خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

نظامی
چونکه خواننده خواند نامه تمام جوش آتش برآمد از بهرام
باز خود را به صد توانائی داد چون زیرکان شکیبائی
با چنان گرمیی نکرد شتاب بعد از اندیشه باز داد جواب
کانچه در نامه کاتبان راندند گوش کردم چو نامه بر خواندند
گرچه کاتب نبوده چابک دست پند گوینده را عیاری هست
آنچه بر گفته شد ز رای بلند می پسندم که هست جای پسند
من که در پیش من چه خاک و چه سیم سر فرو ناورم به هفت اقلیم
لیک ملکی که ماندم از پدران عیب باشد که هست با دگران
گر پدر دعوی خدائی کرد من خدا دوستم خرد پرورد
هست بسیار فرق در رگ و پوست از خدا دوست تا خدائی دوست
من به جرم نکرده معذورم کز بزهکاری پدر دورم
پدرم دیگر است و من دگرم کان اگر سنگ بود من گهرم
صبح روشن ز شب پدید آید لعل صافی ز سنگ می زاید
نتوان بر پدر گوائی داد که خداتان از او رهائی داد
گر بدی کرد چون به نیکی خفت از پس مرده بد نباید گفت
هرکجا عقل پیش رو باشد بد بد گو ز بد شنو باشد
هرکه او در سرشت بد گهرست گفتنش بد شنیدنش بترست
بگذرید از جنایت پدرم بگذارید از آنچه بی خبرم
من اگر چشم بدنگیرد راه عذر خواهم از آنچ رفت گناه
پیش از این گر چو غافلان خفتم اینک اینک به ترک آن گفتم
مقبلی را که بخت یار بود خفتنش تا به وقت کار بود
به که با خواب دیده نستیزد خسبد اما به وقت برخیزد
خواب من گرچه بود خوابی سخت از سرم هم نبود خالی بخت
کرد بیدار بختیم یاری دادم از خواب سخت بیداری
بعد ازین روی در بهی دارم دل ز هر غفلتی تهی دارم
نکنم بی خودی و خودکامی چون شدم پخته کی کنم خامی
مصلحان را نظر نواز شوم مصلحت را به پیش باز شوم
در خطای کسی نظر نکنم طمع مال و قصد سر نکنم
از گناه گذشته نارم یاد با نمودار وقت باشم شاد
باشما آن کنم که باید کرد وز شما آن خورم که شاید خورد
ناورم رخنه در خزینه کس دل دشمن کنم هزینه و بس
نیک رای از درم نباشد دور بد و بد رای را کنم مهجور
جز به نیکان نظر نیفروزم از بدآموز بدنیاموزم
دور دارم ز داوری آزرم آن کنم کز خدای دارم شرم
زن و فرزند و ملک و مال همه بر من ایمن تر از شبان و رمه
نان کس را به زور نگشایم بلکه نانش به نان بر افزایم
نبرد دیو آرزوم از راه آرزو را گرو کنم به گناه
ننمایم به چشم بیننده آنچه نپسندد آفریننده
چون شه این گفت ورایها شد راست پیرتر موبد از میان برخاست
گفت ما را تو از خداوندی هم خرد بخش و هم خردمندی
هرچه گفتی ز رای خوب سرشت خردش بر نگین دل بنوشت
سر تو زیبی که سروری همه را سر شبان هم تو شایی این رمه را
تاجداری سزای گوهر تست تاج با ماست لیک بر سر تست
زند گشتاسبی به جز تو که خواند زنده دار کیان به جز تو که ماند
زند گشتاسبی به جز تو که خواند زنده دارکیان به جز تو که ماند
تخمه بهمنی و دارائی ازتو می پاید آشکارائی
میوه نو توئی سیامک را یادگار اردشیر بابک را
تا کیومرث از سریر و کلاه می رود نسبت تو شاه به شاه
ملک با تو به اختیاری نیست در جهان جز تو تاجداری نیست
موبدان گر نوند و گر کهنند همه از یک زبان در این سخنند
لیک ما بندگان در این بندیم که گرفتار عهد و سوگندیم
با نشیننده ای که دارد تخت دست عهدی شدست ما را سخت
که نخواهیم تاج بی سر او بر نتابیم چهره از در او
حجتی باید استوار کنون کارد آن عهد را ز عهده برون
تا در آیین خود خجل نشویم نشکند عهد و تنگدل نشویم
شاه بهرام کاین جواب شنید پاسخی دادشان چنانکه سزید
گفت عذر از شما روا نبود عاقل آن به که بی وفا نبود
این مخالف که تخت گیر شماست طفل من شد اگرچه پیر شماست
تاجش از سر چنان به زیر آرم که یکی موی ازو نیازارم
گرچه موقوف نیست شاهی من بر مدارا و عذر خواهی من
شاهم و شاهزاده تا جمشید ملک میراث من سیاه و سپید
تاج و تخت آلتست و شاهی نه آلتی خواه باش و خواهی نه
هرکه شد تاجدار و تخت نشین تاج او آسمان و تخت زمین
تخت جمشید و تاج افریدون هردو دایم نماند تا اکنون
هرکرا مایه بود سر به فراخت از پی خویش تاج و تختی ساخت
من که بر تاج و تخت ره دانم تیغ دارم به تیغ بستانم
جای من گر گرفت غداری عنکبوتی تنید بر غاری
اژدهائی رسید بر در غار وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟
مور کی جنس جبرئیل بود پشه کی مرد پای پیل بود
گور چندان زند ترانه دلیر که ننالند سپید مهره شیر
نزد خورشید خاصه برج حمل این چنین صد چراغ را چه محل
خر که با بالغان زبون گردد چون به طفلان رسد حرون گردد
من به سختی به خانه دگران خانه من به دست خانه بران
خورش خصم شهد یا شکر است خورد من یا دلست یا جگر است
تیغ و دشنه به از جگر خوردن دشنه بر ناف و تیغ برگردن
همه ملک عجم خزانه من در عرب مانده خیلخانه من
گاه منذر فرستدم خوانی گاه نعمان فدا کند جانی
نان دهانم بدین کله داری نان خورانم بدان گنه کاری
من چو شیر جوان ولایت گیر جای من کی رسد به روبه پیر
کی منم کی برد مخالف تاج جز به کی زاده کی دهند خراج
هست جای کیان سزای کیان جز کیان را مباد جای کیان
شاه مائیم و دیگران رهیند ما پریم آن دیگر کسان تهیند
شاه باید که لشگر انگیزد از سواری چه گرد برخیزد
می که پیر مغان ز دست نهاد جز به پور مغان نشاید داد
نیک دانید کان چه می گویم راست کاری و راستی جویم
لیک از راه نیک پیمانی نز سر سرکشی و سلطانی
آن کنم من که وفق رای شماست رای من جستن رضای شماست
وانکه گفتید حجتی باید که بدو عهد بسته بگشاید
حجت آنست کز میان دو شیر بهره آنرا بود که هست دلیر
بامدادان دو شیر غرنده خورشی در شکم نیاکنده
وحشی تیز چنگ خشم آلود کز دم آتشین برآرد دود
شیر دار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه
تاج شاهان ز سر به زیر نهند در میان دو شرزه شیر نهند
هرکه تاج از دو شیر بستاند خلقش آنروز تاجور داند
چون سخن گفته شد به رفق و به راز سخن دلفریب طبع نواز
نامه را مهر خود نهاد بر او شرح و بسطی تمام داد بر او
به پرستندگان خویش سپرد تا برندش چنانکه باید برد
شه پرستان که مهر شه دیدند وان سخنهای نغز بشنیدند
بازگشتند سوی خانه خویش صورت شاه نو نهاده به پیش
گشته هریک ز مهربانی او عاشق فر خسروانی او
همه گفتند شاه بهرامست که ملک گوهر و ملک نامست
نتوان برخلاف او بودن آفتابی به گل بر اندودن
تند شیریست آن نبرده سوار کاژدها را کند به تیر شکار
چون شود تند شیر پنجه گشای هیچکس پیش او ندارد پای
بستاند سریر و تاج به زور سروران را برد به پای ستور
به که گرمی در او نیاموزیم آتش کشته بر نیفروزیم
قصه شیر و برگرفتن تاج به چنین شرط نیست او محتاج
لیکن این شیر حجتی است بزرگ کاگهی ماندهد ز روبه و گرگ
سوی درگه شدند جمله ز راه باز گفتند شرط شاه به شاه
نامه خواندند و حال بنمودند یک سخن بر شنوده نفزودند
پیر تخت آزمای تاج پرست تاج بنهاد و زیر تخت نشست
گفت ازان تاج و تخت بی زارم که ازو جان به شیر بسپارم
به که زنده شوم ز تخت به زیر تا شوم کشته در میان دو شیر
مرد زیرک کجا دلیر خورد طعمه ای کز دهان شیر خورد
وارث مملکت به تیغ و به جام هیچکس نیست جز ملک بهرام
وارث ملک را دهید سریر صاحب افسر جوان بهست که پیر
من ازین شغل درکشیدم دست نیستم شاه لیک شاه پرست
پاسخ آراستند ناموران کای سر خسروان و تاج سران
شرط ما با تو در خداوندی نیست الا بدین خردمندی
چون به فرمان ما شدی بر تخت هم به فرمان ما رها کن رخت
نیست بازی ز شیر بردن تاج تا چه شب بازی آورد شب داج
شرط او را به جای خویش آریم شیر بندیم و تاج پیش آریم
گر بترسد سریر عاج تراست ور شود کشته نیز تاج تراست
گر شود چیر و تاج بردارد وز ولایت خراج بردارد
در خور تخت و آفرین باشد لیک هیهات اگر چنین باشد
ختم قصه بر این شد آخر کار کانچه شرطست نگذرد ز قرار
روز فردا چو در شمار آید شاه با شیر در شکار آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چونکه خواننده خواند نامه تمام جوش آتش برآمد از بهرام

هنگامی که پیامِ نامه به پایان رسید، شعله‌یِ خشم در وجودِ بهرام زبانه کشید.

نکته ادبی: جوش آتش استعاره از فورانِ خشمِ درونی است.

باز خود را به صد توانائی داد چون زیرکان شکیبائی

اما او با تکیه بر صدها توانمندیِ روحی، مانند انسان‌های خردمند و دنیا دیده، شکیبایی پیشه کرد.

نکته ادبی: زیرکان در اینجا به معنای افراد باهوش و صاحبِ تدبیر است.

با چنان گرمیی نکرد شتاب بعد از اندیشه باز داد جواب

با وجودِ آن گرمیِ خشم، شتاب‌زده عمل نکرد و پس از اندیشه و تأمل، پاسخِ نامه را داد.

نکته ادبی: گرمی در اینجا کنایه از غلیانِ خشم است.

کانچه در نامه کاتبان راندند گوش کردم چو نامه بر خواندند

او گفت آنچه کاتبان در نامه نوشته بودند را هنگامی که خوانده شد، با دقت شنیدم.

نکته ادبی: کاتبان به معنای نویسندگان و دبیرانِ دربار است.

گرچه کاتب نبوده چابک دست پند گوینده را عیاری هست

اگرچه نویسنده آن نامه چندان ماهر و چابک‌دست نبوده، اما پند و اندرزِ نهفته در آن، ارزشمند و درست است.

نکته ادبی: عیار داشتن استعاره از با ارزش و اصیل بودنِ سخن است.

آنچه بر گفته شد ز رای بلند می پسندم که هست جای پسند

آنچه در نامه بیان شد، از نگاهِ بلند و خردمندانه‌یِ نویسنده نشأت گرفته و من آن را می‌پسندم، چرا که شایسته‌یِ پذیرش است.

نکته ادبی: رای بلند به معنای اندیشه‌یِ متعالی است.

من که در پیش من چه خاک و چه سیم سر فرو ناورم به هفت اقلیم

من کسی هستم که در برابرِ ثروتِ دنیا، کوچک‌ترین طمعی ندارم و برایِ به دست آوردنِ هفت اقلیمِ جهان، سرِ تسلیم فرود نمی‌آورم.

نکته ادبی: خاک و سیم استعاره از دارایی و ثروتِ مادیِ بی‌ارزش است.

لیک ملکی که ماندم از پدران عیب باشد که هست با دگران

اما این کشور که از پدرانم به من رسیده است، مایه‌یِ ننگ خواهد بود اگر در دستِ بیگانگان بیفتد.

نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای سرزمین و قلمرو است.

گر پدر دعوی خدائی کرد من خدا دوستم خرد پرورد

اگر پدرم ادعای خدایی کرد، من خداپرستم و خرد راهنمایِ من است.

نکته ادبی: خرد پرورد اشاره به تربیت یافتن با عقل و منطق است.

هست بسیار فرق در رگ و پوست از خدا دوست تا خدائی دوست

میانِ کسی که خدا را دوست دارد با کسی که خود ادعای خدایی می‌کند، تفاوتی بزرگ و بنیادین وجود دارد.

نکته ادبی: رگ و پوست کنایه از تفاوت در ذات و جوهرِ وجودی است.

من به جرم نکرده معذورم کز بزهکاری پدر دورم

من به دلیلِ گناهانی که مرتکب نشده‌ام، نزدِ خدا و مردم معذورم و از زشتی‌هایِ پدرم به دور هستم.

نکته ادبی: بزهکاری به معنای جرم و گناه است.

پدرم دیگر است و من دگرم کان اگر سنگ بود من گهرم

پدرم شخصیتِ جداگانه‌ای داشت و من فردی دیگر هستم؛ اگر او همچون سنگِ بی‌ارزش بود، من گوهری گران‌بها هستم.

نکته ادبی: سنگ و گوهر تضاد برای نشان دادن تفاوتِ ذاتِ نیک و بد است.

صبح روشن ز شب پدید آید لعل صافی ز سنگ می زاید

همان‌طور که صبحِ روشن از دلِ شبِ تاریک بیرون می‌آید، لعلِ درخشان و صاف نیز از دلِ سنگِ خشن زاده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تبارِ بد لزوماً به فرزندی بد نمی‌انجامد.

نتوان بر پدر گوائی داد که خداتان از او رهائی داد

نمی‌توان کسی را به جرمِ پدرش سرزنش کرد، چرا که خداوند شما را از شرِ او نجات داد.

نکته ادبی: گوائی دادن در اینجا به معنای گواهیِ بدی دادن یا سرزنش کردن است.

گر بدی کرد چون به نیکی خفت از پس مرده بد نباید گفت

اگر پدرم بدی کرد، اکنون که به خوابِ مرگ رفته است، شایسته نیست که پس از مرگش از او بد بگوییم.

نکته ادبی: اشاره به ادبِ برخورد با گذشتگان و مردگان.

هرکجا عقل پیش رو باشد بد بد گو ز بد شنو باشد

هر جا که عقل پیشرو و حاکم باشد، شنیدنِ سخنِ زشت از زبانِ افرادِ بد، ناپسند و زشت شمرده می‌شود.

نکته ادبی: بد شنو کنایه از کسی است که گوشِ شنوایی برای حرف‌های ناپسند ندارد.

هرکه او در سرشت بد گهرست گفتنش بد شنیدنش بترست

کسی که ذات و سرشتِ او بد است، هم حرف زدنش ناپسند است و هم شنیدنِ سخنِ او بدتر است.

نکته ادبی: بد گهر به معنای کسی است که در نهاد و ژن‌اش پلیدی است.

بگذرید از جنایت پدرم بگذارید از آنچه بی خبرم

از گناهانِ پدرم بگذرید و مرا بابتِ اموری که از آن‌ها بی‌خبر بودم، سرزنش نکنید.

نکته ادبی: بگذرید در اینجا به معنای چشم‌پوشی و عفو کردن است.

من اگر چشم بدنگیرد راه عذر خواهم از آنچ رفت گناه

اگر دیدگانِ من را خطایی نپوشاند و به راهِ راست باشم، بابتِ آنچه در گذشته رخ داده، پوزش می‌طلبم.

نکته ادبی: چشم بد کنایه از انحراف و گمراهیِ فکری است.

پیش از این گر چو غافلان خفتم اینک اینک به ترک آن گفتم

اگر پیش از این همچون غافلان در بی‌خبری به سر می‌بردم، اکنون آن دوران را پشتِ سر گذاشته‌ام.

نکته ادبی: ترکِ آن گفتم یعنی آن رویه را کنار گذاشتم.

مقبلی را که بخت یار بود خفتنش تا به وقت کار بود

انسانِ خوش‌بختی که اقبال با او همراه است، خوابیدنش نیز تنها تا زمانی است که وقتِ کار و تلاش فرا برسد.

نکته ادبی: مقبلی استعاره از کسی است که بخت با او یار است.

به که با خواب دیده نستیزد خسبد اما به وقت برخیزد

بهتر است که انسان با سرنوشتِ خود ستیزه نکند، باید استراحت کرد اما به موقع برایِ کار برخاست.

نکته ادبی: خواب دیده اشاره به تقدیر و سرنوشتِ رقم خورده دارد.

خواب من گرچه بود خوابی سخت از سرم هم نبود خالی بخت

اگرچه خوابِ من بسیار سنگین و طولانی بود، اما باز هم از بخت و اقبالِ نیک بی‌بهره نبودم.

نکته ادبی: خواب سخت کنایه از غفلتِ طولانی است.

کرد بیدار بختیم یاری دادم از خواب سخت بیداری

بختِ یاری‌رسانم مرا بیدار کرد و من از آن خوابِ سنگینِ غفلت، هوشیار شدم.

نکته ادبی: بیداری در مقابلِ خوابِ غفلت استعاره از آگاهی است.

بعد ازین روی در بهی دارم دل ز هر غفلتی تهی دارم

از این پس رو به سویِ نیکی دارم و دلم را از هرگونه غفلت و بی‌خبری پاک کرده‌ام.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و صلاح است.

نکنم بی خودی و خودکامی چون شدم پخته کی کنم خامی

دیگر از رویِ نادانی و خودکامگی رفتار نخواهم کرد؛ چرا که اکنون پخته و باتجربه شده‌ام.

نکته ادبی: خامی در مقابل پختگی، نشان‌دهنده‌یِ ناپختگی و جوانیِ بی‌تدبیر است.

مصلحان را نظر نواز شوم مصلحت را به پیش باز شوم

نسبت به مصلحان و خیرخواهان، نگاهی همراه با احترام خواهم داشت و برایِ انجامِ امورِ خیر، پیش‌قدم خواهم بود.

نکته ادبی: نظر نواز یعنی کسی که با دیده‌یِ محبت و احترام می‌نگرد.

در خطای کسی نظر نکنم طمع مال و قصد سر نکنم

در خطایِ دیگران تجسس نمی‌کنم و چشم‌داشتی به مال و جانِ کسی نخواهم داشت.

نکته ادبی: قصد سر نکردن کنایه از نکشتن و قصدِ جانِ کسی نداشتن است.

از گناه گذشته نارم یاد با نمودار وقت باشم شاد

از گناهانِ گذشته یاد نمی‌کنم و با تمرکز بر لحظه‌یِ حال، شادمان و خرسندم.

نکته ادبی: نمودار وقت اشاره به زمانِ حال و زندگی در لحظه است.

باشما آن کنم که باید کرد وز شما آن خورم که شاید خورد

با شما همان‌گونه رفتار می‌کنم که شایسته است و از داراییِ شما چیزی که روا باشد، استفاده خواهم کرد.

نکته ادبی: شاید خورد به معنای بهره بردنِ مشروع است.

ناورم رخنه در خزینه کس دل دشمن کنم هزینه و بس

به خزینه‌یِ مردم دست‌درازی نمی‌کنم، بلکه هزینه‌هایِ دشمنان را از داراییِ خود می‌پردازم.

نکته ادبی: رخنه کردن کنایه از دست‌اندازی به اموالِ عمومی است.

نیک رای از درم نباشد دور بد و بد رای را کنم مهجور

افرادِ خوش‌فکر را از خود دور نمی‌کنم و افرادِ بدسیرت را از خود می‌رانم.

نکته ادبی: مهجور کردن یعنی دور نگاه داشتن و طرد کردن.

جز به نیکان نظر نیفروزم از بدآموز بدنیاموزم

تنها به افرادِ نیک‌کردار توجه می‌کنم و از آموزه‌هایِ زشتِ افرادِ بد دوری می‌جویم.

نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته می‌شود که تعالیمِ منفی دارد.

دور دارم ز داوری آزرم آن کنم کز خدای دارم شرم

از داوری و قضاوتِ ناعادلانه دوری می‌کنم و تنها آن کاری را انجام می‌دهم که از خدایِ خود شرم دارم.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوتِ ظالمانه است.

زن و فرزند و ملک و مال همه بر من ایمن تر از شبان و رمه

زن و فرزند و مالِ شما نزدِ من، ایمن‌تر از مراقبتِ شبان از گله است.

نکته ادبی: شبان و رمه استعاره از دلسوزی و مراقبتِ کامل است.

نان کس را به زور نگشایم بلکه نانش به نان بر افزایم

نانِ کسی را به زور نمی‌گیرم، بلکه به داشته‌هایِ مردم می‌افزایم.

نکته ادبی: نان کنایه از روزی و دارایی است.

نبرد دیو آرزوم از راه آرزو را گرو کنم به گناه

وسوسه‌هایِ شیطانی مرا از راهِ راست منحرف نمی‌کند و آرزوهایِ نفسانی را به گناه گره نمی‌زنم.

نکته ادبی: دیو استعاره از نفسِ اماره یا وسوسه‌یِ بد است.

ننمایم به چشم بیننده آنچه نپسندد آفریننده

آنچه را که خداوند نمی‌پسندد، در معرضِ دیدِ مردم قرار نمی‌دهم.

نکته ادبی: آفریننده اشاره به ذاتِ خداوند است.

چون شه این گفت ورایها شد راست پیرتر موبد از میان برخاست

هنگامی که پادشاه این سخنان را گفت و راهِ حق را در پیش گرفت، پیرترین موبد از میانِ جمعیت برخاست.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانیِ زرتشتی و مشاورِ خردمند است.

گفت ما را تو از خداوندی هم خرد بخش و هم خردمندی

موبد گفت: ای پادشاه، تو از جانبِ خداوند هم خرد و هم خردمندی دریافت کرده‌ای.

نکته ادبی: خداوندی در اینجا به معنای موهبتِ الهی است.

هرچه گفتی ز رای خوب سرشت خردش بر نگین دل بنوشت

هرچه از آن اندیشه‌هایِ نیک گفتی، خرد بر لوحِ جانت حک کرد.

نکته ادبی: نگین دل کنایه از جایگاهِ قلبی و عمیقِ سخن است.

سر تو زیبی که سروری همه را سر شبان هم تو شایی این رمه را

تو شایسته‌یِ سروریِ همه هستی و تنها تو لایقِ آنی که رهبریِ این مردم (گله) را بر عهده بگیری.

نکته ادبی: رمه استعاره از مردمِ تحتِ سلطه است.

تاجداری سزای گوهر تست تاج با ماست لیک بر سر تست

تاج و تخت لایقِ گوهرِ وجودِ توست؛ تاج اگرچه در دستِ ماست، اما بر سرِ تو استوار است.

نکته ادبی: گوهر به معنای اصالت و نژاد است.

زند گشتاسبی به جز تو که خواند زنده دار کیان به جز تو که ماند

به غیر از تو چه کسی می‌تواند زندِ گشتاسبی را بخواند و چه کسی جز تو می‌تواند کیان را زنده نگه دارد؟

نکته ادبی: زندِ گشتاسبی اشاره به کتابِ مقدسِ دینی دارد.

زند گشتاسبی به جز تو که خواند زنده دارکیان به جز تو که ماند

این بیت تکرارِ بیتِ قبل است؛ به غیر از تو چه کسی توانِ رهبری و زنده‌داریِ فرهنگ و کیانِ ما را دارد؟

نکته ادبی: کیان اشاره به خاندانِ شاهی و سلسله‌یِ پادشاهان است.

تخمه بهمنی و دارائی ازتو می پاید آشکارائی

تو از نژادِ بهمن و دارایِ آن شکوه هستی و بزرگی و عظمتِ ایران به تو وابسته است.

نکته ادبی: تخمه به معنی نژاد و نسل است.

میوه نو توئی سیامک را یادگار اردشیر بابک را

تو میوه‌یِ تازه‌یِ درختِ سیامک و یادگارِ اردشیر بابکان هستی.

نکته ادبی: اشاره به تبارِ اصیل و حماسیِ اوست.

تا کیومرث از سریر و کلاه می رود نسبت تو شاه به شاه

نسبتِ تو از پادشاه به پادشاه، به کیومرث می‌رسد که اولین صاحبِ تخت و کلاه بود.

نکته ادبی: سریر و کلاه نمادِ سلطنت و پادشاهی است.

ملک با تو به اختیاری نیست در جهان جز تو تاجداری نیست

پادشاهیِ تو با اراده‌یِ الهی است و در جهانِ ما، جز تو کسی شایسته‌یِ تاج‌داری نیست.

نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای اراده و تقدیرِ الهی است.

موبدان گر نوند و گر کهنند همه از یک زبان در این سخنند

تمامیِ موبدان، چه پیر و چه جوان، همگی با یک زبان بر این حقیقت تاکید دارند که تو پادشاهِ بر حقی.

نکته ادبی: یک زبان بودن کنایه از اتفاقِ نظر و وحدتِ رای است.

لیک ما بندگان در این بندیم که گرفتار عهد و سوگندیم

اما ما که خدمتگزارانِ درگاهیم، در وضعیتی گرفتار شده‌ایم که به دلیل عهد و سوگندِ گذشته، ناچار به اطاعت از کسی دیگر هستیم.

نکته ادبی: بند: ایهام تناسب؛ هم به معنای ریسمان و اسارت (گرفتاری) و هم به معنای قید و سوگند.

با نشیننده ای که دارد تخت دست عهدی شدست ما را سخت

با آن کسی که اکنون بر تخت نشسته است، پیمانی استوار بسته‌ایم و دستِ بیعت داده‌ایم.

نکته ادبی: دست عهد: کنایه از پیمان بستن و بیعت کردن.

که نخواهیم تاج بی سر او بر نتابیم چهره از در او

پیمان بسته‌ایم که تاج و پادشاهیِ او را نپذیریم و از درگاهِ او روی برگردانیم (او را به رسمیت نشناسیم).

نکته ادبی: تاج بی سر او: استعاره از پادشاهیِ فاقد مشروعیت و اصالت.

حجتی باید استوار کنون کارد آن عهد را ز عهده برون

اکنون نیازمند یک دلیل و استدلالِ محکمی هستیم که بتواند ما را از زیر بارِ این سوگند و تعهدِ پیشین خارج کند.

نکته ادبی: حجت: در اینجا به معنای برهانِ قاطع و دلیلِ شرعی یا حقوقی برای شکستن عهد است.

تا در آیین خود خجل نشویم نشکند عهد و تنگدل نشویم

تا در راه و آیینِ جوانمردی خود شرمنده نشویم، عهد شکسته نشود و دچار اندوه و تنگیِ خاطر نگردیم.

نکته ادبی: خجل نشویم: اشاره به ترس از بدنامی و بی‌وفایی در آیینِ فتوت.

شاه بهرام کاین جواب شنید پاسخی دادشان چنانکه سزید

وقتی شاه بهرام این سخنان را شنید، پاسخی شایسته و در خورِ پادشاهی به آنان داد.

نکته ادبی: چنانکه سزید: قیدِ تشبیه که بر لایق بودن و وقارِ پاسخ اشاره دارد.

گفت عذر از شما روا نبود عاقل آن به که بی وفا نبود

گفت: عذرخواهیِ شما در این مورد پذیرفته نیست؛ زیرا خردمند کسی است که با پادشاهِ برحق، بی‌وفایی نکند (وفاداری به غاصب، نشانِ خردمندی نیست).

نکته ادبی: بی‌وفا نبود: کنایه از وفاداری به اصل و نسبِ پادشاهی.

این مخالف که تخت گیر شماست طفل من شد اگرچه پیر شماست

این فردِ بیگانه که اکنون تختِ شما را گرفته است، حتی اگر در نظر شما بزرگ و کهن‌سال باشد، در برابرِ من همچون کودکی بیش نیست.

نکته ادبی: طفل من شد: تحقیرِ رقیب با استفاده از واژه طفل برای نشان دادنِ برتریِ جایگاهِ پادشاه.

تاجش از سر چنان به زیر آرم که یکی موی ازو نیازارم

چنان تاج را از سرش برمی‌دارم که حتی یک تار مو از سرِ او نیز آزار نبیند (به آسانی این کار را می‌کنم).

نکته ادبی: نیازارم: اشاره به قدرتِ مطلق و تسلطِ کامل بر شرایط بدون نیاز به خشونتِ بی‌مورد.

گرچه موقوف نیست شاهی من بر مدارا و عذر خواهی من

اگرچه پادشاهیِ من وابسته به مدارا کردن و عذرخواهی و التماس کردن به دیگران نیست.

نکته ادبی: موقوف: به معنای وابسته و مشروط به چیزی بودن.

شاهم و شاهزاده تا جمشید ملک میراث من سیاه و سپید

من شاه هستم و تبارِ پادشاهی‌ام تا جمشید می‌رسد؛ تمامِ ملک و دارایی‌های این سرزمین، میراثِ مسلمِ من است.

نکته ادبی: جمشید: تلمیح به اسطوره‌های کهن و تأکید بر اصالتِ نژادیِ پادشاه.

تاج و تخت آلتست و شاهی نه آلتی خواه باش و خواهی نه

تاج و تخت فقط ابزارِ پادشاهی هستند، نه خودِ پادشاهی؛ چه این ابزار را داشته باشی و چه نداشته باشی، اصلِ پادشاهی در ذات است.

نکته ادبی: آلت: استعاره برای ابزارهای مادیِ قدرت.

هرکه شد تاجدار و تخت نشین تاج او آسمان و تخت زمین

هر کس که پادشاه شد، آسمان تاجِ اوست و زمین تختِ او؛ یعنی پادشاهیِ واقعی، فراتر از اشیای مادی است.

نکته ادبی: آسمان و زمین: کنایه از وسعتِ فرمانروایی و قدرتِ مطلق.

تخت جمشید و تاج افریدون هردو دایم نماند تا اکنون

تختِ جمشید و تاجِ فریدون هم برای هیچ‌کس تا ابد باقی نماند.

نکته ادبی: تکرار نام‌های باستانی برای نشان دادنِ ناپایداریِ دنیا.

هرکرا مایه بود سر به فراخت از پی خویش تاج و تختی ساخت

هر کس که سرمایه و عرضه داشت، قد برافراشت و برای خود تاج و تختی بنا کرد.

نکته ادبی: مایه: به معنای هنر، عرضه و توانایی ذاتی.

من که بر تاج و تخت ره دانم تیغ دارم به تیغ بستانم

من که راهِ رسیدن به تاج و تخت را بلدم، شمشیر نیز دارم و با قدرتِ آن حقم را می‌ستانم.

نکته ادبی: ره دانم: کنایه از شایستگی و لیاقتِ رسیدن به مقام.

جای من گر گرفت غداری عنکبوتی تنید بر غاری

اگر جایگاهِ مرا فردی حیله‌گر اشغال کرده، مانند عنکبوتی است که بر دهانه غار تاری تنیده است (ناچیز و سست).

نکته ادبی: غداری: به معنای خیانت‌کاری و حیله‌گری.

اژدهائی رسید بر در غار وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟

اژدهایی که به درِ غار رسیده است، آیا باید از یک عنکبوت اجازه بگیرد؟

نکته ادبی: تشبیه غاصب به عنکبوت و پادشاه به اژدها برای نشان دادنِ تفاوتِ توانمندی.

مور کی جنس جبرئیل بود پشه کی مرد پای پیل بود

مورچه کجا و جبرئیل کجا؟ پشه کجا و پای پیل (فیل) کجا؟ (هرگز با هم قابل مقایسه نیستند).

نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ اختلافِ ذاتیِ جایگاه.

گور چندان زند ترانه دلیر که ننالند سپید مهره شیر

گورخر آن‌قدر با دلیری فریاد می‌زند که شیرِ بیشه حتی صدایش را هم نمی‌شنود (توجهی نمی‌کند).

نکته ادبی: نماد پردازیِ حیوانی برای نشان دادنِ بی‌اهمیتیِ رقیب.

نزد خورشید خاصه برج حمل این چنین صد چراغ را چه محل

در برابرِ درخششِ خورشید، نورِ صد چراغ چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: استعاره از ناچیز بودنِ رقیب در برابرِ شکوهِ پادشاه.

خر که با بالغان زبون گردد چون به طفلان رسد حرون گردد

خری که در برابرِ بزرگان ذلیل است، وقتی با کودکان روبرو می‌شود، چموشی و گستاخی می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از ماهیتِ پستِ رقیب که فقط برای زیردستان قلدری می‌کند.

من به سختی به خانه دگران خانه من به دست خانه بران

من با سختی به خانه دیگران (قلمروِ دشمن) می‌روم و خانه خودم را از دستِ غاصبان پس می‌گیرم.

نکته ادبی: خانه بران: کسانی که خانه را اشغال کرده‌اند.

خورش خصم شهد یا شکر است خورد من یا دلست یا جگر است

خوراکِ دشمنِ من، شهد و شکر است؛ اما خوراکِ من، دل و جگرِ دشمنان است.

نکته ادبی: کنایه از دلیری و درندگیِ پادشاه در میدان نبرد.

تیغ و دشنه به از جگر خوردن دشنه بر ناف و تیغ برگردن

به جای اینکه جگرِ خود را از غصه بخورم، شمشیر و خنجر به کار می‌برم (خنجر بر شکمِ دشمن و شمشیر بر گردنش).

نکته ادبی: آرایه جناس و تضادِ معنایی برای تأکید بر جنگاوری.

همه ملک عجم خزانه من در عرب مانده خیلخانه من

تمامِ سرزمینِ عجم، خزانه و ملکِ من است و لشکریانِ من در سرزمینِ عرب حضور دارند.

نکته ادبی: خیلخانه: محلِ نگهداریِ لشکر و اسبان.

گاه منذر فرستدم خوانی گاه نعمان فدا کند جانی

گاهی منذر (حاکمِ عرب) مرا دعوت می‌کند و گاهی نعمان (از بزرگانِ عرب) جانش را فدای من می‌کند.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به متحدانِ عربِ بهرام گور.

نان دهانم بدین کله داری نان خورانم بدان گنه کاری

من با این پادشاهی، نان به دهانِ دیگران می‌رسانم و کسانی که از سفره من نان می‌خورند، گناهکارند (اگر علیه من باشند).

نکته ادبی: تضاد میانِ نان‌دهی و نمک‌نشناسی.

من چو شیر جوان ولایت گیر جای من کی رسد به روبه پیر

من همچون شیرِ جوانی هستم که سرزمین را می‌گیرد؛ جایگاهِ من هرگز به یک روباهِ پیر نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از شیر (پادشاه) و روباه (رقیب/غاصب).

کی منم کی برد مخالف تاج جز به کی زاده کی دهند خراج

کیست که بتواند تاج را از من بگیرد؟ پادشاهی تنها برازنده فرزندانِ کیان (شاهان) است و خراج باید به آنان پرداخت شود.

نکته ادبی: کی‌زاده: تبارِ کیانیان و حقِ الهیِ سلطنت.

هست جای کیان سزای کیان جز کیان را مباد جای کیان

جایگاهِ پادشاهان تنها سزاوارِ پادشاهان است؛ مباد که غیر از آنان، کسی بر آن تکیه زند.

نکته ادبی: تکرار واژه کیان برای تأکید بر اصالتِ نژادی.

شاه مائیم و دیگران رهیند ما پریم آن دیگر کسان تهیند

شاه، ما هستیم و دیگران تنها بندگانی (رعیت) هستند؛ ما پریم (غنی و کامل) و دیگران تهی (خالی از جوهرِ شاهی) هستند.

نکته ادبی: تناسب و تضاد میان پر و تهی بودن.

شاه باید که لشگر انگیزد از سواری چه گرد برخیزد

پادشاه کسی است که لشکر برانگیزد؛ از اسب‌سواریِ اوست که گرد و غبارِ میدان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: کنایه از پادشاهِ جنگجو و فعال.

می که پیر مغان ز دست نهاد جز به پور مغان نشاید داد

شرابی که پیرِ مغان کنار گذاشته، جز به فرزندِ مغان (شایسته) نباید داده شود.

نکته ادبی: استعاره از حقِ ارث و مشروعیتِ انتقالِ قدرت.

نیک دانید کان چه می گویم راست کاری و راستی جویم

خوب می‌دانید که چه می‌گویم؛ من طالبِ راستی و کارِ درست هستم.

نکته ادبی: تاکید بر صداقت و درستیِ کلامِ پادشاه.

لیک از راه نیک پیمانی نز سر سرکشی و سلطانی

این سخنان از سرِ پیمان‌داری و نیک‌خواهی است، نه از سرِ سرکشی و سلطه‌جوییِ خودخواهانه.

نکته ادبی: توجیهِ اخلاقیِ ادعای پادشاه.

آن کنم من که وفق رای شماست رای من جستن رضای شماست

من همان کاری را می‌کنم که طبقِ نظرِ شماست؛ رای و نظرِ من، جلبِ رضایتِ شماست.

نکته ادبی: نرمشِ سیاسیِ پادشاه در عینِ اقتدار.

وانکه گفتید حجتی باید که بدو عهد بسته بگشاید

آنچه گفتید که نیازمندِ حجتی (دلیل) هستیم تا عهدِ بسته شده را بگشاید و آزاد شویم.

نکته ادبی: بازگشت به درخواستِ ابتداییِ نمایندگان در ابیات پیشین.

حجت آنست کز میان دو شیر بهره آنرا بود که هست دلیر

حجت (دلیلِ حقانیت) این است که میانِ دو شیر، بهره و پیروزی از آنِ کسی است که دلاورتر است.

نکته ادبی: آرایه تمثیل؛ پیشنهادِ یک آزمونِ سخت برای اثباتِ حق.

بامدادان دو شیر غرنده خورشی در شکم نیاکنده

بامدادان، دو شیرِ غرنده که شکمشان گرسنه است (تشنه به خون).

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن و هیجان‌انگیز از میدانِ آزمون.

وحشی تیز چنگ خشم آلود کز دم آتشین برآرد دود

درنده‌ای تیزچنگ و خشمگین که از دهانِ آتشینش دود برمی‌خیزد.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای ترسیمِ قدرتِ شیر.

شیر دار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه

شیر را به میدانگاه می‌آورند و سپاهیان دور تا دورِ آن صف می‌کشند.

نکته ادبی: آماده‌سازیِ صحنه برای داوریِ الهی/طبیعی.

تاج شاهان ز سر به زیر نهند در میان دو شرزه شیر نهند

تاجِ شاهان را از سر برمی‌دارند و میانِ دو شیرِ خشمگین قرار می‌دهند.

نکته ادبی: استعاره از برتریِ زور و شجاعت بر قانونِ صرف.

هرکه تاج از دو شیر بستاند خلقش آنروز تاجور داند

هر کس که بتواند تاج را از میانِ آن دو شیر برباید، مردم او را پادشاه خواهند دانست.

نکته ادبی: تعریفِ عمل‌گرایانه از مشروعیت.

چون سخن گفته شد به رفق و به راز سخن دلفریب طبع نواز

چون سخن با نرمی و رازداری گفته شد، سخنی دلنشین که بر طبعِ شنوندگان خوش نشست.

نکته ادبی: اشاره به بلاغت و تأثیرِ کلامِ شاه.

نامه را مهر خود نهاد بر او شرح و بسطی تمام داد بر او

شاه مهرِ خود را بر نامه زد و توضیحاتِ کاملی در آن گنجاند.

نکته ادبی: شرح و بسط: تأکید بر دقتِ شاه در دیپلماسی.

به پرستندگان خویش سپرد تا برندش چنانکه باید برد

نامه را به پرستندگان (نمایندگان) خود سپرد تا آن‌گونه که شایسته است به مقصد برسانند.

نکته ادبی: پرستندگان: در اینجا به معنایِ خادمان و کارگزارانِ وفادار.

شه پرستان که مهر شه دیدند وان سخنهای نغز بشنیدند

شاه‌پرستان (وفاداران) که مهرِ شاه را دیدند و آن سخنانِ نغز و حکیمانه را شنیدند.

نکته ادبی: نغز: سخنِ زیبا و سنجیده.

بازگشتند سوی خانه خویش صورت شاه نو نهاده به پیش

به سوی خانه (سرزمینِ خود) بازگشتند و سیمایِ پادشاهِ جدید (شایسته) را در ذهنِ خود ترسیم کردند.

نکته ادبی: صورتِ شاهِ نو: کنایه از تجدیدِ امید به پادشاهِ برحق.

گشته هریک ز مهربانی او عاشق فر خسروانی او

هر یک از آنان شیفته‌ی مهربانیِ او و عاشقِ شکوهِ پادشاهیِ او شدند.

نکته ادبی: فرِ خسروانی: نور و شکوهِ الهی که در وجودِ پادشاهِ برحق متجلی است.

همه گفتند شاه بهرامست که ملک گوهر و ملک نامست

همه متفق‌القول بودند که شایستگی پادشاهی تنها از آنِ بهرام است، زیرا او هم ثروت و گوهرِ سلطنت را دارد و هم نام و آوازه‌ای بلند که او را به عنوان شاه می‌شناساند.

نتوان برخلاف او بودن آفتابی به گل بر اندودن

مخالفت با او کاری ناممکن است؛ چرا که تلاش برای نادیده گرفتنِ حقیقتِ وجودی او، مانندِ تلاش برای پوشاندن خورشید با گِل است که بی‌نتیجه است.

تند شیریست آن نبرده سوار کاژدها را کند به تیر شکار

او سوارکاری دلاور و همچون شیری خشمگین است که حتی اژدها را با تیرهایِ جان‌شکارِ خود از پا درمی‌آورد.

چون شود تند شیر پنجه گشای هیچکس پیش او ندارد پای

هنگامی که این شیرِ بیشه‌ی قدرت به خشم می‌آید و پنجه‌های خود را برای نبرد باز می‌کند، هیچ‌کس را یارای ایستادن در برابر او نیست.

بستاند سریر و تاج به زور سروران را برد به پای ستور

او تاج و تخت را با قدرتِ بازو می‌ستاند و سران و بزرگانِ مغرور را با ذلت در برابر سمِ اسبِ خویش خوار می‌سازد.

به که گرمی در او نیاموزیم آتش کشته بر نیفروزیم

بهتر است که خشمِ او را برنیانگیزیم؛ نباید آتشِ خاموش‌ شده‌ای را با رفتارهایِ نسنجیده دوباره شعله‌ور کرد.

قصه شیر و برگرفتن تاج به چنین شرط نیست او محتاج

داستانِ نبرد با شیر برای گرفتنِ تاج، تنها یک شرط‌بندی است و بهرام برای اثباتِ اقتدارِ خویش به چنین آزمونی نیاز ندارد.

لیکن این شیر حجتی است بزرگ کاگهی ماندهد ز روبه و گرگ

اما این نبرد با شیر، حجتی بزرگ است تا ماهیتِ پنهانِ افراد (چه کسانی که مانند روباه مکارند و چه کسانی که چون گرگ درنده) را بر همگان آشکار سازیم.

سوی درگه شدند جمله ز راه باز گفتند شرط شاه به شاه

پس همگی به سوی درگاهِ شاه رفتند و شروطِ پادشاهی را که مقرر کرده بودند، به گوشِ شاه رساندند.

نامه خواندند و حال بنمودند یک سخن بر شنوده نفزودند

نامه را خواندند و ماجرا را شرح دادند؛ آن‌ها دقیقاً همان شروطی را گفتند که شنیده بودند و چیزی بر آن نیفزودند.

پیر تخت آزمای تاج پرست تاج بنهاد و زیر تخت نشست

آن پیرِ کهنه‌کار که تخت را آزموده بود و دلبسته‌ی تاج بود، از تخت پایین آمد و در جایگاهی پایین‌تر از آن نشست.

گفت ازان تاج و تخت بی زارم که ازو جان به شیر بسپارم

گفت: از این تاج و تخت بیزارم، چرا که باید به خاطر آن جانِ خود را در میان دو شیر به خطر بیندازم.

به که زنده شوم ز تخت به زیر تا شوم کشته در میان دو شیر

بهتر است که زنده بمانم و از تخت چشم بپوشم تا اینکه در این میدانِ نبردِ نابرابر، میان دو شیر کشته شوم.

مرد زیرک کجا دلیر خورد طعمه ای کز دهان شیر خورد

انسانِ خردمند هرگز به طمعِ طعمه‌ای که در دهانِ شیر قرار دارد، جانِ خود را در معرضِ نابودی قرار نمی‌دهد.

وارث مملکت به تیغ و به جام هیچکس نیست جز ملک بهرام

تنها کسی که با شمشیر و اقتدار، وارثِ حقیقی این مملکت است، ملک بهرام است.

وارث ملک را دهید سریر صاحب افسر جوان بهست که پیر

تختِ پادشاهی را به وارثِ لایقِ آن بدهید؛ چرا که فرمانروایِ جوان و توانا، بسیار بهتر از حاکمِ پیر و ناتوان است.

من ازین شغل درکشیدم دست نیستم شاه لیک شاه پرست

من از این جایگاه و مسئولیت کناره‌گیری می‌کنم؛ پادشاه نیستم اما دوستدارِ و ستایشگرِ شاه هستم.

پاسخ آراستند ناموران کای سر خسروان و تاج سران

نامداران و بزرگان در پاسخ به او گفتند: ای بزرگِ خسروان و برترینِ تاج‌داران.

شرط ما با تو در خداوندی نیست الا بدین خردمندی

شرطِ ما برای پذیرشِ پادشاهیِ تو، تنها همین حکمت و تدبیری است که اکنون نشان می‌دهی.

چون به فرمان ما شدی بر تخت هم به فرمان ما رها کن رخت

چون با فرمانِ ما بر تخت نشسته‌ای، باید طبقِ خواست و فرمانِ ما نیز از آن چشم بپوشی و آن را رها کنی.

نیست بازی ز شیر بردن تاج تا چه شب بازی آورد شب داج

ربودنِ تاج از میانِ دو شیر بازیِ ساده‌ای نیست؛ باید دید در شبِ سرنوشت‌ساز چه پیش خواهد آمد.

شرط او را به جای خویش آریم شیر بندیم و تاج پیش آریم

ما شروطِ خود را به‌درستی اجرا می‌کنیم؛ شیرها را در جایگاهِ نبرد می‌بندیم و تاج را در مقابلِ آنان قرار می‌دهیم.

گر بترسد سریر عاج تراست ور شود کشته نیز تاج تراست

اگر از آن نبرد بترسد و عقب‌نشینی کند، تخت برای توست؛ و اگر هم در آن راه کشته شود، باز هم تاج از آنِ تو خواهد بود.

گر شود چیر و تاج بردارد وز ولایت خراج بردارد

و اگر بر شیر پیروز شود و تاج را بردارد و خراجِ ولایت را بگیرد...

در خور تخت و آفرین باشد لیک هیهات اگر چنین باشد

آن‌گاه لایقِ تخت و آفرین است، اما بعید است که چنین اتفاقی بیفتد (و او پیروز شود).

ختم قصه بر این شد آخر کار کانچه شرطست نگذرد ز قرار

سرانجام گفتگو بر این قرار شد که آنچه شرط شده است، دقیقاً و بدون تغییر اجرا گردد.

روز فردا چو در شمار آید شاه با شیر در شکار آید

فردا که موعد مقرر فرا برسد، شاه باید برای اثباتِ لیاقتِ خود، در میدانِ نبرد با شیرها حاضر شود.