خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۳ - عتاب کردن بهرام با سران لشگر

نظامی
روزی از طالع مبارک بخت رفت بهرم گور بر سر تخت
هرکجا شاه و شهریاری بود تاج بخشی و تاجداری بود
همه در زیر تخت پایه شاه صف کشیدند چون ستاره و ماه
شه زبان برگشاد چون شمشیر گفت کای میر و مهتران دلیر
لشگر از بهر صلح باید و جنگ کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ
از شما کیست کو به هیچ نبرد مردیی کان ز مردم آید کرد
من که از دهر بر گزیدمتان در کدامین مصاف دیدمتان
کامد از هیچکس چنان کاری کاید از پر دلی و عیاری
از سر تیغتان به وقت گزند بر کدامین مخالف آمد بند
یا که دیدم که پای پیش نهاد دشمنی بست و کشوری بگشاد
این زند لاف کایرجی گهرم وان به دعوی که آرشی هنرم
این ز گیو آن ز رستم آرد نام این نه کنیت هژبر و آن ضرغام
کس ندیدم که کارزاری کرد چون گه کار بود کاری کرد
خوشتر آن شد که هرکسی به نهفت گوید افسوس شاه ما که بخفت
می خورد وز کسی نیارد یاد از چنین شه کسی نباشد شاد
گرچه من می خورم چنان نخورم که ز مستی غم جهان نخورم
گر خورم حوضه می از کف حور تیغم از جوی خون نباشد دور
برق وارم به وقت بارش میغ به یکی دست می به دیگر تیغ
می خورم کار مجلس آرایم تیغ را نیز کار فرمایم
خواب خرگوش من نهفته بود خصم را بیند ارچه خفته بود
خنده و مستیم به تأویلست خنده شیر و مستی پیلست
شیر در وقت خنده خون ریزد کیست کز پیل مست نگریزد
ابلهان مست و بی خبر باشند هوشیاران می دگر باشند
آنکه در عقل پستیش نبود می خورد لیک مستیش نبود
بر سر باده چونکه رای آرم تاج قیصر به زیر پای آرم
چون منش را به باده تیز کنم بر سر خصم جرعه ریز کنم
دوستان را چو در می آویزم گنج قارون ز آستین ریزم
دشمنان را گهی که بیخ زنم به کبابی جگر به سیخ زنم
نیک خواهان من چه پندارند کاختران سپهر بیکارند
من اگر چند خفته باشم و مست بخت بیدار من به کاری هست
به چنین خوابها که من مستم خواب خاقان نگر که چون بستم
به یکی پی غلط که افشردم رخت هندو نگر که چون بردم
سگ بود کو ز ناتوانی خویش خوش نخسبد به پاسبانی خویش
اژدها گرچه خسبد اندر غار شیر نر بر درش نیابد بار
شه چو این داستان خوش بر گفت روی آزادگان چو گل بشکفت
همه سر بر زمین نهادندش پاسخی عاجزانه دادندش
کانچه شه گفت با کمربندان هست پیرایه خردمندان
همه راحرز جان و تن کردیم حلقه گوش خویشتن کردیم
تاج بر فرق شه خدای نهاد کوشش خلق باد باشد باد
سرورانی که سروری کردند با تو بسیار همسری کردند
هیچکس با تو تاجور نشدند همه در سر شدند و سر نشدند
آنچه ما بنده دیده ایم ز شاه کس ندیدست از سپید و سیاه
دیو را بست و اژدها را سوخت پیل را کشت و کرگدن را دوخت
شیر بگذار و گور نخچیرست دام و دد خود نشانه تیرست
به جز او کیست کو به وقت شکار گردن گور درکشد به کنار
گاه سازد هدف ز خال پلنگ گاه دندان کند ز کام نهنگ
گه در ابروی هند چین فکند گه به هندی سپاه چین شکند
گه ز فغفور باج بستاند گه ز قیصر خراج بستاند
گرچه شیر افکنان بسی بودند کز دهن مغز شیر پالودند
شیر مرد اوست کو به سیصد مرد قهر سیصد هزار دشمن کرد
قصه خسروان پیشینه هست پیدا ز مهر و از کینه
گر برآورد هر کسی نامی بود با لشگری به ایامی
در مصافی چنین به چندان مرد آنچه او کرد کس نیارد کرد
چون ز شاهان شمار برگیرند زو یکی با هزار برگیرند
هریکی را یکی نشان باشد او به تنها همه جهان باشد
لخت بر هر سری که سخت کند چون در طارمش دو لخت کند
تیرش ار سوی سنگ خاره شود سنگ چون ریگ پاره پاره شود
نوش بخشد به مهره مار سنان مار گیرد به اژدهای عنان
هر تنی کو خلاف او سازد شمع وارش زمانه بگدازد
سر که بر تیغ او برون آید زان سر البته بوی خون آید
مستی او نشان هشیاریست خواب او خواب نیست بیداریست
وان زمانی که می پرست شود او خورد می عدوش مست شود
اوست از جمله خلق داناتر بر همه نیک و بد تواناتر
کاردان اوست در زمانه و بس نیست محتاج کاردانی کس
تا زمین زیر چرخ دارد پای بر فلک باد حکم او را جای
هم زمین در پناه سایه او هم فلک زیر تخت پایه او
کاردانان چو این سخن گفتند پیش یاقوت کهربا سفتند
شاه نعمان از آن میان برخاست بزم شه را به آفرین آراست
گفت هرجا که تخت شاه رسد گرچه ماهی بود به ماه رسد
آدمی کیست تا به تارک شاه راست یا کج کند حساب کلاه
افسر ایزد نهاد بر سر تو سبز باد از سر تو افسر تو
ما که مولای بارگاه توایم سرور از سایه کلاه توایم
از تو داریم هرچه ما را هست بر تر و خشک ما تو داری دست
از عرب تا عجم به مولائی سر فشانیم اگر بفرمائی
مدتی هست کز هنرمندی بر در شه کنم کمربندی
چون شدم سر بزرگ درگاهش یافتم راه توشه از راهش
کر مثالم دهد به معذوری تا به خانه شوم به دستوری
لختی از رنج ره برآسایم چون رسد حکم شاه باز آیم
گر نه تا زنده ام به خدمت شاه سر نگردانم از پرستش گاه
شاه فرمود تا ز گوهر و گنج دست خازن شود جواهرسنج
آورد تحفهای سلطانی مصری و مغربی و عمانی
حمل داران در آمدند به کار حمل بر حمل ساختند نثار
زر به خروار و مشک نافه به گیل وز غلام و کنیز چندین خیل
مرتفع جامه های قیمت مند بیشتر زانکه گفت شاید چند
تازی اسبان پارسی پرورد همه دریا گذار و کوه نورد
تیغ هندی و ذرع داودی کشتی جود راند بر جودی
لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس داندش در فروش و لعل شناس
گوهر آموده تاجی از سر خویش با قبائی ز دخل ششتر بیش
داد تا زان دهش رخش رخشید وز یمن تا عدن به او بخشید
با چنین نعمتی ز درگه شاه رفت نعمان چو زهره از بر ماه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، صحنه‌ای از دیالوگ میان پادشاهی مقتدر و پهلوانان و درباریان او را به تصویر می‌کشد. در نیمه نخست، شاه با لحنی عتاب‌آلود، مدعیان دلیری را به چالش می‌کشد و تظاهر آنان به پهلوانی را در برابر عملکردشان ناچیز می‌شمارد. او دفاعی هوشمندانه از سبک زندگی خود، به‌ویژه در زمان استراحت و باده‌گساری ارائه می‌دهد و تأکید می‌کند که حتی در خفا یا مستی نیز، هوشیاری و قدرتش چون شیر خفته، مهلک و برای دشمنان خطرناک است.

در نیمه دوم، درباریان با تواضع در برابر منطق و اقتدار شاه سر تسلیم فرود می‌آورند. آنان با برشمردن افتخارات و پیروزی‌های بی‌شمار شاه در نبرد با دیوان و دشمنان، اعتراف می‌کنند که جایگاه شاه از جانب خداوند است و تلاش آنان در برابر قدرت بی‌همتای او، بی‌فایده و باد در قفس کردن است. این بخش، تأکیدی است بر مشروعیت الهی و برتری مطلق پادشاه.

معنای روان

روزی از طالع مبارک بخت رفت بهرم گور بر سر تخت

روزی پادشاهی که از بخت و اقبال بلند برخوردار بود، با شکوه و جلال بر تخت پادشاهی تکیه زد.

نکته ادبی: طالع مبارک بخت اشاره به طالع‌بینی و سعادت ذاتی است.

هرکجا شاه و شهریاری بود تاج بخشی و تاجداری بود

هرکجا که پادشاه و حاکمی وجود داشت، در آنجا رسم تاج‌بخشی و فرمانروایی برقرار بود.

نکته ادبی: تاجداری به معنای استمرار سلطنت است.

همه در زیر تخت پایه شاه صف کشیدند چون ستاره و ماه

همه پهلوانان و بزرگان، پایین‌تر از تخت پادشاه، همچون ستاره و ماه در گرداگرد او صف کشیدند.

نکته ادبی: تشبیه درباریان به ستارگان نشان از سلسله‌مراتب و شکوه دربار است.

شه زبان برگشاد چون شمشیر گفت کای میر و مهتران دلیر

پادشاه لب به سخن گشود و سخنانش همچون شمشیر بُرنده بود؛ او خطاب به بزرگان و جنگجویان گفت.

نکته ادبی: زبان برگشودن کنایه از آغاز به سخن گفتن و شمشیر استعاره از سخن قاطع است.

لشگر از بهر صلح باید و جنگ کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ

ارتش و سپاه برای دوران صلح و زمان جنگ لازم است وگرنه تفاوت میان انسان و سنگ از بین می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت پویایی و کارآمدی نیروهای نظامی.

از شما کیست کو به هیچ نبرد مردیی کان ز مردم آید کرد

از میان شما چه کسی در هیچ نبردی، آن دلیری و مردانگی را که شایسته مردم است، نشان داده است؟

نکته ادبی: مردیی به معنای مردانگی و جوانمردی است.

من که از دهر بر گزیدمتان در کدامین مصاف دیدمتان

من که شما را از میان مردم دنیا برای همراهی خود برگزیدم، در کدام میدان نبرد شما را آزموده‌ام؟

نکته ادبی: دهر به معنای روزگار و زمانه است.

کامد از هیچکس چنان کاری کاید از پر دلی و عیاری

که از هیچ‌کدام از شما کاری چنان بزرگ سر زده باشد که نشان‌دهنده دلیری و عیاری واقعی باشد؟

نکته ادبی: عیاری به معنای جوانمردی و رندی است.

از سر تیغتان به وقت گزند بر کدامین مخالف آمد بند

به هنگام خطر، تیغ‌های شما بر گردن کدام دشمن فرود آمد و کار او را ساخت؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و خطر است.

یا که دیدم که پای پیش نهاد دشمنی بست و کشوری بگشاد

یا کدام‌یک از شما را دیدم که پیش‌قدم شود، دشمنی را شکست دهد و کشوری را فتح کند؟

نکته ادبی: پای پیش نهادن کنایه از شجاعت و ورود به میدان کارزار است.

این زند لاف کایرجی گهرم وان به دعوی که آرشی هنرم

یکی از شما ادعا می‌کند که تبارش به ایرج می‌رسد و دیگری مدعی است که هنرش چون آرش است.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های ملی ایران، ایرج و آرش کمانگیر.

این ز گیو آن ز رستم آرد نام این نه کنیت هژبر و آن ضرغام

این یکی نام خود را به گیو و رستم گره می‌زند؛ این دیگری ادعای نام بردن از هژبر و ضرغام (شیر) دارد.

نکته ادبی: هژبر و ضرغام هر دو نام‌های شیر هستند که نماد قدرت است.

کس ندیدم که کارزاری کرد چون گه کار بود کاری کرد

اما من کسی را ندیدم که در میدان نبرد، چنان که در لحظه حساس لازم است، کاری بزرگ انجام دهد.

نکته ادبی: کارزاری کرد کنایه از نبرد واقعی است.

خوشتر آن شد که هرکسی به نهفت گوید افسوس شاه ما که بخفت

بهتر آن است که هرکس در خلوت خود با افسوس بگوید که پادشاه ما در خواب غفلت فرورفته است.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و خلوت است.

می خورد وز کسی نیارد یاد از چنین شه کسی نباشد شاد

او مدام شراب می‌نوشد و از هیچ‌کس سراغی نمی‌گیرد؛ از چنین پادشاهی کسی به شادی و آسایش نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تهمت‌های احتمالی درباریان به پادشاه.

گرچه من می خورم چنان نخورم که ز مستی غم جهان نخورم

اگرچه من شراب می‌نوشم، اما نه به آن‌گونه که از مستی، غم و مشکلات جهان را فراموش کنم.

نکته ادبی: غم جهان نخوردن کنایه از بی‌خیالی است که شاه آن را رد می‌کند.

گر خورم حوضه می از کف حور تیغم از جوی خون نباشد دور

اگر جام شرابی از دست حوری بهشتی بنوشم، باز هم شمشیرم از جوی خون دشمنان خالی نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذت‌جویی مانع وظیفه نمی‌شود.

برق وارم به وقت بارش میغ به یکی دست می به دیگر تیغ

هنگامی که باران ببارد، من همچون صاعقه هستم؛ در یک دست جام شراب دارم و در دست دیگر شمشیر.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر باران‌زا است.

می خورم کار مجلس آرایم تیغ را نیز کار فرمایم

شراب می‌نوشم تا مجلس را آراسته کنم، اما در عین حال، شمشیرم را نیز برای مبارزه به کار می‌گیرم.

نکته ادبی: کار فرمایم به معنای به کار گرفتن و استفاده کردن است.

خواب خرگوش من نهفته بود خصم را بیند ارچه خفته بود

خواب من مانند خواب خرگوش است (همواره نیمه‌باز و هشیار) و حتی در زمان خواب، دشمن را می‌بینم.

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از هشیاری در خواب است.

خنده و مستیم به تأویلست خنده شیر و مستی پیلست

خنده و مستی من دارای معنای خاصی است؛ خنده‌ام خنده شیر است و مستی‌ام مستی فیل جنگی.

نکته ادبی: اشاره به خطرناک بودن خنده و مستی او.

شیر در وقت خنده خون ریزد کیست کز پیل مست نگریزد

شیر وقتی می‌خندد، در حال خون‌ریزی است؛ چه کسی است که از فیل مست فرار نکند؟

نکته ادبی: تمثیل قدرت بی‌مهابای شاه.

ابلهان مست و بی خبر باشند هوشیاران می دگر باشند

آدم‌های نادان مست و بی‌خبر می‌شوند، اما هوشیاران وقتی مست می‌شوند، حال و هوای دیگری دارند.

نکته ادبی: تفاوت مستی عامیانه با مستی شاهانه.

آنکه در عقل پستیش نبود می خورد لیک مستیش نبود

کسی که از عقل و خرد بی‌بهره نیست، شراب می‌نوشد اما دچار مستی و بی‌خبری نمی‌شود.

نکته ادبی: تمایز میان نوشیدن و مست شدن.

بر سر باده چونکه رای آرم تاج قیصر به زیر پای آرم

هر زمان که بر اثر شراب، اراده‌ای در من پدید آید، تاج قیصر را زیر پای خود خرد می‌کنم.

نکته ادبی: قیصر نماد پادشاهان بزرگ و دشمنان است.

چون منش را به باده تیز کنم بر سر خصم جرعه ریز کنم

هنگامی که به واسطه شراب، تیزهوش و پرانرژی می‌شوم، جرعه‌ای بر سر دشمن می‌ریزم (کنایه از نابودی دشمن).

نکته ادبی: تیز کردن منش استعاره از آمادگی روحی است.

دوستان را چو در می آویزم گنج قارون ز آستین ریزم

زمانی که با دوستانم به باده‌نوشی می‌نشینم، ثروتی به اندازه گنج قارون از آستینم می‌بخشم.

نکته ادبی: اشاره به سخاوت شاهانه.

دشمنان را گهی که بیخ زنم به کبابی جگر به سیخ زنم

دشمنان را زمانی که بخواهم ریشه‌کن کنم، جگرشان را کباب می‌کنم و به سیخ می‌کشم.

نکته ادبی: کنایه از شدت خشم و انتقام از دشمن.

نیک خواهان من چه پندارند کاختران سپهر بیکارند

دوستان و هواخواهان من چه گمان می‌کنند؟ آیا فکر می‌کنند ستارگان آسمان بی‌کار و بی‌تأثیرند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه شاه همچون اختران آسمان، حتی در سکوت، تأثیرگذار است.

من اگر چند خفته باشم و مست بخت بیدار من به کاری هست

من اگر چند هم خفته و مست باشم، بخت بیدار و اقبال من همواره در حال کار و پیشبرد امور است.

نکته ادبی: بخت بیدار استعاره از شانس و اقبال همیشگی شاه است.

به چنین خوابها که من مستم خواب خاقان نگر که چون بستم

به این خوابی که من در حال مستی دارم بنگر، ببین که چگونه همچون خاقان بزرگ، جهان را در چنگ خود گرفته‌ام.

نکته ادبی: خاقان لقبی برای پادشاهان مقتدر شرق است.

به یکی پی غلط که افشردم رخت هندو نگر که چون بردم

تنها با یک گام اشتباه که برداشتم، ببین که چگونه تمام دارایی هند را به غارت بردم.

نکته ادبی: رخت بردن کنایه از غلبه و پیروزی است.

سگ بود کو ز ناتوانی خویش خوش نخسبد به پاسبانی خویش

سگ است آنکه از سر ناتوانی، در زمان پاسبانی خود به خواب خوش فرو می‌رود.

نکته ادبی: سرزنش ناتوانی و خواب‌آلودگی.

اژدها گرچه خسبد اندر غار شیر نر بر درش نیابد بار

اگر اژدها هم در غار بخوابد، هیچ شیر نری جرئت نمی‌کند به درگاه او نزدیک شود.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار ذاتی که حتی در خواب هم مانع نفوذ دشمن است.

شه چو این داستان خوش بر گفت روی آزادگان چو گل بشکفت

وقتی پادشاه این داستانِ شنیدنی را بازگو کرد، چهره بزرگان و آزادگان از شادی و تحسین شکوفا شد.

نکته ادبی: شکفتن صورت کنایه از شادی و تأیید است.

همه سر بر زمین نهادندش پاسخی عاجزانه دادندش

همه سر به نشانه تواضع بر زمین نهادند و پاسخی عاجزانه و سرشار از فروتنی به او دادند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن کنایه از کرنش و احترام است.

کانچه شه گفت با کمربندان هست پیرایه خردمندان

آنان گفتند که آنچه پادشاه به ما زیردستان گفت، زینت‌بخش جان خردمندان است.

نکته ادبی: کمربندان استعاره از بندگان و مطیعان است.

همه راحرز جان و تن کردیم حلقه گوش خویشتن کردیم

ما تمام سخنان شما را همچون حفاظی برای جان و تن خود پذیرفتیم و آویزه گوشمان کردیم.

نکته ادبی: حرز به معنای دعا و طلسم محافظ است.

تاج بر فرق شه خدای نهاد کوشش خلق باد باشد باد

خداوند تاج شاهی را بر سر شما نهاده است؛ تلاش و کوشش دیگر مردمان در برابر اراده تو همچون باد بی‌اثر است.

نکته ادبی: باد بودن کنایه از بی‌ارزش بودن و ناپایداری تلاش دیگران در برابر شاه است.

سرورانی که سروری کردند با تو بسیار همسری کردند

تمام سرورانی که ادعای سروری داشتند و با تو همسری و رقابت کردند، شکست خوردند.

نکته ادبی: همسری به معنای رقابت و برابری‌طلبی است.

هیچکس با تو تاجور نشدند همه در سر شدند و سر نشدند

هیچ‌کس در برابر تو به جایگاه پادشاهی نرسید؛ همه آنان در این راه جان خود را از دست دادند و به مقصد نرسیدند.

نکته ادبی: در سر شدن کنایه از نابودی است.

آنچه ما بنده دیده ایم ز شاه کس ندیدست از سپید و سیاه

آنچه ما بندگان از تو دیده‌ایم، هیچ‌کس در جهان (از سپید و سیاه) ندیده است.

نکته ادبی: سپید و سیاه اشاره به تمام مردم جهان است.

دیو را بست و اژدها را سوخت پیل را کشت و کرگدن را دوخت

تو دیو را به بند کشیدی، اژدها را نابود کردی، فیل‌ها را کشتی و کرگدن‌ها را از پای درآوردی.

نکته ادبی: اشاره به کارهای خارق‌العاده و حماسی شاه.

شیر بگذار و گور نخچیرست دام و دد خود نشانه تیرست

شیر را رها کن؛ تو گورخرها را شکار می‌کنی؛ تمام جانوران وحشی در برابر تیر تو به هدف تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: گور نخچیر بودن کنایه از شکار آسان است.

به جز او کیست کو به وقت شکار گردن گور درکشد به کنار

به جز تو چه کسی می‌تواند در وقت شکار، گردن گورخر را در دستان خود بگیرد؟

نکته ادبی: اشاره به قدرت بدنی بی‌نظیر شاه.

گاه سازد هدف ز خال پلنگ گاه دندان کند ز کام نهنگ

گاهی خالِ بدن پلنگ را هدف قرار می‌دهی و گاهی دندان نهنگ را از دهانش بیرون می‌کشی.

نکته ادبی: مبالغه در نشان دادن مهارت و زورمندی.

گه در ابروی هند چین فکند گه به هندی سپاه چین شکند

گاهی زیبایی صورت زیبارویان چین را شکار می‌کنی و گاهی سپاهیان چین را درهم می‌شکنی.

نکته ادبی: ایهام در معنای شکار زیبایی و شکست دادن سپاه.

گه ز فغفور باج بستاند گه ز قیصر خراج بستاند

گاه از پادشاه چین باج می‌ستانی و گاه از قیصر روم خراج دریافت می‌کنی.

نکته ادبی: نشانه اقتدار جهانی و گستره قلمرو.

گرچه شیر افکنان بسی بودند کز دهن مغز شیر پالودند

اگرچه شیر افکنان زیادی بودند که مغز شیر را از دهانش بیرون می‌کشیدند (بسیار قوی بودند).

نکته ادبی: اشاره به پهلوانان دیگر برای مقایسه.

شیر مرد اوست کو به سیصد مرد قهر سیصد هزار دشمن کرد

اما آن شیرمرد حقیقی تو هستی که به تنهایی در برابر سیصد هزار دشمن، پیروز شدی.

نکته ادبی: اوج ستایش و تأکید بر برتری مطلق شاه.

قصه خسروان پیشینه هست پیدا ز مهر و از کینه

سرگذشت پادشاهان گذشته، چه از نیکی‌ها و جوانمردی‌هایشان و چه از کینه‌توزی‌ها و ستم‌هایشان، برای ما روشن و آشکار است.

نکته ادبی: خسروان جمع خسرو به معنای پادشاه است.

گر برآورد هر کسی نامی بود با لشگری به ایامی

اگر هر کسی در روزگار نامی برای خود دست و پا کرده و به شهرتی رسیده، تنها به یاری لشگری بوده که در آن دوران همراهش بوده‌اند.

نکته ادبی: ایامی در اینجا به معنی روزگاران است.

در مصافی چنین به چندان مرد آنچه او کرد کس نیارد کرد

در چنین میدان نبرد سخت و در میان انبوهی از مردان جنگی، آن کاری که این پادشاه انجام داد، از عهده هیچ‌کس دیگری ساخته نیست.

نکته ادبی: مصاف به معنی نبردگاه و میدان جنگ است.

چون ز شاهان شمار برگیرند زو یکی با هزار برگیرند

وقتی بخواهند پادشاهان را بشمارند و با هم بسنجند، او به تنهایی با هزار پادشاه دیگر برابری می‌کند.

نکته ادبی: شمار برگیرند کنایه از سرشماری و ارزیابی است.

هریکی را یکی نشان باشد او به تنها همه جهان باشد

هر پادشاهی نشانی از بزرگی دارد، اما او به تنهایی آن‌قدر شکوه دارد که گویی تمام جهان است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت شاه.

لخت بر هر سری که سخت کند چون در طارمش دو لخت کند

آن‌قدر ضرباتش سهمگین است که هرگاه به جسم سختی بکوبد، گویی آن را در طاق و باروی قلعه به دو نیم تقسیم می‌کند.

نکته ادبی: طارم به معنای طاق یا سقف گنبدی است.

تیرش ار سوی سنگ خاره شود سنگ چون ریگ پاره پاره شود

اگر تیر او به سوی سنگ خارا نشانه رود، آن سنگ سخت مانند ریگ‌های خرد شده، تکه‌تکه می‌شود.

نکته ادبی: سنگ خاره استعاره از سختی و مقاومت است.

نوش بخشد به مهره مار سنان مار گیرد به اژدهای عنان

او حتی با سرنیزه خود، مارهای زهرآگین را بی‌اثر می‌کند و اژدهای مهیب را با مهار خود در کنترل می‌گیرد.

نکته ادبی: نوش به معنای پادزهر و سنان به معنای سرنیزه است.

هر تنی کو خلاف او سازد شمع وارش زمانه بگدازد

هر انسانی که با او مخالفت کند، روزگار همچون شمع او را می‌گدازد و نابودش می‌کند.

نکته ادبی: شمع‌وار تشبیه کنایی برای فنا و نابودی است.

سر که بر تیغ او برون آید زان سر البته بوی خون آید

هر سری که در برابر تیغ و شمشیر او قرار بگیرد، از آن سر چیزی جز بوی خون برنمی‌خیزد (کشته می‌شود).

نکته ادبی: کنایه از قدرت مرگبار سلاح شاه.

مستی او نشان هشیاریست خواب او خواب نیست بیداریست

مستی او نیز نشانه‌ای از هوشیاری‌اش است و خوابیدن او نیز در واقع بیداری و هوشیاری است.

نکته ادبی: تناقض‌نمایی (پارادوکس) برای نشان دادن برتری شاه.

وان زمانی که می پرست شود او خورد می عدوش مست شود

و زمانی که او شراب می‌نوشد، با وجود مست شدن، باز هم بر اوضاع مسلط است و شراب در او اثرِ غفلت نمی‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و کنترل نفس شاه.

اوست از جمله خلق داناتر بر همه نیک و بد تواناتر

او از میان تمام مردم، دانا‌تر است و بر همه کارهای نیک و بد، تواناتر و مسلط‌تر است.

نکته ادبی: تاکید بر کمالات شاه.

کاردان اوست در زمانه و بس نیست محتاج کاردانی کس

تنها اوست که در این زمانه کاردان و مدبر است و به هیچ‌کس دیگری برای کاردانی و مشورت نیاز ندارد.

نکته ادبی: استقلال رای پادشاه.

تا زمین زیر چرخ دارد پای بر فلک باد حکم او را جای

تا زمانی که زمین بر روی چرخش فلک استوار است، باید حکم و فرمان او بر آسمان‌ها نیز جاری باشد.

نکته ادبی: اشاره به ابدیت و قدرت کیهانی شاه.

هم زمین در پناه سایه او هم فلک زیر تخت پایه او

هم زمین در پناه سایه اوست و هم آسمان‌ها زیر پایه تخت پادشاهی او قرار دارند.

نکته ادبی: اغراق در تسلط بر زمین و آسمان.

کاردانان چو این سخن گفتند پیش یاقوت کهربا سفتند

کاردانان وقتی این سخنان را درباره او گفتند، گویی به جای کلمات معمولی، جواهرات قیمتی سوراخ کرده و آویختند.

نکته ادبی: سفتن به معنی سوراخ کردن مروارید و کنایه از سخن نغز گفتن است.

شاه نعمان از آن میان برخاست بزم شه را به آفرین آراست

شاه نعمان در میان جمع برخاست و مجلس شاه را با ستایش و آفرین‌گویی زینت داد.

نکته ادبی: نعمان نام شخصیتی تاریخی/داستانی در خدمت شاه.

گفت هرجا که تخت شاه رسد گرچه ماهی بود به ماه رسد

او گفت هر جا که تخت پادشاه برسد، حتی اگر در اعماق دریا (ماهی) باشد، مانند رسیدن به ماه بلندمرتبه و پرشکوه است.

نکته ادبی: ماهی و ماه تضاد برای نشان دادن قدرت فراگیر.

آدمی کیست تا به تارک شاه راست یا کج کند حساب کلاه

آدمی کیست که بخواهد در برابر بزرگی پادشاه، محاسبه‌ای درباره تاج و تخت او انجام دهد؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودن سنجش شاه توسط دیگران.

افسر ایزد نهاد بر سر تو سبز باد از سر تو افسر تو

این تاج پادشاهی را خداوند بر سر تو نهاده است، پس همیشه تاج و تختت پایدار و سربلند باد.

نکته ادبی: افسر به معنی تاج است.

ما که مولای بارگاه توایم سرور از سایه کلاه توایم

ما که از تابعان و خدمتگزاران درگاه تو هستیم، تنها به لطف سایه حمایت تو به بزرگی رسیده‌ایم.

نکته ادبی: مولای بارگاه به معنای خدمتگزار دربار است.

از تو داریم هرچه ما را هست بر تر و خشک ما تو داری دست

هرچه داریم از توست و تمام هستی و دارایی ما تحت اراده و اختیار تو قرار دارد.

نکته ادبی: تر و خشک کنایه از همه چیز.

از عرب تا عجم به مولائی سر فشانیم اگر بفرمائی

از عرب تا عجم، همه ما حاضریم اگر تو دستور بدهی، جان خود را در راهت فدا کنیم.

نکته ادبی: سر فشاندن کنایه از ایثار جان است.

مدتی هست کز هنرمندی بر در شه کنم کمربندی

مدتی است که به خاطر هنر و کاردانی‌ام، در درگاه تو مشغول خدمت و کمر بستن به خدمت تو هستم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده خدمت بودن است.

چون شدم سر بزرگ درگاهش یافتم راه توشه از راهش

زمانی که به مقام بزرگی در درگاه تو رسیدم، راه کسب توشه و روزی را از راه خدمت تو یافتم.

نکته ادبی: اشاره به بهره‌مندی از کرم شاه.

کر مثالم دهد به معذوری تا به خانه شوم به دستوری

اگر شاه اجازه دهد و معذورم بداند، می‌خواهم که با کسب اجازه به خانه خود بازگردم.

نکته ادبی: مثال دادن در اینجا به معنی اجازه دادن است.

لختی از رنج ره برآسایم چون رسد حکم شاه باز آیم

مدتی از سختی‌های راه و خدمت استراحت کنم و به محض اینکه حکم شاه برسد، دوباره بازخواهم گشت.

نکته ادبی: باز آیم به معنی بازگشتن است.

گر نه تا زنده ام به خدمت شاه سر نگردانم از پرستش گاه

اگر تا پایان عمر زنده‌ام، همیشه در خدمت شاه خواهم بود و هرگز از پرستشگاه و درگاه تو روی برنمی‌گردانم.

نکته ادبی: پرستشگاه در اینجا کنایه از درگاه شاه است.

شاه فرمود تا ز گوهر و گنج دست خازن شود جواهرسنج

شاه دستور داد تا خزانه‌دار گنجینه‌ها را باز کند و جواهرات را وزن و ارزیابی کند تا به او ببخشد.

نکته ادبی: خازن به معنی خزانه‌دار است.

آورد تحفهای سلطانی مصری و مغربی و عمانی

تحفه‌ها و هدایای سلطنتی از مصر و مغرب و عمان آورده شد.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی شکوه و هدایای شاه.

حمل داران در آمدند به کار حمل بر حمل ساختند نثار

حمل‌کنندگان بارها شروع به کار کردند و روی هم هدایای بسیاری را برای نثار کردن جمع کردند.

نکته ادبی: نثار به معنی هدیه و پیشکش است.

زر به خروار و مشک نافه به گیل وز غلام و کنیز چندین خیل

طلا به اندازه خروارها، مشک ناب به مقدار بسیار، و گروه‌های زیادی از غلامان و کنیزان آماده شد.

نکته ادبی: نافه به کیسه حاوی مشک گفته می‌شود.

مرتفع جامه های قیمت مند بیشتر زانکه گفت شاید چند

پارچه‌های فاخر و گران‌بهایی که ارزش آن‌ها فراتر از چیزی است که بتوان به زبان آورد.

نکته ادبی: قیمت‌مند به معنی گران‌بها است.

تازی اسبان پارسی پرورد همه دریا گذار و کوه نورد

اسب‌های نژاد عرب که با تربیت ایرانی پرورش یافته بودند و اسب‌هایی که هم از دریا عبور می‌کردند و هم کوه‌نورد بودند.

نکته ادبی: تازی به معنی عربی است.

تیغ هندی و ذرع داودی کشتی جود راند بر جودی

شمشیرهای هندی و زره‌های افسانه‌ای ساخته داوود (نماد استحکام)، چنان بود که گویی جود و بخشش شاه را در کوه جودی می‌راند.

نکته ادبی: ذرع داودی به زره‌های بسیار محکم اشاره دارد.

لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس داندش در فروش و لعل شناس

لعل و مرواریدهایی که ارزش آن‌ها فراتر از حد و اندازه بود و حتی جواهرشناسان خبره نیز در ارزش‌گذاری آن حیران بودند.

نکته ادبی: در به معنی مروارید است.

گوهر آموده تاجی از سر خویش با قبائی ز دخل ششتر بیش

تاجی جواهرنشان از سر خود شاه و قبایی که از درآمد ولایت ششتر گران‌تر بود به او بخشید.

نکته ادبی: ششتر شهری مشهور در تولید پارچه بوده است.

داد تا زان دهش رخش رخشید وز یمن تا عدن به او بخشید

شاه آن‌قدر بخشش کرد که از شدت درخشش هدایا، رخشنده شد و نفوذ او از یمن تا عدن گسترده گشت.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی نفوذ پادشاه.

با چنین نعمتی ز درگه شاه رفت نعمان چو زهره از بر ماه

با دریافت چنین نعمتی، نعمان در حالی که از شادی می‌درخشید و مانند ستاره زهره در کنار ماه بود، از درگاه شاه بازگشت.

نکته ادبی: زهره و ماه استعاره از درخشش و خوشحالی است.