خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۱۹ - بر تخت نشستن بهرام به جای پدر

نظامی
طالع تخت و پادشاهی او فرخ آمد ز نیک خواهی او
پیش از آن راصد ستاره شناس از پی بخت بود داشته پاس
اسدی بود کرده طالع تخت طالعی پایدار و ثابت و سخت
آفتابی در اوج خویش بلند در قران با عطاردش پیوند
زهره در ثور و مشتری در قوس خانه از هردو گشته چون فردوس
در دهم ماه و در ششم بهرام مجلس آراسته به تیغ و به جام
دست کیوان شده ترازوسنج سخته از خاک تا به کیوان گنج
چون بدین طالع مبارک فال رفت بر تخت شاه خوب خصال
از بسی لعل ریخت با در کشتی بخت شد چو دریا پر
گنجداران فزون زحد شمار گنج بر گنج ساختند نثار
آنکه اول سریر شاهی داشت بیعت شهری و سپاهی داشت
چونکه دید آن شکوه بهرامی کافسر و تخت شد بدو نامی
اول او گفتش از کهان و مهان شاه آفاق و شهریار جهان
موبدانش شه جهان خواندند خسروانش خدایگان خواندند
همچنین هر که آشکار و نهفت آفرینی به قدر خود می گفت
شاه چون سر بلند عالم گشت سربلندیش از آسمان بگذشت
خطبه عدل خویشتن برخواند لولوتر ز لعل تازه فشاند
گفت کافسر خدای داد به من این خدا داد شاد باد به من
بر خدا خوانم آفرین و سپاس کافرین باد بر خدای شناس
پشت بر نعمت خدا نکنم شکر نعمت کنم چرا نکنم
تاج برداشتن ز کام دو شیر از خدا دانم آن نه از شمشیر
چون رسیدم به تخت و تاج بلند کارهائی کنم خدای پسند
آن کنم گر خدای بگذارد که زمن هیچکس نیازارد
مگر آن کو گناه کار بود دزد و خونی و راهدار بود
با من ای خاصگان درگه من راست خانه شوید چون ره من
از کجی به که روی برتابید رستگاری به راستی یابید
گر نگیرید گوش راست به دست ای بسا گوش چپ که خواهد خست
روزکی چند چون برآسایم در انصاف و عدل بگشایم
آنچه ما را فریضه افتادست ظلم را ظلم و داد را دادست
نیست از هیچ مردمیم هراس به جز از مردم خدای شناس
اعتمادی نمی کنم بر کس بر خدای اعتماد کردم و بس
طاعت هیچکس ندارم دوست به جز از طاعتی که طاعت اوست
تا بماند به جای چرخ کبود باد بر خفتگان دهر درود
بیش از اندازه سیاه و سپید زندگان را ز ما امان و امید
کار من جز درود و داد مباد هرک ازین شاد نیست شاد مباد
چون شه انصاف خویش کرد پدید سجده شکر کرد هر که شنید
یک دو ساعت نشست بر سر تخت پس به خلوت کشید از آنجا رخت
عدل می کرد و داد می فرمود خلق ازو راضی و خدا خشنود
انجمن با بزرگواران کرد استواری به استواران کرد
چون ز بهرام گور تاج و سریر سازور گشت و شد شکوه پذیر
کمر هفت چشمه را در بست بر سر تخت هفت پایه نشست
چینی ئی بر برش چو سینه باز رومیی بر تنش به رسم طراز
واو به خوبی ز روم باج ستان به نکوئی ز چین خراج ستان
چار بالش نهاده چون جمشید پنج نوبت رسانده بر خورشید
رسم انصاف در جهان آورد عدل را سر بر آسمان آورد
کرد با دادپروران یاری با ستمکارگان ستمکاری
قفل غم را درش کلید آمد کامد او فرخی پدید آمد
کار عالم ز نو گرفت نوا بر نفسها گشاده گشت هوا
گاو نازاده گشت زاینده آب در جویها فزاینده
میوه ها بر درخت بار گرفت سکه ها بر درم قرار گرفت
حل و عقل جهان بدو شد راست دو هوائی ز مملکت برخاست
پادشه زادگان به هر طرفی یافتند از شکوه او شرفی
کارداران ز حمل کشور او حمل ها ریختند بر در او
قلعه داران خزینها بردند قلعه را با کلید بسپردند
هرکسی روزنامه نو می کرد جان به توقیع او گرو می کرد
او چو در کار مملکت پرداخت هرکسی را به قدر پایه نواخت
کار بی رونقان بساز آورد رفتگان را به ملک باز آورد
ستم گرگ برگرفت از میش باز را کرد با کبوتر خویش
از سر فتنه برد مستیها کرد کوته دراز دستیها
پایه گاه دشمنان به شکست بر جهان داد دوستان را دست
مردمی کرد در جهان داری مردمی به ز مردم آزاری
خصم را نیز چون ادب کردی ده بکشتی یکی نیازردی
کادمی را به وقت پروردن کشتن اولی تر است از آزردن
مردمی کرد و مردم اندوزی هیچکس را نماند بی روزی
دید کین خیل خانه خاکی نارد الا غبار غمناکی
خویشتن را به عشوه کش می داشت عیش خود را به عشوه خوش می داشت
ملک بی تکیه را شناخته بود تکیه بر ملک عشق ساخته بود
روزی از هفته کار سازی کرد شش دیگر به عشقبازی کرد
نفس از عاشقی برون نزدی عشق را در زدی و چون نزدی
کیست کز عاشقی نشانش نیست هرکه را عشق نیست جانش نیست
سکه عشق شد خلاصه او عاشقان مونسان خاصه او
کار و باری بر آسمان او را زیر فرمان همه جهان او را
او جهان را به خرمی می خورد داد می داد و خرمی می کرد
گنج در حضرتش روانه شده غارت تیغ و تازیانه شده
آوریدی جهان به تیغ فراز به سر تازیانه دادی باز
ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت او چو خورشید پی فراخی داشت
مردمان از غرور نعمت و مال تکیه کردند بر فراخی سال
شکر یزدان ز دل رها کردند شفقت از سینه ها جدا کردند
هرگهی کافریدگان خدای شکر نعمت نیاورند به جای
آن فراخی شود بر ایشان تنگ روزی آرند لیک از آهن و سنگ
سالی از دانه بر نرستن شاخ تنگ شد دانه بر جهان فراخ
برخورش تنگی آنچنان زد راه کادمی چون ستور خورد گیاه
تنگدل شد جهان از آن تنگی یافت نان عزت گران سنگی
باز گفتند قصه با بهرام که در آفاق تنگیی است تمام
مردمان همچو گرگ مردم خوار گاه مردم خورند و گه مردار
شاه چون دید قدر دانه بلند در انبار برگشاد زبند
سوی هر شهر نامه ای فرمود که دراواز ذخیره چیزی بود
تا امینان شهر جمع آیند در انبار بسته بگشایند
با توانگر به نرخ در سازند بی درم را دهند و بنوازند
وانچه ز انبار خانه ماند باز پیش مرغان نهند وقت نیاز
تا در ایام او ز بی خوردی کس نمیرد زهی جوانمردی
آنچه از دانه بود در بارش هر کسی می کشید از انبارش
اشترانش ز مرز بیگانه می کشیدند نو به نو دانه
جهد می کرد و گنج می پرداخت چاره کار هرکسی می ساخت
لاجرم چارسال بی بر و کشت روزی خلق بر خزینه نوشت
کارش آن بود کان کیائی یافت از چنان پیشه پادشائی یافت
جمله خلق جان ز تنگی برد جز یکی تن که او به تنگی مرد
شاه از آن مرد بینوا مرده تنگدل شد چو آب افسرده
روی از آن رنج در خدای آورد عذر تقصیر خود به جای آورد
گفت کای رزق بخش جانوران رزق بخشیدنت نه چون دگران
به یکی قدرت خدائی خویش بیش را کم کنی و کم را بیش
ناید از من و گرچه کوشم دیر کاهوئی را کنم به صحرا سیر
توئی آن کز برات پیروزی یک به یک خلق را دهی روزی
گر ز تنگی تنی ز جانوران مرد، جرمی مرا نبود در آن
کز حسابش خبر نبود مرا چونکه مرد او خبر چه سود مرا
شاه چون شد چنین تضرع ساز هاتفی دادش از درون آواز
کایزد از بهر نیک رائی تو برد فترت ز پادشائی تو
چون تو در چار سال خرسندی مرده ای را ز فاقه نپسندی
چار سالت نوشته شد منشور کز دیار تو مرگ باشد دور
از بزرگان ملک او تا خرد کس شنیدم که چارسال نمرد
فرخ آن شه که او به نعمت و ناز مرگ را داشت از رعیت باز
هرکه میزاد در جهان میزیست دخل بی خرج شد ازین به چیست
از خلایق که گشته بود انبوه بی عمارت نه دشت ماند و نه کوه
از صفاهان شنیده ام تا ری خانه بر خانه شد تنیده چونی
بام بر بام اگر شدی خواهان کوری از ری شدی به اسپاهان
گر ترا این حدیث روشن نیست عهده بر روایست بر من نیست
بود نعمت خورندگان بسیار لیک نعمت فزون ز نعمت خوار
مردم ایمن شده به دشت و به کوه ناز و عشرت کنان گروه گروه
بر کشیده صفی دو فرسنگی بربطی و ربابی و چنگی
حوضه می به گرد هر جوئی مجلسی در میان هر کوئی
هرکسی می خرید و تیغ فروخت درع آهن درید و زرکش دوخت
خلق یکبارگی سلاح نهاد همه را تیغ و تیر رفت از یاد
هر کرا بود برگ عشرت ساز عیش می کرد با تنعم و ناز
وانکه برگش نبود شه فرمود او ز بخت و جهان از او خشنود
هرکسی را گماشت بر کاری دادش از عیش روز بازاری
روز فرمود تا دو قسمت کرد نیمه ای کسب و نیمه ای می خورد
هفت سال از جهان خراج افکند بیخ هفتاد ساله غم برکند
شش هزار اوستاد دستان ساز مطرب و پای کوب و لعبت باز
گرد کرد از سواد هر شهری داد هر بقعه را ازان بهری
تا به هرجا که رخت کش باشند خلق را خوش کنند و خوش باشند
داشت دور زمانه طالع ثور صاحبش زهره زهره صاحب دور
در چنان دور غم کجا باشد که درو زهره کدخدا باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

طالع تخت و پادشاهی او فرخ آمد ز نیک خواهی او

سرنوشت پادشاهی او بسیار فرخنده و مبارک بود، چرا که قلبش سرشار از نیت‌های خیرخواهانه بود.

نکته ادبی: «طالع» در اینجا به معنای وضعیت قرارگیری ستارگان در لحظه آغاز کاری مهم است.

پیش از آن راصد ستاره شناس از پی بخت بود داشته پاس

پیش از آن لحظه، اخترشناسان و رصدکنندگان ستاره، مراقب بودند تا بهترین زمان را برای بخت و اقبال او انتخاب کنند.

نکته ادبی: «راصد» به معنای کسی است که مراقب و رصدکننده ستارگان است.

اسدی بود کرده طالع تخت طالعی پایدار و ثابت و سخت

آن‌ها برجی (طالعی) را انتخاب کردند که در آن، جایگاه پادشاهی ثابت، پایدار و محکم باشد.

نکته ادبی: «اسد» اشاره به برج فلکی اسد (شیر) است که در احکام نجوم قدیم، طالعی پرشکوه تلقی می‌شد.

آفتابی در اوج خویش بلند در قران با عطاردش پیوند

خورشید در بالاترین نقطه اوج خود بود و با سیاره عطارد در یک جایگاه آسمانی هم‌نشین شده بود.

نکته ادبی: «قران» در اصطلاح نجومی به معنای هم‌نشینی یا مقارنه دو سیاره در یک برج فلکی است.

زهره در ثور و مشتری در قوس خانه از هردو گشته چون فردوس

زهره در برج ثور و مشتری در برج قوس قرار گرفتند و خانه پادشاهی را همچون بهشت آراستند.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌یمنیِ مقارنه و جایگیری سیارات در ابراج (برج‌های) خاص.

در دهم ماه و در ششم بهرام مجلس آراسته به تیغ و به جام

بهرام (مریخ) نیز در جایگاه دهم و ششم قرار داشت و مجلس را با قدرتِ نظامی و شادی و نشاط آراسته بود.

نکته ادبی: «بهرام» نام فارسی سیاره مریخ است که در ادبیات نماد جنگ و تیغ است.

دست کیوان شده ترازوسنج سخته از خاک تا به کیوان گنج

تعادل و عدالت برقرار شد و گنجینه‌های زمین تا آسمان (کیوان) از برکت و ثروت پر شد.

نکته ادبی: «کیوان» نام سیاره زحل است که در نجوم قدیم دورترین سیاره شناخته شده بود.

چون بدین طالع مبارک فال رفت بر تخت شاه خوب خصال

هنگامی که این طالع نیک و مبارک رقم خورد، پادشاهِ خوش‌اخلاق بر تخت سلطنت نشست.

نکته ادبی: «خوش‌خصال» صفتی برای پادشاه است که به اخلاق نیکو اشاره دارد.

از بسی لعل ریخت با در کشتی بخت شد چو دریا پر

شاه هدایای بسیاری بخشید و لعل و جواهر فراوان ریخت، به طوری که کشتی بخت او از ثروت مانند دریا لبریز شد.

نکته ادبی: تمثیل «کشتی بخت» برای نشان دادن فراوانی و عظمت ثروت استفاده شده است.

گنجداران فزون زحد شمار گنج بر گنج ساختند نثار

گنج‌داران چنان ثروتی بخشیدند که از حد و شمار بیرون بود و گنج‌های پی‌درپی نثار مردم شد.

نکته ادبی: «نثار» به معنای پراکندن سکه و جواهر برای جشن و شادی است.

آنکه اول سریر شاهی داشت بیعت شهری و سپاهی داشت

کسی که پیش از او قدرت و سپاه را در دست داشت، به او بیعت کرد و فرمانبردار شد.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت و تأیید شاه جدید توسط ارکان دولت.

چونکه دید آن شکوه بهرامی کافسر و تخت شد بدو نامی

وقتی آن شکوه و قدرتِ بهرام‌گونه را دید که با تخت و تاج به او اعتبار بخشیده است.

نکته ادبی: «بهرامی» علاوه بر اسم خاص، استعاره از دلاوری و شکوه پادشاهانه است.

اول او گفتش از کهان و مهان شاه آفاق و شهریار جهان

همگان از کوچک و بزرگ، او را به عنوان شاهِ تمام جهان و شهریار روی زمین خطاب کردند.

نکته ادبی: «کهان و مهان» ترکیب تضادی برای شمولیت و همگانی بودنِ نظر مردم است.

موبدانش شه جهان خواندند خسروانش خدایگان خواندند

روحانیون و دانشمندان او را شاهِ جهان نامیدند و پادشاهان دیگر او را خداوندگار خود دانستند.

نکته ادبی: «موبدان» اشاره به روحانیون زرتشتی یا خردمندانِ دینی در دربار ساسانی دارد.

همچنین هر که آشکار و نهفت آفرینی به قدر خود می گفت

همچنین هر کس چه در ظاهر و چه در باطن، به اندازه توان و فهم خود، او را ستایش می‌کرد.

نکته ادبی: «آشکار و نهفت» بیانگر عمومیت ابراز وفاداری است.

شاه چون سر بلند عالم گشت سربلندیش از آسمان بگذشت

وقتی شاه به اوج سربلندی عالم رسید، اعتبار و شهرت او از آسمان نیز فراتر رفت.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای نشان دادن عظمت پادشاه.

خطبه عدل خویشتن برخواند لولوتر ز لعل تازه فشاند

او دستورات عدالت‌جویانه خود را اعلام کرد و سخنانی گواراتر از لعل تازه بر زبان راند.

نکته ادبی: «لولوتر» تشبیهی است برای ارزشمند و زیبا بودنِ کلام شاه.

گفت کافسر خدای داد به من این خدا داد شاد باد به من

شاه گفت: این تاج و قدرت را خداوند به من بخشیده است، پس باید از این لطفِ خداوندی شادمان باشم.

نکته ادبی: تأکید بر مشروعیت الهی پادشاهی.

بر خدا خوانم آفرین و سپاس کافرین باد بر خدای شناس

من خدا را سپاس می‌گویم و بر او درود می‌فرستم؛ ستایش باد بر خدایی که خود را به بندگان می‌شناساند.

نکته ادبی: «خدای‌شناس» صفتی برای خداوند است.

پشت بر نعمت خدا نکنم شکر نعمت کنم چرا نکنم

هرگز به نعمتی که خدا به من داده پشت نمی‌کنم؛ پس چرا شکرگزارِ این نعمت نباشم؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر لزوم سپاسگزاری.

تاج برداشتن ز کام دو شیر از خدا دانم آن نه از شمشیر

اینکه تاج و قدرت را به دست آوردم، می‌دانم که از سوی خداست، نه فقط به مدد شمشیر و زورِ بازو.

نکته ادبی: «کام دو شیر» استعاره از اوج قدرت و توانمندی است.

چون رسیدم به تخت و تاج بلند کارهائی کنم خدای پسند

اکنون که به این جایگاه بلند رسیدم، کارهایی انجام می‌دهم که مورد پسند خداوند باشد.

نکته ادبی: اعلام برنامه‌های حکومت با رویکرد اخلاقی.

آن کنم گر خدای بگذارد که زمن هیچکس نیازارد

اگر خدا یاری‌ام کند، به گونه‌ای رفتار خواهم کرد که هیچ‌کس از من آسیب نبیند.

نکته ادبی: تعهد شاه به حفظ امنیت و آرامش مردم.

مگر آن کو گناه کار بود دزد و خونی و راهدار بود

مگر کسی که خودش گناهکار باشد؛ یعنی دزد، قاتل یا راهزن باشد (که سزای عملش را می‌بیند).

نکته ادبی: استثنا قائل شدن برای مجرمان، بیانگر اجرای عدالت است.

با من ای خاصگان درگه من راست خانه شوید چون ره من

ای نزدیکان و درباریان من! در برابر من صادق باشید و مانند من راه راست را در پیش بگیرید.

نکته ادبی: تأکید بر صداقت کارگزاران حکومت.

از کجی به که روی برتابید رستگاری به راستی یابید

از کجی و ناراستی دوری کنید، چرا که تنها با راستی و درستی است که به رستگاری می‌رسید.

نکته ادبی: تأکید اخلاقی بر برتری راستی.

گر نگیرید گوش راست به دست ای بسا گوش چپ که خواهد خست

اگر به نصیحت‌های راستین من گوش ندهید، گوشِ بسیاری را به خاطرِ کژی و خیانت خواهم برید (تنبیه خواهید شد).

نکته ادبی: کنایه از مجازاتِ سخت برای خیانت‌کاران.

روزکی چند چون برآسایم در انصاف و عدل بگشایم

وقتی مدتی گذشت و آسوده‌خاطر شدم، درهای انصاف و عدالت را به روی همگان خواهم گشود.

نکته ادبی: «روزکی» به معنای ایامی چند.

آنچه ما را فریضه افتادست ظلم را ظلم و داد را دادست

آنچه بر من واجب شده است، این است که ظلم را با ظلم (مجازات) پاسخ دهم و حق و داد را به صاحبش برسانم.

نکته ادبی: «فریضه» به معنای واجب و تکلیف شرعی یا قانونی است.

نیست از هیچ مردمیم هراس به جز از مردم خدای شناس

من از هیچ‌کس هراسی ندارم، مگر از آن کسی که خداشناس و پرهیزگار است (چون او اهل حق است).

نکته ادبی: شاه نشان می‌دهد که قدرتِ اخلاقی، تنها قدرتی است که او برایش احترام قائل است.

اعتمادی نمی کنم بر کس بر خدای اعتماد کردم و بس

من به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنم؛ تنها تکیه‌گاه و اعتماد من به خداوند است و بس.

نکته ادبی: بیانِ توحید و توکل شاه.

طاعت هیچکس ندارم دوست به جز از طاعتی که طاعت اوست

اطاعتِ هیچ‌کس را دوست ندارم، مگر اطاعتی که در راستای فرمان خداوند باشد.

نکته ادبی: مشروط کردنِ اطاعت به رضای الهی.

تا بماند به جای چرخ کبود باد بر خفتگان دهر درود

تا زمانی که آسمان پابرجا باشد، درود من بر همه بندگان و خفتگانِ روزگار باد.

نکته ادبی: «چرخ کبود» کنایه از آسمان.

بیش از اندازه سیاه و سپید زندگان را ز ما امان و امید

همه مردم، چه سیاه و چه سفید (از هر نژاد و رنگی)، باید از جانب من احساس امنیت و امید داشته باشند.

نکته ادبی: تأکید بر عدالتِ فراگیر و بدون تبعیض.

کار من جز درود و داد مباد هرک ازین شاد نیست شاد مباد

کار من جز نیکی و عدالت مباد؛ و هرکس که از این وضعیت خوشحال نیست، امیدوارم هرگز شاد نباشد.

نکته ادبی: تأکیدِ قاطعانه بر مسیرِ عدل و داد.

چون شه انصاف خویش کرد پدید سجده شکر کرد هر که شنید

وقتی پادشاه عدالت خود را آشکار کرد، هر که سخن او را شنید، سجده شکر به‌جا آورد.

نکته ادبی: رضایت عمومی از سخنان شاه.

یک دو ساعت نشست بر سر تخت پس به خلوت کشید از آنجا رخت

شاه ساعتی بر تخت نشست و سپس به خلوتگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به پایان مراسم رسمی و آغاز کار اجرایی.

عدل می کرد و داد می فرمود خلق ازو راضی و خدا خشنود

او مدام به عدالت حکم می‌کرد و مردم از او خشنود و خداوند از کردارش راضی بود.

نکته ادبی: تداوم در اجرای عدالت.

انجمن با بزرگواران کرد استواری به استواران کرد

با بزرگان و خردمندان مشورت کرد و کارها را به دست افراد کاردان و استوار سپرد.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت استفاده از نخبگان در اداره امور.

چون ز بهرام گور تاج و سریر سازور گشت و شد شکوه پذیر

وقتی بهرام گور تاج و تخت را به‌دست آورد، به چنان اقتداری رسید که شکوه پادشاهی را پذیرفت.

نکته ادبی: «سازور» به معنای سازگار و آماده برای قدرت است.

کمر هفت چشمه را در بست بر سر تخت هفت پایه نشست

او هفت تخت سلطنت (نماد هفت اقلیم یا هفت پیکر) را در اختیار گرفت و با ابهت بر آن نشست.

نکته ادبی: «کمر هفت چشمه» استعاره‌ای پیچیده از تسلط بر هفت اقلیم است.

چینی ئی بر برش چو سینه باز رومیی بر تنش به رسم طراز

پوشش او ترکیبی از ظرافت چینی و هنرهای رومی بود که بر تنش می‌درخشید.

نکته ادبی: نمادِ جهانی بودنِ شکوه و زیبایی پوشش شاه.

واو به خوبی ز روم باج ستان به نکوئی ز چین خراج ستان

او چنان پادشاه قدرتمندی بود که از روم باج می‌گرفت و از چین خراج دریافت می‌کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرت سیاسی و نظامی فرامرزی.

چار بالش نهاده چون جمشید پنج نوبت رسانده بر خورشید

همچون جمشید، بر چهار بالش سلطنت تکیه زد و صدای کوسِ پادشاهی‌اش تا خورشید (آسمان) می‌رسید.

نکته ادبی: «جمشید» نماد اسطوره‌ای پادشاهی باستانی ایران است.

رسم انصاف در جهان آورد عدل را سر بر آسمان آورد

رسم عدالت‌ورزی را در جهان بنیان نهاد و عدلِ او تا آسمان‌ها بالا رفت.

نکته ادبی: اغراق در گسترش عدل.

کرد با دادپروران یاری با ستمکارگان ستمکاری

او با دادگران و عدالت‌خواهان همراه شد و با ستمکاران به سختی و خشونت برخورد کرد.

نکته ادبی: بیانِ سیاستِ دوگانه در برابر نیکان و بدان.

قفل غم را درش کلید آمد کامد او فرخی پدید آمد

او کلیدِ گشایشِ قفلِ غم‌های مردم شد؛ چرا که با آمدنش، فرخندگی و شادمانی پدیدار گشت.

نکته ادبی: استعاره «قفل غم» برای مشکلات مردم.

کار عالم ز نو گرفت نوا بر نفسها گشاده گشت هوا

نظام جهان تازه شد و طراوت به زندگی و نفس‌های مردم بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به بازسازیِ نظام اجتماعی.

گاو نازاده گشت زاینده آب در جویها فزاینده

برکت چنان شد که گاوهای نازا زایا شدند و آب‌ها در جوی‌ها به جوشش افتادند.

نکته ادبی: اغراقِ اسطوره‌ای برای نشان دادنِ برکت و آبادانیِ دوران عدل.

میوه ها بر درخت بار گرفت سکه ها بر درم قرار گرفت

درختان به بار نشستند و سکه‌های پول در اقتصاد کشور تثبیت و دارای اعتبار شدند.

نکته ادبی: اشاره به ثبات اقتصادی و رفاه عمومی.

حل و عقل جهان بدو شد راست دو هوائی ز مملکت برخاست

نظم و سامان جهان در پرتو تدبیر او برقرار شد و دو جریان سیاست‌مداری و معنویت از مملکتش وزیدن گرفت.

نکته ادبی: عبارت «راست شد» در اینجا به معنای انتظام یافتن و متعادل شدن است.

پادشه زادگان به هر طرفی یافتند از شکوه او شرفی

پادشاه‌زادگان از هر سو به دلیل شکوه و عظمت او، صاحب احترام و اعتبار شدند.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای ابهت و بزرگی است.

کارداران ز حمل کشور او حمل ها ریختند بر در او

کارگزاران دولت از سرِ خراج و مالیات کشور، بارها و هدایای فراوانی نزد او آوردند.

نکته ادبی: حمل به معنای بار و در اصطلاح دیوانی به معنای خراج و مالیات است.

قلعه داران خزینها بردند قلعه را با کلید بسپردند

مسئولان قلعه‌ها، کلیدهای خزانه‌ها و دژها را تسلیم کردند و اختیار آن را به دست او سپردند.

نکته ادبی: خزینه‌ها به معنای مخازن و انبارهای حکومتی است.

هرکسی روزنامه نو می کرد جان به توقیع او گرو می کرد

هر کس با اشتیاق نامه جدیدی برای او می‌نوشت و جان خود را در گرو تأیید و امضای او قرار می‌داد.

نکته ادبی: توقیع به معنای مهر و امضای پادشاه بر نامه است.

او چو در کار مملکت پرداخت هرکسی را به قدر پایه نواخت

او چون به کار مملکت رسیدگی کرد، هر فردی را متناسب با جایگاه و تلاشش پاداش داد.

نکته ادبی: پایه به معنای رتبه و مرتبه اجتماعی است.

کار بی رونقان بساز آورد رفتگان را به ملک باز آورد

کارِ کسانی را که بی‌رمق و بی‌ارزش شده بودند سامان داد و رانده‌شدگان را به آغوش جامعه بازگرداند.

نکته ادبی: «به ساز آوردن» کنایه از سروسامان دادن است.

ستم گرگ برگرفت از میش باز را کرد با کبوتر خویش

ظلم و زورگویی را از بین برد (مانند گرگی که از میش دست بردارد) و امنیت را چنان برقرار کرد که باز و کبوتر در کنار هم زیستند.

نکته ادبی: باز و کبوتر نماد تضاد میان قدرت و ضعف است که با عدالت شاه به آشتی رسیده‌اند.

از سر فتنه برد مستیها کرد کوته دراز دستیها

بساط فتنه‌انگیزی و مستی‌های ناشی از غرور را برچید و دست تعدی و درازدستی ظالمان را کوتاه کرد.

نکته ادبی: «دست دراز کردن» کنایه از تجاوز و دست‌اندازی به حقوق دیگران است.

پایه گاه دشمنان به شکست بر جهان داد دوستان را دست

جایگاه دشمنان را تضعیف کرد و دستِ دوستی و همکاری را به سوی همراهان و نیکوکاران گشود.

نکته ادبی: «پایه‌گاه» به معنای جایگاه و منزلت است.

مردمی کرد در جهان داری مردمی به ز مردم آزاری

او با مردم‌داری بر جهان حکومت کرد، چرا که مردم‌داری و مهربانی با خلق، بسیار بهتر از آزار رساندن به آن‌هاست.

نکته ادبی: «مردمی» به معنای انسانیت و جوانمردی در سیاست‌ورزی است.

خصم را نیز چون ادب کردی ده بکشتی یکی نیازردی

وقتی دشمن را هم با ادب و اخلاق اصلاح کردی، با ده نفر دشمنی که از بین ببری، حتی یک نفر را هم بی‌آزار نمی‌کنی (یعنی دشمن را به دوست بدل می‌کنی).

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ تأدیبِ دشمن بر کشتن اوست.

کادمی را به وقت پروردن کشتن اولی تر است از آزردن

باید دانست که برای تربیتِ آدمی، کشتنِ او (از ریشه قطع کردنش) بهتر از آزار دادن و شکنجه کردن اوست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عذاب دادن دشمن برای اصلاح، کاری ناپسند است.

مردمی کرد و مردم اندوزی هیچکس را نماند بی روزی

او با مردم‌داری و گردآوری مردمان، چنان کرد که هیچ‌کس بی‌روزی و نان نماند.

نکته ادبی: «مردم اندوزی» کنایه از جذب کردن دل‌های مردم است.

دید کین خیل خانه خاکی نارد الا غبار غمناکی

او دریافت که این جهانِ مادی، جز غبارِ غم و اندوه چیزی برای انسان باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: «خیل خانه خاکی» استعاره از جهانِ مادی و فانی است.

خویشتن را به عشوه کش می داشت عیش خود را به عشوه خوش می داشت

او خودش را با فریب و عشوه (در ظاهر) نگه می‌داشت و عیش و زندگی‌اش را با همین عشوه خوش می‌کرد.

نکته ادبی: عشوه در اینجا به معنای ترفندهای ظریف برای تحمل سختی‌های دنیاست.

ملک بی تکیه را شناخته بود تکیه بر ملک عشق ساخته بود

او فهمیده بود که پادشاهی و حکومت تکیه‌گاه پایداری نیست، بنابراین تکیه و امیدش را بر عشق (حقیقی) بنا کرد.

نکته ادبی: «ملک بی تکیه» اشاره به بی‌اعتباری قدرت دنیوی دارد.

روزی از هفته کار سازی کرد شش دیگر به عشقبازی کرد

روزی را از هفته به اداره امور مملکت اختصاص می‌داد و شش روز دیگر را صرف عشق‌بازی (سلوک معنوی) می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به غلبه توجه به معنویات بر امور دنیوی است.

نفس از عاشقی برون نزدی عشق را در زدی و چون نزدی

او لحظه‌ای از عاشقی غافل نمی‌شد؛ عشق را می‌طلبید و درِ آن را می‌زد.

نکته ادبی: «نفس برون زدن» کنایه از لحظه‌ای غفلت و بازماندن از ذکر است.

کیست کز عاشقی نشانش نیست هرکه را عشق نیست جانش نیست

کیست که نشانی از عشق نداشته باشد؟ هرکس که در وجودش عشق نباشد، در واقع زنده نیست.

نکته ادبی: اشاره به حیات معنویِ ناشی از عشق است.

سکه عشق شد خلاصه او عاشقان مونسان خاصه او

سکه عشق به نام او ضرب شده بود و عاشقان حقیقی، همدمانِ خاص او بودند.

نکته ادبی: «سکه عشق» استعاره از اصالت و رواجِ عشق در وجود اوست.

کار و باری بر آسمان او را زیر فرمان همه جهان او را

او کارهای بزرگی در آسمان داشت (مقام معنوی) و تمام جهانِ زمینی نیز تحت فرمان او بود.

نکته ادبی: تقابل میان جهان آسمانی (معنوی) و زمینی (مادی).

او جهان را به خرمی می خورد داد می داد و خرمی می کرد

او جهان را با خرمی و شادی اداره می‌کرد؛ هم عدالت می‌گستراند و هم به عیش و خوشی می‌پرداخت.

نکته ادبی: «جهان خوردن» کنایه از پادشاهی و فرمانروایی است.

گنج در حضرتش روانه شده غارت تیغ و تازیانه شده

گنج‌ها در دربارش جاری بود و غنایم جنگی (غارت) نیز پیوسته به دستش می‌رسید.

نکته ادبی: «غارت تیغ و تازیانه» استعاره از پیروزی‌های نظامی است.

آوریدی جهان به تیغ فراز به سر تازیانه دادی باز

جهان را با شمشیر در برابر خود مطیع می‌کرد و با ضربه تازیانه، سرکشان را به فرمان می‌آورد.

نکته ادبی: ترکیبی از قدرتِ نظامی و هیبتِ پادشاهانه.

ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت او چو خورشید پی فراخی داشت

اگرچه حکومتش شکوفا بود، اما او خودش همچون خورشید به دنبال گشایش و وسعت بخشیدن بود.

نکته ادبی: «سبز شاخ» استعاره از تازگی و سرسبزیِ دوران حکومت است.

مردمان از غرور نعمت و مال تکیه کردند بر فراخی سال

مردم از سرِ غرورِ ثروت و دارایی، مغرور شدند و به فراوانیِ نعمتِ آن سال‌ها تکیه کردند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به وابستگیِ کاذب به نعمات مادی.

شکر یزدان ز دل رها کردند شفقت از سینه ها جدا کردند

شکر خدا را از دل‌هایشان بیرون راندند و مهر و شفقت را از سینه‌های خود جدا کردند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دوری از شکر، منجر به دوری از اخلاق (شفقت) می‌شود.

هرگهی کافریدگان خدای شکر نعمت نیاورند به جای

هر زمان که بندگان خدا، شکر نعمت‌های الهی را به جای نیاورند،

نکته ادبی: «آفریدگان» به معنای مخلوقات و بندگان است.

آن فراخی شود بر ایشان تنگ روزی آرند لیک از آهن و سنگ

آن فراوانی و رفاه برایشان به سختی و تنگی بدل می‌شود؛ به‌طوری که روزی‌شان را با سختیِ تمام به دست می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ الهیِ تغییرِ نعمت در صورتِ ناشکری.

سالی از دانه بر نرستن شاخ تنگ شد دانه بر جهان فراخ

سالی گذشت که هیچ گیاهی نرویید و دانه و غله در جهانِ وسیع کمیاب شد.

نکته ادبی: «تنگ شدن دانه» کنایه از قحطی و گرانی است.

برخورش تنگی آنچنان زد راه کادمی چون ستور خورد گیاه

گرسنگی چنان به مردم هجوم آورد که انسان‌ها مجبور شدند همچون چهارپایان از گیاه تغذیه کنند.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن شدتِ فقر و گرسنگی.

تنگدل شد جهان از آن تنگی یافت نان عزت گران سنگی

جهان از آن تنگیِ معیشت دل‌تنگ شد و نان چنان ارزشمند و نایاب گشت که به سختی یافت می‌شد.

نکته ادبی: «گران سنگی» کنایه از گرانی و سختیِ دستیابی به نان است.

باز گفتند قصه با بهرام که در آفاق تنگیی است تمام

قصه این قحطی را به بهرام گفتند که در سراسر سرزمین‌ها قحطی شدیدی حکم‌فرماست.

نکته ادبی: «آفاق» به معنای کرانه‌ها و تمام عالم است.

مردمان همچو گرگ مردم خوار گاه مردم خورند و گه مردار

مردم از شدت گرسنگی مانند گرگ‌های آدم‌خوار شده بودند؛ گاهی دست به آدم‌خواری می‌زدند و گاهی مردار می‌خوردند.

نکته ادبی: توصیفی تکان‌دهنده از وضعیتِ انسانیت در شرایطِ بحرانی.

شاه چون دید قدر دانه بلند در انبار برگشاد زبند

پادشاه چون ارزشِ دانه (غله) را دانست، قفلِ انبارهای ذخیره را گشود.

نکته ادبی: «زبند» به معنای قفل و بندِ انبار است.

سوی هر شهر نامه ای فرمود که دراواز ذخیره چیزی بود

به هر شهری فرمان فرستاد که هرچه ذخیره در انبارها دارید، بیرون بیاورید.

نکته ادبی: «امینان» به معنای معتمدین و مأمورانِ شاه است.

تا امینان شهر جمع آیند در انبار بسته بگشایند

تا مأمورانِ شهرها جمع شوند و انبارهای دربسته را باز کنند.

نکته ادبی: «امینان» در اینجا مأمورانِ اجرایِ دستورِ شاه هستند.

با توانگر به نرخ در سازند بی درم را دهند و بنوازند

با ثروتمندان بر سر قیمت توافق کنند و به فقیران و بی‌نوایان، غله را ببخشند و دلجویی کنند.

نکته ادبی: «بنوازند» به معنای نوازش و دلجویی کردن است.

وانچه ز انبار خانه ماند باز پیش مرغان نهند وقت نیاز

و آنچه از ذخیره انبارها باقی ماند، در زمان نیاز پیشِ پرندگان بریزند.

نکته ادبی: نشانه‌ای از کمالِ ایثار و شفقتِ شاه نسبت به تمامِ موجودات.

تا در ایام او ز بی خوردی کس نمیرد زهی جوانمردی

تا در روزگارِ حکومتِ او از گرسنگی کسی نمیرد؛ عجب جوانمردی و بخشندگی‌ای دارد.

نکته ادبی: «زهی» تحسین و شگفتی‌نامه است.

آنچه از دانه بود در بارش هر کسی می کشید از انبارش

هر مقدار دانه‌ای که در انبارها بود، هرکس به اندازه نیازش از آن برمی‌داشت.

نکته ادبی: اشاره به عدالت در توزیعِ منابع در شرایطِ بحران.

اشترانش ز مرز بیگانه می کشیدند نو به نو دانه

شترانِ او از سرزمین‌های دور و بیگانه، پیوسته دانه و آذوقه می‌آوردند.

نکته ادبی: تأکید بر تلاشِ خستگی‌ناپذیرِ شاه برای رفعِ نیازِ مردم.

جهد می کرد و گنج می پرداخت چاره کار هرکسی می ساخت

او پیوسته تلاش می‌کرد و گنج‌هایش را خرج می‌کرد تا راه چاره‌ای برای مشکلِ هر فرد بیابد.

نکته ادبی: «پرداختن» در اینجا به معنای خرج کردن و بذل و بخشش است.

لاجرم چارسال بی بر و کشت روزی خلق بر خزینه نوشت

ناچار، با وجود چهار سال خشکسالی و نبود کشت و زرع، شاه با ثروتِ خود روزیِ مردم را تأمین کرد.

نکته ادبی: «لاجرم» به معنای لاجرم و ناگزیر است که در اینجا برای تأکید بر نتیجه‌آوریِ کار استفاده شده.

کارش آن بود کان کیائی یافت از چنان پیشه پادشائی یافت

هنرِ او همین بود که پادشاهیِ حقیقی را در این دید که از چنین پیشه‌ای (خدمت به خلق) به مقامِ سلطنت برسد.

نکته ادبی: «کیائی» به معنای پادشاهی و بزرگی است.

جمله خلق جان ز تنگی برد جز یکی تن که او به تنگی مرد

همه مردم از آن خشکسالی جان سالم به در بردند، مگر یک نفر که در اثر شدتِ سختی جان باخت.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده عظمتِ تلاشِ شاه است که تنها یک مرگ باقی گذاشت.

شاه از آن مرد بینوا مرده تنگدل شد چو آب افسرده

شاه از مرگِ آن مرد بینوا، چنان اندوهگین شد که مانند آبی یخ‌زده، دلش گرفت.

نکته ادبی: «آب افسرده» استعاره از دل‌تنگیِ شدید و انجمادِ عواطف بر اثر اندوه است.

روی از آن رنج در خدای آورد عذر تقصیر خود به جای آورد

او از آن غصه به درگاه خدا روی آورد و به خاطر آن کوتاهی (مرگ آن یک نفر)، عذرخواهی کرد.

نکته ادبی: «عذر تقصیر» به معنای پوزش‌طلبی برای قصور و کوتاهیِ غیرعمدی است.

گفت کای رزق بخش جانوران رزق بخشیدنت نه چون دگران

گفت: ای رزق‌بخشِ تمام موجودات، روزی‌رسانیِ تو مانند دیگران (بندگان) نیست (تو بی‌نهایت بخشنده‌ای).

نکته ادبی: این بیت آغازِ مناجاتِ شاه با خدا برای طلبِ رحمت است.

به یکی قدرت خدائی خویش بیش را کم کنی و کم را بیش

خداوندا، تو آن قدرت مطلقی هستی که توانایی آن را داری دارایی‌های کلان را اندک کنی و بر داشته‌های ناچیز بیفزایی.

نکته ادبی: تضاد میان بیش و کم، کنایه از تصرف مطلق الهی در نظام هستی است.

ناید از من و گرچه کوشم دیر کاهوئی را کنم به صحرا سیر

از عهده من چنین کاری برنمی‌آید، حتی اگر بسیار تلاش کنم، نمی‌توانم حتی یک آهو را در صحرا به شکلی سیر کنم که نیازی به چرا نداشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ آهو برای تأکید بر ناتوانی بشر در انجام امور خارق‌العاده.

توئی آن کز برات پیروزی یک به یک خلق را دهی روزی

تنها تویی که به واسطه پیروزی و قدرت، رزق و روزی تک‌تک مخلوقات را تأمین می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به صفت رزاق بودن پروردگار.

گر ز تنگی تنی ز جانوران مرد، جرمی مرا نبود در آن

اگر در این میان جانداری از تنگی معیشت و فشارِ زیستن بمیرد، من در این اتفاق گناهی ندارم.

نکته ادبی: واژه تنگی در اینجا استعاره از فقر و دشواریِ زندگی است.

کز حسابش خبر نبود مرا چونکه مرد او خبر چه سود مرا

وقتی من از حساب و کتابِ دقیق مرگ‌ومیرها بی‌خبر بودم، پس از مرگ آن‌ها نیز دانستنِ ماجرا برایم سودی نداشت.

نکته ادبی: بیانِ پوزش‌خواهانه پادشاه در پیشگاه الهی.

شاه چون شد چنین تضرع ساز هاتفی دادش از درون آواز

وقتی شاه چنین با فروتنی به درگاه خدا تضرع کرد، ندایی غیبی از درون به او پاسخ داد.

نکته ادبی: هاتف به معنای صدای غیبی است که در متون عرفانی و حماسی پیام‌آور حق است.

کایزد از بهر نیک رائی تو برد فترت ز پادشائی تو

که خداوند به خاطر درست‌اندیشی و نیت نیک تو، بلا و مرگ را از پادشاهی‌ات دور کرد.

نکته ادبی: فترت در اینجا به معنای سستی و وقفه در امور یا رنج و بلا آمده است.

چون تو در چار سال خرسندی مرده ای را ز فاقه نپسندی

چون تو در این چهار سال (دوره حاکمیتت) به فکر آسایش دیگرانی و مرگِ کسی را بر اثر فقر و تنگدستی نمی‌پسندی.

نکته ادبی: خرسندی در اینجا به معنای رضایت قلبی و تدبیرِ مبتنی بر خیرخواهی است.

چار سالت نوشته شد منشور کز دیار تو مرگ باشد دور

فرمانی برایت صادر شد که به مدت چهار سال، مرگ از سرزمین تو دور باشد.

نکته ادبی: منشور به معنای فرمان کتبی و ابلاغیه است.

از بزرگان ملک او تا خرد کس شنیدم که چارسال نمرد

شنیده‌ام که در آن مدت، از بزرگان تا کوچک‌ترین افراد جامعه، کسی نمرد.

نکته ادبی: تأکید بر شمولِ معجزه الهی بر همه طبقات اجتماعی.

فرخ آن شه که او به نعمت و ناز مرگ را داشت از رعیت باز

خوشا به حال آن پادشاهی که در دوران نعمت و خوشی، مرگ را از رعیت خود دور نگاه داشت.

نکته ادبی: نعمت و ناز استعاره از دوران رفاه و صلح عمومی است.

هرکه میزاد در جهان میزیست دخل بی خرج شد ازین به چیست

هرکسی که در این دوران متولد می‌شد، زنده می‌ماند؛ این وفور جمعیت که ورودی دارد اما خروجی (مرگ) ندارد، چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟

نکته ادبی: توصیفِ منطقیِ پیامدِ حذفِ مرگ: انباشت جمعیت.

از خلایق که گشته بود انبوه بی عمارت نه دشت ماند و نه کوه

از بس جمعیت زیاد شد، در تمام دشت‌ها و کوه‌ها ساختمان‌سازی شد.

نکته ادبی: کنایه از تراکم بی‌سابقه جمعیت.

از صفاهان شنیده ام تا ری خانه بر خانه شد تنیده چونی

از اصفهان تا ری شنیده‌ام که خانه‌ها چنان در هم تنیده و چسبیده به هم ساخته شدند که جای خالی باقی نماند.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای ترسیم وسعت آبادانی.

بام بر بام اگر شدی خواهان کوری از ری شدی به اسپاهان

اگر کسی اراده می‌کرد، می‌توانست از روی بام خانه‌ها از ری تا اصفهان پیاده‌روی کند (به دلیل به هم پیوستگی ساختمان‌ها).

نکته ادبی: تصویری سوررئال و اغراق‌آمیز از تراکم شهری.

گر ترا این حدیث روشن نیست عهده بر روایست بر من نیست

اگر این حرف برایت باورپذیر نیست، مسئولیت آن با راوی است نه با من.

نکته ادبی: شگردی ادبی برای سلب مسئولیت از صحتِ ماجرای افسانه‌ای.

بود نعمت خورندگان بسیار لیک نعمت فزون ز نعمت خوار

نعمت و غذا فراوان بود، اما تعداد کسانی که از آن استفاده می‌کردند کمتر از مقدارِ نعمت بود.

نکته ادبی: تأکید بر رفاه کامل اقتصادی.

مردم ایمن شده به دشت و به کوه ناز و عشرت کنان گروه گروه

مردم در دشت و کوه احساس امنیت می‌کردند و گروه گروه به شادی و خوش‌گذرانی می‌پرداختند.

نکته ادبی: ایمن شدن مردم نشان از زوال ترس و اضطراب دارد.

بر کشیده صفی دو فرسنگی بربطی و ربابی و چنگی

صفوفی به طول دو فرسخ تشکیل داده بودند و با سازهایی مانند بربط و رباب و چنگ مشغول نواختن بودند.

نکته ادبی: ذکر نام سازهای کهن برای ترسیم فضای عیش و طرب.

حوضه می به گرد هر جوئی مجلسی در میان هر کوئی

اطراف هر جوی آبی، بساط نوشیدنی مهیا بود و در هر کوی و برزنی مجلس عیش برپا بود.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از گسترش شادی در شهر.

هرکسی می خرید و تیغ فروخت درع آهن درید و زرکش دوخت

همه مشغول خرید بودند و شمشیرها را می‌فروختند؛ زره‌های جنگی را تکه‌تکه کردند و به جای آن لباس‌های گران‌بها و زردوز دوختند.

نکته ادبی: تغییر کاربری ابزار جنگ به وسایل رفاهی، نمادِ صلح پایدار.

خلق یکبارگی سلاح نهاد همه را تیغ و تیر رفت از یاد

مردم به یک‌باره سلاح‌ها را کنار گذاشتند و تیر و کمان از یادشان رفت.

نکته ادبی: اشاره به امنیت روانی و فقدان دشمن.

هر کرا بود برگ عشرت ساز عیش می کرد با تنعم و ناز

هر کس که توانایی و اسباب شادی داشت، با ناز و نعمت به عیش می‌پرداخت.

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنای توشه و اسباب و لوازم است.

وانکه برگش نبود شه فرمود او ز بخت و جهان از او خشنود

و پادشاه دستور داد به کسانی هم که توشه و وسایل عیش نداشتند، کمک شود تا آن‌ها نیز از بخت خود و دنیا راضی باشند.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت توزیعی پادشاه.

هرکسی را گماشت بر کاری دادش از عیش روز بازاری

شاه هر کسی را به کاری گماشت و برای روزشان بساط عیش و سود فراهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به سازماندهی شغلی و ایجاد اشتغال.

روز فرمود تا دو قسمت کرد نیمه ای کسب و نیمه ای می خورد

پادشاه فرمان داد روز را دو قسمت کنند: نیمی برای کار و تلاش و نیمی برای خوردن و لذت بردن.

نکته ادبی: برنامه‌ریزی دقیق برای توازن بین کار و زندگی.

هفت سال از جهان خراج افکند بیخ هفتاد ساله غم برکند

پادشاه هفت سال خراج و مالیات را بخشید و ریشه هفتاد سال غم و اندوه مردم را خشکاند.

نکته ادبی: بخشیدن خراج نمادِ نهایتِ بخشندگی حاکم.

شش هزار اوستاد دستان ساز مطرب و پای کوب و لعبت باز

شش هزار استادِ ماهر در هنرهای نمایشی، موسیقی‌دان، رقصنده و بازیگر را گردآوری کرد.

نکته ادبی: دستان‌ساز به معنای هنرمند و موسیقی‌دان است.

گرد کرد از سواد هر شهری داد هر بقعه را ازان بهری

از مناطق مختلف هر شهر آن‌ها را جمع کرد و به هر محله‌ای سهمی از آن‌ها داد.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای حومه و اطراف شهر است.

تا به هرجا که رخت کش باشند خلق را خوش کنند و خوش باشند

تا به هر کجا که مردم اسباب زندگی داشتند، این هنرمندان بروند و آن‌ها را شاد کنند تا همه در خوشی باشند.

نکته ادبی: رخت‌کش بودن به معنای سکونت داشتن و زندگی کردن است.

داشت دور زمانه طالع ثور صاحبش زهره زهره صاحب دور

در آن دوران، طالع بخت با برج ثور بود و زهره (سیاره موسیقی و زیبایی) حاکمِ زمانه شده بود.

نکته ادبی: طالع ثور و زهره در نجوم کهن نویدبخش ثروت و شادکامی است.

در چنان دور غم کجا باشد که درو زهره کدخدا باشد

در چنان دورانی غم چگونه می‌تواند وجود داشته باشد، وقتی که سیاره زهره (نماد شادی) راهبر و کدخدایِ آن است.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای حاکم و مدیرِ امور است.