خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۱۰ - صفت خورنق و ناپیدا شدن نعمان

نظامی
چون خورنق به فر بهرامی روضه ای شد بدان دلارامی
کاسمان قبله زمین خواندش وافرینش بهار چین خواندش
آمدند از خبر شنیدن او صدهزار آدمی به دیدن او
هرکه می دیدش آفرین می گفت آستانش به آستین می رفت
بر سدیر خورنق از هر باب بیتهائی روانه گشت چو آب
تا یمن تاب شد سهیل سپهر آن پرستش نه ماه دید و نه مهر
عدنی بود در درافشانی یمنی پر سهیل نورانی
یمن از نقش او که نامی شد در جهان چون ارم گرامی شد
شد چو برج حمل جهان آرای خاصه بهرام کرده بودش جای
چونکه بر شد به بام او بهرام زهره برداشت بر نشاطش جام
کوشگی دید کرده چون گردون آفتابش درون و ماه برون
آفتاب از درون به جلوه گری مه ز بیرون چراغ رهگذری
بر سر او همیشه باد وزان دور از آن باد کوست باد خزان
چون فرو دید چار گوشه کاخ ساحتی دید چون بهشت فراخ
از یکی سو رونده آب فرات به گوارندگی چو آب حیات
وز دیگر سوی سدره جوی سدیر دهی انباشته به روغن و شیر
بادیه پیش و مرغزار از پس بادش از نافه برگشاده نفس
بود نعمان بر آن کیانی بام به تماشا نشسته با بهرام
گرد بر گرد آن رواق بهشت سرخی لاله دید و سبزی کشت
همه صحرا بساط شوشتری جایگاه تذرو و کبک دری
گفت از این خوبتر چه شاید بود به چنین جای شاد باید بود
بود دستورش آن زمان بر دست دادگر پیشه ای مسیح پرست
گفت کایزد شناختن به درست خوشتر از هرچه در ولایت تست
گر تو زان معرفت خبرداری دل از این رنگ و بوی برداری
زآتش انگیز آن شراره گرم شد دل سخت کوش نعمان نرم
تا فلک برکشیده هفت حصار منجنیقی چنین نشد بر کار
چونکه نعمان شد از رواق به زیر در بیابان نهاد روی چو شیر
از سر گنج و مملکت برخاست دین و دنیا بهم نیاید راست
رخت بربست از آن سلیمانی چون پری شد ز خلق پنهانی
کس ندیدش دیگر به خانه خویش اینت کیخسرو زمانه خویش
گرچه منذر بسی نمود شتاب هاتف دولتش نداد جواب
داشت سوکی چنانک باید داشت روزکی چند را به غم بگذاشت
غم بسی خورد و جای غم بودش که سیه گشت خانه زان دودش
چون نبود از سریر و تاج گزیر باز مشغول شد به تاج و سریر
جور بس کرد و داد پیش آورد ملک را برقرار خویش آورد
بر سپهداریش به ملک و سپاه خلعت و دلخوشی رسید ز شاه
داشت بهرام را چو جان عزیز چون پدر بلکه زو نکوتر نیز
پسری خوب داشت نعمان نام شیر یک دایه خورده با بهرام
از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان ازو خالی
از یکی تخته حرف خواندندی در یکی بزم در فشاندندی
هیچ روزی چو آفتاب از نور این از آن آن ازین نگشتی دور
شاهزاده در آن حصار بلند پرورش می گرفت سالی چند
جز به آموختن نبودش رای بود عقلش به علم راهنمای
تازی و پارسی و یونانی یاد دادش مغ دبستانی
منذر آن شاه با مهارت و مهر آیتی بود در شمار سپهر
بود هفت اختر و دوازده برج پیش او سرگشاده درج به درج
به خط هندسی عمل کرده چون مجسطی هزار حل کرده
راصد چرخ آبگون بوده قطره تا قطره قطر پیموده
از نهانخانهای دوراندیش باز داده خبر به خاطر خویش
چون که شهزاده را به عقل و برای دانش آموز دید و رمز گشای
تخت و میلش نهاد پیش به مهر دروی آموخت رازهای سپهر
هر ضمیری که آن نهانی بود گر زمینی گر آسمانی بود
همه را یک به یک بهم بردوخت چون بهم جمله شد درو آموخت
تا چنان بهره مند شد بهرام کاصل هر علم را شناخت تمام
در نمودار زیچ و اصطرلاب درکشیدی ز روی غیب نقاب
باز چون تخت و میل بنهادی گره از کار چرخ بگشادی
چون هنرمند شد بگفت و شنید هنرآموزی سلاح گزید
در سلاح و سواری و تک و تاز گوی برد از سپهر چوگان باز
چون از آن پایه نیز گشت بزرگ پنجه شیر کند و گردن گرگ
تیغ صبح از سنان گزاری او سپر افکند با سواری او
آنچنان دوخت سنگ خاره به تیر که ندوزند پرنیان و حریر
تیر اگر بر نشانه ای راندی جعبه را برنشانه بنشاندی
تیغ اگر برزدی به تارک سنگ آب گشتی و لیک آتش رنگ
پیش نیزه ش گر ارزنی بودی به سنانش چو حلقه بربودی
نیزه ش از حلق شیر حلقه ربای تیغش از قفل گنج حلقه گشای
در نظرگاه راست اندازی یغلقش را به موی شد بازی
هرچه دیدی و گرچه بودی دور زدی ار سایه بود آن گر نور
وآنچه او هم ندید در پرتاب دولتش زد بر آنچه دید صواب
شیر پاسان پاسگاه رمه لاف شیی ازو زدند همه
گاه بر ببر ترکتازی کرد گاه با شیر شرزه بازی کرد
در یمن هر کجا سخن راندند همه نجم الیمانیش خواندند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، به توصیف شکوه و جلال کاخ خورنق به دست بهرام گور و حیرت جهانیان از زیبایی آن می‌پردازد. این کاخ نماد کمال دنیوی و هنر انسانی است که در ابتدا ستایش همگان را برمی‌انگیزد، اما در ادامه، با ورود به مفاهیم عرفانی و حکمتِ ناصح، این شکوه ظاهری به چالش کشیده می‌شود.

در ادامه، داستان با چرخشی اخلاقی، به تقابل میان دلبستگی به دنیا و رهایی از آن اشاره دارد. پادشاه که با پندِ وزیر، حقیقتِ ناپایداری دنیا را درک می‌کند، از تخت و تاج دست می‌شوید. در پایان، روایت به بازگشت نظم اجتماعی و تربیت نسل بعد (بهرام و پسرِ نعمان) با تکیه بر دانش و خرد متمرکز می‌شود تا نشان دهد که در کنار حکمتِ معنوی، دانش و کاردانی نیز برای بقای ملک و ملت ضروری است.

معنای روان

چون خورنق به فر بهرامی روضه ای شد بدان دلارامی

کاخ خورنق به خاطر عظمت و زیبایی‌اش که بهرام بنا کرده بود، آن‌چنان دلپذیر و باطراوت شد که گویی باغی از باغ‌های بهشت است.

نکته ادبی: خورنق نام قصری مشهور در نزدیکی حیره است که بهرام گور بنا کرد. فر به معنای شکوه و جلال است.

کاسمان قبله زمین خواندش وافرینش بهار چین خواندش

آسمان آن را به عنوان قبله و مرکز زمین ستایش کرد و کل آفرینش آن را به زیباییِ باغ‌های چین (که مظهر زیبایی در ادبیات است) توصیف کرد.

نکته ادبی: تشبیه قصری که به آسمان فخر می‌فروشد و آن را مرکز توجه عالم می‌خواند.

آمدند از خبر شنیدن او صدهزار آدمی به دیدن او

مردم از گوشه و کنار جهان، با شنیدن اخبار این بنای شگفت‌انگیز، گروه گروه برای دیدن آن سرازیر شدند.

نکته ادبی: اشاره به شهرت سریع بنا و جذب گردشگران و مشتاقان.

هرکه می دیدش آفرین می گفت آستانش به آستین می رفت

هر کس که آن را می‌دید، زبان به تحسین می‌گشود و با کمال تواضع و ادب، به درگاهش روی می‌آورد.

نکته ادبی: آستان به آستین رفتن کنایه از فروتنی و ادب در برابر بزرگی است.

بر سدیر خورنق از هر باب بیتهائی روانه گشت چو آب

در اطراف بنای خورنق، در هر موضوع و مضمونی، اشعاری بسیار روان و دل‌نشین سروده شد.

نکته ادبی: سدیر نام جایگاهی در کنار کاخ خورنق است.

تا یمن تاب شد سهیل سپهر آن پرستش نه ماه دید و نه مهر

تا زمانی که ستاره سهیل در آسمان درخشید، هیچ چشمی منظره‌ای به آن شکوه و پرستیدنی ندیده بود.

نکته ادبی: سهیل ستاره‌ای است که در یمن دیده می‌شد و نماد دوری و زیبایی است.

عدنی بود در درافشانی یمنی پر سهیل نورانی

آن قصر مانند یمنی بود که در افشاندن مروارید مهارت داشت و مانند سرزمینی در یمن بود که از نور ستاره سهیل روشن شده باشد.

نکته ادبی: ایهام و استعاره در توصیف نورانیت و ارزش قصر با استفاده از عناصر جغرافیایی.

یمن از نقش او که نامی شد در جهان چون ارم گرامی شد

یمن به واسطه نقش و نگار این قصر که نامی شد، در جهان شهرتی همچون بهشتِ ارم (باغ افسانه‌ای شداد) پیدا کرد.

نکته ادبی: ارم نماد باغی بسیار زیبا و افسانه‌ای است که در قرآن آمده.

شد چو برج حمل جهان آرای خاصه بهرام کرده بودش جای

این کاخ مانند برج حمل (اولین برج سال و آغاز بهار) جهان‌آرا و نوآور شد، به‌ویژه که بهرام آن را برای اقامت خود برگزیده بود.

نکته ادبی: تشبیه کاخ به نو شدن طبیعت و شکوه بهاری.

چونکه بر شد به بام او بهرام زهره برداشت بر نشاطش جام

زمانی که بهرام بر بام آن قصر رفت، سیاره زهره (نماد شادی و موسیقی) جامِ نشاط و سرور را برای او پر کرد.

نکته ادبی: زهره در اساطیر ایرانی و اسلامی با موسیقی و شادی پیوند دارد.

کوشگی دید کرده چون گردون آفتابش درون و ماه برون

کوشکی (قصری) دید که مانند آسمان بلند و باشکوه بود، گویی خورشید در درون آن و ماه در بیرونش قرار داشت.

نکته ادبی: تضاد و مبالغه برای نشان دادن درخشش قصر.

آفتاب از درون به جلوه گری مه ز بیرون چراغ رهگذری

خورشید از درون قصر جلوه‌گری می‌کرد و ماه مانند چراغی بر سر راه، بیرون از قصر می‌تابید.

نکته ادبی: توضیح متمم برای بیت قبل در توصیف روشنایی درونی و بیرونی بنا.

بر سر او همیشه باد وزان دور از آن باد کوست باد خزان

بر بالای آن همیشه نسیمی دل‌نواز می‌وزید و از آن باد پاییزی که خزان‌زدگی می‌آورد، به دور بود.

نکته ادبی: استعاره از کمال و جاودانگی هوای آن قصر.

چون فرو دید چار گوشه کاخ ساحتی دید چون بهشت فراخ

وقتی بهرام چهار گوشه کاخ را نگریست، فضایی وسیع و دلباز همچون بهشت دید.

نکته ادبی: ساحت به معنای فضا و محوطه است.

از یکی سو رونده آب فرات به گوارندگی چو آب حیات

از یک سو رود فرات جاری بود که آبش در گوارایی و حیات‌بخشی مانند آب زندگانی بود.

نکته ادبی: آب حیات نماد افسانه‌ای جاودانگی.

وز دیگر سوی سدره جوی سدیر دهی انباشته به روغن و شیر

از سوی دیگر، جوی سدیر قرار داشت که دهانه‌ای پر از روغن و شیر بود (کنایه از فراوانی نعمت).

نکته ادبی: اشاره به وفور نعمت و برکت.

بادیه پیش و مرغزار از پس بادش از نافه برگشاده نفس

بیابان در پیش رو و مرغزار در پشت سر بود و باد، رایحه خوش مشک و نافه را در فضا می‌پراکند.

نکته ادبی: نافه کیسه‌ای است که از آهوی ختن گرفته می‌شود و نماد خوش‌بویی است.

بود نعمان بر آن کیانی بام به تماشا نشسته با بهرام

نعمان (پادشاه حیره) بر آن سقف باشکوه به همراه بهرام برای تماشا نشسته بود.

نکته ادبی: کیانی بام اشاره به سقف یا بامی با شکوه و ملوکانه دارد.

گرد بر گرد آن رواق بهشت سرخی لاله دید و سبزی کشت

اطراف آن ایوانِ بهشت‌گونه، سرخی گل‌های لاله و سبزی کشتزارها چشم را نوازش می‌داد.

نکته ادبی: رواق به معنای ایوان و سایبان است.

همه صحرا بساط شوشتری جایگاه تذرو و کبک دری

تمام صحرا مانند فرش‌های نفیس شوشتری بود و جایگاهی برای پرندگان خوش‌خط‌وخال چون تذرو و کبک دری شده بود.

نکته ادبی: تذرو به معنای قرقاول است.

گفت از این خوبتر چه شاید بود به چنین جای شاد باید بود

بهرام گفت: از این زیباتر چه چیزی ممکن است باشد؟ در چنین جایگاهی باید شاد و خوشحال بود.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر کمال مکان.

بود دستورش آن زمان بر دست دادگر پیشه ای مسیح پرست

در آن زمان، وزیر نعمان که مردی دادگر و پیرو آیین مسیح بود، در کنارش حضور داشت.

نکته ادبی: مسیح‌پرست اشاره به دین وزیر دارد.

گفت کایزد شناختن به درست خوشتر از هرچه در ولایت تست

وزیر گفت: ای پادشاه، شناختن خدای یگانه، بسیار ارزشمندتر از هر چیزی است که در قلمرو تو وجود دارد.

نکته ادبی: دعوت به خردگرایی و معنویت در اوج لذت دنیوی.

گر تو زان معرفت خبرداری دل از این رنگ و بوی برداری

اگر تو از این معرفت و شناخت آگاهی پیدا کنی، دلت را از تمام این رنگ‌ها و فریبندگی‌های ظاهری دنیا جدا می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری دنیا.

زآتش انگیز آن شراره گرم شد دل سخت کوش نعمان نرم

از گرمای آن سخنان آتشینِ وزیر، دل سخت و سرسختِ نعمان نرم شد (و تحت تأثیر قرار گرفت).

نکته ادبی: آتش‌انگیز استعاره از کلام نافذ و پرشور وزیر است.

تا فلک برکشیده هفت حصار منجنیقی چنین نشد بر کار

حتی فلک با آن هفت طبقه آسمانش، چنین وسیله‌ای (اشاره به قصر یا دنیا) را برای فریب و آزمودن به کار نبرده است.

نکته ادبی: منجنیق استعاره از ابزار دنیا یا قصر است که جان‌ها را شکار می‌کند.

چونکه نعمان شد از رواق به زیر در بیابان نهاد روی چو شیر

هنگامی که نعمان از آن قصرِ باشکوه پایین آمد، دل از دنیا کند و با شجاعت تمام همچون شیر به بیابان (زهد و عرفان) روی آورد.

نکته ادبی: اشاره به ترک سلطنت و دنیاگریزی.

از سر گنج و مملکت برخاست دین و دنیا بهم نیاید راست

او از گنج و پادشاهی دست کشید؛ چرا که دین و دنیا (معنویت و قدرت سیاسی) با هم سازگار نیستند.

نکته ادبی: تضاد سنتی در ادبیات میان زهد و حکومت.

رخت بربست از آن سلیمانی چون پری شد ز خلق پنهانی

او از آن کاخِ سلیمان‌گونه رخت بربست و ناپدید شد، گویی پری‌ای بود که از چشم مردم پنهان گشت.

نکته ادبی: اشاره به حضرت سلیمان به عنوان صاحب کاخ باشکوه و قدرت؛ پری نماد موجودی پنهان و ماورایی.

کس ندیدش دیگر به خانه خویش اینت کیخسرو زمانه خویش

دیگر هیچ‌کس او را در خانه و کاخ خود ندید؛ عجب پادشاهی بود که همچون کیخسرو (پادشاه اساطیری که ناپدید شد) رخت از دنیا بست.

نکته ادبی: کیخسرو در اساطیر ایران به کوه رفت و ناپدید شد.

گرچه منذر بسی نمود شتاب هاتف دولتش نداد جواب

اگرچه منذر (جانشین نعمان) برای یافتن او بسیار تلاش کرد، اما هیچ ندا و خبری از او دریافت نکرد.

نکته ادبی: هاتف به معنای ندا‌دهنده غیبی یا پیک است.

داشت سوکی چنانک باید داشت روزکی چند را به غم بگذاشت

منذر سوگواری‌ که شایسته بود انجام داد و مدتی را در اندوه گذراند.

نکته ادبی: اشاره به آیین سوگواری.

غم بسی خورد و جای غم بودش که سیه گشت خانه زان دودش

او بسیار غمگین بود و حق هم داشت، چرا که با رفتن نعمان، خانه بر او تیره و تار شده بود.

نکته ادبی: تضاد میان روشنایی قصر و تاریکی اندوه.

چون نبود از سریر و تاج گزیر باز مشغول شد به تاج و سریر

چون ناچار بود به پادشاهی برسد و چاره‌ای جز تاج و تخت نداشت، دوباره به کارهای حکومتی مشغول شد.

نکته ادبی: گزیر به معنای راه چاره یا گریزگاه است.

جور بس کرد و داد پیش آورد ملک را برقرار خویش آورد

او ستم را کنار گذاشت و دادگری را پیشه کرد و امور کشور را دوباره به سامان آورد.

نکته ادبی: اشاره به استقرار دوباره عدالت.

بر سپهداریش به ملک و سپاه خلعت و دلخوشی رسید ز شاه

به خاطر این پادشاهی و فرماندهی‌اش، از سوی شاه (بهرام) خلعت و دلخوشی دریافت کرد.

نکته ادبی: اشاره به روابط حسنه میان منذر و بهرام.

داشت بهرام را چو جان عزیز چون پدر بلکه زو نکوتر نیز

بهرام او را مانند جانِ خود عزیز می‌داشت، حتی بیش از پدر، و یا دست‌کم به همان اندازه دوستش داشت.

نکته ادبی: تأکید بر عمق دوستی.

پسری خوب داشت نعمان نام شیر یک دایه خورده با بهرام

نعمان پسری خوش‌سیما به نام منذر داشت که با بهرام هم‌بازی و هم‌دوش بود.

نکته ادبی: شیر یک دایه خورده کنایه از هم‌شیرگی و صمیمیت عمیق کودکی است.

از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان ازو خالی

از سرِ هم‌دمی و هم‌سنی، لحظه‌ای از یکدیگر جدا نمی‌شدند.

نکته ادبی: بیان شدت دوستی.

از یکی تخته حرف خواندندی در یکی بزم در فشاندندی

هر دو با هم درس می‌خواندند و در هر مجلسی که بودند، با هم سخنان نغز و حکمت‌آمیز می‌گفتند.

نکته ادبی: در فشاندن کنایه از سخنان ارزشمند و حکیمانه است.

هیچ روزی چو آفتاب از نور این از آن آن ازین نگشتی دور

هیچ روزی نبود که مانند خورشید از نور، این از آن و آن از این جدا شود.

نکته ادبی: تشبیه به جدایی‌ناپذیری نور از خورشید.

شاهزاده در آن حصار بلند پرورش می گرفت سالی چند

شاهزاده (بهرام) در آن قصر بلند، سال‌ها پرورش یافت.

نکته ادبی: اشاره به دوران کودکی و تربیت در قصر.

جز به آموختن نبودش رای بود عقلش به علم راهنمای

جز به یادگیری علم و دانش، به چیز دیگری تمایل نداشت و عقلش راهنمای او در فراگیری دانش بود.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت عقل و علم.

تازی و پارسی و یونانی یاد دادش مغ دبستانی

موبدِ دانشمندِ مدرسه، زبان‌های تازی (عربی)، پارسی و یونانی را به او آموخت.

نکته ادبی: مغ (موبد) در ادبیات کلاسیک معمولاً به معلم روحانی یا حکیم گفته می‌شود.

منذر آن شاه با مهارت و مهر آیتی بود در شمار سپهر

منذر (که به معلمی گماشته شده بود)، شاهی با مهارت و محبت بود که در میان ستارگان آسمان چون نشانه‌ای بزرگ می‌درخشید.

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه و بزرگی است.

بود هفت اختر و دوازده برج پیش او سرگشاده درج به درج

تمام هفت سیاره و دوازده برج فلکی، نزد او مانند کتابی باز بود (به علم نجوم مسلط بود).

نکته ادبی: درج به معنای کتاب یا جعبه جواهر است که در اینجا کنایه از کتاب‌های علمی است.

به خط هندسی عمل کرده چون مجسطی هزار حل کرده

او در دانش هندسه تبحر داشت و هزاران مسئله دشوار (مانند مسائل کتاب مجسطی) را حل کرده بود.

نکته ادبی: مجسطی کتاب مشهور بطلمیوس در نجوم است.

راصد چرخ آبگون بوده قطره تا قطره قطر پیموده

او رصدگر آسمان آبی بود و تمام جزئیات و حتی قطر اجرام آسمانی را دقیقاً اندازه‌گیری کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به دقت بالای علمی و نجومی.

از نهانخانهای دوراندیش باز داده خبر به خاطر خویش

او از اسرار پنهان جهان با خرد خود آگاه بود و آن را تحلیل می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به عمق بینش و پیش‌بینی.

چون که شهزاده را به عقل و برای دانش آموز دید و رمز گشای

هنگامی که دید شاهزاده با عقل و خرد خود، تشنه دانش و رمزگشایی است (به آموزش او پرداخت).

نکته ادبی: بیان تعامل استاد و شاگرد در مسیر کمال.

تخت و میلش نهاد پیش به مهر دروی آموخت رازهای سپهر

بهرام ابزارهای نجومی (تخت و میل) را برای شناخت اسرار آسمان به کار گرفت و در این مسیر دانش کیهانی را آموخت.

نکته ادبی: تخت و میل: ابزارهای رصد و اندازه‌گیری در نجوم قدیم هستند.

هر ضمیری که آن نهانی بود گر زمینی گر آسمانی بود

او بر تمامی اسرار پنهانِ جهان، چه اسرار زمینی و چه رموز آسمانی، آگاهی کامل یافت.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا به معنای باطن و راز درونی است.

همه را یک به یک بهم بردوخت چون بهم جمله شد درو آموخت

او تمام این علوم و دانش‌های پراکنده را به یکدیگر پیوند داد و پس از آنکه همه را آموخت، به کمال رسید.

نکته ادبی: بهم بردوخت استعاره از ترکیب و نظام‌مند کردن علوم است.

تا چنان بهره مند شد بهرام کاصل هر علم را شناخت تمام

تا جایی که بهرام چنان از این دانش بهره‌مند شد که ریشه و اساسِ تمامی علوم را به‌طور کامل فراگرفت.

نکته ادبی: بهره‌مند در اینجا به معنای کمال یافتن در دانش است.

در نمودار زیچ و اصطرلاب درکشیدی ز روی غیب نقاب

در شناخت جداول نجومی (زیچ) و کار با ابزار رصد (اصطرلاب)، او چنان مهارتی یافت که گویی پرده از اسرار غیب برمی‌داشت.

نکته ادبی: زیچ و اصطرلاب: از ابزارهای تخصصی علم نجوم در روزگار قدیم.

باز چون تخت و میل بنهادی گره از کار چرخ بگشادی

و باز هنگامی که از ابزارهای نجومی استفاده می‌کرد، گره‌های پیچیده در کار چرخش افلاک را می‌گشود.

نکته ادبی: گره از کار چرخ گشودن: کنایه از حل مسائل پیچیده نجومی.

چون هنرمند شد بگفت و شنید هنرآموزی سلاح گزید

وقتی در علوم نظری به استادی رسید، به سراغ یادگیری هنرهای رزمی و سلاح‌ورزی رفت.

نکته ادبی: هنرآموزی در ادبیات کلاسیک اغلب به معنای یادگیری مهارت‌های رزمی و سواری است.

در سلاح و سواری و تک و تاز گوی برد از سپهر چوگان باز

او در فنون رزمی، سوارکاری و سرعت‌عمل، گوی سبقت را از همگان ربود و برتر از همتایان خود شد.

نکته ادبی: گوی بردن: کنایه از پیروزی و پیشی گرفتن در مسابقه.

چون از آن پایه نیز گشت بزرگ پنجه شیر کند و گردن گرگ

وقتی از آن مرتبه نیز فراتر رفت و بزرگ شد، چنان قدرتی یافت که توانست پنجه شیر را بشکند و گردن گرگ را درهم بشکند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت بدنی فوق‌العاده او در مواجهه با درندگان.

تیغ صبح از سنان گزاری او سپر افکند با سواری او

تیزی و درخشندگیِ نیزه او، سپیده صبح را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌داد و هر سوارکاری در برابر مهارت او مجبور به تسلیم می‌شد.

نکته ادبی: سنان: سرِ نیزه.

آنچنان دوخت سنگ خاره به تیر که ندوزند پرنیان و حریر

او با تیر چنان سنگ سخت را می‌شکافت که حتی سوزن و نخ نمی‌تواند پارچه‌های لطیف پرنیان و حریر را بدوزد.

نکته ادبی: اغراق در دقت و قدرت تیراندازی.

تیر اگر بر نشانه ای راندی جعبه را برنشانه بنشاندی

اگر تیری به سمت نشانه‌ای پرتاب می‌کرد، آن‌قدر دقیق بود که تیر، جعبه (تیردان) را نیز با خود به درونِ هدف می‌برد.

نکته ادبی: جعبه در اینجا اشاره به تیردان است.

تیغ اگر برزدی به تارک سنگ آب گشتی و لیک آتش رنگ

اگر تیغ خود را بر سنگ سخت می‌زد، سنگ همچون آب نرم می‌شد و از شدت ضربه، جرقه آتشین می‌جست.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق برای نشان دادن قدرت ضربات شمشیر.

پیش نیزه ش گر ارزنی بودی به سنانش چو حلقه بربودی

اگر دانه ارزن کوچکی پیشِ سرِ نیزه‌اش بود، همان‌طور که حلقه در انگشت جای می‌گیرد، آن را می‌ربود.

نکته ادبی: حلقه ربودن: اصطلاحی در سوارکاری و تیراندازی برای مهارت در نشانه گرفتن.

نیزه ش از حلق شیر حلقه ربای تیغش از قفل گنج حلقه گشای

نیزه‌اش حلقه را از گلوی شیر می‌ربود و شمشیرش قفلِ محکم گنج را به آسانی می‌گشود.

نکته ادبی: تداوم توصیف مهارت خارق‌العاده در سلاح‌ورزی.

در نظرگاه راست اندازی یغلقش را به موی شد بازی

در دیده‌بانی و نشانه‌گیری، او چنان دقیق بود که حتی با مو (در هدف‌های بسیار باریک) بازی می‌کرد و آن‌ها را هدف قرار می‌داد.

نکته ادبی: یغلق: در برخی متون به معنای نشانه‌گیری یا مهارتِ پرتاب است.

هرچه دیدی و گرچه بودی دور زدی ار سایه بود آن گر نور

هرچه را می‌دید، حتی اگر در دوردست بود و در سایه یا نور قرار داشت، هدف قرار می‌داد.

نکته ادبی: توانایی خارق‌العاده در تیراندازی به دوردست.

وآنچه او هم ندید در پرتاب دولتش زد بر آنچه دید صواب

و حتی آنچه را که در تیراندازی نمی‌دید، بخت و اقبالِ همراهش، تیر را به هدفِ درست می‌رساند.

نکته ادبی: تأکید بر نقش بخت و اقبال در پیروزی قهرمان.

شیر پاسان پاسگاه رمه لاف شیی ازو زدند همه

حیواناتی که از گله پاسداری می‌کردند، همگی از ترس او به خود می‌لرزیدند و او را به عنوان سرور خود می‌شناختند.

نکته ادبی: شیرپاسان: حیوانات محافظ گله.

گاه بر ببر ترکتازی کرد گاه با شیر شرزه بازی کرد

گاهی با ببر به نبرد می‌پرداخت و گاه با شیرِ خشمگین و پرهیبت درگیر می‌شد و بازی می‌کرد.

نکته ادبی: شرزه: خشمگین و درنده.

در یمن هر کجا سخن راندند همه نجم الیمانیش خواندند

در سرزمین یمن، هر کجا سخن از مهارت‌های او به میان می‌آمد، همگان او را همچون ستاره‌ای درخشان «نجم الیمانی» خطاب می‌کردند.

نکته ادبی: نجم الیمانی: ستاره سُهیل که در یمن دیده می‌شود و نماد درخشندگی و دوری است.