خمسه - هفت پیکر
بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را
نظامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
هنگامی که پیامِ نامه به پایان رسید، شعلهیِ خشم در وجودِ بهرام زبانه کشید.
نکته ادبی: جوش آتش استعاره از فورانِ خشمِ درونی است.
اما او با تکیه بر صدها توانمندیِ روحی، مانند انسانهای خردمند و دنیا دیده، شکیبایی پیشه کرد.
نکته ادبی: زیرکان در اینجا به معنای افراد باهوش و صاحبِ تدبیر است.
با وجودِ آن گرمیِ خشم، شتابزده عمل نکرد و پس از اندیشه و تأمل، پاسخِ نامه را داد.
نکته ادبی: گرمی در اینجا کنایه از غلیانِ خشم است.
او گفت آنچه کاتبان در نامه نوشته بودند را هنگامی که خوانده شد، با دقت شنیدم.
نکته ادبی: کاتبان به معنای نویسندگان و دبیرانِ دربار است.
اگرچه نویسنده آن نامه چندان ماهر و چابکدست نبوده، اما پند و اندرزِ نهفته در آن، ارزشمند و درست است.
نکته ادبی: عیار داشتن استعاره از با ارزش و اصیل بودنِ سخن است.
آنچه در نامه بیان شد، از نگاهِ بلند و خردمندانهیِ نویسنده نشأت گرفته و من آن را میپسندم، چرا که شایستهیِ پذیرش است.
نکته ادبی: رای بلند به معنای اندیشهیِ متعالی است.
من کسی هستم که در برابرِ ثروتِ دنیا، کوچکترین طمعی ندارم و برایِ به دست آوردنِ هفت اقلیمِ جهان، سرِ تسلیم فرود نمیآورم.
نکته ادبی: خاک و سیم استعاره از دارایی و ثروتِ مادیِ بیارزش است.
اما این کشور که از پدرانم به من رسیده است، مایهیِ ننگ خواهد بود اگر در دستِ بیگانگان بیفتد.
نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای سرزمین و قلمرو است.
اگر پدرم ادعای خدایی کرد، من خداپرستم و خرد راهنمایِ من است.
نکته ادبی: خرد پرورد اشاره به تربیت یافتن با عقل و منطق است.
میانِ کسی که خدا را دوست دارد با کسی که خود ادعای خدایی میکند، تفاوتی بزرگ و بنیادین وجود دارد.
نکته ادبی: رگ و پوست کنایه از تفاوت در ذات و جوهرِ وجودی است.
من به دلیلِ گناهانی که مرتکب نشدهام، نزدِ خدا و مردم معذورم و از زشتیهایِ پدرم به دور هستم.
نکته ادبی: بزهکاری به معنای جرم و گناه است.
پدرم شخصیتِ جداگانهای داشت و من فردی دیگر هستم؛ اگر او همچون سنگِ بیارزش بود، من گوهری گرانبها هستم.
نکته ادبی: سنگ و گوهر تضاد برای نشان دادن تفاوتِ ذاتِ نیک و بد است.
همانطور که صبحِ روشن از دلِ شبِ تاریک بیرون میآید، لعلِ درخشان و صاف نیز از دلِ سنگِ خشن زاده میشود.
نکته ادبی: اشاره به اینکه تبارِ بد لزوماً به فرزندی بد نمیانجامد.
نمیتوان کسی را به جرمِ پدرش سرزنش کرد، چرا که خداوند شما را از شرِ او نجات داد.
نکته ادبی: گوائی دادن در اینجا به معنای گواهیِ بدی دادن یا سرزنش کردن است.
اگر پدرم بدی کرد، اکنون که به خوابِ مرگ رفته است، شایسته نیست که پس از مرگش از او بد بگوییم.
نکته ادبی: اشاره به ادبِ برخورد با گذشتگان و مردگان.
هر جا که عقل پیشرو و حاکم باشد، شنیدنِ سخنِ زشت از زبانِ افرادِ بد، ناپسند و زشت شمرده میشود.
نکته ادبی: بد شنو کنایه از کسی است که گوشِ شنوایی برای حرفهای ناپسند ندارد.
کسی که ذات و سرشتِ او بد است، هم حرف زدنش ناپسند است و هم شنیدنِ سخنِ او بدتر است.
نکته ادبی: بد گهر به معنای کسی است که در نهاد و ژناش پلیدی است.
از گناهانِ پدرم بگذرید و مرا بابتِ اموری که از آنها بیخبر بودم، سرزنش نکنید.
نکته ادبی: بگذرید در اینجا به معنای چشمپوشی و عفو کردن است.
اگر دیدگانِ من را خطایی نپوشاند و به راهِ راست باشم، بابتِ آنچه در گذشته رخ داده، پوزش میطلبم.
نکته ادبی: چشم بد کنایه از انحراف و گمراهیِ فکری است.
اگر پیش از این همچون غافلان در بیخبری به سر میبردم، اکنون آن دوران را پشتِ سر گذاشتهام.
نکته ادبی: ترکِ آن گفتم یعنی آن رویه را کنار گذاشتم.
انسانِ خوشبختی که اقبال با او همراه است، خوابیدنش نیز تنها تا زمانی است که وقتِ کار و تلاش فرا برسد.
نکته ادبی: مقبلی استعاره از کسی است که بخت با او یار است.
بهتر است که انسان با سرنوشتِ خود ستیزه نکند، باید استراحت کرد اما به موقع برایِ کار برخاست.
نکته ادبی: خواب دیده اشاره به تقدیر و سرنوشتِ رقم خورده دارد.
اگرچه خوابِ من بسیار سنگین و طولانی بود، اما باز هم از بخت و اقبالِ نیک بیبهره نبودم.
نکته ادبی: خواب سخت کنایه از غفلتِ طولانی است.
بختِ یاریرسانم مرا بیدار کرد و من از آن خوابِ سنگینِ غفلت، هوشیار شدم.
نکته ادبی: بیداری در مقابلِ خوابِ غفلت استعاره از آگاهی است.
از این پس رو به سویِ نیکی دارم و دلم را از هرگونه غفلت و بیخبری پاک کردهام.
نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و صلاح است.
دیگر از رویِ نادانی و خودکامگی رفتار نخواهم کرد؛ چرا که اکنون پخته و باتجربه شدهام.
نکته ادبی: خامی در مقابل پختگی، نشاندهندهیِ ناپختگی و جوانیِ بیتدبیر است.
نسبت به مصلحان و خیرخواهان، نگاهی همراه با احترام خواهم داشت و برایِ انجامِ امورِ خیر، پیشقدم خواهم بود.
نکته ادبی: نظر نواز یعنی کسی که با دیدهیِ محبت و احترام مینگرد.
در خطایِ دیگران تجسس نمیکنم و چشمداشتی به مال و جانِ کسی نخواهم داشت.
نکته ادبی: قصد سر نکردن کنایه از نکشتن و قصدِ جانِ کسی نداشتن است.
از گناهانِ گذشته یاد نمیکنم و با تمرکز بر لحظهیِ حال، شادمان و خرسندم.
نکته ادبی: نمودار وقت اشاره به زمانِ حال و زندگی در لحظه است.
با شما همانگونه رفتار میکنم که شایسته است و از داراییِ شما چیزی که روا باشد، استفاده خواهم کرد.
نکته ادبی: شاید خورد به معنای بهره بردنِ مشروع است.
به خزینهیِ مردم دستدرازی نمیکنم، بلکه هزینههایِ دشمنان را از داراییِ خود میپردازم.
نکته ادبی: رخنه کردن کنایه از دستاندازی به اموالِ عمومی است.
افرادِ خوشفکر را از خود دور نمیکنم و افرادِ بدسیرت را از خود میرانم.
نکته ادبی: مهجور کردن یعنی دور نگاه داشتن و طرد کردن.
تنها به افرادِ نیککردار توجه میکنم و از آموزههایِ زشتِ افرادِ بد دوری میجویم.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که تعالیمِ منفی دارد.
از داوری و قضاوتِ ناعادلانه دوری میکنم و تنها آن کاری را انجام میدهم که از خدایِ خود شرم دارم.
نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوتِ ظالمانه است.
زن و فرزند و مالِ شما نزدِ من، ایمنتر از مراقبتِ شبان از گله است.
نکته ادبی: شبان و رمه استعاره از دلسوزی و مراقبتِ کامل است.
نانِ کسی را به زور نمیگیرم، بلکه به داشتههایِ مردم میافزایم.
نکته ادبی: نان کنایه از روزی و دارایی است.
وسوسههایِ شیطانی مرا از راهِ راست منحرف نمیکند و آرزوهایِ نفسانی را به گناه گره نمیزنم.
نکته ادبی: دیو استعاره از نفسِ اماره یا وسوسهیِ بد است.
آنچه را که خداوند نمیپسندد، در معرضِ دیدِ مردم قرار نمیدهم.
نکته ادبی: آفریننده اشاره به ذاتِ خداوند است.
هنگامی که پادشاه این سخنان را گفت و راهِ حق را در پیش گرفت، پیرترین موبد از میانِ جمعیت برخاست.
نکته ادبی: موبد به معنای روحانیِ زرتشتی و مشاورِ خردمند است.
موبد گفت: ای پادشاه، تو از جانبِ خداوند هم خرد و هم خردمندی دریافت کردهای.
نکته ادبی: خداوندی در اینجا به معنای موهبتِ الهی است.
هرچه از آن اندیشههایِ نیک گفتی، خرد بر لوحِ جانت حک کرد.
نکته ادبی: نگین دل کنایه از جایگاهِ قلبی و عمیقِ سخن است.
تو شایستهیِ سروریِ همه هستی و تنها تو لایقِ آنی که رهبریِ این مردم (گله) را بر عهده بگیری.
نکته ادبی: رمه استعاره از مردمِ تحتِ سلطه است.
تاج و تخت لایقِ گوهرِ وجودِ توست؛ تاج اگرچه در دستِ ماست، اما بر سرِ تو استوار است.
نکته ادبی: گوهر به معنای اصالت و نژاد است.
به غیر از تو چه کسی میتواند زندِ گشتاسبی را بخواند و چه کسی جز تو میتواند کیان را زنده نگه دارد؟
نکته ادبی: زندِ گشتاسبی اشاره به کتابِ مقدسِ دینی دارد.
این بیت تکرارِ بیتِ قبل است؛ به غیر از تو چه کسی توانِ رهبری و زندهداریِ فرهنگ و کیانِ ما را دارد؟
نکته ادبی: کیان اشاره به خاندانِ شاهی و سلسلهیِ پادشاهان است.
تو از نژادِ بهمن و دارایِ آن شکوه هستی و بزرگی و عظمتِ ایران به تو وابسته است.
نکته ادبی: تخمه به معنی نژاد و نسل است.
تو میوهیِ تازهیِ درختِ سیامک و یادگارِ اردشیر بابکان هستی.
نکته ادبی: اشاره به تبارِ اصیل و حماسیِ اوست.
نسبتِ تو از پادشاه به پادشاه، به کیومرث میرسد که اولین صاحبِ تخت و کلاه بود.
نکته ادبی: سریر و کلاه نمادِ سلطنت و پادشاهی است.
پادشاهیِ تو با ارادهیِ الهی است و در جهانِ ما، جز تو کسی شایستهیِ تاجداری نیست.
نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای اراده و تقدیرِ الهی است.
تمامیِ موبدان، چه پیر و چه جوان، همگی با یک زبان بر این حقیقت تاکید دارند که تو پادشاهِ بر حقی.
نکته ادبی: یک زبان بودن کنایه از اتفاقِ نظر و وحدتِ رای است.
اما ما که خدمتگزارانِ درگاهیم، در وضعیتی گرفتار شدهایم که به دلیل عهد و سوگندِ گذشته، ناچار به اطاعت از کسی دیگر هستیم.
نکته ادبی: بند: ایهام تناسب؛ هم به معنای ریسمان و اسارت (گرفتاری) و هم به معنای قید و سوگند.
با آن کسی که اکنون بر تخت نشسته است، پیمانی استوار بستهایم و دستِ بیعت دادهایم.
نکته ادبی: دست عهد: کنایه از پیمان بستن و بیعت کردن.
پیمان بستهایم که تاج و پادشاهیِ او را نپذیریم و از درگاهِ او روی برگردانیم (او را به رسمیت نشناسیم).
نکته ادبی: تاج بی سر او: استعاره از پادشاهیِ فاقد مشروعیت و اصالت.
اکنون نیازمند یک دلیل و استدلالِ محکمی هستیم که بتواند ما را از زیر بارِ این سوگند و تعهدِ پیشین خارج کند.
نکته ادبی: حجت: در اینجا به معنای برهانِ قاطع و دلیلِ شرعی یا حقوقی برای شکستن عهد است.
تا در راه و آیینِ جوانمردی خود شرمنده نشویم، عهد شکسته نشود و دچار اندوه و تنگیِ خاطر نگردیم.
نکته ادبی: خجل نشویم: اشاره به ترس از بدنامی و بیوفایی در آیینِ فتوت.
وقتی شاه بهرام این سخنان را شنید، پاسخی شایسته و در خورِ پادشاهی به آنان داد.
نکته ادبی: چنانکه سزید: قیدِ تشبیه که بر لایق بودن و وقارِ پاسخ اشاره دارد.
گفت: عذرخواهیِ شما در این مورد پذیرفته نیست؛ زیرا خردمند کسی است که با پادشاهِ برحق، بیوفایی نکند (وفاداری به غاصب، نشانِ خردمندی نیست).
نکته ادبی: بیوفا نبود: کنایه از وفاداری به اصل و نسبِ پادشاهی.
این فردِ بیگانه که اکنون تختِ شما را گرفته است، حتی اگر در نظر شما بزرگ و کهنسال باشد، در برابرِ من همچون کودکی بیش نیست.
نکته ادبی: طفل من شد: تحقیرِ رقیب با استفاده از واژه طفل برای نشان دادنِ برتریِ جایگاهِ پادشاه.
چنان تاج را از سرش برمیدارم که حتی یک تار مو از سرِ او نیز آزار نبیند (به آسانی این کار را میکنم).
نکته ادبی: نیازارم: اشاره به قدرتِ مطلق و تسلطِ کامل بر شرایط بدون نیاز به خشونتِ بیمورد.
اگرچه پادشاهیِ من وابسته به مدارا کردن و عذرخواهی و التماس کردن به دیگران نیست.
نکته ادبی: موقوف: به معنای وابسته و مشروط به چیزی بودن.
من شاه هستم و تبارِ پادشاهیام تا جمشید میرسد؛ تمامِ ملک و داراییهای این سرزمین، میراثِ مسلمِ من است.
نکته ادبی: جمشید: تلمیح به اسطورههای کهن و تأکید بر اصالتِ نژادیِ پادشاه.
تاج و تخت فقط ابزارِ پادشاهی هستند، نه خودِ پادشاهی؛ چه این ابزار را داشته باشی و چه نداشته باشی، اصلِ پادشاهی در ذات است.
نکته ادبی: آلت: استعاره برای ابزارهای مادیِ قدرت.
هر کس که پادشاه شد، آسمان تاجِ اوست و زمین تختِ او؛ یعنی پادشاهیِ واقعی، فراتر از اشیای مادی است.
نکته ادبی: آسمان و زمین: کنایه از وسعتِ فرمانروایی و قدرتِ مطلق.
تختِ جمشید و تاجِ فریدون هم برای هیچکس تا ابد باقی نماند.
نکته ادبی: تکرار نامهای باستانی برای نشان دادنِ ناپایداریِ دنیا.
هر کس که سرمایه و عرضه داشت، قد برافراشت و برای خود تاج و تختی بنا کرد.
نکته ادبی: مایه: به معنای هنر، عرضه و توانایی ذاتی.
من که راهِ رسیدن به تاج و تخت را بلدم، شمشیر نیز دارم و با قدرتِ آن حقم را میستانم.
نکته ادبی: ره دانم: کنایه از شایستگی و لیاقتِ رسیدن به مقام.
اگر جایگاهِ مرا فردی حیلهگر اشغال کرده، مانند عنکبوتی است که بر دهانه غار تاری تنیده است (ناچیز و سست).
نکته ادبی: غداری: به معنای خیانتکاری و حیلهگری.
اژدهایی که به درِ غار رسیده است، آیا باید از یک عنکبوت اجازه بگیرد؟
نکته ادبی: تشبیه غاصب به عنکبوت و پادشاه به اژدها برای نشان دادنِ تفاوتِ توانمندی.
مورچه کجا و جبرئیل کجا؟ پشه کجا و پای پیل (فیل) کجا؟ (هرگز با هم قابل مقایسه نیستند).
نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ اختلافِ ذاتیِ جایگاه.
گورخر آنقدر با دلیری فریاد میزند که شیرِ بیشه حتی صدایش را هم نمیشنود (توجهی نمیکند).
نکته ادبی: نماد پردازیِ حیوانی برای نشان دادنِ بیاهمیتیِ رقیب.
در برابرِ درخششِ خورشید، نورِ صد چراغ چه ارزشی دارد؟
نکته ادبی: استعاره از ناچیز بودنِ رقیب در برابرِ شکوهِ پادشاه.
خری که در برابرِ بزرگان ذلیل است، وقتی با کودکان روبرو میشود، چموشی و گستاخی میکند.
نکته ادبی: کنایه از ماهیتِ پستِ رقیب که فقط برای زیردستان قلدری میکند.
من با سختی به خانه دیگران (قلمروِ دشمن) میروم و خانه خودم را از دستِ غاصبان پس میگیرم.
نکته ادبی: خانه بران: کسانی که خانه را اشغال کردهاند.
خوراکِ دشمنِ من، شهد و شکر است؛ اما خوراکِ من، دل و جگرِ دشمنان است.
نکته ادبی: کنایه از دلیری و درندگیِ پادشاه در میدان نبرد.
به جای اینکه جگرِ خود را از غصه بخورم، شمشیر و خنجر به کار میبرم (خنجر بر شکمِ دشمن و شمشیر بر گردنش).
نکته ادبی: آرایه جناس و تضادِ معنایی برای تأکید بر جنگاوری.
تمامِ سرزمینِ عجم، خزانه و ملکِ من است و لشکریانِ من در سرزمینِ عرب حضور دارند.
نکته ادبی: خیلخانه: محلِ نگهداریِ لشکر و اسبان.
گاهی منذر (حاکمِ عرب) مرا دعوت میکند و گاهی نعمان (از بزرگانِ عرب) جانش را فدای من میکند.
نکته ادبی: اشاره تاریخی به متحدانِ عربِ بهرام گور.
من با این پادشاهی، نان به دهانِ دیگران میرسانم و کسانی که از سفره من نان میخورند، گناهکارند (اگر علیه من باشند).
نکته ادبی: تضاد میانِ ناندهی و نمکنشناسی.
من همچون شیرِ جوانی هستم که سرزمین را میگیرد؛ جایگاهِ من هرگز به یک روباهِ پیر نمیرسد.
نکته ادبی: استعاره از شیر (پادشاه) و روباه (رقیب/غاصب).
کیست که بتواند تاج را از من بگیرد؟ پادشاهی تنها برازنده فرزندانِ کیان (شاهان) است و خراج باید به آنان پرداخت شود.
نکته ادبی: کیزاده: تبارِ کیانیان و حقِ الهیِ سلطنت.
جایگاهِ پادشاهان تنها سزاوارِ پادشاهان است؛ مباد که غیر از آنان، کسی بر آن تکیه زند.
نکته ادبی: تکرار واژه کیان برای تأکید بر اصالتِ نژادی.
شاه، ما هستیم و دیگران تنها بندگانی (رعیت) هستند؛ ما پریم (غنی و کامل) و دیگران تهی (خالی از جوهرِ شاهی) هستند.
نکته ادبی: تناسب و تضاد میان پر و تهی بودن.
پادشاه کسی است که لشکر برانگیزد؛ از اسبسواریِ اوست که گرد و غبارِ میدان برمیخیزد.
نکته ادبی: کنایه از پادشاهِ جنگجو و فعال.
شرابی که پیرِ مغان کنار گذاشته، جز به فرزندِ مغان (شایسته) نباید داده شود.
نکته ادبی: استعاره از حقِ ارث و مشروعیتِ انتقالِ قدرت.
خوب میدانید که چه میگویم؛ من طالبِ راستی و کارِ درست هستم.
نکته ادبی: تاکید بر صداقت و درستیِ کلامِ پادشاه.
این سخنان از سرِ پیمانداری و نیکخواهی است، نه از سرِ سرکشی و سلطهجوییِ خودخواهانه.
نکته ادبی: توجیهِ اخلاقیِ ادعای پادشاه.
من همان کاری را میکنم که طبقِ نظرِ شماست؛ رای و نظرِ من، جلبِ رضایتِ شماست.
نکته ادبی: نرمشِ سیاسیِ پادشاه در عینِ اقتدار.
آنچه گفتید که نیازمندِ حجتی (دلیل) هستیم تا عهدِ بسته شده را بگشاید و آزاد شویم.
نکته ادبی: بازگشت به درخواستِ ابتداییِ نمایندگان در ابیات پیشین.
حجت (دلیلِ حقانیت) این است که میانِ دو شیر، بهره و پیروزی از آنِ کسی است که دلاورتر است.
نکته ادبی: آرایه تمثیل؛ پیشنهادِ یک آزمونِ سخت برای اثباتِ حق.
بامدادان، دو شیرِ غرنده که شکمشان گرسنه است (تشنه به خون).
نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن و هیجانانگیز از میدانِ آزمون.
درندهای تیزچنگ و خشمگین که از دهانِ آتشینش دود برمیخیزد.
نکته ادبی: توصیفِ اغراقآمیز برای ترسیمِ قدرتِ شیر.
شیر را به میدانگاه میآورند و سپاهیان دور تا دورِ آن صف میکشند.
نکته ادبی: آمادهسازیِ صحنه برای داوریِ الهی/طبیعی.
تاجِ شاهان را از سر برمیدارند و میانِ دو شیرِ خشمگین قرار میدهند.
نکته ادبی: استعاره از برتریِ زور و شجاعت بر قانونِ صرف.
هر کس که بتواند تاج را از میانِ آن دو شیر برباید، مردم او را پادشاه خواهند دانست.
نکته ادبی: تعریفِ عملگرایانه از مشروعیت.
چون سخن با نرمی و رازداری گفته شد، سخنی دلنشین که بر طبعِ شنوندگان خوش نشست.
نکته ادبی: اشاره به بلاغت و تأثیرِ کلامِ شاه.
شاه مهرِ خود را بر نامه زد و توضیحاتِ کاملی در آن گنجاند.
نکته ادبی: شرح و بسط: تأکید بر دقتِ شاه در دیپلماسی.
نامه را به پرستندگان (نمایندگان) خود سپرد تا آنگونه که شایسته است به مقصد برسانند.
نکته ادبی: پرستندگان: در اینجا به معنایِ خادمان و کارگزارانِ وفادار.
شاهپرستان (وفاداران) که مهرِ شاه را دیدند و آن سخنانِ نغز و حکیمانه را شنیدند.
نکته ادبی: نغز: سخنِ زیبا و سنجیده.
به سوی خانه (سرزمینِ خود) بازگشتند و سیمایِ پادشاهِ جدید (شایسته) را در ذهنِ خود ترسیم کردند.
نکته ادبی: صورتِ شاهِ نو: کنایه از تجدیدِ امید به پادشاهِ برحق.
هر یک از آنان شیفتهی مهربانیِ او و عاشقِ شکوهِ پادشاهیِ او شدند.
نکته ادبی: فرِ خسروانی: نور و شکوهِ الهی که در وجودِ پادشاهِ برحق متجلی است.
همه متفقالقول بودند که شایستگی پادشاهی تنها از آنِ بهرام است، زیرا او هم ثروت و گوهرِ سلطنت را دارد و هم نام و آوازهای بلند که او را به عنوان شاه میشناساند.
مخالفت با او کاری ناممکن است؛ چرا که تلاش برای نادیده گرفتنِ حقیقتِ وجودی او، مانندِ تلاش برای پوشاندن خورشید با گِل است که بینتیجه است.
او سوارکاری دلاور و همچون شیری خشمگین است که حتی اژدها را با تیرهایِ جانشکارِ خود از پا درمیآورد.
هنگامی که این شیرِ بیشهی قدرت به خشم میآید و پنجههای خود را برای نبرد باز میکند، هیچکس را یارای ایستادن در برابر او نیست.
او تاج و تخت را با قدرتِ بازو میستاند و سران و بزرگانِ مغرور را با ذلت در برابر سمِ اسبِ خویش خوار میسازد.
بهتر است که خشمِ او را برنیانگیزیم؛ نباید آتشِ خاموش شدهای را با رفتارهایِ نسنجیده دوباره شعلهور کرد.
داستانِ نبرد با شیر برای گرفتنِ تاج، تنها یک شرطبندی است و بهرام برای اثباتِ اقتدارِ خویش به چنین آزمونی نیاز ندارد.
اما این نبرد با شیر، حجتی بزرگ است تا ماهیتِ پنهانِ افراد (چه کسانی که مانند روباه مکارند و چه کسانی که چون گرگ درنده) را بر همگان آشکار سازیم.
پس همگی به سوی درگاهِ شاه رفتند و شروطِ پادشاهی را که مقرر کرده بودند، به گوشِ شاه رساندند.
نامه را خواندند و ماجرا را شرح دادند؛ آنها دقیقاً همان شروطی را گفتند که شنیده بودند و چیزی بر آن نیفزودند.
آن پیرِ کهنهکار که تخت را آزموده بود و دلبستهی تاج بود، از تخت پایین آمد و در جایگاهی پایینتر از آن نشست.
گفت: از این تاج و تخت بیزارم، چرا که باید به خاطر آن جانِ خود را در میان دو شیر به خطر بیندازم.
بهتر است که زنده بمانم و از تخت چشم بپوشم تا اینکه در این میدانِ نبردِ نابرابر، میان دو شیر کشته شوم.
انسانِ خردمند هرگز به طمعِ طعمهای که در دهانِ شیر قرار دارد، جانِ خود را در معرضِ نابودی قرار نمیدهد.
تنها کسی که با شمشیر و اقتدار، وارثِ حقیقی این مملکت است، ملک بهرام است.
تختِ پادشاهی را به وارثِ لایقِ آن بدهید؛ چرا که فرمانروایِ جوان و توانا، بسیار بهتر از حاکمِ پیر و ناتوان است.
من از این جایگاه و مسئولیت کنارهگیری میکنم؛ پادشاه نیستم اما دوستدارِ و ستایشگرِ شاه هستم.
نامداران و بزرگان در پاسخ به او گفتند: ای بزرگِ خسروان و برترینِ تاجداران.
شرطِ ما برای پذیرشِ پادشاهیِ تو، تنها همین حکمت و تدبیری است که اکنون نشان میدهی.
چون با فرمانِ ما بر تخت نشستهای، باید طبقِ خواست و فرمانِ ما نیز از آن چشم بپوشی و آن را رها کنی.
ربودنِ تاج از میانِ دو شیر بازیِ سادهای نیست؛ باید دید در شبِ سرنوشتساز چه پیش خواهد آمد.
ما شروطِ خود را بهدرستی اجرا میکنیم؛ شیرها را در جایگاهِ نبرد میبندیم و تاج را در مقابلِ آنان قرار میدهیم.
اگر از آن نبرد بترسد و عقبنشینی کند، تخت برای توست؛ و اگر هم در آن راه کشته شود، باز هم تاج از آنِ تو خواهد بود.
و اگر بر شیر پیروز شود و تاج را بردارد و خراجِ ولایت را بگیرد...
آنگاه لایقِ تخت و آفرین است، اما بعید است که چنین اتفاقی بیفتد (و او پیروز شود).
سرانجام گفتگو بر این قرار شد که آنچه شرط شده است، دقیقاً و بدون تغییر اجرا گردد.
فردا که موعد مقرر فرا برسد، شاه باید برای اثباتِ لیاقتِ خود، در میدانِ نبرد با شیرها حاضر شود.