی است.

کبر ازآن کار بر کناره نهاد روی در جستجوی چاره نهاد

تکبر و غرور را کنار گذاشت و به فکرِ یافتنِ چاره‌ای منطقی افتاد.

نکته ادبی: بر کناره نهادن کنایه از کنار گذاشتنِ غرور و خودخواهی است.

چاره سازی هر طرف می جست که ازو بند سخت گردد سست

به دنبالِ چاره‌سازی بود که بتواند آن بندِ سخت را سست و ضعیف کند.

نکته ادبی: بندِ سخت کنایه از طلسم و مانعِ غیرقابلِ عبور است.

تا خبر یافت از خردمندی دیو بندی فرشته پیوندی

تا اینکه از خردمندی آگاه شد که همچون دیوبندِ افسونگر، اما با خصلت‌های فرشته‌گونه بود.

نکته ادبی: دیوبندی فرشته پیوندی پارادوکس (تضاد) زیبایی است که نشان‌دهنده ترکیبی از قدرت سحرآمیز و پاکیِ اخلاقی است.

در همه توسنی کشیده لگام به همه دانشی رسیده تمام

در برابر همه سرکشی‌ها لگام برمی‌کشید (مسلط بود) و به کمالِ دانش و بینش رسیده بود.

نکته ادبی: توسنی در اینجا به معنای سرکشی و نافرمانیِ امور است.

همه همدستی اوفتاده او همه در بسته ای گشاده او

همه کارها با دستِ او سامان می‌یافت و هر درِ بسته‌ای به دستِ او گشوده می‌شد.

نکته ادبی: همه همدستی افتاده او، کنایه از اینکه همه چیز تحتِ تدبیر و توانایی او بود.

چون جوانمرد ازان جهان هنر از جهان دیدگان شنید خبر

هنگامی که آن جوانمرد (قهرمان)، از خبرگانِ آن جهانِ هنر و دانش، درباره آن طلسم شنید.

نکته ادبی: جهان دیدگان کنایه از افرادِ باتجربه و خردمند است.

پیش سیمرغ آفتاب شکوه شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

قهرمانِ داستان، برای یافتنِ پاسخِ مشکلات خود، به نزد استادی دانشمند و بلندمرتبه رفت که همچون خورشیدی پرشکوه می‌درخشید.

نکته ادبی: سیمرغ در اینجا استعاره از پیر و مرشد دانا و خردمند است.

یافتش چون شکفته گلزاری در کجا؟ در خرابتر غاری

او این استادِ گرانقدر را در مکانی دورافتاده و غاری ویرانه یافت که به مانند گلی شکفته در میان ویرانه‌ها بود.

نکته ادبی: تضاد میان گلزاری و غارِ خراب، تأکید بر تضاد ظاهر و باطن است.

زد به فتراک او چو سوسن دست خدمتش را چو گل میان در بست

قهرمان با فروتنیِ تمام به خدمتِ او درآمد، همانند گلی که با ملایمت و ادب سر در گریبان می‌برد تا به ساحتِ استاد خدمت کند.

نکته ادبی: فتراک در اینجا کنایه از همراهی و پیروی از مرشد است.

از سر فرخی و فیروزی کرد از آن خضر دانش آموزی

از سرِ خوش‌اقبالی و به نیتِ رسیدن به پیروزی، نزد آن استاد، دانشِ حلِ مشکلات را آموخت.

نکته ادبی: خضر در اینجا نماد پیر و مرشدِ راهنماست که دانشِ لدنی دارد.

چون از آن چشمه بهره یافت بسی برزد از راز خویشتن نفسی

هنگامی که قهرمان از آن سرچشمه‌ی دانشِ استاد بهره‌ی فراوان برد، سرانجام اسرارِ درونی و هدفِ پنهانِ خویش را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: نفس کشیدن در اینجا کنایه از بازگو کردنِ راز است.

زان پریروی و آن حصار بلند وانکه زو خلق را رسید گزند

او درباره آن زیبارویِ دربند و آن قلعه‌ی بلند و همچنین درباره‌ی ستمگری که باعث آزار و اذیت مردم شده بود، سخن گفت.

نکته ادبی: پری‌روی استعاره از محبوب و حصار نماد مانعِ وصال است.

وان طلسمی که بست بر ره خویش وان فکندن هزار سر در پیش

و نیز از طلسم‌هایی که بر سرِ راه او قرار داشت و آن حجم از خشونت و سرهایی که به ناحق بر زمین ریخته شده بود، پرده برداشت.

نکته ادبی: فکندن هزار سر، کنایه از استبدادِ شدیدِ حاکم بر آن مکان است.

جمله در پیش فیلسوف کهن گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

همه این گفته‌ها را بی‌پرده در پیشِ فیلسوفِ کهن‌سال بازگو کرد و هیچ نکته‌ای را از او پنهان نداشت.

نکته ادبی: فیلسوفِ کهن نمادِ عقلِ کل یا خردِ تجربه است.

فیلسوف از حسابهای نهفت هرچه در خورد بود با او گفت

آن استادِ دانا نیز با تکیه بر محاسباتِ دقیق و دانشِ عمیقش، هر آنچه که برای حلِ این مشکل لازم بود، به او آموخت.

نکته ادبی: حساب‌های نهفت، اشاره به دانشِ اسرار و علمِ اعداد یا حکمت است.

چون شد آن چاره جوی چاره شناس باز پس گشت با هزار سپاس

قهرمان که حالا راهِ چاره را یافته و مشکلات را شناخته بود، با سپاسگزاریِ فراوان از نزد استاد بازگشت.

نکته ادبی: چاره‌جویِ چاره‌شناس، وصفی از آمادگیِ ذهنی قهرمان است.

روزکی چند چون گرفت قرار کرد با خویشتن سگالش کار

پس از مدتی که آرام گرفت و اندیشید، در خلوت با خود درباره‌ی نحوه انجامِ کار به فکر و بررسی پرداخت.

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشه و تدبیر کردن است.

زالت راه آن گریوه تنگ هرچه بایستش آورید به چنگ

قهرمان با درایتِ خود، تمامِ وسایل و لوازمِ لازم برای عبور از آن مسیرِ دشوار و کوهستانی را فراهم کرد.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راهِ صعب‌العبور است.

نسبتی باز جست روحانی کارد از سختیش به آسانی

او ارتباطی معنوی و روحانی برای خود ایجاد کرد تا کارهای سخت را با آسانی و یاریِ غیبی به انجام برساند.

نکته ادبی: نسبتِ روحانی اشاره به مدد گرفتن از نیروهای درونی و معنوی دارد.

آنچنان کز قیاس او برخاست کرد ترتیب هر طلسمی راست

آن‌گونه که بر اساسِ محاسبات و درکِ او لازم بود، تمامیِ طلسم‌ها را با تدبیرِ درست خنثی کرد.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای استنتاج منطقی است.

اول از بهر آن طلبکاری خواست از تیز همتان یاری

او ابتدا برای انجامِ این مأموریتِ بزرگ، از افرادِ تیزهوش و زیرک درخواستِ یاری کرد.

نکته ادبی: تیزهمتان اشاره به همراهانِ هوشمند است.

جامه را سرخ کرد کاین خونست وین تظلم ز جور گردونست

او جامه‌ی خود را به رنگِ سرخ درآورد تا نشان دهد که این لباسِ خون‌خواه است و اعتراضی است بر ستمی که از سوی حاکمِ ظالم روا رفته است.

نکته ادبی: سرخ کردنِ جامه، نمادِ خون‌خواهی و قیام است.

چون به دریای خون درآمد زود جامه چون دیده کرد خون آلود

به محض اینکه پا در مسیرِ خونینِ مبارزه نهاد، لباسش نیز همچون چشمی که در خون غرق باشد، خون‌آلود شد.

نکته ادبی: تشبیه جامه به دیده، اغراقی برای نشان دادن غرق بودن در کارزار است.

آرزوی خود از میان برداشت بانگ تشنیع از جهان برداشت

او خواسته‌های شخصی را کنار گذاشت و بانگِ دادخواهی علیه ظلم را در جهان طنین‌انداز کرد.

نکته ادبی: تشنیع به معنای نکوهش و رسوا کردنِ ظالم است.

گفت رنج از برای خود نبرم بلکه خونخواه صدهزار سرم

گفت من نه برای خود، بلکه برای گرفتنِ انتقامِ صدهزار انسان که خونشان به ناحق ریخته شده، به پا خاسته‌ام.

نکته ادبی: صدهزار سر، کنایه‌ای از تعدادِ فراوانِ قربانیانِ ستم است.

یا ز سرها گشایم این چنبر یا سر خویشتن کنم در سر

یا این چنبره‌یِ مشکلات و ستم‌ها را باز می‌کنم و گره‌گشایی می‌کنم، و یا در این راه جانِ خود را فدا خواهم کرد.

نکته ادبی: سر در سر کردن، کنایه از جانبازی و فداکاری است.

چون بدین شغل جامه در خون زد تیغ برداشت خیمه بیرون زد

هنگامی که با این جامه در خون غوطه‌ور شد، شمشیر را برداشت و آماده‌ی مبارزه و خروج از خیمه برای نبرد شد.

نکته ادبی: خیمه بیرون زدن کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

هرکه زین شغل یافت آگاهی کامد آن شیردل به خون خواهی

هرکسی که از این تصمیمِ قهرمان آگاه شد و دید که او با دلی شیرگونه به میدانِ خون‌خواهی آمده است، با او همراه شد.

نکته ادبی: شیردل، استعاره از شجاعت و دلیری است.

همت کارگر دران در بست کو بدان کار زود یابد دست

او تمامِ همت و تلاشِ خود را بر این کار گماشت تا به سرعت بر آن موانع پیروز شود.

نکته ادبی: دران در بست، کنایه از عزمِ راسخ برای انجامِ کار است.

همت خلق ورای روشن او درع پولاد گشت بر تن او

همتِ بلندِ او از درکِ عامه‌ی مردم فراتر بود و گویی این اراده‌ی پولادین، زرهی بر تنِ او شده بود.

نکته ادبی: درعِ پولاد، استعاره از اراده‌ی محکم و شکست‌ناپذیر است.

وانگهی بر طریق معذوری خواست از شاه شهر دستوری

پس از آن، طبقِ آداب و رسومِ مصلحت‌سنجی، از شاهِ شهر برای اقدامِ خود کسبِ اجازه کرد.

نکته ادبی: شاهِ شهر در اینجا نمادِ قدرتِ رسمی است که رعایتِ ظواهرِ آن ضروری است.

پس ره آن حصار پیش گرفت پی تدبیر کار خویش گرفت

سپس به سوی آن قلعه‌ی طلسم‌شده حرکت کرد و تدابیرِ لازم برای موفقیت در کارش را به کار بست.

نکته ادبی: حصار نمادِ موانعِ سخت و غیرقابلِ نفوذ است.

چون به نزدیک آن طلسم رسید رخنه ای کرد و رقیه ای بدمید

وقتی به نزدیکیِ طلسم رسید، رخنه و شکافی در آن ایجاد کرد و با خواندنِ وردی یا افسونی، آن را سست کرد.

نکته ادبی: رقیه به معنای ورد و دعایی است که برای باطل کردنِ سحر خوانده می‌شود.

همه نیرنگ آن طلسم بکند برگشاد آن طلسم را پیوند

او تمامیِ ترفندها و نیرنگ‌های آن طلسم را باطل کرد و گره‌های آن را از هم گشود.

نکته ادبی: بکَند در اینجا به معنایِ باطل کردن و از بین بردن است.

هر طلسمی که دید بر سر راه همه را چنبر او فکند به چاه

هر طلسمی که در مسیرِ خود می‌دید، با تدبیر و قدرتِ خود سرنگون کرده و به چاهِ نیستی می‌انداخت.

نکته ادبی: چنبره، اشاره به حلقه‌های طلسم و پیچیدگیِ آن دارد.

چون ز کوه آن طلسمها برداشت تیغ ها را به تیغ کوه گذاشت

هنگامی که طلسم‌ها را از کوه پاکسازی کرد، شمشیرهایش را با قدرتِ کوه‌مانندِ خود کنار گذاشت.

نکته ادبی: تیغِ کوه، اشاره به استحکام و صلابت در مسیرِ مبارزه است.

بر در حصار شد در حال دهلی را کشید زیر دوال

به محض رسیدن به درِ قلعه، دهلِ جنگی را کشید و آماده‌ی اعلامِ حضور شد.

نکته ادبی: دوال، بندِ چرمیِ دهل است.

وان صدا را به گرد بارو جست کند چون جای کنده بود درست

آن صدا را در اطرافِ بارو جست‌وجو کرد و جایگاهِ اصلیِ رخنه را به درستی پیدا کرد.

نکته ادبی: کنده در اینجا به معنای جایگاهِ کنده شده یا شکاف است.

چون صدا رخنه را کلید آمد از سر رخنه در پدید آمد

وقتی آن صدا به مثابه‌ی کلیدی برای گشودنِ شکاف عمل کرد، حقیقت از پشتِ آن رخنه آشکار شد.

نکته ادبی: تشبیه صدا به کلید، نشان‌دهنده ابزار بودنِ آن برای کشفِ حقیقت است.

زین حکایت چو یافت آگاهی کس فرستاد ماه خرگاهی

وقتی بانویِ زیبا از این ماجرا آگاه شد، کسی را نزد قهرمان فرستاد.

نکته ادبی: ماه خرگاهی، استعاره‌ای فاخر برای محبوبِ دربند است.

گفت کای رخنه بنده راه گشای دولتت بر مراد راهنمای

گفت ای کسی که این شکاف را برای بنده باز کردی، امیدوارم دولت و اقبال همیشه راهنمای تو در رسیدن به مراد باشد.

نکته ادبی: رخنه بنده، اشاره به این دارد که قهرمانِ قصه با گشودنِ راه، آزادی را به او هدیه داده است.

چون گشادی طلسم را ز نخست در گنجینه یافتی به درست

از آنجا که توانستی از همان ابتدا طلسم را بشکنی، درِ گنجینه‌یِ اسرار را به درستی یافته‌ای.

نکته ادبی: گنجینه در اینجا استعاره از وصال یا هدفِ نهایی است.

سر سوی شهر کن چو آب روان صابری کن دو روز اگر بتوان

اکنون همانند آبِ روان به سمتِ شهر بازگرد و اگر می‌توانی، دو روزی در صبر و شکیبایی به سر ببر.

نکته ادبی: آبِ روان، نمادِ حرکتِ سریع و بی‌توقف است.

تا من آیم به بارگاه پدر آزمایش کنم ترا به هنر

تا من نزدِ پدرم بروم و بارگاهِ او را آماده کنم، و هنر و تواناییِ تو را بسنجم.

نکته ادبی: آزمایش به هنر، تأکیدی بر اهمیتِ خرد و تواناییِ فرد در فرهنگِ کهن است.

پرسم از تو چهار چیز نهفت گر نهفته جواب دانی گفت

من از تو چهار سؤالِ پیچیده و نهان می‌پرسم؛ اگر پاسخ‌های درستِ آن‌ها را بدانی، موفق خواهی شد.

نکته ادبی: چهار چیز نهفت، اشاره به آزمون‌های خرد و هوش در سنتِ داستان‌سرایی است.

با توام دوستی یگانه شود شغل و پیوند بی بهانه شود

آنگاه دوستیِ ما پایدار و یگانه خواهد شد و پیوندِ میانِ ما بی هیچ مانع و بهانه‌ای برقرار می‌گردد.

نکته ادبی: پیوند، اشاره به وصلت و ازدواج است.

مرد چون دید کامگاری خویش روی پس کرد و ره گرفت به پیش

قهرمان وقتی کامیابیِ خود را در این مسیر دید، با اعتمادبه‌نفس از همان راهی که آمده بود، بازگشت.

نکته ادبی: روی پس کردن در اینجا به معنای عقب‌گردِ استراتژیک است.

چون به شهر آمد از حصار بلند از در شهر برکشید پرند

هنگامی که از آن قلعه‌یِ بلند به سمتِ شهر آمد، پرچمِ پیروزیِ خود را بر دروازه‌ی شهر برافراشت.

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌یِ ابریشمی (پرچم) است.

در نوشت و به چاکری بسپرد آفرین زنده گشت و آفت مرد

دستوری نوشت و به خدمتکار سپرد؛ آفرین و درودِ مردم زنده شد و دورانِ ستم و مرگ پایان یافت.

نکته ادبی: آفتِ مرد، اشاره به ظلمی است که پیش‌تر مردم را از بین می‌برد.

جمله سرها که بود بر در شهر از رسنها فرو گرفت به قهر

تمامی سرهایی را که بر دروازه‌ی شهر نصب شده بود، با قدرت و قاطعیت پایین آورد.

نکته ادبی: فرو گرفتنِ سرها، نمادِ پایانِ دورانِ وحشت و استبداد است.

داد تا بر وی آفرین کردند با تن کشتگان دفین کردند

دستور داد تا آن‌ها را با احترام دفن کنند و مردم نیز او را به خاطر این کار تحسین کردند.

نکته ادبی: دفین کردن، نشانی از بازگشتِ نظم و حرمت به جانِ انسان‌هاست.

شد سوی خانه با هزار درود مطرب آورد و برکشید سرود

سپس با هزاران درود و تحسین به خانه بازگشت و برای جشن گرفتن، مطربان را فراخواند و سرودهای پیروزی سر داد.

نکته ادبی: مطرب و سرود، نمادِ بازگشتِ شادی به شهر است.

شهریان بر سرش نثار افشان همه بام و درش نگار افشان

مردمِ شهر در مسیرِ او گل و پول نثار می‌کردند و تمامیِ بام‌ها و دیوارها با نقوشِ زیبا تزئین شده بود.

نکته ادبی: نگار افشان، کنایه از آذین‌بندی و شادیِ عمومی است.

همه خوردند یک به یک سوگند که اگر شه نخواهد این پیوند

همه با هم سوگند یاد کردند که اگر شاهِ وقت با این وصلت و پیوند موافقت نکند...

نکته ادبی: سوگند، نشان‌دهنده‌ی همبستگیِ مردم با قهرمان است.

شاه را در زمان تباه کنیم بر خود او را امیر و شاه کنیم

ما او (شاهِ فعلی) را از قدرت برکنار می‌کنیم و این قهرمان را به عنوانِ امیر و شاهِ خود انتخاب خواهیم کرد.

نکته ادبی: تباه کردن در اینجا به معنای برکناری از سلطنت است.

کان سرما برید و سردی کرد وین سرما رهاند و مردی کرد

چون آن شاهِ پیشین با بریدنِ سرها، سردی و بی‌رحمی کرد، اما این قهرمان با رهانیدنِ مردم، جوانمردی نشان داد.

نکته ادبی: تضاد میان سردی (ظلم) و مردی (جوانمردی) کلام را برجسته کرده است.

وز دگر سو عروس زیباروی شادمان شد به خواستاری شوی

از طرف دیگر، آن عروس زیبا و شایسته، از اینکه خواستگاری برایش پیدا شده بود، بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: واژه خواستاری به معنای طلب کردن و خواستگاری کردن است.

چون شب از نافه های مشک سیاه غالیه سود بر عماری ماه

هنگامی که شب فرا رسید، گویی مشک سیاهی بر کجاوه (عماری) ماه (استعاره از چهره زیبای دختر) کشیده شد و او به راه افتاد.

نکته ادبی: نافه مشک استعاره از سیاهی شب است و عماری ماه کنایه از نشستن عروس در کجاوه است.

در عماری نشست با دل خوش ماه در موکبش عماری کش

دختر با دلی شاد در کجاوه نشست، در حالی که آن ماه (عروس) در میان موکب و همراهانش در حال حرکت بود.

نکته ادبی: عماری‌کش به کسی یا چیزی گفته می‌شود که کجاوه را حمل می‌کند یا در آن جای دارد.

سوی کاخ آمد ز گریوه کوه کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

او از راه پرفراز و نشیب کوهستان به سمت کاخ حرکت کرد و با ورودش به کاخ، آن مکان شکوه و طراوتی چون گل شکفته یافت.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راه کوهستانی است.

پدر از دیدنش چو گل به شکفت دختر احوال خویش ازو ننهفت

پدر از دیدن دخترش بسیار شادمان شد و دختر نیز تمام ماجراهای خود را صادقانه برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: ننهفتن به معنای آشکار کردن و پنهان نکردن حقیقت است.

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد کرد با او همه حکایت خود

دختر تمام اتفاقات خوب و بدی را که در این سفر تجربه کرده بود، برای پدرش شرح داد.

نکته ادبی: حکایت کردن در اینجا به معنای گزارش دادن دقیق وقایع است.

زان سواران کزو پیاده شدند چاه کندند و درفتاده شدند

دختر از آن خواستگارانی گفت که در برابر او (خواستگار اصلی) کم آوردند و خود با نیرنگ‌هایشان در چاهی که برای دیگران کندند، گرفتار شدند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل چاه مکن بهر کسی که خودت هم در آن می‌افتی.

زان هزبران که نام او بردند وز سر عجز پیش او مردند

از آن مردان دلیری که نامشان برده شد اما در برابر خرد و توانایی خواستگار اصلی، احساس عجز کردند و شکست خوردند.

نکته ادبی: هزبر به معنای شیر است و در اینجا استعاره از پهلوانان و مردان جنگی است.

تا بدانجا که آن ملک زاده بود یکباره دل بدو داده

و تا بدان‌جا گفت که آن شاهزاده (خواستگار اصلی) چگونه یک‌دله و صادقانه دل به دختر باخته بود.

نکته ادبی: ملک‌زاده به معنای شاهزاده است.

وانکه آمد چو کوه پای فشرد کرد یک یک طلسمها را خرد

و اینکه چگونه آن مرد (خواستگار) در برابر مشکلات مانند کوه استوار ماند و تمام طلسم‌ها و موانع را شکست.

نکته ادبی: خرد کردن طلسم‌ها کنایه از حل کردن مشکلات پیچیده و غلبه بر موانع است.

وانکه بر قلعه کامگاری یافت وز سر شرط رفته روی نتافت

و کسی که توانست بر قلعه پیروزی یابد و از شروطی که وعده کرده بود، سرپیچی نکرد.

نکته ادبی: روی نتافتن به معنای بازگشتن و منصرف شدن از انجام کاری است.

چون سه شرط از چهار شرط نمود تا چهارم چگونه خواهد بود

او سه شرط از چهار شرط را به خوبی به جا آورد، باید دید شرط چهارم را چگونه انجام خواهد داد.

نکته ادبی: شروط در اینجا به معنای پیمان‌های آزمونی است.

شاه گفتا که شرط چارم چیست پرسم از وی به رهنمونی بخت

شاه پرسید که شرط چهارم چیست تا از بخت و اقبال راهنمایی بگیرم.

نکته ادبی: به رهنمونی بخت یعنی با یاری اقبال و تقدیر.

گر بدو مشکلم گشاده شود تاج بر تارکش نهاده شود

اگر با انجام این شرط، مشکلِ من حل شود، او شایسته پادشاهی است.

نکته ادبی: تاج بر تارک نهادن کنایه از به پادشاهی رسیدن است.

ور درین ره خرش فروماند خرگه آنجا زند که او داند

و اگر در این راه ناتوان بماند، هرجا که او صلاح می‌داند خیمه بزند (و از اینجا برود).

نکته ادبی: خرش فروماند کنایه از ناتوانی و در گل ماندن است.

واجب آن شد که بامداد پگاه بر سر تخت خود نشیند شاه

قرار شد که صبح زود، شاه بر تخت خود بنشیند.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

خواند او را به شرط مهمانی من شوم زیر پرده پنهانی

او را به مهمانی دعوت کن و من در پشت پرده پنهان می‌شوم.

نکته ادبی: پرده در اینجا حائلی میان شاه و میهمان است.

پرسم او را سوال سربسته تا جوابم فرستد آهسته

من سوالی مبهم و پیچیده از او می‌پرسم تا ببینم چگونه با خردش پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: سوال سربسته یعنی پرسشی که پاسخ مستقیم ندارد و نیازمند تامل است.

شاه گفتا چنین کنیم رواست هرچه آن کرده ای تو کرده ماست

شاه گفت این کار شایسته است و هرچه تو تصمیم گرفته‌ای، تصمیم من نیز هست.

نکته ادبی: روا دانستن به معنای تایید کردن و جایز شمردن است.

بیشتر زین سخن نیفزودند در شبستان شدند و آسودند

پس از این گفتگو، دیگر سخنی نگفتند و برای استراحت به خوابگاه رفتند.

نکته ادبی: شبستان به معنای خوابگاه و محل استراحت شبانه است.

بامدادان که چرخ مینا رنگ گرد یاقوت بردمید به سنگ

صبحگاهان که خورشید (چرخ مینا رنگ) طلوع کرد و زمین را روشن ساخت.

نکته ادبی: چرخ مینا رنگ استعاره از آسمان است.

مجلس آراست شه به رسم کیان بست بر بندگیش بخت میان

شاه مجلسی به شیوه پادشاهان باستان آراست و بخت خود را برای آزمودن او آماده کرد.

نکته ادبی: کیان منسوب به کیانیان، سلسله‌ای از پادشاهان اساطیری ایران است.

انجمن ساخت نامداران را راستگویان و رستگاران را

افراد سرشناس و انسان‌های راست‌گو و رستگار را به این انجمن دعوت کرد.

نکته ادبی: نامداران به معنای افراد مشهور و بزرگ‌منش است.

خواند شهزاده را به مهمانی بر سرش کرد گوهرافشانی

شاهزاده را به مهمانی خواند و با نثار گوهر، او را گرامی داشت.

نکته ادبی: گوهرافشانی کنایه از عزت و احترام فراوان است.

خوان زرین نهاده شد در کاخ تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

سفره‌ای زرین پهن شد و مجلس چنان از خوراکی‌های متنوع پر شد که جایی برای نشستن نبود.

نکته ادبی: تنگ شدن بارگه از فراوانی نعمت است.

از بسی آرزو که بر خوان بود آن نه خوان بود کارزودان بود

خوراکی‌ها چنان زیاد و دلخواه بود که گویی تمام آرزوها بر سر سفره حاضر بود.

نکته ادبی: آرزودان به معنای جایی برای برآورده شدن آرزوهاست.

از خورشها که بود بر چپ و راست هرکس آب خورد کارزو درخواست

از هر نوع خوراکی که در دسترس بود، هر کس بهره‌ای برد و هرچه می‌خواست نوشید.

نکته ادبی: آب خوردن در اینجا به معنای استفاده از نعمت‌هاست.

چون خورش خورده شد به اندازه شد طبیعت به پرورش تازه

پس از اینکه غذا را به اندازه خوردند، حالشان بهتر و سرحال‌تر شدند.

نکته ادبی: پرورش یافتن کنایه از تقویت شدن جسم و روح است.

شاه فرمود تا به مجلس خاص بر محکها زنند زر خلاص

شاه دستور داد تا در مجلس خاص، زر و طلا را محک بزنند (کنایه از آزمودن خلوص و عیار شخصیت میهمان).

نکته ادبی: زر خلاص به معنای طلای خالص است.

خود درون رفت و جای خوش بماند میهمان را به جای خویش نشاند

شاه به درون رفت و میهمان را در جایگاه اصلی خود نشاند.

نکته ادبی: جای خوش ماندن یعنی میهمان را در صدر مجلس نشاندن.

پیش دختر نشست روی به روی تا چه بازیگری کند با شوی

دختر رو در روی میهمان نشست تا ببیند او چگونه در این آزمون رفتار می‌کند.

نکته ادبی: بازیگری در اینجا به معنای انجام یک نقشه هوشمندانه است.

بازی آموز لعبتان طراز از پس پرده گشت لعبت باز

دختر که استادِ بازی‌های خردمندانه بود، از پشت پرده شروع به طرح نقشه کرد.

نکته ادبی: لعبت‌باز کسی است که بازی‌های هوشمندانه و نمادین انجام می‌دهد.

از بناگوش خود دو لولوی خرد برگشاد و به خازنی بسپرد

دو مروارید کوچک از گوشواره خود باز کرد و به کنیز داد.

نکته ادبی: لولوی خرد به معنای مروارید کوچک است.

کین به مهمان ما رسان به شتاب چون رسانیده شد به یار جواب

گفت این را به سرعت به میهمان ما برسان تا جوابش را بدانیم.

نکته ادبی: شتاب در اینجا برای نشان دادن اهمیت آزمون است.

شد فرستاده پیش مهمان زود وآنچه آورده بد بدو بنمود

فرستاده سریع نزد میهمان رفت و گوهرها را به او نشان داد.

نکته ادبی: ره‌آورد در اینجا همان مرواریدهاست.

مرد لولوی خرد بر سنجید عیره کردش چنانکه در گنجید

مرد مرواریدها را سنجید و مطابق با ظرفیت آن‌ها، مرواریدی بر آن‌ها افزود.

نکته ادبی: عیره کردن به معنای سنجش وزن و عیار است.

زان جوهر که بود در خور آن سه دیگر نهاد بر سر آن

مرواریدی از همان جنس انتخاب کرد و بر روی آن‌ها گذاشت.

نکته ادبی: جوهر به معنای گوهر و سنگ قیمتی است.

هم بدان پیک نامه ور دادش سوی آن نامور فرستادش

آن را به پیک داد تا به دست آن زن بزرگ‌زاده برساند.

نکته ادبی: نامور به معنای فرد مشهور و والا مقام است.

سنگدل چون که دید لولو پنج سنگ برداشت گشت لولو سنج

دختر چون دید پنج مروارید بازگشته، فهمید که سنگ‌سنجی (سنجش وزن و ارزش) انجام شده است.

نکته ادبی: سنگدل در اینجا به معنای کسی است که سنگ ترازو را می‌شناسد و سنجش‌گر است.

چون کم و بیش دیدشان به عیار هم برآن سنگ سودشان چو غبار

چون دید وزن‌ها دقیق است، آن‌ها را همانند غبار روی هم تراز کرد.

نکته ادبی: عیار به معنای میزان دقت و وزن است.

قبضه واری شکر بران افزود آن در و آن شکر به یکجا سود

مقداری شکر نیز بر آن افزود و همه را با هم سنجید.

نکته ادبی: سودن به معنای در هم آمیختن یا سنجیدن است.

داد تا نزد میهمان بشتافت میهمان باز نکته را دریافت

آن را نزد میهمان فرستاد و میهمان نکته هوشمندانه را دریافت.

نکته ادبی: نکته در اینجا استعاره از پیام پنهانی آزمون است.

از پرستنده خواست جامی شیر هردو دروی فشاند و گفت بگیر

میهمان از کنیز خواست تا جامی شیر بیاورد و آن مرواریدها و شکر را در شیر ریخت و گفت بگیر.

نکته ادبی: فشاندن در اینجا به معنای ریختن یا افزودن است.

شد پرستنده سوی بانوی خویش وان ره آورد را نهاد به پیش

کنیز نزد بانو بازگشت و آن هدیه (شیر و محتویاتش) را پیش او گذاشت.

نکته ادبی: ره‌آورد در اینجا هدیه و پاسخ میهمان است.

بانو آن شیر بر گرفت و بخورد وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد

بانو شیر را نوشید و با باقی‌مانده‌اش خمیر ساخت.

نکته ادبی: اشاره به ترکیب مواد برای سنجش خلوص و وفاداری است.

برکشیدش به وزن اول بار یک سر موی کم نکرد عیار

دوباره وزن کرد و دید که به اندازه یک مو هم از عیار اولیه کم نشده است (نشانه کمالِ تفاهم).

نکته ادبی: یک سر موی کم نشدن کنایه از دقت و صحت کامل و سازگاری دو طرف است.

حالی انگشتری گشاد ز دست داد تا برد پیک راه پرست

در همان لحظه انگشتری از دستش بیرون آورد و به کنیز داد تا برای میهمان ببرد.

نکته ادبی: انگشتری نماد پیوند و نشان پذیرش نهایی است.

مرد بخرد ستد ز دست کنیز پس در انگشت کرد و داشت عزیز

مرد خردمند، انگشتر را از کنیز گرفت و آن را با ارزش دانست و در انگشت کرد.

نکته ادبی: عزیز داشتن به معنای گرامی داشتن است.

داد یکتا دری جهان افروز شب چراغی به روشنائی روز

در مقابل، مرد یک مروارید یگانه و درخشان که چون چراغ در شب می‌درخشید، به او داد.

نکته ادبی: شب‌چراغ استعاره از گوهر بسیار درخشان است.

باز پس شد کنیز حور نژاد در یکتا به لعل یکتا داد

کنیزِ زیبا بازگشت و آن مروارید یگانه را به لعل یگانه (بانو) تقدیم کرد.

نکته ادبی: لعل یکتا استعاره از دختر زیبا و ارزشمند است.

بانو آن در نهاد بر کف دست عقد خود را ز یک دگر بگسست

بانو آن مروارید را در کف دست گرفت و رشته‌ی گردنبندش را باز کرد؛ این حرکتی نمادین برای آغاز یک گفتگو یا توافق بود.

نکته ادبی: «گسست» در اینجا به معنی باز کردن و جدا کردن بندهاست که کنایه از آمادگی برای پذیرش است.

تا دری یافت هم طویله آن شبچراغی هم از قبیله آن

او مرواریدی یافت که هم‌طرازِ آن اولی بود، همانندِ شب‌چراغی که از همان جنس و قبیله‌ی مروارید اصلی بود.

نکته ادبی: «شب‌چراغ» در ادبیات کلاسیک نماد گوهرِ درخشان و ارزشمند است.

هردو در رشته ای کشید بهم این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم

هر دو را به یک رشته کشید و کنار هم گذاشت؛ تفاوت آن‌ها در چیست؟ هیچ؛ کاملاً یکی هستند و هیچ کم و کاستی نسبت به هم ندارند.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر شباهت مطلق دو گوهر.

شد پرستنده در به دریا داد بلکه خورشید را ثریا داد

او این مروارید را به پرستنده‌اش (پیک) داد تا به دریا (نزد معشوق) ببرد؛ گویی خورشید را به ثریا بخشیده است (اشاره به ارزشمندی هدیه).

نکته ادبی: «دریا» استعاره از اقامتگاه معشوق است.

چون که بخرد نظر بران انداخت آن دو هم عقد را ز هم نشناخت

وقتی آن خردمند (معشوق) نگاهی به آن انداخت، از شدت شباهت، نتوانست آن دو گوهر را از یکدیگر تشخیص دهد.

نکته ادبی: «بخرد» به معنی فرد دانا و هوشمند است.

جز دوئی در میان آن در خوشاب هیچ فرقی نبد به رونق و آب

جز اینکه دو تا بودند، در میان آن مروارید خوش‌آب‌ورنگ، هیچ تفاوتی در درخشندگی و کیفیت وجود نداشت.

نکته ادبی: «آب» در اینجا استعاره از درخشندگی و جلای جواهر است.

مهره ای ازرق از غلامان خواست کان دویم را سوم نیامد راست

سپس مهره‌ای کبود (آبی‌رنگ) از غلامان خواست، چرا که برای آن دومی، سومی (جفت) دیگری متناسب نبود.

نکته ادبی: «مهره ازرق» همان مهره کبود برای دفع چشم‌زخم است.

بر سر در نهاد مهره خرد داد تا آنکه آورید ببرد

مهره‌ی کوچک را بر سرِ مروارید نهاد و آن را به کسی که آورده بود، پس داد.

نکته ادبی: فعل «بردن» در اینجا به معنی بازگرداندن و تحویل دادن است.

مهربانش چو مهره با در دید مهر بر لب نهاد وخوش خندید

وقتی معشوق مهره را بر روی مروارید دید، معنای آن را فهمید؛ لبخند زد و سکوت کرد (مهر بر لب نهاد).

نکته ادبی: «مهر بر لب نهادن» کنایه از سکوت کردن و به معنای فهمیدنِ رمزِ نهفته در پیام است.

ستد آن مهره و در از سر هوش مهره در دست بست و در در گوش

آن مهره را گرفت و از سرِ هوشمندی، مهره را در دست خود بست و مروارید را به گوش خود آویخت.

نکته ادبی: تغییر جایگاه زیورآلات نشان‌دهنده فهم دقیقِ پیام عاشقانه است.

با پدر گفت خیز و کار بساز بس که بر بخت خویش کردم ناز

به پدر گفت برخیز و کار ازدواج را آماده کن، که من به بخت و شانس خود بسیار افتخار کردم.

نکته ادبی: «ناز کردن» در اینجا به معنی فخر ورزیدن و شکرگزاری است.

بخت من بین چگونه یار منست کاین چنین یاری اختیار منست

ببین بخت من چگونه یاور من است که چنین یار و همدمی را برای من برگزیده است.

نکته ادبی: استفاده از «اختیار» به معنای انتخاب کردن است.

همسری یافتم که همسر او نیست کس در دیار و کشور او

همسری پیدا کردم که در تمام کشور و دیار، کسی همتای او نیست.

نکته ادبی: مبالغه برای تاکید بر منحصر به فرد بودن معشوق.

ما که دانا شدیم و دانا دوست دانش ما به زیر دانش اوست

ما که خود را دانا می‌دانستیم و به دانش علاقه داشتیم، در برابرِ دانشِ او، دانش‌مان ناچیز است.

نکته ادبی: فروتنی عاشق در برابر کمالِ معشوق.

پدر از لطف آن حکایت خوش با پری گفت کای فریشته وش

پدر از سرِ لطف، آن حکایت خوش را شنید و به دختر گفت: ای فرشته‌سیرت،

نکته ادبی: «فریشته‌وش» یعنی کسی که شبیه به فرشتگان است.

آنچه من دیدم از سئوال و جواب روی پوشیده بود زیر نقاب

آنچه من از این پرسش و پاسخ‌ها دیدم، انگار رازی بود که پشت نقاب پنهان بود.

نکته ادبی: «روی پوشیده» استعاره از پنهان بودنِ حقیقتِ ماجرا است.

هرچه رفت از حدیثهای نهفت یک به یک با منت بیاید گفت

هرچه از این سخنانِ نهان و کنایه‌آمیز گذشت، باید یکی‌یکی برای من شرح دهی.

نکته ادبی: «حدیث» به معنای سخن و روایت است.

نازپرورده هزار نیاز پرده رمز بر گرفت ز راز

آن دختر که نازپرورده بود، پرده از روی رازهایش برداشت.

نکته ادبی: «پرده رمز برگرفتن» کنایه از آشکار کردن حقیقت است.

گفت اول که تیز کردم هوش عقد لولو گشادم از بن گوش

گفت ابتدا هوشم را تیز کردم و گردنبند مروارید را از گوش (گوشواره) باز کردم.

نکته ادبی: اشاره به اقدام اولیه برای شروع آزمون.

در نمودار آن دو لولو ناب عمر گفتم دو روزه شد دریاب

با نشان دادن آن دو مروارید ناب، گفتم که عمرِ خوش، کوتاه (دو روزه) است، پس آن را دریاب.

نکته ادبی: مروارید نمادِ عمرِ کوتاه اما ارزشمند است.

او که بر دو سه دیگر بفزود گفت اگر پنج بگذرد هم زود

او که بر آن دو مروارید، چیز دیگری افزود (شکر و شیر)، گفت اگر پنج روز هم بگذرد، باز هم برای رسیدن به وصال زود است.

نکته ادبی: ایهام در اعداد برای نشان دادن استدلال منطقی.

من که شکر به در درافزودم وآن در و آن شکر به هم سودم

من هم به آن مروارید، شکر اضافه کردم و آن دو را با هم آمیختم.

نکته ادبی: «سودن» به معنی ساییدن و مخلوط کردن است.

گفتم این عمر شهوت آلوده چون در و چون شکر بهم سوده

گفتم این عمرِ شهوت‌زده، مانندِ این مروارید و شکر، با هم آمیخته شده است.

نکته ادبی: «شهوت‌آلوده» در اینجا اشاره به لذت‌های دنیوی و زودگذر دارد.

به فسون و به کیمیا کردن که تواند ز هم جدا کردن

با چه جادویی (فسون و کیمیا) کسی می‌تواند این‌ها را از هم جدا کند؟ (یعنی پیوند ما ناگسستنی است).

نکته ادبی: «فسون» به معنای افسون و جادو است.

او که شیری در آن میان انداخت تا یکی ماند و دیگری بگداخت

او که مقداری شیر در میان آن‌ها ریخت، تا یکی بماند و دیگری در آن ذوب شود.

نکته ادبی: شیر استعاره از آمیختگی کامل و یکرنگی است.

گفت شکر که با در آمیزد به یکی قطره شیر برخیزد

او گفت شکر وقتی با مروارید آمیخته شود، با یک قطره شیر، ماهیتش آشکار می‌شود (شکر در شیر حل می‌شود).

نکته ادبی: اشاره به کیمیای عشق که تفاوت‌ها را از بین می‌برد.

من که خوردم شکر ز ساغر او شیر خواری بدم برابر او

من که شکر را از جام او نوشیدم، در برابرِ او همانند کودکی شیرخوار شدم.

نکته ادبی: «شیرخواری» کنایه از تسلیم محض و بی‌آلایشی است.

وانکه انگشتری فرستادم به نکاح خودش رضا دادم

و کسی که انگشتر را فرستاد، به ازدواج با او رضایت دادم.

نکته ادبی: انگشتر در سنت قدیم نمادِ پیوند و تعهد است.

او که داد آن گهر نهانی گفت که چو گوهر مرا نیابی جفت

او که آن گوهرِ پنهانی را داد، گفت که مانند من، گوهرِ جفتی نخواهی یافت.

نکته ادبی: «گوهر نهانی» استعاره از عشقِ درونی است.

من که هم عقد گوهرش بستم وا نمودم که جفت او هستم

من که عقدِ آن گوهرش را بستم، نشان دادم که جفتِ حقیقی او هستم.

نکته ادبی: «هم‌عقد» کنایه از هم‌تراز بودن در پیمان است.

او که در جستجوی آن دو گهر سومی در جهان ندید دگر

او که در جستجوی آن دو گوهر بود و سومی را در جهان ندید،

نکته ادبی: اشاره به یگانگی و بی‌نظیر بودن معشوق.

مهره ازرق آورید به دست وز پی چشم بد در ایشان بست

مهره‌ی کبود را به دست آورد و برای دوری از چشم‌زخم، آن را به آن‌ها بست.

نکته ادبی: باور کهنِ دفع چشم‌زخم با مهره کبود.

من که مهره به خود برآمودم سر به مهر رضای او بودم

من که آن مهره را به خود آویختم، نشان دادم که سرسپرده‌ی رضایت او هستم.

نکته ادبی: «سر به مهر» کنایه از تسلیم و وفاداری است.

مهره مهر او به سینه من مهر گنج است بر خزینه من

مهرِ (محبت) او مانند مهره‌ای بر سینه‌ی من است، و این عشق گنجی است بر خزینه‌ی وجود من.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «مهر» (محبت و مهره).

بروی از پنچ راز پنهانی پنج نوبت زدم به سلطانی

بر آن پنج رازِ پنهانی، پنج بار به نشانه سلطانی (پادشاهی عشق) بر طبل کوبیدم.

نکته ادبی: «پنج نوبت» اشاره به نقاره‌زنی در دربار شاهان دارد.

شاه چون دید توسنی را رام رفته خامی به تازیانه خام

شاه وقتی دید آن اسب سرکش (معشوق) رام شده و خامی‌اش با تازیانه‌ی ادب گرفته شده است،

نکته ادبی: «توسن» استعاره از معشوقِ سرکش است.

کرد بر سنت زناشوئی هرچه باید ز شرط نیکوئی

تمام آداب و رسومِ ازدواج و سنت‌های پسندیده را به جا آورد.

نکته ادبی: «سنت زناشویی» کنایه از عقد و پیوند رسمی.

در شکر ریز سور او بنشست زهره را با سهیل کابین بست

در جشن عروسی او نشست و پیمانِ وصلت را بست (زهره و سهیل نماد ستارگان نیک‌اختر هستند).

نکته ادبی: «زهره و سهیل» کنایه از دو موجود زیبا و بلندمرتبه است.

بزمی آراست چون بساط بهشت بزمگه را به مشک و عود سرشت

مجلسی آراست که مانند بهشت بود و فضای آن را با مشک و عود معطر کرد.

نکته ادبی: «بزمگه» محل برگزاری جشن.

کرد پیرایه عروسی راست سرو و گل را نشاند و خود برخاست

اسباب عروسی را آماده کرد، گل و سرو را نشاند و خود برخاست (به احترام و خدمت پرداخت).

نکته ادبی: «سرو و گل» استعاره از معشوق و اطرافیان او.

دو سبک روح را به هم بسپرد خویشتن زان میان گرانی برد

دو روحِ سبک‌بال را به هم پیوند داد و بارِ سنگینی (مسئولیت) را از دوشِ آن میان برداشت.

نکته ادبی: تضاد سبک‌روحی و گرانی برای بیان آرامشِ پس از ازدواج.

کان کن لعل چون رسید به کان جان کنی را مدد رسید از جان

همان‌طور که گوهرشناس به معدن می‌رسد، جانِ عاشق نیز با پیوستن به جانِ معشوق، جان گرفت.

نکته ادبی: «کان‌کن» نماد کسی است که به جستجوی حقیقت/معشوق می‌رود.

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش گاه نارش گزید و گه رطبش

گاهی رخسار او را می‌بوسید و گاه لبش را، گاه نار (سیب/انار) و گاه رطب (خرمای تازه) او را می‌گزید.

نکته ادبی: استعاره‌های حسی برای توصیف زیبایی و لطافت معشوق.

آخر الماس یافت بر در دست باز بر سینه تذرو نشست

در آخر وقتی الماس (مروارید) را بر دست یافت، بار دیگر بر سینه تذرو (پرنده زیبا) نشست.

نکته ادبی: «تذرو» استعاره از معشوق خرامان.

مهره خویش دید در دستش مهر خود در دو نرگس مستش

مهره‌ی خویش را در دست او دید و محبتِ خود را در چشمانِ مستِ او یافت.

نکته ادبی: «نرگس مست» کنایه از چشمانِ زیبا و جذاب.

گوهرش را به مهر خود نگذاشت مهر گوهر ز گنج او برداشت

گوهرش را به مهرِ (محبت) خود نگذاشت، بلکه مهرِ گوهر را از گنجِ او برداشت.

نکته ادبی: اشاره به تبادلِ عاطفی و اتحاد کامل.

زیست با او به ناز و کامه خویش چون رخش سرخ کرد جامه خویش

با او به کامِ دل زندگی کرد، همان‌طور که رنگِ لباسش را سرخ کرد.

نکته ادبی: «کامه» به معنای آرزو و کامروایی.

کاولین روز بر سپیدی حال سرخی جامه را گرفت به فال

چون در اولین روز، سرخیِ جامه را به فال نیک گرفت (نشانه شادی و شور).

نکته ادبی: رنگ سرخ در ادبیات فارسی نمادِ شادی، عشق و وصال است.

چون بدان سرخی از سیاهی رست زیور سرخ داشتی پیوست

وقتی از سیاهیِ تنهایی رها شد، همیشه لباسِ سرخ می‌پوشید.

نکته ادبی: سیاهی استعاره از هجران و غم است.

چون به سرخی برات راندندش ملک سرخ جامه خواندندش

چون در این سرخی به او فرمانروایی دادند، او را ملکه‌ی سرخ‌جامه نامیدند.

نکته ادبی: «برات راندن» کنایه از صدور حکم یا تثبیت جایگاه است.

سرخی آرایشی نو آیینست گوهر سرخ را بها زاینست

رنگ سرخ، آرایشی تازه و سبک و سیاقی نوپدید است؛ در حقیقت، ارزش و اعتبار گوهر سرخ‌فام نیز از همین ویژگی و رنگ‌مایه سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: نوآیین به معنای چیزی است که به روشی جدید یا در زمانی تازه پدید آمده است.

زر که گوگرد سرخ شد لقبش سرخی آمد نکوترین سلبش

طلا که در دانش کیمیاگری به آن «گوگرد سرخ» لقب داده‌اند، بهترین ویژگی و جامه برایش همین رنگ سرخ است.

نکته ادبی: گوگرد سرخ در اصطلاح کیمیاگران، استعاره از اکسیر اعظم یا همان سنگ جادو است که برای تبدیل مس به طلا به کار می‌رفت.

خون که آمیزش روان دارد سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

خون که عامل جریان و حرکتِ جان در بدن است، به این دلیل سرخ است که حامل لطافت و ظرافتِ روح و زندگی است.

نکته ادبی: آمیزش روان کنایه از پیوند خوردن و همراهی جان با کالبد است که به واسطه خون صورت می‌گیرد.

در کسانیکه نیکوئی جوئی سرخ روئیست اصل نیکوئی

اگر در پی یافتنِ نشانه‌های بزرگی و نیک‌نامی در میان مردم هستی، بدان که «سرخ‌رویی» و آبرومندی، پایه و اساس هرگونه نیکی است.

نکته ادبی: سرخ‌رویی در ادبیات فارسی نماد عزت، افتخار، سلامت و نیک‌نامی است، در مقابل زردرویی که نشان شرم یا بیماری است.

سرخ گل شاه بوستان نبود گر ز سرخی درو نشان نبود

گل سرخ اگر از رنگِ سرخ بهره‌ای نداشت، هرگز نمی‌توانست عنوان پادشاهی بوستان را از آنِ خود کند.

نکته ادبی: شاه بوستان استعاره از گل سرخ است که به دلیل زیبایی و رنگ خاصش، بر سایر گل‌ها برتری داده می‌شود.

چون به پایان شد این حکایت نغز گشت پر سرخ گل هوا را مغز

هنگامی که این داستان دل‌انگیز به پایان رسید، فضای پیرامون از عطر و بوی گل‌های سرخ لبریز شد.

نکته ادبی: مغز هوا در اینجا به معنای فضای میان‌تهی یا بطن و متن فضا است که با عطر گل‌ها آکنده شده است.

روی بهرام از آن گل افشانی سرخ شد چون رحیق ریحانی

چهره‌ی بهرام بر اثرِ گل‌افشانی‌های آن فضای پرشور، به سرخیِ شرابِ ناب و خوش‌بو درآمد.

نکته ادبی: رحیق به معنای شراب خالص و زلال است و ریحانی به معنای منسوب به ریحان (گیاه خوش‌بو) که استعاره از عطر و تازگی است.

دست بر سرخ گل کشد دراز در کنارش گرفت و خفت به ناز

بهرام دستش را دراز کرد و گلِ سرخ (نمادِ معشوق) را گرفت؛ او را در آغوش کشید و با ناز و آرامش در کنارش خفت.

نکته ادبی: سرخ گل در این بیت استعاره‌ای است که به زیبایی از گلِ واقعی به معشوقِ پادشاه در گنبد سرخ اشاره دارد.