خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد

نظامی
ای پسر هان و هان ترا گفتم که تو بیدار شو که من خفتم
چون گل باغ سرمدی داری مهر نام محمدی داری
چون محمد شدی ز مسعودی بانک برزن به کوس محمودی
سکه بر نقش نیکنامی بند کز بلندی رسی به چرخ بلند
تا من آنجا که شهر بند شوم از بلندیت سر بلند شوم
صحبتی جوی کز نکونامی در تو آرد نکو سرانجامی
همنشینی که نافه بوی بود خوبتر زانکه یافه گوی بود
عیب یک همنشست باشد و بس کافکند نام زشت بر صد کس
از در افتادن شکاری خام صد دیگر در اوفتند به دام
زر فرو بردن یکی محتاج صد شکم را درید در ره حاج
در چنین ره مخسب چون پیران گرد کن دامن از زبون گیران
تا بدین کاخ باژگونه نورد نفریبی چو زن که مردی مرد
رقص مرکب مبین که رهوارست راه بین تا چگونه دشوارست
گر بر این ره پری چو باز سپید دیده بر راه دار چون خورشید
خاصه کاین راه راه نخچیر است آسمان با کمان و با تیر است
آهنت گرچه آهنیست نفیس راه سنگست و سنگ مغناطیس
بار چندان بر این ستور آویز که نماند بر این گریوه تیز
چون رسد تنگیئی ز دور دو رنگ راه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره کو کلید پنهانیست پس درشتی که دروی آسانیست
ای بسا خواب کو بود دلگیر واصل آن دل خوشیست در تعبیر
گرچه پیکان غم جگر دوزست درع صبر از برای این روزست
عهد خود با خدای محکم دار دل ز دیگر علاقه بی غم دار
چون تو عهد خدای نشکستی عهده بر من کز این و آن رستی
گوهر نیک را ز عقد مریز وآنکه بد گوهرست ازو بگریز
بدگهر با کسی وفا نکند اصل بد در خطا خطا نکند
اصل بد با تو چون شود معطی آن نخواندی که اصل لایخطی
کژدم از راه آنکه بدگهرست ماندنش عیب و کشتنش هنرست
هنرآموز کز هنرمندی در گشائی کنی نه در بندی
هرکه ز آموختن ندارد ننگ در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وانکه دانش نباشدش روزی ننگ دارد ز دانش آموزی
ای بسا تیز طبع کاهل کوش که شد از کاهلی سفال فروش
وای بسا کور دل که از تعلیم گشت قاضی القضات هفت اقلیم
نیم خورد سگان صید سگال جز به تعلیم علم نیست حلال
سگ به دانش چو راست رشته شود آدمی شاید ار فرشته شود
خویشتن را چو خضر بازشناس تا خوری آب زندگانی به قیاس
آب حیوان نه آب حیوانست جان با عقل و عقل با جانست
جان چراغست و عقل روغن او عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطیه احدیست جان با عقل زنده ابدیست
حاصل این دو جز یکی نبود کان دو داری در این شکی نبود
تا از ین دو به آن یکی نرسی هیچکس را مگو که هیچ کسی
کان یکی یافتی دو را کم زن پای بر تارک دو عالم زن
از سه بگذر که محملی نه قویست از دو هم در گذر که آن ثنویست
سر یک رشته گیر چون مردان دو رها کن سه را یکی گردان
تا ز ثالث ثلثه جان نبری گوی وحدت بر آسمان نبری
زین دو چون کم شدی فسانه مگوی چون یکی یافتی بهانه مجوی
تا بدین پایه دسترس باشد هرچ ازین بگذرد هوس باشد
تا جوانی و تندرستی هست آید اسباب هر مراد به دست
در سهی سرو چون شکست آید مومیائی کجا به دست آید
تو که سرسبزی جهان داری ره کنون رو که پای آن داری
در ره دین چونی کمر بربند تا سرآمد شوی چو سرو بلند
من که سرسبزیم نماند چو بید لاله زرد و بنفشه گشت سپید
باز ماندم ز نا تنومندی از کله داری و کمر بندی
خدمتی مردوار می کردم راستی را کنون نه آن مردم
روزگارم گرفت و بست چنین عادت روزگار هست چنین
نافتاده شکسته بودم بال چون فتادم چگونه باشد حال
احمدک را که رخ نمونه بود آبله بر دمد چگونه بود
گرچه طبعم ز سایه بر خطرست سایبانم شمایل هنرست
سایه ای در جهان ندارد کس کو بره نیست پیش و گرگ از پس
هیچکس ننگرم ز من تأمن که نشد پیش دوست و پس دشمن
چون قفا دوستند مشتی خام روی خود در که آورم به سلام
گرچه برنائی از میان برخاست چه کنم حرص همچنان برجاست
تا تن سالخورده پیر ترست آز او آرزوپذیر ترست
گوئی این سکه نقد ما دارد یا همه کس خود این بلا دارد
بازدار ای دوا کن دل من از زمین بوس هر کسی گل من
تیرگی چند روشنائی ده چون شکستیم مومیائی ده
آنچه زو خاطرم پریشانست بکن آسان که بر تو آسانست
گردنی دارم از رسن رسته مکنم زیر بار خس خسته
من که قانع شدم به دانه خویش سرورم چون صدف به خانه خویش
سروری به که یار من باشد سرپرستی چه کار من باشد
شیر از آن پایه بزرگی یافت که سر از طوق سرپرستی تافت
نانی از خوان خود دهی به کسان به که حلوا خوری ز خوان خسان
صبح چون برکشید دشنه تیز چند خسبی نظامیا برخیز
کان نو کن زرنج خویش مرنج باز کن بر جهانیان در گنج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، درونمایه‌ای اخلاقی، تربیتی و عرفانی دارد و سراینده در مقام پیری راهنما، مخاطب را به هوشیاری در مسیر زندگی و کسب دانش فرا می‌خواند. محور اصلی کلام، تاکید بر خودشناسی، انتخاب همنشین شایسته، دوری از افراد فرومایه و در نهایت، گام نهادن در مسیر وحدانیت و شناخت حقیقت هستی است.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع، مخاطب را از غفلت برحذر می‌دارد و بر اهمیتِ استفاده از فرصت جوانی و تندرستی برای پیمودنِ کمالِ انسانی تاکید می‌کند. این ابیات، نقشه‌راهی برای رشدِ همه‌جانبه‌ی انسان، از اخلاقِ معاشرتی تا مقاماتِ عالیِ معرفتی است.

معنای روان

ای پسر هان و هان ترا گفتم که تو بیدار شو که من خفتم

ای فرزند، گوش‌به‌زنگ باش که هشدار دادم؛ چرا که من از غفلت برخاسته‌ام و بیدارم، تو نیز باید از خوابِ غفلت برخیز.

نکته ادبی: تکرار واژه 'هان' برای تاکید و جلب توجه است.

چون گل باغ سرمدی داری مهر نام محمدی داری

تو که از اصل و تباری الهی (باغ سرمدی) بهره‌مندی، باید مهر و نشانِ محمدی (شرافت و اصالت) را در وجودت نمایان کنی.

نکته ادبی: سرمدی به معنای ابدی و ازلی است که به روحِ متعالی انسان اشاره دارد.

چون محمد شدی ز مسعودی بانک برزن به کوس محمودی

چون به برکتِ سعادت و نیک‌بختی، پیروِ راهِ حقیقت (محمد) شدی، با صدای بلند و افتخار، ندای قدرت و بزرگی سر بده.

نکته ادبی: کوس محمودی استعاره از آوازه و شهرت در راهِ حق است.

سکه بر نقش نیکنامی بند کز بلندی رسی به چرخ بلند

سعی کن بر لوحِ وجودت نشانِ نیک‌نامی بزنی تا با این فضیلت و بلندیِ مقام، به بالاترین درجاتِ معنوی برسی.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از افلاک و جایگاه رفیع معنوی است.

تا من آنجا که شهر بند شوم از بلندیت سر بلند شوم

من نیز تا زمانی که در این دنیا گرفتار هستم، با دیدنِ بلندی و پیشرفتِ تو، سربلند خواهم شد.

نکته ادبی: شهر بند کنایه از دنیای خاکی و مادی است.

صحبتی جوی کز نکونامی در تو آرد نکو سرانجامی

در پیِ همنشینی باش که به واسطه‌ی خوش‌نامی و نیک‌سیرتی‌اش، سرانجامِ کار تو را نیز به خیر و نیکی برساند.

نکته ادبی: صحبت به معنای همنشینی و معاشرت است.

همنشینی که نافه بوی بود خوبتر زانکه یافه گوی بود

همنشینی که بوی خوشِ فضیلت و انسانیت می‌دهد، بسیار بهتر از کسی است که سخنان بیهوده و پوچ بر زبان می‌راند.

نکته ادبی: نافه بوی استعاره از کسی است که صفات نیکو را همچون عطر پراکنده می‌کند.

عیب یک همنشست باشد و بس کافکند نام زشت بر صد کس

عیبِ یک همنشینِ بد این است که می‌تواند با یک لغزش، بدنامی را به دامانِ صد نفر دیگر نیز بیفکند.

نکته ادبی: همنشست به معنای همنشین و یار است.

از در افتادن شکاری خام صد دیگر در اوفتند به دام

همان‌طور که وقتی یک شکار (حیوان) در دام می‌افتد، دیگران نیز به دنبالش گرفتار می‌شوند، همنشینِ بد نیز دیگران را به تباهی می‌کشاند.

نکته ادبی: شکار خام استعاره از انسانِ بی‌تجربه و ناپخته است.

زر فرو بردن یکی محتاج صد شکم را درید در ره حاج

فردِ نیازمندی که در پیِ مال و زر است، ممکن است به خاطرِ طمع، صدها نفر دیگر را نیز در مسیرِ حاجت‌خواهی به نابودی بکشاند.

نکته ادبی: دریدن شکم، کنایه از آسیب زدن به دیگران برای رسیدن به اهداف شخصی است.

در چنین ره مخسب چون پیران گرد کن دامن از زبون گیران

در چنین مسیرِ دشواری، مانند پیرانِ دنیا دیده، غافل و خواب‌زده نباش و دامنِ خود را از دستِ افرادِ حقیر و ناتوان جمع کن (دوری گزین).

نکته ادبی: زبون‌گیران به معنای افراد ضعیف و زبونی است که دیگران را نیز به ضعف می‌کشانند.

تا بدین کاخ باژگونه نورد نفریبی چو زن که مردی مرد

مراقب باش که در این دنیای واژگون و ناپایدار، مانند زنی که از مردانگیِ کاذب فریب می‌خورد، گولِ ظاهرِ فریبنده را نخوری.

نکته ادبی: کاخ باژگونه اشاره به ناپایداری و وارونگیِ عالمِ مادی دارد.

رقص مرکب مبین که رهوارست راه بین تا چگونه دشوارست

به نرمی و راحتیِ مرکب (وسیله‌ی حرکت) نگاه نکن، بلکه به دشواریِ راهی که در پیش داری بنگر.

نکته ادبی: رقص مرکب کنایه از فریبندگی و سهولتِ ظاهریِ وسایلِ دنیوی است.

گر بر این ره پری چو باز سپید دیده بر راه دار چون خورشید

اگر حتی مانند بازِ سپید (با سرعت و قدرت) در این راه پرواز می‌کنی، چشمت را مانند خورشید همواره به مسیرِ اصلی بدوز.

نکته ادبی: باز سپید نمادِ تیزپروازی و توانمندیِ روح است.

خاصه کاین راه راه نخچیر است آسمان با کمان و با تیر است

به‌ویژه که این راه، شکارگاه است و آسمان همچون صیادی با تیر و کمان در کمینِ توست.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است و راه نخچیر استعاره از خطرناک بودنِ مسیرِ دنیاست.

آهنت گرچه آهنیست نفیس راه سنگست و سنگ مغناطیس

اگرچه وجودِ تو مانند آهن، ارزشمند و نفیس است، اما این راه از سنگ‌های مغناطیسی تشکیل شده که آهن را به خود جذب کرده و متوقف می‌کند.

نکته ادبی: سنگ مغناطیس استعاره از جاذبه‌های دنیوی است که روحِ انسان را متوقف می‌کند.

بار چندان بر این ستور آویز که نماند بر این گریوه تیز

آن‌قدر بارِ گناه و تعلقات دنیوی بر این مرکبِ تنِ خود بار نکن که در این سربالاییِ سخت، از حرکت باز بمانی.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راهِ صعب‌العبور است.

چون رسد تنگیئی ز دور دو رنگ راه بر دل فراخ دار نه تنگ

زمانی که سختی و تنگنایی از روزگارِ متلون (دو رنگ) به تو رسید، قلبِ خود را وسیع نگه دار و دلتنگ مشو.

نکته ادبی: دور دو رنگ کنایه از بی‌وفایی و دگرگونیِ روزگار است.

بس گره کو کلید پنهانیست پس درشتی که دروی آسانیست

بسیاری از گره‌ها، کلیدی پنهانی در خود دارند و پشتِ هر سختی و درشتی، آسانی و گشایشی نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «ان مع العسر یسرا» (پس از هر سختی، آسانی است).

ای بسا خواب کو بود دلگیر واصل آن دل خوشیست در تعبیر

بسیاری از خواب‌ها (اتفاقات ظاهری) نگران‌کننده‌اند، اما حقیقتِ آن‌ها در تعبیرِ درست و باطنی‌شان، خوشحالی و بشارت است.

نکته ادبی: خواب استعاره از ظاهرِ حوادثِ زندگی است.

گرچه پیکان غم جگر دوزست درع صبر از برای این روزست

اگرچه تیرِ غم و رنج، جگرسوز است، اما برای تحملِ این شرایط، زرهِ صبر و شکیبایی لازم است.

نکته ادبی: پیکان غم استعاره از سختی‌های ناگهانیِ زندگی است.

عهد خود با خدای محکم دار دل ز دیگر علاقه بی غم دار

پیمانِ بندگیِ خود را با خداوند محکم نگه دار و دلت را از هر تعلقِ غیرِ خدایی پاک و بی‌غم کن.

نکته ادبی: علاقه به معنای دلبستگی و وابستگی است.

چون تو عهد خدای نشکستی عهده بر من کز این و آن رستی

چون عهدِ با خدا را نشکستی، مسئولیتِ تو با من است؛ چرا که با این کار، از بندِ همگان رهایی یافته‌ای.

نکته ادبی: عهده به معنای ضمانت و تعهد است.

گوهر نیک را ز عقد مریز وآنکه بد گوهرست ازو بگریز

گوهرِ وجودیِ نیکان را در عقد (پیمانِ دوستی) محفوظ بدار و از هر که بدگوهر و پست‌ذات است، دوری کن.

نکته ادبی: گوهر به معنای ذات و جوهره‌ی انسانی است.

بدگهر با کسی وفا نکند اصل بد در خطا خطا نکند

فردِ بدسرشت با هیچ‌کس وفا نمی‌کند، زیرا اصلِ بدِ او جز خطا و زشتی تولید نمی‌کند.

نکته ادبی: اصل بد استعاره از فطرتِ آلوده است.

اصل بد با تو چون شود معطی آن نخواندی که اصل لایخطی

وقتی ذاتِ بدِ کسی بخواهد به تو ببخشد، آیا آن سخنِ معروف را نشنیده‌ای که ذاتِ آلوده، همواره خطا می‌کند و نمی‌تواند کارِ نیک انجام دهد؟

نکته ادبی: لایخطی به معنای کسی است که خطا نمی‌کند (در اینجا به کنایه از ذاتِ بد که همواره در کارِ خود ثابت‌قدم در خطا است).

کژدم از راه آنکه بدگهرست ماندنش عیب و کشتنش هنرست

رها کردنِ فردِ بدگوهر مانندِ رها کردنِ کژدم است؛ همنشینی با او عیب است و از میان بردنِ خویِ بدِ او، هنر محسوب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه ذاتِ بد به کژدم (عقرب) به خاطر نیش زدنِ همیشگی‌اش.

هنرآموز کز هنرمندی در گشائی کنی نه در بندی

هنر بیاموز که از طریقِ هنرمندی و دانایی، می‌توانی درهای بسته را بگشایی، نه اینکه در ببندی و محدود شوی.

نکته ادبی: در گشایی کنایه از گره‌گشایی و موفقیت است.

هرکه ز آموختن ندارد ننگ در برآرد ز آب و لعل از سنگ

هر کس از آموختن و دانش‌آموزی ننگ نداشته باشد، می‌تواند از آب، گوهر و از سنگ، لعل بیرون بیاورد (کارهای خارق‌العاده کند).

نکته ادبی: کنایه از تواناییِ دانش در خلقِ فرصت‌های ناممکن.

وانکه دانش نباشدش روزی ننگ دارد ز دانش آموزی

و کسی که دانش، روزیِ او نشده (بی‌سواد است)، از دانش‌آموزی احساسِ خجالت و حقارت می‌کند.

نکته ادبی: ننگ داشتن به معنای عار دانستنِ کسبِ علم است.

ای بسا تیز طبع کاهل کوش که شد از کاهلی سفال فروش

بسیارند افرادِ تیزهوش اما تنبلی که به دلیلِ کاهلی، از جایگاهِ رفیع به جایگاهِ پست (سفال‌فروشی) سقوط کرده‌اند.

نکته ادبی: سفال‌فروشی کنایه از اشتغال به کارهای کم‌ارزش به دلیل تنبلی.

وای بسا کور دل که از تعلیم گشت قاضی القضات هفت اقلیم

و بسیارند افرادِ کوردلی که از راهِ تعلیم و دانش، به قضاوتِ بزرگ و مقامِ رفیع در جهان دست یافته‌اند.

نکته ادبی: هفت اقلیم کنایه از کلِ جهان است.

نیم خورد سگان صید سگال جز به تعلیم علم نیست حلال

حتی آنچه از دهانِ سگ (نفسِ حیوانی) باقی مانده، جز با تعلیمِ علم و هدایتِ عقل، حلال و پاک نمی‌شود.

نکته ادبی: صید سگال کنایه از خواسته‌های حیوانی و نفسانی است.

سگ به دانش چو راست رشته شود آدمی شاید ار فرشته شود

اگر نفسِ حیوانی با دانش و تربیت راست و درست شود، انسان چنان رشد می‌کند که ممکن است به مقامِ فرشتگان برسد.

نکته ادبی: سگ نمادِ نفسِ اماره است که باید با دانش تربیت شود.

خویشتن را چو خضر بازشناس تا خوری آب زندگانی به قیاس

خود را مانند خضر (عالمِ غیب و راهنما) بازشناس تا بتواني آبِ زندگانی (حکمت) را به اندازه‌یِ شایستگی‌ات بنوشی.

نکته ادبی: خضر نمادِ انسانی است که به سرچشمه‌یِ معرفت دست یافته است.

آب حیوان نه آب حیوانست جان با عقل و عقل با جانست

آبِ حیات، آن آبِ افسانه‌ای نیست، بلکه حقیقتِ جان است که با عقل آمیخته و عقل نیز با جان پیوند خورده است.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از علم و حکمتِ متعالی است.

جان چراغست و عقل روغن او عقل جانست و جان ما تن او

جان همچون چراغ است و عقل روغنِ آن؛ عقل، جانِ جان است و جان، تن و کالبدِ آن.

نکته ادبی: تمثیلِ عقل و جان به چراغ و روغن، نشان‌دهنده‌یِ وابستگیِ وجودیِ این دو به یکدیگر است.

عقل با جان عطیه احدیست جان با عقل زنده ابدیست

اتصالِ عقل با جان، موهبتی الهی است و جان نیز به واسطه‌یِ عقل است که به حیاتِ ابدی می‌رسد.

نکته ادبی: عطیه احدی به معنای بخششِ یگانه‌ی خداوند است.

حاصل این دو جز یکی نبود کان دو داری در این شکی نبود

حاصلِ این دو (عقل و جان) چیزی جز یگانگی نیست؛ و در این شکی نیست که تو هر دو را داراییِ خود می‌دانی.

نکته ادبی: تأکید بر وحدتِ عقل و جان در هستیِ انسانی.

تا از ین دو به آن یکی نرسی هیچکس را مگو که هیچ کسی

تا زمانی که از این دو (عقل و جان) به آن یکی (وحدتِ مطلق) نرسی، به هیچ‌کس مگو که من به مقامِ انسانیت رسیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به عبور از کثرت و رسیدن به توحید.

کان یکی یافتی دو را کم زن پای بر تارک دو عالم زن

وقتی به آن حقیقتِ یگانه (خداوند) رسیدی، دیگر به دوگانگی فکر نکن و بر تمامِ تعلقاتِ دو عالم پا بگذار.

نکته ادبی: تارک دو عالم کنایه از وارستگی و رهایی از تمامِ وابستگی‌های دنیوی و اخروی است.

از سه بگذر که محملی نه قویست از دو هم در گذر که آن ثنویست

از عددِ سه (تکثیر) بگذر که پایه و اساسِ محکمی ندارد و از دوگانگی نیز عبور کن که آن نشان‌دهنده‌یِ شرک و ثنویت است.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ سلوک از کثرت به وحدت.

سر یک رشته گیر چون مردان دو رها کن سه را یکی گردان

مانند مردانِ راه، سررشته‌یِ وحدت را بگیر، دوگانگی را رها کن و سه‌گانگی را نیز به یگانگی تبدیل کن.

نکته ادبی: تأکید بر توحید و یگانه‌بینی در عرفان.

تا ز ثالث ثلثه جان نبری گوی وحدت بر آسمان نبری

تا زمانی که از سه‌گانه (نفس، شیطان، دنیا) جدا نشوی و به وحدت نرسی، نمی‌توانی گویِ کمال را به آسمانِ معرفت پرتاب کنی.

نکته ادبی: ثلثه کنایه از موانعِ سه‌گانه در مسیرِ سلوک است.

زین دو چون کم شدی فسانه مگوی چون یکی یافتی بهانه مجوی

از وقتی که از دوگانگی رها شدی، دیگر افسانه و حرف‌های بیهوده نگو و وقتی به حقیقتِ یگانه رسیدی، دیگر بهانه‌تراشی نکن.

نکته ادبی: بهانه مجوی به معنای رسیدن به یقین و آرامش است.

تا بدین پایه دسترس باشد هرچ ازین بگذرد هوس باشد

تا زمانی که به این پایه‌یِ بلندِ معرفت دسترسی داری، هرچه غیر از این است، هوس و پستی است.

نکته ادبی: هوس در اینجا به معنای دلبستگی‌های سطحی و ناپایدار است.

تا جوانی و تندرستی هست آید اسباب هر مراد به دست

تا زمانی که جوانی و تندرستی داری، تمامِ ابزار و امکانات برای رسیدن به هر آرزویی در دستِ توست.

نکته ادبی: مراد به معنای هدف و آرزوست.

در سهی سرو چون شکست آید مومیائی کجا به دست آید

وقتی قدِ سروِ قامتت شکست (پیری فرا رسید)، دیگر مومیایی (داروی شفابخش و فرصت) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: مومیایی استعاره از فرصتِ جوانی و تواناییِ بازسازی است.

تو که سرسبزی جهان داری ره کنون رو که پای آن داری

تو که هم‌اکنون طراوت و جوانیِ جهان را داری، در این راه گام بردار، چرا که هم‌اکنون توانایی و پایش را داری.

نکته ادبی: سرسبزی جهان کنایه از اوجِ دورانِ جوانی و قدرتِ انسان است.

در ره دین چونی کمر بربند تا سرآمد شوی چو سرو بلند

در راهِ دین و ایمان، کمرِ همت ببند تا مانندِ سروِ بلند، سرآمد و سرافراز شوی.

نکته ادبی: کمر بربستن کنایه از اراده و تصمیمِ قاطع برای انجامِ کار است.

من که سرسبزیم نماند چو بید لاله زرد و بنفشه گشت سپید

من که همچون درخت بید، طراوت و سرسبزی جوانی‌ام از دست رفته است؛ گل‌های سرخ و بنفشِ چهره‌ام (کنایه از سرخی جوانی) به سپیدیِ پیری بدل شده است.

نکته ادبی: بید به دلیل افتادگی شاخه‌ها، در ادبیات نماد ضعف و انحنای پیری است.

باز ماندم ز نا تنومندی از کله داری و کمر بندی

به دلیل ضعف جسمانی و ناتوانی در کارها، از عهده‌ی مسئولیت‌ها و اداره کردن امور بازمانده‌ام.

نکته ادبی: کله‌داری و کمر‌بندی کنایه از صاحب منصب بودن و توانایی انجام امور مدیریتی است.

خدمتی مردوار می کردم راستی را کنون نه آن مردم

پیش‌تر قادر بودم کارهای بزرگ و مردانه انجام دهم، اما به حقیقت باید بگویم که اکنون دیگر آن توانایی‌ها را ندارم.

نکته ادبی: تکیه بر تضاد زمانی برای تاکید بر زوال قدرت جسمی.

روزگارم گرفت و بست چنین عادت روزگار هست چنین

روزگار مرا به این حال و روز درآورد؛ این رسم و عادت همیشگیِ دنیاست که انسان را گرفتار کند.

نکته ادبی: اشاره به جبریتِ حاکم بر طبیعتِ دهر.

نافتاده شکسته بودم بال چون فتادم چگونه باشد حال

هنوز که زمین نخورده بودم، شکسته و ناتوان بودم؛ اکنون که دیگر بر زمین افتاده‌ام، دیگر چه وضعیتی خواهم داشت؟

نکته ادبی: تاکید بر ضعف مضاعف پس از پیری.

احمدک را که رخ نمونه بود آبله بر دمد چگونه بود

اگر صورتی زیبا (مانند احمدک) داشته باشی، ظاهر شدنِ جای آبله بر آن چقدر زشت و ناگوار خواهد بود؟ (منظور این است که بر تنِ فرسوده و ضعیف من، این دردهای تازه چقدر ناخوشایند است).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ زشتیِ پیری بر تنِ انسان.

گرچه طبعم ز سایه بر خطرست سایبانم شمایل هنرست

اگرچه طبعِ من از سایه‌ی دیگران (وابستگی به غیر) در خطر است، تنها پناهگاه و سایه‌بانِ من، همان هنر و دانشِ من است.

نکته ادبی: تضاد میان سایه به معنای وابستگی و سایه به معنای پناهگاه.

سایه ای در جهان ندارد کس کو بره نیست پیش و گرگ از پس

هیچ‌کس در این جهان از شرِ دشمنانِ پیشِ‌رو و دشمنانِ پشتِ‌سر (کنایه از بدخواهانِ آشکار و نهان) در امان نیست.

نکته ادبی: استعاره از احاطه شدن توسط دشمنان.

هیچکس ننگرم ز من تأمن که نشد پیش دوست و پس دشمن

به کسی اعتماد ندارم، چرا که هرکس را دیدم، در برابرِ دوستِ پول‌دار و صاحب‌منصب، چاپلوسی کرد و در برابرِ دشمنِ او، خصومت ورزید.

نکته ادبی: تأمن در اینجا به معنای اعتماد و امنیت است.

چون قفا دوستند مشتی خام روی خود در که آورم به سلام

چون این افرادِ ناپخته و خام، تنها با کسانی که در پشت‌شان (موقعیت و قدرت) هستند، دوست‌اند، من باید برای سلام کردن به چه کسی رو بیاورم؟

نکته ادبی: قفا دوست بودن کنایه از دورویی و منفعت‌طلبی است.

گرچه برنائی از میان برخاست چه کنم حرص همچنان برجاست

اگرچه نیروی جوانی از میان رفته است، اما چه کنم که حرص و طمعِ دنیا همچنان در وجودم باقی است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان زوال جسم و بقای خواهش‌های نفسانی.

تا تن سالخورده پیر ترست آز او آرزوپذیر ترست

هرچه بدنِ انسان سالخورده‌تر و پیرتر می‌شود، آز و طمع در او بیشتر به دنبال ارضا شدن و آرزوهای بزرگ می‌گردد.

نکته ادبی: توضیح روان‌شناختیِ افزایشِ طمع در سنین بالا.

گوئی این سکه نقد ما دارد یا همه کس خود این بلا دارد

نمی‌دانم آیا این سکه و بلا تنها نصیبِ من شده است، یا اینکه همه مردم به این بیماری (حرص) دچار هستند.

نکته ادبی: سکه در اینجا استعاره از داغِ بلایی است که بر پیشانیِ شاعر خورده.

بازدار ای دوا کن دل من از زمین بوس هر کسی گل من

ای خداوندِ من، این دلِ مرا از این حرص بازدار و مرا از ذلتِ زمین‌بوسی (تکدی و کرنش) در برابرِ هر کسی نجات بده.

نکته ادبی: زمین‌بوسی کنایه از چاپلوسی و خضوعِ ذلیلانه.

تیرگی چند روشنائی ده چون شکستیم مومیائی ده

به این فضای تیره‌ی زندگی‌ام روشنایی ببخش و حالا که شکسته و ناتوان شده‌ام، مرهم و داروی شفا (مومیایی) برایم بفرست.

نکته ادبی: مومیایی دارویی قدیمی برای شکستگی است.

آنچه زو خاطرم پریشانست بکن آسان که بر تو آسانست

آنچه که باعث پریشانیِ خاطرم شده است را آسان گردان، چرا که برای تو همه چیز آسان است.

نکته ادبی: مناجات و تکیه بر قدرت لایزال الهی.

گردنی دارم از رسن رسته مکنم زیر بار خس خسته

من از طنابِ بندگیِ دیگران رهایی یافته‌ام؛ پس مرا دوباره زیرِ بارِ منتِ افراد فرومایه و بی‌ارزش خسته مکن.

نکته ادبی: رسن رسته کنایه از آزادی و استقلال.

من که قانع شدم به دانه خویش سرورم چون صدف به خانه خویش

من که به داشته‌های اندکِ خود قانع شده‌ام، در خانه‌ی خویش مانند صدف (که در حصارِ خود در امان است) سربلند و آقایی هستم.

نکته ادبی: تشبیه به صدف برای بیانِ عزتِ نفس و قناعت.

سروری به که یار من باشد سرپرستی چه کار من باشد

اینکه خودم سرپرست و اختیاردارِ خودم باشم، بهتر است؛ اصلاً نیازی ندارم کسی دیگر سرپرستِ من باشد.

نکته ادبی: تاکید بر مفهوم استقلال فردی.

شیر از آن پایه بزرگی یافت که سر از طوق سرپرستی تافت

شیر به این دلیل به مقام بزرگی رسید که سرش را از طوقِ بردگی و سرپرستیِ دیگران بیرون کشید.

نکته ادبی: تمثیل شیر برای بیان برتریِ آزادی بر بندگی.

نانی از خوان خود دهی به کسان به که حلوا خوری ز خوان خسان

اگر تکه نانی از سفره‌ی خودت بخوری، بهتر از این است که حلوای اعلا از سفره‌ی آدم‌های پست و فرومایه بخوری.

نکته ادبی: تضاد میان نانِ خود و حلوای دیگران برای نشان دادنِ کرامتِ نفس.

صبح چون برکشید دشنه تیز چند خسبی نظامیا برخیز

نظامی! وقتی صبح مثل دشنه‌ای تیز طلوع می‌کند (آغاز روز می‌شود)، تا کِی می‌خوابی؟ برخیز و کاری کن.

نکته ادبی: تشبیه صبح به دشنه برای توصیفِ تیزی و برندگیِ زمان.

کان نو کن زرنج خویش مرنج باز کن بر جهانیان در گنج

کارِ نو را آغاز کن و از رنجِ خودت نترس و نرنج؛ درِ گنجِ دانش و هنر را برای جهانیان باز کن.

نکته ادبی: دعوت به تلاش و بخششِ دانش به دیگران.