خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

نظامی
چو گریبان کوه و دامن دشت از ترازوی صبح پر زر گشت
روز یکشنبه آن چراغ جهان زیر زر شد چو آفتاب نهان
جام زر بر گرفت چون جمشید تاج زر برنهاد چون خورشید
بست چون زرد گل به رعنائی کهربا بر نگین صفرائی
زر فشانان به زرد گنبد شد تا یکی خوشدلیش در صد شد
خرمی را در او نهاد بنا به نشاط می و نوای غنا
چون شب آمد نه شب که حجله ناز پرده عاشقان خلوت ساز
شه بدان شمع شکر افشان گفت تا کند لعل بر طبرزد جفت
خواست تا سازد از غنا سازی در چنان گنبدی خوش آوازی
چون ز فرمان شه گزیر نبود عذر یا ناز دل پذیر نبود
گفت رومی عروس چینی ناز کی خداوند روم و چین و طراز
تو شدی زنده دار جان ملوک عز نصره خدایگان ملوک
هرکه جز بندگیت رای کند سر خود را سبیل پای کند
چون دعا را گزارشی سره کرد دم خود را بخور مجمره کرد
گفت شهری ز شهرهای عراق داشت شاهی ز شهریاران طاق
آفتابی به عالم افروزی خوب چون نوبهار نوروزی
از هنر هرچه در شمار آید وان هنرمند را به کار آید
داشت با آن همه هنرمندی دل نهاد از جهان به خرسندی
خوانده بود از حساب طالع خویش تا نه بیند بلا و درد سری
همچنان مدتی به تنهائی ساخت با یک تنی و یکتائی
چاره آن شد که چار و ناچارش مهربانی بود سزاوارش
چندگونه کنیز خوب خرید خدمت کس سزای خویش ندید
هریکی تا به هفته کم و بیش پای بیرون نهادی از حد خویش
سر برافراختی به خاتونی خواستی گنجهای قارونی
بود در خانه کوژپشتی پیر زنی از ابلهان ابله گیر
هر کنیزی که شه خریدی زود پیره زن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نو خریده را از ناز بانوی روم و نازنین طراز
چون کنیز آن غرور دیدی پیش باز ماندی ز رسم خدمت خویش
ای بسا بوالفضول کز یاران آورد کبر در پرستاران
منجنیقی بود به زیور و زیب خانه ویران کن عیال فریب
شاه چندان که جهد بیش نمود یک کنیزک به جای خویش نبود
هرکه را جامه ای ز مهر بدوخت چونکه بد مهر دید باز فروخت
شاه بس کز کنیزکان شد دور به کنیزک فروش شد مشهور
از برون هر کسی حسابی ساخت کس درون حساب را نشناخت
شه ز بس جستجوی تافته شد بی مرادی که باز یافته شد
نه ز بی طالعی به زن بشتافت نه کنیزی چنانکه باید یافت
دست از آلوده دامنان می شست پاک دامن جمیله ای می شست
تا یکی روز مرد برده فروش برده خر شاه را رساند به گوش
کامد است از بهار خانه چین خواجه ای با هزار حورالعین
دست ناکرده چندگونه کنیز خلخی دارد و ختائی نیز
هریکی از چهره عالم افروزی مهر سازی و مهربان سوزی
در میانه کنیزکی چو پری برده نور از ستاره سحری
سفته گوشی چو در ناسفته در فروشش بها به جان گفته
لب چو مرجان ولیک لولوبند تلخ پاسخ ولیک شیرین خند
چون شکر ریز خنده بگشاید خاک تا سالها شکر خاید
گرچه خوانش نواله شکرست خلق را زو نواله جگرست
من که این شغل را پذیره شدم زان رخ و زلف و خال خیره شدم
گر تو نیز آن جمال و دلبندی بنگری فارغم که بپسندی
شاه فرمود کاورد نخاس بردگان را به شاه برده شناس
رفت و آورد و شاه در همه دید با فروشنده کرد گفت و شنید
گرچه هریک به چهره ماهی بود آنکه نخاس گفت شاهی بود
زانچه گوینده داده بود خبر خوبتر بود در پسند نظر
با فروشنده گفت شاه بگوی کاین کنیزک چگونه دارد خوی
گر بدو رغبتی کند رایم هرچه خواهی بها بیفزایم
خواجه چین گشاده کرد زبان گفت کین نوشبخش نوش لبان
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست کارزو خواه را ندارد دوست
هرچه باید ز دلبری و جمال همه دارد چنانکه بینی حال
هرکه از من خرد به صد نازش بامدادان به من دهد بازش
کاورد وقت آرزو خواهی آرزو خواه را به جان کاهی
وانکه با او مکاس بیش کند زود قصد هلاک خویش کند
بد پسند آمدست خوی کنیز تو شنیدم که بد پسندی نیز
او چنین و تو آنچنان بگذار سازگاری کجا بود در کار
از من او را خریده گیر به ناز داده گیرم چو دیگرانش باز
به که از بیع او بداری دست بینی آن دیگران که لایق هست
هرکه طبعت بدو شود خشنود بی بها در حرم فرستش زود
شاه در هرکه دید ازان پریان نامدش رغبتی چو مشتریان
جز پریچهره آن کنیز نخست در دلش هیچ نقش مهر نرست
ماند حیران در آنکه چون سازد نرد با خام دست چون بازد
نه دلش می شد از کنیزک سیر نه ز عیبش همی خرید دلیر
عاقبت عشق سر گرائی کرد خاک در چشم کدخدائی کرد
سیم در پای سیم ساق کشید گنبد سیم را به سیم خرید
در یک آرزو به خود در بست کشت ماری وز اژدهائی رست
وان پری رو به زیر پرده شاه خدمت اهل پرده داشت نگاه
بود چون غنچه مهربان در پوست آشکارا ستیز و پنهان دوست
جز در خفت و خیز کان دربست هیچ خدمت رها نکرد از دست
خانه داری و اعتماد سرای یک یک آورد مشفقانه به جای
گرچه شاهش چو سرو بالا داد او چو سایه به زیر پای افتاد
آمد آن پیره زن به دم دادن خامه خام را به خم دادن
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام کز کنیزیش نگذراند نام
شاه از آن احتراز کو می ساخت غور دیگر کنیزکان بشناخت
پیرزن را ز خانه بیرون کرد به افسونگر نگر چه فسون کرد
تا چنان شد به چشم شاه عزیز که شد از دوستی غلام کنیز
گرچه زان ترک دید عیاری همچنان کرد خویشتن داری
تا شبی فرصت آنچنان افتاد کاتشی در دو مهربان افتاد
پای شه در کنار آن دلبند در خزیده میان خز و پرند
قلعه آن در آب کرده حصار وآتش منجنیق این بر کار
شاه چون گرم گشت از آتش تیز گفت با آن گل گلاب انگیز
کاری رطب دانه رسیده من دیده جان و جان دیده من
سرو با قامتت گیاه فشی طشت مه با تو آفتابه کشی
از تو یک نکته می کنم درخواست کانچه پرسم مرا بگوئی راست
گر بود پاسخ تو راست عیار راست گردد مرا چو قد تو کار
وانگه از بهر این دل انگیزی کرد بر تازه گل شکرریزی
گفت وقتی چو زهره در تسدیس با سلیمان نشسته بد بلقیس
بودشان از جهان یکی فرزند دست و پایش گشاده از پیوند
گفت بلقیس کای رسول خدای من و تو تندرست سر تا پای
چیست فرزند ما چنین رنجور دست و پائی ز تندرستی دور
درد او را دوا شناختنیست چون شناسی علاج ساختنیست
جبرئیلت چو آورد پیغام این حکایت بدو بگوی تمام
تا چو از حضرت تو گردد باز لوح محفوظ را بجوید راز
چاره ای کو علاج را شاید به تو آن چاره ساز بنماید
مگر این طفل رستگار شود به سلامت امیدوار شود
شد سلیمان بدان سخن خوشنود روزکی چند منتظر می بود
چونکه جبریل گشت هم نفسش باز گفت آنچه بود در هوسش
رفت و آورد جبرئیل درود از که؟ از کردگار چرخ کبود
گفت کاین را دوا دو چیز آمد وان دو اندر جهان عزیز آمد
آنکه چون پیش تو نشیند جفت هردو را راستی بباید گفت
آنچنان دان کزان حکایت راست رنج این طفل بر تواند خاست
خواند بلقیس را سلیمان زود گفته جبرئیل باز نمود
گشت بلقیس ازین سخن شادان کز خلف خانه می شد آبادان
گفت برگوی تا چه خواهی راست تا بگویم چنانکه عهد خداست
باز پرسیدش آن چراغ وجود کی جمال تو دیده را مقصود
هرگز اندر جهان ز روی هوس جز به من رغبت تو بود به کس؟
گفت بلقیس چشم بد ز تو دور زانکه روشنتری ز چشمه نور
جز جوانی و خوبیت کاین هست بر همه پایگه تو داری دست
خوی خوش روی خوش نوازش خوش بزم تو روضه و تو رضوان فش
ملک تو جمله آشکار و نهان مهر پیغمبریت حرز جهان
با همه خوبی و جوانی تو پادشاهی و کامرانی تو
چون ببینم یکی جوان منظور از تمنای بد نباشم دور
طفل بی دست چون شنید این راز دستها سوی او کشید دراز
گفت ماما درست شد دستم چون گل از دست دیگران رستم
چون پری دید در پری زاده دید دستی به راستی داده
گفت کای پیشوای دیو و پری چون هنر خوب و چون خرد هنری
بر سر طفل نکته ای بگشای تا ز من دست و از تو یابد پای
یک سخن پرسم ارنداری رنج کز جهان با چنین خزینه و گنج
هیچ بر طبع ره زند هوست که تمنا بود به مال کست
گفت پیغمبر خدای پرست کانچه کس را نبود ما را هست
ملک و مال خزینه شاهی همه دارم ز ماه تا ماهی
با چنین نعمتی فراخ و تمام هرکه آید به نزد من به سلام
سوی دستش کنم نهفته نگاه تا چه آرد مرا به تحفه زراه
طفل کاین قصه گفته آمد راست پای بگشاد و از زمین برخاست
گفت بابا روانه شد پایم کرد رای تو عالم آرایم
راست گفتن چو در حریم خدای آفت از دست برد و رنج از پای
به که ما نیز راستی سازیم تیر بر صید راست اندازیم
بازگو ای ز مهربانان فرد کز چه معنی شدست مهر تو سرد
من گرفتم که می خورم جگری در تو از دور می کنم نظری
تو بدین خوبی و پری چهری خو چرا کرده ای به بد مهری
سرو نازنده پیش چشمه آب به هنر از راسنتی ندید جواب
گفت در نسل ناستوده ما هست یک خصلت آزموده ما
کز زنان هر که دل به مرد سپرد چون زه زادن رسید زاد و بمرد
مرد چون هر زنی که از ما زاد دل چگونه به مرگ شاید داد
در سر کام جان نشاید کرد زهر در انگبین نشاید خورد
بر من این جان از آن عزیزترست که سپارم بدانچه زو خطرست
من که جان دوستم نه جانان دوست با تو از عیبه برگشادم پوست
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم خواه بگذار و خواه بفروشم
لیک من چون ضمیر ننهفتم با تو احوال خویشتن گفتم
چشم دارم که شهریار جهان نکند نیز حال خویش نهان
کز کنیزان آفتاب جمال زود سیری چرا کند همه سال
ندهد دل به هیچ دلخواهی نبرد با کسی به سر ماهی
هرکه را چون چراغ بنوازد باز چون شمع سر بیندازد
بر کشد بر فلک به نعمت و ناز بفکند در زمین به خواری باز
شاه گفت از برای آنکه کسی با من از مهر بر نزد نفسی
همه در بند کار خود بودند نیک پیش آمدند و بد بودند
دل چو با راحت آشنا کردند رنج خدمت گری رها کردند
هر کسی را به قدر خود قدمیست نان میده نه قوت هر شکمیست
شکمی باید آهنین چون سنگ کاسیاش از خورش نیاید تنگ
زن چو مرد گشاده رو بیند هم بدو هم به خود فرو بیند
بر زن ایمن مباش زن کاهست بردش باد هر کجا راهست
زن چو زر دید چون ترازوی زر به جوی با جوی در آرد سر
نار کز نار دانه گردد پر پخته لعل و نپخته باشد در
زن چو انگور و طفل بی گنهست خام سرسبز و پخته روسیهست
مادگان در کده کدو نامند خامشان پخته پخته شان خامند
عصمت زن جمال شوی بود شب چو مه یافت ماهروی بود
از پرستندگان من در کس جز خود آراستن ندیدم و بس
در تو دیدم به شرط خدمت خویش که زمان تا زمان نمودی بیش
لاجرم گرچه از تو بی کامم بی تو یک چشم زد نیارامم
شاه از این چند نکته های شگفت کرد بر کار و هیچ در نگرفت
شوخ چشم از سر بهانه نرفت تیر بر چشمه نشانه نرفت
همچنان زیر بار دلتنگی می برید آن گریوه سنگی
کرد با تشنگی برابر آب او صبوری و روزگار شتاب
پیرزن کان بت همایونش کرده بود از سرای بیرونش
آگهی یافت از صبوری شاه که بدان آرزو نیابد راه
عاجزش کرده نو رسیده زنی از تنی اوفتاده تهمتنی
گفت وقتست اگر به چاره گری رقص دیوان برآورم به پری
رخنه در مهد آفتاب کنم قلعه ماه را خراب کنم
تا دگر زخم هیچ تیر زنی نرسد بر کمان پیرزنی
با شه افسونگرانه خلوت خواست رفت و کرد آن فسون که باید راست
در مکافات آن جهان افروز خواند بر شه فسون پیرآموز
گفت اگر بایدت که کره خام زیر زین تو زود گردد رام
کره رام کرده را دو سه بار پیش او زین کن و به رفق بحار
رایضانی که کره رام کنند توسنان را چنین لگام کنند
شاه را این فریب چست آمد خشت این قالبش درست آمد
شوخ و رعنا خرید نوش لبی مهره بازی کنی و بوالعجبی
برده پرور ریاضتش داده او خود از اصل نرم سم زاده
باشه از چابکی و دمسازی صد معلق زدی به هر بازی
شاه با او تکلفی در ساخت به تکلف گرفته ای می باخت
وقت بازی در آن فکندی شست وقت حاجت بدین کشیدی دست
ناز با آن نمود و با این خفت جگر آنجا و گوهر اینجا سفت
رغبت آمد زرشک آن خفتن در ناسفته را به در سفتن
گرچه از راه رشک داده شاه گرد غیرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگی نگذشت یک سر موی از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش که این چه فنست اصل طوفان تنور پیرزنست
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود صبر در عاشقی ندارد سود
تا شبی خلوت آن همایون چهر فرصتی یافت با شه از سر مهر
گفت کایخسرو فرشته نهاد داور مملکت به دین و به داد
چون شدی راستگوی و راست نظر بامن از راه راستی مگذر
گرچه هر روز کان گشاید کام اولش صبح باشد آخر شام
تو که روز ترا زوال مباد شب تو جز شب وصال مباد
صبح وارم چو دادی اول نوش از چه گشتی چو شام سرکه فروش
گیرم از من نخورده گشتی سیر به چه انداختیم در دم شیر
داشتی تا ز غصه جان نبرم اژدهائی برابر نظرم
کشتنم را چه در خورد ماری گر کشی هم به تیغ خود باری
به چنین ره که رهنمون بودت وین چنین بازیی که فرمودت
خبرم ده که بی خبر شده ام تا نپرم که تیز پر شده ام
به خدا و به جان تو سوگند که ازین قفل اگر گشائی بند
قفل گنج گهر بیندازم با به افتاد شاه در سازم
شاه از آنجا که بود دربندش چون که دید اعتماد سوگندش
حال از آن ماه مهربان ننهفت گفتنی و نگفتنی همه گفت
کارزوی تو بر فروخت مرا آتشی درفکند و سوخت مرا
سخت شد دردم از شکیبائی وز تنم دور شد توانائی
تا همان پیرزن دوا بشناخت پیرزن وارم از دوا بنواخت
به دروغم مزوری فرمود داشت ناخورده آن مزور سود
آتش انگیختن به گرمی تو سختیی بد برای نرمی تو
نشود آب جز به آتش گرم جز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه ز آنجا که با تو رای منست درد تو بهترین دوای منست
آتش از تو بود در دل من پیرزن در میانه دودافکن
چون شدی شمع وار با من راست دود دودافکن از میان برخاست
کافتاب من از حمل شد شاد کی ز بردالعجوزم آید یاد
چند ازین داستان طبع نواز گفت و آن نازنین شنید به ناز
چون چنان دید ترک توسن خوی راه دادش به سرو سوسن بوی
بلبلی بر سریر غنچه نشست غنچه بشکفت و گشت بلبل مست
طوطیی دید پر شکر خوانی بی مگس کرد شکر افشانی
ماهیی را در آبگیر افکند رطبی در میان شیر افکند
بود شیرین و چربیی عجبش کرد شیرین حوالت رطبش
شه چو آن نقش راپرند گشاد قفل زرین ز درج قند گشاد
دید گنجینه ای به زر درخورد کردش از زیب های زرین زرد
زردیست آنکه شادمانی ازوست ذوق حلوای زعفرانی ازوست
آن چه بینی که زعفران زردست خنده بین زانکه زعفران خوردست
نور شمع از نقاب زردی تافت گاو موسی بها به زردی یافت
زر که زردست مایه طربست طین اصفر عزیز ازین سببست
شه چو این داستان شنید تمام در کنارش گرفت و خفت به کام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو گریبان کوه و دامن دشت از ترازوی صبح پر زر گشت

وقتی صبح دمید، دامنه‌ی دشت و کوهستان به واسطه‌ی نورِ طلاییِ خورشید چنان درخشید که گویی در ترازوی صبح، طلا وزن می‌کردند.

نکته ادبی: گریبان کوه و دامن دشت استعاره از گستره طبیعت است که در نور خورشید زراندود شده است.

روز یکشنبه آن چراغ جهان زیر زر شد چو آفتاب نهان

در روز یکشنبه، پادشاه که همچون چراغِ جهان‌افروز بود، زیر گنبدِ زرین به استراحت پرداخت و مانند خورشید پنهان شد.

نکته ادبی: زیر زر شدن کنایه از رفتن به زیر گنبد زرین است.

جام زر بر گرفت چون جمشید تاج زر برنهاد چون خورشید

پادشاه جام زرین به دست گرفت و همچون جمشید (پادشاه افسانه‌ای) بر تخت نشست و تاج زرین بر سر نهاد، همانند خورشید در آسمان.

نکته ادبی: جمشید نماد شکوه و سلطنت در ادبیات فارسی است.

بست چون زرد گل به رعنائی کهربا بر نگین صفرائی

او گلی زرد و زیبا را به گونه‌ای بست که گویی نگین زردی را بر پایه ای از کهربا نشانده باشد.

نکته ادبی: اشاره به آراستگی و تزیین گنبد و لباس.

زر فشانان به زرد گنبد شد تا یکی خوشدلیش در صد شد

پادشاه در حالی که بخشندگی می‌کرد وارد گنبد زرین شد تا شادی و خوشدلی‌اش صدچندان شود.

نکته ادبی: زر فشانان به معنای بذل و بخشش و همچنین اشاره به درخشش محیط دارد.

خرمی را در او نهاد بنا به نشاط می و نوای غنا

پایه و اساسِ آن مکان را بر شادی و نشاط، می نوشیدن و نوای موسیقی بنا کرد.

نکته ادبی: غنا در اینجا به معنای موسیقی و آواز خوش است.

چون شب آمد نه شب که حجله ناز پرده عاشقان خلوت ساز

وقتی شب فرا رسید، شب نبود بلکه حجله‌ی ناز و خلوتگاهِ عاشقان بود.

نکته ادبی: تشبیه شب به حجله ناز، فضایی رمانتیک و حریم خصوصی را تداعی می‌کند.

شه بدان شمع شکر افشان گفت تا کند لعل بر طبرزد جفت

پادشاه به آن شمعِ شیرین‌سخن (کنیز/معشوق) گفت تا لب‌های لعل‌گونش را به شیرینیِ لب‌های او پیوند دهد.

نکته ادبی: شمع شکر افشان استعاره از معشوقی است که سخن شیرین می‌گوید.

خواست تا سازد از غنا سازی در چنان گنبدی خوش آوازی

پادشاه می‌خواست در آن گنبد خوش‌آوا، بساطِ موسیقی و آواز را فراهم کند.

نکته ادبی: غنا سازی به معنای مهیا کردن اسباب طرب است.

چون ز فرمان شه گزیر نبود عذر یا ناز دل پذیر نبود

چون چاره‌ای جز اطاعت از فرمان پادشاه نبود، بهانه‌جویی و نازِ معشوق هم در برابر ابهت او رنگ باخت.

نکته ادبی: گزیر نبودن به معنای چاره نداشتن است.

گفت رومی عروس چینی ناز کی خداوند روم و چین و طراز

آن کنیزک که رومی بود، به پادشاه که سرورِ سرزمین‌های روم و چین و طراز بود، با ناز پاسخ داد.

نکته ادبی: طراز نام شهری در ترکستان که به زیبایی مردمانش مشهور بود.

تو شدی زنده دار جان ملوک عز نصره خدایگان ملوک

تو جان‌بخشِ پادشاهان هستی و خداوند، یاری‌گر و حامیِ توست که بر همه پادشاهان سروری می‌کنی.

نکته ادبی: عز نصره دعایی است که برای پادشاهان به کار می‌رفت.

هرکه جز بندگیت رای کند سر خود را سبیل پای کند

هر کس که خلافِ فرمان‌برداری از تو بیندیشد، جان و سرِ خود را زیر پای دیگران می‌افکند (خود را نابود می‌کند).

نکته ادبی: سبیل پای کردن کنایه از بی‌ارزش شمردن جان و فدا کردن آن است.

چون دعا را گزارشی سره کرد دم خود را بخور مجمره کرد

هنگامی که نیایشِ خود را به خوبی به جا آورد، دهانِ خوش‌بوی خود را مانند ظرفِ عودسوز (مجمره) پر از خوش‌بویی کرد.

نکته ادبی: دم را به بخور مجمره تشبیه کرده که کنایه از نفسِ معطر است.

گفت شهری ز شهرهای عراق داشت شاهی ز شهریاران طاق

گفت: در شهری از شهرهای عراق، پادشاهی بود که از تمام پادشاهانِ دیگر سرتر و بی‌مانند بود.

نکته ادبی: طاق به معنای تک، بی‌همتا و ممتاز است.

آفتابی به عالم افروزی خوب چون نوبهار نوروزی

مانند خورشیدی جهان‌افروز بود و در زیبایی همچون بهارِ نوروز طراوت داشت.

نکته ادبی: تشبیه به خورشید برای توصیف شکوه پادشاه.

از هنر هرچه در شمار آید وان هنرمند را به کار آید

هر هنری که تصور می‌شد، آن پادشاهِ هنرمند از آن بهره‌مند بود و در کارش می‌آمد.

نکته ادبی: هنر در متون کهن به معنای فضیلت و مهارت‌های مختلف است.

داشت با آن همه هنرمندی دل نهاد از جهان به خرسندی

با وجودِ آن همه هنر و توانایی، دل از دنیا برید و به خرسندی و قناعت روی آورد.

نکته ادبی: دل نهادن از جهان کنایه از زهد و کناره‌گیری از دنیاست.

خوانده بود از حساب طالع خویش تا نه بیند بلا و درد سری

او طالعِ خود را محاسبه کرده بود تا از هرگونه بلا و دردسری در امان بماند.

نکته ادبی: حساب طالع اشاره به علم نجوم و پیش‌گویی سرنوشت است.

همچنان مدتی به تنهائی ساخت با یک تنی و یکتائی

مدتی به همان صورت در تنهایی و یک‌رنگی به سر برد.

نکته ادبی: یکتایی به معنای یگانگی و پرهیز از تلون است.

چاره آن شد که چار و ناچارش مهربانی بود سزاوارش

چاره‌ی کار این شد که به ناچار، مهربانی و هم‌دمی شایسته برای او پیدا شود.

نکته ادبی: چار و ناچار تضاد زیبایی است برای بیان اینکه او گریزی از انتخاب نداشته است.

چندگونه کنیز خوب خرید خدمت کس سزای خویش ندید

کنیزکانِ زیبارویِ بسیاری خرید، اما هیچ‌کدام آن‌گونه که شایسته‌ی او بود، خدمت نکردند.

نکته ادبی: خدمت کس به معنای پرستاری و همراهی است.

هریکی تا به هفته کم و بیش پای بیرون نهادی از حد خویش

هر کدامشان پس از حدود یک هفته، از حد و حدودِ خود خارج می‌شدند (و ادعای بزرگی می‌کردند).

نکته ادبی: پا بیرون نهادن کنایه از سرکشی و نافرمانی است.

سر برافراختی به خاتونی خواستی گنجهای قارونی

ادعای سروری و خاتون‌بودن می‌کردند و گنج‌های قارونی را طلب می‌کردند.

نکته ادبی: قارون نماد ثروت بی‌حساب است.

بود در خانه کوژپشتی پیر زنی از ابلهان ابله گیر

در آن خانه، زنِ گوژپشت و پیرزنی بود که از احمق‌ترینِ ابلهان بود.

نکته ادبی: کوژپشت صفتِ فیزیکی برای پیرزن و کنایه از شرارت اوست.

هر کنیزی که شه خریدی زود پیره زن در گزاف دیدی سود

هر کنیزی که پادشاه زود می‌خرید، آن پیرزن در اغفال کردن و فاسد کردنِ او سودی می‌دید.

نکته ادبی: گزاف به معنای بیهوده و در اینجا اشاره به کار فاسد پیرزن است.

خواندی آن نو خریده را از ناز بانوی روم و نازنین طراز

آن پیرزن، کنیزِ تازه وارد را با القابی چون بانویِ روم و نازنینِ طراز صدا می‌زد تا فریبش دهد.

نکته ادبی: این القاب برای وسوسه کردن کنیز و القای غرور به او به کار می‌رفت.

چون کنیز آن غرور دیدی پیش باز ماندی ز رسم خدمت خویش

وقتی کنیز آن غرور و تکبر را در خود می‌دید، از انجامِ وظایف و خدمتِ خود باز می‌ماند.

نکته ادبی: پیش آمدنِ غرور کنایه از مست شدن از غرور است.

ای بسا بوالفضول کز یاران آورد کبر در پرستاران

بسیارند افراد فضول که در میان یاران، باعث می‌شوند کبر و غرور در پرستاران و خدمتکاران راه یابد.

نکته ادبی: بوالفضول کسی است که در کارهای دیگران دخالت می‌کند.

منجنیقی بود به زیور و زیب خانه ویران کن عیال فریب

آن پیرزن همچون منجنیقی بود که آراسته و زیبا به نظر می‌رسید اما خانه‌برانداز و فریب‌دهنده‌ی عیال بود.

نکته ادبی: تشبیه پیرزن به منجنیق که به ظاهر ابزاری است اما برای تخریب (خانه‌خرابی) به کار می‌رود.

شاه چندان که جهد بیش نمود یک کنیزک به جای خویش نبود

پادشاه هرچقدر تلاش کرد، هیچ کنیزی شایسته و سر جای خود نبود.

نکته ادبی: به جای خویش نبودن کنایه از عدم لیاقت و وفاداری است.

هرکه را جامه ای ز مهر بدوخت چونکه بد مهر دید باز فروخت

هرکسی را که با مهر و محبت پذیرا بود، وقتی بدعهدی می‌دید، از او دوری می‌کرد.

نکته ادبی: جامه دوختن کنایه از برقراری رابطه و الفت است.

شاه بس کز کنیزکان شد دور به کنیزک فروش شد مشهور

پادشاه از کنیزکان دور شد و به همین دلیل به کنیزک‌فروش مشهور شد.

نکته ادبی: اشاره به شهرت بدِ پادشاه به دلیل دفعِ مکرر کنیزان.

از برون هر کسی حسابی ساخت کس درون حساب را نشناخت

هرکسی از بیرون قضاوت می‌کرد، اما هیچ‌کس از درونِ ماجرا و باطنِ دلِ پادشاه خبر نداشت.

نکته ادبی: حساب در اینجا به معنای باطنِ قضیه و نیتِ پادشاه است.

شه ز بس جستجوی تافته شد بی مرادی که باز یافته شد

پادشاه از بس جست‌وجو کرده بود، خسته و تافته شده بود و به آن مرادی که می‌خواست نرسیده بود.

نکته ادبی: بی مرادی یعنی ناکامی.

نه ز بی طالعی به زن بشتافت نه کنیزی چنانکه باید یافت

نه اینکه از بدشانسی به دنبال زن باشد، بلکه کنیزی که شایسته‌ی او باشد نیافته بود.

نکته ادبی: بی طالعی کنایه از بخت بد است.

دست از آلوده دامنان می شست پاک دامن جمیله ای می شست

دست از سرِ زنانِ ناپاک می‌شست و به دنبال پاک‌دامن‌ترین و زیباترین زن بود.

نکته ادبی: دست شستن کنایه از صرف‌نظر کردن است.

تا یکی روز مرد برده فروش برده خر شاه را رساند به گوش

تا اینکه یک روز مردِ برده‌فروش، خبرِ کنیزی را به گوشِ پادشاه رساند.

نکته ادبی: برده‌خر شاه به کسی اشاره دارد که مسئول خرید کنیزان برای شاه بود.

کامد است از بهار خانه چین خواجه ای با هزار حورالعین

گفت از سرزمین چین، خواجه‌ای آمده که هزاران کنیزِ زیبا و حورالعین همراه دارد.

نکته ادبی: حورالعین استعاره از زنان بسیار زیبا و بهشتی است.

دست ناکرده چندگونه کنیز خلخی دارد و ختائی نیز

کنیزانی که هنوز دست‌نخورده‌اند، از هر قومی مثل خلخ و ختا در میان آن‌هاست.

نکته ادبی: خلخ و ختایی اشاره به مکان‌های جغرافیاییِ دوردست و زیباست.

هریکی از چهره عالم افروزی مهر سازی و مهربان سوزی

هرکدام از آن‌ها چهره‌ای درخشان دارند که عالمیان را حیران می‌کند و دلِ عاشقان را می‌سوزاند.

نکته ادبی: مهرسازی و مهربان‌سوزی نشان‌دهنده‌ی زیباییِ فریبنده است.

در میانه کنیزکی چو پری برده نور از ستاره سحری

در میان آن‌ها کنیزکی است که مانند پری است و نورش از ستاره‌ی سحری هم بیشتر است.

نکته ادبی: ستاره سحری نماد درخشش و سپیده‌دم است.

سفته گوشی چو در ناسفته در فروشش بها به جان گفته

گوشی سوراخ شده (برای گوشواره) مانند مرواریدی است که هنوز نخ نشده است و ارزشش را باید با جان پرداخت کرد.

نکته ادبی: در ناسفته کنایه از دختری است که باکره و اصیل است.

لب چو مرجان ولیک لولوبند تلخ پاسخ ولیک شیرین خند

لب‌هایش چون مرجان سرخ است، اما دندان‌هایش چون مروارید بسته است؛ پاسخ‌هایش تلخ است اما خنده‌اش شیرین است.

نکته ادبی: لولوبند اشاره به دندان‌های مرواریدگونه است.

چون شکر ریز خنده بگشاید خاک تا سالها شکر خاید

هنگامی که با خنده‌ای شکرگونه لبانش را باز می‌کند، خاک تا سال‌ها مزه‌ی شکر می‌گیرد.

نکته ادبی: اغراق در شیرینیِ خنده‌ی کنیز.

گرچه خوانش نواله شکرست خلق را زو نواله جگرست

اگرچه خواندن و دیدنش مثل شکر شیرین است، اما مردم از دستش جگرخون می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به عشوه و نازِ دردسرسازِ کنیز.

من که این شغل را پذیره شدم زان رخ و زلف و خال خیره شدم

من که برای این کار (خرید او) رفتم، از دیدنِ رخ و زلف و خالِ او حیران و سرگشته شدم.

نکته ادبی: خیره شدن نشان‌دهنده‌ی زیباییِ فوق‌العاده‌ی کنیز است.

گر تو نیز آن جمال و دلبندی بنگری فارغم که بپسندی

اگر تو نیز آن جمال و دلبری را ببینی، مطمئنم که او را می‌پسندی.

نکته ادبی: دلبندی به معنای ویژگی‌هایی است که دل را می‌رباید.

شاه فرمود کاورد نخاس بردگان را به شاه برده شناس

شاه دستور داد که آن دلالِ برده، آن‌ها را بیاورد تا پادشاهِ برده‌شناس، خودشان را ببیند.

نکته ادبی: نخاس به معنای برده‌فروش است.

رفت و آورد و شاه در همه دید با فروشنده کرد گفت و شنید

او رفت و کنیزان را آورد و پادشاه همه را دید و با فروشنده به گفت‌وگو پرداخت.

نکته ادبی: گفت و شنید کنایه از چانه زدن و بررسی کیفیتِ کالا است.

گرچه هریک به چهره ماهی بود آنکه نخاس گفت شاهی بود

اگرچه چهره‌ی تمامی کنیزان زیبا و مانند ماه بود، اما آنکه دلال برده‌فروش (نخاس) به شاه نشان داد، شکوهی شاهانه داشت.

نکته ادبی: واژه نخاس در عربی به معنای برده‌فروش یا دلال خرید و فروش برده است.

زانچه گوینده داده بود خبر خوبتر بود در پسند نظر

آنچه پادشاه در واقعیت دید، از توصیفات اغراق‌آمیز فروشنده نیز بسیار دلنشین‌تر و زیباتر بود.

نکته ادبی: پسند نظر به معنای آنچه در نگاه نخست مورد توجه و پسند قرار می‌گیرد.

با فروشنده گفت شاه بگوی کاین کنیزک چگونه دارد خوی

پادشاه از فروشنده خواست تا درباره‌ی اخلاق و رفتار این کنیز برای او سخن بگوید.

نکته ادبی: خوی در اینجا به معنای خُلق و عادت رفتاری است.

گر بدو رغبتی کند رایم هرچه خواهی بها بیفزایم

اگر میل و رغبتی در دلم نسبت به او ایجاد شود، حاضرم هر بهایی که طلب کنی برای او بپردازم.

نکته ادبی: رغبت به معنای میل و کشش قلبی است.

خواجه چین گشاده کرد زبان گفت کین نوشبخش نوش لبان

آن فروشنده (خواجه چین) لب به سخن گشود و گفت: این کنیز که لبانش همچون نوشابه گوارا و شیرین است...

نکته ادبی: نوش‌لبان صفتی برای معشوق است که اشاره به شیرینی کلام و بوسه او دارد.

جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست کارزو خواه را ندارد دوست

جز یک خوی ناپسند که کسی را که خواهان اوست دوست ندارد، دیگر عیبی ندارد.

نکته ادبی: آرزوخواه در اینجا به معنای کسی است که عاشق یا خواهان کنیز است.

هرچه باید ز دلبری و جمال همه دارد چنانکه بینی حال

او در زیبایی و دلبری، تمام کمالات را به همان‌گونه که اکنون مشاهده می‌کنی، داراست.

نکته ادبی: جمال به معنای زیبایی ظاهری و کمالات است.

هرکه از من خرد به صد نازش بامدادان به من دهد بازش

هرکس او را با قیمتی گران از من بخرد، صبح روز بعد او را به من بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: بامدادان به معنای صبح زود است.

کاورد وقت آرزو خواهی آرزو خواه را به جان کاهی

زیرا وقتی آن خریدار به او دل می‌بازد، کنیز با رفتارش جان او را می‌کاهد و آزار می‌دهد.

نکته ادبی: کاهیدن در اینجا به معنای لاغر کردن و تحلیل بردن توان و جان است.

وانکه با او مکاس بیش کند زود قصد هلاک خویش کند

و هرکس که بخواهد با او بر سر قیمت چانه بزند، به سرعت راه نابودی و هلاکت خود را هموار می‌کند.

نکته ادبی: مکاس به معنای چانه زدن و بحث بر سر قیمت است.

بد پسند آمدست خوی کنیز تو شنیدم که بد پسندی نیز

اخلاق این کنیز ناپسند است و شنیده‌ام که تو نیز سخت‌گیر و بدپسند هستی.

نکته ادبی: بدپسند به معنای کسی است که به‌سادگی چیزی را نمی‌پسندد و سخت‌گیر است.

او چنین و تو آنچنان بگذار سازگاری کجا بود در کار

او این‌گونه است و تو آن‌گونه، این دو با هم ناسازگار هستند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: سازگاری به معنای هماهنگی و هم‌نشینی مسالمت‌آمیز است.

از من او را خریده گیر به ناز داده گیرم چو دیگرانش باز

فرض کن او را از من خریدی و همان‌طور که دیگران بازگرداندند، تو نیز او را به من پس بدهی.

نکته ادبی: به ناز خریدن کنایه از خریدن با قیمت بالا و توجه زیاد است.

به که از بیع او بداری دست بینی آن دیگران که لایق هست

بهتر است که از خریدن او صرف‌نظر کنی و کسی را که واقعاً لایق توست، انتخاب کنی.

نکته ادبی: بیع به معنای خرید و فروش است.

هرکه طبعت بدو شود خشنود بی بها در حرم فرستش زود

هر کس که طبعش با او سازگار شد، بدون پرداخت هیچ بهایی او را به حرم‌سرا بفرست.

نکته ادبی: بی‌بها کنایه از اینکه اگر کسی توانست با او کنار بیاید، او را رایگان بردارد.

شاه در هرکه دید ازان پریان نامدش رغبتی چو مشتریان

پادشاه در میان آن‌همه پری‌چهره، به هیچ‌کدام به اندازه این کنیز علاقه‌ای پیدا نکرد.

نکته ادبی: مشتریان در اینجا به معنای خریداران است.

جز پریچهره آن کنیز نخست در دلش هیچ نقش مهر نرست

جز آن کنیز اول، هیچ مهر و محبتی در دل شاه جای نگرفت.

نکته ادبی: نرستن در اینجا به معنای روییدن و شکل گرفتن است.

ماند حیران در آنکه چون سازد نرد با خام دست چون بازد

شاه متحیر ماند که چه کند و چگونه با این وضعیت (نرد عشق) بازی کند در حالی که طرف مقابلش خام‌دست است.

نکته ادبی: نرد بازی کردن کنایه از عشق‌ورزی و پیش بردن رابطه عاشقانه است.

نه دلش می شد از کنیزک سیر نه ز عیبش همی خرید دلیر

نه می‌توانست از او دل بکند و نه جرئت می‌کرد با وجود آن عیب، او را بخرد.

نکته ادبی: دلیر در اینجا به معنای با جرئت و جسارت است.

عاقبت عشق سر گرائی کرد خاک در چشم کدخدائی کرد

سرانجام عشق، عقلِ شاه را مغلوب کرد و گرد و غبار تردید را در چشمان او نشاند (او را کور کرد).

نکته ادبی: کدخدا در متون کهن گاه به معنای رئیس خانه یا عقلِ تدبیرگر است.

سیم در پای سیم ساق کشید گنبد سیم را به سیم خرید

پادشاه با پرداخت سکه‌های طلا (سیم)، آن زیباروی (سیم‌ساق) را تصاحب کرد.

نکته ادبی: سیم در اینجا هم به معنای نقره/پول و هم کنایه از سفیدی و درخشندگی ساق معشوق است.

در یک آرزو به خود در بست کشت ماری وز اژدهائی رست

او بر تردید خود غلبه کرد؛ گویی ماری را کشت و از اژدهای بزرگ‌تری رهایی یافت.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که کشتن مار کوچک مانع از گزند اژدها می‌شود.

وان پری رو به زیر پرده شاه خدمت اهل پرده داشت نگاه

آن کنیز پس از ورود به کاخ، وظایف خود را در خدمت به شاه به خوبی انجام می‌داد.

نکته ادبی: اهل پرده به معنای ساکنان حرم‌سراست.

بود چون غنچه مهربان در پوست آشکارا ستیز و پنهان دوست

در ظاهر با شاه ستیز داشت، اما در باطن نسبت به او مهربان بود.

نکته ادبی: بودن در پوست کنایه از پنهان بودنِ خشم در ظاهر است.

جز در خفت و خیز کان دربست هیچ خدمت رها نکرد از دست

جز در خلوت و زمان استراحت، در سایر امور، هیچ خدمتی را فروگذار نمی‌کرد.

نکته ادبی: خفت و خیز کنایه از زمان استراحت و خلوت عاشقانه است.

خانه داری و اعتماد سرای یک یک آورد مشفقانه به جای

خانه‌داری و مدیریت امور منزل را با دلسوزی و اطمینان کامل انجام می‌داد.

نکته ادبی: مشفقانه به معنای از روی دلسوزی و مهربانی است.

گرچه شاهش چو سرو بالا داد او چو سایه به زیر پای افتاد

اگرچه شاه جایگاه او را بالا برد، او متواضعانه چون سایه به پای شاه افتاده بود.

نکته ادبی: بالا دادن کنایه از عزت بخشیدن و مقام دادن است.

آمد آن پیره زن به دم دادن خامه خام را به خم دادن

پیرزن واسطه بازگشت تا با فریب‌کاری اوضاع را تغییر دهد و خام‌دستی کند.

نکته ادبی: خامه خام به معنای قلم نپخته یا استعاره از حیله‌گری بیهوده است.

بانگ بر زد بر آن عجوزه خام کز کنیزیش نگذراند نام

شاه بر آن پیرزن فریاد زد که دیگر نامی از کنیز نبر.

نکته ادبی: عجوزه خام اشاره به پیری است که فریب‌کاری ناشیانه می‌کند.

شاه از آن احتراز کو می ساخت غور دیگر کنیزکان بشناخت

شاه با هوشیاری متوجه شد که پیرزن به دنبال فریبکاری است و کنیز را بهتر شناخت.

نکته ادبی: غور به معنای عمق و حقیقتِ چیزی است.

پیرزن را ز خانه بیرون کرد به افسونگر نگر چه فسون کرد

پیرزن را از خانه راند و نشان داد که با افسونگری نمی‌توان او را فریب داد.

نکته ادبی: افسونگر به معنای جادوگر یا کسی است که با فریب سعی در تغییر شرایط دارد.

تا چنان شد به چشم شاه عزیز که شد از دوستی غلام کنیز

کنیز چنان در چشم شاه عزیز شد که گویی شاه غلام و بنده‌ی او شده بود.

نکته ادبی: غلام شدن کنایه از تسلیم محض بودن در برابر عشق است.

گرچه زان ترک دید عیاری همچنان کرد خویشتن داری

با وجود زیبایی آن دختر، کنیز همچنان خویشتن‌داری و وقار خود را حفظ می‌کرد.

نکته ادبی: عیاری در اینجا به معنای زیبایی و فریبندگی است.

تا شبی فرصت آنچنان افتاد کاتشی در دو مهربان افتاد

تا اینکه شبی فرصتی پیش آمد و شعله‌ی عشق میان آن دو زبانه کشید.

نکته ادبی: آتش افتادن کنایه از شعله‌ور شدن عشق و شور است.

پای شه در کنار آن دلبند در خزیده میان خز و پرند

شاه در کنار آن معشوق زیبا در بستر و میان پارچه‌های نفیس آرمید.

نکته ادبی: خز و پرند اشاره به لباس‌ها و بسترهای گران‌قیمت پادشاهی است.

قلعه آن در آب کرده حصار وآتش منجنیق این بر کار

شاه با نگاه مشتاقانه خود، حصارِ کنیز را در هم شکست و به او نزدیک شد.

نکته ادبی: منجنیق استعاره از ابزار حمله و نفوذ به قلعه معشوق است.

شاه چون گرم گشت از آتش تیز گفت با آن گل گلاب انگیز

وقتی شاه از گرمای عشق برافروخته شد، با کنیز سخن گفت.

نکته ادبی: گلاب‌انگیز صفتی است که به معشوق نسبت داده شده، یعنی کسی که از وجودش رایحه و لطافت می‌تراود.

کاری رطب دانه رسیده من دیده جان و جان دیده من

ای کسی که وجودت برای من چون میوه رسیده شیرین است و همه جان و هستی منی.

نکته ادبی: رطب دانه کنایه از معشوق شیرین و لطیف است.

سرو با قامتت گیاه فشی طشت مه با تو آفتابه کشی

در برابر قامت تو، سرو ناچیز است و ماه در مقایسه با صورت تو، هیچ است.

نکته ادبی: گیاه فشی کنایه از ناچیزی است، یعنی سرو در برابر تو چون گیاه حقیر است.

از تو یک نکته می کنم درخواست کانچه پرسم مرا بگوئی راست

از تو درخواستی دارم و می‌خواهم که حقیقت را به من بگویی.

نکته ادبی: نکته در اینجا به معنای مطلب مهم و پنهان است.

گر بود پاسخ تو راست عیار راست گردد مرا چو قد تو کار

اگر صادقانه پاسخ دهی، مشکلات من نیز به درستی حل خواهد شد.

نکته ادبی: عیار به معنای میزان صحت و راستی است.

وانگه از بهر این دل انگیزی کرد بر تازه گل شکرریزی

سپس پادشاه با سخنان شیرین خود شروع به دلجویی از او کرد.

نکته ادبی: شکرریزی کنایه از سخنان شیرین و محبت‌آمیز است.

گفت وقتی چو زهره در تسدیس با سلیمان نشسته بد بلقیس

گفت زمانی که زهره در اوج (تسدیس) بود، بلقیس نزد سلیمان نشسته بود.

نکته ادبی: تسدیس اصطلاحی در نجوم است که به موقعیت خاصی از ستارگان اشاره دارد.

بودشان از جهان یکی فرزند دست و پایش گشاده از پیوند

آن‌ها فرزندی داشتند که بیمار و ناتوان بود.

نکته ادبی: گشاده از پیوند کنایه از سستی و ناتوانی اعضای بدن است.

گفت بلقیس کای رسول خدای من و تو تندرست سر تا پای

بلقیس به سلیمان گفت که من و تو هر دو تندرست هستیم.

نکته ادبی: رسول خدای اشاره به حضرت سلیمان (ع) است که پیامبر بود.

چیست فرزند ما چنین رنجور دست و پائی ز تندرستی دور

پس چرا فرزند ما چنین بیمار است و تندرستی ندارد؟

نکته ادبی: رنجور به معنای بیمار است.

درد او را دوا شناختنیست چون شناسی علاج ساختنیست

هر دردی درمانی دارد و اگر تو درد را بشناسی، علاجش ممکن است.

نکته ادبی: ساختنی در اینجا به معنای فراهم کردن دارو و علاج است.

جبرئیلت چو آورد پیغام این حکایت بدو بگوی تمام

وقتی جبرئیل پیام آورد، این حکایت را به او بگو.

نکته ادبی: جبرئیل فرشته وحی الهی است که حامل پیام برای پیامبران بوده است.

تا چو از حضرت تو گردد باز لوح محفوظ را بجوید راز

تا او از نزد تو بازگردد و راز را در لوح محفوظ بجوید.

نکته ادبی: لوح محفوظ در باورهای دینی جایگاهی است که حقایق امور در آن ثبت است.

چاره ای کو علاج را شاید به تو آن چاره ساز بنماید

چاره‌ای که برای علاج لازم است، همان چاره‌ساز به تو نشان خواهد داد.

نکته ادبی: چاره‌ساز استعاره از خداوند است که راهگشای مشکلات است.

مگر این طفل رستگار شود به سلامت امیدوار شود

امید است که این کودک به رستگاری دست یابد و به بهبودی و سلامتی خویش امیدوار شود.

نکته ادبی: رستگاری در اینجا به معنای رهایی از نقص جسمانی و به معنای عام‌تر، رستگاری اخروی است.

شد سلیمان بدان سخن خوشنود روزکی چند منتظر می بود

سلیمان از شنیدن آن سخن خشنود شد و چند روزی منتظر ماند.

نکته ادبی: روزکی تصغیر واژه روز است که به کوتاهی زمان اشاره دارد.

چونکه جبریل گشت هم نفسش باز گفت آنچه بود در هوسش

هنگامی که جبرئیل هم‌صحبت او شد، سلیمان آنچه را که در دل آرزو داشت، بازگو کرد.

نکته ادبی: هم‌نفس کنایه از هم‌نشین و هم‌راز است.

رفت و آورد جبرئیل درود از که؟ از کردگار چرخ کبود

جبرئیل آمد و درودی آورد، از جانب چه کسی؟ از جانب آفریدگار آسمان و هستی.

نکته ادبی: چرخ کبود استعاره از آسمان است.

گفت کاین را دوا دو چیز آمد وان دو اندر جهان عزیز آمد

گفت که درمان این کودک دو چیز است که در جهان بسیار ارزشمند و کمیاب هستند.

نکته ادبی: عزیز به معنای گران‌بها و کمیاب است.

آنکه چون پیش تو نشیند جفت هردو را راستی بباید گفت

آن دو چیز این است که وقتی هر دوی شما در کنار هم می‌نشینید، باید با یکدیگر صادق و راستگو باشید.

نکته ادبی: جفت کنایه از همسر و همراه است.

آنچنان دان کزان حکایت راست رنج این طفل بر تواند خاست

بدان که با آن سخن راست، رنج و بیماری این کودک برطرف خواهد شد.

نکته ادبی: خاستن در اینجا به معنای برخاستن و از میان رفتن است.

خواند بلقیس را سلیمان زود گفته جبرئیل باز نمود

سلیمان به سرعت بلقیس را فراخواند و پیام جبرئیل را به او گفت.

نکته ادبی: باز نمودن به معنای فاش کردن و بازگو کردن است.

گشت بلقیس ازین سخن شادان کز خلف خانه می شد آبادان

بلقیس از این خبر شادمان شد، زیرا راهی برای آبادانی و شفای کودک پیدا شده بود.

نکته ادبی: خلف خانه به معنای پشت خانه یا کنایه از جایی پنهان است که اکنون گشایش در آن پیدا شده.

گفت برگوی تا چه خواهی راست تا بگویم چنانکه عهد خداست

گفت بگو که چه می‌خواهی تا من نیز صادقانه سخن بگویم، همان‌گونه که با خدا عهد بسته‌ایم.

نکته ادبی: برگوی به معنای بگو و آشکار کن است.

باز پرسیدش آن چراغ وجود کی جمال تو دیده را مقصود

سلیمان که مایه روشنایی هستی بود از او پرسید: چه زمانی جمال تو، مقصود چشمان من شد؟

نکته ادبی: چراغ وجود استعاره از شخصیتی ارزشمند و نورانی (سلیمان) است.

هرگز اندر جهان ز روی هوس جز به من رغبت تو بود به کس؟

آیا هرگز در این دنیا از روی هوس، به کسی غیر از من میل و رغبت داشته‌ای؟

نکته ادبی: رغبت به معنای میل و گرایش قلبی است.

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور زانکه روشنتری ز چشمه نور

بلقیس گفت که چشم بد از تو دور باد، زیرا تو حتی از چشمه نور هم درخشان‌تری.

نکته ادبی: چشم بد دور، دعایی برای دفع بلاست.

جز جوانی و خوبیت کاین هست بر همه پایگه تو داری دست

غیر از جوانی و زیبایی که در تو هست، تو در تمام امور و جایگاه‌ها بر همه برتری داری.

نکته ادبی: پایگه به معنای مرتبه و جایگاه است.

خوی خوش روی خوش نوازش خوش بزم تو روضه و تو رضوان فش

خوی تو خوش، روی تو خوش و نوازش تو خوش است؛ مجلس تو همچون بهشت است و تو مانند رضوان (نگهبان بهشت) هستی.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و بهشت است.

ملک تو جمله آشکار و نهان مهر پیغمبریت حرز جهان

پادشاهی تو هم در آشکار و هم در نهان جاری است و مهر پیغمبری تو حرز و محافظ جهان است.

نکته ادبی: حرز به معنای دعا یا طلسم محافظ است.

با همه خوبی و جوانی تو پادشاهی و کامرانی تو

با وجود تمام خوبی‌ها، جوانی و پادشاهی و کامیابی تو،

نکته ادبی: کامرانی به معنای رسیدن به آرزوها و لذت بردن از زندگی است.

چون ببینم یکی جوان منظور از تمنای بد نباشم دور

هرگاه جوان زیبایی ببینم، از وسوسه و میل به او دور نمی‌مانم.

نکته ادبی: منظور به معنای کسی است که مورد نظر و تماشاست (زیبارو).

طفل بی دست چون شنید این راز دستها سوی او کشید دراز

کودک که دست نداشت، چون این راز (صداقت) را شنید، دستانش به سوی سلیمان کشیده شد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده معجزه راستی است که کنایه از تجلی حقیقت است.

گفت ماما درست شد دستم چون گل از دست دیگران رستم

کودک گفت ای مادر، دستانم درست شد و همچون گل از بند ناتوانی و وابستگی به دیگران رهایی یافتم.

نکته ادبی: رستم در اینجا به معنای رهایی یافتن و روییدن است.

چون پری دید در پری زاده دید دستی به راستی داده

وقتی پری (بلقیس) دید که پری‌زاده (کودک) دست‌هایش به راستی و درستی کامل شده است،

نکته ادبی: پری‌زاده استعاره‌ای برای کودک است که زیبایی و ظرافت دارد.

گفت کای پیشوای دیو و پری چون هنر خوب و چون خرد هنری

گفت ای پیشوای دیو و پری، تو که هم هنرِ زیبایی داری و هم خردِ هنرمندانه،

نکته ادبی: خردِ هنری یعنی عقل و درایتی که همراه با ظرافت و هنر است.

بر سر طفل نکته ای بگشای تا ز من دست و از تو یابد پای

نکته‌ای را برای شفای پای کودک بازگو کن تا من دست (هدیه و عمل) و تو نیز پای (توان حرکت) او را به دست آوری.

نکته ادبی: نکته گشودن کنایه از بیان حقایق پنهان است.

یک سخن پرسم ارنداری رنج کز جهان با چنین خزینه و گنج

یک پرسش دارم اگر ناراحت نمی‌شوی؛ تو که چنین گنجینه‌ها و ثروتی در جهان داری،

نکته ادبی: خزینه به معنای گنج‌خانه و ثروت عظیم است.

هیچ بر طبع ره زند هوست که تمنا بود به مال کست

آیا هرگز هوس یا میل به مال کسی در طبع و وجودت رخنه کرده است؟

نکته ادبی: بر طبع ره زدن کنایه از وسوسه شدن و نفوذ کردن در باطن انسان است.

گفت پیغمبر خدای پرست کانچه کس را نبود ما را هست

پیامبرِ خداترس پاسخ داد: آنچه دیگران ندارند، ما (به لطف خدا) داریم.

نکته ادبی: خدای‌پرست صفت سلیمان است که بر عبودیت او تأکید دارد.

ملک و مال خزینه شاهی همه دارم ز ماه تا ماهی

ملک، مال و خزانه‌های شاهی را از ماه تا ماهی (همه هستی) در اختیار دارم.

نکته ادبی: از ماه تا ماهی کنایه از همه عالم و کائنات است.

با چنین نعمتی فراخ و تمام هرکه آید به نزد من به سلام

با چنین ثروت وسیع و کاملی، هرکس که برای دیدار و سلام نزد من می‌آید،

نکته ادبی: سلام به معنای تعظیم و درود است.

سوی دستش کنم نهفته نگاه تا چه آرد مرا به تحفه زراه

من پنهانی به دستانش نگاه می‌کنم تا ببینم چه تحفه‌ای با خود از راه آورده است.

نکته ادبی: تحفه به معنای هدیه و ارمغان است.

طفل کاین قصه گفته آمد راست پای بگشاد و از زمین برخاست

کودکی که این قصه (حقیقت سلیمان) درباره‌اش گفته شد، پاهایش باز شد و از زمین برخاست.

نکته ادبی: راست گفته شدن کنایه از پذیرش حقیقت است.

گفت بابا روانه شد پایم کرد رای تو عالم آرایم

کودک گفت ای پدر، پاهایم به حرکت درآمد و رای و اندیشه تو، جهان را برایم زیبا کرد.

نکته ادبی: عالم‌آرای کنایه از زیبا و دل‌انگیز کردن دنیاست.

راست گفتن چو در حریم خدای آفت از دست برد و رنج از پای

راست‌گویی در حریم الهی، آفت را از دست و رنج را از پای دور کرد.

نکته ادبی: حریم خدای کنایه از جایگاه قدسی و الهی سلیمان است.

به که ما نیز راستی سازیم تیر بر صید راست اندازیم

پس بهتر است ما نیز اهل راستی باشیم و تیرِ عمل خود را به هدفِ درست بزنیم.

نکته ادبی: تیر بر صید راست‌انداختن کنایه از موفقیت و عملکرد دقیق است.

بازگو ای ز مهربانان فرد کز چه معنی شدست مهر تو سرد

ای کسی که از میان مهربانان یکتایی، بگو چرا مهر و محبت تو نسبت به من سرد شده است؟

نکته ادبی: از مهربانان فرد یعنی یگانه و بی‌همتا در میان مهربانان.

من گرفتم که می خورم جگری در تو از دور می کنم نظری

من فرض می‌کنم که تو با دیدن من غصه می‌خوری و از دور به من نگاه می‌کنی.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه از غصه خوردن و رنج کشیدن است.

تو بدین خوبی و پری چهری خو چرا کرده ای به بد مهری

تو که این‌قدر زیبا و پری‌چهره هستی، چرا با من بدرفتاری می‌کنی؟

نکته ادبی: بد مهری کنایه از سردی در رفتار و بی‌وفایی است.

سرو نازنده پیش چشمه آب به هنر از راسنتی ندید جواب

بلقیس همچون سروی نازنده که در کنار چشمه است، از شدت شرم یا راستی، پاسخی نداد.

نکته ادبی: سرو نازنده استعاره از قامت موزون و زیبایی بلقیس است.

گفت در نسل ناستوده ما هست یک خصلت آزموده ما

گفت در نسل ما که گویی نفرین‌زده است، یک عادت آزموده و تکراری وجود دارد.

نکته ادبی: ناستوده به معنای ناپسند و نکوهیده است.

کز زنان هر که دل به مرد سپرد چون زه زادن رسید زاد و بمرد

که هر زنی از ما که دل به مردی ببازد، وقتی زمان زایمانش می‌رسد، می‌میرد.

نکته ادبی: زه به معنای زایمان است.

مرد چون هر زنی که از ما زاد دل چگونه به مرگ شاید داد

مرد چگونه می‌تواند دلی را که با مرگ مواجه می‌شود، به زنی از نسل ما بسپارد؟

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت محتوم و ترس از فنا.

در سر کام جان نشاید کرد زهر در انگبین نشاید خورد

نمی‌توان لذت و کامِ جان را به قیمت مرگ به دست آورد و نباید زهر را در عسل خورد.

نکته ادبی: زهر در انگبین کنایه از تلخی در عین شیرینی است.

بر من این جان از آن عزیزترست که سپارم بدانچه زو خطرست

جانِ من برایم از آن عزیزتر است که بخواهم آن را به چیزی که خطر مرگ در پی دارد، بسپارم.

نکته ادبی: عزیزتر به معنای گرامی‌تر است.

من که جان دوستم نه جانان دوست با تو از عیبه برگشادم پوست

من که دوستدار جانِ خود هستم نه دوستدار جانان (عاشق)، حقیقت را بی‌پرده با تو در میان گذاشتم.

نکته ادبی: از عیبه برگشادن پوست کنایه از فاش‌گویی و صادق بودن است.

چون ز خوان اوفتاد سرپوشم خواه بگذار و خواه بفروشم

وقتی رازم را فاش کردم، حال دیگر می‌خواهی مرا بپذیر و می‌خواهی رهایم کن.

نکته ادبی: خوان کنایه از سفره و کنایه از آشکار کردن و فاش‌گویی است.

لیک من چون ضمیر ننهفتم با تو احوال خویشتن گفتم

اما چون ضمیر خود را پنهان نکردم، احوال درونی‌ام را صادقانه به تو گفتم.

نکته ادبی: ضمیر به معنای درون و نهاد است.

چشم دارم که شهریار جهان نکند نیز حال خویش نهان

انتظار دارم که تو نیز به عنوان پادشاه جهان، حالِ خود را از من پنهان نکنی.

نکته ادبی: شهریار جهان خطاب به سلیمان است.

کز کنیزان آفتاب جمال زود سیری چرا کند همه سال

چرا با وجود کنیزان زیبا، تو همیشه زود از آن‌ها سیر می‌شوی؟

نکته ادبی: آفتاب جمال استعاره از زیبایی درخشان است.

ندهد دل به هیچ دلخواهی نبرد با کسی به سر ماهی

چرا دل به هیچ‌کدام نمی‌سپاری و با هیچ‌کس تا آخر عمر همراه نمی‌شوی؟

نکته ادبی: به سر ماهی نبردن کنایه از به پایان نرساندن رابطه است.

هرکه را چون چراغ بنوازد باز چون شمع سر بیندازد

هرکس را که مثل چراغ گرامی می‌داری، باز هم مثل شمع، سرش را (زندگی‌اش را) قطع می‌کنی و او را دور می‌اندازی.

نکته ادبی: شمع سر انداختن کنایه از نابود کردن و از میان برداشتن است.

بر کشد بر فلک به نعمت و ناز بفکند در زمین به خواری باز

کسی را با نعمت و ناز به اوج آسمان می‌بری و دوباره او را با خواری به زمین می‌کوبی.

نکته ادبی: فلک کنایه از اوج قدرت و مقام است.

شاه گفت از برای آنکه کسی با من از مهر بر نزد نفسی

شاه دلیل بی‌وفایی اطرافیان را چنین بازگو کرد که هیچ‌کس با نیت پاک و از روی مهر حقیقی به او نزدیک نشد.

نکته ادبی: مهر بر نزدن کنایه از عدم ابراز محبت خالصانه است.

همه در بند کار خود بودند نیک پیش آمدند و بد بودند

همه افراد درگیر منافع شخصی خود بودند و به ظاهر در خدمت شاه حاضر می‌شدند، چه در باطن نیک بودند و چه بد.

نکته ادبی: بند کار خود بودن کنایه از مشغولیت ذهنی به منافع شخصی است.

دل چو با راحت آشنا کردند رنج خدمت گری رها کردند

آنان تا زمانی که به راحتی و آسایش می‌رسیدند، خدمت می‌کردند و به محض رسیدن به مقصود، رنج خدمت را رها کردند.

نکته ادبی: دل با راحت آشنا کردن کنایه از تمایل به تن‌پروری و آسودگی است.

هر کسی را به قدر خود قدمیست نان میده نه قوت هر شکمیست

هر کس به اندازه توان و ظرفیت خودش قدم برمی‌دارد؛ نان دادن و نوازش کردن، با ظرفیت و گنجایشِ وجودی هر کس سازگار نیست.

نکته ادبی: قوت به معنای خوراک و ظرفیت پذیرش است.

شکمی باید آهنین چون سنگ کاسیاش از خورش نیاید تنگ

برای برخی باید شکمی مانند سنگ و آهن داشت تا هر نوع خوراک (شاید کنایه از سختی‌ها و انتظارات) را بپذیرد و سیر نشود.

نکته ادبی: آسیا کنایه از دهان و قدرت بلع است.

زن چو مرد گشاده رو بیند هم بدو هم به خود فرو بیند

وقتی زن مردی را خوش‌رو ببیند، هم به او طمع می‌ورزد و هم خودش را برای او می‌آراید.

نکته ادبی: فرو دیدن در اینجا به معنای نگریستن با طمع و نظر است.

بر زن ایمن مباش زن کاهست بردش باد هر کجا راهست

به زن اطمینان کامل نداشته باش که او مانند کاه، سبک‌سر و سست‌عنصر است و با هر بادی به سویی می‌رود.

نکته ادبی: کاه استعاره از سبکی، بی‌ثباتی و تزلزل است.

زن چو زر دید چون ترازوی زر به جوی با جوی در آرد سر

زن اگر طمع و ثروت ببیند، مانند ترازوی زرگر، فوراً در پی آن می‌رود.

نکته ادبی: جوی در اینجا واحد پول بسیار کم‌ارزش است؛ یعنی با کمترین طمع، سر فرو می‌آورد.

نار کز نار دانه گردد پر پخته لعل و نپخته باشد در

همان‌طور که از انار، دانه‌های پخته و خام به‌دست می‌آید، در وجود انسان نیز پختگی (تجربه) و خامی (نادانی) وجود دارد.

نکته ادبی: نار به معنای انار و استعاره از شخصیت انسان است.

زن چو انگور و طفل بی گنهست خام سرسبز و پخته روسیهست

زن مانند انگور و کودک است؛ خامی‌اش سرسبزی و طراوت دارد، اما پختگی‌اش ممکن است به تیره‌بختی و شرمساری منجر شود.

نکته ادبی: روسیه بودن کنایه از شرمساری و بدنامی است.

مادگان در کده کدو نامند خامشان پخته پخته شان خامند

زنان در خانه مانند کدو هستند که پخته و خامشان تفاوت ماهوی دارد و وضعیتشان ناپایدار است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در باب ناپایداری حالات زنان.

عصمت زن جمال شوی بود شب چو مه یافت ماهروی بود

عفت و پاکدامنی زن، زینت و اعتبار شوهر است؛ همان‌طور که ماه در شب می‌درخشد، زن عفیف نیز باعث درخشش و آبروی شوهر است.

نکته ادبی: ماهروی استعاره از زیبایی و درخشش عفت است.

از پرستندگان من در کس جز خود آراستن ندیدم و بس

شاه گفت در میان پرستاران و خدمتکارانم، کسی را جز خودخواه و خودآرا ندیدم.

نکته ادبی: خود آراستن کنایه از توجه به ظواهر خود و بی‌توجهی به شاه است.

در تو دیدم به شرط خدمت خویش که زمان تا زمان نمودی بیش

اما در تو دیدم که هر چه زمان می‌گذشت، بر شرط بندگی و خدمت خود می‌افزودی.

نکته ادبی: نمودی بیش یعنی بیش از آنچه انتظار می‌رفت، خدمت کردی.

لاجرم گرچه از تو بی کامم بی تو یک چشم زد نیارامم

بنابراین، اگرچه از تو بهره‌ای نبرده‌ام، اما بدون تو حتی یک لحظه هم آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: یک چشم زد کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه است.

شاه از این چند نکته های شگفت کرد بر کار و هیچ در نگرفت

شاه این سخنان را گفت، اما هیچ‌کدام در عمل تغییری ایجاد نکرد و نتیجه‌ای نگرفت.

نکته ادبی: در نگرفت کنایه از بی‌نتیجه ماندن تلاش است.

شوخ چشم از سر بهانه نرفت تیر بر چشمه نشانه نرفت

زن بهانه آورد و به مسیر خود ادامه داد و تیر تدبیر شاه به هدف ننشست.

نکته ادبی: شوخ‌چشم کنایه از زن گستاخ و زیرک است.

همچنان زیر بار دلتنگی می برید آن گریوه سنگی

شاه همچنان زیر بار دلتنگی و عشق، این راه دشوار و سنگلاخ را طی می‌کرد.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راه دشوار کوهستانی است.

کرد با تشنگی برابر آب او صبوری و روزگار شتاب

او صبر و شکیبایی پیشه کرد، در حالی که روزگار با شتاب می‌گذشت.

نکته ادبی: تشنگی و آب نماد اشتیاق و وصال است.

پیرزن کان بت همایونش کرده بود از سرای بیرونش

پیرزنی که شاهِ جوان را از خانه بیرون کرده بود، از ماجرا باخبر شد.

نکته ادبی: بت همایون استعاره از معشوق زیباست.

آگهی یافت از صبوری شاه که بدان آرزو نیابد راه

او فهمید که شاه با صبر و بردباری به آرزوی خود (وصال زن) نخواهد رسید.

نکته ادبی: آگاه شدن پیرزن نقطه عطفی در داستان است.

عاجزش کرده نو رسیده زنی از تنی اوفتاده تهمتنی

پیرزن دید که شاه توسط زنی جوان و ناتوان، به زبونی و درماندگی افتاده است.

نکته ادبی: تهمتنی در اینجا به معنای پهلوان و قدرتمند است که در برابر زن ناتوان شده.

گفت وقتست اگر به چاره گری رقص دیوان برآورم به پری

پیرزن گفت وقت آن است که با چاره‌جویی، برای این مشکل راه‌حلی بیابم.

نکته ادبی: رقص دیوان کنایه از حیله‌گری و به پا کردن آشوب است.

رخنه در مهد آفتاب کنم قلعه ماه را خراب کنم

آن‌قدر نقشه می‌کشم که حتی در عرش و قدرتِ معشوق نیز رخنه ایجاد کنم و او را تسلیم کنم.

نکته ادبی: مهد آفتاب و قلعه ماه کنایه از مقام بلند و غرور معشوق است.

تا دگر زخم هیچ تیر زنی نرسد بر کمان پیرزنی

تا دیگر آن زن نتواند با بی‌اعتنایی، تیری به قلب و کمانِ صبرِ پیرزن و شاه بزند.

نکته ادبی: تیر زدن کنایه از طعنه زدن یا بی‌اعتنایی کردن است.

با شه افسونگرانه خلوت خواست رفت و کرد آن فسون که باید راست

پیرزن با شاه خلوت کرد و با فسون و جادو، آن نقشه را به دقت اجرا کرد.

نکته ادبی: افسونگرانه به معنای حیله‌گرانه است.

در مکافات آن جهان افروز خواند بر شه فسون پیرآموز

پیرزن برای تسخیرِ آن زیبارو، وردها و ترفندهای قدیمی خود را به شاه آموخت.

نکته ادبی: پیرآموز به معنای کسی است که آموزه‌های قدیمی و آزموده دارد.

گفت اگر بایدت که کره خام زیر زین تو زود گردد رام

گفت اگر می‌خواهی این اسب سرکش (زن) رام تو شود و تحت فرمانت درآید، باید روشی را اجرا کنی.

نکته ادبی: کره خام استعاره از معشوق بی‌تجربه و سرکش است.

کره رام کرده را دو سه بار پیش او زین کن و به رفق بحار

اسبی را که رام کرده‌ای، دو سه بار دیگر به آرامی زین کن و با ملایمت با او رفتار کن.

نکته ادبی: رفق بحار کنایه از مدارا و نرمش کردن است.

رایضانی که کره رام کنند توسنان را چنین لگام کنند

اسب‌سوارانِ ماهر، اسب‌های سرکش را این‌گونه با لگام و افسار رام می‌کنند.

نکته ادبی: رایضان به معنای مربیان اسب است.

شاه را این فریب چست آمد خشت این قالبش درست آمد

شاه این فریبِ زیرکانه را پسندید و دید که این نقشه دقیقاً با وضعیتی که می‌خواست، سازگار است.

نکته ادبی: خشت این قالب کنایه از هماهنگی دقیق نقشه با واقعیت است.

شوخ و رعنا خرید نوش لبی مهره بازی کنی و بوالعجبی

شاه زنی زیبارو و شیرین‌زبان را برگزید تا این بازی و فریب‌کاری را شروع کند.

نکته ادبی: مهره بازی کنایه از بازی سیاست و حیله است.

برده پرور ریاضتش داده او خود از اصل نرم سم زاده

او زنی را انتخاب کرد که پیش از این آموزش دیده بود و ذاتاً مطیع بود.

نکته ادبی: نرم سم زاده کنایه از کسی است که ذاتاً رام و مطیع است.

باشه از چابکی و دمسازی صد معلق زدی به هر بازی

آن زن از شدت چابکی و هماهنگی با شاه، در هر بازی و موقعیتی، حرکات نمایشی انجام می‌داد.

نکته ادبی: معلق زدن کنایه از ترفندهای هوشمندانه و چابکی در فریب است.

شاه با او تکلفی در ساخت به تکلف گرفته ای می باخت

شاه با او تظاهر به دوستی کرد و این‌گونه با تظاهر، دل او را به بازی گرفت.

نکته ادبی: تکلف به معنای انجام کاری با زحمت و تظاهر است.

وقت بازی در آن فکندی شست وقت حاجت بدین کشیدی دست

هر جا لازم بود با حیله و بازی جلو می‌رفت و هر جا نیاز به صمیمیت داشت، دست دوستی پیش می‌کشید.

نکته ادبی: شست افکندن کنایه از شکار کردن و به دام انداختن است.

ناز با آن نمود و با این خفت جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

با یکی ناز می‌کرد و با دیگری (معشوق اصلی) سردی و بی‌توجهی نشان می‌داد تا به نتیجه برسد.

نکته ادبی: گوهر سفتن کنایه از کار دقیق و ارزشمند انجام دادن است.

رغبت آمد زرشک آن خفتن در ناسفته را به در سفتن

اشتیاقِ شاه از سرِ رشک و حسادتِ آن زنِ اول، برای رسیدن به مقصودِ اصلی بیشتر شد.

نکته ادبی: در ناسفته کنایه از معشوقی است که هنوز تسلیم نشده است.

گرچه از راه رشک داده شاه گرد غیرت نشست بر رخ ماه

اگرچه شاه از سرِ حسادتِ زنِ اول این کار را می‌کرد، اما آثار غیرت و ناراحتی در چهره معشوق نمایان شد.

نکته ادبی: گرد غیرت کنایه از آثار خشم و حسادت است.

از ره و رسم بندگی نگذشت یک سر موی از آنچه بود نگشت

با این حال، شاه از رسم بندگی و رعایت حدود خارج نشد و ذره‌ای تغییر رفتار نداد.

نکته ادبی: سر موی کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

در گمان آمدش که این چه فنست اصل طوفان تنور پیرزنست

زنِ معشوق به شک افتاد که این چه ترفندی است؟ و دریافت که ریشه این طوفان و آشوب، پیرزن است.

نکته ادبی: تنور پیرزن کنایه از منبع آتش‌افروزی و فتنه‌انگیزی است.

ساکنی پیشه کرد و صبر نمود صبر در عاشقی ندارد سود

زن صبر پیشه کرد و آرام ماند، اما می‌دانست که در راه عاشقی، صبر و سکوت فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: صبر در عاشقی فایده‌ای ندارد یعنی باید برای رسیدن به وصال اقدام کرد.

تا شبی خلوت آن همایون چهر فرصتی یافت با شه از سر مهر

تا اینکه شبی زنِ زیبارو فرصتی یافت تا با مهر و محبت با شاه خلوت کند.

نکته ادبی: همایون چهر کنایه از معشوق با شکوه و زیباست.

گفت کایخسرو فرشته نهاد داور مملکت به دین و به داد

گفت ای پادشاهِ فرشته‌خو که فرمانروایی عادل و دین‌دار هستی.

نکته ادبی: فرشته‌نهاد صفت زیبایی برای بزرگی و عدالت است.

چون شدی راستگوی و راست نظر بامن از راه راستی مگذر

حالا که به صداقت و درستی رسیده‌ای، با من از راه راستگویی و یکرنگی دوری نکن.

نکته ادبی: مگذر کنایه از قطع رابطه یا دوری گزیدن است.

گرچه هر روز کان گشاید کام اولش صبح باشد آخر شام

اگرچه هر روزی که می‌گذرد، آغازش با شادی است و پایانش به غم و غروب می‌کشد.

نکته ادبی: صبح و شام استعاره از آغاز و پایان، و شادی و غم است.

تو که روز ترا زوال مباد شب تو جز شب وصال مباد

تو که روزت نباید به غروب و زوال برسد، شب‌هایت نیز نباید جز شبِ وصال باشد.

نکته ادبی: زوال مباد دعا برای پایداری شکوه شاه است.

صبح وارم چو دادی اول نوش از چه گشتی چو شام سرکه فروش

در ابتدا مانند صبحِ روشن به من نوشِ وصال دادی، پس چرا الان مانند شامِ تلخ، ترش‌رو شدی؟

نکته ادبی: سرکه فروش کنایه از ترش‌رویی و بدخلقی است.

گیرم از من نخورده گشتی سیر به چه انداختیم در دم شیر

حتی اگر از من سیر شدی، چرا مرا به دستِ رقیب یا سختی (دمِ شیر) انداختی؟

نکته ادبی: دم شیر کنایه از مهلکه و خطر بزرگ است.

داشتی تا ز غصه جان نبرم اژدهائی برابر نظرم

تا زمانی که از غصه جان نداده‌ام، بگو چرا اژدهایی (رقیبی) را در برابر چشمانم قرار دادی؟

نکته ادبی: اژدها استعاره از رقیب یا خطری است که مانع وصال شده است.

کشتنم را چه در خورد ماری گر کشی هم به تیغ خود باری

اگر قرار است کشته شوم، مرگ به دست یک مار بی‌ارزش چه افتخاری دارد؟ اگر می‌خواهی جانم را بگیری، دست‌کم با تیغِ خودت مرا بکش که این‌گونه مرگ، به دست معشوق، افتخار است.

نکته ادبی: در خورد: کنایه از شایستگی و لایق بودن. تعبیر مار، استعاره از مرگ‌های ناچیز و بی‌مقدار است.

به چنین ره که رهنمون بودت وین چنین بازیی که فرمودت

در این راهی که تو خودت راهنمای من بودی و این بازیِ عاشقانه‌ای که تو خود دستور دادی و چیدمان آن را مشخص کردی.

نکته ادبی: رهنمون بودن: هدایت کردن. بازی در اینجا به معنای تدبیرِ عاشقانه است.

خبرم ده که بی خبر شده ام تا نپرم که تیز پر شده ام

به من خبری بده، چرا که در عشقِ تو بی‌خبر و سرگشته شده‌ام؛ کاری کن که از اشتیاقِ زیاد، پیش از آنکه به وصال برسم، از دست نروم و بی‌تاب نشوم.

نکته ادبی: تیز پر شدن: استعاره از بی‌تابی و سرعتِ حرکتِ عاشق به سوی هلاکت یا اوجِ شیدایی.

به خدا و به جان تو سوگند که ازین قفل اگر گشائی بند

به خدا و به جانِ عزیز تو سوگند یاد می‌کنم که اگر این گره و قفلِ بسته را بگشایی و راه وصال را باز کنی.

نکته ادبی: قفل و بند: استعاره از موانعِ میان عاشق و معشوق و حجب و حیا.

قفل گنج گهر بیندازم با به افتاد شاه در سازم

آن گنجینه‌ی گران‌بهای وجودت را که از من پنهان کرده‌ای، برایت فاش می‌کنم و با افتادنِ شاه (خودم) در مسیرِ خواسته‌ی تو، همراه می‌شوم.

نکته ادبی: گنج گهر: استعاره از معشوق و زیبایی‌های اوست. افتادنِ شاه در ساز: تعبیر از تسلیم شدن در برابر معشوق.

شاه از آنجا که بود دربندش چون که دید اعتماد سوگندش

شاه، از آنجایی که می‌دانست این عاشق در چه دامی گرفتار است، وقتی صداقت و اعتمادِ موجود در سوگندِ او را دید.

نکته ادبی: دربند بودن: استعاره از اسارت در بندِ عشق. اعتماد سوگندش: به معنای باور کردنِ جدیتِ عاشق است.

حال از آن ماه مهربان ننهفت گفتنی و نگفتنی همه گفت

آن گاه رازِ دل را از آن معشوقِ مهربان پنهان نکرد و تمامی حرف‌های گفتنی و ناگفتنی را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: ماه مهربان: استعاره از معشوق زیبارو.

کارزوی تو بر فروخت مرا آتشی درفکند و سوخت مرا

همین آرزوی وصالِ تو بود که مرا به آتش کشید و تمامِ وجودم را در راهِ تو سوزاند و خاکستر کرد.

نکته ادبی: بر افروختن: شعله‌ور کردنِ آتش عشق. سوختن: استعاره از فنایِ خودخواهی عاشق.

سخت شد دردم از شکیبائی وز تنم دور شد توانائی

از شدتِ صبر کردن و دوری، دردم سخت‌تر شد و تاب و توان از جسمم رخت بربست.

نکته ادبی: شکیبایی: صبر. در اینجا شاعر از تأثیرِ صبرِ زیاد بر فرسایش جسم می‌گوید.

تا همان پیرزن دوا بشناخت پیرزن وارم از دوا بنواخت

تا اینکه آن پیرزنِ دانا، راهِ درمانِ عشق را پیدا کرد و به شیوه‌ی خود، با تدبیر و مداوا، مرا تسلی داد.

نکته ادبی: پیرزن: نمادِ پیرِ خردمند یا میانجی (واسطه) در ادبیات کلاسیک که گره‌گشای کار است.

به دروغم مزوری فرمود داشت ناخورده آن مزور سود

با مکر و ترفندی به دروغ چیزی گفت که گرچه ظاهری فریبنده داشت، اما در نهایت نتیجه‌ی نیکویی برای هر دو طرف به همراه آورد.

نکته ادبی: مزوری: مکر و ترفند. در ادبیات عرفانی، گاهی برای رسیدن به خیر بزرگ، از ترفندهای ظاهری استفاده می‌شود.

آتش انگیختن به گرمی تو سختیی بد برای نرمی تو

این گرمایی که در آتش‌افروزی به کار بردی، اگرچه در ظاهر سخت بود، اما برای نرم کردنِ خویِ سرکشِ تو لازم بود.

نکته ادبی: آتش انگیختن: تحریکِ عشق. نرمی: استعاره از انعطاف‌پذیری و تسلیم.

نشود آب جز به آتش گرم جز به آتش نگردد آهن نرم

همان‌طور که آب بدون حرارتِ آتش گرم نمی‌شود، آهنِ سختِ قلبِ تو نیز جز با آتشِ عشق، نرم و پذیرا نمی‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ آتش و آهن: یکی از معروف‌ترین تمثیل‌های ادبی برای توضیح تأثیر عشق بر سختیِ دل.

گر نه ز آنجا که با تو رای منست درد تو بهترین دوای منست

اگر به خاطرِ این نبود که میل و اراده‌ی من به سوی توست، همین دردِ دوریِ تو برای من بهترین درمان بود.

نکته ادبی: درد و دوا: تضادِ ظاهری که نشان‌دهنده‌ی لذت‌بخش بودنِ رنجِ عشق برای عاشق است.

آتش از تو بود در دل من پیرزن در میانه دودافکن

آتشِ اصلی از وجودِ تو بر دلِ من افتاده بود و پیرزن در این میان تنها هیزم بر آتش می‌ریخت و دود ایجاد می‌کرد تا آن را شعله‌ورتر کند.

نکته ادبی: دودافکن: کسی که با ایجادِ هیاهو یا واسطه‌گری، آتشِ پنهان را آشکار می‌کند.

چون شدی شمع وار با من راست دود دودافکن از میان برخاست

وقتی تو مانند شمع با من صادق شدی و خودت را نشان دادی، دیگر نیازی به پیرزن و واسطه‌گری‌های او (آن دود) نبود و همه چیز روشن شد.

نکته ادبی: شمع: نمادِ روشنایی و آشکار شدنِ حقیقت.

کافتاب من از حمل شد شاد کی ز بردالعجوزم آید یاد

از وقتی که خورشیدِ وجودِ تو (معشوق) از نشانه‌ی حمل (بهار) طلوع کرد و شادمانم کرد، دیگر آن سرمای سوزانِ زمستان (بردالعجوز) را به یاد نمی‌آورم.

نکته ادبی: حمل: برجِ فروردین که آغاز بهار است. بردالعجوز: کنایه از سرمای شدید پایان زمستان.

چند ازین داستان طبع نواز گفت و آن نازنین شنید به ناز

چندین بار این حکایتِ دل‌انگیز را گفتم و آن معشوقِ نازنین با ناز و کرشمه شنید و پذیرفت.

نکته ادبی: طبع‌نواز: چیزی که مطابقِ میل و طبعِ انسان است.

چون چنان دید ترک توسن خوی راه دادش به سرو سوسن بوی

وقتی آن معشوقِ سرکش و مغرور، اشتیاق و خلوصِ مرا دید، راهِ وصال را بر من باز کرد و اجازه داد به او نزدیک شوم.

نکته ادبی: ترکِ توسن‌خوی: اشاره به معشوقی که زیبا اما سرکش و سخت‌گیر است.

بلبلی بر سریر غنچه نشست غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

بلبلِ عاشقی بر روی غنچه‌ای نشست؛ غنچه شکفت و بلبل از دیدنِ آن زیبایی سرمست شد.

نکته ادبی: تمثیل بلبل و غنچه: نمادِ پیوندِ عاشق و معشوق.

طوطیی دید پر شکر خوانی بی مگس کرد شکر افشانی

طوطیِ شیرین‌سخنی را دیدم که بدونِ اینکه نیاز به مگس‌رانی باشد، با زیباییِ کلام، شکرِ سخن می‌افشاند.

نکته ادبی: طوطی: نمادِ سخن‌گویِ زیبا و شیرین.

ماهیی را در آبگیر افکند رطبی در میان شیر افکند

ماهیِ لغزنده‌ای را در آب‌گیر انداخت و رطب (خرما) را در میانِ شیر قرار داد.

نکته ادبی: تمثیل‌های غذایی برای وصفِ شیرینیِ وصال.

بود شیرین و چربیی عجبش کرد شیرین حوالت رطبش

آن معشوق که خود شیرین بود، عجبِ شگفت‌آوری داشت و شیرینیِ وصال را نصیبِ من کرد.

نکته ادبی: حوالت کردن: به کسی واگذار کردن یا هدیه دادن.

شه چو آن نقش راپرند گشاد قفل زرین ز درج قند گشاد

شاه وقتی پرده از آن نقشِ زیبا برداشت، قفلِ زرینِ آن گنجینه‌ی قند (لبانِ معشوق) را گشود.

نکته ادبی: درج قند: کنایه از دهانِ معشوق.

دید گنجینه ای به زر درخورد کردش از زیب های زرین زرد

گنجینه‌ای از زیبایی دید که با رنگِ زر آراسته بود و از شدتِ درخشش، رنگِ زردِ زرین به خود گرفته بود.

نکته ادبی: زر: نمادِ ارزشِ بسیار و نیز رنگِ چهره یا پوشش.

زردیست آنکه شادمانی ازوست ذوق حلوای زعفرانی ازوست

این رنگِ زرد همان رنگی است که شادی از آن نشأت می‌گیرد و لذتِ خوردنِ حلوای زعفرانی به خاطرِ همین رنگ است.

نکته ادبی: تقدیسِ رنگ زرد به عنوانِ رنگِ شادی و طلا.

آن چه بینی که زعفران زردست خنده بین زانکه زعفران خوردست

اگر می‌بینی که زعفران زرد است، آن را به چشمِ خنده‌رویی ببین، چرا که زعفران از شادی لبخند می‌زند.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای پیوندِ رنگِ زرد با نشاط.

نور شمع از نقاب زردی تافت گاو موسی بها به زردی یافت

نورِ شمع از نقابِ زردِ چهره‌ی معشوق درخشید، همان‌طور که گاوِ بنی‌اسرائیل (در داستان حضرت موسی) به واسطه‌ی زردی‌اش ارزش یافت.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان گاوِ بنی‌اسرائیل در قرآن که رنگِ زردِ روشنِ آن موجبِ شگفتی بود.

زر که زردست مایه طربست طین اصفر عزیز ازین سببست

طلا که رنگش زرد است، مایه‌ی شادی است و به همین دلیل است که طلای زرد (طینِ اصفر) نزدِ همگان عزیز است.

نکته ادبی: طین اصفر: واژه‌ای عربی به معنای طلا (خاکِ زرد).

شه چو این داستان شنید تمام در کنارش گرفت و خفت به کام

شاه وقتی این داستان و ماجرا را به پایان رساند، معشوق را در آغوش گرفت و با کامروایی و آرامش به خواب رفت.

نکته ادبی: به کام خفتن: کنایه از رسیدن به آرزو و آرامشِ کامل.