خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

نظامی
شاه بهرام روزی از سر تخت برد سوی شکار صحرا رخت
پیشتر زانکه رفت و صید انداخت صید بین تا چگونه صیدش ساخت
چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ داشت آن منظر بلند آهنگ
دید نزهتگهی گران پایه سبزه در سبزه سایه در سایه
باز پرسید کاین دیار کراست ده خداوند این دیار کجاست
بود سرهنگ خاص پیش رکاب چون ز خسرو چنین شنید خطاب
بر زمین بوسه داد و برد نماز گفت کای شهریار بنده نواز
بنده دارد دهی که داده تست لطفش از جرعه ریز باده تست
شاه اگر جای آن پسند کند بنده پست را بلند کند
بی تکلف چنانکه عادت اوست سنت رأی با سعادت اوست
سر درآرد بدین دریچه تنگ سربلند جهان شود سرهنگ
دارم از داده عنایت شاه کوشکی برکشید سر تا ماه
باغ در باغ گرد بر گردش خلد مولی و روضه شاگردش
گر خورد شاه باده بر سر او خاک بوسد ستاره بر در او
گرد شه خانه را عبیر دهد مگسم شهد و گاو شیر دهد
شاه چون دید کو ز یک رنگی پیش برد آن سخن به سرهنگی
گفت فرمان تراست کار بساز تا ز نخچیر گه من آیم باز
داد سرهنگ بوسه بر سر خاک رفت و زنگار کرد از آینه پاک
منظر از فرش چون بهشت آراست کرد هر زینتی که باید راست
چون شهنشه ز صیدگاه رسید باز چترش به اوج ماه رسید
میزبان از نوردهای گزین کسوت رومی و طرایف چین
فرش بر فرش چند جامه نغز کز فروغش گشاده شد دل و مغز
زیر ختلی خرام شاه افکند بر سر آن نثار گوهر چند
شاه بر شد به شصت پایه رواق دید طاقی به سر بلندی طاق
طرح کرده رخش خورنق را فرش افکنده چرخ ازرق را
میزبان آمد آنچه باید کرد از گلاب و بخور و شربت و خورد
چون شه از خوردهای خوش پرداخت می روان کرد و بزم شادی ساخت
شاه چون خورد ساغری دو سه می از گل جبهتش برآمد خوی
گفت کای میزبان زرین کاخ جایگاهت خوش است و برگ فراخ
لیکن این شصت پایه کاخ بلند کاسمان بر سرش رود به کمند
از پس شصت سال کز تو گذشت چون توانی به زیر پای نوشت
میزبان گفت شاه باقی باد کوثرش باده حور ساقی باد
این ز من نیست طرفه من مردم از چنین پایه مانده کی گردم
طرفه آن شد که دختریست چو ماه نرم و نازک چو خز و قاقم شاه
نره گاوی چو کوه بر گردن آرد آینجا گه علف خوردن
شصت پایه چنان برد یکدست که نسازد به هیچ پایه نشست
گاوی آنگه چه گاو چون پیلی نکشد پیه خویش را میلی
به خدا گر در این سپاه کسی از زمین برگرایدش نفسی
زنی آنگه به شصت پایه حصار بر برد چون عجب نباشد کار
چونکه سرهنگ این حکایت گفت شه سرانگشت خود به دندان سفت
گفت از اینگونه کار چون باشد نبود ور بود فسون باشد
باورم ناید این سخن به درست تا نبینم به چشم خویش نخست
وآنگه از مرد میزبان درخواست تا کند دعوی سخن را راست
میزبان کاین شنید رفت به زیر کرد با گاو کش حکایت شیر
سیمتن وقت را شناخته بود پیش از آن کار خویش ساخته بود
زیور و زیب چینیان بربست داد گل را خمار نرگس مست
ماه را مشک راند بر تقویم غمزه را داد جادوئی تعلیم
چشم را سرمه فریب کشید ناز را بر سر عتیب کشید
سرو را رنگ ارغوانی داد لاله را قد خیزرانی داد
در بر آمود سرو سیمین را بست بر ماه عقد پروین را
درج یاقوت را به در یتیم کرد چون سیب عاشقان به دو نیم
تاج عنبر نهاد بر سر دوش طوق غبغب کشید تا بن گوش
زنگی زلف و خال هندو رنگ هردو بر یک طرف ستاده به جنگ
شه که تختش بود ز تخته عاج ناگزیرش بود ز تخت وز تاج
شبه خال بر عقیق لبش مهر زنگی نهاده بر رطبش
فرقش از دانهای در خوشاب بسته گرد مه از ستاره نقاب
گوهر گوش گوهر آویزش کرده بازار عاشقان تیزش
ماه را در نقاب کافوری بسته چون در سمن گل سوری
چونکه ماه دو هفته از سر ناز کرد هر هفت از آنچه باید ساز
پیش آن گاو رفت چون مه بدر ماه در برج گاو یابد قدر
سر فرو برد و گاو را برداشت گاو بین تا چگونه گوهر داشت
پایه بر پایه بر دوید به بام رفت تا تخت پایه بهرام
گاو بر گردن ایستاد به پای شیر چون گاو دید جست ز جای
در عجب ماند کاین چه شاید بود سود او بود و در نیافت چه سود
مه ز گردن نهاد گاو به زیر به کرشمه چنان نمود به شیر
کانچه من پیش تو به تنهائی پیشکش کردم از توانائی
در جهان کیست کو به زور و به رای از رواقش برد به زیر سرای
شاه گفت این نه زورمندی تست بلکه تعلیم کرده ای ز نخست
اندک اندک به سالهای دراز کرده بر طریق ادمان ساز
تا کنونش ز راه بی رنجی در ترازوی خویشتن سنجی
سجده بردش نگار سیم اندام با دعائی به شرط خویش تمام
گفت بر شه غرامتی ست عظیم گاو تعلیم و گور بی تعلیم؟
من که گاوی برآورم بر بام جز به تعلیم بر نیارم نام
چه سبب چون زنی تو گوری خرد نام تعلیم کس نیارد برد
شاه تشنیع ترک خود بشناخت هندوی کرد و پیش او در تاخت
برقع از ماه باز کرد و چو دید ز اشک بر مه فشاند مروارید
در کنارش گرفت و عذر انگیخت وآن گل از نرگس آب گل می ریخت
از بدو نیک خانه خالی کرد با پریرخ سخن سگالی کرد
گفت اگر خانه گشت زندانت عذر خواهم هزار چندانت
آتش گر زدم ز خود رائی من از آن سوختم تو بر جائی
چون ز فتنه گران تهی شد جای پیش خود فتنه را نشاند از پای
فتنه بنشست و برگشاد زبان گفت کای شهریار فتنه نشان
ای مرا کشته در جدائی خویش زنده کرده به آشنائی خویش
غمت از من نماند هیچ به جای کوه را غم در آورد از پای
خواست رفتن از مهربانی من در سر مهر زندگانی من
شه چو بر گوش گور در نخجیر آن سم سخت را بدوخت به تیر
نه زمین کز گشادن شستش آسمان بوسه داد بر دستش
من که بودم در آن پسند صبور چشم بد را ز شاه کردم دور
هرچه را چشم در پسند آرد چشم زخمی در او گزند ارد
غبنم آمد که اژدهای سپهر تهمت کینه بر نهاد به مهر
شاه را آن سخن چنان بگرفت کز دلش در میان جان بگرفت
گفت حقا که راست گوئی راست بر وفای تو چند چیز گواست
مهرهائی چنان به اول بار عذرهائی چنین به آخر کار
ای هزار آفرین بر آن گهری کارد ز طبع این چنین هنری
این گهر پاره گشته بود به سنگ گر نبودی حفاظ آن سرهنگ
خواند سرهنگ را و خوشدل کرد دست در گردنش حمایل کرد
تحفهای بزرگوارش داد بر یکی در عوض هزارش داد
از پس چند چیزهای لطیف ری بدو داد با دگر تشریف
شد سوی شهر شادی انگیزان کرد در بزم خود شکرریزان
موبدان را به شرط پیش آورد ماه را در نکاح خویش آورد
بود با او به لهو و عشرت و ناز تا برین رفت روزگار دراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شاه بهرام روزی از سر تخت برد سوی شکار صحرا رخت

بهرام گور یک روز از جایگاه سلطنت برخاست و برای شکار راهی صحرا شد.

نکته ادبی: رخت بردن کنایه از سفر کردن و کوچ کردن است.

پیشتر زانکه رفت و صید انداخت صید بین تا چگونه صیدش ساخت

پیش از آنکه شاه شکار کند، ببین که چگونه خودِ او اسیرِ تماشای این منظره شد.

نکته ادبی: صید در اینجا ایهام دارد؛ هم شکار حیوان و هم گرفتار شدن دل.

چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ داشت آن منظر بلند آهنگ

هنگامی که شاه از آن دهی که آن فرمانده در آنجا بنای بلندی ساخته بود، عبور کرد.

نکته ادبی: منظر بلندآهنگ به معنای بنای باشکوه و رفیع است.

دید نزهتگهی گران پایه سبزه در سبزه سایه در سایه

جایگاهی بسیار زیبا و خوش‌منظر دید که پر از درخت و سایه‌های دلپذیر بود.

نکته ادبی: نزهتگه به معنای تفرجگاه و جای باصفاست.

باز پرسید کاین دیار کراست ده خداوند این دیار کجاست

شاه پرسید که این سرزمین متعلق به کیست و صاحب این ده کیست؟

نکته ادبی: ده‌خداوند همان صاحب ده یا مالک املاک است.

بود سرهنگ خاص پیش رکاب چون ز خسرو چنین شنید خطاب

سرهنگ که همیشه همراه شاه بود، وقتی این پرسش را شنید.

نکته ادبی: پیش رکاب بودن کنایه از همراهی و خدمتگزاری است.

بر زمین بوسه داد و برد نماز گفت کای شهریار بنده نواز

زمین را بوسید و احترام کرد و گفت ای پادشاهی که بنده نواز هستی.

نکته ادبی: زمین بوسیدن کنایه از تعظیم و فروتنی است.

بنده دارد دهی که داده تست لطفش از جرعه ریز باده تست

این بنده دهی دارد که در واقع هدیه شماست؛ لطفِ آن از کرم و بخشش شماست.

نکته ادبی: جرعه‌ریز باده کنایه از بخشش و عطا کردن است.

شاه اگر جای آن پسند کند بنده پست را بلند کند

اگر شاه این مکان را بپسندد، مقامِ این بنده ناچیز را بالا می‌برد.

نکته ادبی: بلند کردن کنایه از ارتقای مقام و عزت بخشیدن است.

بی تکلف چنانکه عادت اوست سنت رأی با سعادت اوست

بدون تکلف و به رسم همیشگی و طبقِ عادتِ پسندیده‌اش.

نکته ادبی: بی‌تکلف به معنی بدون تشریفات و صمیمانه است.

سر درآرد بدین دریچه تنگ سربلند جهان شود سرهنگ

اگر شاه به این مکان قدم بگذارد، صاحبِ آن در جهان سرافراز و سربلند می‌شود.

نکته ادبی: سر در آوردن به معنای ورود به مکان است.

دارم از داده عنایت شاه کوشکی برکشید سر تا ماه

من با عنایت و لطف شاه، کاخی ساخته‌ام که به اوج آسمان می‌رسد.

نکته ادبی: سر تا ماه کشیدن اغراقی در توصیف بلندی ساختمان است.

باغ در باغ گرد بر گردش خلد مولی و روضه شاگردش

باغی در دلِ باغ دیگر گردِ این کاخ است که بهشت در برابر زیبایی آن کوچک است.

نکته ادبی: خلد مولی اشاره به بهشت برین دارد.

گر خورد شاه باده بر سر او خاک بوسد ستاره بر در او

اگر شاه در این مکان باده بنوشد، ستارگان به درِ خانه‌یِ من سر فرود می‌آورند.

نکته ادبی: خاک بوسیدن کنایه از نهایتِ احترام است.

گرد شه خانه را عبیر دهد مگسم شهد و گاو شیر دهد

گردِ خانه‌یِ شاه خوشبو می‌شود و مگس برایش عسل و گاو شیر می‌آورد (اشاره به فراوانی نعمت).

نکته ادبی: عبیر نوعی ماده خوشبو است.

شاه چون دید کو ز یک رنگی پیش برد آن سخن به سرهنگی

شاه وقتی دید که او با اخلاص دعوت می‌کند، سخنِ او را پذیرفت.

نکته ادبی: یک‌رنگی به معنای صداقت و خلوص نیت است.

گفت فرمان تراست کار بساز تا ز نخچیر گه من آیم باز

شاه گفت: فرمان با توست، آنجا را آماده کن تا من از شکار برگردم.

نکته ادبی: نخچیرگاه به معنی شکارگاه است.

داد سرهنگ بوسه بر سر خاک رفت و زنگار کرد از آینه پاک

سرهنگ زمین را بوسید و رفت تا گرد و غبارِ تردید را از دلِ پادشاه بزداید.

نکته ادبی: زنگار از آینه پاک کردن کنایه از فراهم کردن بساطِ تمیز و زیباست.

منظر از فرش چون بهشت آراست کرد هر زینتی که باید راست

سرهنگ مکان را با فرش‌ها و تزیینات به شکلی که شایسته‌یِ بهشت باشد آراست.

نکته ادبی: منظر در اینجا به معنای کاخ یا بناست.

چون شهنشه ز صیدگاه رسید باز چترش به اوج ماه رسید

وقتی شاه از شکارگاه بازگشت، شکوهِ او به اوجِ آسمان رسیده بود.

نکته ادبی: چتر به معنای سایه‌بان شاهانه و نشانِ پادشاهی است.

میزبان از نوردهای گزین کسوت رومی و طرایف چین

میزبان از بهترین پارچه‌های رومی و چینی برای پذیرایی استفاده کرد.

نکته ادبی: طرایف به معنای چیزهای نو و نفیس است.

فرش بر فرش چند جامه نغز کز فروغش گشاده شد دل و مغز

فرش‌هایی بر روی هم پهن کرد که زیبایی و درخشش آن دل و جان را جلا می‌داد.

نکته ادبی: نغز به معنی زیبا و نفیس است.

زیر ختلی خرام شاه افکند بر سر آن نثار گوهر چند

شاه بر روی اسبی از نژاد ختلی سوار بود و میزبان نثارِ جواهر بر سرِ او ریخت.

نکته ادبی: ختلی نژادی از اسب‌های تندرو و گران‌بهاست.

شاه بر شد به شصت پایه رواق دید طاقی به سر بلندی طاق

شاه از شصت پله‌یِ ایوان بالا رفت و طاقی بسیار بلند دید.

نکته ادبی: شصت پایه به معنی ساختمانی با شصت پله است.

طرح کرده رخش خورنق را فرش افکنده چرخ ازرق را

گویی این کاخ (خورنق) را آسمان طراحی کرده و چرخِ فلک برایش فرش گسترده است.

نکته ادبی: خورنق نام قصری افسانه‌ای و بسیار زیباست.

میزبان آمد آنچه باید کرد از گلاب و بخور و شربت و خورد

میزبان آنچه لازم بود از گلاب و شربت و خوراکی فراهم آورد.

نکته ادبی: بخور در اینجا به معنای عود و خوشبوکننده فضا است.

چون شه از خوردهای خوش پرداخت می روان کرد و بزم شادی ساخت

وقتی شاه از خوردنی‌ها میل کرد، بساطِ شراب و شادی برپا کرد.

نکته ادبی: می روان کردن کنایه از شروع بزم و ضیافت است.

شاه چون خورد ساغری دو سه می از گل جبهتش برآمد خوی

شاه پس از نوشیدن چند جام شراب، چهره‌اش از مستی گلگون شد و عرق کرد.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است.

گفت کای میزبان زرین کاخ جایگاهت خوش است و برگ فراخ

شاه گفت ای صاحبِ این کاخِ زرین، جایگاه تو بسیار خوش و دارایی‌ات فراوان است.

نکته ادبی: زرین کاخ کنایه از کاخ مجلل و باشکوه است.

لیکن این شصت پایه کاخ بلند کاسمان بر سرش رود به کمند

اما برای این کاخ شصت پله‌ای که گویا آسمان را لمس می‌کند.

نکته ادبی: کمند کنایه از رسیدن به اوج یا محاصره آسمان است.

از پس شصت سال کز تو گذشت چون توانی به زیر پای نوشت

پس از شصت سال که از عمر تو گذشت، چگونه می‌توانی به این بلندی رفت و آمد کنی؟

نکته ادبی: به زیر پای نوشتن کنایه از پیمودن پله‌هاست.

میزبان گفت شاه باقی باد کوثرش باده حور ساقی باد

میزبان گفت: شاه همیشه برقرار باشد و ساقی‌اش حوریان بهشتی باشند.

نکته ادبی: کوثر کنایه از شراب بهشتی و فراوانی است.

این ز من نیست طرفه من مردم از چنین پایه مانده کی گردم

این کارِ من نیست؛ من پیر شده‌ام و توانِ بالا رفتن از چنین بنایی را ندارم.

نکته ادبی: طرفه در اینجا به معنای شگفتی و امر عجیب است.

طرفه آن شد که دختریست چو ماه نرم و نازک چو خز و قاقم شاه

شگفتی اینجاست که دختری دارم که همچون ماه زیبا و لطیف است.

نکته ادبی: قاقم اشاره به خز لطیف و گران‌بها دارد.

نره گاوی چو کوه بر گردن آرد آینجا گه علف خوردن

او گوساله‌ای را که همچون کوه بزرگ شده بود، هنگامِ علف خوردن به اینجا می‌آورد.

نکته ادبی: نره‌گاو توصیفِ گاوِ قوی‌هیکل است.

شصت پایه چنان برد یکدست که نسازد به هیچ پایه نشست

او شصت پله را چنان یک‌باره طی می‌کرد که انگار هیچ سختی‌ای ندارد.

نکته ادبی: یک‌دست به معنای یکنواخت و پیوسته است.

گاوی آنگه چه گاو چون پیلی نکشد پیه خویش را میلی

آن گاو چنان بزرگ و پیل‌مانند است که خودش حتی یک میلی نمی‌تواند حرکت کند.

نکته ادبی: میلی واحدی برای مسافت بسیار کوتاه است.

به خدا گر در این سپاه کسی از زمین برگرایدش نفسی

به خدا قسم اگر کسی در این سپاه باشد که بتواند ذره‌ای این گاو را تکان دهد.

نکته ادبی: نفس برگرداندن کنایه از زحمت کشیدن و توانِ صرف کردن است.

زنی آنگه به شصت پایه حصار بر برد چون عجب نباشد کار

این زن (دختر) آن را به بالای شصت پله می‌برد؛ آیا این شگفت‌انگیز نیست؟

نکته ادبی: حصار در اینجا به معنای بلندی و قصر است.

چونکه سرهنگ این حکایت گفت شه سرانگشت خود به دندان سفت

وقتی سرهنگ این داستان را گفت، شاه از روی تعجب انگشت به دندان گزید.

نکته ادبی: انگشت به دندان گزیدن کنایه از تعجب و حیرت است.

گفت از اینگونه کار چون باشد نبود ور بود فسون باشد

شاه گفت چنین کاری چطور ممکن است؟ اگر هم واقعیت داشته باشد، باید جادو باشد.

نکته ادبی: فسون به معنای جادو و افسون است.

باورم ناید این سخن به درست تا نبینم به چشم خویش نخست

من تا با چشمان خودم نبینم، این سخن را باور نمی‌کنم.

نکته ادبی: درست به معنای حقیقت و راست است.

وآنگه از مرد میزبان درخواست تا کند دعوی سخن را راست

سپس از میزبان خواست تا ادعایش را ثابت کند.

نکته ادبی: دعوی به معنی ادعا و گفته است.

میزبان کاین شنید رفت به زیر کرد با گاو کش حکایت شیر

میزبان وقتی این را شنید به پایین رفت و با دخترش که گاو را هدایت می‌کرد، صحبت کرد.

نکته ادبی: گاوکش استعاره از کسی است که گاو را جابه‌جا می‌کند.

سیمتن وقت را شناخته بود پیش از آن کار خویش ساخته بود

آن دختر (سیم‌تن) از قبل آماده بود و کارهایش را انجام داده بود.

نکته ادبی: سیم‌تن توصیفی برای زنی با پوست سفید و درخشان است.

زیور و زیب چینیان بربست داد گل را خمار نرگس مست

آرایشِ زیبایی کرد و با چشمانی مست، به گل‌ها طراوت بخشید.

نکته ادبی: خمار نرگس کنایه از چشمانِ گیرا و مست است.

ماه را مشک راند بر تقویم غمزه را داد جادوئی تعلیم

بر صورتش آرایش کرد و با غمزه و عشوه، جادوگری را آموخت.

نکته ادبی: غمزه به معنای کرشمه و ناز چشم است.

چشم را سرمه فریب کشید ناز را بر سر عتیب کشید

چشمانش را سرمه کشید و ناز و کرشمه را بر صورتش به کمال رساند.

نکته ادبی: عتیب به معنی عتاب و نازِ عاشقانه است.

سرو را رنگ ارغوانی داد لاله را قد خیزرانی داد

به قدِ رعنای خود رنگی ارغوانی زد و لاله را به قدِ بلند خود تشبیه کرد.

نکته ادبی: خیزرانی صفتِ قدی بلند و موزون است.

در بر آمود سرو سیمین را بست بر ماه عقد پروین را

آن دخترِ زیبارو خود را آراست و گویی عقدِ ستاره پروین را بر ماه بست.

نکته ادبی: سرو سیمین استعاره از اندامِ بلند و پوست سفیدِ دختر است.

درج یاقوت را به در یتیم کرد چون سیب عاشقان به دو نیم

دهانِ زیبا و لب‌هایِ لعل‌گونه‌اش چون صندوقچه‌ای بود که دندان‌هایِ سپیدش را در خود داشت و خنده‌اش چون سیبِ سرخی که از میان دو نیم شده باشد، دهانش را گشود.

نکته ادبی: درج یاقوت استعاره از دهان و در یتیم استعاره از دندان‌های سپید و درخشان است.

تاج عنبر نهاد بر سر دوش طوق غبغب کشید تا بن گوش

موهایِ معطر و عنبرینش را همچون تاجی بر سر نهاده بود و زینت‌آلاتِ چانه‌اش تا زیرِ گوش‌هایش کشیده شده بود.

نکته ادبی: تاج عنبر استعاره از موهای خوش‌بو و مشکین است.

زنگی زلف و خال هندو رنگ هردو بر یک طرف ستاده به جنگ

زلفِ سیاهش و خالِ هندوگونه‌اش، هر دو در کنار هم گویی در میدانی به مبارزه ایستاده بودند.

نکته ادبی: زنگی و هندو نماد سیاهی مطلق و در اینجا برای توصیف مو و خال به کار رفته‌اند.

شه که تختش بود ز تخته عاج ناگزیرش بود ز تخت وز تاج

پادشاهی که تختش از عاج بود، حالا خود ناگزیر شده بود که تخت و تاج را رها کند و به دنبالِ حقیقتی برود.

نکته ادبی: تخت از عاج کنایه از شکوه و جلال سلطنتی است.

شبه خال بر عقیق لبش مهر زنگی نهاده بر رطبش

خالِ سیاه بر لبِ سرخِ او، چون مهرِ یک غلامِ سیاه‌پوست بر لبِ سرخی بود.

نکته ادبی: تشبیه خال به مهر زنگی بر رطب (خرمای تازه) استعاره از تضاد رنگی زیباست.

فرقش از دانهای در خوشاب بسته گرد مه از ستاره نقاب

پیشانی‌اش چون مرواریدی درخشان بود و چهره‌اش چون ماهِ تمامی که با ستاره‌ها پوشیده شده باشد.

نکته ادبی: در خوشاب استعاره از دندان یا پیشانی درخشان است.

گوهر گوش گوهر آویزش کرده بازار عاشقان تیزش

گوشواره‌هایِ گرانبهایی که به گوش داشت، بازارِ عاشقان را رونقِ بیشتری بخشیده و دلهای آنان را ربوده بود.

نکته ادبی: بازار تیز کردن کنایه از برانگیختن اشتیاق است.

ماه را در نقاب کافوری بسته چون در سمن گل سوری

ماه رویِ او در نقابِ سفیدِ کافوری، چون گُلِ سرخی است که در میانِ گلِ سمن جای گرفته باشد.

نکته ادبی: نقاب کافوری استعاره از سپیدی پوست یا حجاب سفید است.

چونکه ماه دو هفته از سر ناز کرد هر هفت از آنچه باید ساز

وقتی آن ماهِ زیبارویِ دوهفته‌ای از سرِ ناز، تمامِ وسایلِ لازم برای کار را مهیا کرد.

نکته ادبی: ماه دو هفته کنایه از جوانی و کمال زیبایی است.

پیش آن گاو رفت چون مه بدر ماه در برج گاو یابد قدر

او نزدِ آن گاو رفت، درست مثلِ ماهِ بدر که در برجِ ثور (گاو) قرار می‌گیرد؛ چرا که ماه در این برج به اوجِ قدرت و کمال می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح نجومی که ماه در صورت فلکی گاو (ثور) قوت می‌گیرد.

سر فرو برد و گاو را برداشت گاو بین تا چگونه گوهر داشت

سرش را پایین انداخت و گاو را بر دوش گرفت و بلند کرد؛ ببین که چقدر قدرتمند و هنرمند بود.

نکته ادبی: تأکید بر توانایی فیزیکی غیرمنتظره از یک زن ظریف.

پایه بر پایه بر دوید به بام رفت تا تخت پایه بهرام

پله‌پله بالا رفت تا به سقفِ ایوان و تختِ بهرام رسید.

نکته ادبی: تخت پایه بهرام استعاره از جایگاه بلند پادشاه است.

گاو بر گردن ایستاد به پای شیر چون گاو دید جست ز جای

گاو را بر گردنش نگه داشت و ایستاد؛ پادشاه وقتی آن منظره را دید، از جا پرید.

نکته ادبی: تضاد شیر (پادشاه) و گاو (حیوان بارکش) برای نمایش شگفتی.

در عجب ماند کاین چه شاید بود سود او بود و در نیافت چه سود

پادشاه در حیرت ماند که این چه کارِ عجیب و غیرممکنی است؛ سودی در کار بود اما نمی‌دانست آن سود چیست.

نکته ادبی: حیرت پادشاه نشان‌دهنده ناآگاهی او از توانایی‌های پنهان است.

مه ز گردن نهاد گاو به زیر به کرشمه چنان نمود به شیر

آن ماهِ زیبا گاو را از گردنش به زمین گذاشت و با کرشمه‌ای به پادشاه نگاه کرد.

نکته ادبی: کرشمه نشان‌دهنده ناز و عشوه در کنار قدرت‌نمایی است.

کانچه من پیش تو به تنهائی پیشکش کردم از توانائی

و گفت: آنچه من در تنهاییِ خود به انجام رساندم، پیشکشی از تواناییِ خویش به تو بود.

نکته ادبی: تأکید بر خودساختگی و توانمندی فردی.

در جهان کیست کو به زور و به رای از رواقش برد به زیر سرای

در این جهان چه کسی را می‌شناسی که بتواند با زور و تدبیر، چنین کاری را از پایین به بالا ببرد؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع برای به چالش کشیدن باورهای رایج.

شاه گفت این نه زورمندی تست بلکه تعلیم کرده ای ز نخست

پادشاه گفت: این نه از سرِ زورمندیِ تو، بلکه به خاطرِ تعلیم و تمرینِ دیرینه‌ای است که از ابتدا داشته‌ای.

نکته ادبی: آموزش و تمرین به عنوان عامل اصلی موفقیت معرفی می‌شود.

اندک اندک به سالهای دراز کرده بر طریق ادمان ساز

به مرورِ زمان و در طول سالیانِ طولانی، با مداومت و تمرین، خودت را این‌گونه ساخته‌ای.

نکته ادبی: ادمان به معنای عادت کردن و مداومت ورزیدن است.

تا کنونش ز راه بی رنجی در ترازوی خویشتن سنجی

تا حالا که بدونِ رنج و سختی، آن کار را در ترازویِ خود سنجیدی و انجام دادی.

نکته ادبی: ترازوی خویشتن سنجی استعاره از اندازه کردن و سنجیدن توانایی خود است.

سجده بردش نگار سیم اندام با دعائی به شرط خویش تمام

آن نگارِ سیم‌اندام با تواضع سجده کرد و با دعایی که شرطِ ادب بود، پاسخ داد.

نکته ادبی: سیم اندام استعاره از سپیدرو و زیباست.

گفت بر شه غرامتی ست عظیم گاو تعلیم و گور بی تعلیم؟

گفت برای پادشاهی چون تو، این یک نقصِ بزرگ است که فرقِ بینِ گاوِ آموزش‌دیده و گورخرِ آموزش‌ندیده را ندانی.

نکته ادبی: غرامت در اینجا به معنای تاوان یا سرزنش است.

من که گاوی برآورم بر بام جز به تعلیم بر نیارم نام

من که گاوی را بر پشتِ بام می‌برم، همه به خاطرِ تمرین و تعلیم است و غیر از آن نمی‌توانم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ آموزش در کارهای بزرگ.

چه سبب چون زنی تو گوری خرد نام تعلیم کس نیارد برد

پس چگونه است که وقتی تو حیوانی کوچک مثلِ گورخر را می‌زنی، حرفی از آموزش نمی‌زنی؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقیِ کنیزک در برابر پادشاه.

شاه تشنیع ترک خود بشناخت هندوی کرد و پیش او در تاخت

شاه متوجه سرزنشِ معشوقش شد و فهمید که اشتباه کرده است، پس نزدِ او رفت و با او آشتی کرد.

نکته ادبی: تشنیع به معنای سرزنش و عیب‌جویی است.

برقع از ماه باز کرد و چو دید ز اشک بر مه فشاند مروارید

نقاب از چهره‌اش برداشت و وقتی آن چهره را دید، از چشمانش اشکِ مرواریدگونه بر صورتش جاری شد.

نکته ادبی: اشک فشاندن استعاره از گریستن از سرِ پشیمانی است.

در کنارش گرفت و عذر انگیخت وآن گل از نرگس آب گل می ریخت

او را در آغوش گرفت و به عذرخواهی پرداخت و در حالی که چشمانش گریان بود، گلبرگِ صورتش را شست.

نکته ادبی: آب گل ریختن استعاره از جاری شدن اشک بر چهره گلی‌رنگ است.

از بدو نیک خانه خالی کرد با پریرخ سخن سگالی کرد

از هر چه بد و خوب بود گذشت و در خلوت با آن پری‌چهره به گفتگو نشست.

نکته ادبی: سگالی کردن به معنای اندیشیدن و گفتگو کردن است.

گفت اگر خانه گشت زندانت عذر خواهم هزار چندانت

گفت اگر این خانه برای تو زندان بود، هزاران بار از تو عذرخواهی می‌کنم.

نکته ادبی: اعتراف به خطا در برابر معشوق.

آتش گر زدم ز خود رائی من از آن سوختم تو بر جائی

اگر من از رویِ خودرأیی و نادانی آتشی برافروختم، من از آن سوختم و تو در آن جای گرفتی.

نکته ادبی: آتش برافروختن استعاره از ایجاد فتنه و دردسر است.

چون ز فتنه گران تهی شد جای پیش خود فتنه را نشاند از پای

وقتی مکان از فتنه‌انگیزان خالی شد، آن «فتنه» (معشوق) را پیشِ خود نشاند.

نکته ادبی: ایهام در واژه فتنه که هم به معنای آشوب است و هم نام کنیزک.

فتنه بنشست و برگشاد زبان گفت کای شهریار فتنه نشان

آن فتنه زبان به سخن گشود و گفت: ای پادشاهی که خودِ فتنه و آشوبی (یا ای کسی که فتنه‌ها را می‌شناسی).

نکته ادبی: استفاده از ایهام برای اشاره به جایگاه پادشاه و نام معشوق.

ای مرا کشته در جدائی خویش زنده کرده به آشنائی خویش

ای کسی که مرا در دوری‌ات کُشتی و حالا با نزدیکی‌ات دوباره زنده کردی.

نکته ادبی: تضاد میان جدایی و آشنایی برای بیان حال عاشق.

غمت از من نماند هیچ به جای کوه را غم در آورد از پای

غمِ دوری تو چنان بود که هیچ اثری از من باقی نگذاشت؛ غمی که حتی کوه را هم از پا در می‌آورد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت رنج دوری.

خواست رفتن از مهربانی من در سر مهر زندگانی من

تو می‌خواستی از رویِ مهربانیِ من بروی، اما این کار در واقع پایانی بر زندگیِ من بود.

نکته ادبی: مهربانی در اینجا به معنای عشقِ عاشق است.

شه چو بر گوش گور در نخجیر آن سم سخت را بدوخت به تیر

شاه همان‌طور که سمِ گورخر را در شکار با تیر دوخت، مرا نیز با تیرِ عشقت مجروح کردی.

نکته ادبی: اشاره به مهارت تیراندازی شاه.

نه زمین کز گشادن شستش آسمان بوسه داد بر دستش

نه تنها زمین، بلکه آسمان هم به خاطرِ آن تیراندازیِ ماهرانه و شستِ بازِ تو، دستت را بوسید.

نکته ادبی: شست در اینجا کنایه از انگشتِ تیرانداز است.

من که بودم در آن پسند صبور چشم بد را ز شاه کردم دور

من که در آن پسند و انتخابِ تو صبور بودم، چشم‌زخم و بدی را از تو دور کردم.

نکته ادبی: چشم بد دور کردن کنایه از دعا برای حفظ سلامتی است.

هرچه را چشم در پسند آرد چشم زخمی در او گزند ارد

هر چه که موردِ توجه و پسندِ چشم قرار گیرد، اگر چشم‌زخمی به آن برسد، دچار گزند خواهد شد.

نکته ادبی: باورِ عامیانه به تأثیرِ چشم‌زخم.

غبنم آمد که اژدهای سپهر تهمت کینه بر نهاد به مهر

دلم سوخت که روزگارِ کینه‌توز، تهمتِ دشمنی را به مهر و محبتِ ما زد.

نکته ادبی: اژدهای سپهر استعاره از روزگارِ بدکار است.

شاه را آن سخن چنان بگرفت کز دلش در میان جان بگرفت

سخنانِ او چنان در دلِ شاه اثر کرد که در اعماقِ جانش نفوذ نمود.

نکته ادبی: نفوذ سخن در دل کنایه از تأثیرپذیری عمیق است.

گفت حقا که راست گوئی راست بر وفای تو چند چیز گواست

پادشاه گفت: به خدا سوگند که راست می‌گویی و بر وفاداریِ تو نشانه‌های زیادی وجود دارد.

نکته ادبی: حقا که راست گویی تأکید بر تصدیق حرف معشوق است.

مهرهائی چنان به اول بار عذرهائی چنین به آخر کار

مهرهایی که در ابتدا داشتی و عذرهایی که در پایان آوردی، همگی گواه بر این است.

نکته ادبی: مهرهای به اول بار و عذرهای آخر کار تضاد و تقابل زیبایی دارند.

ای هزار آفرین بر آن گهری کارد ز طبع این چنین هنری

هزار آفرین بر آن گوهرِ وجودی که از ذاتِ خود چنین هنری را بروز می‌دهد.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و جوهره درونی است.

این گهر پاره گشته بود به سنگ گر نبودی حفاظ آن سرهنگ

این گوهرِ ارزشمند اگر محافظتِ تو سرهنگ (فرمانده/شاه) نبود، ممکن بود زیرِ سنگ شکسته شود.

نکته ادبی: سرهنگ در اینجا لقبِ پادشاه یا محافظ است.

خواند سرهنگ را و خوشدل کرد دست در گردنش حمایل کرد

آن سرهنگ (شاه) را فراخواند و خوشحالش کرد و دستش را چون حمایلی بر گردنش انداخت.

نکته ادبی: حمایل کردن دست کنایه از در آغوش گرفتن و صمیمیت است.

تحفهای بزرگوارش داد بر یکی در عوض هزارش داد

هدایایِ گرانبهایی به او داد و در عوضِ یک، هزار هدیه نثارش کرد.

نکته ادبی: بزرگوار بودن تحفه‌ها کنایه از ارزش مادی آن‌هاست.

از پس چند چیزهای لطیف ری بدو داد با دگر تشریف

پس از آن هدایای لطیف، زیورآلات و افتخاراتِ دیگری نیز به او بخشید.

نکته ادبی: تشریف در اینجا به معنای خلعت و لباس فاخر است.

شد سوی شهر شادی انگیزان کرد در بزم خود شکرریزان

سویِ شهرِ شادی‌آفرین بازگشت و در جشنِ خود شکرریزان (شیرینی‌پزان و شادی) به پا کرد.

نکته ادبی: شکرریزان کنایه از جشن و سرور است.

موبدان را به شرط پیش آورد ماه را در نکاح خویش آورد

موبدان و بزرگان را به شرایطِ لازم حاضر کرد و آن ماه‌رو را به عقد و نکاحِ خود درآورد.

نکته ادبی: موبدان نماد بزرگان و عالمان دین در داستان‌های باستانی هستند.

بود با او به لهو و عشرت و ناز تا برین رفت روزگار دراز

او به همراه یار در حال خوش‌گذرانی، تفریح و ناز و کرشمه بود تا اینکه زمان زیادی به همین روال سپری شد و روزگار طولانی گذشت.

نکته ادبی: واژه «لهو» به معنای سرگرمی و بازی و واژه «عشرت» به معنای همنشینی شاد و لذت بردن است؛ این ترکیب کلمات در اشعار کلاسیک برای توصیف دوره‌های غفلت و سرخوشی به کار می‌رود.