خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۱۲ - کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن

نظامی
روزی از روضه بهشتی خویش کرد بر می روانه کشتی خویش
باده ای چند خورد سردستی سوی صحرا شد از سرمستی
به شکار افکنی گشاد کمند از پی گور کند گوری چند
از بسی گور کو به زور گرفت همه دشت استخوان گور گرفت
آخرالامر مادیان گوری آمد افکند در جهان شوری
پیکری چون خیال روحانی تازه روئی گشاده پیشانی
پشت مالیده ای چو شوشه زر شکم اندوده ای به شیر و شکر
خط مشکین کشیده سر تا دم خال بر خال از سر بن تا سم
درکشیده به جای زناری برقعی از پرند گلناری
گوی برده زهم تکان طللش برده گوی از همه تنش کفلش
آتشی کرده با گیاخویشی گلرخی در پلاس درویشی
ساق چون تیر غازیان به قیاس گوش خنجر کشیده چون الماس
سینه ای فارغ از گریوه ای دوش گردنی ایمن از کناره گوش
سیرم پشتش از ادیم سیاه مانده زین کوهه را میان دو راه
عطف کیمختش از سواد ادیم یافت آنچ از سواد یابد سیم
پهلو از پیه و گردن از خون پر این برنج از عقیق و آن از در
خز حمری تنیده بر تن او خون او در دوال گردن او
رگ آن خون بر او دوال انداز راست چون زنگی دوالک باز
کفلی با دمش به دم سازی گردنی با سمش به سربازی
گور بهرام دید و جست به زور رفت بهرام گور از پی گور
گوری الحق دونده بود و جوان گور گیران پسش چو شیر دوان
ز اول روز تا به گاه زوال گور می رفت و شیر در دنبال
شاه از آن گور بر نتافت ستور چون توان تافتن عنان از گور
گور از پیش و گورخان از پس گور و بهرام گور و دیگر کس
تا به غاری رسید دور از دشت که برو پای آدمی نگذشت
چون درآمد شکار زن به شکار اژدها خفته دید بر در غار
کوهی از قیر پیچ پیچ شده بر شکار افکنی بسیچ شده
آتشی چون سیاه دود به رنگ کاورد سر برون ز دود آهنگ
چون درختی در او نه بار و نه برگ مالک دوزخ و میانجی مرگ
دهنی چون دهانه غاری جز هلاکش نه در جهان کاری
بچه گور خورده سیر شده به شکار افکنی دلیر شده
شه چو بر رهگذر بلا را دید اژدها شد که اژدها را دید
غم گور از نشاط گورش برد دست برران نهاد و پای فشرد
در تعجب که این چه نخجیر است و ایدر آوردنم چه تدبیر است
شد یقینش که گور غمدیده هست ازان اژدها ستمدیده
خواند شه را که دادگر داند کز ستمگاره داد بستاند
گفت اگر گویم اژدهاست نه گور زین خیانت خجل شوم در گور
من و انصاف گور و دادن داد باک جان نیست هرچه بادا باد
از میان دو شاخهای خدنگ جست مقراضه فراخ آهنگ
در کمان سپید توز نهاد بر سیاه اژدها کمین گشاد
اژدها دیده باز کرده فراخ کآمد از شست شاه تیر دو شاخ
هردو چشمه در آن دو چشم نشست راه بینش برآفرینش بست
بدو نوک سنان سفته شاه سفته شد چشم اژدهای سیاه
چونکه میدان بر اژدها شد تنگ شه درآمد به اژدها چو نهنگ
ناچخی راند بر گلوش دلیر چون بر اندام گور پنجه شیر
اژدها را درید کام و گلو ناچخ هشت مشت شش پهلو
بانگی از اژدها برآمد سخت در سر افتاد چون ستون درخت
شه نترسید از آن شکنج و شکوه ابرکی ترسد از گریوه کوه
سر به آهن برید از اهریمن کشته و سر بریده به دشمن
از دمش برشکافت تا به دمش بچه گور یافت در شکمش
بیگمان شد که گور کین اندیش خواندش از بهر کینه خواهی خویش
چنبری کرد پیش یزدان پشت کاژدها کشت و اژدهاش نکشت
خواست تا پای بر ستور آرد رخش در صیدگاه گور آرد
گور چون شاه را ندید قرار آمد از دور و در خزید به غار
شه دگرباره در گرفتن گور شد در آن غار تنگنای به زور
چون قدر مایه شد به سختی و رنج یافت گنجی و بر فروخت چو گنج
خسروانی نهاده چندین خم چون پری روی بسته از مردم
گورخان را چو گور در خم کرد رفت از آن گورخانه پی گم کرد
شه چو بر قفل گنج یافت کلید و اژدها را ز گنج خانه برید
آمد از تنگنای غار برون گشت جویای راه و راهنمون
ساعتی بود و خاصگان سپاه به طلب آمدند از پی شاه
چون یکایک به شاه پیوستند گرد بر گرد شاه صف بستند
شاه فرمود تا کمر بندان هم دلیران و هم تنومندان
راه در گنجدان غار کنند گنج بیرون برند و بار کنند
سیصد اشتر ز بختیان جوان شد روانه به زیر گنج روان
شه که با خود حساب گور کند و اژدها را اسیر گورکند
لاجرم عاقبت به پا رنجش هم سلامت دهند و هم گنجش
چون به قصر خورنق آمد باز گنج پرداز شد بنوش و بناز
ده شتر بار از آن به حضرت شاه ارمغانی روانه کرد به راه
ده دیگر به منذر و پسرش داد با آن طرایف دگرش
صرف کرد آن همه به بی خوفی فارغ از مشرفان و مستوفی
وین چنین چند گنج خانه گشاد به عزیزی ستد به خواری داد
گفت منذر که نقش بند آید باز نقشی ز نوبر آراید
نقش بند آمد و قلم برداشت صورت شاه و اژدها بنگاشت
هرچه کردی بدین صفت بهرام بر خورنق نگاشتی رسام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان بهرام گور، تجسمی از شکوهِ پادشاهی و در عین حال، بزنگاهی برای آزمونِ جوانمردی است. روایت با توصیفِ فضای تفریح و شکارِ شاهانه آغاز می‌شود؛ جایی که بهرامِ سرمست، در پیِ شکاری بی‌نظیر به دلِ دشت می‌زند. شاعر با توصیفاتِ پرآب‌ و تاب و خیال‌انگیز، زیباییِ خیره‌کننده و بی‌همتای آن گورخرِ (گور) خاص را به تصویر می‌کشد تا اهمیتِ این شکار برای شاه را نشان دهد.

با پیش‌رویِ داستان، فضای سرخوشانه به فضایی حماسی و اخلاقی تغییر می‌یابد. مواجهه با اژدها، نمادی است از نبردِ همیشگی خیر و شر. بهرام در این لحظه، شکارچیِ صرف نیست؛ او به حقیقتی در پسِ این شکار پی می‌برد و درمی‌یابد که آن حیوانِ زیبا، خود قربانیِ اژدهایی ستمگر است. در نهایت، داستان با پیروزیِ بهرام بر اژدها، بر مفهوم «داد» و حمایت از مظلوم در برابر ظالم تأکید می‌کند و این‌گونه، شکارِ تفننی به عملی قهرمانانه بدل می‌شود.

معنای روان

روزی از روضه بهشتی خویش کرد بر می روانه کشتی خویش

بهرام روزی از باغِ دلگشا و بهشتیِ خود بیرون آمد و اسبِ خویش را برای تفریح و شکار به راه انداخت.

نکته ادبی: «روضه» استعاره از باغ و «کشتی» استعاره از اسب است.

باده ای چند خورد سردستی سوی صحرا شد از سرمستی

کمی شراب نوشید و از سرِ نشاط و مستی، راهیِ دشت و صحرا شد.

نکته ادبی: «سردستی» به معنای بی‌درنگ و از روی عجله یا آمادگیِ فوری است.

به شکار افکنی گشاد کمند از پی گور کند گوری چند

او برای شکار، کمندِ خود را گشود و در پیِ شکار کردنِ گورخرها، بسیاری از آن‌ها را از پای درآورد.

نکته ادبی: تکرارِ لفظ «گور» اشاره به جناسِ تام دارد که در ادامه هویدا می‌شود.

از بسی گور کو به زور گرفت همه دشت استخوان گور گرفت

از بس گورخرهایی را که به زورِ شکار کُشت، تمامِ آن دشت پر از استخوان‌هایشان شد.

نکته ادبی: ایهامِ زیبایی میان «گور» به معنای حیوان و «گور» به معنای محل دفن (قبر) وجود دارد.

آخرالامر مادیان گوری آمد افکند در جهان شوری

سرانجام، یک گورخرِ ماده پدیدار شد که شور و غوغایی در جهانِ شکار برپا کرد.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ بی‌حدِ این حیوان که تفاوتش با دیگران است.

پیکری چون خیال روحانی تازه روئی گشاده پیشانی

پیکری داشت که گویی از عالمِ معنا و روحانیت آمده بود؛ تازه و شاداب و با چهره‌ای گشاده.

نکته ادبی: «خیال روحانی» تشبیه برای زیباییِ فرازمینیِ حیوان است.

پشت مالیده ای چو شوشه زر شکم اندوده ای به شیر و شکر

پشتِ او مانند طلای ناب صیقل خورده بود و شکمش گویی با شیر و شکر (ترکیبی از سفیدی و لطافت) پوشیده شده بود.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌های نمادین برای زیبایی.

خط مشکین کشیده سر تا دم خال بر خال از سر بن تا سم

خطی سیاه از سر تا دمِ او کشیده شده بود و از سر تا سم، خال‌هایی بر روی خال‌های دیگر داشت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ظاهرِ آراسته گورخر.

درکشیده به جای زناری برقعی از پرند گلناری

به جای بند و زیور، برقعی (پوششی) از پارچه‌ی ابریشمیِ سرخ‌رنگ بر چهره داشت.

نکته ادبی: «زنار» و «برقع» استعاره از تزئینات طبیعی حیوان است.

گوی برده زهم تکان طللش برده گوی از همه تنش کفلش

زیباییِ بدن و اندامش از همه دیگر گورخرها پیشی گرفته بود و کفلِ او از هر جهت برتر بود.

نکته ادبی: «طلل» در اینجا به معنای پیکر و اندام است.

آتشی کرده با گیاخویشی گلرخی در پلاس درویشی

گویی آتشی در میان گیاهان بود؛ چهره‌ای زیبا که در عین سادگی و بی‌آلایشی، درخشندگی داشت.

نکته ادبی: تشبیه و تناقضِ زیباییِ درخشان با پوششِ ساده.

ساق چون تیر غازیان به قیاس گوش خنجر کشیده چون الماس

ساقِ پایش به استواریِ تیرِ جنگجویان بود و گوش‌هایش مانندِ خنجری تیز و الماس‌گونه می‌نمود.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ چابکی و هشیاری حیوان.

سینه ای فارغ از گریوه ای دوش گردنی ایمن از کناره گوش

سینه و گردنش به شکلی بود که هیچ نقص یا گرفتگی در آن دیده نمی‌شد و بسیار متناسب بود.

نکته ادبی: «گریوه» به معنای ناهمواری و کوه است که استعاره از ناصافی بدن است.

سیرم پشتش از ادیم سیاه مانده زین کوهه را میان دو راه

پشتش چنان بود که گویی از چرمِ سیاه باکیفیت ساخته شده و زین بر میان آن جای گرفته بود.

نکته ادبی: «ادیم» به معنای چرم سرخ یا سیاه و گرانبهاست.

عطف کیمختش از سواد ادیم یافت آنچ از سواد یابد سیم

آنچه از پوستِ تنش دیده می‌شد، چنان ارزشمند بود که گویی نقره‌ای سیاه شده باشد.

نکته ادبی: «سواد» به معنای سیاهی است که در اینجا برای زیبایی به کار رفته.

پهلو از پیه و گردن از خون پر این برنج از عقیق و آن از در

پهلویش از چربی و گردنش از طراوت و سرخیِ خون سرشار بود؛ گویی یکی از جنسِ برنج و عقیق و دیگری از مروارید بود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کنایی برای استحکام و زیبایی اندام.

خز حمری تنیده بر تن او خون او در دوال گردن او

گویی پارچه‌ای از خزِ سرخ بر تن داشت و خونِ بدنش در گردنش نمایان بود.

نکته ادبی: «دوال» به معنای بندِ چرمی است.

رگ آن خون بر او دوال انداز راست چون زنگی دوالک باز

رگ‌های گردنش مانندِ تسمه‌ای (دوال) به دورِ آن پیچیده بود، درست مانندِ زنگی که بندِ کوچکی در دست دارد.

نکته ادبی: تشبیه برای نمایان بودنِ رگ‌های گردن.

کفلی با دمش به دم سازی گردنی با سمش به سربازی

کفل و دمش با هم همساز بودند و گردن و سمش نیز در هماهنگیِ کامل به سر می‌بردند.

نکته ادبی: تأکید بر تناسبِ اعضای بدنِ شکار.

گور بهرام دید و جست به زور رفت بهرام گور از پی گور

بهرام آن گورخر را دید و با تمامِ قدرت به دنبالش افتاد و بهرام گور (لقب شاه) در پیِ آن گورخر رفت.

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی «گور» که هم لقبِ شاه است و هم نامِ حیوان.

گوری الحق دونده بود و جوان گور گیران پسش چو شیر دوان

آن گورخر حقیقتاً تندرو و جوان بود و شکارچیانِ گورخر همچون شیر در پیِ او می‌دویدند.

نکته ادبی: «گورگیران» به معنای شکارچیانِ گورخر.

ز اول روز تا به گاه زوال گور می رفت و شیر در دنبال

از اولِ صبح تا هنگامِ غروب، گورخر می‌دوید و بهرامِ شکارچی در پی‌اش بود.

نکته ادبی: «زوال» در اینجا استعاره از لحظه غروب خورشید است.

شاه از آن گور بر نتافت ستور چون توان تافتن عنان از گور

شاه از تعقیبِ آن گورخر دست برنداشت؛ چرا که نمی‌توانست از چنین شکاری چشم بپوشد.

نکته ادبی: «عنان تافتن» کنایه از بازگشتن و انصراف است.

گور از پیش و گورخان از پس گور و بهرام گور و دیگر کس

گورخر در پیش رو و گورِ بهرام در پسِ سر بود؛ یک گورخر بود و بهرامِ گور و دیگر شکارچیان.

نکته ادبی: استفاده‌ی رندانه از واژه‌ی گور (حیوان، لقبِ شاه، و کنایه از مرگ).

تا به غاری رسید دور از دشت که برو پای آدمی نگذشت

تا اینکه به غاری در دوردستِ دشت رسیدند که پای هیچ انسانی به آنجا نرسیده بود.

نکته ادبی: «غار» نمادِ مکانی دورافتاده و مرموز.

چون درآمد شکار زن به شکار اژدها خفته دید بر در غار

هنگامی که شاه در پیِ شکارِ زن (ماده گور) به درونِ غار رفت، اژدهایی را خفته در دهانه‌ی غار دید.

نکته ادبی: «شکارِ زن» اشاره به جنسیتِ گورخر دارد.

کوهی از قیر پیچ پیچ شده بر شکار افکنی بسیچ شده

کوهی از قیر (اژدها) در هم پیچیده بود و آماده بود تا به هر شکاری حمله کند.

نکته ادبی: تشبیه اژدها به کوهی از قیر برای نشان دادنِ سیاهی و بزرگی و هیبت.

آتشی چون سیاه دود به رنگ کاورد سر برون ز دود آهنگ

آتشی بود به رنگِ دودِ سیاه، که گویی سر از دود بیرون آورده بود.

نکته ادبی: توصیفِ چهره و ماهیتِ هولناکِ اژدها.

چون درختی در او نه بار و نه برگ مالک دوزخ و میانجی مرگ

مانند درختی بی‌بار و برگ (خشک و ترسناک) بود که گویی مالکِ دوزخ و میانجیِ مرگ بود.

نکته ادبی: توصیفِ نمادینِ اژدها به عنوانِ تجسمِ مرگ.

دهنی چون دهانه غاری جز هلاکش نه در جهان کاری

دهانی چون دهانه‌ی غار داشت که هیچ هدفی در جهان جز نابودی نداشت.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بزرگی دهان اژدها.

بچه گور خورده سیر شده به شکار افکنی دلیر شده

اژدها بچه گورخر را خورده و سیر شده بود و حالا برای شکارِ بعدی دلیر و آماده بود.

نکته ادبی: روشن شدنِ علتِ حضورِ اژدها و سرنوشتِ شکار.

شه چو بر رهگذر بلا را دید اژدها شد که اژدها را دید

شاه وقتی بلا را بر سرِ راه دید، خود چنان خشمگین و استوار شد که گویی او نیز اژدهایی شده است.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ روانیِ بهرام از شکارچی به جنگجو.

غم گور از نشاط گورش برد دست برران نهاد و پای فشرد

غمِ آن گورخرِ خورده‌شده، نشاطِ شکار را از یادش برد؛ دست بر ران نهاد و با استواری آماده‌ی نبرد شد.

نکته ادبی: «پای فشردن» کنایه از عزمِ جدی داشتن.

در تعجب که این چه نخجیر است و ایدر آوردنم چه تدبیر است

در تعجب بود که این چه شکاری است و تقدیر چه نقشه‌ای برای او کشیده که به اینجا کشانده شده است.

نکته ادبی: بازتابِ درگیریِ ذهنیِ بهرام با تقدیر.

شد یقینش که گور غمدیده هست ازان اژدها ستمدیده

برای شاه یقین شد که آن گورخرِ زیبا، خود قربانیِ این اژدهای ستمگر بوده است.

نکته ادبی: درکِ اخلاقیِ بهرام از وضعیت.

خواند شه را که دادگر داند کز ستمگاره داد بستاند

بهرام به یادِ خدا افتاد که دادگر است و ستمِ ستمکاران را بی‌پاسخ نمی‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ دادگریِ الهی.

گفت اگر گویم اژدهاست نه گور زین خیانت خجل شوم در گور

با خود گفت اگر بگویم این اژدهاست نه گورخر، از این فریب و خیانت در گور شرمنده خواهم شد.

نکته ادبی: ایهام مجدد واژه گور (اینجا به معنای قبر) که بهرام را به اندیشه واداشته.

من و انصاف گور و دادن داد باک جان نیست هرچه بادا باد

من به انصاف و عدالتِ گور اهمیت می‌دهم و می‌خواهم دادِ او را بستانم؛ ترسی از جان ندارم، هرچه بادا باد.

نکته ادبی: تغییرِ هدف از شکار به عدالت‌خواهی.

از میان دو شاخهای خدنگ جست مقراضه فراخ آهنگ

از میانِ دو شاخِ کمانِ خدنگِ خود، پیکانی پهن و بُرنده بیرون کشید.

نکته ادبی: «مقراضه» نوعی پیکانِ پهن و بُرنده است.

در کمان سپید توز نهاد بر سیاه اژدها کمین گشاد

تیر را در کمانِ سپید و باکیفیتِ خود نهاد و به سمتِ اژدهای سیاه نشانه رفت.

نکته ادبی: توصیفِ تسلیحاتِ شاه.

اژدها دیده باز کرده فراخ کآمد از شست شاه تیر دو شاخ

اژدها دهانِ فراخش را باز کرده بود که تیرِ دوشاخِ شاه به آن اصابت کرد.

نکته ادبی: شروعِ عملیاتِ نبرد.

هردو چشمه در آن دو چشم نشست راه بینش برآفرینش بست

هر دو نوکِ تیر در چشمانِ اژدها نشست و بینایی‌اش را گرفت و او را در تاریکی فرو برد.

نکته ادبی: توصیفِ دقتِ تیراندازیِ بهرام.

بدو نوک سنان سفته شاه سفته شد چشم اژدهای سیاه

شاه با دو نوکِ پیکان، چشمانِ اژدهای سیاه را سوراخ کرد.

نکته ادبی: نتیجه‌ی ضربه‌ی دقیقِ شاه.

چونکه میدان بر اژدها شد تنگ شه درآمد به اژدها چو نهنگ

هنگامی که اژدها ناتوان شد، شاه همچون نهنگ به او حمله برد.

نکته ادبی: تشبیهِ حرکاتِ بهرام به نهنگ در حمله.

ناچخی راند بر گلوش دلیر چون بر اندام گور پنجه شیر

با دلیری تبرزین (ناچخ) را بر گلوی اژدها فرود آورد، همان‌گونه که شیر بر تنِ گورخر چنگ می‌زند.

نکته ادبی: تطبیقِ قدرتِ شاه با قدرتِ شیر.

اژدها را درید کام و گلو ناچخ هشت مشت شش پهلو

گلوی اژدها را درید و آن تبرِ شش‌پهلو را در گلویش فرو برد.

نکته ادبی: توصیفِ ضربه‌ی نهایی.

بانگی از اژدها برآمد سخت در سر افتاد چون ستون درخت

بانگِ سختی از اژدها برخاست و همچون تنه‌ی درختی سنگین به زمین افتاد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ سنگینیِ اژدها در هنگامِ سقوط.

شه نترسید از آن شکنج و شکوه ابرکی ترسد از گریوه کوه

شاه از آن شکوهِ هولناکِ اژدها نترسید؛ مگر کوه از تکانِ زمین می‌هراسد؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای نشان دادنِ شجاعتِ بهرام.

سر به آهن برید از اهریمن کشته و سر بریده به دشمن

سرِ آن اهریمن را با آهن (سلاح) برید و دشمن را به هلاکت رساند.

نکته ادبی: «اهریمن» استعاره برای اژدها و نمادِ پلیدی.

از دمش برشکافت تا به دمش بچه گور یافت در شکمش

از سر تا دمِ اژدها را شکافت و بچه گورخر را در شکمش پیدا کرد.

نکته ادبی: اثباتِ حقانیتِ تصمیمِ شاه و نجاتِ احتمالی یا یافتنِ بقایای قربانی.

بیگمان شد که گور کین اندیش خواندش از بهر کینه خواهی خویش

بهرام با اطمینان کامل به دنبال شکار گورخر رفت و برای انتقام‌جویی از آن، کمر همت بست.

نکته ادبی: واژه «کین اندیش» صفتی است که در اینجا به گورخر نسبت داده شده تا بهانه شکار را توجیه کند.

چنبری کرد پیش یزدان پشت کاژدها کشت و اژدهاش نکشت

او در برابر خداوند با فروتنی و خضوع دعا کرد تا بتواند بر دشمن (اژدها) پیروز شود، بی‌آنکه خود آسیبی ببیند.

نکته ادبی: «چنبری کرد پشت» کنایه از خم شدن و تواضع و نیایش است.

خواست تا پای بر ستور آرد رخش در صیدگاه گور آرد

شاه تصمیم گرفت بر اسب خود (رخش) سوار شود و گورخر را به میدان شکار بکشاند.

نکته ادبی: رخش در اینجا نام اسب شاه است که یادآور رخش رستم در شاهنامه است.

گور چون شاه را ندید قرار آمد از دور و در خزید به غار

گورخر وقتی دید که پادشاه در تعقیب اوست، از ترس گریخت و در غاری پنهان شد.

نکته ادبی: «ندید قرار» به معنای بی‌تابی و فرار است.

شه دگرباره در گرفتن گور شد در آن غار تنگنای به زور

شاه برای گرفتن شکار، با دشواری و فشار زیاد وارد آن غار تنگ و باریک شد.

نکته ادبی: «تنگنای» استعاره از سختیِ موقعیت و مکانی است که به راحتی قابل نفوذ نیست.

چون قدر مایه شد به سختی و رنج یافت گنجی و بر فروخت چو گنج

پس از گذراندن سختی‌های بسیار، پادشاه گنجینه‌ای یافت و صورتش از خوشحالیِ این پیروزی درخشید.

نکته ادبی: «بر فروخت» به معنای درخشیدن و روشن شدن چهره است که نشانه پیروزی است.

خسروانی نهاده چندین خم چون پری روی بسته از مردم

در آنجا خمره‌های متعددی پر از ثروت شاهانه قرار داشت که مانند زیبارویان، از چشم مردم پنهان مانده بود.

نکته ادبی: تشبیه گنج‌ها به «پری‌روی» نشان‌دهنده ارزش و زیبایی پنهان گنجینه است.

گورخان را چو گور در خم کرد رفت از آن گورخانه پی گم کرد

شاه با به دام انداختن آن گورخر (که گویی او را در خمره و گور انداخته بود)، از آن غارِ گنجینه بیرون رفت و مسیر خود را گم کرد.

نکته ادبی: استفاده از واژگان «گور» و «گورخانه» ایهام زیبایی به نام بهرام گور و مفهوم مرگ دارد.

شه چو بر قفل گنج یافت کلید و اژدها را ز گنج خانه برید

پادشاه که کلیدِ دسترسی به گنج را یافته بود، بر اژدها (مظهر خطر) پیروز شد و آن را از گنجینه دور کرد.

نکته ادبی: اژدها در متون کهن نماد نگهبانِ گنج و سختیِ راه است.

آمد از تنگنای غار برون گشت جویای راه و راهنمون

از فضای تنگ غار بیرون آمد و به دنبال راه بازگشت و راهنمایی برای خروج گشت.

نکته ادبی: «راهنمون» به معنای راهنما و نشانگر راه است.

ساعتی بود و خاصگان سپاه به طلب آمدند از پی شاه

اندکی گذشت و سپاهیانِ مخصوص و نزدیکانِ پادشاه در جستجوی او سر رسیدند.

نکته ادبی: «خاصگان» به معنای نزدیکان و بزرگانِ دربار است.

چون یکایک به شاه پیوستند گرد بر گرد شاه صف بستند

وقتی تک‌تک آن‌ها به شاه ملحق شدند، دورتادور او صف کشیدند.

نکته ادبی: «یکایک» به معنای تک‌تک و به تدریج است.

شاه فرمود تا کمر بندان هم دلیران و هم تنومندان

شاه به دلاوران و مردان تنومندِ سپاه دستور داد تا آماده شوند.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از آمادگی برای کار مهم است.

راه در گنجدان غار کنند گنج بیرون برند و بار کنند

دستور داد راهِ گنجینه درون غار را باز کنند تا گنج‌ها را بیرون بیاورند و بار بزنند.

نکته ادبی: «گنجدان» به معنای مکانِ گنج است.

سیصد اشتر ز بختیان جوان شد روانه به زیر گنج روان

سیصد نفر از شتربانان جوان، با شترهای بارکش برای حمل گنج‌های ارزشمند به راه افتادند.

نکته ادبی: «بختیان» نوعی شتر اصیل و قوی‌هیکل است.

شه که با خود حساب گور کند و اژدها را اسیر گورکند

پادشاه با خود می‌اندیشید که تعقیب آن شکار، چطور باعث شد که او بر آن خطرِ بزرگ (اژدها) پیروز شود.

نکته ادبی: این بیت بازتابی از تفکر شاه در مورد تقدیر و هوشمندی خود است.

لاجرم عاقبت به پا رنجش هم سلامت دهند و هم گنجش

در نهایت، نتیجه آن رنج و سختی، هم سلامتی و تندرستی بود و هم دستیابی به ثروتی عظیم.

نکته ادبی: «لاجرم» به معنای ناچار و در نتیجه است.

چون به قصر خورنق آمد باز گنج پرداز شد بنوش و بناز

وقتی به قصر خورنق بازگشت، با خیال راحت به لذت‌جویی و خوش‌گذرانی پرداخت.

نکته ادبی: «گنج پرداز» کنایه از کسی است که گنج را در راه خوشی یا بخشش خرج می‌کند.

ده شتر بار از آن به حضرت شاه ارمغانی روانه کرد به راه

ده شتر از آن ثروت را به عنوان هدیه برای پادشاه (یا بزرگ دربار) فرستاد.

نکته ادبی: «ارمغان» به معنای سوغات و هدیه است.

ده دیگر به منذر و پسرش داد با آن طرایف دگرش

ده شتر دیگر را همراه با هدایای نفیس دیگر، به منذر و فرزندش بخشید.

نکته ادبی: «منذر» نام مربی و پادشاه دست‌نشانده بهرام است.

صرف کرد آن همه به بی خوفی فارغ از مشرفان و مستوفی

شاه آن ثروت را بدون هیچ ترسی خرج کرد و از حسابرسی ماموران مالیات و مستوفیان دغدغه‌ای نداشت.

نکته ادبی: «مستوفی» کسی است که حساب و کتابِ خزانه و مالیات را بر عهده دارد.

وین چنین چند گنج خانه گشاد به عزیزی ستد به خواری داد

او چندین گنجینه از این دست را گشود و ثروت را با بزرگواری و عزت به دست آورد و با سخاوت به دیگران بخشید.

نکته ادبی: «به خواری داد» در اینجا به معنای بی‌ارزش دانستنِ ثروت در برابرِ بخشش است.

گفت منذر که نقش بند آید باز نقشی ز نوبر آراید

منذر گفت که باید نقاشی را صدا کرد تا نقش و نگاری جدید از این ماجرا ترسیم کند.

نکته ادبی: «نقش‌بند» به معنای نقاش و نگارگر است.

نقش بند آمد و قلم برداشت صورت شاه و اژدها بنگاشت

نقاش آمد و قلم به دست گرفت و تصویر بهرام را در حال نبرد با اژدها ترسیم کرد.

نکته ادبی: «بنگاشت» به معنای نگاشتن و کشیدن تصویر است.

هرچه کردی بدین صفت بهرام بر خورنق نگاشتی رسام

هر کاری که بهرام انجام داده بود، نقاش بر دیوارهای قصر خورنق به تصویر کشید.

نکته ادبی: «رسام» به معنای نقاش و طراح است.