خمسه - هفت پیکر
بخش ۲۰ - داستان بهرام با کنیزک خویش
نظامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
روزی پادشاه برای شکارِ دلخواه خود، به دشتها و کوههای بلند رفت.
اسبِ سرخرنگِ شاه در صحرا با سرعت تاخت و در حالی که با شیهه و شور میدوید، گورخرها را صید میکرد.
سیاره مشتری در صورت فلکیِ قوس (کمان) جای دارد؛ کمانِ شاه نیز گویی دنبالهی همان صورت فلکی است و دقیقاً هدفگیری میکند.
سواران راهِ گورخرها را در دشت بستند و گلهی گورها از نزدیکیِ شاه گذشتند.
شاه در میدانِ شکار همچون شیری ایستاده بود و اسبِ سرخرنگش در زیرِ پای او میرقصید.
شاه با دستِ خود تیرها را از زه کمان رها میکرد؛ دستش از تیر خالی میشد و بلافاصله با تیرِ دیگری پُر میگشت.
تیرهای آهنینِ شاه، گاهی با برخورد به یکدیگر آتش میافروختند و گاهی به شکار میخوردند.
چون رانِ گورخر و شرابِ ناب آماده بود، برای کباب کردنِ گوشت، به آتش نیاز بود.
شاه که خونِ گورخرها را ریخته بود، گویی با همان تیرها، آتشِ لازم برای کباب را نیز برانگیخت.
تیرهای شاه به خاطرِ گرمای ناشی از سرعت و برخورد شدید، هر شکاری را که میزد، در همان لحظه پخته میکرد.
تیرِ شاه هر چه را هدف میگرفت، بینصیب نمیگذاشت؛ یا آن را از پا در میآورد یا به جلو پرتاب میکرد.
شاه کنیزکی زیبا همچون ماه به همراه داشت که در رکابش، چابک و زرنگ بود.
نامِ او «فتنه» بود؛ او در خود هزاران آشوب داشت، هم او شاه را شیفته کرده بود و هم شاه به او دلبسته بود.
چهرهاش مانندِ بهارِ تازه، طراوت داشت و راه رفتنِ او مانند وزشِ باد بر روی کشتزار، نرم و سبک بود.
مانندِ عسلی که در روغن ریخته باشند، شیرین و لطیف بود، درست مثلِ پالودهای که در ظرف ریختهاند.
او با وجودِ زیبایی، آوازهخوان هم بود و با ساز زدن، چابک و رقصان میگشت.
هنگامی که نوایِ سازِ او با نالهی صدایش همراه میشد، پرندگان را از آسمان به زمین میکشاند.
شاه بیشترِ وقتش را به شکار و بادهنوشی و گوش دادن به سازِ او میگذراند و از او طلبِ شعر و موسیقی میکرد.
هنرِ او نواختنِ چنگ بود و هنرِ شاه تیراندازی؛ یکی چنگ مینواخت و دیگری شکار میکرد.
گورخری از دور در بیابان بلند شد و شاه با اسبِ خود به دنبالش تاخت.
وقتی شاه با سرعت به دنبالِ گورخر رسید، مانندِ شیری ترسناک، کمان را در دست گرفت.
تیر را در کمان گذاشت، شستِ خود را بر زه نهاد، کمان را کشید و تیر را رها کرد.
تیر به کفلِ گورخر اصابت کرد و شکارِ او بر خاک افتاد.
در یک لحظه، شاه چنان شکارِ عجیبی کرد که تعدادی را کُشت و تعدادی را اسیر کرد.
آن کنیزک نیز با ناز و کرشمه، به ستایشِ شاه پرداخت.
شاه لحظهای صبر کرد تا گورخرِ دیگری از دور پدیدار شد.
شاه با کنایه گفت: ای دخترِ تاتاری که چشمانِ تنگی داری، آیا صیدِ ما را با آن چشمهای ریزت میبینی؟
اگر صیدِ ما از حدِ معمولی فراتر باشد، آیا در چنان چشمانِ باریکی جای میگیرد؟
بگو ببینم، وقتی گورخر میدود، چگونه باید به آن شلیک کنم تا تیرم از سر تا سُمش را بشکافد؟
آن کنیزِ شیرینسخن، با اینکه خویشتندار بود، اما در آن لحظه بیمهابا و زیادهگو شد.
گفت: باید هنرِ خود را نشان دهی و تیر را طوری بزنی که گوش و سُمِ گورخر را به هم بدوزی.
شاه که سخنِ پیچیدهی او را شنید، در پیِ چارهجویی برای نشان دادنِ قدرتِ خود برآمد.
ابتدا کمانِ مخصوصِ «گروهه» (تیرِ بیپیکان) را خواست و مهرهای در آن جای داد.
مهره را به گوشِ شکار زد؛ شکار از دردِ مهره به سرگیجه افتاد.
گورخرِ بیچاره سُمِ خود را به سمتِ گوش برد تا آن شیءِ خارجی را از گوشش بیرون بیاورد.
در این لحظه، تیرِ شاه همچون برق درخشید و جهان را روشن کرد و گوش و سُمِ گورخر را به یکدیگر دوخت.
شاه با غرور به کنیزک گفت: هنر و مهارتِ من را چگونه میبینی؟
کنیزک گفت: پادشاها، این کار با تمرین و تکرار به دست میآید؛ کاری که انسان به آن عادت کرده باشد، دشوار نیست.
هر کاری که انسان زیاد تمرین کرده باشد، حتی اگر سخت به نظر برسد، سرانجام شدنی است.
اصابتِ تیرِ شاه به سُمِ گورخر، ناشی از عادت و مهارتِ زیاد است، نه صرفاً زور و قدرتِ بازو.
این سخنِ کنیزک بر شاه بسیار گران آمد، مثلِ تبرِ تیزی که بر درخت فرود میآید (و آن را ریشهکن میکند).
دلِ شاه نسبت به آن ماهِ زیبا سخت شد و کینهی خود را آشکار کرد.
پادشاهان وقتی کینهتوز باشند، حتی در زمانِ شادی و خوشی هم خون میریزند.
شاهی که برای اسبش زین نمیسازد یا سگی را به پوستین تبدیل نمیکند (یعنی به هر بهانهای از چیزی دست نمیکشد)، از هیچچیز نمیگذرد.
شاه با خود اندیشید: اگر او را زنده بگذارم، مدام با من ستیزه خواهد کرد و اگر بکشمش، این کار نیز پیامدِ بدتری دارد.
کشتنِ زن کارِ جوانمردان نیست، زیرا زن با مرد در میدانِ جنگ برابر نیست.
سرهنگی (افسری) بود از نژادِ بزرگ که در تندی مانندِ شیر و در هیبت مانندِ گرگ بود.
شاه او را نزدِ خود فراخواند و گفت: برو و تکلیفِ این کنیز را روشن کن.
او (فتنه) مایهی آشوبِ دربارِ ماست و از نظرِ عقل، کشتنِ فتنه و آشوب جایز است.
سرهنگ که عادت به اجرای فرمان داشت، آن پریچهره را از پیشِ شاه برد تا به خانهی خود ببرد (و فرمانِ قتل را اجرا کند).
آن مرد (سرهنگ) قصد داشت کار زن را تمام کند و همانطور که شعله شمع را میبرند (برای خاموش کردن)، سر از تن او جدا کند.
نکته ادبی: تشبیه 'شمعوار' به معنای مرگِ آنی و قطعِ حیات است که با استعارهسازی سر بریدن همراه شده است.
آن زن زیبارو با چشمان گریان به او گفت: «چنین کار ناپسند و زشتی را انجام مده.»
نکته ادبی: 'دلبند' در اینجا به معنای محبوب و زیبارو است و 'آب در دیده' کنایه از گریه کردن است.
اگر نمیخواهی دشمن خودت باشی، خون منِ بیگناه را بر گردن خود نینداز.
نکته ادبی: استفاده از 'خون به گردن گرفتن' که کنایه از پذیرش مسئولیتِ گناهِ قتل است.
من محرم اسرار و نزدیکترین فرد به شاه هستم و میان تمام کنیزانش، او مرا برگزیده است.
نکته ادبی: 'مونس خاص' به معنای ندیمه نزدیک و صمیمی است.
تا حدی که در زمان شرابخواری و شکار، جز من هیچکس همدم و همراه او نیست.
نکته ادبی: روابط درباری و توصیف جایگاه قرب و منزلت را نشان میدهد.
اگر به خاطر گستاخی و بیادبیای که از من سر زد، سرنوشت مثل دیوی بازیگوش با من رفتار کرد (و باعث شد شاه از من خشمگین شود).
نکته ادبی: 'دیو بازیچه' استعاره از تقدیر یا عاملِ نامرئی است که باعثِ لغزش انسان میشود.
شاه از روی خشم و سیاست، دستور کشتن مرا داد؛ پس در هلاکت من عجله نکن.
نکته ادبی: 'سیاست' در متون کهن به معنای تنبیه و مجازات است.
چند روزی صبر کن و شکیبا باش، به شاه بگو که با فریب و حیله مرا کشتی.
نکته ادبی: 'به شکیب' قیدِ حالت برای صبر کردن است.
اگر شاه با شنیدن خبر مرگ من خوشحال شد، خون من بر تو حلال باشد (و گناهی نکردی).
نکته ادبی: ساختار شرطی که در آن مسئولیت قتل را در صورت رضایتِ شاه، از گردنِ قاتل برمیدارد.
و اگر شاه از کشتن من دلتنگ شد، تو از بابت جان و سلامت خود ایمن باشی (چون من زندهام).
نکته ادبی: استفاده از 'ایمنی' برای تأکید بر رفع خطر از قاتل.
بدین ترتیب تو از بازخواست (شاه) رهایی مییابی و من هم کشته نمیشوم؛ گویی سروِ آزادی (استعاره از خود) بر خاک نیفتاده است.
نکته ادبی: 'زاد سرو' (سروِ آزاد) نمادِ زیبایی و کرامت است.
روزی میرسد که اگرچه من اکنون بیکس و کارم، پاداشِ این خدمتِ تو را جبران خواهم کرد.
نکته ادبی: اشاره به آیندهنگریِ زن و وعده پاداش.
این سخن را گفت و گرهِ (کیسه) جواهراتش را باز کرد و هفت قطعه لعل گرانبها پیش او گذاشت.
نکته ادبی: 'عقد باز گشادن' کنایه از باز کردن کیسه یا گرهِ جواهرات است.
ارزش هر کدام از آنها به اندازه خراج یک سرزمین بود و نیمی از درآمد عمان هم به ارزش یکی از آنها نمیرسید.
نکته ادبی: مبالغه در ارزشِ هدایا برای وسوسه کردنِ سرهنگ.
سرهنگ با دیدن آن هدایا، وسوسه شد و از تصمیم خود برای قتل آن زیبایِ دلارام دست کشید.
نکته ادبی: 'صنم' استعاره از معشوق و زیبارو است.
سرهنگ گفت: مراقب باش که نامت را از قلم نیندازم و پیش هیچکس، نام شاه را به میان نیاور (راز نگه دار).
نکته ادبی: 'سر ز کار مبر' کنایه از بر ملا نکردنِ راز است.
بگو که من مراقبِ این خانه هستم؛ تو فقط کار خودت را بکن و به این امورِ من کاری نداشته باش.
نکته ادبی: تعیین وظایف برای پنهانکاری.
من خودم نقشهها و چارههایی که لازم است را میسازم، اگر روزگار بخواهد که من دوباره به سعادت برسم.
نکته ادبی: 'زمانه نواختن' کنایه از نوازشِ اقبال و بازگشتِ شانس است.
بر سر این پیمان سوگند خوردند؛ با این کار، زن از مرگِ ناعادلانه رهایی یافت و سرهنگ هم از گناهِ قتل نجات پیدا کرد.
نکته ادبی: 'بیداد' استعاره از قتلِ بیگناه است.
پس از یک هفته که به نزد شاه بازگشت، شاه از او جویای احوال آن زن (ما) شد.
نکته ادبی: 'قصه ماه' استعاره از زنِ زیبارو است.
گفت آن زن را به اژدها (استعاره از هلاکت یا بیابان) دادم و کشتم و اشکهایش را به عنوان خونبها به زمین ریختم.
نکته ادبی: 'اژدها' نمادِ مرگ و نیستی است.
شاه با شنیدن این خبر گریست و دل سرهنگ که در اضطراب بود، آرام گرفت.
نکته ادبی: 'با قرار آمدن' به معنای سکون یافتن و آرام گرفتن است.
سرهنگ دهکدهای آباد داشت که مکانی دور از چشم مردم و کنجکاوها بود.
نکته ادبی: توصیفِ مکانِ امن برای پنهانکاری.
کوشکی (قصری) داشت که بلند و مرتفع بود و گویی با عظمتش از افلاک بالاتر رفته بود.
نکته ادبی: 'محیط سپهر' استعاره از آسمان است.
ایوانِ آن ساختمان شصت پله داشت و زن در بالاترین جای آن سکونت گزید.
نکته ادبی: 'رواق منظر' به معنای ایوانِ جلوی ساختمان است.
همیشه جایگاهِ کنیزان بود؛ معمولاً عزیزان را در چنین جایگاهِ عزیزی مینشانند.
نکته ادبی: تناسب میان جایگاهِ مرتفع و منزلتِ زن.
در آن دو روز، ماده گاوی در آنجا زایید و گوسالهای زیبا به دنیا آورد.
نکته ادبی: آغازِ تمثیلِ تمرینِ زن.
آن زنِ پریچهره که جهان را روشن میکرد، هر روز گوساله را به گردن میگرفت.
نکته ادبی: 'جهانافروز' صفتِ اغراقآمیز برای زیباییِ زن.
زن پاهایش را محکم بر زمین میفشرد و هر روز پله به پله گوساله را به بالای آن قصر میبرد.
نکته ادبی: 'پای فشردن' کنایه از استقامت و تلاش برای انجام کار سخت است.
عشق به گوساله در بهار بود؛ اما چه کسی دیده که یک زن، گوسالهای را (تا بالای پلهها) حمل کند؟
نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ خارقالعاده بودنِ کارِ زن.
آن زنِ ظریف و زیبارو، هر روز گوساله را از خانه به پشتبام میبرد.
نکته ادبی: 'غزال سیماندام' استعاره از اندامِ ظریفِ زن است.
روزها به همین منوال گذشت و او از این کار خسته نشد و دست از تلاش برنداشت.
نکته ادبی: 'کارگر بودن' به معنای مؤثر بودن و تداوم داشتن است.
تا اینکه گوساله بزرگ شد و به گاوی ششساله تبدیل گشت.
نکته ادبی: اشاره به گذشتِ زمانِ طولانی.
آن زنِ زیبارو همچنان گاو را از پایین خانه به پشتبام میبرد.
نکته ادبی: استمرار در تمرین و افزایش توانایی جسمی زن.
چون به این کار عادت کرده بود، هیچ سختیای از بابت حملِ آن بارِ سنگین احساس نمیکرد.
نکته ادبی: اشاره به اصلِ عادتپذیری انسان در کارهای دشوار.
هرچه گاو سنگینتر میشد، قدرت و توانایی زن نیز بیشتر میگشت.
نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان دشواریِ کار و توانمند شدنِ فرد.
روزی آن زن با دلی اندوهگین و تنگ، تنها با سرهنگ نشست.
نکته ادبی: 'تنگچشم' کنایه از زن (به دلیلِ زیباییِ چشم) یا اشاره به وضعیتِ بغرنج است.
آن زنِ زیبا که چون حوری بود، چهار گوهرِ گرانبها را از گوشش باز کرد.
نکته ادبی: 'حورافش' به معنای کسی است که زیباییاش چون حوریان است.
گفت این پولها را ببر و بفروش و وقتی پولش را گرفتی، بدون سر و صدا (مخفیانه) به سراغ یار برو.
نکته ادبی: 'یار خموش' اشاره به شاه است که باید در خفا به سراغش رفت.
گوسفند و نان و گلاب بخر و آنچه برای پذیرایی از نقل و شمع و شراب لازم است، مهیا کن.
نکته ادبی: فهرست کردنِ لوازمِ تدارکِ میهمانی.
مجلسِ عیشی فراهم کن که چون بهشتِ حوریان باشد، با همه لوازمِ پذیرایی از نوشیدنی تا عود و بخور.
نکته ادبی: 'روضه حور' تشبیه مجلس به بهشت است.
وقتی شاه به این سمت برای شکار آمد، تو چون پیروزی که در دست باشد، او را به چنگ آور.
نکته ادبی: 'چو فتح دست مدار' کنایه از غنیمت شمردنِ فرصت.
دلش را به دست بیاور و او را مجذوب خود کن و مدتی او را به کنترلِ خود درآور.
نکته ادبی: 'لگامگیری' کنایه از در کنترل گرفتنِ اراده و رفتارِ کسی است.
شاه بهرام طبعی خوش دارد و روحیهای آزادمنش که نازِ معشوق را میکشد.
نکته ادبی: 'نازکش' کسی است که تمایل به ناز کردنِ معشوق دارد.
وقتی نیاز و اشتیاقِ تو را ببیند، او هم با سربلندی به سمت تو میآید.
نکته ادبی: اشاره به دیالکتیکِ نیاز و ناز در روابط عاشقانه.
در چنین منظرهای (کاخ)، ما با او به نوبت مدارا میکنیم؛ گاهی با شهد (شیرینی و لطف) و گاهی با شیر (تندی و سیاست).
نکته ادبی: 'ستاره سریر' اشاره به شاه (ستارهی تخت پادشاهی) است.
اگر این کار نتیجهبخش باشد، مقام و موقعیت هر دوی ما بالا خواهد رفت.
نکته ادبی: اشاره به سودِ دوجانبه در این نقشه.
مرد سرهنگ آن لعلها را گرفت، چرا که خداوند هزاران از آن به او بخشیده بود (اشاره به کثرتِ دارایی).
نکته ادبی: تأکید بر ثروتِ افسانهایِ داستان.
رفت و از گنجهای مخفی، یکییکی وسایل پذیرایی و میهمانی را آماده کرد.
نکته ادبی: 'برگ مهمانی' به معنای تدارکات و اسبابِ میهمانی است.
خوراکیهای عالی و شاهانه از مرغ و ماهی و گوسفند و بره برای مجلس تدارک دید.
نکته ادبی: 'خوردهای ملوکوار' به معنای غذاهای فاخر و درباری است.
شراب و گل و گیاهان خوشبو مجلس را آراستهاند و خوردنیها و نوشیدنیهای دلپذیری که شایستهی چنین بزم باشکوهی است، فراهم شده است.
نکته ادبی: راح در متون کهن به معنای شراب و آسایش است و ریحان به معنای گلها و سبزیهای معطر؛ این دو واژه نمادهای اصلیِ تجمل در مجالسِ بزمِ شاعرانِ پارسیگو هستند.
تمامی وسایل و مقدماتِ کار برای شکار بهطور کامل آماده شده است و همه در انتظارند که ببینند پادشاه (بهرام) چه زمانی به شکارگاه میرسد.
نکته ادبی: بهرام در اینجا اشاره به بهرام گور، پادشاه ساسانی است که در ادبیات حماسی و عاشقانه، نماد شکارچیِ مقتدر و خوشگذران است.