خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۸ - آغاز داستان بهرام

نظامی
گوهر آمای گنج خانه راز گنج گوهر چنین گشاید باز
کاسمان را ترازوی دو سرست در یکی سنگ و در یکی گهرست
از ترازوی او جهان دو رنگ گه گهر بر سر آورد گه سنگ
صلب شاهان همین اثر دارد بچه یا سنگ یا گهر دارد
گاهی آید ز گوهری سنگی گاه لعلی ز کهربا رنگی
گوهر و سنگ شد به نسبت و نام نسبت یزدگرد با بهرام
آن زد و این نواخت این عجبست سنگ با لعل و خار با رطبست
هرکه را این شکسته پائی داد آن لطف کرد و مومیائی داد
روز اول که صبح بهرامی از شب تیره برد بدنامی
کوره تابان کیمیای سپهر کاگهی بودشان ز ماه و ز مهر
در ترازوی آسمان سنجی باز جستند سیم ده پنجی
خود زر ده دهی به چنگ آمد در ز دریا گهر ز سنگ آمد
یافتند از طریق پیروزی در بزرگی و عالم افروزی
طالعش حوت و مشتری در حوت زهره با او چو لعل با یاقوت
ماه در ثور و تیر در جوزا اوج مریخ در اسد پیدا
زحل از دلو با قوی رائی خصم را داده باد پیمائی
ذنب آورده روی در زحلش وآفتاب اوفتاده در حملش
داده هر کوکبی شهادت خویش همچو برجیس بر سعادت خویش
با چنین طالعی که بردم نام چون به اقبال زاده شد بهرام
پدرش یزدگرد خام اندیش پختگی کرد و دید طالع خویش
کانچه او می پزد همه خامست تخم بیداد بد سرانجامست
پیش از آن حالتش به سالی بیست چند فرزند بود و هیچ نزیست
حکم کردند راصدان سپهر کان خلف را که بود زیبا چهر
از عجم سوی تازیان تازد پرورشگاه در عرب سازد
مگر اقبال از آن طرف یابد هرکس از بقعه ای شرف یابد
آرد آن بقعه دولتش به مثل گرچه گفتند للبقاع دول
پدر از مهر زندگانی او دور شد زو ز مهربانی او
چون سهیل از دیار خویشتنش تخت زد در ولایت یمنش
کس فرستاد و خواند نعمان را لاله لعل داد بستان را
تا چو نعمان کند گل افشانی گردد آن برگ لاله نعمانی
آلت خسرویش بر دوزد ادب شاهیش درآموزد
برد نعمانش از عماری شاه کرد آغوش خود عماری ماه
چشمه ای را ز بحر نامی تر داشت از چشم خود گرامی تر
چون برآمد چهار سال برین گور عیار گشت شیر عرین
شاه نعمان نمود با فرزند کای پسر هست خاطرم دربند
کاین هوا خشک وین زمین گرمست وین ملک زاده نازک و نرمست
پرورشگاه او چنان باید کز زمین سر به آسمان ساید
تا در آن اوج برکشد پرو بال پرورش یابد از نسیم شمال
در هوای لطیف جای کند خواب و آرام جان فزای کند
گوهر فطرتش بماند پاک از بخار زمین و خشگی خاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، روایتگرِ تولد و سرآغازِ زندگیِ بهرام گور، پادشاهِ اسطوره‌ای است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌هایِ نجومی و سرنوشت‌گرایی، فضایِ تولدِ او را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه طالعِ درخشانِ بهرام، در تضاد با خویِ ناپسند و خامِ پدرش یزدگرد قرار دارد.

مفهومِ محوریِ این ابیات، تأکید بر تأثیرِ اقلیم و تربیت در کمالِ انسان است. ستاره‌شناسان حکم می‌کنند که برای بقایِ این شاهزاده، او باید از محیطِ آلوده به ظلمِ پدر جدا شده و به دیارِ تازیان نزدِ نعمان سپرده شود تا در هوایی مساعد و با تربیتی اصولی، گوهرِ وجودی‌اش صیقل یابد و به کمالِ پادشاهی برسد.

معنای روان

گوهر آمای گنج خانه راز گنج گوهر چنین گشاید باز

اکنون درِ گنجینه‌یِ اسرارِ نهفته را می‌گشاییم تا ببینیم که دستِ سرنوشت چگونه گوهرهایِ پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: گوهر آمای: کنایه از کسی که گنج‌ها را می‌آراید و آماده می‌کند؛ در اینجا به معنایِ گشاینده‌یِ رازهاست.

کاسمان را ترازوی دو سرست در یکی سنگ و در یکی گهرست

آسمان بسانِ ترازویی دوکفه است که در یک کفه سنگ (اعمال یا سرنوشت) و در کفه دیگر گوهر (ارزش وجودی) قرار دارد.

نکته ادبی: سنگ و گوهر: استعاره از تضاد میانِ سختی‌ها و نیکی‌ها یا بی‌مایگی و ارزشمندی است.

از ترازوی او جهان دو رنگ گه گهر بر سر آورد گه سنگ

ترازویِ آسمان جهان را دگرگون می‌کند؛ گاهی گوهرِ وجودی را به اوجِ افتخار می‌رساند و گاهی سنگِ بی‌ارزش را حاکم می‌کند.

نکته ادبی: جهانِ دو رنگ: کنایه از دنیایِ متغیر و پر از تضاد است.

صلب شاهان همین اثر دارد بچه یا سنگ یا گهر دارد

نسلِ پادشاهان نیز چنین است؛ فرزندِ یک شاه ممکن است سنگِ ناچیز باشد یا گوهری گران‌بها.

نکته ادبی: صلب: به معنایِ پشت و کنایه از نسل و تبار است.

گاهی آید ز گوهری سنگی گاه لعلی ز کهربا رنگی

گاهی از گوهری (پدری ارزشمند) سنگی (فرزندی ناخلف) پدید می‌آید و گاهی از کهربایی (چیزی کم‌ارزش) لعلی (فرزندی درخشان) زاده می‌شود.

نکته ادبی: کهربا در اینجا به عنوانِ نمادِ رنگِ زرد و کم‌ارزش به کار رفته است.

گوهر و سنگ شد به نسبت و نام نسبت یزدگرد با بهرام

تفاوتِ میانِ سنگ و گوهر را می‌توان در نسبتِ یزدگرد (پدر) و بهرام (پسر) به وضوح دید.

نکته ادبی: یزدگرد و بهرام: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ این دو شخصیت دارد.

آن زد و این نواخت این عجبست سنگ با لعل و خار با رطبست

شگفتا که یکی ستم پیشه کرد و دیگری نوازش و مهربانی؛ این تضاد، همانند قرار گرفتنِ خار در کنارِ رطب (خرما) و سنگ در کنار لعل است.

نکته ادبی: نواخت: به معنای نوازش و مهربانی است.

هرکه را این شکسته پائی داد آن لطف کرد و مومیائی داد

هرکس را که آسمان به این نقص (شکست‌پایی) مبتلا کرد، در عوض لطفی به او عطا کرد که همچون مومیایی زخم‌هایش را التیام می‌بخشد.

نکته ادبی: مومیایی: در طب سنتی برایِ التیامِ شکستگی و زخم استفاده می‌شد.

روز اول که صبح بهرامی از شب تیره برد بدنامی

روزِ نخستین که صبحِ بختِ بهرام، تیرگی‌هایِ شبِ جهل و بدنامی را از میان برد.

نکته ادبی: صبحِ بهرامی: کنایه از زمانِ تولد و آغازِ اقبالِ اوست.

کوره تابان کیمیای سپهر کاگهی بودشان ز ماه و ز مهر

کوره تابانِ آسمان که کیمیاگری می‌کند، از همان آغاز از سرنوشتِ درخشانِ او (ماه و خورشید) آگاه بود.

نکته ادبی: کوره تابان کیمیای سپهر: استعاره از آسمان که مانند کارگاهِ کیمیاگریِ سرنوشت است.

در ترازوی آسمان سنجی باز جستند سیم ده پنجی

در ترازویِ دقیقِ آسمان، ستارگان به دنبالِ عیارِ وجودیِ این کودک گشتند.

نکته ادبی: سیم ده پنجی: کنایه از سنجشِ دقیق و یافتنِ عیارِ خالص است.

خود زر ده دهی به چنگ آمد در ز دریا گهر ز سنگ آمد

سرانجام مشخص شد که او طلایِ خالص است؛ همان‌طور که گوهر از دلِ دریا و از دلِ سنگ بیرون می‌آید.

نکته ادبی: زر ده دهی: طلایِ خالص و کامل است.

یافتند از طریق پیروزی در بزرگی و عالم افروزی

آن‌ها در طالعِ او راهی برای رسیدن به بزرگی و درخشش در جهان یافتند.

نکته ادبی: عالم افروزی: کنایه از شهرت و درخشندگیِ پادشاهی است.

طالعش حوت و مشتری در حوت زهره با او چو لعل با یاقوت

طالعِ او در صورتِ فلکیِ حوت بود و مشتری در کنارش قرار داشت و زهره در کنارِ او همچون لعل در کنار یاقوت می‌درخشید.

نکته ادبی: ذکرِ صورت‌های فلکی: اصطلاحاتِ نجومی برای تعیینِ خوش‌یمنیِ تولد است.

ماه در ثور و تیر در جوزا اوج مریخ در اسد پیدا

ماه در صورتِ فلکیِ ثور و تیر در جوزا بود و اوجِ مریخ در صورتِ فلکیِ اسد نمایان شد.

نکته ادبی: اصطلاحاتِ نجومی نشان‌دهندهٔ طالعِ بسیار قدرتمندِ کودک است.

زحل از دلو با قوی رائی خصم را داده باد پیمائی

زحل از صورتِ فلکیِ دلو قدرت می‌گرفت و به دشمنِ او جز سرگردانی و بیهودگی چیزی نمی‌بخشید.

نکته ادبی: باد پیمایی: کنایه از بیهودگی و سرگردانیِ دشمنان است.

ذنب آورده روی در زحلش وآفتاب اوفتاده در حملش

ذنب (دمِ اژدها) رو به سوی زحل داشت و خورشید در صورتِ فلکیِ حمل (شرف) قرار گرفته بود.

نکته ادبی: حمل: در نجوم، شرفِ خورشید است و نشانه‌ی قدرتِ بسیار.

داده هر کوکبی شهادت خویش همچو برجیس بر سعادت خویش

هر ستاره‌ای بر خوش‌بختیِ او گواهی می‌داد؛ همان‌طور که سیاره مشتری بر سعادتِ خویش می‌بالد.

نکته ادبی: برجیس: نامِ دیگرِ سیاره مشتری است.

با چنین طالعی که بردم نام چون به اقبال زاده شد بهرام

با چنین طالعِ درخشانی که برشمردم، بهرام با اقبال و خوش‌بختی متولد شد.

نکته ادبی: اقبال: به معنایِ بخت و اقبالِ بلند است.

پدرش یزدگرد خام اندیش پختگی کرد و دید طالع خویش

پدرش یزدگرد که فردی کوته‌بین و خام‌رأی بود، با وجودِ این طالع، سعی در پرورشِ او داشت.

نکته ادبی: خام اندیش: کسی که دارایِ تدبیرِ پخته نیست.

کانچه او می پزد همه خامست تخم بیداد بد سرانجامست

هرچه یزدگرد اندیشید، خام و بی‌مایه بود؛ چرا که بذرِ ستم، نتیجه‌ای جز بدبختی ندارد.

نکته ادبی: تخم بیداد: استعاره از اعمالِ ظالمانه که نتیجه‌اش تباهی است.

پیش از آن حالتش به سالی بیست چند فرزند بود و هیچ نزیست

پیش از آن، بیست سال بود که یزدگرد صاحبِ فرزندانی می‌شد که هیچ‌کدام زنده نمی‌ماندند.

نکته ادبی: هیچ نزیست: اشاره به کوتاهیِ عمرِ فرزندانِ قبلیِ یزدگرد دارد.

حکم کردند راصدان سپهر کان خلف را که بود زیبا چهر

منجمانِ آسمان حکم کردند که این کودکِ زیباروی...

نکته ادبی: راصدان سپهر: ستاره‌شناسان که حرکاتِ ستارگان را رصد می‌کنند.

از عجم سوی تازیان تازد پرورشگاه در عرب سازد

باید از سرزمینِ عجم به سوی سرزمینِ تازیان برود و در آنجا پرورش یابد.

نکته ادبی: عجم و تازیان: اشاره به ایران و عربستانِ آن روزگار است.

مگر اقبال از آن طرف یابد هرکس از بقعه ای شرف یابد

شاید در آن سرزمین اقبالش شکوفا شود، چرا که هرکس از محیطی شرف و بزرگی می‌یابد.

نکته ادبی: بقعه: به معنای مکان و جایگاه است.

آرد آن بقعه دولتش به مثل گرچه گفتند للبقاع دول

آن مکان (عربستان) بخت و دولت را برای او به همراه می‌آورد؛ همان‌طور که در ضرب‌المثل‌ها گفته‌اند مکان‌ها صاحبِ دولت هستند.

نکته ادبی: للبقاع دول: ضرب‌المثلی عربی به این معنا که مکان‌ها تأثیرِ مستقیمی بر بخت و سرنوشتِ ساکنانِ خود دارند.

پدر از مهر زندگانی او دور شد زو ز مهربانی او

یزدگرد از سرِ ناچاری و مهرِ عمیق به زنده ماندنِ فرزند، از او دور شد تا او زنده بماند.

نکته ادبی: دور شد زو ز مهربانی: دوری گزیدن برای حفظِ جانِ فرزند، نشانه‌یِ عشقِ پدرانه است.

چون سهیل از دیار خویشتنش تخت زد در ولایت یمنش

او را همچون ستاره‌ی سهیل که از جایگاهِ اصلی‌اش دور می‌شود، به سرزمینِ یمن فرستاد.

نکته ادبی: ستاره سهیل: نمادِ دوری و غربت است.

کس فرستاد و خواند نعمان را لاله لعل داد بستان را

کسی را نزدِ نعمان فرستاد و او را فراخواند و گوهری ارزشمند (بهرام) را به او سپرد.

نکته ادبی: نعمان: پادشاهِ حیره (از اعراب) که متکفلِ تربیتِ بهرام شد.

تا چو نعمان کند گل افشانی گردد آن برگ لاله نعمانی

تا نعمان با تربیتِ او، باعثِ شکوفایی‌اش شود و آن کودک چون گلِ لاله در سرزمینِ نعمان بروید.

نکته ادبی: گل افشانی: کنایه از رشد و شکوفاییِ کمالاتِ بهرام است.

آلت خسرویش بر دوزد ادب شاهیش درآموزد

تا ابزارِ پادشاهی را برای او فراهم کند و آیینِ شاهان را به او بیاموزد.

نکته ادبی: آلت خسرویی: لوازم و ابزارهایِ سیاست و ملک‌داری.

برد نعمانش از عماری شاه کرد آغوش خود عماری ماه

نعمان او را از تختِ شاهیِ پدر جدا کرد و در آغوشِ خود گرفت تا چون ماه در امنیت باشد.

نکته ادبی: عماری: کجاوه یا جایگاهِ مخصوصِ حملِ شاهان.

چشمه ای را ز بحر نامی تر داشت از چشم خود گرامی تر

او را از دریاهایِ دوردست، چون چشمه‌ای ارزشمند، عزیزتر داشت و با چشمانِ خود مراقبت کرد.

نکته ادبی: گرامی تر: اشاره به مراقبتِ شدید از کودک دارد.

چون برآمد چهار سال برین گور عیار گشت شیر عرین

چهار سال گذشت و آن کودک که همچون گورخرِ چالاک و شیرِ دلاور بود، رشد کرد.

نکته ادبی: گور عیار: گورخرِ زرنگ و سریع؛ استعاره از بهرام که به گورگیری معروف است.

شاه نعمان نمود با فرزند کای پسر هست خاطرم دربند

شاه نعمان به بهرام گفت: ای پسر، ذهنم درگیرِ این مسئله است.

نکته ادبی: خاطرم دربند است: کنایه از نگرانی و مشغول بودنِ ذهن است.

کاین هوا خشک وین زمین گرمست وین ملک زاده نازک و نرمست

که این هوایِ اینجا خشک و زمین گرم است و تو که شاه‌زاده‌ای، طبعی لطیف و نازک داری.

نکته ادبی: نازک و نرم: اشاره به تربیتِ اشرافی و طبعِ حساسِ کودک.

پرورشگاه او چنان باید کز زمین سر به آسمان ساید

پرورشگاهِ تو باید چنان باشد که سقفش به آسمان برسد.

نکته ادبی: سر به آسمان ساید: کنایه از بلندمرتبگی و رفعتِ مکانِ پرورش.

تا در آن اوج برکشد پرو بال پرورش یابد از نسیم شمال

تا در آن هوایِ بلند پر و بال بگیری و از نسیمِ خنکِ شمال بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: نسیم شمال: نسیمی خنک و گوارا در ادبیات که نمادِ لطافت است.

در هوای لطیف جای کند خواب و آرام جان فزای کند

در هوایی لطیف‌تر ساکن شوی تا آرامشِ جانت فزونی یابد.

نکته ادبی: جان فزا: چیزی که باعثِ افزایشِ روحیه و شادابی است.

گوهر فطرتش بماند پاک از بخار زمین و خشگی خاک

تا گوهرِ وجودت از گرمایِ زمین و خشکیِ خاک در امان بماند و پاک باقی بماند.

نکته ادبی: گوهر فطرت: کنایه از ذاتِ پاک و اصیلِ کودک.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوهر و سنگ

استعاره از ارزشِ ذاتی و اخلاقیِ انسان‌هاست که پدر و پسر را با هم مقایسه می‌کند.

تضاد (طباق) سنگ با لعل و خار با رطب

تضادِ میانِ بی‌ارزشی و ارزشمندی که برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهویِ یزدگرد و بهرام به کار رفته است.

نماد ستاره سهیل

نمادِ دوری از وطن و غربت که برای سفرِ بهرام به یمن استفاده شده است.

تلمیح للبقاع دول

اشاره به ضرب‌المثلی عربی درباره تأثیرِ جغرافیا و مکان بر سرنوشتِ انسان.

اصطلاحات نجومی حوت، مشتری، ثور، جوزا، اسد، حمل، زحل

استفاده از دانشِ نجومِ کهن برای ترسیمِ طالعِ بسیار سعد و درخشانِ شاهزاده.