خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۲۰ - داستان بهرام با کنیزک خویش

نظامی
شاه روزی شکار کرد پسند در بیابان پست و کوه بلند
اشقر گور سم به صحرا تاخت شور می کرد و گور می انداخت
مشتری را ز قوس باشد جای قوس او گشت مشتری پیمای
از سواران پره بسته به دشت رمه گور سوی شاه گذشت
شاه در مطرح ایستاده چو شیر اشقرش رقص برگرفته به زیر
دستش از زه نثار در می کرد شست خالی و تیر پر می کرد
بر زمین ز آهن بلارک تیر گاهی آتش فکند و گه نخجیر
چون بود ران گور و باده ناب آتشی باید از برای کباب
یاسج شه که خون گوران ریخت مگر آتش ز بهر آن انگیخت
گرمی ناچخش به زخم درشت پخته می کرد هرکرا می کشت
وانچه زو درگذشت هم نگذاشت یا پیش کرد یا پیش برداشت
داشت به خود کنیزکی چون ماه چست و چابک به همرکابی شاه
فتنه نامی هزار فتنه در او فتنه شاه و شاه فتنه بر او
تازه روئی چو نو بهار بهشت کش خرامی چو باد بر سر کشت
انگبینی به روغن آلوده چرب و شیرین چو صحن پالوده
با همه نیکوئی سرود سرای رود سازی به رقص چابک پای
ناله چون بر نوای رود آورد مرغ را از هوا فرود آورد
بیشتر در شکار و باده و رود شاه از او خواستی سماع و سرود
ساز او چنگ و ساز خسرو تیر این زدی چنگ و آن زدی نخچیر
گور برخاست از بیابان چند شاه بر گور گرم کرد سمند
چون درآمد به گور تیز آهنگ تند شیری کمان گرفته به چنگ
تیر در نیم گرد شست نهاد پس کمان درکشید و شست گشاد
بر کفل گاه گور شد تیرش بوسه بر خاک داد نخچیرش
در یکی لحظه زان شکار شگفت چند را کشت و چند را بگرفت
وان کنیزک ز ناز و عیاری در ثنا کرد خویشتن داری
شاه یک ساعت ایستاد صبور تا یکی گور شد روانه ز دور
گفت کای تنگ چشم تاتاری صید ما را به چشم می ناری ؟
صید ما کز صفت برون آید در چنان چشم تنگ چون آید
گوری آمد بگو که چون تازم وز سرش تاسمش چه اندازم
نوش لب زان منش که خوی بود زن بد و زن گزافه گوی بود
گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی
شاه چون دید پیچ پیچی او چاره گر شد ز بد بسیچی او
خواست اول کمان گروهه چو باد مهره ای در کمان گروهه نهاد
صید را مهره درفکند به گوش آمد از تاب مهره مغز به جوش
سم سوی گوش برد صید زبون تا ز گوش آرد آن علاقه برون
تیر شه برق شد جهان افروخت گوش و سم را به یکدیگر بردوخت
گفت شه باکنیزک چینی دستبردم چگونه می بینی
گفت پر کرده شهریار این کار کار پر کرده کی بود دشوار
هرچه تعلیم کرده باشد مرد گرچه دشوار شد بشاید کرد
رفتن تیر شاه برسم گور هست از ادمان نه از زیادت زور
شاه را این شنیده سخت آمد تبر تیز بر درخت آمد
دل بدان ماه بی مدارا کرد کینه خویش آشکارا کرد
پادشاهان که کینه کش باشند خون کنند آن زمان که خوش باشند
با چه آهو که اسب زین نکنند چه سگی را که پوستین نکنند
گفت اگر مانمش ستیزه گرست ور کشم این حساب ازان بترست
زن کشی کار شیر مردان نیست که زن از جنس هم نبردان نیست
بود سرهنگی از نژاد بزرگ تند چون شیر و سهمناک چو گرگ
خواند شاهش به نزد خویش فراز گفت رو کار این کنیز بساز
فتنه بارگاه دولت ماست فتنه کشتن ز روی عقل رواست
برد سرهنگ داد پیشه ز پیش آن پری چهره را به خانه خویش
خواست تا کار او بپردازد شمع وار از تنش سر اندازد
آب در دیده گفتش آن دلبند کاینچنین ناپسند را مپسند
مکن ار نیستی تو دشمن خویش خون من بیگنه به گردن خویش
مونس خاص شهریار منم مز کنیزانش اختیار منم
تا بدان حد که در شراب و شکار جز منش کس نبود مونس و یار
گر ز گستاخیی که بود مرا دیو بازیچه ای نمود مرا
شه ز گرمی سیاستم فرمود در هلاکم مکوش زودا زود
روزکی چند صبر کن به شکیب شاه را گو به کشتمش به فریب
گر بدان گفته شاه باشد شاد بکشم خون من حلالت باد
ور شود تنگدل ز کشتن من ایمنی باشدت به جان و به تن
تو ز پرسش رهی و من ز هلاک زاد سروی نیوفتد بر خاک
روزی آید اگرچه هیچکسم کانچه کردی به خدمتت برسم
این سخن گفت و عقد باز گشاد پیش او هفت پاره لعل نهاد
هر یکی زان خراج اقلیمی دخل عمان ز نرخ او نیمی
مرد سرهنگ از آن نمونش راست از سر خون آن صنم برخاست
گفت زنهار سر ز کار مبر با کسی نام شهریار مبر
گو من این خانه را پرستارم کار میکن که من بدین کارم
من خود آن چارها که باید ساخت سازم ار خواهدت زمانه نواخت
بر چنین عهد رفتشان سوگند این ز بیداد رست و آن ز گزند
بعد یک هفته چون رسید به شاه شاه از او باز جست قصه ماه
گفت مه را به اژدها دادم کشتم از اشک خونبها دادم
آب در چشم شهریار آمد دل سرهنگ با قرار آمد
بود سرهنگ را دهی معمور جایگاهی ز چشم مردم دور
کوشکی راست برکشیده به اوج از محیط سپهر یافته موج
شصت پایه رواق منظر او کرده جای نشست بر سر او
بود بر وی همیشه جای کنیز به عزیزان دهند جای عزیز
ماده گاوی دران دو روز بزاد زاد گوساله ای لطیف نهاد
آن پری چهره جهان افروز برگرفتی به گردنش همه روز
پای در زیر او بیفشردی پایه پایه به کوشک بر بردی
مهر گوساله کش بود به بهار ماه گوساله کش که دید؟ بیار
همه روز آن غزال سیم اندام برد گوساله را ز خانه به بام
روز تا روز از این قرار نگشت کارگر بود چون ز کار نگشت
تا به جائی رسید گوساله که یکی گاو گشت شش ساله
همچنانه آن بت گلندامش بردی از زیر خانه بر بامش
هیچ رنجش نیامدی زان بار زآنکه خو کرده بود با آن کار
هرچه در گاو گوشت می افزود قوت او زیاده تر می بود
روزی آن تنگ چشم با دل تنگ بود تنها نشسته با سرهنگ
چار گوهر ز گوش گوهر کش برگشاد آن نگار حورافش
گفت کاین نقدها ببر بفروش چون بها بستدی به یار خموش
گوسفندان خر و بخور و گلاب وآنچه باید ز نقل و شمع و شراب
مجلسی راست کن چو روضه حور از شراب و کباب و نقل و بخور
شه چو آید بدین طرف به شکار از رکابش چو فتح دست مدار
دل درانداز و جان پذیری کن یک زمانش لگام گیری کن
شاه بهرام خوی خوش دارد طبع آزاد ناز کش دارد
چون ببیند نیازمندی تو سر در آرد به سربلندی تو
بر چنین منظری ستاره سریر گاه شهدش دهیم و گاهی شیر
گر چنین کار سودمند شود کار ما هردو زو بلند شود
مرد سرهنگ لعل ماند به جای کانچنانش هزار داد خدای
رفت و از گنجهای پنهانی یک به یک ساخت برگ مهمانی
خوردهای ملوک وار سره مرغ و ماهی و گوسپند و بره
راح و ریحان که مجلس آراید نوش و نقلی که بزم را شاید
همه اسباب کار ساخت تمام تا کی آید به صیدگه بهرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شاه روزی شکار کرد پسند در بیابان پست و کوه بلند

روزی پادشاه برای شکارِ دلخواه خود، به دشت‌ها و کوه‌های بلند رفت.

اشقر گور سم به صحرا تاخت شور می کرد و گور می انداخت

اسبِ سرخ‌رنگِ شاه در صحرا با سرعت تاخت و در حالی که با شیهه و شور می‌دوید، گورخرها را صید می‌کرد.

مشتری را ز قوس باشد جای قوس او گشت مشتری پیمای

سیاره مشتری در صورت فلکیِ قوس (کمان) جای دارد؛ کمانِ شاه نیز گویی دنباله‌ی همان صورت فلکی است و دقیقاً هدف‌گیری می‌کند.

از سواران پره بسته به دشت رمه گور سوی شاه گذشت

سواران راهِ گورخرها را در دشت بستند و گله‌ی گورها از نزدیکیِ شاه گذشتند.

شاه در مطرح ایستاده چو شیر اشقرش رقص برگرفته به زیر

شاه در میدانِ شکار همچون شیری ایستاده بود و اسبِ سرخ‌رنگش در زیرِ پای او می‌رقصید.

دستش از زه نثار در می کرد شست خالی و تیر پر می کرد

شاه با دستِ خود تیرها را از زه کمان رها می‌کرد؛ دستش از تیر خالی می‌شد و بلافاصله با تیرِ دیگری پُر می‌گشت.

بر زمین ز آهن بلارک تیر گاهی آتش فکند و گه نخجیر

تیرهای آهنینِ شاه، گاهی با برخورد به یکدیگر آتش می‌افروختند و گاهی به شکار می‌خوردند.

چون بود ران گور و باده ناب آتشی باید از برای کباب

چون رانِ گورخر و شرابِ ناب آماده بود، برای کباب کردنِ گوشت، به آتش نیاز بود.

یاسج شه که خون گوران ریخت مگر آتش ز بهر آن انگیخت

شاه که خونِ گورخرها را ریخته بود، گویی با همان تیرها، آتشِ لازم برای کباب را نیز برانگیخت.

گرمی ناچخش به زخم درشت پخته می کرد هرکرا می کشت

تیرهای شاه به خاطرِ گرمای ناشی از سرعت و برخورد شدید، هر شکاری را که می‌زد، در همان لحظه پخته می‌کرد.

وانچه زو درگذشت هم نگذاشت یا پیش کرد یا پیش برداشت

تیرِ شاه هر چه را هدف می‌گرفت، بی‌نصیب نمی‌گذاشت؛ یا آن را از پا در می‌آورد یا به جلو پرتاب می‌کرد.

داشت به خود کنیزکی چون ماه چست و چابک به همرکابی شاه

شاه کنیزکی زیبا همچون ماه به همراه داشت که در رکابش، چابک و زرنگ بود.

فتنه نامی هزار فتنه در او فتنه شاه و شاه فتنه بر او

نامِ او «فتنه» بود؛ او در خود هزاران آشوب داشت، هم او شاه را شیفته کرده بود و هم شاه به او دل‌بسته بود.

تازه روئی چو نو بهار بهشت کش خرامی چو باد بر سر کشت

چهره‌اش مانندِ بهارِ تازه، طراوت داشت و راه رفتنِ او مانند وزشِ باد بر روی کشتزار، نرم و سبک بود.

انگبینی به روغن آلوده چرب و شیرین چو صحن پالوده

مانندِ عسلی که در روغن ریخته باشند، شیرین و لطیف بود، درست مثلِ پالوده‌ای که در ظرف ریخته‌اند.

با همه نیکوئی سرود سرای رود سازی به رقص چابک پای

او با وجودِ زیبایی، آوازه‌خوان هم بود و با ساز زدن، چابک و رقصان می‌گشت.

ناله چون بر نوای رود آورد مرغ را از هوا فرود آورد

هنگامی که نوایِ سازِ او با ناله‌ی صدایش همراه می‌شد، پرندگان را از آسمان به زمین می‌کشاند.

بیشتر در شکار و باده و رود شاه از او خواستی سماع و سرود

شاه بیشترِ وقتش را به شکار و باده‌نوشی و گوش دادن به سازِ او می‌گذراند و از او طلبِ شعر و موسیقی می‌کرد.

ساز او چنگ و ساز خسرو تیر این زدی چنگ و آن زدی نخچیر

هنرِ او نواختنِ چنگ بود و هنرِ شاه تیراندازی؛ یکی چنگ می‌نواخت و دیگری شکار می‌کرد.

گور برخاست از بیابان چند شاه بر گور گرم کرد سمند

گورخری از دور در بیابان بلند شد و شاه با اسبِ خود به دنبالش تاخت.

چون درآمد به گور تیز آهنگ تند شیری کمان گرفته به چنگ

وقتی شاه با سرعت به دنبالِ گورخر رسید، مانندِ شیری ترسناک، کمان را در دست گرفت.

تیر در نیم گرد شست نهاد پس کمان درکشید و شست گشاد

تیر را در کمان گذاشت، شستِ خود را بر زه نهاد، کمان را کشید و تیر را رها کرد.

بر کفل گاه گور شد تیرش بوسه بر خاک داد نخچیرش

تیر به کفلِ گورخر اصابت کرد و شکارِ او بر خاک افتاد.

در یکی لحظه زان شکار شگفت چند را کشت و چند را بگرفت

در یک لحظه، شاه چنان شکارِ عجیبی کرد که تعدادی را کُشت و تعدادی را اسیر کرد.

وان کنیزک ز ناز و عیاری در ثنا کرد خویشتن داری

آن کنیزک نیز با ناز و کرشمه، به ستایشِ شاه پرداخت.

شاه یک ساعت ایستاد صبور تا یکی گور شد روانه ز دور

شاه لحظه‌ای صبر کرد تا گورخرِ دیگری از دور پدیدار شد.

گفت کای تنگ چشم تاتاری صید ما را به چشم می ناری ؟

شاه با کنایه گفت: ای دخترِ تاتاری که چشمانِ تنگی داری، آیا صیدِ ما را با آن چشم‌های ریزت می‌بینی؟

صید ما کز صفت برون آید در چنان چشم تنگ چون آید

اگر صیدِ ما از حدِ معمولی فراتر باشد، آیا در چنان چشمانِ باریکی جای می‌گیرد؟

گوری آمد بگو که چون تازم وز سرش تاسمش چه اندازم

بگو ببینم، وقتی گورخر می‌دود، چگونه باید به آن شلیک کنم تا تیرم از سر تا سُمش را بشکافد؟

نوش لب زان منش که خوی بود زن بد و زن گزافه گوی بود

آن کنیزِ شیرین‌سخن، با اینکه خویشتن‌دار بود، اما در آن لحظه بی‌مهابا و زیاده‌گو شد.

گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی

گفت: باید هنرِ خود را نشان دهی و تیر را طوری بزنی که گوش و سُمِ گورخر را به هم بدوزی.

شاه چون دید پیچ پیچی او چاره گر شد ز بد بسیچی او

شاه که سخنِ پیچیده‌ی او را شنید، در پیِ چاره‌جویی برای نشان دادنِ قدرتِ خود برآمد.

خواست اول کمان گروهه چو باد مهره ای در کمان گروهه نهاد

ابتدا کمانِ مخصوصِ «گروهه» (تیرِ بی‌پیکان) را خواست و مهره‌ای در آن جای داد.

صید را مهره درفکند به گوش آمد از تاب مهره مغز به جوش

مهره را به گوشِ شکار زد؛ شکار از دردِ مهره به سرگیجه افتاد.

سم سوی گوش برد صید زبون تا ز گوش آرد آن علاقه برون

گورخرِ بیچاره سُمِ خود را به سمتِ گوش برد تا آن شیءِ خارجی را از گوشش بیرون بیاورد.

تیر شه برق شد جهان افروخت گوش و سم را به یکدیگر بردوخت

در این لحظه، تیرِ شاه همچون برق درخشید و جهان را روشن کرد و گوش و سُمِ گورخر را به یکدیگر دوخت.

گفت شه باکنیزک چینی دستبردم چگونه می بینی

شاه با غرور به کنیزک گفت: هنر و مهارتِ من را چگونه می‌بینی؟

گفت پر کرده شهریار این کار کار پر کرده کی بود دشوار

کنیزک گفت: پادشاها، این کار با تمرین و تکرار به دست می‌آید؛ کاری که انسان به آن عادت کرده باشد، دشوار نیست.

هرچه تعلیم کرده باشد مرد گرچه دشوار شد بشاید کرد

هر کاری که انسان زیاد تمرین کرده باشد، حتی اگر سخت به نظر برسد، سرانجام شدنی است.

رفتن تیر شاه برسم گور هست از ادمان نه از زیادت زور

اصابتِ تیرِ شاه به سُمِ گورخر، ناشی از عادت و مهارتِ زیاد است، نه صرفاً زور و قدرتِ بازو.

شاه را این شنیده سخت آمد تبر تیز بر درخت آمد

این سخنِ کنیزک بر شاه بسیار گران آمد، مثلِ تبرِ تیزی که بر درخت فرود می‌آید (و آن را ریشه‌کن می‌کند).

دل بدان ماه بی مدارا کرد کینه خویش آشکارا کرد

دلِ شاه نسبت به آن ماهِ زیبا سخت شد و کینه‌ی خود را آشکار کرد.

پادشاهان که کینه کش باشند خون کنند آن زمان که خوش باشند

پادشاهان وقتی کینه‌توز باشند، حتی در زمانِ شادی و خوشی هم خون می‌ریزند.

با چه آهو که اسب زین نکنند چه سگی را که پوستین نکنند

شاهی که برای اسبش زین نمی‌سازد یا سگی را به پوستین تبدیل نمی‌کند (یعنی به هر بهانه‌ای از چیزی دست نمی‌کشد)، از هیچ‌چیز نمی‌گذرد.

گفت اگر مانمش ستیزه گرست ور کشم این حساب ازان بترست

شاه با خود اندیشید: اگر او را زنده بگذارم، مدام با من ستیزه خواهد کرد و اگر بکشمش، این کار نیز پیامدِ بدتری دارد.

زن کشی کار شیر مردان نیست که زن از جنس هم نبردان نیست

کشتنِ زن کارِ جوانمردان نیست، زیرا زن با مرد در میدانِ جنگ برابر نیست.

بود سرهنگی از نژاد بزرگ تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

سرهنگی (افسری) بود از نژادِ بزرگ که در تندی مانندِ شیر و در هیبت مانندِ گرگ بود.

خواند شاهش به نزد خویش فراز گفت رو کار این کنیز بساز

شاه او را نزدِ خود فراخواند و گفت: برو و تکلیفِ این کنیز را روشن کن.

فتنه بارگاه دولت ماست فتنه کشتن ز روی عقل رواست

او (فتنه) مایه‌ی آشوبِ دربارِ ماست و از نظرِ عقل، کشتنِ فتنه و آشوب جایز است.

برد سرهنگ داد پیشه ز پیش آن پری چهره را به خانه خویش

سرهنگ که عادت به اجرای فرمان داشت، آن پری‌چهره را از پیشِ شاه برد تا به خانه‌ی خود ببرد (و فرمانِ قتل را اجرا کند).

خواست تا کار او بپردازد شمع وار از تنش سر اندازد

آن مرد (سرهنگ) قصد داشت کار زن را تمام کند و همان‌طور که شعله شمع را می‌برند (برای خاموش کردن)، سر از تن او جدا کند.

نکته ادبی: تشبیه 'شمع‌وار' به معنای مرگِ آنی و قطعِ حیات است که با استعاره‌سازی سر بریدن همراه شده است.

آب در دیده گفتش آن دلبند کاینچنین ناپسند را مپسند

آن زن زیبارو با چشمان گریان به او گفت: «چنین کار ناپسند و زشتی را انجام مده.»

نکته ادبی: 'دلبند' در اینجا به معنای محبوب و زیبارو است و 'آب در دیده' کنایه از گریه کردن است.

مکن ار نیستی تو دشمن خویش خون من بیگنه به گردن خویش

اگر نمی‌خواهی دشمن خودت باشی، خون منِ بی‌گناه را بر گردن خود نینداز.

نکته ادبی: استفاده از 'خون به گردن گرفتن' که کنایه از پذیرش مسئولیتِ گناهِ قتل است.

مونس خاص شهریار منم مز کنیزانش اختیار منم

من محرم اسرار و نزدیک‌ترین فرد به شاه هستم و میان تمام کنیزانش، او مرا برگزیده است.

نکته ادبی: 'مونس خاص' به معنای ندیمه نزدیک و صمیمی است.

تا بدان حد که در شراب و شکار جز منش کس نبود مونس و یار

تا حدی که در زمان شراب‌خواری و شکار، جز من هیچ‌کس همدم و همراه او نیست.

نکته ادبی: روابط درباری و توصیف جایگاه قرب و منزلت را نشان می‌دهد.

گر ز گستاخیی که بود مرا دیو بازیچه ای نمود مرا

اگر به خاطر گستاخی و بی‌ادبی‌ای که از من سر زد، سرنوشت مثل دیوی بازیگوش با من رفتار کرد (و باعث شد شاه از من خشمگین شود).

نکته ادبی: 'دیو بازیچه' استعاره از تقدیر یا عاملِ نامرئی است که باعثِ لغزش انسان می‌شود.

شه ز گرمی سیاستم فرمود در هلاکم مکوش زودا زود

شاه از روی خشم و سیاست، دستور کشتن مرا داد؛ پس در هلاکت من عجله نکن.

نکته ادبی: 'سیاست' در متون کهن به معنای تنبیه و مجازات است.

روزکی چند صبر کن به شکیب شاه را گو به کشتمش به فریب

چند روزی صبر کن و شکیبا باش، به شاه بگو که با فریب و حیله مرا کشتی.

نکته ادبی: 'به شکیب' قیدِ حالت برای صبر کردن است.

گر بدان گفته شاه باشد شاد بکشم خون من حلالت باد

اگر شاه با شنیدن خبر مرگ من خوشحال شد، خون من بر تو حلال باشد (و گناهی نکردی).

نکته ادبی: ساختار شرطی که در آن مسئولیت قتل را در صورت رضایتِ شاه، از گردنِ قاتل برمی‌دارد.

ور شود تنگدل ز کشتن من ایمنی باشدت به جان و به تن

و اگر شاه از کشتن من دلتنگ شد، تو از بابت جان و سلامت خود ایمن باشی (چون من زنده‌ام).

نکته ادبی: استفاده از 'ایمنی' برای تأکید بر رفع خطر از قاتل.

تو ز پرسش رهی و من ز هلاک زاد سروی نیوفتد بر خاک

بدین ترتیب تو از بازخواست (شاه) رهایی می‌یابی و من هم کشته نمی‌شوم؛ گویی سروِ آزادی (استعاره از خود) بر خاک نیفتاده است.

نکته ادبی: 'زاد سرو' (سروِ آزاد) نمادِ زیبایی و کرامت است.

روزی آید اگرچه هیچکسم کانچه کردی به خدمتت برسم

روزی می‌رسد که اگرچه من اکنون بی‌کس و کارم، پاداشِ این خدمتِ تو را جبران خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به آینده‌نگریِ زن و وعده پاداش.

این سخن گفت و عقد باز گشاد پیش او هفت پاره لعل نهاد

این سخن را گفت و گرهِ (کیسه) جواهراتش را باز کرد و هفت قطعه لعل گرانبها پیش او گذاشت.

نکته ادبی: 'عقد باز گشادن' کنایه از باز کردن کیسه یا گرهِ جواهرات است.

هر یکی زان خراج اقلیمی دخل عمان ز نرخ او نیمی

ارزش هر کدام از آن‌ها به اندازه خراج یک سرزمین بود و نیمی از درآمد عمان هم به ارزش یکی از آن‌ها نمی‌رسید.

نکته ادبی: مبالغه در ارزشِ هدایا برای وسوسه کردنِ سرهنگ.

مرد سرهنگ از آن نمونش راست از سر خون آن صنم برخاست

سرهنگ با دیدن آن هدایا، وسوسه شد و از تصمیم خود برای قتل آن زیبایِ دلارام دست کشید.

نکته ادبی: 'صنم' استعاره از معشوق و زیبارو است.

گفت زنهار سر ز کار مبر با کسی نام شهریار مبر

سرهنگ گفت: مراقب باش که نامت را از قلم نیندازم و پیش هیچ‌کس، نام شاه را به میان نیاور (راز نگه دار).

نکته ادبی: 'سر ز کار مبر' کنایه از بر ملا نکردنِ راز است.

گو من این خانه را پرستارم کار میکن که من بدین کارم

بگو که من مراقبِ این خانه هستم؛ تو فقط کار خودت را بکن و به این امورِ من کاری نداشته باش.

نکته ادبی: تعیین وظایف برای پنهان‌کاری.

من خود آن چارها که باید ساخت سازم ار خواهدت زمانه نواخت

من خودم نقشه‌ها و چاره‌هایی که لازم است را می‌سازم، اگر روزگار بخواهد که من دوباره به سعادت برسم.

نکته ادبی: 'زمانه نواختن' کنایه از نوازشِ اقبال و بازگشتِ شانس است.

بر چنین عهد رفتشان سوگند این ز بیداد رست و آن ز گزند

بر سر این پیمان سوگند خوردند؛ با این کار، زن از مرگِ ناعادلانه رهایی یافت و سرهنگ هم از گناهِ قتل نجات پیدا کرد.

نکته ادبی: 'بیداد' استعاره از قتلِ بی‌گناه است.

بعد یک هفته چون رسید به شاه شاه از او باز جست قصه ماه

پس از یک هفته که به نزد شاه بازگشت، شاه از او جویای احوال آن زن (ما) شد.

نکته ادبی: 'قصه ماه' استعاره از زنِ زیبارو است.

گفت مه را به اژدها دادم کشتم از اشک خونبها دادم

گفت آن زن را به اژدها (استعاره از هلاکت یا بیابان) دادم و کشتم و اشک‌هایش را به عنوان خون‌بها به زمین ریختم.

نکته ادبی: 'اژدها' نمادِ مرگ و نیستی است.

آب در چشم شهریار آمد دل سرهنگ با قرار آمد

شاه با شنیدن این خبر گریست و دل سرهنگ که در اضطراب بود، آرام گرفت.

نکته ادبی: 'با قرار آمدن' به معنای سکون یافتن و آرام گرفتن است.

بود سرهنگ را دهی معمور جایگاهی ز چشم مردم دور

سرهنگ دهکده‌ای آباد داشت که مکانی دور از چشم مردم و کنجکاوها بود.

نکته ادبی: توصیفِ مکانِ امن برای پنهان‌کاری.

کوشکی راست برکشیده به اوج از محیط سپهر یافته موج

کوشکی (قصری) داشت که بلند و مرتفع بود و گویی با عظمتش از افلاک بالاتر رفته بود.

نکته ادبی: 'محیط سپهر' استعاره از آسمان است.

شصت پایه رواق منظر او کرده جای نشست بر سر او

ایوانِ آن ساختمان شصت پله داشت و زن در بالاترین جای آن سکونت گزید.

نکته ادبی: 'رواق منظر' به معنای ایوانِ جلوی ساختمان است.

بود بر وی همیشه جای کنیز به عزیزان دهند جای عزیز

همیشه جایگاهِ کنیزان بود؛ معمولاً عزیزان را در چنین جایگاهِ عزیزی می‌نشانند.

نکته ادبی: تناسب میان جایگاهِ مرتفع و منزلتِ زن.

ماده گاوی دران دو روز بزاد زاد گوساله ای لطیف نهاد

در آن دو روز، ماده گاوی در آنجا زایید و گوساله‌ای زیبا به دنیا آورد.

نکته ادبی: آغازِ تمثیلِ تمرینِ زن.

آن پری چهره جهان افروز برگرفتی به گردنش همه روز

آن زنِ پری‌چهره که جهان را روشن می‌کرد، هر روز گوساله را به گردن می‌گرفت.

نکته ادبی: 'جهان‌افروز' صفتِ اغراق‌آمیز برای زیباییِ زن.

پای در زیر او بیفشردی پایه پایه به کوشک بر بردی

زن پاهایش را محکم بر زمین می‌فشرد و هر روز پله به پله گوساله را به بالای آن قصر می‌برد.

نکته ادبی: 'پای فشردن' کنایه از استقامت و تلاش برای انجام کار سخت است.

مهر گوساله کش بود به بهار ماه گوساله کش که دید؟ بیار

عشق به گوساله در بهار بود؛ اما چه کسی دیده که یک زن، گوساله‌ای را (تا بالای پله‌ها) حمل کند؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ خارق‌العاده بودنِ کارِ زن.

همه روز آن غزال سیم اندام برد گوساله را ز خانه به بام

آن زنِ ظریف و زیبارو، هر روز گوساله را از خانه به پشت‌بام می‌برد.

نکته ادبی: 'غزال سیم‌اندام' استعاره از اندامِ ظریفِ زن است.

روز تا روز از این قرار نگشت کارگر بود چون ز کار نگشت

روزها به همین منوال گذشت و او از این کار خسته نشد و دست از تلاش برنداشت.

نکته ادبی: 'کارگر بودن' به معنای مؤثر بودن و تداوم داشتن است.

تا به جائی رسید گوساله که یکی گاو گشت شش ساله

تا اینکه گوساله بزرگ شد و به گاوی شش‌ساله تبدیل گشت.

نکته ادبی: اشاره به گذشتِ زمانِ طولانی.

همچنانه آن بت گلندامش بردی از زیر خانه بر بامش

آن زنِ زیبارو همچنان گاو را از پایین خانه به پشت‌بام می‌برد.

نکته ادبی: استمرار در تمرین و افزایش توانایی جسمی زن.

هیچ رنجش نیامدی زان بار زآنکه خو کرده بود با آن کار

چون به این کار عادت کرده بود، هیچ سختی‌ای از بابت حملِ آن بارِ سنگین احساس نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ عادت‌پذیری انسان در کارهای دشوار.

هرچه در گاو گوشت می افزود قوت او زیاده تر می بود

هرچه گاو سنگین‌تر می‌شد، قدرت و توانایی زن نیز بیشتر می‌گشت.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان دشواریِ کار و توانمند شدنِ فرد.

روزی آن تنگ چشم با دل تنگ بود تنها نشسته با سرهنگ

روزی آن زن با دلی اندوهگین و تنگ، تنها با سرهنگ نشست.

نکته ادبی: 'تنگ‌چشم' کنایه از زن (به دلیلِ زیباییِ چشم) یا اشاره به وضعیتِ بغرنج است.

چار گوهر ز گوش گوهر کش برگشاد آن نگار حورافش

آن زنِ زیبا که چون حوری بود، چهار گوهرِ گرانبها را از گوشش باز کرد.

نکته ادبی: 'حورافش' به معنای کسی است که زیبایی‌اش چون حوریان است.

گفت کاین نقدها ببر بفروش چون بها بستدی به یار خموش

گفت این پول‌ها را ببر و بفروش و وقتی پولش را گرفتی، بدون سر و صدا (مخفیانه) به سراغ یار برو.

نکته ادبی: 'یار خموش' اشاره به شاه است که باید در خفا به سراغش رفت.

گوسفندان خر و بخور و گلاب وآنچه باید ز نقل و شمع و شراب

گوسفند و نان و گلاب بخر و آنچه برای پذیرایی از نقل و شمع و شراب لازم است، مهیا کن.

نکته ادبی: فهرست کردنِ لوازمِ تدارکِ میهمانی.

مجلسی راست کن چو روضه حور از شراب و کباب و نقل و بخور

مجلسِ عیشی فراهم کن که چون بهشتِ حوریان باشد، با همه لوازمِ پذیرایی از نوشیدنی تا عود و بخور.

نکته ادبی: 'روضه حور' تشبیه مجلس به بهشت است.

شه چو آید بدین طرف به شکار از رکابش چو فتح دست مدار

وقتی شاه به این سمت برای شکار آمد، تو چون پیروزی که در دست باشد، او را به چنگ آور.

نکته ادبی: 'چو فتح دست مدار' کنایه از غنیمت شمردنِ فرصت.

دل درانداز و جان پذیری کن یک زمانش لگام گیری کن

دلش را به دست بیاور و او را مجذوب خود کن و مدتی او را به کنترلِ خود درآور.

نکته ادبی: 'لگام‌گیری' کنایه از در کنترل گرفتنِ اراده و رفتارِ کسی است.

شاه بهرام خوی خوش دارد طبع آزاد ناز کش دارد

شاه بهرام طبعی خوش دارد و روحیه‌ای آزادمنش که نازِ معشوق را می‌کشد.

نکته ادبی: 'نازکش' کسی است که تمایل به ناز کردنِ معشوق دارد.

چون ببیند نیازمندی تو سر در آرد به سربلندی تو

وقتی نیاز و اشتیاقِ تو را ببیند، او هم با سربلندی به سمت تو می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به دیالکتیکِ نیاز و ناز در روابط عاشقانه.

بر چنین منظری ستاره سریر گاه شهدش دهیم و گاهی شیر

در چنین منظره‌ای (کاخ)، ما با او به نوبت مدارا می‌کنیم؛ گاهی با شهد (شیرینی و لطف) و گاهی با شیر (تندی و سیاست).

نکته ادبی: 'ستاره سریر' اشاره به شاه (ستاره‌ی تخت پادشاهی) است.

گر چنین کار سودمند شود کار ما هردو زو بلند شود

اگر این کار نتیجه‌بخش باشد، مقام و موقعیت هر دوی ما بالا خواهد رفت.

نکته ادبی: اشاره به سودِ دوجانبه در این نقشه.

مرد سرهنگ لعل ماند به جای کانچنانش هزار داد خدای

مرد سرهنگ آن لعل‌ها را گرفت، چرا که خداوند هزاران از آن به او بخشیده بود (اشاره به کثرتِ دارایی).

نکته ادبی: تأکید بر ثروتِ افسانه‌ایِ داستان.

رفت و از گنجهای پنهانی یک به یک ساخت برگ مهمانی

رفت و از گنج‌های مخفی، یکی‌یکی وسایل پذیرایی و میهمانی را آماده کرد.

نکته ادبی: 'برگ مهمانی' به معنای تدارکات و اسبابِ میهمانی است.

خوردهای ملوک وار سره مرغ و ماهی و گوسپند و بره

خوراکی‌های عالی و شاهانه از مرغ و ماهی و گوسفند و بره برای مجلس تدارک دید.

نکته ادبی: 'خوردهای ملوک‌وار' به معنای غذاهای فاخر و درباری است.

راح و ریحان که مجلس آراید نوش و نقلی که بزم را شاید

شراب و گل و گیاهان خوش‌بو مجلس را آراسته‌اند و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌های دلپذیری که شایسته‌ی چنین بزم باشکوهی است، فراهم شده است.

نکته ادبی: راح در متون کهن به معنای شراب و آسایش است و ریحان به معنای گل‌ها و سبزی‌های معطر؛ این دو واژه نمادهای اصلیِ تجمل در مجالسِ بزمِ شاعرانِ پارسی‌گو هستند.

همه اسباب کار ساخت تمام تا کی آید به صیدگه بهرام

تمامی وسایل و مقدماتِ کار برای شکار به‌طور کامل آماده شده است و همه در انتظارند که ببینند پادشاه (بهرام) چه زمانی به شکارگاه می‌رسد.

نکته ادبی: بهرام در اینجا اشاره به بهرام گور، پادشاه ساسانی است که در ادبیات حماسی و عاشقانه، نماد شکارچیِ مقتدر و خوش‌گذران است.