خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

نظامی
چونکه بهرام شد نشاط پرست دیده در نقش هفت پیکر بست
روز شنبه ز دیر شماسی خیمه زد در سواد عباسی
سوی گنبد سرای غالیه فام پیش بانوی هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازی کرد عود سازی و عطرسازی کرد
چون برافشاند شب به سنت شاه بر حریر سپید مشک سیاه
شاه ازان نوبهار کشمیری خواست بوئی چو باد شبگیری
تا ز درج گهر گشاید قند گویدش مادگانه لفظی چند
زان فسانه که لب پر آب کند مست را آرزوی خواب کند
آهوی ترک چشم هندو زاد نافه مشک را گره بگشاد
گفت از اول که پنج نوبت شاه باد بالای چار بالش ماه
تا جهان ممکنست جانش باد همه سرها بر آستانش باد
هرچه خواهد که آورد در چنگ دولتش را در آن مباد درنگ
چون دعا ختم کرد برد سجود برگشاد از شکر گوارش عود
گفت و از شرم در زمین می دید آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
که شنیدم به خردی از خویشان خرده کاران و چابک اندیشان
که ز کدبانوان قصر بهشت بود زاهد زنی لطیف سرشت
آمدی در سرای ما هر ماه سر به سر کسوتش حریر سیاه
بازجستند کز چه ترس و چه بیم در سوادی تو ای سبیکه سیم
به که ما را به قصه یار شوی وین سیه را سپید کار شوی
بازگوئی ز نیک خواهی خویش معنی آیت سیاهی خویش
زن چو از راستی ندید گزیر گفت کاحوال این سیاه حریر
چونکه ناگفته باز نگذارید گویم ارزان که باورم دارید
من کنیز فلان ملک بودم که ازو گرچه مرد خوشنودم
ملکی بود کامگار و بزرگ ایمنی داده میش را با گرگ
رنجها دیده باز کوشیده وز تظلم سیاه پوشیده
فلک از طالع خروشانش خوانده شاه سیاه پوشانش
داشت اول ز جنس پیرایه سرخ و زردی عجب گرانمایه
چون گل باغ بود مهمان دوست خنده می زد چو سرخ گل در پوست
میهمانخانه ای مهیا داشت کزثری روی در ثریا داشت
خوان نهاده بساط گسترده خادمانی به لطف پرورده
هرکه آمد لگام گیر شدند به خودش میهمان پذیر شدند
چون به ترتیب خوان نهادندش در خور پایه نزل دادندش
شاه پرسید ازو حکایت خویش هم ز غربت هم از ولایت خویش
آن مسافر هران شگفت که دید شاه را قصه کرد و شاه شنید
همه عمرش بران قرار گذشت تا نشد عمرش از قرار نگشت
مدتی گشت ناپدید از ما سر چو سیمرغ درکشید از ما
چون بر این قصه برگذشت بسی زو چو عنقانشان نداد کسی
ناگهان روزی از عنایت بخت آمد آن تاجدار بر سر تخت
از قبا و کلاه و پیرهنش پای تا سر سیاه بود تنش
تا جهان داشت تیزهوشی کرد بی مصیبت سیاه پوشی کرد
در سیاهی چو آب حیوان زیست کس نگفتش که این سیاهی چیست
شبی از مشفقی و دلداری کردم آن قبله را پرستاری
بر کنارم نهاد پای به مهر گله می کرد از اختران سپهر
کاسمان بین چه ترکتازی کرد با چو من خسروی چه بازی کرد
از سواد ارم برید مرا در سواد قلم کشید مرا
کس نپرسید کان سواد کجاست بر سر سیمت این سواد چراست
پاسخ شاه را سگالیدم روی در پای شاه مالیدم
گفتم ای دستگیر غم خواران بهترین همه جهانداران
بر زمین یاریی کرا باشد کاسمان را به تیشه بتراشد
باز پرسیدن حدیث نهفت هم تو دانی و هم توانی گفت
صاحب من مرا چو محرم یافت لعل را سفت و نافه را بشکافت
گفت چون من در این جهانداری خو گرفتم به میهمانداری
از بد و نیک هرکرا دیدم سرگذشتی که داشت پرسیدم
روزی آمد غریبی از سر راه کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
نزل او چون به شرط فرمودم خواندم و حشمتش بیفزودم
گفتم ای من نخوانده نامه تو سیه از بهر چیست جامه تو
گفت بگذار از این سخن بگذر که ز سیمرغ کس نداد خبر
گفتمش بازگو بهانه مگیر خبرم ده ز قیروان و ز قیر
گفت باید که داریم معذور کارزوئیست این ز گفتن دور
زین سیاهی خبر ندارد کس مگر آن کاین سیاه دارد و بس
کردمش لابهای پنهانی من عراقی و او خراسانی
با وی از هیچ لابه در نگرفت پرده از روی کار بر نگرفت
چون زحد رفت خواستاری من شرمش آمد ز بیقراری من
گفت شهریست در ولایت چین شهری آراسته چو خلد برین
نام آن شهر شهر مدهوشان تعزیت خانه سیه پوشان
مردمانی همه به صورت ماه همه چون ماه در پرند سیاه
هرکرا زان شهر باده نوش کند آن سوادش سیاه پوش کند
آنچه در سر نبشت آن سلبست گرچه ناخوانده قصه ای عجبست
گر به خون گردنم بخواهی سفت بیشتر زین سخن نخواهم گفت
این سخن گفت و رخت بر خر بست آرزوی مرا در اندر بست
چون بران داستان غنود سرم داستان گوی دور شد ز برم
قصه گو رفت و قصه ناپیدا بیم آن بد که من شوم شیدا
چند ازین قصه جستجو کردم بیدق از هر سوئی فرو کردم
بیش از آن کرده بود فرزین بند که بر آن قلعه بر شوم به کمند
دادم اندیشه را به صبر فریب تا شکیبد دلم نداد شکیب
چند پرسیدم آشکار و نهفت این خبر کس چنانکه بود نگفت
عاقبت مملکت رها کردم خویشی از خانه پادشا کردم
بردم از جامه و جواهر و گنج آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
نام آن شهر باز پرسیدم رفتم وآنچه خواستم دیدم
شهری آراسته چو باغ ارم هریک از مشک برکشیده علم
پیکر هریکی سپید چو شیر همه در جامه سیاه چو قیر
در سرائی فرو نهادم رخت بر نهادم ز جامه تخت به تخت
جستم احوال شهر تا یک سال کس خبر وا نداد ازآن احوال
چون نظر ساختم ز هر بابی دیدم آزاده مرد قصابی
خوب روی و لطیف و آهسته از بد هر کسی زبان بسته
از نکوئی و نیک رائی او راه جستم به آشنائی او
چون بهم صحبتش پیوستم به کله داریش کمر بستم
دادمش نقدهای رو تازه چیزهائی برون ز اندازه
روز تا روز قدرش افزودم آهنی را به زر بر اندودم
کردمش صید خویش موی به موی گه به دنیا و گه به دیبا روی
مرد قصاب از آن زرافشانی صید من شد چو گاو قربانی
آنچنان کردمش به دادن گنج کامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزی مرا به خانه خویش کرد برگی ز رسم و عادت بیش
اولم خوان نهاد و خورد آورد خدمتی خوب در نورد آورد
هرچه بایست بود بر خوانش به جز از آرزوی مهمانش
چون ز هرگونه خوردها خوردیم سخن از هر دری فرو کردیم
میزبان چون ز کار خوان پرداخت بیش از اندازه پیشکشها ساخت
وانچه من دادمش به هم پیوست پیشم آورد و عذر خواه نشست
گفت چندین نورد گوهر و گنج بر نسنجیده هیچ گوهر سنج
من که قانع شدم به اندک سود این همه دادنم ز بهر چه بود
چیست پاداش این خداوندی حکم کن تا کنم کمربندی
جان یکی دارم ار هزار بود هم در این کفه کم عیار بود
گفتم ای خواجه این غلامی چیست پخته تر پیشم آی خامی چیست
در ترازوی مرد با فرهنگ این محقر چه وزن دارد و سنگ
به غلامان دست پروردم به کرشمه اشارتی کردم
تا دویدند و از خزانه خاص آوریدند نقدهای خلاص
زان گرانمایه نقدهای درست بیش از آن دادمش که بود نخست
مرد کاگه نبد ز نازش من در خجالت شد از نوازش من
گفت من خود ز وامداری تو نرسیدم به حق گزاری تو
دادیم نعمتی دگرباره جای شرمست چون کنم چاره
داده ای تو نه زان نهادم پیش تا رجوع افتدت به داده خوش
زان نهادم که این چنین گنجی نبود بی جزا و پارنجی
چون تو بر گنج گنج افزودی من خجل گشتم ار تو خشنودی
حاجتی گر به بنده هست بیار ور نه اینها که داده ای بر دار
چون قوی دل شدم به یاری او گشتم آگه ز دوستداری او
باز گفتم بدو حکایت خویش قصه شاهی و ولایت خویش
کز چه معنی بدین طرف راندم دست بر پادشاهی افشاندم
تا بدانم که هر که زین شهرند چه سبب کز نشاط بی بهرند
بی مصیبت به غم چرا کوشند جامهای سیه چرا پوشند
مرد قصاب کاین سخن بشنید گوسپندی شد و ز گرگ رمید
ساعتی ماند چون رمیده دلان دیده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسیدی آنچه نیست صواب دهمت آنچنانکه هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر کافور گشت مردم ز راه مردم دور
گفت وقتست کانچه می خواهی بینی و یابی از وی آگاهی
خیز ا بر تو راز بگشایم صورت نانموده بنمایم
این سخن گفت و شد ز خانه برون شد مرا سوی راه راهنمون
او همی شد من غریب از پس وز خلایق نبود با ما کس
چون پری زاد می برید مرا سوی ویرانه ای کشید مرا
چون در آن منزل خراب شدیم چون پری هردو در نقاب شدیم
سبدی بود در رسن بسته رفت و آورد پیشم آهسته
بسته کرده رسن در آن پرگار اژدهائی به گرد سله مار
گفت یک دم درین سبد بنشین جلوه ای کن بر آسمان و زمین
تا بدانی که هرکه خاموشست از چه معنی چنین سیه پوشست
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت ننماید مگر که این سبدت
چون دمی دیدم از خلل خالی در نشستم در آن سبد حالی
چون تنم در سبد نوا بگرفت سبدم مرغ شد هوا بگرفت
به طلسمی که بود چنبر ساز برکشیدم به چرخ چنبر باز
آن رسن کش به لیمیا سازی من بیچاره در رسن بازی
شمع وارم رسن به گردن چست رسنم سخت بود و گردن سست
چون اسیری ز بخت خود مهجور رسن از گردنم نمی شد دور
من شدم بر خره به گردن خرد خر بختم شد و رسن را برد
گرچه بود از رسن به تاب تنم رشته جان نشد جز آن رسنم
بود میلی برآوریده به ماه که ز بر دیدنش فتاد کلاه
چون رسید آن سبد به میل بلند رسنم را گره رسید به بند
کار سازم شد و مرا بگذاشت کرم افغان بسی و سود نداشت
زیر و بالا چو در جهان دیدم خویشتن را بر آسمان دیدم
آسمان بر سرم فسون خوانده من معلق چو آسمان مانده
زان سیاست که جان رسید به ناف دیده در کار ماند زهره شکاف
سوی بالا دلم ندید دلیر زهره آن کرا که بیند زیر
دیده بر هم نهادم از سر بیم کرده خود را به عاجزی تسلیم
در پشیمانی از فسانه خویش آرزومند خویش و خانه خویش
هیچ سودم نه زان پشیمانی جز خدا ترسی و خدا خوانی
چون بر آمد بر این زمانی چند بر سر آن کشیده میل بلند
مرغی آمد نشست چون کوهی کامدم زو به دل در اندوهی
از بزرگی که بود سرتاپای میل گفتی در اوفتاده ز جای
پر و بالی چو شاخهای درخت پایها بر مثال پایه تخت
چون ستونی کشیده منقاری بیستونی و در میان غاری
هردم آهنگ خارشی می کرد خویشتن را گزارشی می کرد
هر پری را که گرد می انگیخت نافه مشک بر زمین می ریخت
هر بن بال را که می خارید صدفی ریخت پر ز مروارید
او شده بر سرین من در خواب من در او مانده چون غریق در آن
گفتم ار پای مرغ را گیرم زیر پای آورد چو نخجیرم
ور کنم صبر جای پر خطر است کافتم زیر و محنتم زبر است
بی وفائی ز ناجوان مردی کرد با من دمی بدین سردی
چه غرض بودش از شکنجه من کاین چنین خرد کرد پنجه من
مگر اسباب من ز راهش برد به هلاکم بدین سبب بسپرد
به که در پای مرغ پیچم دست زین خطر گه بدین توانم رست
چونکه هنگام بانگ مرغ رسید مرغ و هر وحشیی که بود رمید
دل آن مرغ نیز تاب گرفت بال برهم زد و شتاب گرفت
دست بردم به اعتماد خدای و آن قوی پای را گرفتم پای
مرغ پا گرد کرد و بال گشاد خاکیی را بر اوج برد چو باد
ز اول صبح تا به نیمه روز من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمی رسید تابش مهر بر سر ما روانه گشت سپهر
مرغ با سایه هم نشستی کرد اندک اندک نشاط پستی کرد
تا بدانجای کز چنان جائی تا زمین بود نیزه بالائی
بر زمین سبزه ای به رنگ حریر لخلخه کرده از گلاب و عبیر
من بر آن مرغ صد دعا کردم پایش از دست خود رهاکردم
اوفتادم چو برق با دل گرم بر گلی نازک و گیاهی نرم
ساعتی نیک ماندم افتاده دل به اندیشه های بد داده
چون از آن ماندگی برآسودم شکر کردم که بهترک بودم
باز کردم نظر به عادت خویش دیدم آن جایگاه را پس و پیش
روضه ای دیدم آسمان زمیش نارسیده غبار آدمیش
صدهزاران گل شکفته درو سبزه بیدار و آب خفته درو
هر گلی گونه گونه از رنگی بوی هر گلی رسیده فرسنگی
زلف سنبل به حلقه های کمند کرده جعد قرنفلش را بند
لب گل را به گاز برده سمن ارغوان را زبان بریده چمن
گرد کافور و خاک عنبر بود ریگ زر سنگلاخ گوهر بود
چشمه هائی روان بسان گلاب در میانش عقیق و در خوشاب
چشمه ای کاین حصار پیروزه کرده زو آب و رنگ دریوزه
ماهیان در میان چشمه آب چون درمهای سیم در سیماب
کوهی از گرد او زمرد رنگ بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
همه یاقوت سرخ بد سنگش سرخ گشته خدنگش از رنگش
صندل و عود هر سوئی بر پای باد ازو عود سوز و صندل سای
حور سر در سرشتش آورده سر گزیت از بهشتش آورده
ارم آرام دل نهادش نام خوانده مینوش چرخ مینو فام
من که دریافتم چنین جائی شاد گشتم چو گنج پیمائی
از نکوئی در او عجب ماندم بر وی الحمدللهی خواندم
گردبر گشتم از نشیب و فراز دیدم آن روضه های دیده نواز
میوه های لذیذ می خوردم شکر نعمت پدید می کردم
عاقبت رخت بستم از شادی زیر سروی چو سرو آزادی
تا شب آنجایگه قرارم بود نشدم گر هزار کارم بود
اندکی خوردم اندکی خفتم در همه حال شکر می گفتم
چون شب آرایشی دگرگون ساخت کحلی اندوخت قرمزی انداخت
بر سر کوه مهر تافته تافت زهره صبح چون شکوفه شکافت
بادی آمد ز ره فشاند غبار بادی آسوده تر ز باد بهار
ابری آمد چو ابر نیسانی کرد بر سبزها در افشانی
راه چون رفته گشت و نم زده شد همه راه از بتان چو بتکده شد
دیدم از دور صدهزاران حور کز من آرام و صابری شد دور
یک جهان پر نگار نورانی روح پرور چو راح ریحانی
هر نگاری بسان تازه بهار همه در دستها گرفته نگار
لب لعلی چو لاله در بستان لعلشان خونبهای خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر گردن و گوش پر ز لولو تر
شمعهائی به دست شاهانه خالی از دود و گاز و پروانه
آمدند از کشی و رعنائی با هزاران هزار زیبائی
بر سر آن بتان حور سرشت فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
فرش انداختند و تخت زدند راه صبرم زدند و سخت زدند
چون زمانی بر این گذشت نه دیر گفتی آمد مه از سپهر به زیر
آفتابی پدید گشت از دور کاسمان ناپدید گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پری صدهزاران ستاره سحری
سرو بود او کنیزکان چمنش او گل سرخ و آن بتان سمنش
هر شکر پاره شمعی اندر دست شکر و شمع خوش بود پیوست
پر سهی سرو گشت باغ همه شب چراغان با چراغ همه
آمد آن بانوی همایون بخت چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده یکسر از چپ و راست چون نشست او قیامتی برخاست
پس به یک لحظه چون نشست به جای برقع از رخ گشود و موزه ز پای
شاهی آمد برون ز طارم خویش لشگر روم و زنگش از پس و پیش
رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ رزمه روم داد و بزمه زنگ
تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور همه سروی ز خاک و او از نور
بود لختی چو گل سرافکنده به جهان آتش در افکنده
چون زمانی گذشت سر برداشت گفت با محرمی که دربر داشت
که ز نامحرمان خاک پرست می نماید که شخصی اینجاهست
خیز و بر گرد گرد این پرگار هرکه پیش آیدت به پیش من آر
آن پریزاده در زمان برخاست چون پری می پرید از چپ و راست
چون مرا دید ماند از آن بشگفت دستگیرانه دست من بگرفت
گفت برخیز تا رویم چو دود بانوی بانوان چنین فرمود
من بدان گفته هیچ نفزودم کارزومند آن سخن بودم
پر گرفتم چو زاغ با طاوس آمدم تا به جلوه گاه عروس
پیش رفتم ز روی چالاکی خاک بوسیدمش من خاکی
خواستم تا به پای بنشینم در صف زیر جای بگزینم
گفت برخیز جای جای تو نیست پایه بندگی سزای تو نیست
پیش چون من حریف مهمان دوست جای مهمان ز مغز به که ز پوست
خاصه خوبی و آشنا نظری دست پرورد رایض هنری
بر سریر آی و پیش من بنشین سازگارست ماه با پروین
گفتم ای بانوی فریشته خوی با چو من بنده این حدیث مگوی
تخت بلقیس جای دیوان نیست مرد آن تخت جز سلیمان نیست
من که دیوی شدم بیابانی چون کنم دعوی سلیمانی
گفت نارد بها بهانه مگیر با فسون خوانده ای فسانه مگیر
همه جای آن تست و حکم تراست لیک با من نشست باید و خاست
تا شوی آگه ز نهانی من بهرهٔابی ز مهربانی من
گفتمش همسر تو سایه تست تاج من خاک تخت پایه تست
گفت سوگندها به جان و سرم که برآیی یکی زمان ببرم
میهمان منی تو ای سره مرد میهمان را عزیز باید کرد
چون به جز بندگی ندیدم رای ایستادم چو بندگان بر پای
خادمی دست من گرفت به ناز بر سریرم نشاند و آمد باز
چون نشستم بر آن سریر بلند ماه دیدم گرفتمش به کمند
با من آن مه به خوش زبانیها کرد بسیار مهربانیها
پس بفرمود کاورند به پیش خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
خوان نهادند خازنان بهشت خوردهائی همه عبیر سرشت
خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت دیده را زو نصیب و جان را قوت
هرچه اندیشه در گمان آورد مطبخی رفت و در میان آورد
چون فراغت رسیدمان از خورد از غذاهای گرم و شربت سرد
مطرب آمد روانه شد ساقی شد طرب را بهانه در باقی
هر نسفته دری دری می سفت هر ترانه ترانه ای می گفت
رقص میدان گشاد و دایره بست پر در آمد به پای و پویه به دست
شمع را ساختند بر سر جای و ایستادند همچو شمع به پای
چون ز پا کوفتن برآسودند دستبردی به باده بنمودند
شد به دادن شتاب ساقی گرم برگرفت از میان وقایه شرم
من به نیروی عشق و عذر شراب کردم آنها که رطلیان خراب
وان شکر لب ز روی دمسازی باز گفتی نکرد از آن بازی
چونکه دیدم به مهر خود رایش اوفتادم چو زلف در پایش
بوسه بر پای یار خویش زدم تا مکن بیش گفت بیش زدم
مرغ امید بر نشست به شاخ گشت میدان گفتگوی فراخ
عشق می باختم ببوس و به می به دلی و هزار جان با وی
گفتمش دلپسند کام تو چیست نامداریت هست نام تو چیست
گفت من ترک نازنین اندام نازنین ترکتاز دارم نام
گفتم از همدمی و هم کیشی نامها را به هم بود خویشی
ترکتاز است نامت این عجبست ترکتازی مرا همین لقبست
خیز تا ترک وار در تازیم هندوان را در آتش اندازیم
قوت جان از می مغانه کنیم نقل و می نوش عاشقانه کنیم
چون می تلخ و نقل شیرین هست نقل برخوان نهیم و می بر دست
یافتم در کرشمه دستوری کز میان دور گردد آن دوری
غمزه می گفت وقت بازی تست هان که دولت به کار سازی تست
خنده می داد دل که وقت خوشست بوسه بستان که یار ناز کشست
چونکه بر گنج بوسه بارم داد من یکی خواستم هزارم داد
گرم گشتم چنانکه گردد مست یار در دست و رفته کار از دست
خونم اندر جگر به جوش آمد ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش بیش از این رنگ آسمان متراش
هرچه زین بگذرد روا نبود دوست آن به که بی وفا نبود
تا بود در تو ساکنی بر جای زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
چون بدانجا رسی که نتوانی کز طبیعت عنان بگردانی
زین کنیزان که هر یکی ماهیست شب عشاق را سحرگاهیست
آنکه در چشم خوبتر یابی وارزو را درو نظر یابی
حکم کن کز خودش کنم خالی زیر حکم تو آورم حالی
تا به مولائیت کمر بندد به شبستان خاص پیوندند
کندت دلبری و دلداری هم عروسی و هم پرستاری
آتشت را ز جوش بنشاند آبی از بهر جوی ما ماند
گر دگر شب عروس نوخواهی دهمت بر مراد خود شاهی
هر شبت زین یکی گهر بخشم گر دگر بایدت دگر بخشم
این سخن گفت و چون ازین پرداخت مشفقی کرد و مهربانی ساخت
در کنیزان خود نهانی دید آنکه در خورد مهربانی دید
پیش خواند و به من سپرد به ناز گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
ماه بخشیده دست من بگرفت من در آن ماه روی مانده شگفت
کز شگرفی و دلبری و کشی بود یاری سزای نازکشی
او همی رفت و من به دنبالش بنده زلف و هندوی خالش
تا رسیدم به بارگاهی چست در نشد تا مرا نبرد نخست
چون در آن قصر تنگ بار شدیم چون بم و زیر سازگار شدیم
دیدم افکنده بر بساط بلند خوابگاهی ز پرنیان و پرند
شمعهای بساط بزم افروز همه یاقوت ساز و عنبر سوز
سر به بالین بستر آوردیم هردو برها ببر در آوردیم
یافتم خرمنی چو گل دربید نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
صدفی مهر بسته بر سر او مهر بر داشتم ز گوهر او
بود تا گاه روز در بر من پر ز کافور و مشک بستر من
گاه روز او چو بخت من برخاست ساز گرمابه کرد یک یک راست
غسل گاهم به آبادانی کرد کز گهر سرخ بود و از زر زرد
خویشتن را به آب گل شستم در کلاه و کمر چو گل رستم
آمدم زان نشاطگاه برون بود یک یک ستاره بر گردون
در خزیدم به گوشه ای خالی فرض ایزد گزاردم حالی
آن عروسان و لعبتان سرای همه رفتند و کس نماند به جای
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد بر لب مرغزار و چشمه سرد
سر نهادم خمار می در سر بر گل خشک با گلاله تر
خفتم از وقت صبح تا گه شام بخت بیدار و خواجه خفته به کام
آهوی شب چو گشت نافه گشای صدفی شد سپهر غالیه سای
سر برآوردم از عماری خواب بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابرو باد چون شب دوش این درافشان و آن عبیرفروش
باد می رفت و ابر می افشاند این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوی آب گل سر نهاد جوی به جوی
لعبتان آمدند عشرت ساز آسمان بازگشت لعبت باز
تختی از تخته زر آوردند تخت پوشی ز گوهر آوردند
چون شد انگیخته سریر بلند بسته شد بر سرش بساط پرند
بزمی آراستند سلطانی زیور بزم جمله نورانی
شور و آشوبی از جهان برخاست آمدند آن جماعت از چپ و راست
در میان آن عروس یغمائی برده از عاشقان شکیبائی
بر سر تخت شد قرار گرفت تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند نامم از لوح غایبان شستند
رفتم و بر سریر خواندندم هم به آیین خود نشاندندم
هم به ترتیب و ساز روز دگر خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابائی که در خورد به بساط وآورد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان که باید ساخت چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
می نهادند و چنگ ساخته شد از زدن رودها نواخته شد
نوش ساقی و جام نوشگوار گرم تر کرد عشق را بازار
در سر آمد نشاط سرمستی عشق با باده کرد همدستی
ترک من رحمت آشکارا کرد هندوی خویش را مدارا کرد
رغبت افزود در نواختنم مهربان شد به کار ساختنم
کرد شکلی به غمزه با یاران تا شدند از برش پرستاران
خلوتی آنچنان و یاری نغز تابم از دل در اوفتاد به مغز
دست بردم چو زلف در کمرش درکشیدم چو عاشقان به برش
گفت هان وقت بی قراری نیست شب شب زینهار خواری نیست
گر قناعت کنی به شکر و قند گاز می گیر و بوسه در می بند
به قناعت کسی که شاد بود تا بود محتشم نهاد بود
وانکه با آرزو کند خویشی اوفتد عاقبت به درویشی
گفتمش چاره کن ز بهر خدای کابم از سر گذشت و خار از پای
هست زنجیر زلف چون قیرت من ز دیوانگان زنجیرت
در به زنجیر کن ترا گفتم تا چو زنجیریان نیاشفتم
شب به آخر رسید و صبح دمید سخن ما به آخری نرسید
گر کشی جانم از تو نیست دریغ اینک اینک سر آنک آنک تیغ
این همه سر کشیدن از پی چیست گل نخندید تا هوا نگریست
جوی آبی و آب جویت من خاکی و آب دست شویت من
تشنه ای را که او گلوده تست آب در ده که آب در ده تست
ندهی آب من بقای تو باد آب من نیز خاک پای تو باد
خاکیی را بگیر کابی برد آب جوئی در آب جوئی مرد
قطره ای به تشنگی مگداز تشنه ای را به قطره ای بنواز
رطبی در فتاده گیر به شیر سوزنی رفته در میان حریر
گر جز اینست کار تا خیزم خاک در چشم آرزو ریزم
مرغی انگاشتم نشست و پرید نه خر افتاده شد نه خیک درید
پاسخم داد کامشبی خوش باش نعل شبدیز گو در آتش باش
گر شبی زین خیال گردی دور یابی از شمع جاودانی نور
چشمه ای را به قطره ای مفروش کاین همه نیش دارد آن همه نوش
در یک آرزو به خود در بند همه ساله به خرمی می خند
بوسه میگیر و زلف و می انداز نرد رو با کنیزکان می باز
باغ داری به ترک باغ مگوی مرغ با تست شیر مرغ مجوی
کام دل هست و کامرانی هست در خیانت گری چه آری دست
امشبی با شکیب ساز و مکوش دل بنه بر وظیفه شب دوش
من ازین پایه چون به زیر آیم هم به دست آیم ارچه دیر آیم
ماهی از حوضه ار بشست آری ماه را دیرتر به دست آری
چون گران دیدمش در آن بازی کردم آهستگی و دمسازی
دل نهادم به بوسه چو شکر روزه بستم به روزهای دگر
از سر عشوه باده می خوردم بر سر تابه صبر می کردم
باز تب کرده را در آمد تاب رغبتم تازه شد به بوس و شراب
چون دگرباره ترک دلکش من در جگر دید جوش آتش من
کرد از آن لعبتان یکی را ساز کاید و آتشم نشاند باز
یاری الحق چنانکه دل خواهد دل همه چیز معتدل خواهد
خوشدل آن شد که باشدش یاری گر بود کاچکی چنان باری
رفتم آن شب چنانکه عادت بود وان شب کام دل زیادت بود
تا گه روز قند می خوردم با پری دست بند می کردم
روز چون جامه کرد گازر شوی رنگرزوار شب شکست سبوی
آن همه رنگهای دیده فریب دور گشت از بساط زینت و زیب
در تمنا که چون شب آید باز می خورم با بتان چین و طراز
زلف ترکی برآورم به کمر دلنوازی درافکنم به جگر
گه خورم با شکر لبی جامی گه بر آرم ز گلرخی کامی
چون شب آمد غرض مهیا بود مسندم بر تراز ثریا بود
چندگاه این چنین برود و به می هر شبم عیش بود پی در پی
اول شب نظاره گاهم نور وآخر شب هم آشیانم حور
روز بودم به باغ و شب به بهشت خاک مشگین و خانه زرین خشت
بودم اقلیم خوشدلی را شاه روز با آفتاب و شب با ماه
هیچ کامی نه کان نبود مرا بخت بود کان نمود مرا
چون در آن نعمتم نبود سپاس حق نعمت زیاده شد ز قیاس
ورق از حرف خرمی شستم کز زیادت زیادتی جستم
چون بسی شب رسید وعده ماه شب جهان بر ستاره کرد سیاه
عنبرین طره سرای سپهر طره ماه درکشید به مهر
ابرو بادی که آمدی زان پیش تازه کردند تازه روئی خویش
شورشی باز در جهان افتاد بانگ زیور بر آسمان افتاد
وآن کنیزان به رسم پیشینه سیب در دست و نار در سینه
آمدند آن سریر بنهادند حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب نشان در بر افکنده زلف مشک فشان
شمعها پیش و پس به عادت خویش پس رها کن که شمع باشد پیش
با هزاران هزار زینت و ناز بر سر بزمگاه خود شد باز
مطربان پرده را نوا بستند پرده داران به کار بنشستند
ساقیان صرف ارغوانی رنگ راست کردند بر ترنم چنگ
شاه شکر لبان چنان فرمود کاورید آن حریف ما را زود
باز خوبان به ناز بردندم به خداوند خود سپردندم
چون مرا دید مهربان برخاست کرد بر دست راست جایم راست
خدمتش کردم و نشستم شاد آرزوی گذشته آمد یاد
خوان نهادند باز بر ترتیب بیش از اندازه خوردهای غریب
چون ز خوانریزه خورده شد روزی می در آمد به مجلس افروزی
از کف ساقیان دریا کف درفشان گشت کامهای صدف
من دگرباره گشته واله و مست زلف او چون رسن گرفته به دست
باز دیوانم از رسن رستند من دیوانه را رسن بستند
عنکبوتی شدم ز طنازی وان شب آموختم رسن بازی
شیفتم چون خری که جو بیند یا چو صرعی که ماه نو بیند
لرز لرزان چو دزد گنج پرست در کمرگاه او کشیدم دست
دست بر سیم ساده میسودم سخت می گشت و سست می بودم
چون چنان دید ماه زیبا چهر دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستیزه حور تا ز گنجینه دست کردم دور
گفت بر گنج بسته دست میاز کز غرض کوتهست دست دراز
مهر برداشتن ز کان نتوان کان به مهر است چون توان نتوان
صبر کن کان تست خرما بن تا به خرما رسی شتاب مکن
باده می خور که خود کباب رسد ماه می بین که آفتاب رسد
گفتم ای آفتاب گلشن من چشمه نور و چشم روشن من
صبح رویت دمیده چون گل باغ چون نمیرم برابرت چو چراغ
می نمائی به تشنه آب شکر گوئی آنگه که لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه گری عقل دیوانه شد که دید پری
نعلک گوش را چو کردی ساز نعل در آتشم فکندی باز
با شبیخون ماه چون کوشم آفتابی به ذره چون پوشم
دست چون دارمت که در دستی اندهی نیستم چو تو هستی
از زمینی تو من هم از زمیم گر تو هستی پری من آدمیم
لب به دندان گزیدنم تا چند وآب دندان مزیدنم تا چند
چاره ای کن که غم رسیده کسم تا یک امشب به کام دل برسم
بس که جانم به لب رسیده ز درد بوسه گرم ده مده دم سرد
بختم از یاری تو کار کند یاری بخت بختیار کند
گوئی انده مخور که یار توام کار خود کن که من به کار توام
کار ازین صعب تر که بار افتاد وارهان وارهان که کار افتاد
گرچه آهو سرینی ای دلبند خواب خرگوش دادنم تا چند
ترسم این پیر گرگ روبه باز گرگی و روبهی کند آغاز
شیر گیرانه سوی من تازد چون پلنگی به زیرم اندازد
آرزوهاست با تو بگذارم کارزوی خود از تو بردارم
گر در آرزوم در بندی میرم امشب در آرزومندی
ناز میکش که ناز مهمانان تاجداران کشند و سلطانان
چون شکیبم نماند دیگربار گفت چونین کنم تو دست بدار
ناز تو گر به جان بود بکشم گر تو از خلخی من از حبشم
چه محل پیش چون تو مهمانی پیشکش کردن را این چنین خوانی
لیکن این آرزو که می گوئی دیریابی و زود می جوئی
گر براید بهشتی از خاری آید از چون منی چنین کاری
وگر از بید بوی عود آید از من اینکار در وجود آید
بستان هرچه از منت کامست جز یکی آرزو که آن خامست
رخ ترا لب ترا و سینه ترا جز دری آن دگر خزینه ترا
گر چنین کرده ای شبت بیش است این چنین شب هزار در پیش است
چون شدی گرم دل ز باده خام ساقیی بخشمت چو ماه تمام
تا ازو کام خویش برداری دامن من ز دست بگذاری
چون فریب زبان او دیدم گوش کردم ولیک نشیندم
چند کوشیدم از سکونت و شرم آهنم تیز بود و آتش گرم
بختم از دور گفت کای نادان (لیس قریه وراء عبادان)
من خام از زیادت اندیشی به کمی اوفتادم از بیشی
گفتم ای سخت کرده کار مرا برده یکبارگی قرار مرا
صدهزار آدمی در این غم مرد که سوی گنج راه داند برد
من که پایم فروشداست به گنج دست چون دارم ارچه بینم رنج
نیست ممکن که تا دمی دارم سر زلف ز دست بگذارم
یا بر این تخت شمع من بفروز یا چو تختم به چارمیخ بدوز
یا بر این نطع رقص کن برخیز یا دگر نطع خواه و خونم ریز
دل و جانی و هوش و بینائی از تو چون باشدم شکیبائی
غرضی کز تو دلستان یابم رایگانست اگربه جان یابم
کیست کو گنج رایگان نخرد وارزوئی چنین به جان نخرد
شمع وار امشبی برافروزم کز غمت چون چراغ می سوزم
سوز تو زنده دادم چو چراغ زنده با سوز و مرده هست به داغ
آفتاب ار بگردد از سر سوز تنگ روزی شود ز تنگی روز
این نه کامست کز تو می جویم خوابی از بهر خویش می گویم
مغز من خفته شد درین چه شکیست خفته و مرده بلکه هردو یکیست
گرنه چشمم رخ ترا دیدی این چنین خوابها کجا دیدی
گر بر آنی که خون من ریزی تیز شو هان که خون کند تیزی
وانگه از جوش خون و آتش مغز حمله بردم بران شکوفه نغز
در گنجینه را گرفتم زود تا کنم لعل را عقیق آمود
زارزوئی چنانکه بود نداشت لابها کرد و هیچ سود نداشت
در صبوری بدان نواله نوش مهل می خواست من نکردم گوش
خورد سوگند کین خزینه تراست امشب امید و کام دل فرداست
امشبی بر امید گنج بساز شب فردا خزینه می پرداز
صبر کردن شبی محالی نیست آخر امشب شبیست سالی نیست
او همی گفت و من چو دشنه تیز در کمر کرده دست کور آویز
خواهشی کو ز بهر خود می کرد خارشم را یکی به صد می کرد
تا بدانجا رسید کز چستی دادم آن بند بسته را سستی
چونکه دید او ستیزه کاری من ناشکیبی و بی قراری من
گفت یک لحظه دیده را در بند تا گشایم در خزینه قند
چون گشادم بر آنچه داری رای در برم گیر و دیده را بگشای
من به شیرینی بهانه او دیده بر بستم از خزانه او
چون یکی لحظه مهلتش دادم گفت بگشای دیده بگشادم
کردم آهنگ بر امید شکار تا درآرم عروس را به کنار
چونکه سوی عروس خود دیدم خویشتن را در آن سبد دیدم
هیچکس گرد من نه از زن و مرد مونسم آه گرم و بادی سرد
مانده چون سایه ای ز تابش نور ترکتازی ز ترکتازی دور
من درین وسوسه که زیر ستون جنبشی زان سبد گشاد سکون
آمد آن یار و زان رواق بلند سبدم را رسن گشاد ز بند
لخت چون از بهانه سیر آمد سبدم زان ستون به زیر آمد
آنکه از من کناره کرد و گریخت در کنارم گرفت و عذر انگیخت
گفت اگر گفتمی ترا صد سال باورت نامدی حقیقت حال
رفتی و دیدی آنچه بود نهفت این چنین قصه با که شاید گفت
من درین جوش گرم جوشیدم وز تظلم سیاه پوشیدم
گفتمش کای چو من ستمدیده رای تو پیش من پسندیده
من ستمدیده را به خاموشی ناگزیر است ازین سیه پوشی
رو پرند سیاه نزد من آر رفت و آورد پیش من شب تار
در سر افکندم آن پرند سیاه هم در آن شب بسیچ کردم راه
سوی شهر خود آمدم دلتنگ بر خود افکنده از سیاهی رنگ
من که شاه سیاه پوشانم چون سیه ابر ازان خروشانم
کز چنان پخته آرزوی به کام دور گشتم به آرزوئی خام
چون خداوند من ز راز نهفت این حکایت به پیش من برگفت
من که بودم درم خریده او برگزیدم همان گزیده او
با سکندر ز بهر آب حیات رفتم اندر سیاهی ظلمات
در سیاهی شکوه دارد ماه چتر سلطان از آن کنند سیاه
هیچ رنگی به از سیاهی نیست داس ماهی چو پشت ماهی نیست
از جوانی بود سیه موئی وز سیاهی بود جوان روئی
به سیاهی بصر جهان بیند چرگنی بر سیاه ننشیند
گر نه سیفور شب سیاه شدی کی سزاوار مهد ماه شدی
هفت رنگست زیر هفتو رنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ
چون که بانوی هند با بهرام باز پرداخت این فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرینها گفت در کنارش گرفت و شاد بخفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چونکه بهرام شد نشاط پرست دیده در نقش هفت پیکر بست

هنگامی که بهرام تصمیم به عیش و نوش گرفت، دیدگان خود را به تماشای عمارت هفت گنبد دوخت.

نکته ادبی: نشاط‌پرست به معنای کسی است که در پی خوش‌گذرانی و شادی است.

روز شنبه ز دیر شماسی خیمه زد در سواد عباسی

در روز شنبه، در منطقه‌ی «سواد عباسی» که دیر «شماسی» نام داشت، اردوگاه و خیمه خود را برپا کرد.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای سیاهی یا حومه و ناحیه یک شهر است.

سوی گنبد سرای غالیه فام پیش بانوی هند شد به سلام

به سوی عمارت گنبدی‌شکل که رنگی تیره (شبیه عطر غالیه) داشت رفت تا به حضور بانوی هندی برسد.

نکته ادبی: غالیه فام به معنای رنگ تیره و معطر است که به گنبدِ سیاه اشاره دارد.

تا شب آنجا نشاط و بازی کرد عود سازی و عطرسازی کرد

تا پایان شب در آنجا به تفریح و شادی پرداخت و مشغول نوازندگی عود و عطرآگین کردن فضا شد.

نکته ادبی: در اینجا عود سازی به معنای نواختن ساز عود است.

چون برافشاند شب به سنت شاه بر حریر سپید مشک سیاه

وقتی شب طبق رسم همیشگی خود، سیاهی‌اش را بر پهنه آسمانِ روشن گستراند.

نکته ادبی: حریر سپید استعاره از افق و آسمانِ درخشان پیش از تاریکی است.

شاه ازان نوبهار کشمیری خواست بوئی چو باد شبگیری

شاه از آن بانوی زیبا و خوش‌سخن، تقاضای گفتن حکایتی کرد که همچون نسیمِ سحری، طراوت‌بخش باشد.

نکته ادبی: باد شبگیری به معنای باد صبا یا نسیم سحرگاهی است که طراوت می‌آورد.

تا ز درج گهر گشاید قند گویدش مادگانه لفظی چند

تا وقتی دهانش را برای سخن گفتن باز می‌کند، کلامی زنانه و لطیف بر زبان آورد.

نکته ادبی: درج گهر استعاره از دهان و قند استعاره از کلام شیرین است.

زان فسانه که لب پر آب کند مست را آرزوی خواب کند

داستانی بگوید که چنان تأثیرگذار باشد که چشم‌ها را پر از اشک کرده و مستِ شنیدن را به خوابی شیرین فرو ببرد.

نکته ادبی: لب پر آب استعاره از گریستن و جاری شدن اشک است.

آهوی ترک چشم هندو زاد نافه مشک را گره بگشاد

آن بانوی زیبارویِ هندی، گره از رازهای پنهان (نافه مشک) خود گشود و شروع به سخن کرد.

نکته ادبی: آهوی ترک اشاره به زیباییِ بانوی هندی دارد؛ گشودن گره نافه مشک استعاره از آغاز سخن گفتن است.

گفت از اول که پنج نوبت شاه باد بالای چار بالش ماه

ابتدا در حق شاه دعا کرد که قدرت و پادشاهی او برتر از ماه باقی بماند.

نکته ادبی: پنج نوبت، اشاره به نقاره‌زنی در دربار پادشاهان است؛ چهار بالش ماه کنایه از اقتدار و تسلط است.

تا جهان ممکنست جانش باد همه سرها بر آستانش باد

تا زمانی که جهان برپاست، زندگی‌اش جاودان باد و همه مردم مطیع و خاضع درگاه او باشند.

نکته ادبی: آستان استعاره از درگاه و نماد تواضع در برابر پادشاه است.

هرچه خواهد که آورد در چنگ دولتش را در آن مباد درنگ

هر چه اراده می‌کند، بدون کمترین تأخیر برایش حاصل شود.

نکته ادبی: درنگ به معنای تأمل یا تأخیر است که در اینجا نفی شده تا قدرت مطلقه شاه را برساند.

چون دعا ختم کرد برد سجود برگشاد از شکر گوارش عود

وقتی دعایش را به پایان رساند، به نشانه احترام سجده کرد و با شکرگزاری، شروع به نقل داستان کرد.

نکته ادبی: گوارش عود در اینجا کنایه از خوش‌گواری و شیرینیِ کلام است.

گفت و از شرم در زمین می دید آنچه زان کس نگفت و کس نشنید

سخن را آغاز کرد و در حالی که از شرم سر به زیر داشت، داستانی را گفت که تا آن زمان کسی نشنیده بود.

نکته ادبی: نگاه کردن در زمین، نماد حیا و شرم در ادبیات کلاسیک است.

که شنیدم به خردی از خویشان خرده کاران و چابک اندیشان

گفت که در دوران کودکی از بزرگان فامیل و افراد تیزبین شنیده بودم.

نکته ادبی: خرده‌کار به معنای کسی است که به ظرایف و جزئیات دقت دارد.

که ز کدبانوان قصر بهشت بود زاهد زنی لطیف سرشت

که میان زنانِ شایسته و محترم، زنی پارسا و لطیف‌طبع وجود داشت.

نکته ادبی: کدبانو به معنای زن صاحب‌خانه و مدیر و مدبر است.

آمدی در سرای ما هر ماه سر به سر کسوتش حریر سیاه

او هر ماه به خانه ما می‌آمد و سراسر لباسش از پارچه ابریشم سیاه بود.

نکته ادبی: کسوت به معنای لباس و پوشش است.

بازجستند کز چه ترس و چه بیم در سوادی تو ای سبیکه سیم

از او پرسیدند ای زنِ ظریف و سپیدروی، تو را چه ترس و نگرانی‌ای هست که لباس سیاه بر تن داری؟

نکته ادبی: سبیکه سیم تشبیهی برای زنی است که پوستی سفید و درخشان چون نقره دارد.

به که ما را به قصه یار شوی وین سیه را سپید کار شوی

بهتر است که با ما هم‌داستان شوی و قصه خود را بگویی تا شاید سیاهیِ کار تو به روشنی بدل شود (دلیلش را بفهمیم).

نکته ادبی: سفید کردن کار کنایه از حل مشکل و آشکار کردن حقیقت است.

بازگوئی ز نیک خواهی خویش معنی آیت سیاهی خویش

از روی خیرخواهی برای ما بازگو کن که معنی و دلیل این سیاه‌پوشی تو چیست.

نکته ادبی: آیت در اینجا به معنای نشانه و دلیلِ امری است.

زن چو از راستی ندید گزیر گفت کاحوال این سیاه حریر

زن چون راه گریزی از پاسخ دادن ندید، گفت دلیل این لباس سیاه را می‌گویم.

نکته ادبی: گزیر به معنای راه چاره یا گریزگاه است.

چونکه ناگفته باز نگذارید گویم ارزان که باورم دارید

چون اصرار دارید و نمی‌خواهید ناگفته بماند، می‌گویم، مشروط بر اینکه حرفم را باور کنید.

نکته ادبی: ناگفته باز گذاشتن کنایه از پرسش‌های بی‌جواب رها کردن است.

من کنیز فلان ملک بودم که ازو گرچه مرد خوشنودم

من خدمتکارِ فلان پادشاه بودم؛ پادشاهی که گرچه از جانب او راضی بودم.

نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای پادشاه است.

ملکی بود کامگار و بزرگ ایمنی داده میش را با گرگ

او پادشاهی توانگر و بزرگ بود که عدلش چنان بود که میش در کنار گرگ امنیت داشت.

نکته ادبی: ایمنی میش و گرگ استعاره از عدالتِ آرمانی و امنیتِ فراگیر در جامعه است.

رنجها دیده باز کوشیده وز تظلم سیاه پوشیده

او سختی‌های بسیاری کشید و تلاش‌های زیادی کرد اما به دلیل ظلم و ستمی که بر او رفت، لباس سیاه پوشید.

نکته ادبی: تظلم به معنای دادخواهی یا شکایت از ظلم است.

فلک از طالع خروشانش خوانده شاه سیاه پوشانش

روزگار به دلیلِ سرنوشتِ پرهیاهو و متلاطمش، او را پادشاهِ سیاه‌پوشان نامید.

نکته ادبی: خروشان در اینجا صفت برای طالع (بخت و اقبال) است که تلاطم دارد.

داشت اول ز جنس پیرایه سرخ و زردی عجب گرانمایه

او در ابتدا گنجینه‌ای از جواهرات گران‌بها و رنگارنگ (سرخ و زرد) داشت.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و زیورآلات است.

چون گل باغ بود مهمان دوست خنده می زد چو سرخ گل در پوست

مانند گلِ باغ، مهمان‌نواز بود و همیشه لبخند بر لب داشت.

نکته ادبی: خنده در پوست زدن کنایه از شادی و سرزندگی بسیار است.

میهمانخانه ای مهیا داشت کزثری روی در ثریا داشت

او اقامتگاهی بسیار باشکوه داشت که از لحاظ بلندی و مقام با آسمان برابری می‌کرد.

نکته ادبی: ثریا کنایه از اوج و بلندی است.

خوان نهاده بساط گسترده خادمانی به لطف پرورده

سفره‌ای گسترده و پذیراییِ مجلل داشت و خدمتکارانی تربیت‌شده در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره غذاست.

هرکه آمد لگام گیر شدند به خودش میهمان پذیر شدند

هر کس که از آنجا عبور می‌کرد، به گرمی پذیرفته می‌شد و از او مهمان‌نوازی می‌کردند.

نکته ادبی: لگام‌گیر شدن کنایه از توقف کردن و دعوت به مهمانی شدن است.

چون به ترتیب خوان نهادندش در خور پایه نزل دادندش

وقتی برایش سفره پهن می‌کردند، پذیرایی‌ای در شأن و مقامِ او انجام می‌دادند.

نکته ادبی: نزل به معنای پذیرایی و تحفه برای مهمان است.

شاه پرسید ازو حکایت خویش هم ز غربت هم از ولایت خویش

پادشاه از آن زن درباره سرگذشتش پرسید، هم از روزهای غربت و هم از ایامِ حضور در وطن.

نکته ادبی: غربت و ولایت تضاد میان دوری از وطن و وطن را نشان می‌دهد.

آن مسافر هران شگفت که دید شاه را قصه کرد و شاه شنید

آن مسافر هر واقعه عجیبی که دیده بود، برای شاه تعریف کرد و شاه شنید.

نکته ادبی: شگفت به معنای واقعه عجیب و غریب است.

همه عمرش بران قرار گذشت تا نشد عمرش از قرار نگشت

تمام عمرش بر همین روال گذشت و تا پایان عمرش، وضع تغییری نکرد.

نکته ادبی: قرار در اینجا به معنای ثبات و پایداری است.

مدتی گشت ناپدید از ما سر چو سیمرغ درکشید از ما

مدتی از ما پنهان شد و مثل سیمرغ (که افسانه‌ای است) ناپیدا گشت.

نکته ادبی: سیمرغ نماد موجودی کمیاب و دور از دسترس است.

چون بر این قصه برگذشت بسی زو چو عنقانشان نداد کسی

زمانی طولانی از این ماجرا گذشت و هیچ‌کس از او خبری نداشت.

نکته ادبی: عنقا همان سیمرغ است که کنایه از غیبت و نایاب بودن است.

ناگهان روزی از عنایت بخت آمد آن تاجدار بر سر تخت

تا اینکه ناگهان یک روز از روی لطف بخت و اقبال، آن پادشاه بازگشت و بر تخت نشست.

نکته ادبی: تاجدار استعاره از پادشاه است.

از قبا و کلاه و پیرهنش پای تا سر سیاه بود تنش

از کلاه و لباس گرفته تا تمام وجودش، سرتاپا سیاه پوشیده بود.

نکته ادبی: توصیفِ ظاهری برای نشان دادن تغییر احوال درونی شاه.

تا جهان داشت تیزهوشی کرد بی مصیبت سیاه پوشی کرد

تا وقتی زنده بود، با هوشمندی رفتار کرد و بدون اینکه حادثه مصیبت‌باری پیش بیاید، همچنان سیاه می‌پوشید.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس‌گونه؛ سیاه‌پوشی معمولاً برای عزا است اما اینجا نشان‌دهنده یک منشِ انتخابی است.

در سیاهی چو آب حیوان زیست کس نگفتش که این سیاهی چیست

در عین سیاه‌پوشی، چون آب حیات (جاویدان و زنده) زندگی می‌کرد و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد از او بپرسد چرا سیاه پوشیده‌ای.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از زندگی‌بخش و گوارا بودن است.

شبی از مشفقی و دلداری کردم آن قبله را پرستاری

شبی از روی دلسوزی و مهربانی، به آن قبله‌گاه (پادشاه) خدمت کردم.

نکته ادبی: قبله استعاره از پادشاه به عنوان مقتدای مردم.

بر کنارم نهاد پای به مهر گله می کرد از اختران سپهر

او پای خود را با مهر بر دامان من نهاد و از گردشِ روزگار و ستاره‌ها گله کرد.

نکته ادبی: اختران سپهر کنایه از فلک و سرنوشتِ مقدر است.

کاسمان بین چه ترکتازی کرد با چو من خسروی چه بازی کرد

گفت ببین آسمان چه ستم‌گری‌ها کرد و با پادشاهی چون من چه بازی‌های تلخی درآورد.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از ستمگری و بی‌پرواییِ آسمان در ظلم کردن است.

از سواد ارم برید مرا در سواد قلم کشید مرا

مرا از سرزمین بهشت‌گونه (ارم) بیرون کرد و به قلمروِ سیاهی (سواد قلم) کشاند.

نکته ادبی: ایهام در واژه سواد: به معنی سیاهی و همچنین نام یک منطقه جغرافیایی.

کس نپرسید کان سواد کجاست بر سر سیمت این سواد چراست

هیچ‌کس نپرسید که آن سرزمین (ارم) کجاست و چرا بر چهره سیمینِ تو این سیاهی (سواد) نشسته است.

نکته ادبی: تکرارِ لفظ سواد برای تأکید بر تضاد سیاهی و سفیدی چهره.

پاسخ شاه را سگالیدم روی در پای شاه مالیدم

من با تدبیر و فکر به پاسخ پادشاه فکر کردم و صورتم را به نشانه احترام بر پای او مالیدم.

نکته ادبی: سگالیدن در اینجا به معنای اندیشیدن و تدبیر کردن است.

گفتم ای دستگیر غم خواران بهترین همه جهانداران

گفتم ای کسی که دستگیر غم‌خوارانی و برترینِ فرمانروایان روی زمین هستی.

نکته ادبی: دستگیر به معنای یاری‌رسان است.

بر زمین یاریی کرا باشد کاسمان را به تیشه بتراشد

چه کسی روی زمین قدرت دارد که بخواهد آسمان را با تیشه بتراشد (آن را تغییر دهد)؟

نکته ادبی: تشبیه کنایی برای نشان دادن اینکه هیچ انسانی نمی‌تواند سرنوشتِ مقدر آسمانی را تغییر دهد.

باز پرسیدن حدیث نهفت هم تو دانی و هم توانی گفت

درباره این رازِ نهفته هم، فقط تو می‌دانی و فقط تو هستی که می‌توانی آن را بازگو کنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شاه خود صاحبِ این راز است و زن به او ارجاع می‌دهد.

صاحب من مرا چو محرم یافت لعل را سفت و نافه را بشکافت

هنگامی که صاحبِ‌کار یا همان میزبانِ من، مرا شایسته و محرمِ اسرارِ خود یافت، زبان به سخن گشود و رازهای نهفته‌اش را همانند سوراخ کردنِ مروارید و گشودنِ کیسه مشک، آشکار کرد.

نکته ادبی: سفتن به معنای سوراخ کردن مروارید و استعاره از گشودنِ اسرار است.

گفت چون من در این جهانداری خو گرفتم به میهمانداری

او گفت: در تمام مدتی که در این دنیا به سر برده‌ام، عادت کرده‌ام که میزبانیِ دیگران را به عهده بگیرم و رسمِ مهمان‌نوازی را به جای آورم.

نکته ادبی: جهانداری در اینجا به معنایِ زیستن و داشتنِ تجربه در امورِ دنیوی است.

از بد و نیک هرکرا دیدم سرگذشتی که داشت پرسیدم

از هر کسی که خوب یا بد بود، پرسیدم و داستانِ زندگی‌اش را از او جویا شدم.

نکته ادبی: هرکرا مخففِ هر که را است.

روزی آمد غریبی از سر راه کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

روزی غریبه‌ای از راه رسید که همه لباس‌هایش، از کفش و کلاه (دستار) گرفته تا پیراهن، یکپارچه سیاه بود.

نکته ادبی: دستار به معنای عمامه و پوشش سر است.

نزل او چون به شرط فرمودم خواندم و حشمتش بیفزودم

وقتی به وظیفه خود در قبالِ او برای پذیرایی عمل کردم، با تکریم و احترامِ فراوان او را گرامی داشتم.

نکته ادبی: نزل به معنای پذیرایی و آنچه برای مهمان فراهم کنند است.

گفتم ای من نخوانده نامه تو سیه از بهر چیست جامه تو

به او گفتم: ای کسی که نامه زندگی‌ات را نخوانده‌ام (از احوالت بی‌خبرم)، دلیلِ اینکه لباس‌هایت یکسره سیاه است، چیست؟

نکته ادبی: استعاره از ناآشنا بودن با وضعیتِ باطنی و ظاهریِ فرد.

گفت بگذار از این سخن بگذر که ز سیمرغ کس نداد خبر

پاسخ داد: از این موضوع بگذر و این پرسش را کنار بگذار؛ چرا که هیچ‌کس از «سیمرغ» (امرِ دست‌نیافتنی و رازِ غیبی) خبر ندارد.

نکته ادبی: سیمرغ در اینجا نمادِ رازِ بزرگ و امرِ غایبِ غیرقابل‌شناسایی است.

گفتمش بازگو بهانه مگیر خبرم ده ز قیروان و ز قیر

به او گفتم: بهانه نیاور و حرفت را بگو؛ از «قیروان» (نامِ مکان) و «قیر» (سیاهی) مرا باخبر کن.

نکته ادبی: اشاره به جناسِ لفظی میانِ نامِ مکان و سیاهیِ قیر که نمادِ راز است.

گفت باید که داریم معذور کارزوئیست این ز گفتن دور

گفت: باید مرا معذور بدانی، چرا که این آرزو و پرسش، از آن دسته اموری است که گفتنِ آن ممکن نیست.

نکته ادبی: کارزو مخففِ کارِ آرزوست.

زین سیاهی خبر ندارد کس مگر آن کاین سیاه دارد و بس

هیچ‌کس از این سیاهی (رازِ پوشیده) خبر ندارد، مگر کسی که خودش این سیاهی را (تجربه‌اش را) داشته باشد و بس.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ کسبِ تجربه شخصی برای درکِ حقیقت.

کردمش لابهای پنهانی من عراقی و او خراسانی

من با اصرار و پنهانی از او درخواست کردم؛ من که عراقی بودم، با او که خراسانی بود، به گفتگو نشستم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و درخواستِ همراه با فروتنی است.

با وی از هیچ لابه در نگرفت پرده از روی کار بر نگرفت

هیچ‌کدام از خواهش‌های من در او اثر نکرد و او پرده از رویِ کار بر نداشت.

نکته ادبی: کنایه از فاش نکردنِ راز.

چون زحد رفت خواستاری من شرمش آمد ز بیقراری من

وقتی پافشاریِ من از حد گذشت، او از بی‌قراریِ من احساس شرم کرد.

نکته ادبی: بی‌قراری در اینجا نشانه اشتیاقِ شدیدِ راوی است.

گفت شهریست در ولایت چین شهری آراسته چو خلد برین

او گفت: شهری در کشورِ چین وجود دارد که همچون بهشتِ برین، زیبا و آراسته است.

نکته ادبی: خلدِ برین استعاره از بهشتِ اعلاست.

نام آن شهر شهر مدهوشان تعزیت خانه سیه پوشان

نامِ آن شهر، «شهرِ مدهوشان» است؛ جایی که عزاداران و سیاه‌پوشان در آن ساکن‌اند.

نکته ادبی: توصیفی از فضای سوگوارانه و مرموزِ شهر.

مردمانی همه به صورت ماه همه چون ماه در پرند سیاه

مردمانش همگی به زیبایی ماه هستند و همگی در لباس‌هایی از جنسِ حریرِ سیاه پوشیده شده‌اند.

نکته ادبی: پرند نوعی پارچه ابریشمی است.

هرکرا زان شهر باده نوش کند آن سوادش سیاه پوش کند

هر کس از آن شهر باده‌ای بنوشد، همان سیاهیِ شهر، او را نیز سیاه‌پوش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ محیط بر ظاهر و باطنِ افراد.

آنچه در سر نبشت آن سلبست گرچه ناخوانده قصه ای عجبست

آنچه در سرنوشتِ فرد نوشته شده، همین لباسِ سیاه است؛ اگرچه این داستانی عجیب است که شنیدنش ناخوشایند است.

نکته ادبی: سلب به معنای جامه و لباس است.

گر به خون گردنم بخواهی سفت بیشتر زین سخن نخواهم گفت

اگر بخواهی حتی جانم را بستانی (مرا بکشی)، بیش از این چیزی نخواهم گفت.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ رازداری و غیرممکن بودنِ افشایِ بیشترِ اطلاعات.

این سخن گفت و رخت بر خر بست آرزوی مرا در اندر بست

این را گفت و بارِ خود را بر خر بست و درِ آرزویِ مرا (برای دانستنِ بیشتر) بست.

نکته ادبی: استعاره از پایانِ گفتگو.

چون بران داستان غنود سرم داستان گوی دور شد ز برم

وقتی که ذهنم درگیرِ آن داستان شد، آن داستان‌گو از پیشِ من رفت.

نکته ادبی: غنودن به معنای آرمیدن و در اینجا تفکرِ عمیق است.

قصه گو رفت و قصه ناپیدا بیم آن بد که من شوم شیدا

قصه‌گو رفت و قصه ناپیدا ماند؛ ترسِ من از این بود که (از دوریِ این حقیقت) دیوانه شوم.

نکته ادبی: شیدا به معنای عاشق و دیوانه است.

چند ازین قصه جستجو کردم بیدق از هر سوئی فرو کردم

مدتی در جستجویِ آن قصه برآمدم و از هر راه و روشی برای رسیدن به آن استفاده کردم.

نکته ادبی: بیدق و فرزین در بیت بعد، نمادِ مهره‌های شطرنج و ترفندهایِ ذهنی است.

بیش از آن کرده بود فرزین بند که بر آن قلعه بر شوم به کمند

او ترفندهایی به کار برده بود که نمی‌توانستم با حیله‌ای از آن بگذرم و به آن قلعه (هدف) دست یابم.

نکته ادبی: فرزین‌بند اصطلاحی در شطرنج برای کیش و مات کردن یا مسدود کردن راه است.

دادم اندیشه را به صبر فریب تا شکیبد دلم نداد شکیب

سعی کردم با صبر کردن، فریبِ ذهنم را بدهم تا آرام بگیرد، اما دلم هیچ آرامشی نیافت.

نکته ادبی: تضادِ میانِ صبرِ عقل و بی‌تابیِ دل.

چند پرسیدم آشکار و نهفت این خبر کس چنانکه بود نگفت

بارها به صورتِ آشکار و نهانی پرسیدم، اما هیچ‌کس آن خبر را آن‌گونه که بود، به من نگفت.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ دسترسی به حقیقتِ پنهان.

عاقبت مملکت رها کردم خویشی از خانه پادشا کردم

عاقبت، حکومت و کشور را رها کردم و خود را به شکلِ مسافری غریب درآوردم.

نکته ادبی: خویشی از خانه پادشا کردن یعنی ترکِ مقام و منصبِ خود.

بردم از جامه و جواهر و گنج آنچه ز اندیشه باز دارد رنج

آنچه از طلا و جواهر داشتم با خود بردم تا اندیشه‌هایِ آزاردهنده را از خود دور کنم.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از ثروت برای هموار کردنِ راهِ سفر.

نام آن شهر باز پرسیدم رفتم وآنچه خواستم دیدم

نامِ آن شهر را باز پرسیدم، به آنجا سفر کردم و هر آنچه می‌خواستم را دیدم.

نکته ادبی: نشانه موفقیتِ راوی در رسیدن به هدف.

شهری آراسته چو باغ ارم هریک از مشک برکشیده علم

شهری بود آراسته همچون باغِ ارم، که در آن هر فردی پرچمی از مشک برافراشته بود.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی و خوشبوییِ شهر که تضاد با سیاهیِ ساکنانش دارد.

پیکر هریکی سپید چو شیر همه در جامه سیاه چو قیر

اندامِ هر یک از آنان سپید همچون شیر بود و همگی در جامه سیاهی که به تیرگیِ قیر بود، پوشیده شده بودند.

نکته ادبی: تضاد میانِ سفیدیِ پوست و سیاهیِ لباس.

در سرائی فرو نهادم رخت بر نهادم ز جامه تخت به تخت

در خانه‌ای اقامت کردم و در آنجا تخت‌به‌تخت و با جامه و وسایلِ گران‌بها، جایگاهی برای خود ساختم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ثروتمند بودنِ راوی.

جستم احوال شهر تا یک سال کس خبر وا نداد ازآن احوال

تا یک سال به جستجوی احوالِ شهر پرداختم، اما هیچ‌کس خبری از آن ماجرا به من نداد.

نکته ادبی: تأکید بر رازداریِ اهالیِ آن شهر.

چون نظر ساختم ز هر بابی دیدم آزاده مرد قصابی

وقتی به هر گوشه‌ای نگریستم، قصابی آزاده و شریف دیدم.

نکته ادبی: قصاب در ادبیاتِ داستانیِ قدیم، نمادِ کسی است که با گوشت و خون سروکار دارد و می‌تواند نمادِ ارتباط با نفسِ اماره یا تجربیاتِ سخت باشد.

خوب روی و لطیف و آهسته از بد هر کسی زبان بسته

خوش‌رو، مهربان و آرام بود و زبانش از بدگوییِ مردم بسته بود.

نکته ادبی: توصیفِ فضایلِ اخلاقیِ قصاب.

از نکوئی و نیک رائی او راه جستم به آشنائی او

به دلیلِ نیکی و خردمندی‌اش، راهی برای دوستی با او پیدا کردم.

نکته ادبی: نیک‌رایی به معنای تدبیرِ نیک و خردمندی است.

چون بهم صحبتش پیوستم به کله داریش کمر بستم

وقتی با او هم‌صحبت شدم، کمر به خدمت و حمایت از او بستم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده کردن و خدمت‌گزاری است.

دادمش نقدهای رو تازه چیزهائی برون ز اندازه

به او سکه‌های طلا و نقره تازه و چیزهایِ بسیار گران‌بها دادم.

نکته ادبی: نقدهایِ رو تازه به معنای سکه‌های طلا و پولِ نقدِ رایج است.

روز تا روز قدرش افزودم آهنی را به زر بر اندودم

هر روز به ارزشِ او در نزدِ خود افزودم و او را با طلا پوشاندم (به او ثروت بخشیدم).

نکته ادبی: آهنی را به زر بر اندودن کنایه از ارزش دادن به کسی است که ارزشِ ذاتیِ او را پنهان کرده است.

کردمش صید خویش موی به موی گه به دنیا و گه به دیبا روی

با دادنِ دنیا و زیبایی‌ها، او را ذره‌ذره به چنگ آوردم.

نکته ادبی: صیدِ خویش کردن کنایه از جلبِ اعتماد و دوستیِ اوست.

مرد قصاب از آن زرافشانی صید من شد چو گاو قربانی

قصاب از آن بخششِ طلاها، شکارِ من شد؛ درست مانندِ گاوی که برای قربانی آماده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اینکه ثروتِ راوی، او را مطیع کرد.

آنچنان کردمش به دادن گنج کامد از بار آن خزانه به رنج

آن‌قدر به او ثروت بخشیدم که از سنگینیِ آن خزانه (هدایا)، به رنج افتاد.

نکته ادبی: اشاره به افراط در بخشش.

برد روزی مرا به خانه خویش کرد برگی ز رسم و عادت بیش

روزی مرا به خانه خود برد و بیش از حدِ معمول، پذیرایی کرد.

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنایِ اسبابِ پذیرایی و تدارکات است.

اولم خوان نهاد و خورد آورد خدمتی خوب در نورد آورد

ابتدا سفره‌ای پهن کرد و غذا آورد و با مهارتِ تمام، خدمت‌گزاری کرد.

نکته ادبی: در نورد آوردن کنایه از انجامِ کار با مهارت و ظرافت است.

هرچه بایست بود بر خوانش به جز از آرزوی مهمانش

همه چیز بر سرِ سفره‌اش بود، جز آن چیزی که مهمان (راوی) واقعاً به دنبالِ آن بود.

نکته ادبی: اشاره به نرسیدنِ به اصلِ حقیقت.

چون ز هرگونه خوردها خوردیم سخن از هر دری فرو کردیم

وقتی غذا خوردیم، درباره هر موضوعی گفتگو کردیم.

نکته ادبی: سخن از هر دری فرو کردن کنایه از گفتگویِ متنوع است.

میزبان چون ز کار خوان پرداخت بیش از اندازه پیشکشها ساخت

میزبان وقتی سفره را جمع کرد، هدایایِ فراوانی بیش از حدِ انتظار برایم آورد.

نکته ادبی: پیشکش به معنای هدیه است.

وانچه من دادمش به هم پیوست پیشم آورد و عذر خواه نشست

تمامِ آنچه من به او داده بودم را پیشِ رویم گذاشت و با عذرخواهی نشست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کرامتِ طبعِ میزبان.

گفت چندین نورد گوهر و گنج بر نسنجیده هیچ گوهر سنج

گفت: این همه گوهر و گنج که هیچ اندازه‌ای نداشت، چرا بدونِ اینکه وزن و ارزشش سنجیده شود، به من دادی؟

نکته ادبی: پرسش از علتِ افراطِ راوی در بخشش.

من که قانع شدم به اندک سود این همه دادنم ز بهر چه بود

من که با سودِ کم هم قانع بودم، دلیلِ این همه بخششِ تو چیست؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ قناعتِ میزبان و طمعِ (اشتیاقِ) راوی.

چیست پاداش این خداوندی حکم کن تا کنم کمربندی

پاداش این همه لطف و بزرگی تو چیست؟ دستور بده تا آماده خدمت‌گزاری شوم و کمر به خدمت ببندم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کار یا خدمت است.

جان یکی دارم ار هزار بود هم در این کفه کم عیار بود

اگر هزار جان هم داشته باشم، در برابرِ این لطفِ تو بسیار ناچیز و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: کم‌عیار به معنای بی‌ارزش و فاقد اعتبار است.

گفتم ای خواجه این غلامی چیست پخته تر پیشم آی خامی چیست

به او گفتم ای خواجه، این نوع بندگی (که با پاداش همراه است) چه معنایی دارد؟ از حالِ خام‌بودن بیرون بیا و صادقانه و پخته‌تر با من رفتار کن.

نکته ادبی: خامی در مقابل پختگی، کنایه از عدم آگاهی یا ناپختگی در سلوک است.

در ترازوی مرد با فرهنگ این محقر چه وزن دارد و سنگ

در نزدِ انسانِ دانا و فهیم، این هدیه‌های ناچیز و ظاهری چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: محقر به معنای کوچک و ناچیز است.

به غلامان دست پروردم به کرشمه اشارتی کردم

با اشارتی که از سرِ ناز و اقتدار بود، به غلامانِ دست‌پرورده‌ام فرمان دادم.

نکته ادبی: کرشمه در اینجا به معنای اشاره‌ای همراه با ناز و اقتدار است.

تا دویدند و از خزانه خاص آوریدند نقدهای خلاص

آن‌ها به سرعت دویدند و از خزانهٔ اختصاصی، مبالغی پولِ نقد و خالص بیرون آوردند.

نکته ادبی: نقودِ خلاص به معنای پول‌های نقد و خالص و پاک است.

زان گرانمایه نقدهای درست بیش از آن دادمش که بود نخست

از آن پول‌های ارزشمند و درست، بیش از آنچه ابتدا تصور می‌کرد، به او بخشیدم.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای ارزشمند و گران‌بها است.

مرد کاگه نبد ز نازش من در خجالت شد از نوازش من

آن مرد که از علتِ محبت و نوازشِ من آگاه نبود، از این همه لطف شرمنده شد.

نکته ادبی: آگه نبودن به معنای بی‌خبری از باطنِ امر است.

گفت من خود ز وامداری تو نرسیدم به حق گزاری تو

او گفت من هنوز دینِ محبتِ تو را ادا نکرده‌ام و بابتِ آنچه به من بخشیدی، شرمنده‌ام.

نکته ادبی: حق‌گزاری به معنای ادای دین و حقِ محبت است.

دادیم نعمتی دگرباره جای شرمست چون کنم چاره

دوباره نعمتی به او دادم و گفتم وقتی نعمتی تازه به تو می‌بخشم، دیگر جای شرمندگی نیست، راهِ چاره‌اش را پیدا کن.

نکته ادبی: چاره کنایه از یافتنِ راهی برای جبران یا تعامل است.

داده ای تو نه زان نهادم پیش تا رجوع افتدت به داده خوش

این هدیه را برای این به تو دادم تا دوباره به سویِ من بازگردی و به آنچه به تو بخشیده‌ام، توجه کنی.

نکته ادبی: رجوع افتادن به معنای بازگشتن و نیاز پیدا کردن است.

زان نهادم که این چنین گنجی نبود بی جزا و پارنجی

این هدیه را برای این به تو دادم که چنین گنجی بدونِ رنج و تلاشِ عاشقانه به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: پارنج به معنای رنج و زحمتِ بسیار است.

چون تو بر گنج گنج افزودی من خجل گشتم ار تو خشنودی

وقتی تو بر گنجی که داشتی، گنجِ دیگری افزودی، من خجالت‌زده شدم، اگرچه تو از این اتفاق خشنود باشی.

نکته ادبی: خجل گشتن به معنای احساس شرمِ ناشی از تواضع است.

حاجتی گر به بنده هست بیار ور نه اینها که داده ای بر دار

اگر حاجتی به این بنده داری بگو، وگرنه هرچه به تو داده‌ام را پس بده.

نکته ادبی: بردار در اینجا به معنای پس گرفتن است.

چون قوی دل شدم به یاری او گشتم آگه ز دوستداری او

وقتی با یاریِ او دل‌گرم شدم، به میزانِ دوست‌داشتن و محبتِ او نسبت به خودم پی بردم.

نکته ادبی: قوی‌دل شدن کنایه از پیدا کردنِ اعتماد به نفس و آرامشِ قلبی است.

باز گفتم بدو حکایت خویش قصه شاهی و ولایت خویش

دوباره داستانِ خودم و قصهٔ شاهی و ولایتِ خودم را برای او تعریف کردم.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای سرزمین و جایگاهِ اصلی است.

کز چه معنی بدین طرف راندم دست بر پادشاهی افشاندم

گفتم به چه دلیل به این سو آمدم و چرا پادشاهی و قدرتِ خود را رها کردم؟

نکته ادبی: دست افشاندن کنایه از ترک کردن و بی‌اعتنایی نسبت به چیزی است.

تا بدانم که هر که زین شهرند چه سبب کز نشاط بی بهرند

آمدم تا بدانم ساکنانِ این شهر، چرا این‌گونه از شادی و نشاط بی‌بهره‌اند؟

نکته ادبی: بی‌بهره بودن در اینجا به معنای محرومیتِ عمدی از شادی است.

بی مصیبت به غم چرا کوشند جامهای سیه چرا پوشند

چرا بدونِ اینکه مصیبتی داشته باشند، به غم و اندوه روی آورده‌اند و لباس‌های سیاه می‌پوشند؟

نکته ادبی: کوشیدن به غم، استعاره از پذیرشِ داوطلبانهٔ اندوه است.

مرد قصاب کاین سخن بشنید گوسپندی شد و ز گرگ رمید

مردِ قصاب که این سخن را شنید، همچون گوسفندی که از گرگ ترسیده باشد، رمید و متأثر شد.

نکته ادبی: تشبیه به گوسفند برای نشان دادنِ مظلومیت و بی‌گناهیِ باطنی است.

ساعتی ماند چون رمیده دلان دیده بر هم نهاده چون خجلان

لحظاتی مانندِ دل‌شکستگان و ترسیدگان ماند و از سرِ شرم، چشمانش را بست.

نکته ادبی: خجلان جمعِ خجل، کسانی که از سرِ شرم سر به زیر دارند.

گفت پرسیدی آنچه نیست صواب دهمت آنچنانکه هست جواب

گفت آنچه پرسیدی درست نیست و شایستهٔ پاسخ گفتن نیست، اما من به تو همان‌طور که هست، پاسخ خواهم داد.

نکته ادبی: صواب به معنای درست و بجاست.

شب چو عنبر فشاند بر کافور گشت مردم ز راه مردم دور

شب‌هنگام که سیاهیِ شب بر زمینِ سفید (کافور کنایه از سفیدی زمین است) سایه افکند، مردم از راهِ حقیقت گمراه شدند.

نکته ادبی: عنبر و کافور نمادِ سیاهیِ شب و سفیدیِ روز یا زمین هستند.

گفت وقتست کانچه می خواهی بینی و یابی از وی آگاهی

گفت اکنون وقت آن است که آنچه می‌خواهی را ببینی و از آن آگاه شوی.

نکته ادبی: آگاهی در اینجا به معنای کشفِ حقیقت است.

خیز ا بر تو راز بگشایم صورت نانموده بنمایم

برخیز تا راز را بر تو آشکار کنم و صورتِ پنهانی را به تو نشان دهم.

نکته ادبی: نانموده بنمایم پارادوکس برای اشاره به کشفِ امرِ غیبی است.

این سخن گفت و شد ز خانه برون شد مرا سوی راه راهنمون

این را گفت و از خانه خارج شد و راهنمایِ من در مسیرِ ناشناخته شد.

نکته ادبی: راهنمون به معنای راهنما است.

او همی شد من غریب از پس وز خلایق نبود با ما کس

او می‌رفت و من که غریبه بودم، پشتِ سرش حرکت می‌کردم و هیچ‌کس جز ما نبود.

نکته ادبی: غریب به معنای ناآشنا در آن محیط است.

چون پری زاد می برید مرا سوی ویرانه ای کشید مرا

مانندِ موجودی فرازمینی (پری‌زاد) مرا می‌برد و به ویرانه‌ای کشاند.

نکته ادبی: پری‌زاد استعاره از موجودی با قدرتِ ماورایی و سریع است.

چون در آن منزل خراب شدیم چون پری هردو در نقاب شدیم

وقتی به آن مکانِ خراب رسیدیم، هر دو مانند پریان در پرده و نقاب پنهان شدیم.

نکته ادبی: نقاب به معنای پنهان‌کاری و رازآلودگی است.

سبدی بود در رسن بسته رفت و آورد پیشم آهسته

سبدی بود که با طنابی بسته شده بود؛ او رفت و آرام آن را پیشِ من آورد.

نکته ادبی: رسن به معنای طناب است.

بسته کرده رسن در آن پرگار اژدهائی به گرد سله مار

طناب را دورِ آن سبد بسته بود و اژدهایی (شکلِ پیچ‌خوردهٔ طناب) دورِ سبد می‌چرخید.

نکته ادبی: اژدها در اینجا استعاره از پیچشِ طناب دور سبد است.

گفت یک دم درین سبد بنشین جلوه ای کن بر آسمان و زمین

گفت یک لحظه در این سبد بنشین تا جلوه‌ای از آسمان و زمین را ببینی.

نکته ادبی: جلوه کنایه از مشاهدهٔ حقیقتِ هستی است.

تا بدانی که هرکه خاموشست از چه معنی چنین سیه پوشست

تا بفهمی هر کس که خاموش است، چرا سیاه‌پوش است و غمگین است.

نکته ادبی: سیاه‌پوش استعاره از ماتم و سوگِ باطنی است.

آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت ننماید مگر که این سبدت

آنچه از بدی و خوبیِ تو پنهان مانده، جز در این سبد (تجربهٔ مرگ‌گونه یا صعود) آشکار نمی‌شود.

نکته ادبی: سبد نمادی از ابزارِ صعود و مکاشفه است.

چون دمی دیدم از خلل خالی در نشستم در آن سبد حالی

چون دیدم سبد مشکلی ندارد، فوراً در آن نشستم.

نکته ادبی: خلل خالی به معنای بی‌عیب و نقص است.

چون تنم در سبد نوا بگرفت سبدم مرغ شد هوا بگرفت

وقتی بدنم در سبد قرار گرفت، سبد مثلِ پرنده شد و به هوا رفت.

نکته ادبی: نوا گرفتن کنایه از آماده‌شدن و پرواز است.

به طلسمی که بود چنبر ساز برکشیدم به چرخ چنبر باز

با طلسمی که حلقه‌ای چنبره‌مانند داشت، دوباره به سمتِ چرخِ آسمان کشیده شدم.

نکته ادبی: چنبر کنایه از شکلِ دایره‌ای و حرکتِ مدورِ آسمان است.

آن رسن کش به لیمیا سازی من بیچاره در رسن بازی

او طناب را به شکلی سحرآمیز (لیمیا) می‌کشید و منِ بیچاره در آن بالا بازیچهٔ طناب بودم.

نکته ادبی: لیمیا نوعی از علوم غریبه و سحر است.

شمع وارم رسن به گردن چست رسنم سخت بود و گردن سست

طناب مثلِ شمع دورِ گردنم سفت شده بود؛ طناب محکم بود و گردنِ من ضعیف.

نکته ادبی: شمع‌وار استعاره از نازکی و سستی است.

چون اسیری ز بخت خود مهجور رسن از گردنم نمی شد دور

مانندِ اسیری که از بختِ خود دور افتاده باشد، طناب از گردنم جدا نمی‌شد.

نکته ادبی: مهجور به معنای دورافتاده و جدا شده است.

من شدم بر خره به گردن خرد خر بختم شد و رسن را برد

من از ترسِ گردنِ لاغر و ضعیفم، بر خرِ مراد سوار شدم (یا کنایه از درماندگی) و طناب مرا برد.

نکته ادبی: خره به معنای گردنِ کوچک است که در اینجا برای ترسِ از افتادن استفاده شده.

گرچه بود از رسن به تاب تنم رشته جان نشد جز آن رسنم

اگرچه بدنم از سنگینیِ طناب تاب نداشت، اما رشتهٔ جانم به همان طناب وابسته بود.

نکته ادبی: رشته جان کنایه از حیات است.

بود میلی برآوریده به ماه که ز بر دیدنش فتاد کلاه

میلی (ستونی) بلند تا ماه کشیده شده بود که از بلندی‌اش کلاه از سر می‌افتاد.

نکته ادبی: میل نمادِ صعودِ دشوار و بلندای معنوی است.

چون رسید آن سبد به میل بلند رسنم را گره رسید به بند

وقتی آن سبد به بالایِ میلِ بلند رسید، گرهِ طنابم به بندِ میل گیر کرد.

نکته ادبی: بند به معنای قید و گیرِ سخت است.

کار سازم شد و مرا بگذاشت کرم افغان بسی و سود نداشت

آن که مرا هدایت می‌کرد، مرا رها کرد و رفت؛ فریاد و فغانِ من هم فایده‌ای نداشت.

نکته ادبی: کارساز کنایه از پیر یا مرشد است.

زیر و بالا چو در جهان دیدم خویشتن را بر آسمان دیدم

وقتی بالا و پایینِ جهان را دیدم، خود را در آسمان یافتم.

نکته ادبی: زیر و بالا استعاره از تضادهای جهان است.

آسمان بر سرم فسون خوانده من معلق چو آسمان مانده

آسمان بر سرم افسون (جادو) خوانده بود و من مانندِ آسمان، معلق مانده بودم.

نکته ادبی: فسون خواندن کنایه از سحر و حیرت است.

زان سیاست که جان رسید به ناف دیده در کار ماند زهره شکاف

از آن ترس و سیاستی که جانم به لب رسیده بود، چشمانم از وحشتِ شکافتنِ زهره (کیسه صفرا) خیره مانده بود.

نکته ادبی: زهره شکاف کنایه از نهایتِ وحشت و ترس است.

سوی بالا دلم ندید دلیر زهره آن کرا که بیند زیر

دلم جرأت نداشت به بالا نگاه کند؛ چه کسی جرأت دارد به زیرِ پا نگاه کند؟

نکته ادبی: دلیر در اینجا به معنای شجاعتِ نگاه‌کردن به ارتفاع است.

دیده بر هم نهادم از سر بیم کرده خود را به عاجزی تسلیم

از رویِ ناچاری و ترس، چشمانم را بستم و خود را به سرنوشت تسلیم کردم.

نکته ادبی: تسلیم کنایه از پذیرشِ بی چون و چرایِ وضعیت است.

در پشیمانی از فسانه خویش آرزومند خویش و خانه خویش

در حال پشیمانی از داستان‌ها و رویاهای گذشته‌ام، آرزوی بازگشت به خویشتنِ خویش و خانه اصلی‌ام را داشتم.

نکته ادبی: فسانه در اینجا به معنای داستان‌های بیهوده و گذران عمر در توهم است.

هیچ سودم نه زان پشیمانی جز خدا ترسی و خدا خوانی

آن پشیمانی هیچ فایده‌ای برایم نداشت، مگر اینکه باعث شد به یاد خدا بیفتم و به ذکر او مشغول شوم.

نکته ادبی: خداخوانی کنایه از دعا و نیایش است.

چون بر آمد بر این زمانی چند بر سر آن کشیده میل بلند

پس از مدتی که بر این حالت گذشت، بر فراز آن ستون بلند که بر آن تکیه کرده بودم، اتفاقی افتاد.

نکته ادبی: میل در اینجا به معنای ستون یا تکیه‌گاه مرتفع است.

مرغی آمد نشست چون کوهی کامدم زو به دل در اندوهی

پرنده‌ای غول‌پیکر آمد و همچون کوهی نشست که دیدنش هراس عجیبی در دلم افکند.

نکته ادبی: تشبیه مرغ به کوه برای نشان دادن عظمت غیرطبیعی آن است.

از بزرگی که بود سرتاپای میل گفتی در اوفتاده ز جای

از بزرگیِ آن پرنده، گویی آن ستون که بر آن نشسته بود، از جایش تکان خورد و لرزید.

نکته ادبی: در اینجا اغراق برای تأکید بر عظمت پرنده به‌کار رفته است.

پر و بالی چو شاخهای درخت پایها بر مثال پایه تخت

پر و بال‌هایش مانند شاخه‌های درخت بود و پاهایش همچون پایه‌های تختِ پادشاهی استوار بود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ تصویری برای تجسم ابعاد غیرعادی پرنده.

چون ستونی کشیده منقاری بیستونی و در میان غاری

منقاری چون ستونی کشیده داشت و در آن میانه‌یِ غارِ بدنِ پرنده، گویی جهانی پنهان بود.

نکته ادبی: بیستون در اینجا استعاره از عظمت و سختی و سنگینیِ منقار است.

هردم آهنگ خارشی می کرد خویشتن را گزارشی می کرد

آن پرنده هر لحظه قصد خاراندن خود را داشت و با این کار، خود را می‌آراست و به نمایش می‌گذاشت.

نکته ادبی: گزارش در اینجا به معنای آراستن و نشان دادن است.

هر پری را که گرد می انگیخت نافه مشک بر زمین می ریخت

هر بار که پرهایش را تکان می‌داد، نافه مشک خوشبویی بر زمین می‌ریخت.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌هایی درباره پرندگانِ بهشتی که از آن‌ها عطر می‌تراود.

هر بن بال را که می خارید صدفی ریخت پر ز مروارید

هر بنِ پرش را که می‌خارید، صدف‌هایی پر از مروارید بر زمین می‌افتاد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ خیر و برکتِ حضورِ آن موجود.

او شده بر سرین من در خواب من در او مانده چون غریق در آن

او بر بالایِ بدنِ من (یا تکیه‌گاه من) به خواب رفت و من در تماشایِ او همچون غریقی که در آب دست و پا می‌زند، حیران ماندم.

نکته ادبی: تشبیه حالِ راوی به غریق برای نشان دادن درماندگیِ اوست.

گفتم ار پای مرغ را گیرم زیر پای آورد چو نخجیرم

با خود گفتم اگر پای این پرنده را بگیرم، ممکن است مرا همچون شکار زیر پایش له کند.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار و حیوان صید شده است.

ور کنم صبر جای پر خطر است کافتم زیر و محنتم زبر است

و اگر صبر کنم، جایگاه فعلی‌ام بسیار خطرناک است، زیرا در پایین افتادن، رنج و بلا در انتظار من است.

نکته ادبی: تضادِ زیر و زبر برای نشان دادنِ ناچاریِ شاعر.

بی وفائی ز ناجوان مردی کرد با من دمی بدین سردی

این بی وفاییِ روزگار، با ناجوانمردی، در آن لحظه سرد و تلخ با من رفتار کرد.

نکته ادبی: سردی در اینجا کنایه از بی‌رحمی و بی‌تفاوتیِ سرنوشت است.

چه غرض بودش از شکنجه من کاین چنین خرد کرد پنجه من

چه قصدی از شکنجه دادنِ من داشت که این‌چنین توان و قدرت مرا از بین برد؟

نکته ادبی: خرد کردن پنجه کنایه از سلب قدرت و توانایی است.

مگر اسباب من ز راهش برد به هلاکم بدین سبب بسپرد

شاید دارایی‌های من باعث شد که پرنده مرا از مسیرش دور کند و به قصد نابودی‌ام، مرا به دستِ سرنوشت بسپارد.

نکته ادبی: اسباب در اینجا می‌تواند به معنای ثروت یا توشه‌ی سفر باشد.

به که در پای مرغ پیچم دست زین خطر گه بدین توانم رست

بهتر است که دستم را به پای مرغ بگیرم، شاید این تنها راه رهایی من از این مهلکه باشد.

نکته ادبی: تصمیم‌گیری برای کنشِ نجات‌بخش.

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید مرغ و هر وحشیی که بود رمید

زمانی که وقتِ آوازِ پرنده رسید، او و تمام جانورانِ وحشی که در آن حوالی بودند، از جای پریدند و فرار کردند.

نکته ادبی: رمیدنِ حیوانات نشان‌دهنده‌یِ عظمتِ صدایِ پرنده است.

دل آن مرغ نیز تاب گرفت بال برهم زد و شتاب گرفت

دلِ آن پرنده نیز بی‌تاب شد، بال‌هایش را به هم زد و برای پرواز آماده شد.

نکته ادبی: تاب گرفتن کنایه از آماده شدن و بی‌قراری است.

دست بردم به اعتماد خدای و آن قوی پای را گرفتم پای

با توکل بر خدا، دست دراز کردم و پایِ نیرومند آن پرنده را محکم گرفتم.

نکته ادبی: اعتماد به خدا نقطه عطفی در حرکتِ راوی است.

مرغ پا گرد کرد و بال گشاد خاکیی را بر اوج برد چو باد

پرنده پاها را جمع کرد و بال گشود و مرا که زمینی بودم، همچون باد به آسمان‌ها برد.

نکته ادبی: تضادِ خاکی و اوج برای نشان دادن قدرتِ پرنده.

ز اول صبح تا به نیمه روز من سفر ساز و او مسافر سوز

از اول صبح تا نیمروز، من در حال سفر بودم و او که مسافرِ آسمان بود، مرا با خود می‌برد.

نکته ادبی: مسافر سوز کنایه از پرنده‌ای است که پروازِ بلندش برای مسافرانِ زمینی طاقت‌فرساست.

چون به گرمی رسید تابش مهر بر سر ما روانه گشت سپهر

هنگامی که خورشید به اوجِ گرمای خود رسید، آسمان بر سرِ ما سایه‌گستر شد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا به معنای آسمان و فلک است.

مرغ با سایه هم نشستی کرد اندک اندک نشاط پستی کرد

مرغ با سایه‌یِ خود همراهی کرد و کم‌کم میل به فرود آمدن نشان داد.

نکته ادبی: نشاطِ پستی کنایه از تمایل به فرود آمدن است.

تا بدانجای کز چنان جائی تا زمین بود نیزه بالائی

تا آنجا که از آن ارتفاع، فاصله تا زمین به اندازه یک نیزه رسید.

نکته ادبی: نیزه بالایی واحدی برای سنجشِ ارتفاعِ کم بوده است.

بر زمین سبزه ای به رنگ حریر لخلخه کرده از گلاب و عبیر

بر روی زمین، سبزه زاری به لطافتِ حریر بود که با عطرِ گلاب و عبیر خوشبو شده بود.

نکته ادبی: لخلخه ظرفی است که در آن بخور و عطر می‌ریختند.

من بر آن مرغ صد دعا کردم پایش از دست خود رهاکردم

من برای آن پرنده دعای خیر کردم و پای او را از دستانم رها کردم.

نکته ادبی: پایانِ پیوندِ راوی با نجات‌دهنده‌یِ آسمانی.

اوفتادم چو برق با دل گرم بر گلی نازک و گیاهی نرم

همچون برق به سوی زمین آمدم و بر روی گل‌های ظریف و گیاهان نرم افتادم.

نکته ادبی: سرعتِ فرود آمدن را به برق تشبیه کرده است.

ساعتی نیک ماندم افتاده دل به اندیشه های بد داده

مدتی طولانی همان‌جا افتاده بودم و درگیرِ اندیشه‌های نگران‌کننده بودم.

نکته ادبی: ساعتی نیک کنایه از مدتی کافی است.

چون از آن ماندگی برآسودم شکر کردم که بهترک بودم

وقتی از آن خستگیِ سفر آسوده شدم، خدا را شکر کردم که حالم بهتر شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ وضعیت از اضطراب به آرامش.

باز کردم نظر به عادت خویش دیدم آن جایگاه را پس و پیش

به عادتِ همیشگی، اطرافم را نگاه کردم و همه‌جا را برانداز کردم.

نکته ادبی: باز کردن نظر کنایه از دقیق شدن در محیط است.

روضه ای دیدم آسمان زمیش نارسیده غبار آدمیش

باغی را دیدم که گویی آسمانی بود و هنوز غبارِ گناه و دست‌خوردگیِ آدمیان به آن نرسیده بود.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و گلزار است.

صدهزاران گل شکفته درو سبزه بیدار و آب خفته درو

صدها هزار گل در آن شکفته بود و سبزه زنده و شاداب و جویبارهای آرام در آن جاری بودند.

نکته ادبی: تضادِ سبزه بیدار و آب خفته به زیبایی تصویرگریِ شاعرانه است.

هر گلی گونه گونه از رنگی بوی هر گلی رسیده فرسنگی

هر گلی رنگی متفاوت داشت و عطرِ هرکدام تا فرسنگ‌ها به مشام می‌رسید.

نکته ادبی: اغراق در پراکندگیِ عطر گل‌ها.

زلف سنبل به حلقه های کمند کرده جعد قرنفلش را بند

زلفِ سنبل‌ها همچون کمندِ گره‌خورده بود و گلِ قرنفل را در میانِ خود محصور کرده بود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ طبیعت‌گرایانه در توصیفِ گل‌ها.

لب گل را به گاز برده سمن ارغوان را زبان بریده چمن

گل‌های سمن، لبِ گل‌های دیگر را می‌بوسیدند و گلِ ارغوان چنان زیبا بود که گویی زبانِ چمن را به تحسین باز کرده است.

نکته ادبی: تشبیه و جان‌بخشی به عناصر طبیعت.

گرد کافور و خاک عنبر بود ریگ زر سنگلاخ گوهر بود

خاکِ آنجا همچون گردِ کافور و عنبر معطر بود و سنگریزه‌هایش همچون جواهر می‌درخشیدند.

نکته ادبی: توصیفِ آرمانی و بهشتی از زمین.

چشمه هائی روان بسان گلاب در میانش عقیق و در خوشاب

چشمه‌هایی روان همچون گلاب وجود داشت که در میانشان عقیق و مروارید می‌درخشید.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ گران‌بها برای توصیف آب.

چشمه ای کاین حصار پیروزه کرده زو آب و رنگ دریوزه

چشمه‌ای که این آسمانِ فیروزه‌ای، رنگِ خود را از زلالیِ آن وام گرفته بود.

نکته ادبی: حصارِ پیروزه استعاره از آسمان است.

ماهیان در میان چشمه آب چون درمهای سیم در سیماب

ماهی‌ها در میانِ آبِ چشمه، مانندِ سکه‌های نقره در جیوه می‌درخشیدند.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است.

کوهی از گرد او زمرد رنگ بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

کوهی زمردی‌رنگ اطرافِ آن را گرفته بود و بیشه‌یِ آن کوه پر از درختان سرو و خدنگ بود.

نکته ادبی: اشاره به سرسبزیِ بی‌پایان.

همه یاقوت سرخ بد سنگش سرخ گشته خدنگش از رنگش

سنگ‌های کوه از شدتِ زیبایی همچون یاقوت سرخ بودند و حتی درختان نیز تحت تأثیر آن رنگ، سرخ‌فام به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: تأثیرِ محیط بر اشیاء.

صندل و عود هر سوئی بر پای باد ازو عود سوز و صندل سای

عطرِ صندل و عود در همه‌جا پیچیده بود و باد، آن بوهای خوش را در فضا می‌پراکند.

نکته ادبی: صندل و عود نمادهای خوشبویی در ادب فارسی هستند.

حور سر در سرشتش آورده سر گزیت از بهشتش آورده

گویی حوریانِ بهشتی در خلقتِ این مکان نقش داشته‌اند و این قطعه‌ای از بهشت است که بر زمین آمده است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های بهشتی.

ارم آرام دل نهادش نام خوانده مینوش چرخ مینو فام

نامِ این مکان را «ارم» گذاشتند و اهلِ آسمان آن را مینو نامیدند.

نکته ادبی: ارم نام باغ افسانه‌ای در اساطیر است.

من که دریافتم چنین جائی شاد گشتم چو گنج پیمائی

من که چنین جایگاهی را یافتم، از شادی چنان شادمان شدم که گویی گنجی عظیم پیدا کرده‌ام.

نکته ادبی: گنج پیمایی کنایه از یافتنِ ثروتِ معنوی است.

از نکوئی در او عجب ماندم بر وی الحمدللهی خواندم

از زیباییِ آنجا شگفت‌زده ماندم و بر آن همه زیبایی، خدا را شکر کردم.

نکته ادبی: الحمدلله نشان‌دهنده‌یِ فروتنیِ راوی در برابرِ صنعِ الهی است.

گردبر گشتم از نشیب و فراز دیدم آن روضه های دیده نواز

تمامِ پستی‌ها و بلندی‌های آنجا را گشتم و باغ‌های دل‌انگیز و تماشایی‌اش را دیدم.

نکته ادبی: نشیب و فراز به معنای بالا و پایینِ زمین است.

میوه های لذیذ می خوردم شکر نعمت پدید می کردم

از میوه‌های خوش‌طعم و لذیذ خوردم و به شکرانه این نعمت، زبان به ستایش گشودم.

نکته ادبی: اشاره به برخورداری از مواهبِ بهشت.

عاقبت رخت بستم از شادی زیر سروی چو سرو آزادی

در نهایت از شادی رخت بربستم و در زیرِ درختِ سروی که نمادِ آزادی بود، آرام گرفتم.

نکته ادبی: سروِ آزادی استعاره از کمال و بی‌نیازی است.

تا شب آنجایگه قرارم بود نشدم گر هزار کارم بود

تا فرا رسیدن شب، در آن مکان ماندم و با وجود کارهای بسیار، از جای خود تکان نخوردم.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ قرار گرفتن برای ثبات قدم در سلوک.

اندکی خوردم اندکی خفتم در همه حال شکر می گفتم

به‌اندازه ضرورت خوردم و خوابیدم و در تمامی لحظات، زبان به شکرگزاری گشودم.

نکته ادبی: اشاره به زهد و قناعتِ پیش از واقعه‌ی اصلی.

چون شب آرایشی دگرگون ساخت کحلی اندوخت قرمزی انداخت

هنگامی که شب دگرگون شد، گویی آسمان سُرمه (سیاهی) به خود مالید و سرخیِ فلق پدیدار گشت.

نکته ادبی: استعاره از تغییر رنگ آسمان هنگام غروب یا طلوع (آرایش شب).

بر سر کوه مهر تافته تافت زهره صبح چون شکوفه شکافت

خورشید بر فراز کوه تابید و ستاره‌ی صبح همچون شکوفه‌ای شکفت و درخشید.

نکته ادبی: تشبیه زهره به شکوفه جهتِ تلطیفِ فضای حماسی.

بادی آمد ز ره فشاند غبار بادی آسوده تر ز باد بهار

بادی وزیدن گرفت و غباری پراکند؛ بادی که حتی از نسیم بهاری نیز آرام‌تر بود.

نکته ادبی: توصیفِ لطافتِ باد با صفتِ آرامش.

ابری آمد چو ابر نیسانی کرد بر سبزها در افشانی

ابری همچون ابرهای باران‌زای فصل نیسان پدیدار شد و بر سبزه‎‌زاران، بارانی گرانبها بارید.

نکته ادبی: استفاده از تلمیحِ نیسان (بارانِ پربرکت).

راه چون رفته گشت و نم زده شد همه راه از بتان چو بتکده شد

راه که مرطوب و گل‌آلود شده بود، به دلیل حضور زیبارویان، گویی به بتکده‌ای تبدیل شد.

نکته ادبی: تشبیه زیبارویان به بت و مکانِ حضور آنان به بتکده.

دیدم از دور صدهزاران حور کز من آرام و صابری شد دور

از دور صدهزاران زیبارویِ حور‌مانند دیدم که با دیدنشان، قرار و شکیبایی از من ربوده شد.

نکته ادبی: استفاده از حور به عنوان نمادِ کمالِ زیباییِ آسمانی.

یک جهان پر نگار نورانی روح پرور چو راح ریحانی

جهانی پر از چهره‌های درخشان که روح‌نواز بودند و رایحه‌ای همچون گیاهان خوشبو داشتند.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد در معنایِ روح‌پروری و رایحه.

هر نگاری بسان تازه بهار همه در دستها گرفته نگار

هر زیبارویی همچون فصلِ بهار بود و همه در دستان خود نگار (نقش و نگار یا گل) داشتند.

نکته ادبی: ایهام در واژه نگار (به معنای زیبایی و همچنین نقوش حنا یا گل).

لب لعلی چو لاله در بستان لعلشان خونبهای خوزستان

لب‌های آنان همچون گلِ لاله در باغ بود و چنان سرخی داشت که گویی خونبهای خوزستان است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف سرخیِ لب‌ها.

دست و ساعد پر از علاقه زر گردن و گوش پر ز لولو تر

دست‌ها و بازوهایشان مزین به طلا و گردن و گوش‌هایشان آراسته به مرواریدهای خیس (درخشان) بود.

نکته ادبی: استفاده از لؤلؤ تر به معنای مرواریدِ تازه و شفاف.

شمعهائی به دست شاهانه خالی از دود و گاز و پروانه

شمعهائی در دست داشتند که شاهانه بود و برخلافِ شمع‌های معمولی، بدون دود و گاز و پروانه بود.

نکته ادبی: توصیفِ غیرعادی و آسمانیِ ابزار روشنایی آنان.

آمدند از کشی و رعنائی با هزاران هزار زیبائی

آنها با وقار و رعنایی، همراه با هزاران زیباییِ دیگر ظاهر شدند.

نکته ادبی: تأکید بر جمالِ ظاهری همراه با کششِ درونی.

بر سر آن بتان حور سرشت فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

بر سرِ جایگاهِ آن زیبارویانِ حور‌سرشت، فرش و تختی مانندِ فرش و تخت‌های بهشتی گسترده شد.

نکته ادبی: تشبیه مکانِ حضورِ آنان به بهشت.

فرش انداختند و تخت زدند راه صبرم زدند و سخت زدند

فرش پهن کردند و تخت نهادند؛ با این کار، راهِ صبر مرا بستند و ضربه‌ی سختی بر شکیبایی‌ام زدند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت راه زدن به معنایِ غارت کردنِ دارایی (صبر).

چون زمانی بر این گذشت نه دیر گفتی آمد مه از سپهر به زیر

زمانی کوتاه از این اتفاق گذشت و گویی ماه از آسمان به زمین فرود آمد.

نکته ادبی: تشبیه معشوقِ اصلی به ماه (ماه شب چهارده).

آفتابی پدید گشت از دور کاسمان ناپدید گشت از نور

خورشیدی (بانویی) از دور نمایان شد که از درخششِ نورِ او، آسمان ناپدید شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف نورانیتِ معشوق.

گرد بر گرد او چو حور و پری صدهزاران ستاره سحری

گردِ او را حوریان و پریان همچون ستاره‌های سحرگاهی فرا گرفته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ همراهان به ستارگانِ گردِ ماه.

سرو بود او کنیزکان چمنش او گل سرخ و آن بتان سمنش

او همچون درختِ سروِ بلند و همراهانش کنیزکانِ باغ بودند؛ او گل سرخ و آنان گل‌های سمن بودند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ متداولِ طبیعت‌گرایانه در شعر کلاسیک.

هر شکر پاره شمعی اندر دست شکر و شمع خوش بود پیوست

هر زیبارویی شمعی در دست داشت و همنشینیِ این شمع‌ها و زیباییِ چهره‌ها، منظره‌ای خوش پدید آورده بود.

نکته ادبی: پیوندِ زیبایی و نور (شکر و شمع).

پر سهی سرو گشت باغ همه شب چراغان با چراغ همه

تمامی باغ پر از سروهای بلند شد و شب با چراغ‌های آنان روشن گشت.

نکته ادبی: مجازِ به کارگیریِ سرو برای اشاره به قد و قامتِ بلند زیبارویان.

آمد آن بانوی همایون بخت چون عروسان نشست بر سر تخت

آن بانویِ خوش‌بخت وارد شد و همچون عروسی بر تخت نشست.

نکته ادبی: تشبیه ورودِ باشکوه به مراسمِ عروسی.

عالم آسوده یکسر از چپ و راست چون نشست او قیامتی برخاست

تمامِ جهان در سکوت و آرامش بود، اما به محضِ نشستنِ او، غوغایی به پا شد.

نکته ادبی: تضاد میان سکوتِ جهان و قیامتی که با حضور او برپا شد.

پس به یک لحظه چون نشست به جای برقع از رخ گشود و موزه ز پای

لحظه‌ای که نشست، نقاب از چهره برداشت و پاپوش از پای بیرون آورد.

نکته ادبی: توصیفِ مرحله‌به‌مرحله‌ی استقرارِ معشوق.

شاهی آمد برون ز طارم خویش لشگر روم و زنگش از پس و پیش

پادشاهی از خیمه‌ی خود بیرون آمد، در حالی که لشکری از رومیان و زنگیان، او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ رنگ‌ها (روم و زنگ).

رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ رزمه روم داد و بزمه زنگ

سربازانِ رومی و زنگی او همچون صبحِ دورنگ بودند و شکوهِ رزم و بزم را به نمایش گذاشتند.

نکته ادبی: تشبیه تقابلِ رنگ‌ها به طلوعِ صبح.

تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور همه سروی ز خاک و او از نور

چشمانِ تنگِ (زیبای) آنان از تنگ‌نظری به دور بود و همه همچون سرو از خاک برآمده بودند اما او از نور بود.

نکته ادبی: تضاد میانِ ماهیتِ خاکیِ همراهان و ماهیتِ نوریِ معشوق.

بود لختی چو گل سرافکنده به جهان آتش در افکنده

او مدتی همچون گل سرافکنده و خجالت‌زده بود، اما با وجودش آتش در جهان افکنده بود.

نکته ادبی: توصیفِ حالتِ حیا (گل سرافکنده) و تأثیرِ نفوذِ معشوق.

چون زمانی گذشت سر برداشت گفت با محرمی که دربر داشت

پس از گذشتِ زمانی، سرش را بلند کرد و با محرمی که کنارش بود سخن گفت.

نکته ادبی: تغییرِ حالتِ معشوق از سکون به گفتگو.

که ز نامحرمان خاک پرست می نماید که شخصی اینجاهست

گفت که از میانِ نامحرمانِ خاکی، به نظر می‌رسد کسی در اینجا حضور دارد.

نکته ادبی: تضادِ نامحرم (انسانِ فانی) با جایگاهِ قدسی.

خیز و بر گرد گرد این پرگار هرکه پیش آیدت به پیش من آر

برخیز و در اطرافِ این دایره بگرد و هرکسی را که یافت، نزدِ من بیاور.

نکته ادبی: استفاده از پرگار به عنوان استعاره از محدوده‌ی پادشاهی یا دایره‌یِ قدرت.

آن پریزاده در زمان برخاست چون پری می پرید از چپ و راست

آن پریزاده بلافاصله برخاست و همچون پری از این سو به آن سو می‌پرید.

نکته ادبی: تشبیه سرعت و چابکیِ فرستاده به پری.

چون مرا دید ماند از آن بشگفت دستگیرانه دست من بگرفت

هنگامی که مرا دید، شگفت‌زده شد و با دلسوزی دست مرا گرفت.

نکته ادبی: اشاره به برانگیخته شدنِ حسِ همدلی در پریزاده.

گفت برخیز تا رویم چو دود بانوی بانوان چنین فرمود

گفت برخیز که بانویِ بانوان چنین دستور داده است که همچون دود به سوی او برویم.

نکته ادبی: تشبیه سرعتِ حرکت به دود (سبکی و سرعت).

من بدان گفته هیچ نفزودم کارزومند آن سخن بودم

من به سخنِ او چیزی اضافه نکردم، چرا که خودم مشتاقِ شنیدنِ آن سخن بودم.

نکته ادبی: نشان دادنِ تسلیم و اشتیاقِ عاشق.

پر گرفتم چو زاغ با طاوس آمدم تا به جلوه گاه عروس

همچون زاغی در کنارِ طاووس پر گشودم و تا محلِ جلوسِ عروس آمدم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ زاغ (راوی) و طاووس (معشوق) نشان‌دهنده تفاوتِ مقام است.

پیش رفتم ز روی چالاکی خاک بوسیدمش من خاکی

با چابکی پیش رفتم و خاکِ آستانش را بوسیدم.

نکته ادبی: اشاره به آدابِ بندگی و خاکساری در پیشگاهِ معشوق.

خواستم تا به پای بنشینم در صف زیر جای بگزینم

خواستم تا در پایین‌ترین صف، در پایینِ تخت بنشینم.

نکته ادبی: نشان دادنِ تواضعِ درونیِ عاشق.

گفت برخیز جای جای تو نیست پایه بندگی سزای تو نیست

گفت برخیز که این جایگاهِ تو نیست، مقامِ بندگی سزاوارِ تو نیست.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ معشوق به سویِ تکریمِ عاشق.

پیش چون من حریف مهمان دوست جای مهمان ز مغز به که ز پوست

پیشِ کسی چون من که حریفی مهمان‌دوست است، جایِ مهمان بهتر است از مغز (ارزشمند) باشد نه از پوست (ظاهر).

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه: اشاره به ارزشِ ذاتیِ فرد در برابرِ ظاهر.

خاصه خوبی و آشنا نظری دست پرورد رایض هنری

به‌ویژه که تو از زیبایی و آشنایی بهره‌مندی و دست‌پرورده‌یِ هنر هستی.

نکته ادبی: تأکید بر شایستگیِ عاشق که معشوق به آن اشاره می‌کند.

بر سریر آی و پیش من بنشین سازگارست ماه با پروین

بر تخت بنشین و نزدِ من قرار بگیر، که همنشینیِ ماه و پروین بسیار هماهنگ و زیباست.

نکته ادبی: اشاره به همنشینیِ ماه و پروین به عنوانِ سمبلِ زیبایی.

گفتم ای بانوی فریشته خوی با چو من بنده این حدیث مگوی

گفتم ای بانویِ فرشته‌خوی، با من که بنده‌ای حقیرم، این چنین سخن مگو.

نکته ادبی: ادامه‌ی کنش و واکنشِ ادب‌آمیز میان عاشق و معشوق.

تخت بلقیس جای دیوان نیست مرد آن تخت جز سلیمان نیست

تختِ بلقیس جایگاهِ دیوان نیست؛ این تخت تنها برازنده‌یِ سلیمان است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ سلیمان و بلقیس جهتِ اثباتِ نالایقیِ خود.

من که دیوی شدم بیابانی چون کنم دعوی سلیمانی

من که دیوی بیابان‌گرد هستم، چگونه می‌توانم ادعایِ سلیمانی داشته باشم؟

نکته ادبی: تضادِ دیو و سلیمان در عرفان به معنای تضادِ نفس و روح.

گفت نارد بها بهانه مگیر با فسون خوانده ای فسانه مگیر

گفت بهانه‌تراشی نکن؛ تو که افسونِ عشق را خوانده‌ای، دیگر به دنبالِ افسانه (بهانه) مباش.

نکته ادبی: بازی با واژگانِ افسون و افسانه.

همه جای آن تست و حکم تراست لیک با من نشست باید و خاست

همه اینجا متعلق به توست و حکمِ تو جاری است، اما باید در کنارِ من بنشینی و برخیزی.

نکته ادبی: دعوتِ مؤکدِ معشوق به اتحاد.

تا شوی آگه ز نهانی من بهرهٔابی ز مهربانی من

تا از اسرارِ پنهانیِ من آگاه شوی و از مهربانیِ من بهره‌مند گردی.

نکته ادبی: هدفِ نهاییِ دعوت: آگاهی یافتن از اسرار.

گفتمش همسر تو سایه تست تاج من خاک تخت پایه تست

به او گفتم که همسر و همراهِ تو سایه‌ی توست و تاجِ من، خاکِ پایِ تختِ توست.

نکته ادبی: اوجِ تواضع و عشق‌ورزیِ عاشق در بیت پایانی.

گفت سوگندها به جان و سرم که برآیی یکی زمان ببرم

او با قسم خوردن به جان و سر من، عهد بست که مرا برای مدتی کوتاه با خود همراه کند.

نکته ادبی: سوگند به جان و سر، از ترکیبات مرسوم برای تأکید بر عهد و پیمان است.

میهمان منی تو ای سره مرد میهمان را عزیز باید کرد

گفت ای مرد بزرگوار، تو مهمان منی و باید با مهمان به بهترین شکل رفتار کرد.

نکته ادبی: سره مرد: به معنای مرد خالص، اصیل و برگزیده است.

چون به جز بندگی ندیدم رای ایستادم چو بندگان بر پای

چون چاره‌ای جز اطاعت از او نداشتم، همچون بنده‌ای فرمان‌بردار در برابرش ایستادم.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای اندیشه، تدبیر و چاره است.

خادمی دست من گرفت به ناز بر سریرم نشاند و آمد باز

خدمتکاری با نوازش دست مرا گرفت و بر تخت نشاند و خودش بازگشت.

نکته ادبی: سرير به معنای تخت پادشاهی یا جایگاه نشستنِ بلندمرتبه است.

چون نشستم بر آن سریر بلند ماه دیدم گرفتمش به کمند

وقتی بر آن تخت بلند نشستم، آن زیباچهره (معشوق) را دیدم و گویی او را در کمندِ عشق خود اسیر کردم.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از محبوبِ زیباروی است.

با من آن مه به خوش زبانیها کرد بسیار مهربانیها

آن ماهِ زیبارو با خوش‌زبانی، محبت‌های بسیاری به من کرد.

نکته ادبی: مه در اینجا نماد زیبایی و درخشش معشوق است.

پس بفرمود کاورند به پیش خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

سپس دستور داد سفره‌ای بیاورند که از توصیفِ معمولِ غذاها فراتر بود.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ و پر از نعمت است.

خوان نهادند خازنان بهشت خوردهائی همه عبیر سرشت

خادمانِ بهشتی سفره را پهن کردند و غذاهایی آوردند که گویی با بوی خوشِ عنبر سرشته شده بود.

نکته ادبی: عبیر: ماده‌ای خوشبو که از مشک و زعفران و غیره می‌ساختند.

خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت دیده را زو نصیب و جان را قوت

سفره از جنس فیروزه و کاسه‌ها از یاقوت بودند که هم چشم را نوازش می‌داد و هم جان را نیرو می‌بخشید.

نکته ادبی: پیروزه و یاقوت استعاره از تجمل و شکوهِ سفره است.

هرچه اندیشه در گمان آورد مطبخی رفت و در میان آورد

هرچه که فکر و خیال آدمی به آن می‌رسید، آشپز آن را فراهم کرد و در سفره گذاشت.

نکته ادبی: مطبخی: به معنای آشپز و مسئول تهیه غذا است.

چون فراغت رسیدمان از خورد از غذاهای گرم و شربت سرد

پس از آنکه از خوردن غذاهای گرم و نوشیدن شربت‌های سرد فارغ شدیم...

نکته ادبی: تضاد میان غذاهای گرم و شربت سرد، برای نشان دادن تنوعِ پذیرایی است.

مطرب آمد روانه شد ساقی شد طرب را بهانه در باقی

مطرب و ساقی آمدند و بساطِ عیش و طرب با شراب و موسیقی برپا شد.

نکته ادبی: ساقی در ادب عرفانی و عاشقانه، نمادِ دهنده‌ی معرفت یا عشق است.

هر نسفته دری دری می سفت هر ترانه ترانه ای می گفت

هر نوازنده‌ای نغمه‌ای تازه می‌نواخت و هر خواننده‌ای ترانه‌ای نو می‌خواند.

نکته ادبی: سفتنِ دُر کنایه از سخنِ نغز گفتن و هنرنماییِ عمیق است.

رقص میدان گشاد و دایره بست پر در آمد به پای و پویه به دست

رقصندگان دایره‌ای تشکیل دادند و با پاهای چابک و دستانِ پرحرکت، به رقص پرداختند.

نکته ادبی: پویه: به معنای دویدن و تکاپو و حرکتِ سریع است.

شمع را ساختند بر سر جای و ایستادند همچو شمع به پای

شمع‌ها را در جای خود قرار دادند و خادمان نیز مانند شمع ایستاده بودند.

نکته ادبی: مانند شمع ایستادن کنایه از نهایت ادب و گوش‌به‌فرمان بودن است.

چون ز پا کوفتن برآسودند دستبردی به باده بنمودند

چون از پای‌کوبی و رقص خسته شدند، به نوشیدنِ شراب روی آوردند.

نکته ادبی: دستبرد به باده زدن کنایه از آغازِ میگساری است.

شد به دادن شتاب ساقی گرم برگرفت از میان وقایه شرم

ساقی در دادنِ شراب شتاب کرد و حجابِ شرم و حیا از میان برداشته شد.

نکته ادبی: وقایه شرم: به معنای پرده یا سپرِ حیا است.

من به نیروی عشق و عذر شراب کردم آنها که رطلیان خراب

من نیز به پشتوانه‌ی عشق و به بهانه‌ی نوشیدن شراب، چنان کردم که هر دو (من و معشوق) از خود بی‌خود شدیم.

نکته ادبی: رطل: پیمانه‌ای بزرگ برای شراب‌خواری است.

وان شکر لب ز روی دمسازی باز گفتی نکرد از آن بازی

آن شیرین‌لب (معشوق) از سرِ همدلی، دوباره شروع به شوخی و بازی کرد.

نکته ادبی: شکرلب صفتِ معشوق است که از شیرینیِ کلام و بوسه خبر می‌دهد.

چونکه دیدم به مهر خود رایش اوفتادم چو زلف در پایش

وقتی میل و رغبتِ او را به خودم دیدم، همانند زلف که به پای معشوق می‌افتد، به پای او افتادم.

نکته ادبی: تشبیه به زلف که سرگردان و آویزان بر پای است، نشانگر تسلیم کامل است.

بوسه بر پای یار خویش زدم تا مکن بیش گفت بیش زدم

بر پای یارم بوسه زدم و تا خواست بگوید بس است، باز هم بوسیدم.

نکته ادبی: تکرارِ بوسه نشانگر اشتیاقِ شدید و زیاده‌خواهیِ عاشق است.

مرغ امید بر نشست به شاخ گشت میدان گفتگوی فراخ

مرغ امیدم بر شاخه نشست (به نتیجه رسید) و فضای گفتگو وسیع‌تر شد.

نکته ادبی: مرغ امید نمادِ آرزوهای درونی است که به آرامش می‌رسد.

عشق می باختم ببوس و به می به دلی و هزار جان با وی

با بوسه و شراب، عشق‌بازی می‌کردم و هزاران جان در گروِ دلِ او گذاشته بودم.

نکته ادبی: هزار جان با وی، مبالغه‌ای برای نشان دادن نهایتِ فداکاری است.

گفتمش دلپسند کام تو چیست نامداریت هست نام تو چیست

از او پرسیدم که خواسته قلبی‌ات چیست و نامت چیست که این‌قدر سرافراز هستی؟

نکته ادبی: نامداری در اینجا کنایه از شهرت و اعتبار است.

گفت من ترک نازنین اندام نازنین ترکتاز دارم نام

گفت من ترکی نازنین‌‌اندام هستم و نامم «ترکتاز» است.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای زیباچهره و گاهی به معنای معشوقِ ستیزه‌جو به کار می‌رود.

گفتم از همدمی و هم کیشی نامها را به هم بود خویشی

گفتم از جهتِ همدمی و هم‌کیشی، نام‌های ما با هم خویشاوندی دارند.

نکته ادبی: هم‌کیشی اشاره به نزدیکیِ روحی و فکری است.

ترکتاز است نامت این عجبست ترکتازی مرا همین لقبست

عجیب است که نام تو «ترکتاز» است، چرا که این لقبِ من نیز هست.

نکته ادبی: ترکتاز: کسی که تند و جسورانه به میدان می‌آید (در عشق یا جنگ).

خیز تا ترک وار در تازیم هندوان را در آتش اندازیم

برخیز تا همچون ترکانِ جنگاور بتازیم و هندوها (دشمنان یا رقیبان) را به آتش بکشیم.

نکته ادبی: ترک و هندو در شعر کلاسیک اغلب تضادِ تقابلی دارند (ترک مظهر زیبایی و قدرت، هندو مظهر سیاهی یا رقیب).

قوت جان از می مغانه کنیم نقل و می نوش عاشقانه کنیم

نیروی جان را از شراب مغانه (شراب خالص) بگیریم و به شیوه‌ی عاشقانه نقل و شراب بنوشیم.

نکته ادبی: می مغانه: شرابِ کهنِ دیرین که در ادبیات عرفانی به معرفت اشاره دارد.

چون می تلخ و نقل شیرین هست نقل برخوان نهیم و می بر دست

چون شراب تلخ و نقلِ شیرین داریم، نقل را بر سفره و شراب را در دست می‌گیریم.

نکته ادبی: نقل به معنای شیرینی و تنقلاتِ کنارِ شراب است.

یافتم در کرشمه دستوری کز میان دور گردد آن دوری

در کرشمه و نازِ او مجوزی یافتم که فاصله‌ها را از میان بردارم.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و رخصت است.

غمزه می گفت وقت بازی تست هان که دولت به کار سازی تست

غمزه‌ی او می‌گفت اکنون وقتِ بازی است و این دولت و فرصت نصیبِ تو شده است.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و نازِ معشوق است.

خنده می داد دل که وقت خوشست بوسه بستان که یار ناز کشست

خنده‌ی او به دلم بشارت می‌داد که وقت خوشی است؛ پس بوسه بگیر که یار اهل ناز کشیدن است.

نکته ادبی: نازکش: کسی که نازِ عاشق را می‌پذیرد و مهربان است.

چونکه بر گنج بوسه بارم داد من یکی خواستم هزارم داد

وقتی به گنجِ بوسه دسترسی داد، من یکی خواستم اما او هزار بوسه به من بخشید.

نکته ادبی: گنجِ بوسه استعاره از لبِ معشوق است.

گرم گشتم چنانکه گردد مست یار در دست و رفته کار از دست

چنان از اشتیاق داغ شدم که گویی مست شده‌ام؛ یار در آغوشم بود و اختیار از دستم رفته بود.

نکته ادبی: مست شدن در اینجا نه فقط از شراب، بلکه از شدتِ شورِ عشق است.

خونم اندر جگر به جوش آمد ماه را بانگ خون به گوش آمد

خونم در جگر به جوش آمد و معشوق صدای جوششِ خون (اشتیاقِ شدید) مرا شنید.

نکته ادبی: بانگ خون به گوش آمد کنایه از درکِ تپش‌های تندِ قلب و اشتیاق است.

گفت امشب به بوسه قانع باش بیش از این رنگ آسمان متراش

گفت امشب به همین بوسه قانع باش و بیش از این آسمان را رنگ نزن (تلاش بیهوده برای عبور از مرزها مکن).

نکته ادبی: رنگ آسمان متراش کنایه از ترفند و حیله برای رسیدن به چیزی بیش از حد است.

هرچه زین بگذرد روا نبود دوست آن به که بی وفا نبود

هرچه از این حد بگذرد شایسته نیست؛ دوست آن است که وفادار باشد و از حد نگذرد.

نکته ادبی: بی‌وفا در اینجا به معنای کسی است که در عشق هوس‌بازانه رفتار می‌کند.

تا بود در تو ساکنی بر جای زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

تا زمانی که تو در کنار منی، زلفم را بکش و بوسه بگیر.

نکته ادبی: ساکن بودن کنایه از حضور و همراهی است.

چون بدانجا رسی که نتوانی کز طبیعت عنان بگردانی

اما آنگاه که به جایی رسیدی که دیگر نمی‌توانی جلوی خود را بگیری (به مرحله اوج رسیدی)...

نکته ادبی: عنان گرداندن کنایه از کنترل کردنِ نفس و هیجانات است.

زین کنیزان که هر یکی ماهیست شب عشاق را سحرگاهیست

از میان این کنیزان که هرکدام زیباچهر‌ه‌اند و همچون سحرگاهِ شبِ عاشقان هستند...

نکته ادبی: ماه صفتِ زیبایی برای کنیزان است.

آنکه در چشم خوبتر یابی وارزو را درو نظر یابی

هر کدام را که در چشمت زیباتر دیدی و آرزوی رسیدن به او را داشتی...

نکته ادبی: نظر یافتن به معنای پسندیدن و انتخاب کردن است.

حکم کن کز خودش کنم خالی زیر حکم تو آورم حالی

به من دستور بده تا او را از آنِ تو کنم و به زیرِ فرمان تو بیاورم.

نکته ادبی: خالی کردن از خود کنایه از بخشیدن و رها کردنِ آن شخص برای عاشق است.

تا به مولائیت کمر بندد به شبستان خاص پیوندند

تا او کمرِ خدمت به تو ببندد و به شبستانِ خصوصی تو راه یابد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده خدمت شدن است.

کندت دلبری و دلداری هم عروسی و هم پرستاری

او برایت دلبری و پرستاری خواهد کرد، هم مانندِ عروس و هم مانندِ خدمتکار.

نکته ادبی: پرستاری در اینجا به معنای رسیدگی و مراقبتِ عاشقانه است.

آتشت را ز جوش بنشاند آبی از بهر جوی ما ماند

آتشِ شهوتت را فرومی‌نشاند و آبی بر آن می‌ریزد (آرامت می‌کند).

نکته ادبی: آتش و آب نمادِ دو نیروی متضادِ شهوت و آرامش هستند.

گر دگر شب عروس نوخواهی دهمت بر مراد خود شاهی

اگر شبِ دیگری عروسِ تازه‌ای خواستی، برایت مهیا می‌کنم و تو را به مرادت می‌رسانم.

نکته ادبی: شاهی دادن کنایه از قدرتِ مطلق در اختیار کردنِ آن موقعیت است.

هر شبت زین یکی گهر بخشم گر دگر بایدت دگر بخشم

هر شب یکی از این گوهرهای زیبا را به تو می‌بخشم و اگر باز هم بخواهی، دیگری را می‌دهم.

نکته ادبی: گهر استعاره از کنیزانِ زیبا است.

این سخن گفت و چون ازین پرداخت مشفقی کرد و مهربانی ساخت

این را گفت و وقتی سخنش تمام شد، با مهربانی و شفقت با من رفتار کرد.

نکته ادبی: مشفقی کردن به معنای ابرازِ محبت و دلسوزی است.

در کنیزان خود نهانی دید آنکه در خورد مهربانی دید

و در میان کنیزانش، کسی را که شایسته‌ی مهرورزی بود، به چشمِ پنهان دید و انتخاب کرد.

نکته ادبی: نهانی دیدن کنایه از انتخابِ هوشمندانه و با تکیه بر فراست است.

پیش خواند و به من سپرد به ناز گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

او با مهربانی مرا به پیش خود خواند و مرا به من سپرد و گفت: برخیز و هر آنچه دوست داری، مهیا کن و انجام بده.

نکته ادبی: پیش خواندن در اینجا به معنای فراخواندن و دعوت کردن با احترام است.

ماه بخشیده دست من بگرفت من در آن ماه روی مانده شگفت

آن معشوق ماه‎‌رو، دست مرا گرفت و من از دیدن آن جمال زیبا در شگفتی عمیقی فرو رفتم.

نکته ادبی: ماه بخشیده به معنای کسی است که زیبایی ماه به او اعطا شده است.

کز شگرفی و دلبری و کشی بود یاری سزای نازکشی

چرا که آن یار، به دلیل شکوه، دلبری و نازک‌طبعی، حقیقتاً شایسته آن بود که کسی ناز او را بکشد و با او مدارا کند.

نکته ادبی: کشی در اینجا به معنای ناز و کرشمه داشتن است.

او همی رفت و من به دنبالش بنده زلف و هندوی خالش

او پیشاپیش می‌رفت و من با اشتیاق به دنبالش؛ من که بنده زلف‌هایش و شیفته‌ی خال سیاه او شده بودم.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کلاسیک کنایه از خال سیاه و زیباست.

تا رسیدم به بارگاهی چست در نشد تا مرا نبرد نخست

تا اینکه به بارگاهی زیبا رسیدم؛ اما تا او مرا به درون راهنمایی نکرد، جرئت نکردم وارد شوم.

نکته ادبی: چست در اینجا به معنای زیبا، آراسته و برازنده است.

چون در آن قصر تنگ بار شدیم چون بم و زیر سازگار شدیم

وقتی به درون آن قصر رفتیم، همچون دو سازِ بم و زیر که در موسیقی با هم هماهنگ می‌شوند، ما نیز با هم همدل و همراه شدیم.

نکته ادبی: تشبیه به بم و زیر برای نشان دادن هماهنگی و هم‌نوایی کامل عاشق و معشوق است.

دیدم افکنده بر بساط بلند خوابگاهی ز پرنیان و پرند

دیدم که در آن مکان، بستر خوابی از پارچه‌های گران‌بهای پرنیان و پرند (ابریشم) بر روی جایگاهی بلند گسترده شده است.

نکته ادبی: پرنیان و پرند از پارچه‌های بسیار نفیس و لطیف قدیمی هستند.

شمعهای بساط بزم افروز همه یاقوت ساز و عنبر سوز

شمع‌هایی که بزم را روشن می‌کردند، گویی از جنس یاقوت بودند و در آن‌ها عنبر می‌سوزاندند تا فضا معطر شود.

نکته ادبی: یاقوت ساز کنایه از رنگ سرخ و درخشش شمع است.

سر به بالین بستر آوردیم هردو برها ببر در آوردیم

سر بر بالین گذاشتیم و با آغوش باز به هم پیوستیم.

نکته ادبی: بر به بر در آوردن کنایه از در آغوش گرفتن و وصال است.

یافتم خرمنی چو گل دربید نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

معشوق را چون گلی که در میان نی‌زار پنهان باشد یافتم؛ لطیف، نرم، گرم و با پوستی سفید و سرخ.

نکته ادبی: خرمنی چو گل دربید تشبیهی برای زیبایی اندام معشوق است.

صدفی مهر بسته بر سر او مهر بر داشتم ز گوهر او

او چون صدفِ بسته‌ای بود که گوهرش در نهان داشت؛ من آن مهر و موم را باز کردم و به گنجِ وجودش رسیدم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای گشودنِ رازِ وصال.

بود تا گاه روز در بر من پر ز کافور و مشک بستر من

تا هنگام صبح در کنارم ماند و بستر من از عطر کافور و مشک پر شده بود.

نکته ادبی: کافور و مشک کنایه از سپیدی و خوشبویی تن است.

گاه روز او چو بخت من برخاست ساز گرمابه کرد یک یک راست

هنگام روز، بخت من بیدار شد و معشوق برای حمام رفتن، همه وسایل را مهیا کرد.

نکته ادبی: گاه روز در اینجا به معنای زمان روشن شدن هوا و صبح است.

غسل گاهم به آبادانی کرد کز گهر سرخ بود و از زر زرد

محل غسل مرا بسیار باشکوه و آبادان (مجهز) ساخت که با طلا و جواهرات سرخ تزیین شده بود.

نکته ادبی: آبادانی در اینجا به معنای شکوه و تجهیزات کامل است.

خویشتن را به آب گل شستم در کلاه و کمر چو گل رستم

خود را در آبِ گل‌گونه شستم و وقتی کلاه و کمر خود را بستم، چون گلی شکوفا و آراسته به نظر می‌رسیدم.

نکته ادبی: آب گل به معنای آبی است که در آن گل‌های معطر ریخته شده است.

آمدم زان نشاطگاه برون بود یک یک ستاره بر گردون

وقتی از آن جایگاه شادی بیرون آمدم، شب شده بود و ستاره‌ها در آسمان پدیدار شده بودند.

نکته ادبی: گردون به معنای آسمان و چرخ فلک است.

در خزیدم به گوشه ای خالی فرض ایزد گزاردم حالی

به گوشه‌ای خلوت رفتم و در همان حال، نماز و عبادت خود را به جا آوردم.

نکته ادبی: فرض ایزد گزاردن کنایه از به‌جا آوردن فریضه نماز است.

آن عروسان و لعبتان سرای همه رفتند و کس نماند به جای

آن همراهان و عروسان زیبا همگی رفته بودند و کسی در آن مکان نمانده بود.

نکته ادبی: لعبتان به معنای عروسک‌مانند و زیبا رویان است.

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد بر لب مرغزار و چشمه سرد

من در آن مرغزار و کنار چشمه سرد، مانند گلی که پژمرده شده باشد، تنها مانده بودم.

نکته ادبی: گل زرد کنایه از تنهایی، خستگی و شاید اندوه فراق است.

سر نهادم خمار می در سر بر گل خشک با گلاله تر

در حالی که هنوز مستی شراب در سرم بود، بر روی گل‌های خشکیده و گیاهانِ تر خوابیدم.

نکته ادبی: خمار می استعاره از شور و مستیِ باقی‌مانده از وصال است.

خفتم از وقت صبح تا گه شام بخت بیدار و خواجه خفته به کام

از صبح تا شام خوابیدم؛ بخت من بیدار بود اما خودِ معشوق در کمال آرامش خوابیده بود.

نکته ادبی: خواجه در اینجا منظور همان معشوق است.

آهوی شب چو گشت نافه گشای صدفی شد سپهر غالیه سای

وقتی شب فرا رسید و آسمان تیره شد، گویی آسمان همچون صدفی شد که عطر و غالیه می‌پاشید.

نکته ادبی: نافه گشای کنایه از انتشار عطر در شب است.

سر برآوردم از عماری خواب بنشستم چو سبزه بر لب آب

از بستر خواب بیدار شدم و کنار آب نشستم، همچون سبزه که کنار آب می‌روید.

نکته ادبی: عماری خواب کنایه از بستر و جای خواب است.

آمد آن ابرو باد چون شب دوش این درافشان و آن عبیرفروش

همان ابر و بادی که شب گذشته بود، دوباره آمد؛ یکی در حال باران بود و دیگری معطر بود.

نکته ادبی: درافشان به معنای باران‌زا و عبیرفروش به معنای خوشبوکننده است.

باد می رفت و ابر می افشاند این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

باد می‌وزید و ابر می‌بارید؛ گویی یکی گل‌های سمن می‌کاشت و دیگری بنفشه می‌رویاند.

نکته ادبی: این ابیات استعاره از طراوت و سرسبزیِ دوباره‌ی آن فضای رویایی است.

چون شد آن مرغزار عنبر بوی آب گل سر نهاد جوی به جوی

وقتی آن مرغزار پر از عطر عنبر شد، آبِ زلال در جوی‌ها روان گشت.

نکته ادبی: آب گل کنایه از آبِ خوشبو و زلال است.

لعبتان آمدند عشرت ساز آسمان بازگشت لعبت باز

آن زیبارویان برای شادی دوباره آمدند؛ آسمان گویی دوباره بازیِ خود را آغاز کرد.

نکته ادبی: لعبت‌باز کنایه از چرخ فلک است که بازی‌های عجیبی دارد.

تختی از تخته زر آوردند تخت پوشی ز گوهر آوردند

تختی از طلا آوردند و روی آن را با جواهرات پوشاندند.

نکته ادبی: تخت پوشی کنایه از تجمل و ثروت است.

چون شد انگیخته سریر بلند بسته شد بر سرش بساط پرند

وقتی آن تخت بلند آماده شد، بر فراز آن پارچه‌های ابریشمی (پرند) کشیدند.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

بزمی آراستند سلطانی زیور بزم جمله نورانی

مجلسی شاهانه آراستند و تمام وسایل بزم، پرنور و درخشان بود.

نکته ادبی: بزم سلطانی کنایه از مهمانی بسیار باشکوه است.

شور و آشوبی از جهان برخاست آمدند آن جماعت از چپ و راست

شور و شوقی در جهان برپا شد و جماعت از هر سو گرد آمدند.

نکته ادبی: شور و آشوب در اینجا به معنای هیجانِ حضور جمع است.

در میان آن عروس یغمائی برده از عاشقان شکیبائی

در میان آن‌ها، آن عروس دلربا بود که تمام صبر و قرار عاشقان را ربوده بود.

نکته ادبی: یغمایی در اینجا به معنای غارت‌کننده دل است.

بر سر تخت شد قرار گرفت تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

بر تخت نشست و با حضور او، تخت گویی بهاری تازه یافت.

نکته ادبی: رنگ نوبهار کنایه از طراوت و زیباییِ حضور معشوق است.

باز فرمود تا مرا جستند نامم از لوح غایبان شستند

دوباره دستور داد تا مرا پیدا کنند و نامم را از لیست غایبان پاک کردند.

نکته ادبی: لوح غایبان کنایه از لیست افرادی است که حضور ندارند.

رفتم و بر سریر خواندندم هم به آیین خود نشاندندم

رفتم و مرا به سوی تخت خواندند و در جایگاه مخصوص خود نشاندم.

نکته ادبی: سریر در اینجا نشانه جایگاه بلندمرتبه است.

هم به ترتیب و ساز روز دگر خوان نهادند و خوردها بر سر

همانند روز گذشته، سفره‌ای پهن کردند و غذاهای لذیذ آوردند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ و پر از نعمت است.

هر ابائی که در خورد به بساط وآورد در خورنده رنگ نشاط

هر خوراکی که درخور آن مجلس بود و هرچه باعث نشاط می‌شد، فراهم کردند.

نکته ادبی: اباء در اینجا به معنی خوردنی و غذاست.

ساختند آنچنان که باید ساخت چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

همه چیز را همان‌طور که باید باشد ساختند و وقتی همه از غذا خوردن فارغ شدند،

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای فراهم کردن اسباب بزم است.

می نهادند و چنگ ساخته شد از زدن رودها نواخته شد

شراب آوردند و چنگ را کوک کردند؛ با نواختن سازها، آهنگ‌های دلنواز بلند شد.

نکته ادبی: رود به معنای سیمِ ساز است.

نوش ساقی و جام نوشگوار گرم تر کرد عشق را بازار

نوشیدن شراب و جام گوارا، بازار عشق و اشتیاق را گرم‌تر کرد.

نکته ادبی: بازار عشق استعاره از رونقِ گرمای عاطفی بین آن دو است.

در سر آمد نشاط سرمستی عشق با باده کرد همدستی

شادیِ مستی به اوج رسید و عشق با شراب همدست شد تا عاشق را بی‌قرارتر کند.

نکته ادبی: همدستی عشق و باده، اشاره به تقویت حالت شیدایی دارد.

ترک من رحمت آشکارا کرد هندوی خویش را مدارا کرد

معشوقِ من آشکارا مهربانی کرد و با من که بنده او بودم، به نرمی رفتار نمود.

نکته ادبی: هندوی خویش به معنای بنده و غلامِ درگاهِ خود است.

رغبت افزود در نواختنم مهربان شد به کار ساختنم

علاقه و رغبتش به معاشرت با من بیشتر شد و در جهتِ ساختنِ لحظاتی خوش با من مهربان گشت.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای محبت کردن و دلجویی است.

کرد شکلی به غمزه با یاران تا شدند از برش پرستاران

با نگاه و غمزه به اطرافیان اشاره کرد تا همه از اطراف او دور شوند (و ما تنها شویم).

نکته ادبی: پرستاران در اینجا به معنی خدمتکاران مجلس است.

خلوتی آنچنان و یاری نغز تابم از دل در اوفتاد به مغز

در چنان خلوتی و با چنان یارِ نغز و زیبایی، آتش عشق از دلم به مغزم سرایت کرد.

نکته ادبی: تابم از دل در اوفتاد به مغز، کنایه از شدتِ هیجان و شعله‌ور شدن عشق در تمام وجود است.

دست بردم چو زلف در کمرش درکشیدم چو عاشقان به برش

دست خود را همچون زلف‌هایش به کمر او رساندم و او را چون عاشقان واقعی به آغوش کشیدم.

نکته ادبی: دست بردن به کمر، استعاره‌ای از نزدیک‌ترین تماس عاطفی و جسمی است.

گفت هان وقت بی قراری نیست شب شب زینهار خواری نیست

گفت: هان، این زمان وقت بی‌قراری نیست، شبِ امنیت است و زمانِ خواری و ناتوانی نیست.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان و امنیت است.

گر قناعت کنی به شکر و قند گاز می گیر و بوسه در می بند

اگر به اندکی شیرینی (قناعت) قانع باشی، با بوسه و نوازشِ محدود، شاد باش و زیاده‌خواهی مکن.

نکته ادبی: گاز گرفتن کنایه از بوسه گرفتن و بازی عاشقانه است.

به قناعت کسی که شاد بود تا بود محتشم نهاد بود

کسی که به آنچه دارد (قناعت) شاد باشد، همواره فردی بزرگ‌منش و بلندنظر باقی می‌ماند.

نکته ادبی: محتشم به معنای بزرگ‌زاده و باوقار است.

وانکه با آرزو کند خویشی اوفتد عاقبت به درویشی

و کسی که با آرزوهای بی‌پایان دوستی کند (و به دنبال زیاده‌خواهی باشد)، عاقبت به درویشی و حسرت می‌افتد.

نکته ادبی: خویشی کردن با آرزو کنایه از غرق شدن در طمع است.

گفتمش چاره کن ز بهر خدای کابم از سر گذشت و خار از پای

به او گفتم به خاطر خدا فکری برای من کن، چرا که صبر و تحملم به پایان رسیده و خار و گرفتاری‌ها از پایم عبور کرده و دیگر تاب ندارم.

نکته ادبی: آب از سر گذشتن کنایه از رسیدن به حد نهایی و تحمل‌ناپذیری سختی است.

هست زنجیر زلف چون قیرت من ز دیوانگان زنجیرت

زلف‌های سیاهی که مانند قیر تیره هستند، برای من حکم زنجیر را دارند و من هم یکی از دیوانگانِ گرفتارِ زنجیر تو هستم.

نکته ادبی: تشبیه زلف به قیر دلالت بر تیرگی و سیاهی عمیق آن دارد.

در به زنجیر کن ترا گفتم تا چو زنجیریان نیاشفتم

به تو گفتم که مرا در زنجیر کن و محبوس نما، تا من هم مانند سایر دیوانگانِ در بند، دچار آشفتگی و سرگشتگی نشوم.

نکته ادبی: اشاره به این باور که دیوانگان را برای جلوگیری از آسیب به خود و دیگران در بند می‌کردند.

شب به آخر رسید و صبح دمید سخن ما به آخری نرسید

شب به پایان رسید و صبح طلوع کرد، اما حرف‌ها و درد دل‌های من هنوز تمام نشده است.

نکته ادبی: اشاره به طولانی بودن شب‌های هجران و شکایت از کوتاهی فرصت.

گر کشی جانم از تو نیست دریغ اینک اینک سر آنک آنک تیغ

اگر می‌خواهی جانم را بگیری، از تو دریغ نمی‌کنم؛ این من و این هم تیغ تو، هرچه می‌خواهی انجام بده.

نکته ادبی: تضاد بین تسلیم و تیغ، نشان‌دهنده اوجِ اشتیاق و جان‌نثاری عاشق است.

این همه سر کشیدن از پی چیست گل نخندید تا هوا نگریست

این همه سرکشی و ناز کردن برای چیست؟ همان‌طور که تا هوا ابری و غمگین نباشد، گل نمی‌خندد، بدون ناز تو نیز عشق معنا ندارد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ناز کردن لازمه جلوه‌گری زیبایی است.

جوی آبی و آب جویت من خاکی و آب دست شویت من

من مانند جوی آب هستم و تو آن آبِ روانی که در این جوی جریان دارد؛ من مانند خاکی هستم که آب، دست‌هایت را بر آن می‌شوید (و من تشنه دیدار توام).

نکته ادبی: استعاره برای نزدیکی بیش از حد عاشق و معشوق.

تشنه ای را که او گلوده تست آب در ده که آب در ده تست

به کسی که تشنه است و گلوی او خشک شده، آب بده؛ چرا که تو خود همان آبِ گوارایی هستی که تشنه به دنبال آن است.

نکته ادبی: ایهام در واژه آب که هم به معنای ظاهری و هم به معنای کناییِ بخشش و لطف است.

ندهی آب من بقای تو باد آب من نیز خاک پای تو باد

اگر به من آب (مهر و توجه) نمی‌دهی، فدای تو باشم؛ حتی خاکِ پایِ تو نیز برای من ارزشمندتر از آب حیات است.

نکته ادبی: فدا شدنِ عاشق در برابر معشوق حتی با وجود بی‌مهری او.

خاکیی را بگیر کابی برد آب جوئی در آب جوئی مرد

کسی را که تشنه و محتاج است دریاب، پیش از آنکه از تشنگی بمیرد؛ چرا که تشنه در انتظار آب است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ اجابتِ خواهش عاشق.

قطره ای به تشنگی مگداز تشنه ای را به قطره ای بنواز

یک قطره آب را از تشنه‌ای دریغ مکن؛ با یک قطره محبت و توجه، تشنه‌کامِ عشق را بنواز و خشنود کن.

نکته ادبی: تاکید بر بخشندگی معشوق حتی به اندازه کم.

رطبی در فتاده گیر به شیر سوزنی رفته در میان حریر

اگر چیزی مانند شیرینی یا رطب را در میان شیر یا حریر قرار دهی، به هم می‌آمیزند؛ همان‌طور که من و تو باید به هم نزدیک شویم.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم آمیختگی و وحدت عاشق و معشوق.

گر جز اینست کار تا خیزم خاک در چشم آرزو ریزم

اگر قرار نیست به این وصال برسم، پس از همین حالا برمی‌خیزم و ناامیدی را در چشمان آرزوهایم می‌ریزم (و آرزوی خود را می‌کشم).

نکته ادبی: کنایه از ناامیدی مطلق و قطع امید از وصال.

مرغی انگاشتم نشست و پرید نه خر افتاده شد نه خیک درید

گمان کردم پرنده‌ای است که نشست و پرید، اما این وصال نه به نفع من بود و نه به ضرر کسی دیگر؛ تنها یک خیال کوتاه بود.

نکته ادبی: تمثیلِ خر و خیک برای بیان بیهودگی و عدم تغییر در شرایط پس از یک اتفاق کوچک.

پاسخم داد کامشبی خوش باش نعل شبدیز گو در آتش باش

او در پاسخ به من گفت که امشب را خوش باش و از سختی‌ها بگذر؛ بگذار نعلِ اسبِ شب‌رو در آتشِ تندی و سرعت باشد (کنایه از گذشتن سریع شب).

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو است که اینجا نماد شب‌گردی و تندی است.

گر شبی زین خیال گردی دور یابی از شمع جاودانی نور

اگر حتی یک شب از این خیال و عشق دور شوی، آن‌گاه می‌فهمی که از شمع جاودانی (عشق) چه نوری باید بگیری.

نکته ادبی: اشاره به ارزش عشق به عنوان منبع نور ابدی.

چشمه ای را به قطره ای مفروش کاین همه نیش دارد آن همه نوش

چشمه‌ای را به خاطر یک قطره آب نفروش؛ این عشق اگرچه نیش و سختی‌های خودش را دارد، اما نوش و شیرینی آن بسیار بیشتر است.

نکته ادبی: تضاد نیش و نوش برای بیان چالش‌های عاشقانه.

در یک آرزو به خود در بند همه ساله به خرمی می خند

در دل یک آرزو (وصال) خود را محبوس کن و همیشه در خرمی و شادی بخند و از زندگی لذت ببر.

نکته ادبی: دعوت به تمرکز بر لذتِ وصال.

بوسه میگیر و زلف و می انداز نرد رو با کنیزکان می باز

بوسه بگیر و از زلف و طره‌های او غافل مشو، و با کنیزکان به بازی و سرگرمی و نرد مشغول شو.

نکته ادبی: اشاره به بزم و عیش و نوش درباری.

باغ داری به ترک باغ مگوی مرغ با تست شیر مرغ مجوی

حالا که باغی از زیبایی داری، دم از ترکِ باغ مزن؛ محبوب با توست، دیگر به دنبال چیزهای غیرممکن (شیر مرغ) مباش.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ شیر مرغ برای اشاره به چیزهای نایاب و غیرضروری.

کام دل هست و کامرانی هست در خیانت گری چه آری دست

وقتی کام دل و لذت بردن از زندگی مهیاست، چرا باید به سمت خیانت یا کارهای ناشایست دست دراز کنی؟

نکته ادبی: دعوت به قناعت و بهره‌مندی از وضعیت موجود.

امشبی با شکیب ساز و مکوش دل بنه بر وظیفه شب دوش

امشب را با صبر و شکیبایی بگذران و تلاش بیهوده مکن؛ خود را به وظیفه و روالِ همان شب گذشته بسپار.

نکته ادبی: تاکید بر تکرارِ عیش و لذتِ گذشته.

من ازین پایه چون به زیر آیم هم به دست آیم ارچه دیر آیم

من اگر از این پایه و مرتبه پایین بیایم، باز هم اگر دیر بشود، به وصالِ تو خواهم رسید.

نکته ادبی: امیدواری عاشق به وصال حتی با وجود موانع.

ماهی از حوضه ار بشست آری ماه را دیرتر به دست آری

اگر بخواهی ماه را از حوض آب بگیری، دیرتر به دستش می‌آوری (چون تصویر است)؛ صبر و حوصله لازم است.

نکته ادبی: تمثیلِ ماه در حوض برای بیان دور از دسترس بودنِ امر خیالی.

چون گران دیدمش در آن بازی کردم آهستگی و دمسازی

وقتی دیدم او در آن بازیِ عاشقانه سخت‌گیری می‌کند، من با ملایمت و دمسازی پیش آمدم تا دلش را نرم کنم.

نکته ادبی: سیاستِ رفتاریِ عاشق در برابر نازِ معشوق.

دل نهادم به بوسه چو شکر روزه بستم به روزهای دگر

دلم را به بوسه‌ای شیرین مانند شکر دادم و برای روزهای دیگر، روزهٔ صبر گرفتم.

نکته ادبی: استعاره از روزه گرفتن برای تمرینِ صبر در دوری.

از سر عشوه باده می خوردم بر سر تابه صبر می کردم

با عشوه و نازِ او باده می‌خوردم و در برابرِ آتشِ سختی‌های این عشق، صبر می‌کردم.

نکته ادبی: تابه کنایه از آتشِ عشق است که صبر را پخته می‌کند.

باز تب کرده را در آمد تاب رغبتم تازه شد به بوس و شراب

وقتی تبِ دوری در من شدت گرفت، اشتیاقم به بوسه و شراب دوباره تازه شد.

نکته ادبی: استعاره از تب برای بیانِ التهابِ عاشقانه.

چون دگرباره ترک دلکش من در جگر دید جوش آتش من

وقتی آن معشوق دلکشِ من دوباره متوجه اشتیاق و حرارتِ آتشِ درونم شد.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ معشوق به سوز و گداز عاشق.

کرد از آن لعبتان یکی را ساز کاید و آتشم نشاند باز

از میان آن زیبارویان، یکی را انتخاب کرد تا بیاید و آتشِ عشق مرا آرام کند.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ کنیزکان یا زیبارویان در بزم.

یاری الحق چنانکه دل خواهد دل همه چیز معتدل خواهد

به راستی که یاریِ چنین شخصی که دل می‌خواهد، نعمت است؛ دلِ انسان همیشه به دنبال چیزی معتدل و مناسب است.

نکته ادبی: معتدل اشاره به توازن و تناسب در عشق دارد.

خوشدل آن شد که باشدش یاری گر بود کاچکی چنان باری

کسی خوشبخت است که یاری داشته باشد، هرچند که آن یارِ نازنین، کسی مثل معشوقِ من باشد.

نکته ادبی: اشاره به لطفِ وجود یار در زندگی.

رفتم آن شب چنانکه عادت بود وان شب کام دل زیادت بود

آن شب هم طبق عادتِ همیشگی رفتم و آن شب لذت و کامرانی من حتی بیشتر از قبل بود.

نکته ادبی: توصیفِ تکرارِ شب‌هایِ وصال.

تا گه روز قند می خوردم با پری دست بند می کردم

تا سپیده دم قند (بوسه و شیرینی) می‌خوردم و با آن پری‌چهره دست‌بندی و بازی می‌کردم.

نکته ادبی: تکرارِ استعاره‌هایِ شیرینی و کام‌بخشی.

روز چون جامه کرد گازر شوی رنگرزوار شب شکست سبوی

هنگامی که روز مانند لباس‌شوییِ پارچه‌ها، شب را شست و برد، شب مانند رنگرزی که سبویش را بشکند، پایان یافت.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا و خلاقانه برای پایانِ شب.

آن همه رنگهای دیده فریب دور گشت از بساط زینت و زیب

همه آن جلوه‌ها و زیبایی‌های فریبنده‌ی شب، با آمدنِ روز از بساطِ زینت و آرایش دور شد.

نکته ادبی: تضادِ جلوه‌ی شب با روشناییِ روز.

در تمنا که چون شب آید باز می خورم با بتان چین و طراز

همیشه در آرزوی آن هستم که شب دوباره بیاید و من با بتانِ چین و طراز (زیبارویان) به باده‌نوشی بپردازم.

نکته ادبی: چین و طراز کنایه از اوجِ زیبایی است.

زلف ترکی برآورم به کمر دلنوازی درافکنم به جگر

زلفِ ترکی (زیبای) او را به کمر می‌آورم و دلبری‌هایش را به جان می‌خرم.

نکته ادبی: اشاره به آرایشِ زلف و زیبایی‌هایِ ظاهری.

گه خورم با شکر لبی جامی گه بر آرم ز گلرخی کامی

گاهی با لبی شیرین جامی می‌نوشم و گاهی از چهره‌ای گلگون، کامی می‌گیرم.

نکته ادبی: توصیفِ لذت‌هایِ حسی در بزم.

چون شب آمد غرض مهیا بود مسندم بر تراز ثریا بود

وقتی شب می‌آمد، همه چیز برای لذت فراهم بود و جایگاه من بر ترازِ ثریا (بسیار بلند) بود.

نکته ادبی: اغراق در جایگاهِ والایِ بزمِ عاشق.

چندگاه این چنین برود و به می هر شبم عیش بود پی در پی

مدت‌ها این چنین با می و عیش، هر شب برایم با شادی و لذت پشت سر هم می‌گذشت.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ دورانِ خوشی.

اول شب نظاره گاهم نور وآخر شب هم آشیانم حور

ابتدای شب شاهدِ نور بودم (شراب و زیبایی) و انتهای شب همدمِ حوری بودم.

نکته ادبی: توصیفِ لذت‌هایِ مادی و معنوی در شب.

روز بودم به باغ و شب به بهشت خاک مشگین و خانه زرین خشت

روزها در باغ بودم و شب‌ها در بهشت؛ خاکِ زیر پایم مشکین بود و خانه‌ام با خشت‌های زرین ساخته شده بود.

نکته ادبی: اغراق در تصویرسازیِ بهشتِ زمینی.

بودم اقلیم خوشدلی را شاه روز با آفتاب و شب با ماه

من پادشاهِ سرزمینِ خوشدلی بودم؛ روزها با خورشید و شب‌ها با ماه هم‌نشین بودم.

نکته ادبی: تشبیه خود به پادشاه برای بیانِ قدرت و لذت.

هیچ کامی نه کان نبود مرا بخت بود کان نمود مرا

هیچ خواسته‌ای نبود که برای من فراهم نباشد؛ بخت و اقبال بود که این همه را به من نشان داد و عطا کرد.

نکته ادبی: اشاره به غرق بودن در نعمت.

چون در آن نعمتم نبود سپاس حق نعمت زیاده شد ز قیاس

چون در آن نعمت‌ها شکر و سپاس نداشتم، حقِ نعمت و عذابِ آن از حد و قیاس گذشت.

نکته ادبی: اشاره به مکافاتِ ناسپاسی.

ورق از حرف خرمی شستم کز زیادت زیادتی جستم

صفحه را از حرف‌های شاد و خرمی شستم، چون به دنبال زیاده‌خواهی‌های بیشتر بودم.

نکته ادبی: کنایه از فراموش کردنِ شادیِ حقیقی به خاطرِ زیاده‌طلبی.

چون بسی شب رسید وعده ماه شب جهان بر ستاره کرد سیاه

زمانی که شب‌هایِ وعده و دیدارِ ماه (محبوب) به پایان رسید، شبِ جهان بر ستاره‌ها سیاه شد (نحسی به سراغ آمد).

نکته ادبی: استعاره از پایانِ دوره خوشی.

عنبرین طره سرای سپهر طره ماه درکشید به مهر

آسمانِ عنبرین‌فام (تیره)، طره و زلفِ ماه را در کشید و به مهر (خورشید) پیوند داد (تاریکی و دگرگونی پدید آمد).

نکته ادبی: تصویرسازیِ کیهانی برای دگرگونیِ حال.

ابرو بادی که آمدی زان پیش تازه کردند تازه روئی خویش

ابروهایِ بادمانندی که از آن پیش می‌آمدند، چهره‌ی خود را تازه کردند (و دگرگون شدند).

نکته ادبی: استعاره برای تغییراتِ جوی و در نتیجه تغییرِ حال و هوایِ داستان.

شورشی باز در جهان افتاد بانگ زیور بر آسمان افتاد

دوباره غوغایی در جهان برپا شد و صدای زیورآلات تا آسمان بلند گشت.

نکته ادبی: شورشی در اینجا به معنای غوغا و آشفتگی دلپذیر است. بانگ زیور کنایه از تجمل و حضور پرشکوه است.

وآن کنیزان به رسم پیشینه سیب در دست و نار در سینه

و آن کنیزان مطابق رسم همیشگی، با سیبی در دست و اناری (کنایه از سینه) در آغوش، پدیدار شدند.

نکته ادبی: سیب و نار در ادبیات کلاسیک نماد لطافت و زیبایی اندام معشوق است.

آمدند آن سریر بنهادند حلقه بستند و حلق بگشادند

آن تخت پادشاهی را نهادند و همگی حلقه زدند و سکوت را شکستند (یا حلقه‌ها را باز کردند).

نکته ادبی: سریر به معنای تخت است. اشاره به نظم و ترتیب مراسم دارد.

آمد آن ماه آفتاب نشان در بر افکنده زلف مشک فشان

آن ماهِ زیبا که گویی خودِ خورشید است، با موهایی مشکین و پریشان وارد شد.

نکته ادبی: آفتاب نشان به معنای درخشان همچون خورشید است. زلف مشک‌فشان استعاره از موهای سیاه و معطر است.

شمعها پیش و پس به عادت خویش پس رها کن که شمع باشد پیش

شمع‌ها بنا بر عادت همیشگی، جلو و عقب چیده شده بودند؛ اما وقتی خورشید (محبوب) در پیش است، دیگر شمع چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: ایهام تضاد میان نور مصنوعی شمع و نور حقیقی جمال معشوق.

با هزاران هزار زینت و ناز بر سر بزمگاه خود شد باز

با هزاران جلوه‌گری و ناز، دوباره در محل بزم خود قرار گرفت.

نکته ادبی: بزمگاه به معنای مکان جشن و سرور است.

مطربان پرده را نوا بستند پرده داران به کار بنشستند

نوازندگان شروع به نواختن کردند و مسئولان پرده‌ها در جای خود مستقر شدند.

نکته ادبی: پرده‌دار کسی است که مسئول مراقبت از حریم خصوصی یا ورودی‌های مجلس است.

ساقیان صرف ارغوانی رنگ راست کردند بر ترنم چنگ

ساقیان شراب ارغوانی رنگ را آماده کردند و با نوای چنگ هماهنگ شدند.

نکته ادبی: صرف ارغوانی رنگ کنایه از شراب ناب و سرخ‌فام است.

شاه شکر لبان چنان فرمود کاورید آن حریف ما را زود

شاهِ شیرین‌سخن دستور داد که آن حریف (عاشق) ما را سریع نزد من بیاورید.

نکته ادبی: شکرلبان کنایه از معشوقی است که سخنانش شیرین و دلنشین است.

باز خوبان به ناز بردندم به خداوند خود سپردندم

زیبارویان دوباره با ناز مرا بردند و به دست محبوبم سپردند.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب و معشوق است.

چون مرا دید مهربان برخاست کرد بر دست راست جایم راست

چون مرا دید، مهربانانه برخاست و جای مرا در سمت راست خود قرار داد.

نکته ادبی: جای راست کردن کنایه از احترام گذاشتن و مقام ویژه دادن است.

خدمتش کردم و نشستم شاد آرزوی گذشته آمد یاد

به او خدمت کردم و شادمان نشستم؛ در آن حال، خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد.

نکته ادبی: آرزوی گذشته کنایه از حسرت و یادآوری دوران وصال پیشین است.

خوان نهادند باز بر ترتیب بیش از اندازه خوردهای غریب

دوباره سفره را طبق رسم چیدند و خوراکی‌های کمیاب و فراوانی مهیا کردند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره است.

چون ز خوانریزه خورده شد روزی می در آمد به مجلس افروزی

پس از آنکه اندکی غذا خوردیم، شراب برای گرم کردن محفل به میان آمد.

نکته ادبی: مجلس‌افروزی در اینجا به معنای شور و حالی است که شراب به جمع می‌دهد.

از کف ساقیان دریا کف درفشان گشت کامهای صدف

وقتی ساقیان دریاکف (بخشنده) شراب ریختند، دهان‌ها (چون صدف) پر از مروارید شد.

نکته ادبی: دریاکف استعاره از دست و دلبازی ساقی است.

من دگرباره گشته واله و مست زلف او چون رسن گرفته به دست

من دوباره شیفته و مست شدم و زلف او را مانند طنابی در دست گرفتم.

نکته ادبی: زلف به مثابه رسن (طناب) است که عاشق را گرفتار می‌کند.

باز دیوانم از رسن رستند من دیوانه را رسن بستند

دیوانگان دوباره مرا از طناب رهانیدند و دوباره طناب را به گردن من انداختند.

نکته ادبی: تضاد میان رهایی و اسارت در عشق.

عنکبوتی شدم ز طنازی وان شب آموختم رسن بازی

از شدت عشقبازی و طنازی، مانند عنکبوتی شدم و آن شب بندبازی آموختم.

نکته ادبی: رسن‌بازی کنایه از بازی با زلف معشوق و تحمل سختی‌های عشق است.

شیفتم چون خری که جو بیند یا چو صرعی که ماه نو بیند

مانند خری که جو می‌بیند یا صرعی (بیمار) که ماه نو را می‌بیند، هیجان‌زده و شگفت‌زده شدم.

نکته ادبی: تشبیه به حالاتی از بی‌خویشتنی.

لرز لرزان چو دزد گنج پرست در کمرگاه او کشیدم دست

لرزان و هراسان، همچون دزدی که گنجی را می‌جوید، دستم را به کمرگاه او رساندم.

نکته ادبی: توصیف حس ترس و اشتیاق همزمان.

دست بر سیم ساده میسودم سخت می گشت و سست می بودم

دستم را بر پوست لطیف و سفید او می‌سودم و در این کشمکش، گاهی جسور و گاهی سست می‌شدم.

نکته ادبی: سیم ساده کنایه از پوست سپید و نقره‌فام است.

چون چنان دید ماه زیبا چهر دست بر دست من نهاد به مهر

چون آن ماهِ زیبارو این حالت را دید، با مهربانی دست بر دست من نهاد.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای دوستی و عطوفت است.

بوسه زد دستم آن ستیزه حور تا ز گنجینه دست کردم دور

آن معشوقِ ستیزه‌جو (مغرور) دستم را بوسید، تا زمانی که دستم را از آن گنجینه (اندامش) دور کردم.

نکته ادبی: ستیزه حور استعاره از معشوقی است که در عین زیبایی، سرکش و مغرور است.

گفت بر گنج بسته دست میاز کز غرض کوتهست دست دراز

گفت: به گنج بسته دست دراز نکن، زیرا دستِ طمعکار کوتاه است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه به زور نمی‌توان به وصال رسید.

مهر برداشتن ز کان نتوان کان به مهر است چون توان نتوان

نمی‌توان مهر و محبت را از کانِ وجود جدا کرد؛ کان اگر مهر باشد، محال است که جدا شود.

نکته ادبی: ایهام در کلمه مهر (عشق/سنگِ مهر).

صبر کن کان تست خرما بن تا به خرما رسی شتاب مکن

صبر کن، زیرا درخت خرما از آنِ توست؛ برای رسیدن به خرما شتاب مکن.

نکته ادبی: دعوت به شکیبایی برای رسیدن به نتیجه.

باده می خور که خود کباب رسد ماه می بین که آفتاب رسد

شراب بنوش که کباب هم می‌رسد؛ ماه را نگاه کن که آفتاب نیز از پی آن می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیر و خوبی در پی هم می‌آیند.

گفتم ای آفتاب گلشن من چشمه نور و چشم روشن من

گفتم ای خورشیدِ گلستان من، ای چشمه‌ی نور و ای مایه روشنی چشمانم.

نکته ادبی: ترکیبات وصفی اغراق‌آمیز برای معشوق.

صبح رویت دمیده چون گل باغ چون نمیرم برابرت چو چراغ

صبحِ چهره‌ات چون گل باغ شکفته است؛ چطور در برابر تو همچون چراغی نمیرم (از شدت شرم و شوق)؟

نکته ادبی: تشبیه جمال معشوق به صبح و گل.

می نمائی به تشنه آب شکر گوئی آنگه که لب بدوز و مخور

به تشنه آب‌شکر نشان می‌دهی و در همان حال می‌گویی لب بدوز و مخور.

نکته ادبی: توصیفِ جفای معشوق که عاشق را در حسرت می‌گذارد.

چون درآمد رخت به جلوه گری عقل دیوانه شد که دید پری

وقتی چهره‌ات جلوه‌گری کرد، عقل از دیدنِ آن پریِ زیبا دیوانه شد.

نکته ادبی: پری نماد زیبایی دست‌نیافتنی و سحرآمیز.

نعلک گوش را چو کردی ساز نعل در آتشم فکندی باز

وقتی گوشواره‌هایت را آراستی، دوباره مرا در آتشِ حسرت افکندی.

نکته ادبی: نعل در آتش افکندن کنایه از آشوب کردن دل است.

با شبیخون ماه چون کوشم آفتابی به ذره چون پوشم

چگونه با شبیخونِ ماه (زیبایی تو) بجنگم؟ آفتاب را چطور می‌توان در ذره‌ای پوشاند؟

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی عاشق در برابر زیبایی معشوق.

دست چون دارمت که در دستی اندهی نیستم چو تو هستی

چطور تو را در دست بگیرم در حالی که تو خود دستِ منی؟ وقتی تو هستی، دیگر غم و اندوهی برایم باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تجلیِ حضور معشوق که تمامِ وجود عاشق را پر کرده است.

از زمینی تو من هم از زمیم گر تو هستی پری من آدمیم

تو از عالم زمینی هستی و من هم؛ اگر تو پری (موجود آسمانی) هستی، من انسانم.

نکته ادبی: تضادِ ماهوی میان عاشق (خاکی) و معشوق (فرشته‌گون).

لب به دندان گزیدنم تا چند وآب دندان مزیدنم تا چند

تا کی لبم را به دندان بگز و تا کی باید حسرتِ بوسه تو را بکشم؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌تابی و انتظار طولانی برای وصال.

چاره ای کن که غم رسیده کسم تا یک امشب به کام دل برسم

چاره‌ای بیندیش که منِ غم‌رسیده، لااقل همین امشب به آرزوی دلم برسم.

نکته ادبی: التماس و درخواست عاجزانه از معشوق.

بس که جانم به لب رسیده ز درد بوسه گرم ده مده دم سرد

بس که از درد جانم به لب رسیده، بوسه‌ای گرم به من بده و با بی‌تفاوتی (دم سرد) مرا میازار.

نکته ادبی: تضاد میان بوسه گرم و دمِ سرد (کنایه از بی‌اعتنایی).

بختم از یاری تو کار کند یاری بخت بختیار کند

بختم با یاریِ تو به ثمر می‌رسد؛ یاری کردنِ بخت، انسان را خوشبخت می‌کند.

نکته ادبی: اعتقاد به اینکه وصال معشوق، سرنوشت را نیکو می‌کند.

گوئی انده مخور که یار توام کار خود کن که من به کار توام

گویی می‌گویی اندوهگین مباش که من یار توام؛ به کار خود برس که من به فکر کار تو هستم.

نکته ادبی: اطمینان‌بخشی محبوب به عاشق.

کار ازین صعب تر که بار افتاد وارهان وارهان که کار افتاد

کار از این سخت‌تر که بارِ عاشقی بر دوش افتاده؟ مرا رها کن که کارِ اصلی شروع شده است.

نکته ادبی: اصرار بر جدیتِ موقعیت عاشقانه.

گرچه آهو سرینی ای دلبند خواب خرگوش دادنم تا چند

گرچه تو مثل آهو زیبا و ظریفی، اما تا کی می‌خواهی مرا با وعده‌های پوچ (خواب خرگوش) فریب دهی؟

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از غفلت و وعده‌های غیرواقعی.

ترسم این پیر گرگ روبه باز گرگی و روبهی کند آغاز

می‌ترسم این پیرِ گرگ‌صفتِ روباه‌بازی که در توست، گرگ‌بازی و روباه‌بازی را شروع کند (مرا فریب دهد).

نکته ادبی: توصیفِ مکر و حیله معشوق در عشقبازی.

شیر گیرانه سوی من تازد چون پلنگی به زیرم اندازد

مثل شیر به سمت من بتازد و چون پلنگ مرا به زیر بکشد.

نکته ادبی: استعاره‌های حیوانی برای نشان دادنِ چیرگی و قدرت معشوق.

آرزوهاست با تو بگذارم کارزوی خود از تو بردارم

آرزوهای زیادی با تو دارم، بگذار که آرزوی خود را از تو بگیرم.

نکته ادبی: بیان مستقیم خواسته و اشتیاق.

گر در آرزوم در بندی میرم امشب در آرزومندی

اگر در را بر روی آرزوی من ببندی، امشب در حسرتِ تو جان خواهم داد.

نکته ادبی: تهدید عاشقانه به مرگ در صورت عدم وصال.

ناز میکش که ناز مهمانان تاجداران کشند و سلطانان

نازِ مرا بکش، چرا که حتی پادشاهان و سلطانان نیز نازِ مهمانان را می‌کشند.

نکته ادبی: استدلال منطقی برای پذیرش ناز عاشق.

چون شکیبم نماند دیگربار گفت چونین کنم تو دست بدار

وقتی دیگر شکیبایی‌ام تمام شد، گفت: این کار را نکن و دست نگه دار.

نکته ادبی: روایتِ برخورد متقابل معشوق.

ناز تو گر به جان بود بکشم گر تو از خلخی من از حبشم

ناز تو را حتی اگر به قیمت جان باشد خریدارم؛ چه از نژاد خلخ باشی چه از حبش.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت نژادی معشوق مهم نیست، عاشق خریدار ناز اوست.

چه محل پیش چون تو مهمانی پیشکش کردن را این چنین خوانی

پیشِ چون تو مهمانی، این‌گونه پیشکش کردن و پذیرایی چه جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: تواضع عاشق در برابر شکوه معشوق.

لیکن این آرزو که می گوئی دیریابی و زود می جوئی

این تمنایی که تو داری، هم بسیار دور از دسترس است و هم تو با شتابی بی‌جا در پیِ آن هستی.

نکته ادبی: واژه «دیریاب» به معنای سخت‌به‌دست‌آیدنی و «زود می‌جویی» به معنای شتاب‌زدگی است.

گر براید بهشتی از خاری آید از چون منی چنین کاری

اگر قرار باشد از خار، گلی بهشتی بروید، تنها در این صورت است که از کسی مثل من، چنین کاری برمی‌آید (اشاره به محال بودن).

نکته ادبی: اشاره به استحاله‌ی امری ناممکن به ممکن.

وگر از بید بوی عود آید از من اینکار در وجود آید

و اگر قرار باشد از درخت بید، بوی خوشِ عود بلند شود، آنگاه این خواسته تو نیز از من برمی‌آید.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیل برای تأکید بر محال بودنِ خواسته عاشق.

بستان هرچه از منت کامست جز یکی آرزو که آن خامست

هرچه از من می‌خواهی طلب کن، جز این یک آرزو که خامی است و ناممکن.

نکته ادبی: آرزوی خام در اینجا به معنای آرزوی ناپخته و دور از منطق است.

رخ ترا لب ترا و سینه ترا جز دری آن دگر خزینه ترا

رخ و لب و سینه برای توست، اما دسترسی به چیزی فراتر از این، برای تو ممکن نیست.

نکته ادبی: خزینه در اینجا کنایه از حریم خصوصی و اسرار تن است.

گر چنین کرده ای شبت بیش است این چنین شب هزار در پیش است

اگر امشب این‌گونه سپری شد، بدان که شب‌های بسیارِ دیگری نیز در پیش‌رو داری (صبر پیشه کن).

نکته ادبی: کنایه از دعوت به خویشتنداری و پرهیز از شتاب.

چون شدی گرم دل ز باده خام ساقیی بخشمت چو ماه تمام

وقتی دلت از شرابِ عشقِ خام گرم شد، ساقیی چون ماه کامل به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: باده خام به معنای عشقِ ابتدایی و پخته‌نشده است.

تا ازو کام خویش برداری دامن من ز دست بگذاری

تا از او (ساقی) کام بگیری و دست از سر من برداری.

نکته ادبی: دامن بازگرفتن کنایه از رها کردن و دست کشیدن از اصرار است.

چون فریب زبان او دیدم گوش کردم ولیک نشیندم

وقتی فریبِ چرب‌زبانی او را دیدم، به حرف‌هایش گوش دادم ولی عملاً به آن‌ها دل نبستم.

نکته ادبی: نشنیدن در اینجا به معنایِ باور نکردن است.

چند کوشیدم از سکونت و شرم آهنم تیز بود و آتش گرم

بسیار کوشیدم تا با سکوت و شرم‌گینی تلاش کنم، اما آتشِ اشتیاقِ من بسیار تیز و سوزان بود.

نکته ادبی: تشبیه اشتیاق به آتش و آهن، بیانگر تضاد درونی است.

بختم از دور گفت کای نادان (لیس قریه وراء عبادان)

بختِ من از دور فریاد زد که ای نادان، در ورایِ عبادان چیزی نیست (اشاره به قناعت و بیهودگی جست‌وجو).

نکته ادبی: عبادان استعاره از انتهایِ مقصد و جایگاهِ نهایی است.

من خام از زیادت اندیشی به کمی اوفتادم از بیشی

منِ بی‌تجربه، از زیاده‌خواهی، دچارِ کم‌مایگی و خسران شدم.

نکته ادبی: تضاد میان زیادت (بیشی) و کمی برای تأکید بر نتیجه عکس گرفتن است.

گفتم ای سخت کرده کار مرا برده یکبارگی قرار مرا

گفتم ای کسی که کار را بر من سخت کرده‌ای و آرامش و قرار را از من ستانده‌ای.

نکته ادبی: سخت کردن کار کنایه از دشوار کردنِ مسیر وصال است.

صدهزار آدمی در این غم مرد که سوی گنج راه داند برد

صدها هزار نفر در این راه جان دادند و هیچ‌کس راهِ رسیدن به گنج را نیافت.

نکته ادبی: گنج در اینجا کنایه از معشوق است.

من که پایم فروشداست به گنج دست چون دارم ارچه بینم رنج

من که پایم در راهِ این گنج فرو رفته، چگونه می‌توانم دست بکشم، حتی اگر رنجِ بسیار ببینم؟

نکته ادبی: اشاره به گرفتاری در دامِ عشق.

نیست ممکن که تا دمی دارم سر زلف ز دست بگذارم

ممکن نیست تا زنده هستم، دست از گیسوی تو بردارم.

نکته ادبی: سر زلف کنایه از کل وجودِ معشوق است.

یا بر این تخت شمع من بفروز یا چو تختم به چارمیخ بدوز

یا بر این تخت، شمعِ وجود مرا روشن کن (وصل)، یا مرا چون تخت به چارمیخ بکش (بکش).

نکته ادبی: چارمیخ کردن کنایه از مجازات یا کشتن است.

یا بر این نطع رقص کن برخیز یا دگر نطع خواه و خونم ریز

یا بر این بساطِ رقص برخیز و همراهی کن، یا اگر نمی‌خواهی، خونم را بریز.

نکته ادبی: نطع به معنای سفره چرمین است که در قدیم برای اعدام نیز استفاده می‌شد.

دل و جانی و هوش و بینائی از تو چون باشدم شکیبائی

دل و جان و هوش و بینایی‌ام نزد توست، پس چگونه از تو شکیبایی داشته باشم؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان ناتوانی در صبر.

غرضی کز تو دلستان یابم رایگانست اگربه جان یابم

هدفی که من از تو دارم، اگر به قیمت جان هم تمام شود، باز هم ارزان است (چون تو ارزشمندی).

نکته ادبی: رایگان به معنای آسان و ارزان‌قیمت است.

کیست کو گنج رایگان نخرد وارزوئی چنین به جان نخرد

چه کسی است که گنجِ رایگان را نخواهد و آرزویی چنین بزرگ را با جان‌فشانی نخرید؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ارزشِ معشوق.

شمع وار امشبی برافروزم کز غمت چون چراغ می سوزم

من امشب مانند شمع برافروخته‌ام، چرا که از فراقِ تو چون چراغ می‌سوزم.

نکته ادبی: تمثیل سوختن برای بیان رنجِ دوری.

سوز تو زنده دادم چو چراغ زنده با سوز و مرده هست به داغ

سوزشِ تو مرا مانند چراغ زنده کرده است؛ تفاوتِ زنده با سوز و مرده (که تنها داغی بر پیشانی دارد) در همین است.

نکته ادبی: تشبیه زنده بودن به سوختن (پروانه/شمع).

آفتاب ار بگردد از سر سوز تنگ روزی شود ز تنگی روز

خورشید اگر از حرارتِ سوزان بگردد، روزگارِ انسان تنگ و تاریک می‌شود (اشاره به سختیِ فراق).

نکته ادبی: تنگ روزی کنایه از بدبختی و عسرت است.

این نه کامست کز تو می جویم خوابی از بهر خویش می گویم

این کام و خواسته‌ای که از تو دارم، نه یک آرزوی واقعی، بلکه خواب و خیالی است که برای دلِ خودم می‌بافم.

نکته ادبی: خواب در اینجا کنایه از خیالِ باطل است.

مغز من خفته شد درین چه شکیست خفته و مرده بلکه هردو یکیست

عقلِ من در این میانه به خواب رفته است؛ چه تردیدی است که خواب و مرگ، هر دو یکی هستند (بی‌خبری).

نکته ادبی: تشبیه خواب به مرگ.

گرنه چشمم رخ ترا دیدی این چنین خوابها کجا دیدی

اگر چشمم چهره‌ات را نمی‌دید، این‌گونه خواب‌ها و خیال‌ها به سراغم نمی‌آمد.

نکته ادبی: دیدن چهره، عاملِ ایجادِ وسوسه و خیال است.

گر بر آنی که خون من ریزی تیز شو هان که خون کند تیزی

اگر بر آن هستی که خون مرا بریزی، زود باش و تیز عمل کن که تیزیِ شمشیر، خون را جاری می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌باکی عاشق در راه معشوق.

وانگه از جوش خون و آتش مغز حمله بردم بران شکوفه نغز

و آنگاه از جوش و خروشِ خون و آتشِ مغز، بر آن شکوفه (معشوق) یورش بردم.

نکته ادبی: شکوفه استعاره از لطافت معشوق است.

در گنجینه را گرفتم زود تا کنم لعل را عقیق آمود

دربِ گنجینه (معشوق) را زود گرفتم تا لعلِ لبش را با عقیقِ خود بیامیزم.

نکته ادبی: کنایه از تلاش برای وصال.

زارزوئی چنانکه بود نداشت لابها کرد و هیچ سود نداشت

او (معشوق) تمنایی که من داشتم را نداشت؛ التماس‌های من نیز هیچ سودی نبخشید.

نکته ادبی: لابه به معنای التماس و زاری است.

در صبوری بدان نواله نوش مهل می خواست من نکردم گوش

او می‌خواست من با صبوری، این جامِ ناگوار (صبر در فراق) را بنوشم، اما من گوش ندادم.

نکته ادبی: نواله کنایه از بهره و نصیب است.

خورد سوگند کین خزینه تراست امشب امید و کام دل فرداست

قسم خورد که این گنجینه متعلق به توست، اما کام‌جویی و امیدِ دل، برای فرداست.

نکته ادبی: امشب و فردا نمادِ اکنون و آینده است.

امشبی بر امید گنج بساز شب فردا خزینه می پرداز

امشب را به امیدِ آن گنج سپری کن و شبِ فردا این خزینه را تصاحب کن.

نکته ادبی: اشاره به حیله برای دور کردن عاشق.

صبر کردن شبی محالی نیست آخر امشب شبیست سالی نیست

صبر کردن برای یک شب، کار محالی نیست؛ سرانجام امشب یک شب است، نه یک سال.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای متقاعد کردن عاشق.

او همی گفت و من چو دشنه تیز در کمر کرده دست کور آویز

او سخن می‌گفت و من مانند دشنه‌ای تیز، در کمربندِ خویش دست به قبضه داشتم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به دشنه، نشان‌دهنده خشم و آمادگی برای اقدام است.

خواهشی کو ز بهر خود می کرد خارشم را یکی به صد می کرد

خواهش و تأخیری که او برای خودش می‌کرد، اشتیاقِ مرا صدبرابر می‌ساخت.

نکته ادبی: خارش در اینجا به معنایِ تهییج و تحریکِ نفس است.

تا بدانجا رسید کز چستی دادم آن بند بسته را سستی

تا آنجا که از شدتِ اشتیاق و زرنگی، آن بندِ محکم (صبر) را سست کردم.

نکته ادبی: بند کنایه از خویشتنداری است.

چونکه دید او ستیزه کاری من ناشکیبی و بی قراری من

چون او ستیزه‌جویی و ناشکیبایی و بی‌قراریِ مرا دید.

نکته ادبی: توصیفِ احوالِ عاشقِ بیقرار.

گفت یک لحظه دیده را در بند تا گشایم در خزینه قند

گفت لحظه‌ای چشمت را ببند تا درِ گنجینه‌ی قند (لب) را برایت بگشایم.

نکته ادبی: قند کنایه از شیرینیِ لب معشوق است.

چون گشادم بر آنچه داری رای در برم گیر و دیده را بگشای

وقتی در را گشودم و به آنچه می‌خواستی دست یافتی، در آغوشم بگیر و چشمت را باز کن.

نکته ادبی: وعده‌ی فریبکارانه برای پیشبردِ نقشه.

من به شیرینی بهانه او دیده بر بستم از خزانه او

من به خاطرِ نویدِ شیرینِ او، چشمانم را از گنجینه‌ی او (دیدنِ او) بستم.

نکته ادبی: شیرینیِ بهانه، عاملی برای غفلت عاشق است.

چون یکی لحظه مهلتش دادم گفت بگشای دیده بگشادم

چون لحظه‌ای مهلتش دادم، او گفت چشمت را باز کن؛ من چشمانم را گشودم.

نکته ادبی: نقطه عطف داستان و لحظه فریب.

کردم آهنگ بر امید شکار تا درآرم عروس را به کنار

با امیدِ شکار و در آغوش گرفتنِ عروس، به سمت او هجوم بردم.

نکته ادبی: شکار کنایه از تصاحب معشوق است.

چونکه سوی عروس خود دیدم خویشتن را در آن سبد دیدم

وقتی به سوی عروس نگاه کردم، دیدم که خودم در آن سبد (زندان) گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: کشفِ فریب.

هیچکس گرد من نه از زن و مرد مونسم آه گرم و بادی سرد

هیچ‌کس در اطرافم نبود، نه زنی و نه مردی؛ تنها همدمِ من آهِ گرم و نفسِ سرد بود.

نکته ادبی: آه و نفس سرد کنایه از اندوه عمیق است.

مانده چون سایه ای ز تابش نور ترکتازی ز ترکتازی دور

مانند سایه‌ای از تابشِ نور باقی مانده بودم؛ دور از هرگونه پیروزی و ترکتازی.

نکته ادبی: ترکتازی استعاره از کامروایی و قدرت است.

من درین وسوسه که زیر ستون جنبشی زان سبد گشاد سکون

من در این وسوسه بودم که از زیرِ ستون، جنبشی از آن سبد برخاست و سکوت را شکست.

نکته ادبی: شروعِ باز شدنِ گرهِ داستان.

آمد آن یار و زان رواق بلند سبدم را رسن گشاد ز بند

آن یار آمد و از آن ایوانِ بلند، طنابِ سبدِ مرا از بند گشود.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ فیزیکی که منجر به رسوایی می‌شود.

لخت چون از بهانه سیر آمد سبدم زان ستون به زیر آمد

وقتی او از بهانه‌تراشی سیر شد، سبدِ من از آن ستون به پایین افتاد (و من بی‌آبرو و تنها ماندم).

نکته ادبی: پایانِ تراژیکِ فریب خوردنِ عاشق.

آنکه از من کناره کرد و گریخت در کنارم گرفت و عذر انگیخت

آن معشوقی که از من گریخت و دوری جست، سرانجام بازگشت و در کنارم جای گرفت و به دنبال راهی برای پوزش‌خواهی از خطاهای گذشته‌اش برآمد.

نکته ادبی: «عذر انگیختن» در اینجا به معنایِ بهانه‌جویی برای عذرخواهی یا تدارک دیدنِ مقدماتِ بخشش است.

گفت اگر گفتمی ترا صد سال باورت نامدی حقیقت حال

او به من گفت که اگر صد سال هم حقیقتِ این ماجرا و دلیلِ غیبتِ مرا برایت می‌گفتم، تو آن را باور نمی‌کردی و به عمقِ آن پی نمی‌بردی.

نکته ادبی: «گفتمی» و «نامدی» در اینجا برای بیانِ گزاره‌های شرطی غیرواقعی در گذشته به کار رفته‌اند.

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت این چنین قصه با که شاید گفت

حال که خودت تجربه کردی و آنچه پنهان و پوشیده بود را به چشم دیدی، دیگر نیازی به توضیح نیست؛ زیرا چنین قصه‌ای را با هر کسی نمی‌توان در میان گذاشت و هر کسی ظرفیتِ درکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: «نهفت» در اینجا صفتِ مفعولی به معنای «پنهان» است و «شاید» به معنای «سزاوار است یا می‌شود».

من درین جوش گرم جوشیدم وز تظلم سیاه پوشیدم

من در آن دورانِ پرآشوب و سرشار از التهاب، با تمامِ وجود در رنج غوطه‌ور شدم و به نشانه‌یِ تظلم‌خواهی و اندوهِ درونی، جامه‌ی سیاه به تن کردم.

نکته ادبی: «جوش» در اینجا به معنای خروش و التهاب درونی است و «تظلم» به معنای دادخواهی و شکایت بردن از ستم است.

گفتمش کای چو من ستمدیده رای تو پیش من پسندیده

به او گفتم ای کسی که مانند من دردِ ستم را چشیده‌ای، اکنون که سخن تو را شنیدم، راه و روشِ تو را برایم پسندیده و درست می‌دانم.

نکته ادبی: «رای» به معنای دیدگاه و اندیشه است؛ گوینده تأیید می‌کند که رفتارِ معشوق در پنهان‌کاری، اکنون برای او منطقی به نظر می‌رسد.

من ستمدیده را به خاموشی ناگزیر است ازین سیه پوشی

منِ ستمدیده نیز چاره‌ای جز این نداشتم که در پیِ آن رنج‌ها، به خاموشی پناه ببرم و این لباسِ سیاه را به تن کنم.

نکته ادبی: «ناگزیر» به معنای ناچار بودن و «سیه پوشی» در اینجا استعاره از انتخابِ مسیرِ انزوا و سکوت است.

رو پرند سیاه نزد من آر رفت و آورد پیش من شب تار

به او گفتم پارچه‌ی سیاه را برایم بیاور، او رفت و لباسِ سیاهی که همچون شبِ تاریک بود، برایم آورد.

نکته ادبی: «پرند» به نوعی پارچه‌ی ابریشمیِ نفیس گفته می‌شود و در اینجا استعاره‌ای برای لباسِ سیاه است.

در سر افکندم آن پرند سیاه هم در آن شب بسیچ کردم راه

آن لباسِ سیاه را بر سر افکندم و در همان شب، خود را برای سفری سرنوشت‌ساز آماده کردم.

نکته ادبی: «بسیچ کردن» یک فعلِ کهن به معنای آماده شدن، مهیا گشتن و عزمِ سفر کردن است.

سوی شهر خود آمدم دلتنگ بر خود افکنده از سیاهی رنگ

در حالی که دلم از اندوه گرفته بود به سمت شهر خود بازگشتم و با پوشیدنِ آن لباس، سیاهی را بر ظاهرِ خود نیز نمایان کردم.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ همسانیِ ظاهر و باطن؛ اندوهِ درونی (دلتنگی) با لباسِ سیاه (ظاهر) هماهنگ شده است.

من که شاه سیاه پوشانم چون سیه ابر ازان خروشانم

من که اکنون پیشوایِ سیاهپوشان هستم، همچون ابرِ تیره‌ای که از فراق خروشان است، در این حال و هوا به سر می‌برم.

نکته ادبی: «شاه سیاه پوشان» تعبیری است برای نشان دادنِ عمقِ غمی که او را به سردمدارِ رنج‌دیدگان بدل کرده است.

کز چنان پخته آرزوی به کام دور گشتم به آرزوئی خام

زیرا که از چنان آرزویِ پخته و کمال‌یافته‌ای که به آن دست یافته بودم، به خاطر یک آرزویِ خام و ناپخته، دور افتادم.

نکته ادبی: تضاد میان «پخته» (کمال) و «خام» (نقص) برای نشان دادنِ حسرتِ شاعر.

چون خداوند من ز راز نهفت این حکایت به پیش من برگفت

وقتی که معشوقِ من، آن رازِ پنهان را برایم بازگو کرد، من نیز آن را پذیرفتم.

نکته ادبی: «خداوند» در اینجا به معنای صاحب و سرور (معشوق) است.

من که بودم درم خریده او برگزیدم همان گزیده او

من که پیش از این نیز متعلق به او بودم و او بهایِ آزادیِ مرا پرداخته بود، همان انتخابِ او را برگزیدم.

نکته ادبی: «درم خریده» به معنای بنده و غلامی است که با پول خریداری شده است و نشان‌دهنده‌ی تعلقِ کاملِ عاشق به معشوق است.

با سکندر ز بهر آب حیات رفتم اندر سیاهی ظلمات

من همچون اسکندر که برای یافتنِ آبِ حیات به سرزمینِ ظلمات رفت، به سوی سیاهی و تاریکی رفتم تا به حقیقت برسم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستانِ اسکندر که در جستجوی آبِ حیات، به تاریکی (ظلمات) سفر کرد.

در سیاهی شکوه دارد ماه چتر سلطان از آن کنند سیاه

ماه در میانِ سیاهیِ آسمان است که جلوه و شکوه دارد، به همین دلیل است که چترِ پادشاهان را نیز سیاه می‌سازند.

نکته ادبی: استدلالی برای اثباتِ زیبایی و عظمتِ رنگِ سیاه؛ سیاه، زمینه‌یِ ظهورِ نور است.

هیچ رنگی به از سیاهی نیست داس ماهی چو پشت ماهی نیست

هیچ رنگی برتر از سیاهی نیست، همان‌طور که هیچ چیز بهتر از پشتِ ماهی (کنایه از کمانِ ماه) نیست که چون داسی در آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: «داس ماهی» تشبیهی برای ماهِ نو است؛ این بیت برتریِ سیاهی را از منظرِ فلسفی ستایش می‌کند.

از جوانی بود سیه موئی وز سیاهی بود جوان روئی

در جوانی مویِ سیاه نمادِ زیبایی بود و آن سیاهی، خودِ حقیقتِ جوانی و شادابی است.

نکته ادبی: سیاهی در اینجا با مفهومِ جوانی و حیات پیوند خورده است.

به سیاهی بصر جهان بیند چرگنی بر سیاه ننشیند

جهان با سیاهیِ مردمکِ چشم دیده می‌شود و آلودگی بر سیاهی نمی‌نشیند و آن را زشت نمی‌کند.

نکته ادبی: «بصر» به معنای چشم و «چرگنی» به معنای چرک و آلودگی است. سیاهیِ چشم، ابزارِ دیدنِ نور است.

گر نه سیفور شب سیاه شدی کی سزاوار مهد ماه شدی

اگر سیاهیِ شب نمی‌بود، آیا شب شایستگیِ آن را داشت که گهواره‌ی ماه باشد؟

نکته ادبی: «سیفور» در اینجا به معنای شب و «مهد» به معنای گهواره است. تاکید بر اینکه سیاهی بسترِ ظهورِ زیبایی (ماه) است.

هفت رنگست زیر هفتو رنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ

در این جهانِ هفت‌رنگ، هیچ رنگی بالاتر و برتر از سیاهی نیست.

نکته ادبی: اشاره به هفت رنگِ اصلی و برتریِ سیاهی بر آن‌ها به عنوانِ رنگِ کمال.

چون که بانوی هند با بهرام باز پرداخت این فسانه تمام

وقتی که بانوی هندی (دخترِ پادشاهِ هند) این قصه را برای بهرام تمام کرد،

نکته ادبی: «بانوی هند» شخصیتی است که در گنبدِ سیاه حضور دارد و داستان‌گو است.

شه بر آن گفته آفرینها گفت در کنارش گرفت و شاد بخفت

بهرامِ شاه، بر آن سخنانِ زیبا و حکیمانه آفرین گفت و او را در آغوش گرفت و با شادمانی به خواب رفت.

نکته ادبی: پایانِ خوشِ روایت که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ مثبتِ داستان بر شاه است.