خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

نظامی
چونکه روز دوشنبه آمد شاه چتر سرسبز برکشید به ماه
شد برافروخته چو سبز چراغ سبز در سبز چون فرشته باغ
رخت را سوی سبز گنبد برد دل به شادی و خرمی بسپرد
چون برین سبزه زمردوار باغ انجم فشاند برگ بهار
زان خردمند سرو سبز آرنگ خواست تا از شکر گشاید تنگ
پری آنگه که برده بود نماز بر سلیمان گشاد پرده راز
گفت کایجان ما به جان تو شاد همه جانها فدای جان تو باد
خانه دولتست خرگاهت تاج و تخت آستان درگاهت
تاج را سربلندی از سر تست بخت را پایگاهی از در تست
گوهرت عقد مملکت را تاج همه عالم به درگهت محتاج
چون دعا گفت بر سریر بلند برگشاد از عقیق چشمه قند
گفت شخصی عزیز بود به روم خوب و خوشدل چو انگبین در موم
هرچه باید در آدمی ز هنر داشت آن جمله نیکوی بر سر
با چنان خوبی و خردمندی بود میلش به پاک پیوندی
مردمان در نظر نشاندندش بشر پرهیزگار خواندندش
می خرامید روزی از سر ناز در رهی خالی از نشیب و فراز
بر رهش عشق ترکتازی کرد فتنه با عقل دست یازی کرد
پیکری دید در لفافه خام چون در ابر سیاه ماه تمام
فارغ از بشر می گذشت به راه باد ناگه ربود برقع ماه
فتنه را باد رهنمون آمد ماه از ابر سیه برون آمد
بشر کان دید سست شد پایش تیر یک زخمه دوخت برجایش
صورتی دید کز کرشمه مست آنچنان صدهزار توبه شکست
خرمنی گل ولی به قامت سرو شسته روئی ولی به خون تذرو
خواب غمزش به سحر کاری خویش بسته خواب هزار عاشق بیش
لب چو برگ گلی که تر باشد برگ آن گل پر از شکر باشد
چشم چون نرگسی که خفته بود فتنه در خواب او نهفته بود
عکس رویش به زیر زلف به تاب چون حواصل به زیر پر عقاب
خالی از زلف عنبر افشان تر چشمی از خال نامسلمان تر
با چنان زلف و خال دیده فریب هیچ دل را نبود جای شکیب
آمد از بشر بی خود آوازی چون ز طفلی که بر گرد گازی
ماه تنها خرام از آن آواز بند برقع بهم کشید فراز
پی تعجیل برگرفت به پیش کرده خونی چنان به گردن خویش
بشر چون باز کرد دیده ز خواب خانه بر رفته دید و خانه خراب
گفت اگر بر پیش روم نه رواست ور شکیبا شوم شکیب کجاست
چاره کام هم شکیبائیست هرچه زین درگذشت رسوائیست
شهوتی گر مرا ز راه ببرد مردم آخر ز غم نخواهم کرد
ترک شهوت نشان دین باشد شرط پرهیزگاری این باشد
به که محمل برون برم زین کوی سوی بین المقدس آرم روی
تا خدائی که خیر و شر داند بر من این کار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ راه بساخت به زیارتگه مقدس تاخت
در خداوند خود گریخت ز بیم کرد خود را به حکم او تسلیم
تا چنان داردش ز دیو نگاه که بدو فتنه را نباشد راه
چون بسی سجده زد بران سر خاک بازگشت از حریم خانه پاک
بود همسفره ای دران راهش نیک خواهی به طبع بدخواهش
نکته گیری به کار نکته شگفت بر حدیثی هزار نکته گرفت
بشر با او چو نیک و بد گفتی او بهر نکته ای برآشفتی
کاین چنین باید آن چنان شاید کس زبان بر گزاف نگشاید
بشر گوینده را ز خاموشی داده بد داروی فراموشی
گفت نام تو چیست تا دانم پس ازینت به نام خود خوانم
پاسخش داد و گفت نام رهی بشر شد تا تو خود چه نام نهی
گفت بشری تو ننگ آدمیان من ملیخا امام عالمیان
هرچه در آسمان و در زمیست وآنچه در عقل و رای آدمیست
همه دانم به عقل خویش تمام واگهی دارم از حلال و حرام
یک تنم بهتر از دوازده تن یک فنی بوده در دوازده فن
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود هرچه هستند زیر چرخ کبود
اصل هریک شناختم به درست کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست
از فلک نیز و آنچه هست در او آگهم نارسیده دست بر او
در هر اطراف کاوفتد خطری دانم آنرا به تیزتر نظری
گر رسد پادشاهیی به زوال پیش از آن دانمش به پنجه سال
ور درآید به دانه کم بیشی من به سالی خبر دهم پیشی
نبض و قاروره را چنان دانم کافت تب ز تن بگردانم
چون به افسون در آتش آرم نعل کهربا را کنم به گوهر لعل
سنگ از اکسیر من گهر گردد خاک در دست من به زر گردد
باد سحری چو بردمم ز دهن مار پیسه کنم ز پیسه رسن
کان هر گنج کافرید خدای منم آن گنج را طلسم گشای
هرچه پرسند از آسمان و زمین هم از آن آگهی دهم هم ازین
نیست در هیچ دانش آبادی فحل و داناتر از من استادی
چون ازین برشمرد لافی چند خیره شد بشر از آن گزافی چند
ابری از کوه بردمید سیاه چون ملیخا در ابر کرد نگاه
گفت کابری سیه چراست چو قیر وابر دیگر سپید رنگ چو شیر
بشر گفتا که حکم یزدانی این چنین پر کند تو خود دانی
گفت ازین بگذر این بهانه بود تیر باید که بر نشانه بود
ابر تیره دخان محترقست بر چنین نکته عقل متفقست
وابر کو شیرگون و در فامست در مزاجش رطوبتی خامست
جست بادی ز بادهای نهفت باز بنگر که بوالفضول چه گفت
گفت برگو که بادجنبان چیست خیره چون گاو و خر نباید زیست
گفت بشر اینهم از قضای خداست هیچ بی حکم او نگردد راست
گفت در دست حکمت آر عنان چند گوئی حدیث پیر زنان
اصل باد از هوا بود به یقین که بجنباندش به خار زمین
دید کوهی بلند و گفت این کوه از دگرها چرا بود به شکوه
گفت بشر ایزدیست این پیوند که یکی پست و دیگریست بلند
گفت بازم ز حجت افکندی نقش تا چند بر قلم بندی
ابر چون سیل هولناک آرد کوه را سیل در مغاک آرد
وانکه تیغش بر اوج دارد میل دورتر باشد از گذرگه سیل
بشر بانگی بر او زد از سر هوش گفت با حکم کردگار مکوش
من نه کز سر کار بی خبرم در همه علمی از تو بیشترم
لیک علت به خود نشاید گفت ره بپندار خود نباید رفت
ما که در پرده ره نمی دانیم نقش بیرون پرده می خوانیم
پی غلط راندن اجتهادی نیست بر غلط خواندن اعتمادی نیست
ترسم این پرده چون براندازند با غلط خواندگان غلط بازند
به که با این درخت عالی شاخ نشود دست هرکسی گستاخ
این عزیمت که بشر بر وی خواند هم دران دیو بوالفضولی ماند
روزکی چند می شدند بهم وانفضولی نکرد یک مو کم
در بیابان گرم و بی آبی مغزشان تافته ز بی خوابی
می دویدند با نفیر و خروش تا رسیدند از آن زمین به جوش
به درختی سطبر و عالی شاخ سبز و پاکیزه و بلند و فراخ
سبزه در زیر او چو سبز حریر دیده از دیدنش نشاط پذیر
آکنیده خمی سفال درو آبی الحق خوش و زلال درو
چون که دید آن فضول آب زلال همچو ریحان تر میان سفال
گفت با بشر کای خجسته رفیق باز پرسم بگو که از چه طریق
این سفالین خم گشاده دهان تا به لب هست زیر خاک نهان
وآب این خم بگو که تا به کجاست کوه پایه نه گرد او صحراست
گفت بشر از برای مزد کسی کرده باشد که کرده اند بسی
تا نگردد به صدمه ای به دو نیم در زمین آکنیده اند ز بیم
گفت تا پاسخ تو زین نمطست هرچه گوئی و گفته ای غلطست
آری آری کسی ز بهر کسی کشد آبی به دوش هر نفسی
خاصه در وادیی که از تف و تاب صد در صد درو نیابی آب
این وطنگاه دامیارانست جای صیاد و صید کارانست
آب این خم که در نشاخته اند از پی دام صید ساخته اند
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور در بیابان خورند طعمه شور
تشنه گردند و قصد آب کنند سوی این آبخور شتاب کنند
مرد صیاد راه بسته بود با کمان در کمین نشسته بود
بزند صید را به خوردن آب کند از صید زخم خورده کباب
بندها را چنین گشای گره تا نیوشنده بر تو گوید زه
بشر گفت ای نهفته گوی جهان هرکسی را عقیده ایست نهان
من و تو زآنچه در نهان داریم به همه کس ظن آنچنان داریم
بد میندیش گفتمت پیشی عاقبت بد کند بداندیشی
چون بران آب سفره بگشادند نان بخوردند و آب در دادند
آبی الحق به تشنگان در خورد روشن و خوشگوار و صافی و سرد
بانگ بر بشر زد ملیخا تیز که از آنسو ترک نشین برخیز
تا در این آب خوشگوار شوم شویم اندام و بی غبار شوم
از عرقهای شور تن فرسای چرک بر من نشسته سر تا پای
چرک تن را ز تن فرو شویم پاک و پاکیزه سوی ره پویم
وانگه این خم به سنگ پاره کنم صید را از گزند چاره کنم
بشر گفت ای سلیم دل برخیز در چنین خم مباش رنگ آمیز
آب او خورده با دل انگیزی چرک تن را چرا در او ریزی
هرکه آبی خورد که بنوازد در وی آب دهن نیندازد
سرکه نتوان بر آینه سودن صافیی را به درد آلودن
تا دگر تشنه چون به تاب رسد زآب نوشین او به آب رسد
مرد بد رأی گفت او نشنید گوهر زشت خویش کرد پدید
جامه بر کند و جمله بر هم بست خویشتن گرد کرد و در خم جست
چون درون شد نه خم که چاهی بود تا بن چه دراز راهی بود
با اجل زیرکی به کار نشد جان بسی کند و رستگار نشد
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد عاقبت غرقه شد در آب افتاد
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب از پی آب کرده دیده پرآب
گفت باز این حرام زاده خام کرد بر من سلام خویش حرام
ترسم این چرگن نمونه خصال آرد آلودگی به آب زلال
آب را چرک او کند به درنگ وانگهی در سفال دارد سنگ
این بداندیشی از بدان آید نه ز پاکان و بخردان آید
هیچکس را چنین رفیق مباد این چنین سفله جز غریق مباد
چون درین گفتگوی زد نفسی مرد نامد برین گذشت بسی
سوی خم شد به جستجوی رفیق واگهی نه که خواجه گشت غریق
غرقه ای دید جان او شده گم سر چون خم نهاده بر سر خم
طرفه در ماند کاین چه شاید بود چوبی از شاخ آن درخت ربود
هم به بالای نیزه ای کم و بیش ساده کردش به چنگ و ناخن خویش
چون مساحت گران دریائی زد در آن خم به آب پیمائی
خم رها کن که دید چاهی ژرف سر به آجر بر آوریده شگرف
نیمه خم نهاده بر سر او تا دده کم شود شناور او
برکشید آن غریق را به شتاب در چه خاک بردش از چه آب
چون در انباشتش به خاک و به سنگ بر سرینش نشست با دل تنگ
گفت کان گربزی ورایت کو وان درفش گره گشایت کو
وانهمه دعویت به چاره گری با دد و دیو و آدمی و پری
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند غیب را سر در آورم به کمند
کو شد آن دعوی دوازده فن وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن
وان نمودن که بنگرم پیشی کارها را به چابک اندیشی
چاهی آنگاه سر گشاده به پیش چون ندیدی به دور بینی خویش
وانکه ما را بر آنچنان آبی فصلها گفته شد ز هر بابی
فصل ما گر به هم شماری داشت آن نگفتیم کاصل کاری داشت
هرچه در آب آن خم افکندیم آتش اندر خم خود آگندیم
نقش آن کارگه دگرگون بود از حساب من و تو بیرون بود
تا فلک رشته را گره دادست بر سر رشته کس نیفتادست
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم هردو ز اندیشه غلط گفتیم
تو بدان غرقه ای و من رستم که تو شاکر نه ای و من هستم
تو که دام بهایمش خواندی چون بهایم به دام درماندی
من به نیکی بدو گمان بردم نیک من نیک بود و جان بردم
این سخن گفت و از زمین برخاست رخت او باز جست از چپ و راست
رفت و برداشت یک به یک سلبش دق مصری عمامه قصبش
چونکه مهر از نورد بازگشاد کیسه ای زان میان به زیر افتاد
زر مصری درو هزار درست زان کهن سکه ها که بود نخست
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت همچنان سر به مهر خود بگذاشت
گفت شرط آن بود که جامه او با زر و زینت و عمامه او
جمله در بندم و نگهدارم به کسی کاهل اوست بسپارم
باز پرسم سرای او به کجاست برسانم به آنکه اهل سراست
چون زمن نامد استعانت او نکنم غدر در امانت او
گر من آن ها کنم که او کردست هم از آنها خورم که او خوردست
همچنان آن نورد را در بست چونکه در بسته شد گرفت به دست
رهروی در گرفت و راه نوشت سوی شهر آمد از کرانه دشت
چون درآسود یک دو روز به شهر داد ز خواب و خورد خود را بهر
آن عمامه به هر کسی بنمود که خداوند این که شاید بود
زاد مردی عمامه را بشناخت گفت لختی رهت بباید تاخت
در فلان کوی چندمین خانه هست کاخی بلند و شاهانه
در بزن کان در آستانه اوست بی گمان شو که خانه خانه اوست
بشر با جامه و عمامه و زر سوی آن خانه شد که یافت خبر
در زد آمد شکر لبی دلبند باز کرد آن در رواق بلند
گفت کاری و حاجتی بنمای تا بر آرم چنانکه باشد رای
بشر گفتا بضاعتی دارم بانوی خانه کو که بسپارم
گر درون آمدن به خانه رواست تا درآیم سخن بگویم راست
که ملیخای آسمان فرهنگ از زمانه چو ریو دید و چه رنگ
زن درون بردش از برون سرای بر کنار بساط کردش جای
خویشتن روی کرد زیر نقاب گفت برگو سخن که هست صواب
بشر هر قصه ای که بود تمام گفت با ماهروی سیم اندام
آن به هم صحبتی رسیدن او در هنرها سخن شنیدن او
وان برآشفتش چو بد مستان دعوی انگیختن به هر دستان
وان به هر چیز بدگمان بودن خوبیی را به زشتی آلودن
وان چه از بهر دیگران کندن خویشتن را دران چه افکندن
وان شدن چون محیط موج زنش عاقبت ماندن آب در دهنش
چون فرو گفت هرچه دید همه وآنچه زان بی وفا شنید همه
گفت کاو غرقه شد بقای تو باد جای او خاک خانه جای تو باد
جیفه ای کاب شسته بودش پاک در سپردم به گنج خانه خاک
رخت او هرچه بود در بستم واینک اینک گرفته در دستم
جامه و زر نهاد حالی پیش کرد روشن درست کاری خویش
زن زنی بود کاردان و شگرف آن ورق باز خواند حرف به حرف
ساعتی زان سخن پریشان گشت آبی از چشم ریخت و زآب گذشت
پاسخش داد کای همیون رای نیک مردی ز بندگان خدای
آفرین بر حلال زادگیت بر لطیفی و رو گشادگیت
که کند هرگز این جوانمردی که تو در حق بی کسان کردی
نیک مردی نه آن بود که کسی ببرد انگبینی از مگسی
نیک مرد آن رود که در کارش رخنه نارد فریب دینارش
شد ملیخا و تن به خاک سپرد جان به جائی که لایق آمد برد
آنچه گفتی ز بد پسندان بود راست گفتی هزار چندان بود
بود کارش همه ستمگاری بی وفائی و مردم آزاری
کرد بسیار جور بر زن و مرد بر چنانی چنین بود درخورد
به عقیدت جهود کینه سرشت مار نیرنگ و اژدهای کنشت
سالها شد که من برنجم ازو جز بدی هیچ بر نسنجم ازو
من به بالین نرم او خفته او به من بر دروغها گفته
من ز بادش سپر فکنده چو میغ او کشیده چو برق بر من تیغ
چون خدا دفع کردش از سر من رفت غوغای محنت از در من
گر بد ار نیک بود روی نهفت از پس مرده بد نشاید گفت
پای او از میانه بیرون شد حال پیوند ما دگرگون شد
تو از آنجا که مرد کار منی به زناشوئی اختیار منی
مایه و ملک هست و ستر و جمال به ازین کی رسد به جفت حلال
به نکاحی که آن خدا فرمود کار ما را فراهم آور زود
من به جفتی ترا پسندیدم که جوانمردی ترا دیدم
تو به من گر ارادتی داری تا کنم دعوی پرستاری
قصه شد گفته حسب حال اینست مال دارم بسی جمال اینست
وانگهی برقع از قمر برداشت مهر خشک از عقیق تر برداشت
بشر چون خوبی و جمالش دید فتنه چشم و سحر خالش دید
آن پری چهره بود کاول روز دیده بودش چنان جهان افروز
نعره ای زد چنانکه رفت از هوش حلقه در گوش یار حلقه به گوش
چون چنان دید نوش لب بشتافت بوی خوش کرد و جان او دریافت
هوش رفته چو هوش یافته شد سرش از تاب شرم تافته شد
گفت اگر شیفتم ز عشق پری تا به دیوانگی گمان نبری
گر بود دیو دیده افتاده من پری دیدم ای پری زاده
وین که بینی نه مهر امروزست دیر باشد که در من این سوزست
که فلان روز در فلان ره تنگ برقعت را ربود باد از چنگ
من ترا دیدم و ز دست شدم می وصلت نخورده مست شدم
سوختم در غم نهانی تو رفت جانم ز مهربانی تو
گرچه یک دم نرفتی از یادم با کسی راز خویش نگشادم
چونکه صبرم در اوفتاد ز پای رفتم و در گریختم به خدای
تا خدایم به فضل و رحمت خویش آورید آنچه شرط باشد پیش
چون نکردم طمع چو بوالهوسان در حریم جمال و مال کسان
دولتی کو جمال و مالم داد نز حرام اینک از حلالم داد
زن چو از رغبت وی آگه شد رغبتش زآنچه بد یکی ده شد
بشر کان حور پیکرش بنواخت رفت بیرون و کار خویش بساخت
گشت با او به شرط کاوین جفت نعمتی یافت شکر نعمت گفت
با پریچهره کام دل می راند بر خود افسون چشم بد می خواند
از جهودی رهاند شاهی را دور کرد از کسوف ماهی را
از پرندش غیار زردی شست برگ سوسن ز شنبلیدش رست
چون ندید از بهشتیان دورش جامه سبز دوخت چون حورش
سبزپوشی به از علامت زرد سبزی آمد به سرو بن در خورد
رنگ سبزی صلاح کشته بود سبزی آرایش فرشته بود
جان به سبزی گراید از همه چیز چشم روشن به سبزه گردد نیز
رستنی را به سبزی آهنگست همه سر سبزیی بدین رنگست
قصه چون گفت ماه بزم آرای شه در آغوش خویش کردش جای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چونکه روز دوشنبه آمد شاه چتر سرسبز برکشید به ماه

زمانی که روز دوشنبه فرا رسید، پادشاه به گنبد سبز وارد شد و سایه‌بان سبزرنگ خود را به نشانه‌ی ورود به این جایگاه برافراشت.

نکته ادبی: «چتر برکشیدن» کنایه از استقرار و سکنی گزیدن در مکانی خاص است.

شد برافروخته چو سبز چراغ سبز در سبز چون فرشته باغ

آن گنبد سبز همچون چراغی درخشان می‌درخشد و سراسر آن از لطافت و سبزی، به باغی بهشتی و فرشته‌گون شبیه شده است.

نکته ادبی: «سبز در سبز» برای نشان دادن شدت رنگ و طراوت به کار رفته است.

رخت را سوی سبز گنبد برد دل به شادی و خرمی بسپرد

پادشاه با دلی شاد و خرم، توجه و اقبال خود را به سوی این گنبد سبز معطوف کرد.

نکته ادبی: «رخت بردن» کنایه از توجه و روی آوردن به چیزی است.

چون برین سبزه زمردوار باغ انجم فشاند برگ بهار

گویی که در این فضای سرسبز و زمردگون، باغِ ستارگان آسمان، شکوفه‌های بهاری خود را فرو ریخته است.

نکته ادبی: «باغ انجم» استعاره از آسمان شب یا فضای گنبد است که همچون آسمان می‌درخشد.

زان خردمند سرو سبز آرنگ خواست تا از شکر گشاید تنگ

پادشاه از آن بانوی خردمند و خوش‌سخن (سرو سبز آرنگ) خواست تا زبان بگشاید و داستانی شیرین و دلنشین روایت کند.

نکته ادبی: «شکر گشودن» کنایه از سخن گفتن شیرین و فصیح است.

پری آنگه که برده بود نماز بر سلیمان گشاد پرده راز

آن بانو (پری) هنگامی که نماز خود را به جای آورد، برای سلیمانِ وقت (پادشاه) رازهای نهفته‌اش را آشکار کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی و بهره‌گیری از نماد پادشاه به عنوان سلیمان زمانه.

گفت کایجان ما به جان تو شاد همه جانها فدای جان تو باد

بانو در آغاز کلام گفت: ای کسی که جان ما به وجود تو شاد است، تمام جان‌ها فدای هستی و وجود تو باد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه در تکریم مخاطب که از ویژگی‌های مدیحه‌سرایی است.

خانه دولتست خرگاهت تاج و تخت آستان درگاهت

جایگاه تو خانه‌ی دولت و اقبال است و آستانه‌ی درگاه تو، شایسته‌ی تاج و تخت پادشاهی است.

نکته ادبی: «خرگاه» به معنای چادر پادشاهی و اینجا کنایه از جایگاه و منزلت اوست.

تاج را سربلندی از سر تست بخت را پایگاهی از در تست

تاج پادشاهی به خاطر حضور تو سرافراز است و بخت و اقبال، پایگاه و اعتبار خود را از آستان درگاه تو می‌گیرد.

نکته ادبی: «پایگاه» در اینجا به معنای ارزش و اعتبار و جایگاه رفیع است.

گوهرت عقد مملکت را تاج همه عالم به درگهت محتاج

گوهر وجود تو، زینت‌بخش تاج مملکت است و تمام عالمیان به لطف و توجه درگاه تو نیازمندند.

نکته ادبی: «عقد مملکت» استعاره از پیوند و سازماندهی کشور است.

چون دعا گفت بر سریر بلند برگشاد از عقیق چشمه قند

پادشاه پس از شنیدن دعا و ستایش بانو، در حالی که بر تخت بلندی نشسته بود، لب به سخن گشود و کلام شیرینش جاری شد.

نکته ادبی: «عقیق» استعاره از لب سرخ و «چشمه قند» استعاره از کلام شیرین است.

گفت شخصی عزیز بود به روم خوب و خوشدل چو انگبین در موم

بانو داستان را آغاز کرد: در شهر روم شخصی پارسا و بزرگوار بود که زیبایی و خوش‌سیرتی او مانند عسلِ خالص در موم بود (کامل و درونی).

نکته ادبی: «انگبین در موم» ضرب‌المثلی برای توصیف کمال و پاکی ذاتی است.

هرچه باید در آدمی ز هنر داشت آن جمله نیکوی بر سر

هر هنر و فضیلتی که یک انسان کامل باید داشته باشد، او در بالاترین حدِ کمال در خود داشت.

نکته ادبی: «نیکوی بر سر» اشاره به برتری و کمال‌یافتگی دارد.

با چنان خوبی و خردمندی بود میلش به پاک پیوندی

با وجود چنین زیبایی و دانایی، همواره میل و اشتیاقش به پاکدامنی و ارتباط با اهل تقوا بود.

نکته ادبی: «پاک‌پیوندی» به معنای همراهی با پاکان و پارسایان است.

مردمان در نظر نشاندندش بشر پرهیزگار خواندندش

مردم او را بسیار محترم می‌شمردند و به دلیل زهدش، او را شخصی پرهیزگار و باخدا می‌نامیدند.

نکته ادبی: «در نظر نشاندن» کنایه از احترام و اکرام است.

می خرامید روزی از سر ناز در رهی خالی از نشیب و فراز

روزی آن مرد در حالی که با غرور و زیبایی راه می‌رفت، در مسیری هموار و بی‌دغدغه حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: «نشیب و فراز» کنایه از سختی‌ها و ناهمواری‌های راه یا زندگی است.

بر رهش عشق ترکتازی کرد فتنه با عقل دست یازی کرد

در همان مسیر، عشقِ تندرو و غافلگیرکننده به او هجوم آورد و فتنه‌گری عشق، عقل او را به بازی گرفت.

نکته ادبی: «ترکتازی» استعاره از هجوم ناگهانی و غارتگرانه عشق است.

پیکری دید در لفافه خام چون در ابر سیاه ماه تمام

مرد پیکری را دید که در پرده‌ای پنهان بود، گویی ماه کاملی که پشت ابر سیاه پنهان شده باشد.

نکته ادبی: «ماه تمام» استعاره از زیبایی چهره زن است.

فارغ از بشر می گذشت به راه باد ناگه ربود برقع ماه

آن مرد از وسوسه دنیوی غافل بود و آرام راهش را می‌رفت که ناگهان باد پرده و نقاب از چهره‌ی آن ماه (زن) کنار زد.

نکته ادبی: «برقع» به معنای نقاب است و کنار رفتن آن نماد آشکار شدن زیبایی و فتنه است.

فتنه را باد رهنمون آمد ماه از ابر سیه برون آمد

باد عاملِ رخ دادن آن فتنه شد و آن چهره زیبا (ماه) از پسِ پرده (ابر) آشکار گشت.

نکته ادبی: «رهنمون آمدن» در اینجا به معنای سبب‌ساز بودن برای اتفاقی غیرمنتظره است.

بشر کان دید سست شد پایش تیر یک زخمه دوخت برجایش

بشر وقتی آن صحنه را دید، پاهایش سست شد و تیرِ نگاه آن زن، او را در جای خود میخکوب کرد.

نکته ادبی: «دوختن» در اینجا به معنای ثابت کردن و بی حرکت کردن از شدت حیرت است.

صورتی دید کز کرشمه مست آنچنان صدهزار توبه شکست

چهره‌ای دید که از ناز و کرشمه مست‌کننده بود و آن‌قدر زیبا بود که صدها هزار توبه (پرهیزکاری) را می‌شکست.

نکته ادبی: «توبه شکستن» کنایه از تسلیم شدن در برابر وسوسه زیبایی است.

خرمنی گل ولی به قامت سرو شسته روئی ولی به خون تذرو

زنی با صورتی گلگون و قامتی بلند و کشیده (سرو) که چهره‌اش به پاکی و درخشندگیِ خونِ تذرو (قرقاول) بود.

نکته ادبی: «تذرو» به معنای قرقاول است که در ادب فارسی به زیبایی و سرخی رنگش مشهور است.

خواب غمزش به سحر کاری خویش بسته خواب هزار عاشق بیش

ناز و کرشمه‌اش چنان خواب‌آور و افسون‌گر بود که هزاران عاشق را شیفته و گرفتار خود کرده بود.

نکته ادبی: «سحر کاری» اشاره به افسون‌گری و قدرت جذب زیبایی دارد.

لب چو برگ گلی که تر باشد برگ آن گل پر از شکر باشد

لبانش مانند برگ گلی بود که تازه و مرطوب باشد و آن برگ گل (لب) پر از شهدِ شیرین بود.

نکته ادبی: تشبیه لب به برگ گل برای نشان دادن لطافت و سرخی آن.

چشم چون نرگسی که خفته بود فتنه در خواب او نهفته بود

چشمانش مانند نرگسِ خفته بود و فتنه و آشوبی عظیم در خوابِ آن چشمان پنهان شده بود.

نکته ادبی: «نرگس خفته» کنایه از چشمانی است که در عین زیبایی، حالتی خواب‌آلود و نافذ دارند.

عکس رویش به زیر زلف به تاب چون حواصل به زیر پر عقاب

عکس چهره‌اش در زیر زلف‌های تاب‌دارش، مانند پرنده‌ی حواصل بود که زیر پر عقاب پنهان شده باشد (تضاد در رنگ و فرم).

نکته ادبی: تشبیهی که برای نشان دادن تضاد و زیبایی زلف و چهره به کار رفته است.

خالی از زلف عنبر افشان تر چشمی از خال نامسلمان تر

خالِ چهره‌اش از زلفِ عنبرآگینش سیاه‌تر و جذاب‌تر بود و چشمانش از خالِ صورتش نیز فتنه انگیزتر بود.

نکته ادبی: «نامسلمان» در اینجا به معنای بی‌رحم و فتنه‌گر است.

با چنان زلف و خال دیده فریب هیچ دل را نبود جای شکیب

با آن زلف و خالِ دلربا، هیچ قلبی نمی‌توانست شکیبایی کند و آرام بماند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت اغواگری زیبایی که صبر را از عاشق می‌گیرد.

آمد از بشر بی خود آوازی چون ز طفلی که بر گرد گازی

از دهان بشر صدایی ناخودآگاه بیرون آمد، مانند صدای کودکی که بی‌اختیار می‌نالد.

نکته ادبی: «گازی» در متون کهن به معنای کسی است که به بازی مشغول است یا صدای بازی در می‌آورد.

ماه تنها خرام از آن آواز بند برقع بهم کشید فراز

آن زن (ماه) تنها با شنیدن آن صدا، به راه خود ادامه داد و نقاب (بند برقع) را دوباره بر چهره کشید.

نکته ادبی: اشاره به بی‌توجهی زن به مرد که باعث تعجب و اضطراب بشر شد.

پی تعجیل برگرفت به پیش کرده خونی چنان به گردن خویش

زن با عجله از آنجا دور شد و بشر را با اندوه و بار گناهِ ناشی از هوس، تنها گذاشت.

نکته ادبی: «خون به گردن خویش کردن» کنایه از پذیرش مسئولیت گناه یا بار سنگینِ خطا است.

بشر چون باز کرد دیده ز خواب خانه بر رفته دید و خانه خراب

بشر وقتی به خود آمد و چشمانش را باز کرد، دید که زن رفته و او تنها و سرگردان مانده است.

نکته ادبی: «خانه خراب» استعاره از ویرانیِ آرامش و امنیت روانی اوست.

گفت اگر بر پیش روم نه رواست ور شکیبا شوم شکیب کجاست

با خود گفت اگر به دنبال او بروم شایسته نیست و اگر صبر کنم، تاب و توان صبر کردن ندارم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تردید میان عقل و نفس در لحظه بحرانی.

چاره کام هم شکیبائیست هرچه زین درگذشت رسوائیست

چاره‌ی اصلی تنها در صبر و خویشتن‌داری است، زیرا هر چه غیر از این باشد، جز رسوایی چیزی به همراه ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلت صبر به عنوان تنها راه نجات از هوس.

شهوتی گر مرا ز راه ببرد مردم آخر ز غم نخواهم کرد

اگر هوای نفس مرا به بیراهه بکشاند، سرانجام خودم از این کار پشیمان خواهم شد و جز غم و اندوه چیزی عایدم نمی‌شود.

نکته ادبی: «شهوت» در اینجا به معنای میل نفسانی است که سرانجامش ندامت است.

ترک شهوت نشان دین باشد شرط پرهیزگاری این باشد

ترک کردن شهوت نشانه‌ی دین‌داری واقعی است و شرط اصلی پرهیزگاری همین مبارزه با نفس است.

نکته ادبی: تعریف سلوک بر اساس مبارزه با نفس.

به که محمل برون برم زین کوی سوی بین المقدس آرم روی

بهتر است که از این شهر بروم و سفر کنم و رو به سوی بیت‌المقدس بیاورم.

نکته ادبی: «محمل برون بردن» کنایه از کوچ کردن و هجرت برای کسب آرامش معنوی.

تا خدائی که خیر و شر داند بر من این کار سهل گرداند

تا پروردگاری که از خیر و شر آگاه است، این کار را برای من آسان کند.

نکته ادبی: توکل بر خدا برای گذشتن از وسوسه‌های دنیوی.

رفت از آنجا و برگ راه بساخت به زیارتگه مقدس تاخت

از آنجا رفت و وسایل سفر را فراهم کرد و به سمت زیارتگاه مقدس شتافت.

نکته ادبی: «برگ راه» به معنای زاد و توشه سفر است.

در خداوند خود گریخت ز بیم کرد خود را به حکم او تسلیم

به دامان خداوند خود پناه برد تا از وسوسه‌ها در امان باشد و تسلیم حکم الهی شد.

نکته ادبی: «در خداوند خود گریختن» کنایه از استعانت و پناه بردن به درگاه حق است.

تا چنان داردش ز دیو نگاه که بدو فتنه را نباشد راه

تا خداوند او را چنان از شیطان (دیو) حفظ کند که راهِ فتنه دیگر بر او بسته شود.

نکته ادبی: «فتنه» در اینجا نمادِ وسوسه و انحراف است.

چون بسی سجده زد بران سر خاک بازگشت از حریم خانه پاک

پس از آنکه بسیار در آن خاک مقدس سجده کرد، پاک و پاکیزه به وطن (حریم خود) بازگشت.

نکته ادبی: «حریم خانه پاک» اشاره به بازگشت به مقامِ سلامت و تقوا است.

بود همسفره ای دران راهش نیک خواهی به طبع بدخواهش

در آن سفر همسفری داشت که به ظاهر خیرخواه بود اما در باطن، طبعی بدخواه داشت.

نکته ادبی: «همسفره» کنایه از همراه و همسفر است.

نکته گیری به کار نکته شگفت بر حدیثی هزار نکته گرفت

او آدمی نکته‌سنج و ایرادگیر بود که به هر حدیث و سخنی، هزاران اشکال وارد می‌کرد.

نکته ادبی: توصیف شخصیتِ عیب‌جو که آرامشِ سالک را برهم می‌زند.

بشر با او چو نیک و بد گفتی او بهر نکته ای برآشفتی

وقتی بشر از خوبی‌ها یا بدی‌های زندگی با او سخن می‌گفت، او نسبت به هر نکته‌ای برآشفته می‌شد و ایراد می‌گرفت.

نکته ادبی: «برآشفتن» به معنای عصبانی شدن و جنجال به پا کردن است.

کاین چنین باید آن چنان شاید کس زبان بر گزاف نگشاید

می‌گفت این کار باید این‌گونه انجام شود و آن کار چنان شایسته است، هیچ‌کس نباید بی‌دلیل زبان به سخن باز کند.

نکته ادبی: «گزاف» به معنای بیهوده و بی‌اساس است.

بشر گوینده را ز خاموشی داده بد داروی فراموشی

بشر برای اینکه او را ساکت کند، به جای پاسخ دادن، سکوت پیشه کرد (گویی به او داروی فراموشی داده بود تا آرام شود).

نکته ادبی: «داروی فراموشی» استعاره از سکوت اختیار کردن برای نشنیدنِ سخنان بیهوده است.

گفت نام تو چیست تا دانم پس ازینت به نام خود خوانم

بشر از او پرسید نام تو چیست تا از این پس تو را به نام خودت صدا بزنم.

نکته ادبی: سوالی برای شناسایی و پایان دادن به نادانی‌های او.

پاسخش داد و گفت نام رهی بشر شد تا تو خود چه نام نهی

او در پاسخ گفت نام من «رهی» (بنده و مسافر) است، بشر گفت تا ببینیم تو چه نامی برای خود انتخاب می‌کنی (کنایه از اینکه تو خود باید با رفتارت نامی برای خود بسازی).

نکته ادبی: «رهی» به معنای غلام و رهرو است؛ پاسخ بشر حکیمانه و کنایه از خودشناسی است.

گفت بشری تو ننگ آدمیان من ملیخا امام عالمیان

ملیخا خطاب به بشر گفت: تو مایه‌یِ شرمساریِ آدمیان هستی، اما من ملیخا هستم که پیشوا و دانایِ همه‌یِ جهانیانم.

نکته ادبی: ملیخا در اینجا نمادِ خردِ مغرور و بشر نمادِ انسانیتِ حق‌جو است.

هرچه در آسمان و در زمیست وآنچه در عقل و رای آدمیست

من بر هر آنچه در آسمان و زمین است و همچنین بر تمامِ دانش‌ها و اندیشه‌هایِ بشری احاطه دارم.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'رای' به معنایِ اندیشه و خردِ حاصل از تأمل است.

همه دانم به عقل خویش تمام واگهی دارم از حلال و حرام

به واسطه‌یِ عقلِ خویش، تمامیِ امور را درک می‌کنم و از احکامِ حلال و حرام نیز آگاهیِ کامل دارم.

نکته ادبی: ادعایِ کمالِ عقل در اینجا مقدمه‌ای برای نمایشِ غرورِ شخصیت است.

یک تنم بهتر از دوازده تن یک فنی بوده در دوازده فن

ارزش و تواناییِ من به تنهایی از دوازده نفر بیشتر است؛ گویی در وجودِ من دوازده تخصص و هنرِ گوناگون گرد آمده است.

نکته ادبی: عدد دوازده در اینجا نمادِ کثرت و جامعیت است.

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود هرچه هستند زیر چرخ کبود

من بر ماهیتِ تمامِ پدیده‌هایِ عالم، از کوه و دریا گرفته تا دشت و جنگل که زیرِ آسمان قرار دارند، واقفم.

نکته ادبی: چرخ کبود استعاره از آسمان است.

اصل هریک شناختم به درست کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست

ریشه‌یِ وجودی و چراییِ پیدایشِ هر موجودی را به درستی شناخته‌ام و می‌دانم که هر چیزی از کجا آمده و به چه دلیل رشد کرده است.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌یِ وجودی یا علت‌شناسیِ اشیاء.

از فلک نیز و آنچه هست در او آگهم نارسیده دست بر او

از اسرارِ افلاک و آنچه در آسمان‌هاست نیز آگاهم، حتی پیش از آنکه کسی به شناختِ آن‌ها دست یابد.

نکته ادبی: ادعایِ علمِ غیب و پیش‌دستی در دانش.

در هر اطراف کاوفتد خطری دانم آنرا به تیزتر نظری

در هر جایی که حادثه و خطری رخ دهد، من آن را با تیزبینی و دقتِ ویژه درک می‌کنم.

نکته ادبی: تیزتر نظری صفتِ تفضیلی به معنایِ بینشِ عمیق‌تر است.

گر رسد پادشاهیی به زوال پیش از آن دانمش به پنجه سال

اگر پادشاهی در آستانه‌یِ سقوط باشد، من پنجاه سال پیش از وقوع، آن را پیش‌بینی می‌کنم.

نکته ادبی: پنجه سال کنایه از پنجاه سال است که نشان‌دهنده‌یِ ادعایِ پیشگوییِ بلندمدت است.

ور درآید به دانه کم بیشی من به سالی خبر دهم پیشی

اگر در محصولِ کشاورزی کم یا زیادی رخ دهد، من از یک سال قبل خبر می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم و تقویم‌هایِ کشاورزی برای پیش‌بینیِ اقلیم.

نبض و قاروره را چنان دانم کافت تب ز تن بگردانم

من نبض‌شناسی و معاینه‌یِ ادرار (طب سنتی) را چنان می‌دانم که می‌توانم تب را از تنِ بیمار دور کنم.

نکته ادبی: قاروره ظرفی بود که طبیبان قدیم برای آزمایش ادرار بیماران استفاده می‌کردند.

چون به افسون در آتش آرم نعل کهربا را کنم به گوهر لعل

با افسون و جادو، آهنِ سرد را در آتش نرم می‌کنم و با کیمیاگری، کهربا را به لعلِ قیمتی بدل می‌سازم.

نکته ادبی: اشاره به فنونِ کیمیاگری که آرزویِ دیرینه‌یِ انسان برای تبدیلِ فلزات بود.

سنگ از اکسیر من گهر گردد خاک در دست من به زر گردد

سنگ‌ها در دستانِ من به گوهر تبدیل می‌شوند و خاک نیز به طلا مبدل می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ قدرتِ تصرف در طبیعت به شیوه‌یِ جادوگران.

باد سحری چو بردمم ز دهن مار پیسه کنم ز پیسه رسن

وقتی با دهانم بر ریسمانِ معمولی فوت می‌کنم، آن را به ماری زنده و رنگارنگ تبدیل می‌سازم.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ ساحری و فریبندگی.

کان هر گنج کافرید خدای منم آن گنج را طلسم گشای

من کلیددار و گشایندۀِ طلسمِ تمامِ گنج‌هایی هستم که خداوند در زمین پنهان کرده است.

نکته ادبی: ادعایِ تصاحبِ اسرارِ نهفته‌یِ هستی.

هرچه پرسند از آسمان و زمین هم از آن آگهی دهم هم ازین

هر پرسشی که درباره‌یِ زمین یا آسمان داشته باشند، پاسخِ هر دو را من می‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر جامعیتِ علمِ کاذب.

نیست در هیچ دانش آبادی فحل و داناتر از من استادی

در هیچ حوزه‌یِ دانشی، استاد و متخصصی برتر از من وجود ندارد.

نکته ادبی: فحل به معنایِ دانشمندِ بزرگ و برتر است.

چون ازین برشمرد لافی چند خیره شد بشر از آن گزافی چند

بشر با شنیدنِ این لاف‌زنی‌ها و ادعاهایِ پوچ و بی‌اساسِ ملیخا، حیرت‌زده و سرگشته شد.

نکته ادبی: گزاف به معنایِ سخنِ مبالغه‌آمیز و بی‌معنی است.

ابری از کوه بردمید سیاه چون ملیخا در ابر کرد نگاه

ابری سیاه از قله‌یِ کوه برخاست و ملیخا با نگاهی پرمدعا به آن خیره شد.

نکته ادبی: شروعِ کشمکشِ علمی بر سرِ پدیده‌هایِ طبیعی.

گفت کابری سیه چراست چو قیر وابر دیگر سپید رنگ چو شیر

ملیخا پرسید: چرا این ابر مانندِ قیر سیاه است و آن دیگری مانندِ شیر سفید؟

نکته ادبی: استفاده از تشبیه 'قیر' برای سیاهی و 'شیر' برای سفیدی.

بشر گفتا که حکم یزدانی این چنین پر کند تو خود دانی

بشر پاسخ داد: این‌ها همه به اراده‌یِ خداوند است، تو خودت به حکمتِ آن آگاهی داری.

نکته ادبی: بشر سعی در ارجاعِ مسائل به اراده‌یِ ماورایی دارد.

گفت ازین بگذر این بهانه بود تیر باید که بر نشانه بود

ملیخا گفت: از این پاسخ‌ها بگذر که این‌ها توجیه و بهانه است؛ سخن باید دقیق و مستدل باشد.

نکته ادبی: ملیخا منطقِ ایمانی را نقد می‌کند.

ابر تیره دخان محترقست بر چنین نکته عقل متفقست

ابرِ تیره حاصلِ دود و بخاراتِ سوخته است و عقلا بر این نکته توافق دارند.

نکته ادبی: تلاش برای ارائه‌یِ تبیینِ فیزیکیِ پدیده‌ها.

وابر کو شیرگون و در فامست در مزاجش رطوبتی خامست

و ابری که سفیدرنگ است، در مزاج و طبعِ خود رطوبتی خام و نارسیده دارد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ طبِ قدیم (مزاج و رطوبت) برای توصیفِ هواشناسی.

جست بادی ز بادهای نهفت باز بنگر که بوالفضول چه گفت

بادی از میانِ بادهایِ پنهان وزید و ببین که آن آدمِ پرگو چه گفت.

نکته ادبی: بوالفضول صفتِ تحقیرآمیز برای کسی که در همه چیز دخالت می‌کند.

گفت برگو که بادجنبان چیست خیره چون گاو و خر نباید زیست

ملیخا گفت: بگو ببینم علتِ حرکتِ باد چیست؟ نباید مثلِ چهارپایان در جهل زندگی کرد.

نکته ادبی: توهین به بشر با تشبیه او به حیوانات برای تحریکِ او به بحث.

گفت بشر اینهم از قضای خداست هیچ بی حکم او نگردد راست

بشر گفت: این نیز از قضایِ الهی است و هیچ چیزی در عالم بدونِ فرمانِ او به درستی انجام نمی‌شود.

نکته ادبی: اصرارِ بشر بر علیتِ الهی.

گفت در دست حکمت آر عنان چند گوئی حدیث پیر زنان

ملیخا گفت: عقل و حکمت را به کار بگیر و عنانِ سخن را به دستِ خرد بده؛ چرا مثلِ پیرزنان (خرافاتی) حرف می‌زنی؟

نکته ادبی: حدیث پیرزنان کنایه از خرافات و باورهایِ عوامانه است.

اصل باد از هوا بود به یقین که بجنباندش به خار زمین

اصلِ باد در حقیقت از هواست که بر اثرِ ناهمواری‌هایِ زمین به حرکت در می‌آید.

نکته ادبی: تلاش برای ارائه‌یِ یک نظریه‌یِ مکانیکی برای باد.

دید کوهی بلند و گفت این کوه از دگرها چرا بود به شکوه

او کوه بلند را دید و پرسید: چرا این کوه نسبت به دیگر کوه‌ها چنین باشکوه و بلند است؟

نکته ادبی: ادامه‌یِ پرسشگری‌هایِ وسواسیِ ملیخا.

گفت بشر ایزدیست این پیوند که یکی پست و دیگریست بلند

بشر گفت: این نیز پیوندی الهی است که یکی را پست و دیگری را بلند آفریده است.

نکته ادبی: بشر حکمتِ تنوعِ خلقت را به اراده‌یِ خدا نسبت می‌دهد.

گفت بازم ز حجت افکندی نقش تا چند بر قلم بندی

ملیخا گفت: باز هم مرا با دلایلِ واهی از مسیرِ حقیقت منحرف کردی؛ تا کی می‌خواهی سخنانِ بی‌پایه بگویی؟

نکته ادبی: نقش بر قلم بستن کنایه از سخنِ بی‌محتوا و خیالی بافتن است.

ابر چون سیل هولناک آرد کوه را سیل در مغاک آرد

وقتی ابرِ سنگین باران‌هایِ سیل‌آسا می‌آورد، سیل کوه را در دره‌هایِ عمیق ویران می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ تخریبِ طبیعت.

وانکه تیغش بر اوج دارد میل دورتر باشد از گذرگه سیل

و آن کوهی که قله‌اش به آسمان می‌رسد، از مسیرِ سیلاب‌ها دورتر و ایمن‌تر است.

نکته ادبی: تلاش برایِ توجیهِ علتِ ارتفاعِ کوه‌ها.

بشر بانگی بر او زد از سر هوش گفت با حکم کردگار مکوش

بشر با هوشیاری بر او بانگ زد و گفت: با حکمتِ الهی مخالفت نکن.

نکته ادبی: بشر بالاخره از بحثِ بی‌نتیجه به ستوه می‌آید.

من نه کز سر کار بی خبرم در همه علمی از تو بیشترم

من این‌گونه نیستم که از کارها بی‌خبر باشم، اتفاقاً در همه‌یِ علوم از تو داناترم.

نکته ادبی: بشر برایِ پایان دادن به غرورِ ملیخا، از درِِ تفاخرِ معکوس وارد می‌شود.

لیک علت به خود نشاید گفت ره بپندار خود نباید رفت

اما نباید به علتِ هر چیزی با گمانه‌زنیِ خود اشاره کرد و نباید در راهِ پندارِ خویش قدم برداشت.

نکته ادبی: انتقاد از علم‌زدگیِ بدونِ یقین.

ما که در پرده ره نمی دانیم نقش بیرون پرده می خوانیم

ما که از حقیقتِ امور و پشتِ پرده‌یِ غیب بی‌خبریم، فقط ظاهرِ پدیده‌ها را می‌بینیم و توصیف می‌کنیم.

نکته ادبی: تمثیلِ پرده برای محدودیتِ دیدِ انسان.

پی غلط راندن اجتهادی نیست بر غلط خواندن اعتمادی نیست

کوشش برایِ اثباتِ چیزی که بر آن آگاه نیستیم ارزشی ندارد و به چنین حدس و گمان‌هایی نمی‌توان اعتماد کرد.

نکته ادبی: نقدِ روشِ اجتهادِ شخصی در مسائلِ غیبی.

ترسم این پرده چون براندازند با غلط خواندگان غلط بازند

می‌ترسم که وقتی پرده از اسرار برداشته شود، با کسانی که حقیقت را غلط تفسیر کردند، همان‌طور برخورد کنند.

نکته ادبی: اشاره به خطرِ تفسیرِ به رأی.

به که با این درخت عالی شاخ نشود دست هرکسی گستاخ

بهتر است که هر کسی به حریمِ دانشِ الهی که مانندِ درختی عالی‌شاخ است، جسارت نکند.

نکته ادبی: درختِ عالی‌شاخ تمثیلِ دانشِ پیچیده و مقدسِ الهی است.

این عزیمت که بشر بر وی خواند هم دران دیو بوالفضولی ماند

این اندرزِ بشر، همچنان در وجودِ ملیخا که گرفتارِ فضولی و کنجکاویِ بیهوده بود، اثری نکرد.

نکته ادبی: دیوِ بوالفضولی اشاره به حرصِ زیاده‌روی در دانستنِ امورِ غیرضروری است.

روزکی چند می شدند بهم وانفضولی نکرد یک مو کم

آن‌ها چند روزی با هم همسفر بودند و ذره‌ای از خویِ فضولیِ ملیخا کم نشد.

نکته ادبی: ثباتِ خویِ ناپسند علی‌رغمِ پند و اندرز.

در بیابان گرم و بی آبی مغزشان تافته ز بی خوابی

در بیابانی گرم و بی‌آب، از فرطِ گرما و بی‌خوابی، مغزشان به شدت تحلیل رفته بود.

نکته ادبی: توصیفِ سختیِ راهِ حقیقت که منجر به زوالِ قوایِ ظاهری می‌شود.

می دویدند با نفیر و خروش تا رسیدند از آن زمین به جوش

با فریاد و خستگی می‌دویدند تا سرانجام به جایی رسیدند که زمین از شدتِ گرما می‌جوشید.

نکته ادبی: اشاره به جوششِ زمین بر اثرِ شدتِ حرارت.

به درختی سطبر و عالی شاخ سبز و پاکیزه و بلند و فراخ

به درختی بزرگ و پرشاخ‌وبرگ رسیدند که بسیار سبز، پاکیزه و وسیع بود.

نکته ادبی: درخت در اینجا نمادِ حیات و لطفِ الهی در کویرِ بلاست.

سبزه در زیر او چو سبز حریر دیده از دیدنش نشاط پذیر

سبزه‌ای زیرِ درخت روییده بود که همچون حریرِ سبز لطیف بود و دیدنِ آن به روح نشاط می‌بخشید.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بیابانِ خشک و واحه (درخت و سبزه).

آکنیده خمی سفال درو آبی الحق خوش و زلال درو

در آنجا کوزه‌ای سفالی قرار داشت که آبی بسیار خوش‌گوار و زلال در آن بود.

نکته ادبی: یافتنِ رزق و مایه حیات به صورتِ غیرمنتظره.

چون که دید آن فضول آب زلال همچو ریحان تر میان سفال

ملیخا که آن آبِ زلال را دید، گویی دوباره تازه شد و به وجد آمد.

نکته ادبی: ریحانِ تر استعاره از تازگی و طراوت است.

گفت با بشر کای خجسته رفیق باز پرسم بگو که از چه طریق

ملیخا به بشر گفت: ای رفیقِ خوش‌اقبال، باز هم بگو ببینم این آب از کجا و به چه طریقی اینجا آمده است؟

نکته ادبی: اصرارِ مجددِ ملیخا بر یافتنِ علتِ مادی، حتی پس از رهایی از تشنگی.

این سفالین خم گشاده دهان تا به لب هست زیر خاک نهان

یک خمره سفالی که دهانه‌اش باز است، تا لبه در دل خاک پنهان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ شیء برای فضاسازی؛ خمره در اینجا نمادی از منبعی ناشناخته است.

وآب این خم بگو که تا به کجاست کوه پایه نه گرد او صحراست

بپرس که عمق این خمره چقدر است؟ چرا که کوهپایه‌ای خالی و صحرایی در گرد آن وجود دارد.

نکته ادبی: کوهپایه به معنای دامنه کوه است؛ پرسش در اینجا برای ایجاد تعلیق در داستان است.

گفت بشر از برای مزد کسی کرده باشد که کرده اند بسی

گفت: فردی بشر‌دوست، برای رضای خدا و برای پاداش اخروی، این خمره را برای دیگران گذاشته است، همان‌طور که بارها چنین کارهایی انجام شده است.

نکته ادبی: بشر به معنای انسان است؛ در اینجا اشاره به نیتِ خیرِ بانیِ آن کار دارد.

تا نگردد به صدمه ای به دو نیم در زمین آکنیده اند ز بیم

برای اینکه خمره بر اثر ضربه‌ای دو نیم نشود، آن را از ترسِ شکستن، در زمین دفن کرده‌اند.

نکته ادبی: آکنیده است یعنی پر کرده یا قرار داده است؛ اشاره به تدبیر برای حفظِ امانت.

گفت تا پاسخ تو زین نمطست هرچه گوئی و گفته ای غلطست

آن مرد گفت: چون پاسخ تو از این جنس و منطق است، پس هرچه می‌گویی و گفته‌ای نادرست است.

نکته ادبی: نمط به معنای روش و شیوه است؛ نشان‌دهنده تکبر و ردِ نگاهِ خیرخواهانه.

آری آری کسی ز بهر کسی کشد آبی به دوش هر نفسی

حقیقت این است که هر کسی برای استفاده شخصی خودش، زحمتِ حمل آب را بر دوش می‌کشد.

نکته ادبی: کنایه از نگاهِ منفعت‌طلبانه و خودخواهانه که همه چیز را از دریچه سود شخصی می‌بیند.

خاصه در وادیی که از تف و تاب صد در صد درو نیابی آب

به‌ویژه در چنین بیابانی که از شدت گرما، حتی یک قطره آب هم در آن پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: تف و تاب به معنای گرما و حرارت شدید است؛ تأکید بر سختی شرایط محیطی.

این وطنگاه دامیارانست جای صیاد و صید کارانست

اینجا جایگاه شکارچیان و دام‌گستران است و محل کارِ کسانی است که به دنبال صید هستند.

نکته ادبی: دامیاران به معنای کسانی که دام می‌گسترند؛ تقابلِ نگاهِ او با نگاهِ اول.

آب این خم که در نشاخته اند از پی دام صید ساخته اند

آبی که در این خمره ریخته‌اند، برای به دام انداختن حیوانات تدارک دیده شده است.

نکته ادبی: نِشاخَته‌اند به معنای نشانده یا قرار داده‌اند؛ تعبیر از نیتِ خبیثانه.

تا چو غرم و گوزن و آهو و گور در بیابان خورند طعمه شور

تا حیواناتی مثل قوچ، گوزن، آهو و گورخر، در این بیابان غذای شور بخورند.

نکته ادبی: غرم و گوزن از حیوانات صحرایی هستند؛ اشاره به طعمه‌گذاری.

تشنه گردند و قصد آب کنند سوی این آبخور شتاب کنند

تشنه شوند و به قصد نوشیدن آب، به سوی این آبشخورِ مصنوعی بشتابند.

نکته ادبی: آبخور به معنای محل نوشیدن آب؛ واژه‌ای مرکب برای توصیف مکان.

مرد صیاد راه بسته بود با کمان در کمین نشسته بود

شکارچی راه را بسته بود و با کمان در کمین نشسته بود.

نکته ادبی: توصیفِ صحنهِ آماده‌سازی برای کشتار.

بزند صید را به خوردن آب کند از صید زخم خورده کباب

تا وقتی شکار به آب خوردن مشغول می‌شود، او را بزند و با همان زخم، از او کباب تهیه کند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌رحمی و بهره‌برداریِ ظالمانه از نیازِ دیگران.

بندها را چنین گشای گره تا نیوشنده بر تو گوید زه

این پیچیدگی‌ها را این‌گونه باز کن و گره از کار بگشا، تا شنونده تو را تحسین کند.

نکته ادبی: زه (به معنای آفرین)؛ دعوت به زیرکی در تحلیل قضایا.

بشر گفت ای نهفته گوی جهان هرکسی را عقیده ایست نهان

بشر گفت: ای کسی که اسرار جهان را به زبان می‌آوری، هرکس در باطن خود اعتقادی پنهان دارد.

نکته ادبی: نهفته‌گوی اشاره به کسی است که با تحلیل‌های خود پرده از اسرار برمی‌دارد.

من و تو زآنچه در نهان داریم به همه کس ظن آنچنان داریم

من و تو، هرچه در درون خود داریم، گمان می‌کنیم که دیگران هم همان‌گونه هستند.

نکته ادبی: اشاره به نظریه روانیِ فرافکنی؛ انسان جهان را بر اساس باطن خود می‌بیند.

بد میندیش گفتمت پیشی عاقبت بد کند بداندیشی

به تو گفتم که بداندیش نباش، چون عاقبتِ بداندیشی جز تباهی نیست.

نکته ادبی: پیشی (به معنای پیش‌تر/قبل)؛ هشدار اخلاقی.

چون بران آب سفره بگشادند نان بخوردند و آب در دادند

وقتی سفره را بر کنار آن آب پهن کردند، نان خوردند و از آن آب نوشیدند.

نکته ادبی: بیانِ ساده‌ی رویدادِ عینی در داستان.

آبی الحق به تشنگان در خورد روشن و خوشگوار و صافی و سرد

آبی بود که واقعاً گوارا بود؛ روشن، خوش‌طعم، پاک و سرد.

نکته ادبی: توصیفِ کیفیتِ آب که بر خلاف تصورِ بدبینانه، پاک و گوارا بود.

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز که از آنسو ترک نشین برخیز

ملیخا با تندی به بشر بانگ زد که از آن طرفِ آب برخیز.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ شخصیت؛ ملیخا حالا با پرخاشگری رفتار می‌کند.

تا در این آب خوشگوار شوم شویم اندام و بی غبار شوم

تا من در این آبِ گوارا بشویم و بدنم را تمیز و بی‌غبار کنم.

نکته ادبی: بی‌غبار شدن کنایه از پاکیزگی.

از عرقهای شور تن فرسای چرک بر من نشسته سر تا پای

از شدت عرق کردن و سختی راه، چرک و آلودگی سر تا پای مرا گرفته است.

نکته ادبی: تصویرسازی از خستگی و آلودگیِ تن.

چرک تن را ز تن فرو شویم پاک و پاکیزه سوی ره پویم

می‌خواهم چرکِ بدنم را در این آب بشویم تا پاکیزه شوم و به مسیر ادامه دهم.

نکته ادبی: توجیهِ عملِ ناشایستِ خود توسط ملیخا.

وانگه این خم به سنگ پاره کنم صید را از گزند چاره کنم

و بعد از آن، این خمره را با سنگ خرد می‌کنم تا دیگر این دام برای صید خطری نداشته باشد.

نکته ادبی: نیتِ تخریبِ منبع؛ نشان‌دهنده جنون و نادانی او.

بشر گفت ای سلیم دل برخیز در چنین خم مباش رنگ آمیز

بشر گفت: ای کسی که دلی ساده و پاک داری، در چنین خمره‌ای (منبع آبی) رنگِ آلودگی نپاش.

نکته ادبی: رنگ‌آمیزی کنایه از دست‌کاری و آلودنِ چیزی پاک.

آب او خورده با دل انگیزی چرک تن را چرا در او ریزی

این آبِ گوارا را نوشیدی و لذت بردی، پس چرا آلودگی بدنت را در آن می‌ریزی؟

نکته ادبی: استدلال منطقیِ بشر در برابرِ رفتارِ زشتِ ملیخا.

هرکه آبی خورد که بنوازد در وی آب دهن نیندازد

هر کس از آبی نوشید که او را نوازش داد و سیراب کرد، نباید در آن آب دهان بیندازد (آن را آلوده کند).

نکته ادبی: تمثیل از بی‌حرمتی به نعمت.

سرکه نتوان بر آینه سودن صافیی را به درد آلودن

نمی‌توان سرکه (آلودگی) را بر آینه (پاکی) سابید و آن را سیاه کرد؛ نمی‌توان زلالی را به تیرگی و درد آلود.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار زیبا؛ سرکه نمادِ پلیدی و آینه نمادِ زلالی است.

تا دگر تشنه چون به تاب رسد زآب نوشین او به آب رسد

تا دیگر تشنه‌ای که از تشنگی به تاب آمده، بتواند از این آبِ خوشگوار بنوشد.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیتِ اجتماعی و اخلاقی در قبال آیندگان.

مرد بد رأی گفت او نشنید گوهر زشت خویش کرد پدید

آن مردِ بدسیرت حرف بشر را نشنید و ماهیتِ پلیدِ خود را آشکار کرد.

نکته ادبی: گوهر به معنای ذات و سرشت.

جامه بر کند و جمله بر هم بست خویشتن گرد کرد و در خم جست

لباس‌هایش را درآورد و جمع کرد، خودش را جمع و جور کرد و داخل خمره پرید.

نکته ادبی: توصیفِ عملیِ نادانی و حماقتِ او.

چون درون شد نه خم که چاهی بود تا بن چه دراز راهی بود

وقتی داخل شد، فهمید آنجا خمره نیست، بلکه چاهی عمیق است و تا عمقِ آن راهی بسیار طولانی بود.

نکته ادبی: چرخشِ داستانی؛ خمره در واقع چاهی بود که ظاهرش مثل خمره بود.

با اجل زیرکی به کار نشد جان بسی کند و رستگار نشد

با وجودِ مرگ، زیرکی و زرنگی‌اش به کار نیامد، جان کند و به رستگاری نرسید.

نکته ادبی: اجل به معنای مرگ و سرنوشت.

ز آب خوردن تنش به تاب افتاد عاقبت غرقه شد در آب افتاد

بدنش از آب خوردن و غرق شدن به تاب افتاد و در نهایت غرق شد و از بین رفت.

نکته ادبی: سزایِ عملِ خویش را دیدن.

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب از پی آب کرده دیده پرآب

بشر از آن طرف نشسته بود، دل‌نگران و ناراحت بود و از غمِ آن آب، چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: دیده پرآب کنایه از گریستن.

گفت باز این حرام زاده خام کرد بر من سلام خویش حرام

گفت: این حرام‌زاده‌ی احمق، حتی سلام و رفاقتش را هم بر من حرام کرد.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای نادان و ناپخته.

ترسم این چرگن نمونه خصال آرد آلودگی به آب زلال

می‌ترسم این آدمِ آلوده، با خصلت‌های بدی که دارد، آب زلال را هم آلوده کند.

نکته ادبی: چرگن به معنای آلوده و کثیف.

آب را چرک او کند به درنگ وانگهی در سفال دارد سنگ

آب را با چرکِ تنش آلوده می‌کند و بعد هم سنگ درون ظرف سفالی می‌اندازد.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ بشر از خرابکاریِ ملیخا.

این بداندیشی از بدان آید نه ز پاکان و بخردان آید

این بداندیشی از انسان‌های پست برمی‌آید، نه از انسان‌های پاک و خردمند.

نکته ادبی: تضاد میان بداندیشان و بخردان.

هیچکس را چنین رفیق مباد این چنین سفله جز غریق مباد

هیچ‌کس چنین رفیقِ بدی نداشته باشد؛ سزای این آدم پست جز غرق شدن نیست.

نکته ادبی: سفله به معنای انسان پست و فرومایه.

چون درین گفتگوی زد نفسی مرد نامد برین گذشت بسی

وقتی در این گفتگوها نفسی تازه کرد، دید که خبری از آن مرد نیست و مدتی گذشت.

نکته ادبی: نفس زدن کنایه از مکث و تامل کردن.

سوی خم شد به جستجوی رفیق واگهی نه که خواجه گشت غریق

به سمتِ خمره رفت تا رفیقش را پیدا کند، غافل از اینکه آن فرد غرق شده است.

نکته ادبی: خواجه در اینجا کنایه از همان همراه/رفیق است.

غرقه ای دید جان او شده گم سر چون خم نهاده بر سر خم

جسد غرق‌شده‌ای را دید که جانش از دست رفته بود و سرش بر لبه خمره قرار داشت.

نکته ادبی: تصویرِ مرگِ ناشی از حماقت.

طرفه در ماند کاین چه شاید بود چوبی از شاخ آن درخت ربود

بشر در شگفتی ماند که این چه اتفاقی است؛ پس چوبی از شاخه درختی برداشت.

نکته ادبی: طرفه ماندن به معنای در شگفتی و حیرت فرو رفتن.

هم به بالای نیزه ای کم و بیش ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

چوب را به اندازه قامتِ یک نیزه کرد و با چنگ و ناخن خودش آن را صاف کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی وسیله برای بررسیِ وضعیتِ چاه.

چون مساحت گران دریائی زد در آن خم به آب پیمائی

برای اینکه عمقِ این دریایِ کوچک را اندازه بگیرد، آن چوب را در آبِ خمره فرو برد.

نکته ادبی: آب‌پیما کردن کنایه از عمق‌سنجی.

خم رها کن که دید چاهی ژرف سر به آجر بر آوریده شگرف

خمره را رها کرد (فهمید خمره نیست) و دید چاهی عمیق است که تا آجرِ سرِ چاه، شگفتی‌آور بود.

نکته ادبی: تأکید بر ژرفایِ چاه که با ظاهرِ فریبنده متفاوت بود.

نیمه خم نهاده بر سر او تا دده کم شود شناور او

نیمی از خمره بر سرِ آن چاه بود تا از ورودِ جانوران به داخلِ آن جلوگیری شود.

نکته ادبی: دده به معنای جانور و حیوان.

برکشید آن غریق را به شتاب در چه خاک بردش از چه آب

آن غریق را به سرعت بیرون کشید؛ از چاهی که آبش او را به خاک (مرگ) برد.

نکته ادبی: تضادِ آب و خاک؛ آب وسیله مرگ او شد.

چون در انباشتش به خاک و به سنگ بر سرینش نشست با دل تنگ

وقتی او را با خاک و سنگ دفن کرد، با دلی گرفته بر سرِ مزارش نشست.

نکته ادبی: سرین به معنای محل نشستن/بالای مزار؛ پایانِ تراژیکِ داستان.

گفت کان گربزی ورایت کو وان درفش گره گشایت کو

کجاست آن زیرکی و چاره‌جویی تو؟ آن پرچم و نشان گره‌گشای تو که مدعی‌اش بودی چه شد؟

نکته ادبی: گربزی به معنای زیرکی و حیله‌گری است.

وانهمه دعویت به چاره گری با دد و دیو و آدمی و پری

آن همه ادعای چاره‌گری که در برابر حیوانات، دیوان، آدمیان و پریان داشتی، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به ادعاهای گزاف شخصِ متکبر در تسلط بر تمام موجودات.

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند غیب را سر در آورم به کمند

آن کسی که می‌گفت اسرار غیب هفت آسمان را به بند می‌کشد و به تسخیر خود در می‌آورد، چه شد؟

نکته ادبی: استعاره از دانش غیبی و تسلط بر کیهان.

کو شد آن دعوی دوازده فن وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن

آن ادعای دوازده فن و آن شجاعت بی‌مثالی که نه زن بود و نه مرد (اشاره به کمالِ دروغین)، به کجا رسید؟

نکته ادبی: اشاره به ادعاهای کمال‌گرایانه در فنون مختلف.

وان نمودن که بنگرم پیشی کارها را به چابک اندیشی

آن فخرفروشی که می‌گفتی با تیزهوشی، پیش از وقوع اتفاقات از آن‌ها آگاه می‌شوی، چه شد؟

نکته ادبی: چابک‌اندیشی کنایه از تیزفهمی و پیش‌بینی است.

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش چون ندیدی به دور بینی خویش

در حالی که چاهی بزرگ پیش پایت دهان گشوده بود، چرا با آن دوربینی که ادعا می‌کردی، ندیدی؟

نکته ادبی: تضاد میان ادعای دوربینی (آینده‌نگری) و کوری نسبت به خطرِ پیشِ رو.

وانکه ما را بر آنچنان آبی فصلها گفته شد ز هر بابی

و آن‌که درباره آن آب (موضوع بحث)، فصل‌ها و سخن‌ها از هر بابی برای ما گفتی، چه شد؟

نکته ادبی: اشاره به بحث‌های طولانی و بی‌حاصل گذشته.

فصل ما گر به هم شماری داشت آن نگفتیم کاصل کاری داشت

اگر قرار بود آن بحث‌های ما را جمع‌بندی کنی، هرگز آن حرف‌هایی که اصلِ ماجرا بود را نگفتیم.

نکته ادبی: اذعان به نقص در گفتار گذشته.

هرچه در آب آن خم افکندیم آتش اندر خم خود آگندیم

هرچه در آن خمِ آب انداختیم، در واقع آتش در خمِ خودمان افروختیم و به خودمان آسیب زدیم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه بحث‌های بیهوده جز زیان برای گوینده نداشت.

نقش آن کارگه دگرگون بود از حساب من و تو بیرون بود

نقشِ آن کارگاهِ هستی به شکل دیگری است و از محاسبه من و تو خارج است.

نکته ادبی: اشاره به پیچیدگی و نفوذناپذیری تقدیر.

تا فلک رشته را گره دادست بر سر رشته کس نیفتادست

از وقتی فلک رشته سرنوشت را گره زده، هیچ‌کس نتوانسته است سرِ آن رشته را پیدا کند.

نکته ادبی: استعاره از رشته تقدیر که دست بشر به آن نمی‌رسد.

گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم هردو ز اندیشه غلط گفتیم

اگرچه درباره آن موضوع هر چه گفتیم، هر دوی ما از روی خطا و اشتباه سخن گفتیم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی عقل در درک حقیقت.

تو بدان غرقه ای و من رستم که تو شاکر نه ای و من هستم

تو غرقِ آن خطا شدی و من رستگار شدم، زیرا تو سپاسگزار نبودی و من هستم.

نکته ادبی: تضاد میان شکرگزاری و کفران نعمت.

تو که دام بهایمش خواندی چون بهایم به دام درماندی

تو که مردم را چهارپا می‌خواندی، اکنون خودت مانند چهارپایان در دام گرفتار شدی.

نکته ادبی: کنایه از گرفتار شدن به نتیجه‌ی عمل و سخن خود.

من به نیکی بدو گمان بردم نیک من نیک بود و جان بردم

من به خدا و سرنوشت گمان نیک داشتم، گمان من درست بود و جان سالم به در بردم.

نکته ادبی: تاکید بر نقش حسن ظن در نجات انسان.

این سخن گفت و از زمین برخاست رخت او باز جست از چپ و راست

این سخن را گفت و از زمین برخاست، سپس اسباب و وسایل آن فرد (متکبر) را از این‌سو و آن‌سو جستجو کرد.

نکته ادبی: آغاز کنشِ عملی برای یافتن اموال.

رفت و برداشت یک به یک سلبش دق مصری عمامه قصبش

رفت و یک‌به‌یک وسایل او از جمله لباس مصری و عمامه گران‌قیمتش را برداشت.

نکته ادبی: سلب به معنای جامه و وسایل است.

چونکه مهر از نورد بازگشاد کیسه ای زان میان به زیر افتاد

وقتی مهر و مومِ آن بسته‌بندی را باز کرد، کیسه‌ای از میان آن به بیرون افتاد.

نکته ادبی: کشفِ اموالِ پنهان.

زر مصری درو هزار درست زان کهن سکه ها که بود نخست

در آن کیسه، هزار سکه طلای مصری قدیمی وجود داشت.

نکته ادبی: اشاره به ارزش مالی اموال کشف شده.

مهر بنهاد و مهر ازو برداشت همچنان سر به مهر خود بگذاشت

مهرِ کیسه را برداشت و دوباره گذاشت و همان‌طور آن را دست‌نخورده نگه داشت.

نکته ادبی: نشانه امانت‌داری و رعایت حریم اموال.

گفت شرط آن بود که جامه او با زر و زینت و عمامه او

با خود گفت شرطِ امانت این است که لباس او با تمام طلا و زینتش حفظ شود.

نکته ادبی: تعهد اخلاقی به امانت‌داری.

جمله در بندم و نگهدارم به کسی کاهل اوست بسپارم

همه را در اختیار می‌گیرم و نگه می‌دارم تا به صاحب اصلی‌اش بسپارم.

نکته ادبی: عزم راسخ در بازگرداندن مال.

باز پرسم سرای او به کجاست برسانم به آنکه اهل سراست

سراغ خانه‌اش را می‌گیرم تا آن را به اهل و عیالش برسانم.

نکته ادبی: تلاش برای یافتن ذینفع اصلی.

چون زمن نامد استعانت او نکنم غدر در امانت او

چون او از من درخواست کمک نکرد (و من خود مشتاق بازگرداندن هستم)، در امانت خیانت نمی‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر پاک‌دستی داوطلبانه.

گر من آن ها کنم که او کردست هم از آنها خورم که او خوردست

اگر من هم مانند او عمل می‌کردم (خیانت می‌کردم)، هم‌سفره‌ی خباثت او می‌شدم.

نکته ادبی: پرهیز از هم‌رنگ شدن با گناهکار.

همچنان آن نورد را در بست چونکه در بسته شد گرفت به دست

همان‌طور آن بسته را بست و وقتی درش بسته شد، آن را با خود برداشت.

نکته ادبی: آمادگی برای سفر.

رهروی در گرفت و راه نوشت سوی شهر آمد از کرانه دشت

راه افتاد و به سمت شهر حرکت کرد و از کرانه‌ی دشت گذشت.

نکته ادبی: توصیف حرکت در مسیر.

چون درآسود یک دو روز به شهر داد ز خواب و خورد خود را بهر

پس از دو روز استراحت در شهر، به کارهای ضروری خود رسیدگی کرد.

نکته ادبی: وقفه در مسیر برای رفع نیازهای شخصی.

آن عمامه به هر کسی بنمود که خداوند این که شاید بود

آن عمامه را به هر کسی نشان می‌داد تا ببیند صاحب آن را می‌شناسند یا نه.

نکته ادبی: تلاش برای یافتن سرنخ.

زاد مردی عمامه را بشناخت گفت لختی رهت بباید تاخت

مردی دانا عمامه را شناخت و گفت باید کمی در این مسیر بدوی و تلاش کنی.

نکته ادبی: راهنمایی برای رسیدن به مقصد.

در فلان کوی چندمین خانه هست کاخی بلند و شاهانه

در فلان کوچه، در فلان خانه، کاخی بلند و شاهانه وجود دارد.

نکته ادبی: نشانی دقیق برای یافتن خانه صاحب مال.

در بزن کان در آستانه اوست بی گمان شو که خانه خانه اوست

در بزن که آنجا آستانه اوست؛ مطمئن باش که آنجا خانه اوست.

نکته ادبی: اطمینان از یافتن مقصد.

بشر با جامه و عمامه و زر سوی آن خانه شد که یافت خبر

بشر با لباس و عمامه و طلا، به سوی آن خانه رفت که خبرش را یافته بود.

نکته ادبی: حرکت نهایی برای تسلیم امانت.

در زد آمد شکر لبی دلبند باز کرد آن در رواق بلند

در زد، زنی شیرین‌زبان و زیبا در را باز کرد.

نکته ادبی: شکرلب دلبند استعاره از زنی زیبا و خوش‌سخن.

گفت کاری و حاجتی بنمای تا بر آرم چنانکه باشد رای

زن گفت بگو چه کاری داری و چه حاجتی داری تا طبق خواسته و عقلم آن را برآورده کنم.

نکته ادبی: استقبال محترمانه میزبان.

بشر گفتا بضاعتی دارم بانوی خانه کو که بسپارم

بشر گفت امانتی دارم، بانوی خانه کجاست که آن را به او بسپارم؟

نکته ادبی: اعلامِ هدف از آمدن.

گر درون آمدن به خانه رواست تا درآیم سخن بگویم راست

اگر اجازه ورود به خانه را دارم، وارد شوم تا حقیقت را بگویم.

نکته ادبی: رعایت ادب و حریم خانه.

که ملیخای آسمان فرهنگ از زمانه چو ریو دید و چه رنگ

که آن مردِ مدعیِ فرهنگ، در این زمانه چه حیله‌ها و نیرنگ‌هایی به کار بست.

نکته ادبی: ملیخای استعاره از مردِ متکبر و حیله‌گر.

زن درون بردش از برون سرای بر کنار بساط کردش جای

زن او را به اندرونی برد و در کنار بساطِ نشستن، جای داد.

نکته ادبی: پذیرایی در فضای خصوصی.

خویشتن روی کرد زیر نقاب گفت برگو سخن که هست صواب

زن صورتش را زیر نقاب پنهان کرد و گفت سخن درست و شایسته‌ات را بگو.

نکته ادبی: رعایت حیا و وقار توسط زن.

بشر هر قصه ای که بود تمام گفت با ماهروی سیم اندام

بشر هر آنچه اتفاق افتاده بود، تمام و کمال برای آن زنِ زیبا بیان کرد.

نکته ادبی: صداقت در بیان ماجرا.

آن به هم صحبتی رسیدن او در هنرها سخن شنیدن او

از آن معاشرت‌ها و سخنانی که درباره هنرها شنیده بود، گفت.

نکته ادبی: مرور خاطرات.

وان برآشفتش چو بد مستان دعوی انگیختن به هر دستان

از آن خشم‌های ناگهانیِ مست‌گونه و ادعاهای بی‌پایه که با حیله‌گری مطرح می‌کرد، سخن گفت.

نکته ادبی: شرح رفتارهای ناپسند آن مرد.

وان به هر چیز بدگمان بودن خوبیی را به زشتی آلودن

از اینکه به همه چیز بدگمان بود و خوبی‌ها را به زشتی آلوده می‌کرد، گفت.

نکته ادبی: توصیف بددلی و بدبینی آن مرد.

وان چه از بهر دیگران کندن خویشتن را دران چه افکندن

از اینکه برای دیگران چاه می‌کَند و خود در آن چاه می‌افتاد، گفت.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل 'چاه مکن بهر کسی'.

وان شدن چون محیط موج زنش عاقبت ماندن آب در دهنش

و از آن حالتی که مانند دریای مواج خروشان بود اما سرانجام در سکوت و حیرت ماند، گفت.

نکته ادبی: استعاره از تلاطم و سپس درماندگی.

چون فرو گفت هرچه دید همه وآنچه زان بی وفا شنید همه

وقتی تمام آنچه دیده و از آن مردِ بی‌وفا شنیده بود را گفت...

نکته ادبی: پایانِ روایت ماجرا.

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد جای او خاک خانه جای تو باد

گفت آن مرد غرق (نابود) شد؛ بقای تو برقرار باد و جایش در خاکِ خانه تو باد.

نکته ادبی: اشاره به مرگ یا نابودی مطلقِ آن مرد.

جیفه ای کاب شسته بودش پاک در سپردم به گنج خانه خاک

آن جنازه‌ی بدبویی که آب (تقدیر) آن را شسته و پاک کرده بود، به خاک سپردم.

نکته ادبی: جیفه کنایه از جسدِ بی‌ارزشِ فردِ گناهکار.

رخت او هرچه بود در بستم واینک اینک گرفته در دستم

دارایی‌های او را بسته بودم و اکنون در دست دارم و به تو تحویل می‌دهم.

نکته ادبی: تحویل امانت به وارث.

جامه و زر نهاد حالی پیش کرد روشن درست کاری خویش

او بلافاصله لباس‌ها و زر و سیم خود را پیشِ رو نهاد تا درستی و صداقت خود را در آن کار آشکار سازد.

نکته ادبی: حالی: در اینجا به معنای فوراً و بلافاصله است.

زن زنی بود کاردان و شگرف آن ورق باز خواند حرف به حرف

آن زن، بسیار کاردان و زیرک بود و توانست به خوبی از نیت و مقصودِ او باخبر شود و سخنانش را تحلیل کند.

نکته ادبی: ورق باز خواند: کنایه از درک کردن واقعیت و خواندنِ دستِ طرف مقابل است.

ساعتی زان سخن پریشان گشت آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

لحظه‌ای از شنیدنِ آن سخنان پریشان شد، اشکی از چشمانش جاری گشت و سرانجام از آن رنج و اندوهِ پیشین عبور کرد.

نکته ادبی: آب از چشم ریخت: کنایه از گریستن.

پاسخش داد کای همیون رای نیک مردی ز بندگان خدای

زن در پاسخ به او گفت: ای کسی که رأی و اندیشه‌ای درست و خردمندانه داری، تو از بندگانِ نیک‌سیرتِ خداوند هستی.

نکته ادبی: همیون رای: کسی که دارای رای و تدبیرِ خجسته و نیکوست.

آفرین بر حلال زادگیت بر لطیفی و رو گشادگیت

آفرین بر تو و بر حلال‌زادگی‌ات که در چهره و منشِ تو نمایان است، و درود بر خوش‌قلبی و گشاده‌رویی تو.

نکته ادبی: رو گشادگی: به معنای گشاده‌رویی و صراحت و نیک‌نامی.

که کند هرگز این جوانمردی که تو در حق بی کسان کردی

چه کسی حاضر می‌شود چنین جوانمردی و فداکاری را در حقِ کسی که بی‌پناه و بی‌کس است، انجام دهد؟

نکته ادبی: جوانمردی: دلالت بر فتوت و بخشش بی‌چشم‌داشت دارد.

نیک مردی نه آن بود که کسی ببرد انگبینی از مگسی

نیک‌مردی تنها به این نیست که کسی با حیله، اندک مال یا ثروتی را از چنگِ ضعیفی (همچون عسل از مگس) بیرون بکشد.

نکته ادبی: ببرد انگبینی از مگسی: تمثیلی است بر بهره‌کشی از ضعیفان.

نیک مرد آن رود که در کارش رخنه نارد فریب دینارش

نیک‌مرد کسی است که در کارش، وسوسه و فریبِ مال و ثروت، خللی ایجاد نکند و ایمانش را متزلزل نسازد.

نکته ادبی: رخنه نارد: شکاف و خللی وارد نکند.

شد ملیخا و تن به خاک سپرد جان به جائی که لایق آمد برد

ملیخا مرد و به خاک سپرده شد و جانش به جایی که لایقِ کردارش بود، منتقل شد.

نکته ادبی: ملیخا: نام همسر پیشین زن که به ستمگری شهره بوده است.

آنچه گفتی ز بد پسندان بود راست گفتی هزار چندان بود

آنچه درباره بدی‌های او گفتی، حقیقت داشت و حتی هزار برابرِ آن هم درست بود.

نکته ادبی: هزار چندان: به معنای بسیار بیشتر.

بود کارش همه ستمگاری بی وفائی و مردم آزاری

کارِ او در تمام عمرش تنها ستمگری، بی‌وفایی و آزار رساندن به مردم بود.

نکته ادبی: مردم‌آزاری: ویژگی اصلی شخصیتی که زن از او گلایه دارد.

کرد بسیار جور بر زن و مرد بر چنانی چنین بود درخورد

او بر زن و مردِ بسیاری ظلم کرد و عاقبتِ ستمگران نیز جز این نیست.

نکته ادبی: درخور: سزاوار و شایسته.

به عقیدت جهود کینه سرشت مار نیرنگ و اژدهای کنشت

او از نظر اعتقادی، یهودی‌ای کینه‌توز و همچون مارِ نیرنگ‌باز و اژدهایی در معبد بود.

نکته ادبی: کنشت: محل عبادت یهودیان که در اینجا با استعاره «اژدها» برای نشان دادنِ خباثتِ او به کار رفته است.

سالها شد که من برنجم ازو جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

سال‌هاست که از دستِ او رنج کشیده‌ام و جز بدی و شرارت، چیزی از او ندیده‌ام.

نکته ادبی: بر نسنجم: چیزی از او وزن نکردم یا ندیدم.

من به بالین نرم او خفته او به من بر دروغها گفته

من در حالی که در کنار او می‌خفتم (ظاهر زندگی)، او پشتِ سر من دروغ‌ها می‌بافت و تهمت‌ها می‌زد.

نکته ادبی: بالین: بستر خواب.

من ز بادش سپر فکنده چو میغ او کشیده چو برق بر من تیغ

من در برابر خشم او مثل ابر، سپر انداخته و تسلیم بودم، اما او همچون برق، تیغِ کینه بر روی من می‌کشید.

نکته ادبی: میغ: ابر. تضاد میان سپر و تیغ نشان‌دهنده ضعفِ زن در برابر قدرتِ تخریبیِ همسرش است.

چون خدا دفع کردش از سر من رفت غوغای محنت از در من

وقتی خدا او را از سرِ راهِ من برداشت، آن غوغا و محنتِ بزرگ از خانه‌ام رخت بربست.

نکته ادبی: غوغای محنت: هیاهوی رنج و سختی.

گر بد ار نیک بود روی نهفت از پس مرده بد نشاید گفت

چه بدکار بود چه نیکوکار، حالا دیگر مرده است و پشتِ سرِ مرده نباید سخنِ بد گفت.

نکته ادبی: روی نهفت: کنایه از مرگ.

پای او از میانه بیرون شد حال پیوند ما دگرگون شد

او از میانِ زندگیِ ما کنار رفت و پیوندِ ما نیز به کلی دگرگون و پایان‌یافته شد.

نکته ادبی: پای از میانه بیرون شد: کنایه از خارج شدن از دایره زندگی.

تو از آنجا که مرد کار منی به زناشوئی اختیار منی

تو که انسانی لایق و شایسته هستی، مرا برای همسریِ خود انتخاب کن.

نکته ادبی: مرد کار: کسی که شایستگی انجام کار بزرگ را دارد.

مایه و ملک هست و ستر و جمال به ازین کی رسد به جفت حلال

ثروت و ملک و زیباییِ من همگی فراهم است، چه چیزی بهتر از این برای جفتِ حلال می‌توان یافت؟

نکته ادبی: ستر: پرده‌پوشی و عفت.

به نکاحی که آن خدا فرمود کار ما را فراهم آور زود

طبقِ نکاحی که خداوند دستور داده، کارِ ما را هرچه زودتر سامان بده و ما را به هم برسان.

نکته ادبی: نکاح: ازدواج شرعی.

من به جفتی ترا پسندیدم که جوانمردی ترا دیدم

من تو را به همسری برگزیدم، زیرا جوانمردی و اصالتِ تو را به چشم دیدم.

نکته ادبی: به جفتی پسندیدن: انتخاب کردن برای ازدواج.

تو به من گر ارادتی داری تا کنم دعوی پرستاری

اگر تو هم به من رغبت و تمایلی داری، بگو تا من ادعای وفاداری و پرستاری‌ات را بکنم.

نکته ادبی: پرستاری: در اینجا به معنای خدمتگزاری عاشقانه و همسری است.

قصه شد گفته حسب حال اینست مال دارم بسی جمال اینست

داستان گفته شد؛ حقیقتِ ماجرا این است: من دارایی و زیبایی بسیار دارم و خودم را به تو عرضه می‌کنم.

نکته ادبی: حسب حال: شرحِ حال و وضعیت فعلی.

وانگهی برقع از قمر برداشت مهر خشک از عقیق تر برداشت

سپس آن زن نقاب از چهره‌اش (که چون ماه بود) برداشت و مهر و محبتی که در دل داشت را آشکار کرد.

نکته ادبی: برقع از قمر برداشت: کنایه از آشکار کردن چهره زیبا.

بشر چون خوبی و جمالش دید فتنه چشم و سحر خالش دید

بشر وقتی آن زیبایی و جمال را دید، مفتونِ چشمان و خالِ سحرانگیزِ او شد.

نکته ادبی: سحر خال: استعاره از جذابیتِ خیره‌کننده خالِ صورت.

آن پری چهره بود کاول روز دیده بودش چنان جهان افروز

آن زن همان پری‌چهره‌ای بود که روزهای گذشته او را در راه دیده بود و زیبایی‌اش جهان را روشن کرده بود.

نکته ادبی: جهان افروز: بسیار زیبا و درخشان.

نعره ای زد چنانکه رفت از هوش حلقه در گوش یار حلقه به گوش

بشر فریادی زد و از هوش رفت؛ او که بنده‌ی عشقِ او بود، حالا کاملاً تسلیمِ آن زیبایی شده بود.

نکته ادبی: رفت از هوش: بیهوش شدن از شدتِ هیجان.

چون چنان دید نوش لب بشتافت بوی خوش کرد و جان او دریافت

چون آن زن این حالت را دید، به سوی او شتافت، بوی خوشی به او رساند و جانش را بازگرداند.

نکته ادبی: جان دریافت: کنایه از احیا کردن و به هوش آوردن.

هوش رفته چو هوش یافته شد سرش از تاب شرم تافته شد

وقتی به هوش آمد، از شدتِ شرمِ عشق، صورتش گل انداخت و سرخ شد.

نکته ادبی: سر از تاب شرم تافتن: سرخ شدن از خجالت.

گفت اگر شیفتم ز عشق پری تا به دیوانگی گمان نبری

گفت اگر از دیدنِ تو دیوانه شده‌ام، مرا دیوانه مپندار و به اشتباه قضاوت نکن.

نکته ادبی: شیفتم: شیفته شدم، مجنون شدم.

گر بود دیو دیده افتاده من پری دیدم ای پری زاده

اگرچه دیگران می‌گویند دیو دیده‌ام، اما من به راستی یک پری‌زاده (تو) را دیده‌ام.

نکته ادبی: پری‌زاده: کنایه از زیباییِ فوق‌العاده زن.

وین که بینی نه مهر امروزست دیر باشد که در من این سوزست

این محبتی که در من می‌بینی، تازه نیست؛ دیرزمانی است که این سوز و گداز در من وجود دارد.

نکته ادبی: مهر امروز: عشق ناگهانی و نوپا.

که فلان روز در فلان ره تنگ برقعت را ربود باد از چنگ

همان روزی که در آن کوچه تنگ بودیم، باد نقاب از چهره‌ات ربود و تو را دیدم.

نکته ادبی: ره تنگ: اشاره به برخورد تصادفی در کوچه.

من ترا دیدم و ز دست شدم می وصلت نخورده مست شدم

آن لحظه تو را دیدم و کنترل خود را از دست دادم؛ بدون آنکه شرابی بنوشم، مستِ عشقِ تو شدم.

نکته ادبی: می وصلت نخورده مست شدن: کنایه از عشقِ پاک و بی‌واسطه.

سوختم در غم نهانی تو رفت جانم ز مهربانی تو

از شدتِ غمِ پنهانیِ عشقِ تو سوختم و جانم از مهربانی‌ات به لب رسید.

نکته ادبی: مهربانی: در اینجا به معنای زیبایی و جاذبه‌ای است که عشق ایجاد کرده.

گرچه یک دم نرفتی از یادم با کسی راز خویش نگشادم

با اینکه حتی یک لحظه هم تو را فراموش نکردم، اما رازِ دلم را با کسی در میان نگذاشتم.

نکته ادبی: نگشادم: فاش نکردم.

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای رفتم و در گریختم به خدای

وقتی دیدم صبرم تمام شده و از پا افتاده‌ام، به درگاهِ خدا گریختم و از او یاری خواستم.

نکته ادبی: گریختن به خدای: کنایه از پناه بردن و دعا کردن.

تا خدایم به فضل و رحمت خویش آورید آنچه شرط باشد پیش

تا اینکه خداوند به فضل و رحمتش، مرا به این مقام رساند و تو را نصیبم کرد.

نکته ادبی: شرط باشد: آن چیزی که شایسته است.

چون نکردم طمع چو بوالهوسان در حریم جمال و مال کسان

چون مانند آدم‌های هوس‌باز به دنبالِ مال و جمالِ دیگران طمع نکردم (و به راهِ شرع رفتم).

نکته ادبی: بوالهوسان: افراد سست‌عنصر و هوس‌ران.

دولتی کو جمال و مالم داد نز حرام اینک از حلالم داد

خداوند این دولت و ثروت و زیبایی را از راهِ حلال به من بخشید، نه از راهِ حرام.

نکته ادبی: نز حرام اینک از حلالم داد: تأکید بر پاکیِ وصال.

زن چو از رغبت وی آگه شد رغبتش زآنچه بد یکی ده شد

زن وقتی از تمایلِ قلبیِ بشر آگاه شد، علاقه‌اش ده برابر شد.

نکته ادبی: یکی ده شد: ضرب‌المثل در بابِ افزایشِ شدتِ یک امر.

بشر کان حور پیکرش بنواخت رفت بیرون و کار خویش بساخت

بشر، آن بانوی زیبا را گرامی داشت و رفت تا مقدمات ازدواجشان را فراهم کند.

نکته ادبی: بنواخت: مورد نوازش و احترام قرار داد.

گشت با او به شرط کاوین جفت نعمتی یافت شکر نعمت گفت

با او طبقِ شرایطِ ازدواج، پیمانِ همسری بست و بابتِ این نعمت، خداوند را شکر کرد.

نکته ادبی: کاوین: کابین یا مهریه، در اینجا به معنای پیمان ازدواج است.

با پریچهره کام دل می راند بر خود افسون چشم بد می خواند

با آن زنِ زیبا زندگی می‌کرد و مدام دعا می‌خواند تا از چشم‌زخمِ حسودان در امان بماند.

نکته ادبی: افسون چشم بد: دعاهای محافظت‌کننده.

از جهودی رهاند شاهی را دور کرد از کسوف ماهی را

او آن زن را از قیدِ آن یهودی رهانید و آن ماهِ زیبا را از تیرگیِ کسوف نجات داد.

نکته ادبی: کسوف ماهی: استعاره از غم و بند اسارت.

از پرندش غیار زردی شست برگ سوسن ز شنبلیدش رست

از تنِ او لباس‌های زرد (که نشانه‌ی کهنگی یا وضعیت پیشین بود) را شست و پاک کرد و او دوباره همچون سوسنی تازه رویید.

نکته ادبی: شنبلید: گلی معطر، استعاره از طراوت.

چون ندید از بهشتیان دورش جامه سبز دوخت چون حورش

چون دیگر او را دور از بندگانِ بهشتی ندید، لباسی سبز رنگ (رنگِ بهشتی) برای او تهیه کرد.

نکته ادبی: حورش: مانند حوری بهشتی.

سبزپوشی به از علامت زرد سبزی آمد به سرو بن در خورد

سبز پوشیدن برای او بسیار بهتر از آن نشانِ زرد (که سابقاً به اجبار بود) بود و این رنگ بر قامتِ سروگونه‌اش بسیار برازنده بود.

نکته ادبی: سبزی: رنگ سبز؛ اشاره به رهایی از وضعیت پست گذشته و رسیدن به سعادت.

رنگ سبزی صلاح کشته بود سبزی آرایش فرشته بود

رنگ سبز نشانه‌ی نیکی و صلاح است و گویی این رنگ، پوشش و زینت فرشتگان به شمار می‌آید.

نکته ادبی: واژه «صلاح» در اینجا به معنای نیکی و درستی است و «آرایش» به مفهوم زینت و پیرایه به کار رفته است.

جان به سبزی گراید از همه چیز چشم روشن به سبزه گردد نیز

جان و روح آدمی از میان تمامی رنگ‌ها به سوی رنگ سبز میل دارد و دیدگان انسان نیز با تماشای سبزه و گیاهان، روشنی و جلا می‌یابد.

نکته ادبی: «گراید» به معنای تمایل داشتن و روی آوردن است و «سبزه» در اینجا استعاره از طبیعت و رویش است.

رستنی را به سبزی آهنگست همه سر سبزیی بدین رنگست

تمامِ روئیدنی‌ها و گیاهان در ذاتِ خود اشتیاقی برای سبز شدن دارند و اساس و بنیانِ طراوت و رشد، همین رنگ سبز است.

نکته ادبی: «رستنی» به هر چیز روئیدنی گفته می‌شود و «آهنگ» در اینجا به معنای قصد و میلِ درونی برای رسیدن به حالتی خاص است.

قصه چون گفت ماه بزم آرای شه در آغوش خویش کردش جای

هنگامی که آن بانویِ زیباروی و مجلس‌آرا، داستان خود را به پایان برد، پادشاه او را در آغوش خویش جای داد.

نکته ادبی: «ماه بزم‌آرای» استعاره‌ای فاخر برای اشاره به بانوی زیبا و خوش‌سخنی است که مجلس را مدیریت می‌کند.